به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید

تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان / تالار عمومی / انجمن فرهنگ / تالار شعر و ادبیات / نثر-داستان-حکایت v / حکایت های ملانصرالدین

نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حکایت های ملانصرالدین

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 6,164
اعتبار: 169
سپاس کرده: 1,260
سپاس شده: 8,642 در 2,325 موضوع

امتياز: 2,368,833.30

ارسال: #1
حکایت های ملانصرالدین
حکایت های ملانصرالدین , حکایت های ملانصرالدین , حکایت های ملانصرالدین , حکایت های ملانصرالدین , حکایت های ملانصرالدین , حکایت های ملانصرالدین , حکایت های ملانصرالدین


شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدین شخصیتی است که داستان هایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت می دهند و حتی او را با بسیاری از موضوعات امروزی همساز کرده اند. در کشورهای آمریکایی و روسیه او را بیشتر با شخصیتی بذله گو و دارای مقام والای فلسفی می شناسند. به هر حال او سمبلی است از فردی که گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است که با ماجراهای به ظاهر طنزآلودش پند و اندرزهایی را نیز به ما می آموزد.

مقبره ملانصرالدین در ترکیه


نقل شده که ملانصرالدین در زمان خلافت سلجوقیان در ترکیه میزیسته است. از تولد و زندگی او اطلاع دقیقی در دست نیست. اما به روایتی در شهری به نام خورتو به دنیا آمده و از پدرش خواجه عبدالله که امام جمعه بوده خواندن و نوشتن آموخته و اواخر قرن هفتم بخاطر امرار معاش بعنوان امام و مدرس عازم آک شهیر از توابع قونیه در ترکیه میشود. طبق تاریخ درج شده بر روی سنگ قدیمی مقبره ملانصرالدین، در سال 683 هجری وفات کرده. مقبره ملانصرالدین بعد از گذشت بیش از هفت قرن هنوز برای اهالی آک شهیر زیارتگاه عمومیست.


امضا كاربر
چهار شنبه ۳۰ تير ۱۳۸۹ ۱۹:۱۴ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
2 کاربر به دلیل این ارسال از hamid سپاسگزاری کرده اند. sogand1369, مریم بارونی
*
ارسال ها: 6,164
اعتبار: 169
سپاس کرده: 1,260
سپاس شده: 8,642 در 2,325 موضوع

امتياز: 2,368,833.30

ارسال: #2
وظیفه و تکلیف
وظیفه و تکلیف

روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
یكی گفت: "جناب ملا! شما كه دعوت نداشتی چرا آمدی؟"
ملانصرالدین جواب داد: "اگر صاحب خانه تكلیف خودش را نمی‌داند. من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم."

امضا كاربر
چهار شنبه ۳۰ تير ۱۳۸۹ ۱۹:۱۵ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
*
ارسال ها: 6,164
اعتبار: 169
سپاس کرده: 1,260
سپاس شده: 8,642 در 2,325 موضوع

امتياز: 2,368,833.30

ارسال: #3
شیرینی
شیرینی

روزی ملا از شهری می گذشت، ناگهان چشمش به دکان شیرینی فروشی افتاد به یکباره به سراغ شیرینی ها رفت و شروع به خوردن کرد.
شیرینی فروش شروع کرد به زدن او، ملا همانطوریکه می خورد با صدای بلند می خندید و می گفت: عجب شهر خوبی است و چه مردمان خوبی دارد که با زور و کتک رهگذران را وادار به شیرینی خوردن می کنند!

امضا كاربر
چهار شنبه ۳۰ تير ۱۳۸۹ ۱۹:۱۶ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
1 کاربر به دلیل این ارسال از hamid سپاسگزاری کرده است. sogand1369
*
ارسال ها: 6,164
اعتبار: 169
سپاس کرده: 1,260
سپاس شده: 8,642 در 2,325 موضوع

امتياز: 2,368,833.30

ارسال: #4
خر نخریدم انشاءالله
خر نخریدم انشاءالله

ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد.
مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ گفت:به بازار تا درازگوشی بخرم.
مرد گفت: انشاءالله بگوی.
گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ درازکوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را بدزدیدند.
چون باز می گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: از کجا می آیی؟
گفت: از بازار می آیم انشاءالله، پولم را زدند انشاءالله، خر نخریدم انشاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم انشاءالله!

امضا كاربر
چهار شنبه ۳۰ تير ۱۳۸۹ ۱۹:۱۶ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
*
ارسال ها: 6,164
اعتبار: 169
سپاس کرده: 1,260
سپاس شده: 8,642 در 2,325 موضوع

امتياز: 2,368,833.30

ارسال: #5
نردبان
نردبان

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟
ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت: در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

امضا كاربر
چهار شنبه ۳۰ تير ۱۳۸۹ ۱۹:۱۷ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
1 کاربر به دلیل این ارسال از hamid سپاسگزاری کرده است. sogand1369
*
ارسال ها: 6,164
اعتبار: 169
سپاس کرده: 1,260
سپاس شده: 8,642 در 2,325 موضوع

امتياز: 2,368,833.30

ارسال: #6
سپر
سپر

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

امضا كاربر
چهار شنبه ۳۰ تير ۱۳۸۹ ۱۹:۱۷ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
1 کاربر به دلیل این ارسال از hamid سپاسگزاری کرده است. sogand1369
*
ارسال ها: 6,164
اعتبار: 169
سپاس کرده: 1,260
سپاس شده: 8,642 در 2,325 موضوع

امتياز: 2,368,833.30

ارسال: #7
بچه داری
بچه داری

روزی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد، که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

امضا كاربر
چهار شنبه ۳۰ تير ۱۳۸۹ ۱۹:۱۷ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
*
ارسال ها: 6,164
اعتبار: 169
سپاس کرده: 1,260
سپاس شده: 8,642 در 2,325 موضوع

امتياز: 2,368,833.30

ارسال: #8
عزاداری
عزاداری

روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست، دخترکی در خانه بود و گفت: نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست؟
دخترک پاسخ داد: عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

امضا كاربر
چهار شنبه ۳۰ تير ۱۳۸۹ ۱۹:۱۸ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
*
ارسال ها: 6,164
اعتبار: 169
سپاس کرده: 1,260
سپاس شده: 8,642 در 2,325 موضوع

امتياز: 2,368,833.30

ارسال: #9
قبر علمدار
قبر علمدار

روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد: این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

امضا كاربر
چهار شنبه ۳۰ تير ۱۳۸۹ ۱۹:۱۹ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
*
ارسال ها: 6,164
اعتبار: 169
سپاس کرده: 1,260
سپاس شده: 8,642 در 2,325 موضوع

امتياز: 2,368,833.30

ارسال: #10
دانشمند
دانشمند

مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت: آیا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت:اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

امضا كاربر
چهار شنبه ۳۰ تير ۱۳۸۹ ۱۹:۲۰ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
ارسال موضوع  موضوع بسته شده است 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.