به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید

تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان / تالار عمومی / انجمن خانه و خانواده / تالار خانه و خانواده / جوانان و نوجوانان v / جوانان و پرسشهای اخلاقی:

نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

جوانان و پرسشهای اخلاقی:

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #1
جوانان و پرسشهای اخلاقی:
جوانان و پرسشهای اخلاقی:

مقدمه

به نظر مي‌رسد كه بحث از اخلاق كاربردي براي نسل نو و قشر جوان جامعه، در دنياي متجدّد امروز كه ارزش‌هاي اخلاقي، علناً زيرپا گذاشته و بدان بي‌اعتنايي مي‌شود، از ضروري‌ترين مباحث باشد. آشنايي اين نسل با ارزش‌هاي اخلاقي، خصوصاً مباحثي كه جنبه‌ي عملي و كاربردي در جوامع انساني داشته باشد، در زماني كه اصول ثابت و ارزشمند اخلاق مذهبي مسلمانان مورد هجمه‌ي كساني قرار گرفته كه اخلاق آرماني را مطرح كرده‏‎اند ـ در حالي كه خود هيچ اصل ثابت، حتّي مبدأ هستي، را معتقد نبوده، به اصالت انسان (اومانيسم) مي‌انديشند ـ امري ضروري و لازم مي‌باشد.
امروزه جوانان مسلمان در جوامع اسلامي به شدّت مورد حملات و تهديدات دشمنان قرار گرفته و بنگاه‌هاي وسيع تبليغاتي غرب در صدد به انحراف كشاندن آنها برآمده‌اند و همه‌ي تلاش و كوشش خود را به كار گرفته‎اند تا از يك جوان مسلمان، فردي بي‌هويّت و پوچ و بي‌اصالت ساخته، او را در حد جوانان غربي تنزّل دهند.
اعتياد، ابتذال، اختلال رواني و افراط در امور مادّي ورفاهي كه مورد مسابقه‌ي جوانان غربي است، امروزه به واسطه‌ي رسانه‌ها و مطبوعات در ميان جوانان مسلمان شرقي به شدّت تبليغ مي‌گردد؛ بنابراين بر نسل جوان مسلمان، فرض و لازم است كه با روي آوردن به دين، بر معرفت و شناخت خويش افزوده، در مقام عمل، خود را به آداب و رفتار ديني و مذهبي، مزيّن و آراسته سازد. آنچه كه بسيار با اهمّيّت به نظر مي‌رسد و بر فرد فرد جوانان مسلمان، توجّه به آن لازم است اين است كه: در مقام تحقيق مسائل ديني، اعتقادات و اخلاق را از كساني بگيرند كه همه‌ي حيات و عمر خويش را در قلمرو فهم قرآن و روايات مصروف داشته، آثار وجودي‌شان هدايتگر نسل‌هاي متمادي شده است. در زمان معاصر، آنان كه خوف گمراهي و انحرافات اعتقادي و اخلاقي را دارند، بايد بر عالمان وارسته‌اي چون امام خميني‌(ره) و علامه طباطبائي‌(ره) اقتدا نمايند؛ چون عقيده و عمل آنان كه به واسطه‌ي آثارشان بر جاي مانده است، راه‌گشاي همه‌ي معضلات علمي و عملي مي‌باشد. اين نه تنها ادّعاي ماست، بلكه اقرار و اعتراف استوانه‌هاي علمي است كه در باب آثار ايشان بيان داشته‌اند.
استاد شهيد مطهري «قده» ـ با آن همه علوم و معارفي كه داشت ـ در باب تفسير «الميزان» مي‌گويد: «تفسير الميزان همه‌اش با فكر نوشته نشده، من معتقدم كه بسياري از اين مطالب از الهامات غيبي است. كمتر مشكلي از مسائل علمي اسلامي برايم پيش آمده كه كليد حلّ آن را در تفسير الميزان پيدا نكرده باشم.» [1]
و نيز نويسنده‌ي معروف لبناني، شيخ محمد جواد مغنيه گفته است: «از وقتي كه الميزان به دست من رسيده است، كتابخانه‎ي من تعطيل شده و پيوسته در روي ميز مطالعه‌ام الميزان است.» [2]
در اين نوشتار مختصر، سعي شده است كه مباني تفكّرات آن عالم فرزانه را تحقيق و براي نسل جوان جامعه كه حافظان و نگهبانان خون پاك مقدس‌ترين جوانان اين مرز و بوم مي‌باشند ارائه نماييم، تا شايد از آن فكر الهي و قرآني، توشه‌اي عملي و علمي برگيريم.
مباني نظري اخلاق از نگاه علامه‌(ره)
ü علم اخلاق [1] چيست؟
ýاخلاق در لغت، جمع خلق است و خلق، ملكه‎اي را گويند كه مقتضي سهولت صدور فعل، بدون تفكر و تأمل است. [2]
علم اخلاق علمي است كه در آن، از تهذيب نفس و چگونگي رابطه‎ي افراد خانواده با يك‎ديگر و با جامعه بحث مي‌شود.
به نظر علامه طباطبايي‌(ره) علم اخلاق عبارت است از:
فنّي كه درباره‎ي ملكات انساني بحث مي‎كند؛ ملكاتي كه مربوط به قواي نباتي و حيواني و انساني اوست. و هدف اين بحث اين است كه فضايل را از رذايل جدا سازد؛ يعني اين علم مي‎خواهد معلوم كند كه كدام يك از ملكات نفساني انسان، خوب و نيك و مايه‎ي كمال و فضيلت اوست و چه ملكاتي، بد و رذيله و مايه‎ي نقص اوست تا آدمي بعد از شناسايي آنها، خود را با فضايل آراسته سازد و از رذايل فاصله گيرد. [3]
پس غايت و هدف علم اخلاق، شناخت فضيلت‎ها و چگونگي به كارگيري آنها در جهت تزكيه‎ي نفس و شناخت پليدي‎ها به منظور پاك كردن نفس از آنهاست؛ به همين جهت، علم اخلاق را علم سلوك يا تهذيب اخلاق يا حكمت عملي ناميده‎اند. [4]
گفتني است كه قيد «ملكه» در تعريف علم اخلاق براي اين است كه اوصاف اخلاقي در شخص، دوام و ثبات دارد و چون چنين قوايي در باطن و درون او وجود دارد، ستايش و ثناي عموم، متوجه او مي‎شود. پس اگر وصفي از اوصاف حميده يا رذيله، در فرد ملكه نشده و قوام و استقرار نيابد، جزء اخلاق به شمار نمي‎آيد؛ البته اين غايت علم اخلاق است. هدف و غايتِ كمالات اخلاقي از نگاه علامه، اكتفا نمودن به فضايل انساني نيست؛ بلكه مرحله و مرتبه‎اي بالاتر از آن است و آن، طلب و درخواست رضاي الهي است:
هنگامي كه ايمان بنده نسبت به پروردگارش شدت پيدا كرد و خود را به اين فكر مشغول نمود و اسماي حسناي الهي و صفات زيبايي را كه منزه از نقص و زشتي است در خود تقويت و مراقبت از نفس را تشديد نمود، خود را به حدي از عبوديت مي‎رساند كه در همه‎ي حالات، پروردگارش را ناظر اعمال خود مي‎بيند و نسبت به او، حب و علاقه‎ي شديدي نشان مي‎دهد و اين محبت تشديد مي‎گردد؛ طوري كه از همه چيز، قطع علاقه نموده و دوست نمي‎دارد مگر پروردگارش را و قلبش خضوع نمي‎كند مگر براي او. چنين عبدي به سادگي نمي‎لغزد و جز حسن و جمال الهي، چيزي نمي‎بيند و چيزي را دوست نمي‎دارد مگر آنچه را كه خداوند سبحان دوست دارد. [5]
پس، از منظر علاّمه‌(ره)، غايت اخلاق در اسلام، نه تنها كسب و تحصيل فضايل اخلاقي، بلكه طلب رضاي الهي در همه‎ي امور باطني و ظاهري است؛ يعني اسلام بر خلاف ساير مكاتب، اخلاق را صرفاً در حسن فعلي محدود و محصور نكرده است؛ بلكه علاوه بر حسن فعلي به حسن فاعلي هم نظر دارد و اين دو بدون علم و معرفت حاصل نمي‎شود.
از نگاه ايشان هر چند كه اوصاف اخلاقي متكثر و متعدّدند، اما سرچشمه و منشأ همه‎ي آن خصايص، قواي سه‌گانه‌اي است كه محرّك نفس انساني براي كسب علوم عملي است؛ علومي كه تمام رفتار و اعمال آدمي به آن علوم برگشت مي‎كند: قوّه‎ي شهويه، غضبيه و عاقله؛ زيرا همه‎ي افعال آدمي يا از قبيل جلب منفعت است، مثل خوردن و نوشيدن و پوشيدن (قوه‎ي شهويه) و يا از قبيل دفع ضرر است، مانند دفاع از جان و مال و آبرو (قوه‎ي غضبيه) و يا براي تصوّر و تصديق است (قوه‎ي ناطقه). ذات و جوهر آدمي معجوني از اين سه قوّه است. اوصاف اخلاقي، زماني در وجودش نهادينه مي‎شود كه اين قواي سه‌گانه تعديل گردند؛ يعني نه به سمت افراط كشيده شوند و نه به سمت تفريط.
علم اخلاق، وسيله‎اي است براي معرفت و شناخت حدود اعتدال قواي انساني و چگونگي استقرار آن در باطن و درون آدمي. راه علمي و معرفتي‎اش، اذعان و ايمان بدان‌هاست و طريقه‎ي عملي آن، تكرار آنهاست تا در نفس رسوخ نمايد. [6]

ü فرق ادب و اخلاق چيست؟
ý با توجه به تعريفي كه از علم اخلاق بيان شد، اين مطلب بدست مي‎آيد كه اخلاق و خُلقيات انساني، جزء ملكات نفساني به شمار آمده، در نهاد و باطن او جاي دارد؛ اما آيا آداب انساني نيز چنين است؟
علامه طباطبايي‌(ره) در اين زمينه مي‎فرمايند:
برخي تصور مي‎كنند كه اخلاق و آداب، هيچ گونه تمايزي با هم ندارند؛ در حالي كه چنين نيست؛ زيرا اخلاق عبارت است از: ملكات راسخ در روح، و در واقع، وصفي از اوصاف روح مي‎باشد؛ ولي آداب عبارت است از: هيئت‎هاي زيبايي كه اعمال و رفتار آدمي بدان متّصف مي‎گردد كه نحوه‎ي صدور اين اعمال به صفات روحي شخص بستگي دارد و پر واضح است كه ميان اتّصاف روح به اخلاقيات و اتّصاف عمل به آداب، تفاوت بسياري وجود دارد» [7]؛ «پس ادب، ظرافت و دقت در عمل را گويند. وقتي انسان متوجّه حالات خويش باشد و با ظرافت و زيبايي خاصّي عمل را انجام دهد، گفته مي‎شود كه فلاني مؤدّب است؛ نظير ادب نشستن در حال نماز و ادب راه رفتن با طمأنينه و … [8]
عمل وقتي ظريف و جميل است كه داراي دو ويژگي باشد: اوّل اين كه مشروع باشد و دوم آن كه از روي اختيار و اراده باشد. با فقدان اين دو ويژگي، عمل را مؤدّبانه نمي‌گويند و اگر اختلافي باشد، در تعيين و تشخيص مصداق است.
ادب انساني همان هيئت و تركيب زيباي اعمال ديني است كه تابع مقصود و مطلوب نهايي در حيات و زندگي اوست. پس آداب انسان‌ها در حقيقت آثار و نتايج نفسند و ممكن نيست كه فعل كسي با امور دروني و نفساني او مخالف باشد. گفتار آدمي، خود فعلي از افعال بدني است. به اين ترتيب نمي‎توان سخني را به زبان آورد و يا فعلي را مرتكب شد كه خلاف آن در باطنش رسوخ كرده باشد. بنابراين آداب و رفتار نيك، حاكي از باطن پاك و نيك است و رفتار و اعمال و كلام پليد، ناشي از اخلاق زشت و پليد.
البتّه برخي فرق ديگري را بيان كرده‎اند و آن اين است كه اگر واژه‎ي اخلاق در مورد افعال ستودني به كار رود، بيانگر ادب خواهد بود؛ زيرا ادب فقط درباره‎ي خصلت‎هايي به كار مي‎رود كه نيكو باشد؛ مثلاً اگر گفته شود ادب قاضي، يعني كارهاي شايسته‎اي كه قاضي انجام مي‎دهد. اين تمايز مورد قبول و پذيرش علاّمه نمي‎باشد.
اگر ادب را صرفاً به معناي خصايص نيكو بگيريم، در حقيقت معناي آن را محدود ساخته‎ايم؛ پس بهتر است كه ادب را لفظ و واژه‎ي عام بگيريم تا شامل همه‎ي صفات، اعم از نيك و بد بشود. بنابراين بهترين نظر در اين زمينه، نظر علامه‎ طباطبايي‌(ره) است.

ü هدف اخلاق چيست؟
ý اخلاق از نظر حكما و فلاسفه به معناي حاكميّت عقل و اراده بر وجود انسان است كه تمام ميل‎هاي فردي و اجتماعي را تدبير نمايد. [9] در پاسخ به اين پرسش كه هدف اخلاقي چيست، با سه نظريه مواجه مي‎شويم: [10]
الف . اين كه بايد باطن و نفس خويش را اصلاح نموده، ملكات نفساني را تعديل كرد تا صفات نيك و اوصاف پسنديده، اوصافي كه مردم و جامعه آن را مي‎ستايند حاصل گردد؛ براي وصول به اين مقام، دو مرحله را بايد سپري كرد: نخست، تلقين علمي و مرحله‎ي بعدي، تكرار عملي است.
ب . نظريه‌ي دوّم، همانند قول اول است؛ ولي در هدف و غايت، با آن تفاوت دارد. از ديدگاه گروه اول، هدف از اصلاح و تهذيب نفس (اخلاقي شدن)، جلب توجه و حمد و ثناي مردم است؛ ولي در نظريه‎ي دوم، هدف را سعادت حقيقي و ايمان واقعي به آيات الهي مي‎داند. اين گروه، سعادت را در خوش‎بين بودن مردم نسبت به كسي نمي‎دانند؛ بلكه سعادت را مرهون ايمان به خدا مي‎دانند. اين دو ديدگاه در اين نكته اتّفاق دارند كه هدف نهايي انسان‌ها، برتري و فضليتشان در مقام عمل است.
ج . نظريه‎ي سوم، در روش، مشابه دو قول مذكور است، ولي در هدف، با آن دو متفاوت است. اين گروه معتقدند كه: غرض از تهذيب اخلاق، صرفاً رضاي الهي است، نه آراستن خويش براي جلب نظر مردم و حمد و ثناي آنان.
علاّمه طباطبايي در بيان تفاوت و تمايز اين سه نظر مي‎فرمايند:
اين سه مسلك به واسطه‎ي غايات و فوايدي كه دارند، مختلف مي‎شوند. در قول سوم، اعتدال اخلاقي يك معنا دارد و در دو مسلك قبلي، معناي ديگر؛ چون وقتي ايمان بنده زياد گردد، قلبش مجذوب تعقّل و تفكّر درباره‎ي پروردگارش مي‎گردد و هميشه دوست دارد كه به ياد او باشد و اسماي حسناي او را در نظر گرفته، صفات جميل او را برشمارد. و اين مراقبت و به ياد محبوب بودن، رو به ترقّي مي‎رود تا آن جا كه در وقت عبادت، احساس مي‎كند او را مي‎بيند و اين موجب شدّت محبّت به خدا مي‎شود؛ چنين كسي در تمامي حركات و سكناتش از خدا و فرستاده‎ي خدا پيروي مي‎كند. در اثر تداوم اين حالت، پيوند و اتصال به محبوب، در او چنان مي‎شود كه هيچ كسي را جز پروردگارش دوست نمي‎دارد و دلش جز براي او خاضع و خاشع نمي‎شود. اين جا است كه به كلّي نحوه‎ي ادراك و طرز تفكّر او و نيز برخورد و رفتارش عوض مي‎شود؛ يعني هيچ چيزي را نمي‎بيند، مگر آن كه خداي سبحان را قبل از آن و با آن مي‎بيند؛ بنابراين طرز فكر و رفتارش غير از ديگران است، همه‎ي برخوردهاي او براي خداست، اهداف او با اهداف ديگران متفاوت است؛ چون او تا به حال همانند ديگران، هرچه مي‎كرد به منظور كمال خود مي‎كرد؛ ولي حالا هر كاري مي‌كند بدان جهت است كه محبوبش دوست مي‌دارد. پس آنچه كه در نظر ديگران فضيلت شمرده شده، شايد در اين نظر رذيلت شمرده شود و بالعكس. [11]
بنابراين، تمايز اقوال سه گانه در اين است كه طبق نظريه‌ي اوّل، متّصف شدن به اوصاف اخلاقي، صرفاً براي جلب توجّه ديگران و وصل به مقامي است كه مردم آن را بستايند؛ ولي در نظريه‌ي دوم، ‌هدف متّصف شدن به صفات اخلاقي،‌ حمد و ثناي ديگران نيست؛ بلكه به خاطر ايمان به تعاليم و دستورهاي الهي است و اگر اين روحيّه‌ي تعبّدپذيري نبود، به آداب و اخلاق ديني در زندگي خود چندان توجه نداشت و تفاوت اين قول با قول سوم كه مرحله‌ي كامل‌تري از آن مي‌باشد، در اين است كه مطابق نظريه‌ي سوم، فرد صرفاً رضاي الهي را در نظر دارد؛ يعني در اثر تقويت ايمان به مرحله‌اي از كمال دست مي‎يابد كه خدا را در همه‌ي حركات و سكنات شاهد و ناظر مي‌بيند كه اين عالي‌ترين مرحله‌ي كمال انسان در مقام عمل و نظر است.
نظراتي كه بيان شد، مسلك‌هاي سه گانه‌اي بود كه فلاسفه در باب هدف اخلاق تبيين كرده‌اند؛ البته قول ديگري هم وجود دارد كه مربوط به نسبيت اخلاق است كه در بخش‌هاي بعدي بدان خواهيم پرداخت.

ü چه ارتباطي ميان علم و اخلاق وجود دارد؟
ý آيا صفات اخلاقي با كسب معرفت و تحصيل علم، ارتباط و پيوندي دارند يا خير؟ آيا مي‎توان گفت كه انسان‌هاي عالم و انديشمند، داراي محاسن و نيكي‎هاي اخلاقي هستند و همه‎ي انحرافات اخلاقي از جانب جاهلان و افراد عوام صورت مي‎گيرد؟ آيا اين يك اصل و قاعده‎ي پذيرفته شده‎اي است كه بر اساس آن، زشتي‎هاي اخلاقي و نابه‎هنجاري‎هاي اجتماعي را به غير عالمان و همه‎ي خوبي‎ها و رفتارهاي مناسب و آثار و نتايج مطلوب آن را به قشر آگاه و عالمان جامعه اسناد دهيم؟ آيا علم و اخلاق هماهنگ‎ هستند، يا اين كه دو مقوله‎ي جداي از يك‎ديگرند و هيچ گونه ارتباطي ميانشان متصوّر نيست؟
براي پاسخ به اين پرسش، نخست بايد اين ابهام را رفع نمود كه مراد از علم در اين جا چه نوع علمي است. اگر مقصود از علم در پرسش فوق، مطلق علم باشد، پاسخ منفي است؛ يعني چنين نيست كه اگر كسي علوم را فرا گرفت و در فنّ خاصي متخصص گرديد، فرد با اخلاقي مي‎شود؛ به عنوان مثال، اگر در رشته‎ي پزشكي يا مهندسي، يك پزشك يا مهندس ماهري شد، پس فرد با اخلاقي است. بنابراين اگر علم به معناي عام و كلي باشد كه شامل همه‌ي علوم گردد، پاسخ اين است كه اخلاق با بسياري از اين علوم هيچ گونه ارتباط و پيوندي ندارد؛ ولي اگر مراد از علم، معارف حقيقي و علوم نافع [12] باشد، بايد گفت كه ميانشان پيوند عميق وجود دارد. علمي كه در انسان، تفكر صحيح را به وجود آورد و فكر درست به او اعطا نمايد، قطعاً در تمام ابعاد زندگي او اثر خواهد گذاشت. اين كه اين معارف و تفكرات صحيح كدام است، در قرآن به طور صريح بيان نشده است. علاّمه طباطبايي‌(ره) مي‎فرمايند:
زندگي انسان يك زندگي و حيات فكري است و تفكر آدمي هر چه قدر صحيح‎تر باشد، حيات انساني پايدار‎تر است، پس حيات ارزشمند، بر پايه‎ي فكر و معرفت ارزشمند استوار است؛ چنان كه اين نكته را خداوند در آياتي از قرآن بيان فرموده است. هر چند كه اين فكر صحيح در قرآن معين نشده است وليكن اگر انسان به فطرت خويش مراجعه نمايد آن را خواهد يافت. [13]
اگر معرفت صحيح و فكر درست، موجب قوام و پايداري زندگي انساني شود و او را به سوي كمال و سعادت رهنمون سازد، بدون ترديد، بايد در بُعد اخلاقي نيز تأثيرگذار باشد؛ چون شخصي كه از حيث رفتاري، مؤدب به آداب ديني نگردد، دست‎يابي به حيات انساني و وصول به كمالات معنوي، براي او مقدور نخواهد بود.
پس هرگز نمي‎توان پيوند تحصيل تفكر درست را با آراسته شدن به آداب و اخلاق ديني ناديده گرفت.

ü صفات اخلاقي مطلقند يا نسبي؟ نسبيت اخلاق به چه معنا است؟
ý وقتي سخن از اخلاق و صفات و خصوصيات اخلاقي به ميان مي‎آيد، آن را به جهات مختلف، قابل تقسيم مي‎دانند؛ به عنوان مثال، گاهي گفته مي‎شود اخلاق بر دو قسم است: اخلاق زشت و اخلاق زيبا؛ اخلاق پويا و اخلاق ايستا؛ اخلاق انساني و اخلاق حيواني؛ اخلاق ذاتي و عرضي؛ قطعي و موقت و … يكي ديگر از تقسيمات اخلاق، تقسيم آن به مطلق و نسبي است. قبل از پاسخ به اين پرسش، لازم است كه توضيح مختصري از اين دو معنا ارائه نماييم تا در مقام پاسخ، هيچ گونه ابهامي باقي نماند.
اخلاق مطلق: منظور از اخلاق مطلق، مجموعه‎ي رفتارهاي ثابتي است كه براي همه‎ي زمان‌ها و مكان‌ها مناسب به شمار مي‎آيند و با مكان و زمان خاص، تغيير و تحولي در اصول و قواعد آن ايجاد نمي‎شود.
اخلاق نسبي: مجموعه‎اي از قواعد رفتاري است كه در يك زمان معين، براي جامعه‎ي معيني به رسميّت شناخته شده‎اند؛ مانند اخلاق اعراب، اخلاق ايرانيان، اخلاق روميان.
اخلاق به اين معنا با شرايط خاص و در مكان‌هاي خاص، دستخوش تغيير و تحول مي‎گردد. [14] نسبيّت اخلاق به اين معناست كه تمام صفات اخلاقي در همين معنا محدود و محصور گردد؛ يعني تمام اصول اخلاقي و قواعد رفتاري انسان‌ها متغير و غير ثابتند و در بعد اخلاقي، اصول ثابتي وجود ندارد و تقسيم اخلاق به مطلق و نسبي براي آنان كه قائل به نسبيت اخلاقند، تقسيم پذيرفته شده‎اي نيست.
بنابراين، نسبيت اخلاق به اين معناست كه هيچ معيار ثابتي براي خوب و بد اخلاقي وجود ندارد. ممكن است يك چيز در يك زمان و تحت يك شرايط خاص، از نظر اخلاقي خوب باشد و همان چيز در زمان و شرايط ديگر، ضد اخلاقي به حساب آيد. براي فن اخلاق هيچ اصل ثابتي نيست؛ چون اخلاق هم از نظر اصول و هم از نظر فروع، در اجتماعات و تمدن‎هاي مختلف، اختلاف مي‎پذيرد و چنين نيست كه هر چه در يك جا خوب است، همه جا خوب و فضيلت باشد. پس در جوامع بشري، نه حسن مطلق داريم و نه قبح مطلق، بلكه اين دو هميشه نسبي‌اند و وقتي حسن و قبح نسبي باشد، قهراً فضايل و رذايل اخلاقي نيز محكوم به دگرگوني است.
و اما آيا واقعاً صفات اخلاقي نسبي‎اند و يا اين كه در اخلاق، قواعد و اصول ثابتي هم وجود دارد؟ بيش‎تر انديشمندان اسلامي كه در اين باب سخن گفته‎اند، منشأ اين تفكر را از متفكران غرب و يا مكاتب سوسياليستي دانسته‎اند كه با اصول اوليّه‎ي اديان الهي در تضاد است. استاد شهيد مطهري(ره) در پاسخ به اين پرسش مي‎فرمايند:
اصول اوليّه‎ي اخلاق، معيارهاي اوليّه‎ي انسانيّت، مطلق است، و به هيچ وجه نسبي نيست، ولي معيارهاي ثانوي، نسبي است. در سيره‎ي رسول اكرم(ص) يك سلسله اصول را مي‎بينيم كه اين اصول باطل است؛ پيامبر(ص) در سيره‎ي خود هرگز از اين روش‎ها در هيچ شرايطي استفاده نكرده است، هم چنان كه ائمه(ع) نيز از اين اصول و معيارها استفاده نكرده‎اند. اين‎ها از نظر اسلام در همه‎ي شرايط و مكان‌ها و زمان‌ها بد است. [15]
نبايد فراموش كرد كه اصول اخلاقي؛ مثل خويشتن‎داري، قدرت، اراده و شجاعت، با آداب و سنن ملي و محلي فرق دارد. طرز زندگي كردن و آداب و سنن غذا خوردن و لباس پوشيدن، همه، امور نسبي‎اند كه در محيط‎هاي مختلف فرق دارند. اين‌ها با اخلاق ارتباط ندارند؛ ولي شجاعت و بخشندگي، واقعيتي است كه در ده هزار سال قبل ممدوح و نيكو بوده و هم اكنون نيز اصالت و واقعيت خود را حفظ كرده است، در هيچ جاي دنيا سخاوت و شجاعت، زشت تلقي نشده است. اگر اينها ارزش خود را از دست دهند، معلوم مي‎شود كه فطرت انساني، محكومِ جنبه‎هايِ حيواني گشته است. [16]
علاّمه طباطبايي‌(ره) در ردّ نظريه‎ي نسبيّت اخلاق مي‎فرمايند:
اين نظريه آن طور كه برخي فكر مي‎كنند نظريه‌ي جديدي نيست؛ براي اين كه كلبي‎ها كه طايفه‎اي از يونانيان قديم بودند همين مسلك را داشتند و نيز مزدكي‎ها [17] بر همين مرام عمل مي‎كردند و نيز در برخي از قبايل وحشي افريقا و مناطق ديگر سابقه دارد. و به هر حال مسلكي فاسد است و دليلي كه بر آن اقامه شده از بيخ و بن فاسد است. وقتي مبنا فاسد شد، بنا هم فاسد مي‎شود. [18]
علامه‌(ره) ضمن جدّي دانستن اشكال مزبور و شايد به دليل گسترش اين تفكر در ميان برخي از روشن‎فكران ديني تلاش كرده‎اند با دقت بسيار به پاسخ آن بپردازند.
پاسخي كه ايشان فرمودند بسيار مفصل است كه خلاصه‎ي آن با مقدماتي كه بيان كرده‎اند چنين است:
1. هر يك از موجودات و افراد انساني داراي شخصيت خاص خودند، و وجود خارجي هر كس عين شخصيت اوست.
2. موجود خارجي هر چند تحت قانون تحول و حركت عمومي قرار دارد؛ اما امتداد وجودي او محفوظ است، در عين اين كه تحول را پذيراست، ولي قطعات وجودش به هم مربوط است؛ در غير اين صورت لازم بود كه دو موجود باشد. پس حركت، امري واحد است كه وقتي با حدودش مقايسه مي‎شود متكثر و متعدد مي‎گردد.
3. انسان موجودي است طبيعي و داراي افراد و احكام خاص. آنچه خلق مي‎شود فرد و شخص انسان است نه كلي انسان. و اين افراد انساني، وجودي ناقص دارند كه نيازمند استكمالند. و استكمال آنان در زندگي اجتماعي است. پس اجتماع در حركت است، اما با تك تك انسان‌ها؛ چون اجتماع از احكام طبيعت انساني است، مطلق اجتماع نيز از احكام نوع مطلق انساني است.
4. انسان در بقاي خويش محتاج كمالاتي است و خلقتش نيز مجهز به جهازي است كه با آن مي‎تواند آنها را كسب نمايد؛ مثل دستگاه گوارش.
با حفظ اين چهار مقدمه مي‎گوييم كه: انسان داراي چهار ملكه از فضايل نفساني است (عفت، شجاعت، حكمت و عدالت) كه همه حسنه و نيكو است؛ چون با غرض و هدف خلقت انسان كه سعادت و كمال باشد سازگار و هماهنگ است. وقتي انسان نسبت به طبيعت خود چنين وضعي دارد، در ظرف اجتماع نيز چنين است؛ يعني چنين نيست كه ظرف اجتماع، صفات دروني او را از بين ببرد. چگونه اين امر ممكن است، در حالي كه خود اجتماع را همين طبيعت درست كرده است.
همه‎ي اين صفات چهارگانه كه براي افراد بيان شد فضيلت، و مقابل آنها رذيلت است و اين، در اجتماع خاص انساني حكم‎فرما است، پس با اين بيان روشن مي‎گردد كه در اجتماع انساني، حسن و قبحي وجود دارد و هرگز اجتماعي پيدا نمي‎شود كه خوب و بد در آن نباشد، و اصول اخلاقي انسان كه چهار فضيلتند براي ابد، خوب و صفات مقابل آنها براي ابد، رذيله و بد هستند، و وقتي در اصول اخلاقي، قضيه از اين قرار بود، فروع نيز به اين اصول برمي‎گردند.
پس بيانات ماديين و ديگران در فن اخلاق ساقط و بي‎اعتبار است. و اين كه گفته‎اند نيكو نسبتاً نيكو است و زشت نسبتاً زشت است و حسن و قبح‎ها بر حسب اختلاف منطقه‎ها مختلف و متعدد مي‎شود، مغالطه‎اي است ميان اطلاق مفهومي به معناي كليت و اطلاق وجودي به معناي استمرار وجود. [19]
خلاصه اين كه انسان‌ها داراي فطرتي واحدند؛ بنابراين تأثير عمل‎كردها بر روي انسان‌هايي كه داراي فطرتي واحدند، نمي‎تواند متعدد و مختلف باشد؛ بلكه بايد يكسان باشد. پس اگر امري فضيلت است براي همه‎ي انسان‌ها فضيلت محسوب مي‎شود و اگر رذيلت است براي همه‎ي آنها رذيلت مي‎باشد.
اگر سؤال شود كه فطرت در شرايط مختلف، عكس العمل‎هاي متفاوتي از خود نشان مي‎دهد، در پاسخ خواهيم گفت كه هرگز فطرت انساني دستخوش تغيير و تحول نخواهد شد و آثار متفاوت، از تعليمات غلط و ناصحيح ناشي مي‎شود، نه از تغيير و دگرگوني فطرت.
انسان براساس فطرت، مسير مشخصي را طي مي‎كند مگر اين كه عوامل خارجي و قشري، او را از راهش منحرف كرده باشد. [20]

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
شنبه ۶ شهر ۱۳۸۹ ۰۱:۲۴ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
1 کاربر به دلیل این ارسال از حسن ضیغم تبار سپاسگزاری کرده است. nazanin
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #2
RE: جوانان و پرسشهای اخلاقی:
ü مراد از تأديب الهي چيست؟
ý انسان براي هدف عالي و غرض متعالي و جهت وصول به مقام خليفةالله خلق شده است؛ بنابراين ترديدي نيست كه آداب و رفتار انساني بايد در راستاي همين مطلوب ترسيم شده باشد؛ پس ميان هدف خلقت و ادب انساني انسجام و اتحاد است و اعمال و رفتار فردي و اجتماعي نمي‎تواند گوياي حقيقتي باشد كه برخلاف اقتضاي آفرينش او تمام گردد و قطعاً چنين رفتاري به معناي ادب نخواهد بود.
عمل مؤدّبانه بايد در مسير هدف حيات انسان باشد و هيچ هدفي براي حيات و زندگي انسان لحاظ نشده است مگر توحيد خداوند سبحان در مقام اعتقاد و عمل؛ پس هر عمل مؤدبانه، بايد در مسير توحيد خداي سبحان باشد. بيان علاّمه طباطبايي(ره) در اين زمينه چنين است:
ادب الهي كه خداوند سبحان، انبيا و اولياي خويش را به آن مؤدب نموده، همان هيئت زيباي اعمال ديني است كه از غرض و غايت دين حكايت مي‎كند و آن غرض همان عبوديت و بندگي است؛ البته اين عبوديت در اديان حق از حيث مراتب كمال فرق مي‎كند و چون هدف اسلام، سر و سامان دادن به جميع جهات زندگي انسان است، از اين جهت سر تا پاي زندگي را داراي ادب نموده است و براي هر عملي از اعمال زندگي، هيئت زيبايي را ترسيم نموده كه از غايت حيات حكايت مي‎كند؛ ابتدا اعتقاد او را در اين زمينه تقويت نموده، سپس مجاري زندگي او را در مسير عبوديت قرار داده است. پس ادب الهي و يا ادب نبوت همانا عمل را بر هيئت توحيد انجام دادن است. [21]
پس مراد از تأديب الهي، تشويق انسان‌ها در توجه به خواسته‎هاي باطني و اميال دروني و امور فطري و هماهنگي رفتار با اعتقادات دروني و در يك كلمه تعديل شخصيت انساني است، كه اگر شخصيت او تعديل گردد اعمالش همراه و همگام با اعتقادش در صراط مستقيم حق قرار گرفته و با متصف شدن به آداب الهي و ديني، در مسير اعتلاي انساني گام برمي‎دارد. و ممكن نيست كه كسي بدون رعايت آداب ديني و مؤدب شدن به آداب الهي، به اهداف انساني كه همان كمال و سعادت دو سرا و مقام قرب الي الله مي‎باشد دست يابد. و هر آن كس كه داعيه‎ي چنين مقامي را داشته باشد، ولي در عمل خلاف آداب ديني رفتار نمايد، در ادّعاي خود كاذب است و حتي در برخي روايات آمده است كه چنين فردي منافق است. پس ادب ديني و الهي، همان حركات و سكنات انساني است كه در راستاي هدف خلقت او باشد؛ يعني رفتاري كه با منطق و عقل نوع انساني هماهنگي و سازگاري داشته باشد و چنين اعمالي موجب قرب و نزديكي به خداوند مي‎گردد؛ بنابراين شرط قرب الهي، انجام فرايض ديني است و عمل به تعاليم اسلامي، بارزترين مصداق تأديب الهي و ادب ديني است. پس كسي كه مقيّد به واجبات و ترك محرمات نباشد مؤدب نيست و آن كس كه مؤدب نباشد هرگز مقرب نخواهد بود.


ü سخنان مؤدبانه چيست و ملاك تشخيص آن كدام است؟
ý همان‌گونه كه قبلاً اشاره شد، ادب به معناي ظرافت و دقت در عمل و آداب ديني، همان هيئت‎هاي زيباي اعمال ديني را ‎گويند؛ اما در اين قسمت از بحث مي‎خواهيم بدانيم كه سخن مؤدبانه چيست و چه نوع بيانات و سخناني را سخنان مؤدبانه گويند و نيز معيار و ملاك تشخيص آن كدام است؟
آنچه از متون ديني در زمينه‎ي سخنان مؤدبانه مي‎توان فهميد، اين است كه كلام و بيان مؤدبانه داراي ويژگي‎هاي خاص است؛ اگر سخني با اين اوصاف همراه باشد مؤدبانه خواهد بود و در غير اين صورت نمي‎توان گفت كه آن سخن مؤدبانه بوده و يا داراي صفت ادب است.
برخي از اين اوصاف و ويژگي‎ها عبارتند از:
الف ـ همراه بودن با صدق و صراحت قول؛
ب ـ دفاع از حق و حقيقت و پرهيز كامل از باطل؛
ج ـ حفظ شخصيت افراد و احترام مخاطب در شؤون و امور فردي و اجتماعي؛
د ـ عدم تبعيض ميان فقرا و اغنيا و دوري از هرگونه مبالغه و زياده‎روي در مقام سخن گفتن با صاحبان مال و مكنت و نيز تحقير فقرا و ضعفا، اعم از مستضعفين فرهنگي و اقتصادي؛
هـ ـ. كوتاه و مختصر بودن و خالي بودن از زوايد و كافي و وافي بودن به مقصود؛
و ـ خالي بودن از هرگونه طعنه و نيش زبان و يا اهانت به ديگران؛
ز ـ اميد به وصول ثواب و نتيجه‎ي اخروي؛
ح ـ هماهنگ بودن كلام با عمل و حتي افزوني عمل بر سخن تا جنبه‎ي اثر بخشي آن آشكار گردد.
خصوصيات مزبور، عمده‎ترين ويژگي‎هايي هستند كه يك گوينده در حال سخن گفتن بايد آنها را لحاظ نمايد. و ملاك امتياز سخنان مؤدبانه از غير آن در توجه داشتن گوينده به همين نكات ظريف است و اين امتياز حاصل نمي‌شود، مگر اين كه گفتار، مبتني بر تعقل و انديشه باشد. درباره‎ي كلام و سخن مؤدبانه، جامع‎ترين و كامل‎ترين پيام، حديثي است كه در وصف پيامبر اكرم(ص) آمده است:
گفتارش از همه فصيح‎تر و شيرين‎تر بود. كلمات او كوتاه و جامع و خالي از زوايد و وافي به تمام مقصود بود، و چنان بود كه گويي اجزاي آن، تابع يك‎ديگرند. وقتي سخن مي‎گفت بين جملات را فاصله مي‎داد تا اگر كسي بخواهد سخنانش را حفظ كند فرصت داشته باشد. جوهره‌ي صدايش بلند و از تمام مردم خوش نغمه‎تر بود... از مراء و مجادله، پرحرفي، سخنان بدون فايده، مداحي بي‎مورد و قطع كلام ديگران پرهيز مي‎نمود. [22]

البته لازمه‎ي رسيدن به اين مقام آن است كه انسان در خوراك خويش، دقت و ظرافت بسياري داشته باشد؛ چنانچه آن عارف وارسته گفته است:
يكي از اهم مراقبات اين است كه انسان واردات و صادرات دهانش را مواظب باشد. آن لقمه ناني را كه به دهان مي‎گذارد اگر از روي حساب نباشد هرزه‎خوار مي‎شود و انسان هرزه‎خوار، هرزه‎گو مي‎گردد، آن دهاني كه وارداتش آلوده است، صادراتش هم آلوده است

اخلاق فردي جوانان

ü جوان چگونه مي‎تواند اخلاق خود را اصلاح كند؟
ý يكي از پرسش‎هاي مهم در زمينه‎ي اخلاق كه براي بيش‎تر جوانان مطرح است، اين است كه چگونه مي‎توان از رذايل اخلاقي فاصله گرفت و به فضايل اخلاقي نزديك شد؟ چگونه مي‎توان خود را از اخلاق رذيله دور كرد و به صفات حميده آراسته نمود؟
اصلاح اخلاق هر چند براي قشر جوان، امري دشوار مي‎نمايد، ولي با بروز و ظهور برخي حوادث تلخ و مصايب زندگي، از مهم‎ترين دغدغه‎هاي ذهني آنان است؛ چرا كه جوان، طالب كمال و سعادت خويش است و نيك مي‎داند كه با فساد اخلاقي و رفتار ناشايست، به اين مطلوب نخواهد رسيد و اگر با تبعيت و پيروي از هواي نفس، به ناهنجاري‎هاي اخلاقي دست مي‎زند، يا به خاطر جهالت و غفلت است و يا به جهت ضعف اراده؛ اما به هر حال اين پرسش در ذهن او مطرح است و در باطن و درون خود، خواهان اصلاح رفتار و اخلاق خويش است.
راه حلي كه بزرگان دين در اين مقام ارائه داده‎اند، مي‎تواند عامل مؤثري براي اصلاح و بازسازي اخلاق به حساب آيد. علاّمه‎ طباطبايي(ره) مي‎فرمايند:
اصلاح اخلاق و هوا‎ي نفس و تحصيل ملكات فاضله، تنها و تنها يك راه دارد، آن هم عبارت است از: تكرار عمل صالح و مداومت بر آن؛ البته عملي كه مناسب با آن خوي پسنديده است، بايد آن عمل را آن قدر تكرار كند و در موارد جزئي كه پيش مي‎آيد آن را انجام دهد تا رفته رفته اثرش در نفس روي هم قرار گيرد و در صفحه‎ي دل نقش بندد و زوال نپذيرد. اين تكرار عمل از دو طريق دست مي‎دهد.
1. لحاظ كردن فوايد دنيايي، فضايل و فوايد علوم و آرايي كه مردم آن را مي‎ستايند؛ مثلاً مي‎گويند: عفت نفس و قناعت (كنترل شهوات نفساني و اكتفا به آنچه خود دارد) دو وصف پسنديده است؛ چون فوايد خوبي دارد، آدمي را در دنيا عزت مي‎دهد و در چشم همگان، بزرگ جلوه نموده و نزد عموم محترم مي‎سازد. اين طريقه همان طريقه‎اي است كه علم اخلاق قديم، يعني اخلاق يونان بر آن اساس، بنا شده و قرآن، اخلاق را از اين طريق استعمال نكرده و زيربناي آن را مدح و ذم مردم قرار نداده و ملاك را مدح و ذم اجتماعي نمي‎داند.
2. اصلاح اخلاق بدين صورت است كه آدمي فوايد آخرتي را در نظر بگيرد و اين طريقه، روش قرآن است كه ذكرش در قرآن مكرر آمده است؛ به عنوان نمونه، مي‎توان به آيه 10 سوره‎ي زمر، آيه‎ي 22 سوره‎ي ابراهيم، آيه‎ي 257 سوره‎ي بقره و آيه‎ي 22 سوره‎ي حديد اشاره كرد. [1]
از مفاد آيات مزبور چنين برمي‎آيد كه انسان نتايج و آثار اعمال و ملكات روحي خود را به صورت مجسم، فرداي قيامت خواهد ديد؛ يعني همين ملكات دروني و اعمال ظاهري، تجسم عيني و خارجي پيدا مي‎كند و او را متنعّم يا معذّب خواهد كرد؛ به عنوان مثال آيه‎ي 10 سوره‎ي زمر مي‎فرمايد:
اي پيامبر، بگو اي بندگاني كه به خدا ايمان آورده‎ايد، خدا ترس و پرهيزكار باشيد. براي كساني كه در اين دنيا خوبي كنند، خوبي هست و زمين خدا بسيار پهناور است؛ همانا صابران به حد كامل و بدون حساب پاداش داده خواهند شد.
و يا در آيه‎ي 22 سوره‎ي ابراهيم آمده است:
و چون حكم به پايان رسد، در آن حال شيطان گويد: خدا شما را به حق و راستي وعده داد و من شما را وعده دادم؛ پس خلف وعده كردم و براي من عليه شما هيچ حجت و دليلي نبود؛ مگر اين كه شما را به باطل دعوت كردم و شما مرا اجابت كرديد، پس امروز شما ابلهان كه سخن بي‎دليل مرا پذيرفتيد مرا ملامت نكنيد؛ بلكه نفس پر طمع خود را ملامت كنيد كه امروز نه شما فريادرس من ‎توانيد بود و نه من فريادرس شما. من به شركي كه شما به اغواي من آورديد، معتقد نيستم. آري در اين روز، ستم‎كاران عالم را عذاب دردناك خواهد بود.
فردي كه مي‎خواهد در مقام اصلاح آداب و رفتار خويش برآيد، توجه به آثار و نتايج اخروي مي‎تواند تأثير به سزايي در او داشته باشد؛ چون وقتي كه خداوند اخلاق زشت را مذمت مي‎كند و دارندگان چنين اخلاقي را تهديد به آتش دوزخ مي‎نمايد، قطعاً هر عاقلي عزم بر ترك و دوري آن را اختيار مي‎كند و يا وقتي كه ذات حق، اخلاق پسنديده و نيكو را مي‎ستايد، شخص بر انجام آن تحريص و تشويق مي‎شود؛ البته اين شيوه اختصاص به مكتب انسان‎ساز اسلام ندارد؛ بلكه در ساير اديان الهي و كتب آسماني از قبيل تورات و انجيل، بدان تأكيد شده است.

ü چگونه مي‎توان اخلاق پسنديده را در خود تداوم بخشيد؟
ý بسياري از آداب و رفتاري كه از ما صادر مي‎شود، ناشي از خُلقياتي است كه در باطن ما وجود دارد. در واقع خُلقيات باطني موجب بروز و ظهور آن آداب است. به تعبير زيباي عرفا، صادرات انسان، هماهنگ با واردات او است و هر آنچه را در باطن خويش وارد كرده و جزء ملكات نفساني او شده است، غالباً از او ظاهر مي‎شود.
پرسشي كه در اين بين مطرح است، اين است كه چه بايد كرد تا اين صفات اخلاقي در ما دوام و قوام يابد و از حالت مقطعي و گذرا بيرون آيد؟
پيشنهاد علماي علم اخلاق اين است كه بايد خُلقيات، در نفس انساني به صورت ملكه درآيد و از حالت حال بودن خارج گردد؛ يعني آن قدر بايد به رفتارهاي پسنديده و اوصاف كماليه توجه داشت تا آن رفتارها و اوصاف، جزء جان و نفس انسان گردد و اين مقام به دست نمي‎آيد، مگر با تكرار عمل. با تكرار عمل مي‎توان اخلاق پسنديده را در شخصيت خويش متجلي ساخت و آن را جزئي از صفات ذات خود قرار دارد؛ چنان كه علاّمه طباطبايي‌(ره) مي‎فرمايند:
طريقه‎ي آن اين است كه آن قدر آن عمل را تكرار كني تا در نفس تو رسوخ يابد و چون نقشي كه در سنگ مي‎كنند ثابت گردد و راه علمي‎اش اين است كه به خوبي‎هاي آن اذعان و ايمان پيدا كني و اين طرز فكر را در خود تكرار كني؛ يعني راهش، تلقين علمي و عملي است. [2]
علماي علم اخلاق، رعايت سه اصل كلي را در اين زمينه توصيه مي‎نمايند و هرگاه كسي بخواهد متخلّق به اخلاق الهي گردد و آن را در خويشتن خويش دوام و قوام بخشد، لازمه‎اش مراعات اين سه اصل است: [3]
1. مشارطه: در هنگام صبح، وقت برخاستن از خواب و شروع به كار، با نفس خويش شرط كند كه از حدود و احكام الهي تخطّي نكند و گناه و معصيتي را مرتكب نشود و در حد توان خود خدمت به خلق نمايد.
2. مراقبه: يعني از شرطي كه در ابتداي صبح با نفس خود بسته، محافظت و مراقبت نمايد. او بايد در طول روز با همان شرط ابتدايي زندگي كند؛ چون هر عقل سليمي حكم مي‎كند كه تخلّف از شرط حرام است، پس همواره بايد كشيك نفس بكشد و مراقب باشد كه از مسير حق منحرف نشود.
3. محاسبه: در وقت خواب بايد آنچه را كه در روز انجام داده، محاسبه‎ي كامل نمايد و اگر خيانتي از نفس او سرزده، فوراً توبه نمود، و نفس را تأديب نمايد كه اصطلاحاً به اين اصل، معاقبه و معاتبه هم گفته مي‎شود؛ يعني تعقيب نمودن و مورد عتاب قرار دادن نفس؛ و اگر خطايي از او سر نزده است خداي تعالي را شكر كند و مواظب باشد و توجه و عنايت داشته باشد كه شايد در اين خواب به او موهبت و عنايتي از جانب حق بشود؛ چون براي بسياري از انبيا و اوليا، اولين بار در عالم خواب مكاشفاتي دست داده است.
آنان كه متخلق شده، و اين مسير را طي كرده‌اند و به كمالاتي دست يافته‎اند، بر اين اصول تأكيد بسيار دارند و عرفا هم گفته‎اند كه مواظب اعمال روزانه‎تان باشيد تا شب چيزي نصيب شما شود. پيامبر(ص) خطاب به اصحابش فرمود:
آيا همان طور كه حيواناتِ خود را در شب علوفه مي‎دهيد و آنها را در جايي مي‎بنديد كه خوردند و سپس شبي را به روز آوردند و شبي حيواني داشته‎اند، شما هم آنچنان شب را به روز آورده‎ايد؟ يا شبي انساني داشته‎ايد كه شكارهايي كرده‎ايد و مبشّراتي داريد؟ خداوند فرمود: وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً. [4]
و نيز در دقت و توجه به اعمال و رفتار و نيّات باطني فرمود:
حاسِبُوا اَنْفُسَكُمْ قَبْلَ اَنْ تُحاسَبُوا وَ زِنُوها قَبْلَ اَنْ تُوزَنُوا؛ قبل از اين كه به حساب اعمال شما برسند و آن را مورد سنجش و ارزيابي قرار دهند، خود به آن بپردازيد. [5]
و يا امام كاظم(ع) فرمودند:
لَيْسَ مِنّا مَنْ لَمْ يُحاسَبْ نَفْسَهُ في كُلِّ يَوْمٍ فَاِنْ عَمَلَ حَسَنَةً اسْتَزادَ اللهَ تَعالي وَ اِنْ عَمَلَ سَيِئَةً اِسْتَغْفَرَ اللهَ مِنْها و تابَ اِلَيْهِ؛ از ما (اهل‌بيت) نيست كسي كه هر روز از خويشتن حساب پس نگيرد، پس اگر عملش نيك و پسنديده بود، از خداوند متعال بخواهد كه آن را زياد نمايد و اگر عمل زشت انجام داد، از خداوند طلب استغفار نموده، توبه كند. [6]
باشد كه بتوانيم با توجه به نيات و اعمال فردي و اجتماعي به كمالات انساني دست يابيم.

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
شنبه ۶ شهر ۱۳۸۹ ۰۱:۲۶ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
1 کاربر به دلیل این ارسال از حسن ضیغم تبار سپاسگزاری کرده است. nazanin
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #3
RE: جوانان و پرسشهای اخلاقی:
ü شرايط پذيرش توبه چيست؟
ý بسياري از نوجوانان، بر اثر ارتكاب گناه يا جرمي، به نفس خويش تلقين مي‎نمايند كه خداوند با ديده‏ي غضب آلود به آنها نگاه مي‎كند و هيچ اعتباري در درگاه او ندارند و با نا اميدي و يأس كامل و اضطراب، نه تنها كار خيري انجام نمي‎دهند، بلكه به گناه و جرم خود ادامه مي‎دهند؛ اما بايد گفت كه اين حالت يأس از رحمت حق نيز خود گناهي جداگانه به حساب مي‎آيد؛ چون او مي‎تواند و قادر است با قدرت و نيروي جواني تصميم بگيرد كه بر تمام اعمال و كارهاي گذشته‏ي خويش پوشش گذارد و به درگاه خدا روي آورد؛ يعني با همان قدرتي كه مرتكب جرم و گناه مي‎شد، مرتكب عمل خير گردد و بهترين عمل خير براي او روي‎آوردن به درگاه الهي است. هرچند كه اعمال زشت آدمي و رفتار ضد اخلاقي و انساني، معصيتي بزرگ به شمار مي‎آيد، ولي نااميدي از بخشش و عفو و رحمت الهي، گناهي بسيار بزرگ‏تر از گناهي است كه انجام داده است؛ چون هيچ كس جز كفار از رحمت الهي مأيوس و نا اميد نيستند.
پس اميد به رحمت الهي، خود بزرگ‏ترين توفيق الهي است؛ البته اميدي كه همراه با عمل باشد و همين اميدواري به رحمت حق، بزرگ‏ترين انگيزه براي بازگشت به سوي خداست و نوعي توجه و عنايت الهي به اوست؛ چون
توبه بذر حسنه است و حسنه نيازمند به نيرو است و نيروي انجام حسنه از خداست. اوست كه توفيق مي‎دهد؛ يعني اسباب فراهم مي‎نمايد تا بنده موفق به توبه شود، و بتواند از لجنزار گناه بيرون آيد و به سوي پروردگارش برگردد. [7]
اما اين‏كه چگونه بفهمد توبه‏ي او پذيرفته شده يا نه، بايد به اين نكته‏ي مهم توجه داشته باشد كه خداوند رحمان، تنها هنگامي توبه‏ي گنه‌كار را مي‎پذيرد كه معصيت او ناشي از استكبار و يا نوعي تمسخر نسبت به خدا نباشد؛ [8] يعني با عناد و لجاجت گناه نكرده باشد؛ بلكه از روي جهالت و ناداني مرتكب معصيت شده باشد و هنگامي كه توبه مي‎كند، بدين صورت نباشد كه بلا فاصله مرتكب گناه گردد.
يك جوان مسلمان بايد بداند كه توبه از مختصات دين اسلام است؛ چون در شريعت مسيح و يهود، اگر چه بحث توبه آمده، اما حقيقت توبه كه در دين اسلام آمده، با آنچه در ساير اديان الهي آمده، متفاوت است.
و نيز بايد بداند كه اگر توبه صرفاً در حد گفتار و زبان خلاصه نشود و با عمل همراه باشد، قطعاً پذيرفته است. و هم‏چنين به اين نكته بايد علم داشته باشد كه خداوند توبه‏ي جوان گنه‌كار را بسيار آسان‌تر از گناه فرد سال‌خورده پذيرا است؛ چون او جوان توبه كننده را بسيار دوست دارد. و به همين جهت توبه‌ي جوان را بهتر و آسان‏تر مي‎پذيرد.
و ديگر اين‏كه، بايد بداند توبه‏ي حقيقي در نفس و قلب آدميان اثر اصلاحي دارد و جان آدميان را مي‎سازد و او را در مسير سعادت دنيا و آخرت قرار مي‎دهد؛ زيرا توبه در واقع از بين بردن پليدي‎ها است.
سيوطي در تفسير الدر المنثور از پيامبر اسلام(ص) روايت مي‎كند كه فرمود:
خداي ـ عزّوجلّ ـ توبه‏ي بنده‎اش را مي‎پذيرد و يا گناهانش را مي‎آمرزد، مادامي كه پرده را نينداخته باشند. شخصي پرسيد: انداختن پرده يعني چه؟ فرمود: بيرون شدن جان در حال شرك.
از امام باقر(ع) در همان تفسير روايت شده كه فرمودند:
گناهان مؤمن اگر موفق به توبه شود، آمرزيده مي‎شود؛ پس بر مؤمن است كه مراقب خود باشد كه بعد از توبه و آمرزش، خود را به هيچ گناهي آلوده نسازد. [9]
به نظر مي‎رسد كه يك جوان همان‌گونه كه با اراده و اختيارش به سمت معصيت و گناه روي مي‎آورد، با همان نيرو و اراده مي‎تواند عزم خود را جزم نموده و به سمت پليدي‎ها نرود و يا اگر نا آگاهانه به آن سوي كشيده شد، باز گردد؛ يعني به همان راحتي كه مرتكب معصيت ‎شده، به همان آساني و حتي راحت‌تر از آن، عمل خير و نيك انجام دهد؛ اما آن چه جوان را به اين كار سوق نمي‎دهد، عدم توجه است؛ چون آن قدر احساسات و شور و هيجانات جواني، او را محاصره كرده است كه اجازه‏ي هرگونه تفكر و تأمّل را از او سلب نموده است. پس هرگاه توجه و تنبّه باشد، توبه به دنبال آن خواهد آمد و چون تأمّل نيست توبه كم‏تر است.

ü چرا نگاه به نامحرم در اسلام تحريم شده است؟
ý اسلام براي اين كه با تعاليم و دستوراتش، انسان را به كمال و سعادت انساني‎اش برساند، تمام مقدمات طريق كمال را براي او هموار كرده و همه‏ي موانع را از سر راهش برداشته است؛ به همين جهت مي‎توان گفت كه بهترين راه رسيدن به كمالات انساني، عمل به تعاليم آسماني اسلام است. اين مطلب آن قدر آشكار و روشن است كه بسياري از مفسران مسلمان گفته‎اند كه: اگر كسي مسلمان نباشد ولي به تعاليم اسلام عمل نمايد، در حيات و زندگي مادي به كمال و سربلندي مي‎رسد. اين نكته را علامه‌(ره) در موارد متعددي ادعا كرده‎اند. يكي از موانع اصلي رسيدن به كمال انساني براي زنان، عدم رعايت حجاب، و براي مردان رها كردن چشم در مقابل نواميس ديگران است. اين دستور صريح قرآن است كه:
مسلمانان چشم خود را از نامحرمان بپوشانند و عورت خود را حفظ نمايند كه اين كار، ايشان را پاك‌تر مي‎كند. [10]
در شأن نزول آيه‏ي مزبور از امام صادق(ع) روايت شده كه فرمودند: جواني از انصار در كوچه‎هاي مدينه زني را ديد. در آن ايام زنان مقنعه‏ي خود را پشت گردن مي‎انداختند؛ وقتي زن از او گذشت، او را تعقيب كرد، و از پشت او را مي‎نگريست تا داخل كوچه‏ي تنگي شد. در آن جا استخوان و يا شيشه‎اي كه در ديوار بود، به صورت مرد گير كرد و آن را شكافت. همين كه زن از نظرش غايب شد، متوجه گرديد كه خون به سينه و لباسش مي‎ريزد؛ با خود گفت: به خدا سوگند، نزد رسول خدا(ص) مي‎روم و جريان را به او خبر مي‎دهم. جوان نزد آن بزرگوار رسيد. حضرت چون او را ديد، پرسيد چه شده؟ وقتي جوان جريان را گفت، جبرييل نازل شد و اين آيه را آورد: «قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ». [11]
علاّمه طباطبايي(ره) مي‎فرمايند:
شبيه همين روايت از حضرت علي(ع) نيز نقل شده است و ظاهر آن اين است كه مراد از امر به چشم‎پوشي در آيه‏ي شريفه، نهي از مطلق نگاه به زن اجنبي است و مطابق روايات وارده، آنچه كه از نگاه به زن نامحرم حلال است، صورت و كفين مي‎باشد. [12]
و اگر آن هم با لذت همراه باشد بدون اشكال نيست. پس حفظ و حراست از چشم سر براي باز شدن چشم دل (بصيرت) بر جوانان لازم است. و همين طور حجاب براي زنان آن قدر در اسلام حايز اهميت است كه امام صادق(ع) فرموده‎اند:
سزاوار نيست براي زن كه در برابر زنان يهود و نصارا برهنه شود؛ چون مي‎روند و نزد شوهران خود تعريف مي‎كنند. [13]
اين كه نگاه به نامحرم براي زن و مرد در اسلام حرام شمرده شده، به خاطر اين است كه نگاه حرام خلاف فلسفه‏ي وجودي چشم در انسان است. و كسي كه اين نعمت بزرگ الهي را در راه خدا به كار نگيرد، حق آن را انجام نداده است، ضايع نمودن اين حق، ظلم بزرگي است و هر ظلمي نيز معصيت به شمار مي‏آيد. به همين دليل است كه در روايات بر مواظبت از چشم تأكيد شده است.
امام صادق (ع) فرموده‎اند:
و فُرِضَ عَليَ الْبَصَرِ اَنْ لا يَنْظُرَ اِلي ما حَرَّمَ اللهُ عَلَيْهِ؛ و بر چشم واجب است كه به چيزي كه خداوند نظر كردن بر آن را حرام كرده است نظر ننمايد. [14]
و نيز حضرت علي(ع) عفت چشم را موجب دوري از هلاكت دانسته و فرموده‎اند:
هر كه چشم‎پوشي كند تأسفش كم و از هلاكت بركنار است. هيچ جوان‏مرديي‏ مانند چشم‎پوشي نيست. [15]
در روايتي ديگر آمده است:
چه بسا نگاه حرامي كه حسرت طولاني را به دنبال داشته باشد. [16]
همه‏ي اين تأكيدها در محافظت از چشم، براي اين است كه نگاه حرام، علاوه بر اين كه نوعي ظلم به آن است، موجب آلودگي قلب و پليدي باطن نيز مي‎گردد.
پس براي اين كه بتوانيم در مسير عدالت گام برداشته، از طهارت باطن برخوردار باشيم، بايد بتوانيم از اين عضو، همانند ساير اعضا محافظت نموده، آن را در همان طريقي به كار گيريم كه خداوند براي آن هدف خلق كرده است


اخلاق اجتماعي جوانان
ü نظر اسلام درباره‎ي اخلاق جنسي دختران و پسران چيست؟
ý اسلام برخلاف ساير اديان و مكاتب، چون به كمال و سعادت تمام افراد جامعه و به تبع آن به تكامل و رشد اجتماعي نظر دارد، همه‎ي احكام و تعاليم آن بر پايه و اساسي تدوين يافته است كه بتواند همان هدف را تأمين نمايد؛ بنابراين هيچ حكمي از احكام و تعليمات در شرع مقدس اسلام، بدون حكمت و مصلحت نيست. كمال دين اسلام در دقيق بودن اصول و پايه‎هاي آن است؛ يعني اگر با دقت هر چه بيش‎تر در تعاليم و احكام اسلام تحقيق شود كم‌ترين نقص را در آن نمي‎توان يافت.
با توجه به اين كه اسلام بر روابط خانوادگي ميان اعضاي خانواده بسيار تأكيد دارد؛ بنابراين به شدت پيروان خود را از روابط ميان دو جنس مخالف (پسر و دختر) برحذر داشته و فقط آن را در قلمرو شرع تجويز نموده است. شايد حكمت اين مسئله آن باشد كه اسلام، ازدواج و تشكيل خانواده را عامل اصلي پيدايش جامعه و بقاي اجتماع بشري تشخيص مي‎دهد، نه اين كه نوعي محدوديت و سلب آزادي اجتماعي را قائل شده باشد.
روابط عاشقانه اعم از آميزش يا مقدمات آن، در غير محيط ازدواج در اسلام ممنوع و حرام است و اصولاً بايد دانست كه حكمت تحريم در اسلام، مسئله‎ي سلب آزادي طبقات يا مزاحمت و تعدي به حقوق ديگران نيست تا طرفين با رغبت خود و بدون مزاحمت و تعدي به حقوق ديگران بتوانند آزادانه به عمل اقدام كنند؛ بلكه به خاطر محاسبه‎اي است كه اسلام براي حفظ خانواده و اجتماع مد نظر داشته است. [1]
اگر ميل غريزي ميان دو جنس مخالف، محدود به ازدواج شرعي نشود و جوانان تا مي‎توانند شهوات جنسي و اميال غريزي خود را از طريق غير رسمي اقناع نمايند، هرگز كسي زير بار رنج و سختي تشكيل خانواده نخواهد رفت و در نتيجه، پايه‎ي زندگي خانوادگي سست و متزلزل شده، عواطف انساني رو به ضعف خواهد رفت، علاوه بر اين رواج و شيوع روابط نامشروع، مفاسد اجتماعي، بهداشتي و اخلاقيِ بسياري را دربرخواهد داشت؛ چنانچه امروزه در غرب اين امر مشهود است.
گزارش اين گونه از مسائل در غرب بسيار وحشتناك است. بنابر نقل جرايد و مطبوعات، سالانه در امريكا در اثر آميزش زن و مرد به طور توافق، سيصد هزار نوزاد بي پدر متولد مي‎شود و بدين ترتيب تكليف جامعه‎ي بشري در صد سال ديگر روشن است. از اين نظر، اسلام آميزش زن و مرد را بدون ازدواج به كلي ممنوع كرده و هزينه‎ي زندگي بچه را به عهده‎ي پدر گذاشته، او را مسئول زندگي فرزند شناخته است. [2]
پاسخ به يك شبهه
برخي شبهه كرده‎اند كه چرا اسلام اين محدوديت را ايجاد كرده است؛ در حالي كه از طريق روابط جنسي و عاشقانه مي‎توان به خدا نزديك شد، يا از طريق فوق بهتر مي‎توان خدا را شناخت؟ به عبارت ديگر، اگر بخواهيم به عشق حقيقي برسيم، بايد از طريق عشق مجازي وارد شويم و بدون عشق مجازي، وصول به عشق حقيقي محال است.
پاسخ شبهه اين است كه مفهوم عشق در فرهنگ اسلام، از هواپرستي و ارضاي غرايز حيواني انسان كاملاً جداست. براي نسل جوان جامعه‎ي اسلامي بايد اين مسئله روشن و معرفت به اين نكته حاصل باشد كه عشق در فرهنگ دين، يك اصطلاح عرفاني است كه بار معرفتي زيادي بر آن مترتب است و هرگز اديبان و عارفان و حكيمان مسلمان، اين واژه را در بُعد حيواني و غرايز شهواني انسان، محدود نكرده‎اند و با دقت و توجه در آثار منثور و منظوم ادباي مسلمان، اين نكته به دست مي‎آيد كه آنان هرگز ميل به شهوات و هواهاي نفساني و زن‌بارگي را تعبير به عشق نكرده‎اند؛ البته گروهي شاعرنما عباراتي را تحت عنوان شعر در اين زمينه رديف كرده‎اند كه آن دسته، نه شأن و شخصيت شاعري داشته‎اند و نه بار معرفتي.
البته برخي از ايشان به تبعيت از شاعران اعراب جاهلي، معناي عشق را در روابط جنسي و بُعد حيواني محدود نموده‎اند؛ چنان كه يكي از مورخان مي‎گويد: عشق عرب جاهلي در سه چيز خلاصه مي‎شد: شعر و شراب و جنگ. [3]
براي روشن شدن مطلب و رفع هرگونه ابهام در اين كه عشق مجازي به معناي هوس‎راني نبوده و آنچه كه در آثار و عبارات حكما و ادبا و عرفا آمده، غير از آن چيزي است كه برخي از منحرفان براي اغواي جوانان مطرح مي‎نمايند، به نمونه‎هايي از نثر و نظم آن بزرگان به طور اجمال اشاره مي‎شود:
عشق، ميل مفرط و شدت در دوستي را گويند. اين لفظ مشتق از (عشقه) است كه در ميان عرب، گياهي را گويند كه به دور درخت مي‎پيچد و آب آن را مي‎خورد و رنگ آن را زرد مي‎كند و برگ آن مي‎ريزد و بعد از مدتي درخت خشك مي‎گردد. عشق هم، چون به كمال برسد، قواي انساني را ساقط كند و حواس را از كار بيندازد و طبع را از غذا باز دارد و عاشق از صحبت غير دوست ملول و رنجيده شود. [4]
چنان كه قرآن اين حالت را وصف مؤمنان واقعي قرار داده و مي‎فرمايد:
وَالَّذينَ آمَنُوا اَشَدُّ حُبّاً لِلّهِ؛ و آنان كه ايمان به خدا آورده‎اند عشق و علاقه‎ي بيش‎تري به او دارند.
چون كه مي‎دانند جز ذات پاك او هيچ منبعي براي كمال وجود ندارد، بنابراين غير او را لايق عشق و محبت نمي‎دانند. [5] نظامي در تأييد همين معنا مي‎گويد:
عشق آيينه‎ي بلند نور است شهوت‌‌زحساب‌عشق دور است.
مولوي در بيتي بسيار زيبا چنين سروده است:
يعني هيچ چيز جز حب به ذات الهي را عشق نمي‎نامند.
و يا در جايي ديگر گفته است:
عاشقي پيدا است در زاري دل نيست بـــيماري چو بيماري دل
علت عاشق زعلت‎ها جداست عشق اسطرلاب اسرار خدا است
عطار گويد:
تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشق
عاشقم بر عشق و هرگز نشكنم پيمان عشق
تا حديث عاشقي و عشق باشد در جهان
نام من بادا نوشته بر سر ديوان عشق
حافظ مي‎گويد:
زعشق ناتمام ما جمال يار مستغني است
به آب و رنگ و خط چه حاجت روي زيبا را؟
ملا احمد جامي مي‎گويد:
عشق بازي كار هر ديوانه نيست شمع سوزي كار هر پروانه نيست.
امام خميني مي‎فرمايند:
عاشقم عاشق و جز وصل تو درمانش نيست
كيست زين آتش افروخته در جانش نيست.
جز تو در محفل دل‎سوختگان ذكري نيست
اين حديثي است كه آغازش و پايانش نيست.
و در جاي ديگر چنين سروده‎اند:
عاشق روي توام دست بدار از دل من
به خدا جز رُخ تو حل نكند مشكل من. [6]
ملا عبد الرزاق كاشاني در شرح منازل السائرين خواجه عبد الله انصاري گويد:
سرّ تفاوت ظاهري كلام حكما و عرفا در مدح يا ذم عشقِ صوريِ ظاهري در اين است كه عشق صوري، گاه، منبعث از شهوت و گاه، توأم با عفت و پاك‎دامني است. [7]
آنچه از عبارات و بيانات عرفا و حكما مي‎توان به دست آورد، اين است كه آنها هرگز از مفهوم عشق، معناي هوسراني و شهوتراني را منظور نداشته‎اند و مقصودشان از عشق زميني و مجازي كه پلي است براي دست يافتن به حقيقت اين معنا نمي‎باشد؛ بلكه مرادشان از عشق مجازي و زميني، عشق و حب به انبيا و اوليا و اهل بيت(ع) است كه مَعبري است براي عشق حقيقي كه عشق به ذات ربوبي است؛ چنان كه آن عارف وارسته فرموده‎اند:
عشق دلدار چنان كرد كه منصور منش
از ديارم به در آورد و سر دارم كرد. [8]

ü چرا مرد مي‎تواند چهار زن بگيرد ولي براي زن چنين حقي وجود ندارد؟
ý يكي از شبهاتي كه در برخي محافل علمي بر اسلام وارد كرده‎اند، مربوط به تعدد زوجات است. گفته‎اند كه چرا اسلام اجازه داده است كه يك مرد بتواند چهار زن بگيرد؛ ولي اين اجازه به زن داده نشده و داشتن بيش از يك شوهر، ممنوع و حرام شمرده شده است؟
اين پرسش، پرسشي نيست كه امروزه طرح شده باشد، بلكه از روايات وارده در اين زمينه به دست مي‎آيد كه در عصر حضور معصومين(ع) نيز چنين پرسشي مطرح بوده است. براي ما كه معتقد به تعاليم و احكام اسلام هستيم، آنچه كه در متون ديني آمده، پذيرفته شده است؛ چرا كه يقين داريم كه هيچ يك از دستورات اسلام، بدون حكمت و مصلحت نيست. اما به خاطر روشن شدن مسئله و پاسخ به پرسش، لازم است كه بدترين پرسش را با منطقي‎ترين صورت پاسخ‎گو باشيم و اين از سيره‎ي پيشوايان دين ماست كه به پيروان خود تعليم داده‎اند.
در زمان امام رضا(ع) شخصي همين سؤال را از امام(ع) مي‎پرسد و امام در پاسخ مي‎فرمايد:
علت اين كه مرد مي‎تواند چهار زن بگيرد ولي زن نمي‎تواند بيش از يك شوهر داشته باشد، اين است كه مرد اگر چهار زن هم داشته باشد، فرزندي كه هر يك از آنها بياورد فرزند اوست؛ ولي زن اگر دو همسر يا بيش‎تر داشته باشد، فرزندي كه به دنيا مي‎آورد، معلوم نمي‎شود از كدام شوهر است؛ زيرا همه‎ي شوهران در هم‎خوابگي با او شريكند و در نتيجه، بديهي است كه در چنين وضعي، هم روابط نَسَبي به هم مي‎خورد و هم در مسئله‎ي ارث اشكال پديد مي‎آيد و سرانجام، معارف را نيز تباه مي‎سازد.
در حديث ديگري از امام صادق(ع) وارد شده كه فرمودند:
خدا غيرت را به مردان داد و به همين جهت بر زنان حرام كرده است كه با غير همسرشان رابطه داشته باشند.
علامه (ره) با توجه به روايات وارده و احاديثي كه در ذيل آيات مربوط به اين موضوع در سوره‎ي نساء آمده است، مي‎فرمايند:
اين حكم اسلام با توجه به رعايت حكم فطرت مي‎باشد و آن چه كه اسلام در اين زمينه مي‎گويد با آن چيزي كه تمدن غرب آن را تبليغ مي‎كند، بسيار متفاوت است. چون اسلام با شرايط خاص و رعايت عدالت و حفظ موازين شرع اين مسئله را تجويز نموده است؛ برخلاف غربي‎ها كه اين عمل را چون حيوانات در جامعه‎ي خود رواج داده‎اند و در عين حال به تعدد زوجات اجازه نداده‎اند. [9]
برخي از دلايل علمي نيز در اين حكم وجود دارد كه ايشان در بحثِ علميِ تفسير الميزان، در ذيل آيه‎ي دوم سوره‎ي نساء بيان داشته‎اند كه در اين جا براي رعايت اختصار از بيان آن معذوريم. در ميان روايات اين باب، نكته‎اي كه جالب توجه است اين است كه در برخي نصوص روايي وارد شده است كه بيش‎ترِ فرزندانِ سفيه و نادان از خانواده‎هايي متولد مي‎شوند كه والدين آنها، خصوصاً مادر خانواده، فرد هوس‎ران و شهوت‎پرستي است، چون فرزندان، بيش‎تر، از مادر ارث مي‎برند.
پس هيچ ترديدي در اين نيست كه همه‎ي احكام اسلام، بر پايه‎ي حكمت و علتي بنا نهاده شده است كه علم، به برخي از آنها دست يافته و بسياري از آنها هنوز هم مجهول مانده است.
البتّه، پاسخ مسئله همان است كه امام رضا(ع) فرمودند و ليكن شايد گفته شود كه كلام امام(ع) از حيث عقلي قانع كننده نيست.
اين اشكال تا حدّي پذيرفته است؛ به جهت اين‌كه امام(ع) حكمت مسئله را بيان فرموده‌اند نه علت آن را. و آنان‌كه با تعاليم اديان آشنايي دارند،
به خوبي مي‌دانند كه بسياري از دستورات ديني، در هر مكتبي، تعبدي محض است و عقل و استدلالات عقلي را در آن راهي نيست.
آنان ‌كه داراي روحيه‌ي تعبد پذيري هستند، چون پيشوايان دين را معصوم و مصون از خطا و گناه، و عمل حرام را داراي مفسده‌ي شديده مي‌دانند، بدون چون و چراي عقلي از آن دوري مي‌جويند.

ü چرا در امر فحشا، زن بيش از مرد مورد سرزنش قرار مي‎گيرد؟
ý يكي از پرسش‎هايي كه مطرح است اين است كه در امر فحشا، با اين كه زن و مرد به صورت مساوي شريك هستند، ولي زن بيش‎تر مورد سرزنش و نكوهش قرار مي‎گيرد؛ چرا؟
برخي اين اشكال را تقويت نموده و مي‎گويند اگر مرد قوي‎تر است، پس او بايد بيش‎تر در مقام كنترل خود برآيد و اگر زن و مرد مرتكب عمل زشتي شده‎اند، مرد لايق سرزنش بيش‎تري است تا زن.
اين اشكال، قبل از اين كه به اصل دين بازگردد و ناشي از شناخت و معرفت به تعاليم دين باشد، از عادت‎ها و سنن غلط در جوامع ديني سرچشمه مي‎گيرد.
هرگز در متون ديني نيامده است كه در ارتكاب اعمال خلاف دين، جنس زن بايد بيش‎تر از مرد مورد مذمّت واقع شود. در اين گونه اعمال كه جامعه‎ي انساني را تهديد و اركان نظام اجتماعي را متزلزل مي‌كند، اسلام براي زن و مرد، مجازات مساوي در نظر گرفته است و اين كه در برخي از موارد، عرف مردم، در يك عمل خاص، گناه فردي را شديدتر از ديگري مي‎بيند، ناشي از جاي‎گزيني سنت‎هاي قومي و قبيله‎اي به جاي سنت‎هاي ديني است. بايد تلاش نمود نخست، سنن غلط را از بين برد و سپس با خرافه‌زدايي، زمينه‎اي را براي اجراي تعاليم واقعي دين فراهم نمود. پس پاسخ اين پرسش اين است كه چنين چيزي در اسلام وجود ندارد كه زن بيش از مرد مورد سرزنش واقع شود؛ البته تفكر اعراب جاهليت قبل از اسلام همين بوده است و برخي از مفسران در تعليل زنده به گور كردن دختران در ميان برخي از اقوام عرب، وجود همين انديشه را دخيل مي‎دانند. نظر صاحب تفسير الميزان نيز همين است. ايشان ضمن بحثي طولاني درباره‎ي هويت زن در اسلام، مي‎فرمايند:
از بقاياي خرافات اعراب جاهلي بعد از اسلام اين است كه اگر زن و مرد مرتكب عمل زشت زنا گردند، ننگ در دامن زن تا ابد مي‎ماند؛ هر چند هم توبه كرده باشد، ولي دامن مرد ننگين نمي‎شود هر چند كه توبه هم نكرده باشد. بايد دانست كه اسلام اين عمل نكوهيده را هم براي زن ننگ مي‎داند و هم براي مرد، و هر دو را مستحق عذاب و عقوبت مي‎داند. [10]
پس اگر تفكري باطل و فرهنگي ناصواب در ميان گروهي از مردم جامعه‎ي اسلامي، رايج باشد، نبايد آن را به نام دين تمام كرد. مقررات اجتماعي اسلام بسيار دقيق‎تر از آن چيزي است كه برخي بخواهند به آساني بر آن خدشه وارد نمايند. برخي از مقرراتِ شرعِ مقدسِ اسلام درباره‎ي زن و مرد، متفاوت است؛ اما اين تفاوت‎ها روي حكمت‎هاي خاصي است كه انديشه و عقل بشري به سختي مي‎تواند به سرّ و حكمت آن پي ببرد. در فرهنگ اسلام، ملاك ارزش انسان، قرب الهي و عفت و پاك‎دامني است و هر آن كس كه به اين ملاك‎ها نزديك شود، گرامي است و آن كه از تعاليم الهي سرپيچي نمايد، در ميان مسلمين ارزشي ندارد، چه مرد باشد و چه زن؛ پس جنسيت، معيار ارزش و ضد ارزش بودن نيست، بلكه تقوا و خدا ترسي، ميزان و معيار است.

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
شنبه ۶ شهر ۱۳۸۹ ۰۱:۲۹ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #4
RE: جوانان و پرسشهای اخلاقی:
ü چگونه شيطان بر انسان مسلّط مي‎شود؟
ý قبل از پرداختن به پاسخ اين پرسش، لازم است كه معناي شيطان و ابليس روشن گردد. واژه‎ي شيطان از ماده‎ي «شطن، شطونا» است؛ و او را از اين جهت شيطان گويند كه از درگاه خداوند، رانده شد و دور گرديد. و برخي گفته‎اند از ماده‎ي «شاط، شيطاً» مي‎باشد كه به معناي هلاك شدن است؛ بنابراين وزن آن فعلان است و وجه تسميه‌ي آن روشن است. [11]
علما در تفسير لفظ «شياطين الجن و الانس» [12] از آيه‎ي مباركه‎ اختلاف دارند و دو نظر را مطرح كرده‎اند. نظر اول اين است كه شياطين همگي فرزند ابليسند؛ جز آن كه فرزندان خود را دو قسمت كرد: قسمتي را مأمور وسوسه‎ي نوع بشر ساخت و قسم ديگر را مأمور وسوسه‎ي جن. پس قسم اول، شياطين انس و دسته‎ي دوم، شياطين جن مي‎باشند.
قول دوم آن است كه هر مُتمرّد نافرماني، از نوع جن و انس را شيطان نامند؛ فخر رازي در تفسير خود از قول ابن عباس مي‎گويد:
پيغمبر(ص) به ابوذر فرمود: هَلْ تَعُوذُنَّ بِاللهِ مِنْ شَرِّ شَيْطانِ الاِنْسِ وَ الْجِنِّ؟ آيا از شر شيطان انس و جن به خدا پناه مي‎بريد؟
ابوذر گفت: براي بني آدم نيز شيطان وجود دارد؟ فرمود: بلي شياطين انس شريرتر از شياطين جن هستند.
و اما ابليس در واقع همان شيطان را گويند. اين همان موجود منحصر به فردي است كه در مقابل امر الهي سرپيچي نمود و به حضرت آدم سجده نكرد. اين موجود، بنابر قول صحيح از نسل جن بوده و شرور و بدي‎ها را به او نسبت مي‎دهند. [13]
در قرآن كريم و احاديث، او براي گمراهي و اغواي بشر به خدا سوگند ياد كرده است.
فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الُْمخْلَصِينَ؛ به عزت تو سوگند كه به جز بندگان با اخلاص تو، همه را گمراه خواهم كرد. [14]
خداوند فرمود: (تو از مهلت يافتگاني). شيطان گفت: (پس به سبب آن كه مرا به بيراهه افكندي من نيز براي گمراهي آنان حتماً بر سر راه راست توخواهم نشست، آن‎گاه از جلو و عقب و راست و چپشان بر آنها مي‎تازم و بيش‎ترشان را شكرگزار نخواهي يافت). [15]
و نيز در قرآن، از شيطان به عنوان موجودي كه انسان‌ها را به فقر و غرور و صفات زشت وعده مي‎دهد، ياد شده است.
الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ؛ شيطان شما را به فقر وعده مي‎دهد. [16]
و ما يَعِدُهُمْ الشَّيْطانُ اِلاّ غُرُوراً؛ و شيطان به آنان وعده نمي‎دهد مگر به غرور و تكبر. [17]
بنابراين، شيطان نام تمام موجودات گمراه كننده است و اين اسم، شامل ابليس نيز مي‎شود و به نفس انساني هم اطلاق شده است؛ چنان كه حضرت علي(ع) فرمودند:
شيطان كل انسان نفسه؛ شيطان هر انساني نفس اوست. [18]
ملاصدرا(ره) در اين باره مي‌گويد:
نفس رذيله‎ي هر انساني، شيطان او است و به عبارت ديگر در مقام متابعت هوي و جحود و استكبار، اول كسي كه راه ضلالت و گمراهي را پيش گرفت و طغيان كرد، خداوند او را شيطان ناميد كه شأن او گمراه كردن است. [19]
و اما اين كه چگونه شيطان با توجه به اين كه يكي از مخلوقات الهي است مي‎تواند بر انسان غلبه نموده و بر قواي عقلاني او تسلط يابد، پرسشي است منطقي كه پاسخي مستدل مي‎طلبد.
دانشمندان علوم ديني و مفسران قرآن مجيد، در ذيل آيات مربوط به شيطان و ابليس، پرسش فوق را ذكر و پاسخ‎هايي را مطرح كرده‎اند؛ اما آنچه كه براي ما در اين نوشتار مورد توجه است، نظر علاّمه طباطبايي(ره) است، به همين جهت از پاسخ ديگران صرف نظر مي‎نماييم.
آنچه كه در قرآن براي گمراهي انسان به واسطه‌ي شيطان، ذكر شده است، تحريك و وسوسه‎ي انسان است؛ يعني نقش اصلي شيطان وسوسه نمودن انسان براي انجام اعمال شر است؛ و ما مي‎دانيم كه صرف وسوسه، موجب انجام يك عمل نخواهد شد. آنچه كه عامل اصلي تحقق عمل مي‎شود، اراده‎ي انسان است. تا انسان اراده نكند، هرگز عملي از او صادر نخواهد شد.
شياطين جن و انس، قلوب انسان‌ها را مورد وسوسه قرار مي‎دهند؛ اما باطن همه‎ي انسان‌ها يكسان نيست. صاحب تفسير الميزان در پاسخ اين پرسش مي‎فرمايند:
قلب مريض و قسي، وسوسه‎هاي شيطاني را خيلي زود مي‎پذيرد، نه هر قلبي. [20]
اين مسئله پرواضح است كه قلب انسان‌ها در تأثيرپذيري از عوامل خارجي، مساوي نيست؛ اما سؤال ديگر اين است كه اين وسوسه‎هاي شيطاني هر چند مستند به شيطان است، ولي چون در ملك خدا قرار دارد، بدون اذن و اجازه‎ي الهي اثر نمي‎كند؛ چنان كه هيچ مؤثري بدون اذن خداوند اثر نمي‎كند.
لا مُؤَثِّرَ فِي الوُجُودِ اِلا الله؛ هيچ تأثيرگذاري در نظام هستي جز خداوند نيست.
اين شبهه چگونه قابل توجيه است؟
علاّمه مي‎فرمايند:
اين سخن درست است، اما وجود اين القائات شيطاني، خود مصلحتي دارد و آن مصلحت اين است كه مردم عموماً به وسيله‌ي آن، آزمايش مي‎شوند و امتحان و آزمايش الهي، خود از نواميس عمومي نظام هستي است كه در عالم انساني جريان دارد؛ چون رسيدن افراد سعادتمند به كمال و سعادت و رسيدن اشقيا به شقاوت و بدبختي، نيازمند اين ناموس است. بايد اين دو دسته امتحان شوند. و آيه‎ي 53 سوره‎ي حج مي‎فرمايد: لِيَجْعَلَ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ؛ تا آنچه را كه شيطان القا مي‎كند براي كساني كه در دل‎هايشان مرضي هست و براي سنگ‎دلان مايه‎ي ابتلا و آزمايش قرار دهد». به همين نكته اشاره دارد. [21]
پس چگونگي و كيفيت غلبه و تسلط شياطين بر عزم و اراده‎ي انسان، فقط در حد وسوسه و تحريك بوده و چون ماده‎ي اوليه‎ي خلقت انسان، تركيبي از عقل و شهوت است، به لحاظ هدف و غرض خلقتي كه براي او در نظر گرفته شد، وجود اين گونه از وسوسه‎ها از باب مصلحتي است كه خير آن كثير و شرّش قليل است.
اگر سؤال شود كه خداوند مي‎توانست بدون اين مصلحت، انسان را به كمال رساند؟ پاسخ اين است كه خداوند فرشتگان را در عالم مجردات چنين آفريد، اما خواست كه علاوه بر آن موجود و آن عالم، موجودي مادي و عالم غير مجرد و مادي بيافريند؛ بنابراين انسان مادي و عالم ماده را خلق نمود و اقتضاي آن عالم و آن موجود جز اين كه هست، نمي‎شد.


ü شيطان چه كساني را مي‎تواند فريب دهد و گمراه سازد؟
ý در مسئله‎ي قبل تا حدودي به پاسخ اين پرسش اشاره شد و به همين جهت، آنچه را كه در صفحات قبل گفته شد تكرار نمي‎كنيم.
آنچه در اين مسئله لازم است بدان پرداخته شود، اين است كه شياطين براي دخالت در اراده‎ي افراد از هيچ كوشش و تلاشي دريغ نمي‎كنند. ابليس در مقابل خالق خويش سوگند ياد كرده است كه همه‎ي بندگان او را بفريبد، به جز افرادي كه براي معبودشان خالص شده‎اند، و آن دسته هم بسيار اندكند. او در تمام قلب‎ها رخنه مي‎كند، به جز قلبي كه خدا در آن حضور و ظهور داشته باشد. انسان‌ها از حيث باطن بر دو قسمند: گروهي كه طهارت قلب را حفظ نموده و در نورانيت آن كوشيده‎اند و دسته‎اي كه آن طهارت ذاتي و اوّلي را با انجام معاصي، به گناه، آلوده و تاريك نموده‎اند كه قلب اين دسته، مرتع و چراگاه شيطان است.
اينان كساني هستند كه تابع وسوسه‎هاي شيطان بوده‎اند، ولي در اثر تكرار آن به مرحله‎اي رسيده‎اند كه با داشتن عقل، شيطان براي آنها تصميم مي‎گيرد.
ابن جوزي، از علماي بزرگ اسلامي است كه داراي آثار ارزشمندي است، از جمله آثار ايشان كتابي است به نام تلبيس ابليس كه در نوع خود، اثر كم نظيري است. او در نحوه‎ي تحرير اين كتاب، آن را به سيزده باب درآورده كه در بيش‎تر آن ابواب، طريقه‎ي فريفتن انسان‌ها به وسيله‌ي شيطان را بيان داشته است. تلبيس ابليس از راه علم بر عالمان، تلبيس ابليس بر حاكمان، عبادت پيشه‎گان، زاهدان، صوفيان، اهل دين، متدينان، عاميان و در آخرين باب، اين عنوان را قرار داده است: «در تلبيس ابليس بر همگان از راه آرزوهاي دور و دراز.» اين عنوان نشان مي‎دهد كه شيطان مي‎تواند نوع انساني را بفريبد، منتها هر كسي را به اقتضاي حالش. پس هر كه بخواهد ادعا نمايد كه از وسوسه‎ي او در امان است اين خود نوعي از وسوسه‎هاي شيطاني است. آدمي بايد در هر حال سعي كند كه خود را از وسوسه‎هاي او در امان نگه دارد.
ابن جوزي در اين باب به نكته‎ي بسيار ظريفي اشاره مي‎كند. وي بعد از ذكر مقدمات چنين مي‎گويد:
پس هر كس را در نفس، وسوسه‎ي امري رخ نمايد، بايد نهايت احتياط مرعي دارد و خطاب به شيطان كه انسان را به بدي فرا مي‎خواند بگويد: «تو كه با آراستن شهوات، در نظر من خود را خيرخواه من مي‎نمايي، چگونه خيرخواه مني در حالي كه نتوانستي به خود خيري رساني؟! پس چگونه به قول تو كه دشمن مني اعتماد كنم؟ برو كه گفتار تو را در من اثري نيست» پس اگر شيطان با تحريك هوي و شهوت، نفس را به ياري بخواند، بايد عقل را به خانه‎ي انديشه احضار كرد و با لشكر عزم، سپاه نفس را منهزم ساخت. [22]
پس هر كسي در معرض وسوسه‎ها و القائات شيطاني قرار دارد، اما برخي آن را از خود دفع مي‎كنند و برخي ديگر در مقابل آن القائات، منفعل و متأثر مي‎گردند كه اين در حقيقت، به علم و اراده‎ي آدمي و ميزان طهارت قلبي او بازمي‎گردد. علاّمه طباطبايي(ره) مي‎فرمايند:
مرض قلب؛ يعني اين كه استقامت حالت تعقل را از دست بدهد و به آنچه كه بايد معتقد شود اعتقاد پيدا نكند و يا در عقايد حقّه شك نمايد. و قساوت قلب به معناي صلابت و خشونت آن است و صلابت قلب به اين معنا است كه عواطف رقيقه (از قبيل: خشوع و رحمت و تواضع و محبت) كه او را در درك حقيقت ياري مي‎دهد در او مرده باشد. پس قلب مريض، قلبي است كه زود حق را تصور مي‎كند، ولي خيلي دير به آن معتقد مي‎شود و قلب قسي و سخت، آن قلبي است كه هم دير آن را تصور مي‎كند و هم دير به آن معتقد مي‎گردد و به عكس، قلب مريض و قسي، وسوسه‎هاي شيطاني را خيلي زود مي‎پذيرد. [23]
در واقع آنان كه بيش‌تر به ياد خدا و قيامت هستند؛ يا اصلاً مورد فريب نيستند و يا اگر مورد وسوسه و فريب قرار گيرند، با ياد خدا و قلب پاك و اراده‎ي جدي، آن را از خود دور مي‎سازند؛ اما آنان كه داراي قلبي مريض و قسي هستند، آنان خانه‎ي دل را براي ميهماني و پذيرايي شيطان مهيا ساخته‎اند و به تدريج جزء ياوران و لشكريان دايمي او قرار مي‎گيرند. پس با هيچ سلاحي جز سلاح ايمان نمي‎توان شيطان را از خود دفع نمود و با هيچ طريقي به جز طريق معرفت نمي‎توان وسوسه‎هاي او را تشخيص داد.

ü چگونه مي‎توان از وسوسه و تسلط شيطان جلوگيري كرد؟
ý از مباحث گذشته روشن شد كه شيطان در قلب همه‎ي انسان‌ها وارد شده و هيچ قلبي از وسوسه‎ي آن در امان نيست. با تبيين اين مطلب، پرسش اين است كه چگونه مي‎توان در مقابل وسوسه‌ي شيطان ايستادگي كرد؟
علماي علم اخلاق در پاسخ اين پرسش، سه مرحله را يادآوري كرده‌اند:
نخست. بستن درهاي نفوذ شيطان در دل؛ حرص و حسد، خشم و غضب، عداوت و شهوت، كبر و عُجب و طمع و بخل و دوستي متاع دنيوي و تجمل‌پرستي و همه‎ي صفات مذموم، درهايي هستند كه اگر شيطان هر كدام را گشوده يابد، از همان طريق وارد قلب مي‎شود.
دوم. زنده نمودن دل به اخلاق فاضله و صفات پسنديده و ملازمت آن به ياد و ذكر خداوند؛ چون اگر دل از اين اوصاف خالي گردد، مأمن و محل استقرار شيطان خواهد شد.
وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ؛ هر كه از ياد خداي رحمان روي گرداند، شيطاني را برانگيزيم تا قرين وي باشد. [24]
سوم. ذكر و ياد خدا در دل و زبان است. [25] اگر دل از آلودگي‎ها پاك گردد و به نور تقوا روشن شود و زبان به جاي الفاظ زايد و زشت به ذكر الهي مشغول گردد، وسوسه و تسلط شيطان از او دفع مي‎شود. در اين حالت است كه انسان مي‎تواند حقايق هستي را مشاهده نمايد.

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
شنبه ۶ شهر ۱۳۸۹ ۰۱:۳۱ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #5
RE: جوانان و پرسشهای اخلاقی:
ü چگونه شيطان بر انسان مسلّط مي‎شود؟
ý قبل از پرداختن به پاسخ اين پرسش، لازم است كه معناي شيطان و ابليس روشن گردد. واژه‎ي شيطان از ماده‎ي «شطن، شطونا» است؛ و او را از اين جهت شيطان گويند كه از درگاه خداوند، رانده شد و دور گرديد. و برخي گفته‎اند از ماده‎ي «شاط، شيطاً» مي‎باشد كه به معناي هلاك شدن است؛ بنابراين وزن آن فعلان است و وجه تسميه‌ي آن روشن است. [11]
علما در تفسير لفظ «شياطين الجن و الانس» [12] از آيه‎ي مباركه‎ اختلاف دارند و دو نظر را مطرح كرده‎اند. نظر اول اين است كه شياطين همگي فرزند ابليسند؛ جز آن كه فرزندان خود را دو قسمت كرد: قسمتي را مأمور وسوسه‎ي نوع بشر ساخت و قسم ديگر را مأمور وسوسه‎ي جن. پس قسم اول، شياطين انس و دسته‎ي دوم، شياطين جن مي‎باشند.
قول دوم آن است كه هر مُتمرّد نافرماني، از نوع جن و انس را شيطان نامند؛ فخر رازي در تفسير خود از قول ابن عباس مي‎گويد:
پيغمبر(ص) به ابوذر فرمود: هَلْ تَعُوذُنَّ بِاللهِ مِنْ شَرِّ شَيْطانِ الاِنْسِ وَ الْجِنِّ؟ آيا از شر شيطان انس و جن به خدا پناه مي‎بريد؟
ابوذر گفت: براي بني آدم نيز شيطان وجود دارد؟ فرمود: بلي شياطين انس شريرتر از شياطين جن هستند.
و اما ابليس در واقع همان شيطان را گويند. اين همان موجود منحصر به فردي است كه در مقابل امر الهي سرپيچي نمود و به حضرت آدم سجده نكرد. اين موجود، بنابر قول صحيح از نسل جن بوده و شرور و بدي‎ها را به او نسبت مي‎دهند. [13]
در قرآن كريم و احاديث، او براي گمراهي و اغواي بشر به خدا سوگند ياد كرده است.
فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الُْمخْلَصِينَ؛ به عزت تو سوگند كه به جز بندگان با اخلاص تو، همه را گمراه خواهم كرد. [14]
خداوند فرمود: (تو از مهلت يافتگاني). شيطان گفت: (پس به سبب آن كه مرا به بيراهه افكندي من نيز براي گمراهي آنان حتماً بر سر راه راست توخواهم نشست، آن‎گاه از جلو و عقب و راست و چپشان بر آنها مي‎تازم و بيش‎ترشان را شكرگزار نخواهي يافت). [15]
و نيز در قرآن، از شيطان به عنوان موجودي كه انسان‌ها را به فقر و غرور و صفات زشت وعده مي‎دهد، ياد شده است.
الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ؛ شيطان شما را به فقر وعده مي‎دهد. [16]
و ما يَعِدُهُمْ الشَّيْطانُ اِلاّ غُرُوراً؛ و شيطان به آنان وعده نمي‎دهد مگر به غرور و تكبر. [17]
بنابراين، شيطان نام تمام موجودات گمراه كننده است و اين اسم، شامل ابليس نيز مي‎شود و به نفس انساني هم اطلاق شده است؛ چنان كه حضرت علي(ع) فرمودند:
شيطان كل انسان نفسه؛ شيطان هر انساني نفس اوست. [18]
ملاصدرا(ره) در اين باره مي‌گويد:
نفس رذيله‎ي هر انساني، شيطان او است و به عبارت ديگر در مقام متابعت هوي و جحود و استكبار، اول كسي كه راه ضلالت و گمراهي را پيش گرفت و طغيان كرد، خداوند او را شيطان ناميد كه شأن او گمراه كردن است. [19]
و اما اين كه چگونه شيطان با توجه به اين كه يكي از مخلوقات الهي است مي‎تواند بر انسان غلبه نموده و بر قواي عقلاني او تسلط يابد، پرسشي است منطقي كه پاسخي مستدل مي‎طلبد.
دانشمندان علوم ديني و مفسران قرآن مجيد، در ذيل آيات مربوط به شيطان و ابليس، پرسش فوق را ذكر و پاسخ‎هايي را مطرح كرده‎اند؛ اما آنچه كه براي ما در اين نوشتار مورد توجه است، نظر علاّمه طباطبايي(ره) است، به همين جهت از پاسخ ديگران صرف نظر مي‎نماييم.
آنچه كه در قرآن براي گمراهي انسان به واسطه‌ي شيطان، ذكر شده است، تحريك و وسوسه‎ي انسان است؛ يعني نقش اصلي شيطان وسوسه نمودن انسان براي انجام اعمال شر است؛ و ما مي‎دانيم كه صرف وسوسه، موجب انجام يك عمل نخواهد شد. آنچه كه عامل اصلي تحقق عمل مي‎شود، اراده‎ي انسان است. تا انسان اراده نكند، هرگز عملي از او صادر نخواهد شد.
شياطين جن و انس، قلوب انسان‌ها را مورد وسوسه قرار مي‎دهند؛ اما باطن همه‎ي انسان‌ها يكسان نيست. صاحب تفسير الميزان در پاسخ اين پرسش مي‎فرمايند:
قلب مريض و قسي، وسوسه‎هاي شيطاني را خيلي زود مي‎پذيرد، نه هر قلبي. [20]
اين مسئله پرواضح است كه قلب انسان‌ها در تأثيرپذيري از عوامل خارجي، مساوي نيست؛ اما سؤال ديگر اين است كه اين وسوسه‎هاي شيطاني هر چند مستند به شيطان است، ولي چون در ملك خدا قرار دارد، بدون اذن و اجازه‎ي الهي اثر نمي‎كند؛ چنان كه هيچ مؤثري بدون اذن خداوند اثر نمي‎كند.
لا مُؤَثِّرَ فِي الوُجُودِ اِلا الله؛ هيچ تأثيرگذاري در نظام هستي جز خداوند نيست.
اين شبهه چگونه قابل توجيه است؟
علاّمه مي‎فرمايند:
اين سخن درست است، اما وجود اين القائات شيطاني، خود مصلحتي دارد و آن مصلحت اين است كه مردم عموماً به وسيله‌ي آن، آزمايش مي‎شوند و امتحان و آزمايش الهي، خود از نواميس عمومي نظام هستي است كه در عالم انساني جريان دارد؛ چون رسيدن افراد سعادتمند به كمال و سعادت و رسيدن اشقيا به شقاوت و بدبختي، نيازمند اين ناموس است. بايد اين دو دسته امتحان شوند. و آيه‎ي 53 سوره‎ي حج مي‎فرمايد: لِيَجْعَلَ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ؛ تا آنچه را كه شيطان القا مي‎كند براي كساني كه در دل‎هايشان مرضي هست و براي سنگ‎دلان مايه‎ي ابتلا و آزمايش قرار دهد». به همين نكته اشاره دارد. [21]
پس چگونگي و كيفيت غلبه و تسلط شياطين بر عزم و اراده‎ي انسان، فقط در حد وسوسه و تحريك بوده و چون ماده‎ي اوليه‎ي خلقت انسان، تركيبي از عقل و شهوت است، به لحاظ هدف و غرض خلقتي كه براي او در نظر گرفته شد، وجود اين گونه از وسوسه‎ها از باب مصلحتي است كه خير آن كثير و شرّش قليل است.
اگر سؤال شود كه خداوند مي‎توانست بدون اين مصلحت، انسان را به كمال رساند؟ پاسخ اين است كه خداوند فرشتگان را در عالم مجردات چنين آفريد، اما خواست كه علاوه بر آن موجود و آن عالم، موجودي مادي و عالم غير مجرد و مادي بيافريند؛ بنابراين انسان مادي و عالم ماده را خلق نمود و اقتضاي آن عالم و آن موجود جز اين كه هست، نمي‎شد.


ü شيطان چه كساني را مي‎تواند فريب دهد و گمراه سازد؟
ý در مسئله‎ي قبل تا حدودي به پاسخ اين پرسش اشاره شد و به همين جهت، آنچه را كه در صفحات قبل گفته شد تكرار نمي‎كنيم.
آنچه در اين مسئله لازم است بدان پرداخته شود، اين است كه شياطين براي دخالت در اراده‎ي افراد از هيچ كوشش و تلاشي دريغ نمي‎كنند. ابليس در مقابل خالق خويش سوگند ياد كرده است كه همه‎ي بندگان او را بفريبد، به جز افرادي كه براي معبودشان خالص شده‎اند، و آن دسته هم بسيار اندكند. او در تمام قلب‎ها رخنه مي‎كند، به جز قلبي كه خدا در آن حضور و ظهور داشته باشد. انسان‌ها از حيث باطن بر دو قسمند: گروهي كه طهارت قلب را حفظ نموده و در نورانيت آن كوشيده‎اند و دسته‎اي كه آن طهارت ذاتي و اوّلي را با انجام معاصي، به گناه، آلوده و تاريك نموده‎اند كه قلب اين دسته، مرتع و چراگاه شيطان است.
اينان كساني هستند كه تابع وسوسه‎هاي شيطان بوده‎اند، ولي در اثر تكرار آن به مرحله‎اي رسيده‎اند كه با داشتن عقل، شيطان براي آنها تصميم مي‎گيرد.
ابن جوزي، از علماي بزرگ اسلامي است كه داراي آثار ارزشمندي است، از جمله آثار ايشان كتابي است به نام تلبيس ابليس كه در نوع خود، اثر كم نظيري است. او در نحوه‎ي تحرير اين كتاب، آن را به سيزده باب درآورده كه در بيش‎تر آن ابواب، طريقه‎ي فريفتن انسان‌ها به وسيله‌ي شيطان را بيان داشته است. تلبيس ابليس از راه علم بر عالمان، تلبيس ابليس بر حاكمان، عبادت پيشه‎گان، زاهدان، صوفيان، اهل دين، متدينان، عاميان و در آخرين باب، اين عنوان را قرار داده است: «در تلبيس ابليس بر همگان از راه آرزوهاي دور و دراز.» اين عنوان نشان مي‎دهد كه شيطان مي‎تواند نوع انساني را بفريبد، منتها هر كسي را به اقتضاي حالش. پس هر كه بخواهد ادعا نمايد كه از وسوسه‎ي او در امان است اين خود نوعي از وسوسه‎هاي شيطاني است. آدمي بايد در هر حال سعي كند كه خود را از وسوسه‎هاي او در امان نگه دارد.
ابن جوزي در اين باب به نكته‎ي بسيار ظريفي اشاره مي‎كند. وي بعد از ذكر مقدمات چنين مي‎گويد:
پس هر كس را در نفس، وسوسه‎ي امري رخ نمايد، بايد نهايت احتياط مرعي دارد و خطاب به شيطان كه انسان را به بدي فرا مي‎خواند بگويد: «تو كه با آراستن شهوات، در نظر من خود را خيرخواه من مي‎نمايي، چگونه خيرخواه مني در حالي كه نتوانستي به خود خيري رساني؟! پس چگونه به قول تو كه دشمن مني اعتماد كنم؟ برو كه گفتار تو را در من اثري نيست» پس اگر شيطان با تحريك هوي و شهوت، نفس را به ياري بخواند، بايد عقل را به خانه‎ي انديشه احضار كرد و با لشكر عزم، سپاه نفس را منهزم ساخت. [22]
پس هر كسي در معرض وسوسه‎ها و القائات شيطاني قرار دارد، اما برخي آن را از خود دفع مي‎كنند و برخي ديگر در مقابل آن القائات، منفعل و متأثر مي‎گردند كه اين در حقيقت، به علم و اراده‎ي آدمي و ميزان طهارت قلبي او بازمي‎گردد. علاّمه طباطبايي(ره) مي‎فرمايند:
مرض قلب؛ يعني اين كه استقامت حالت تعقل را از دست بدهد و به آنچه كه بايد معتقد شود اعتقاد پيدا نكند و يا در عقايد حقّه شك نمايد. و قساوت قلب به معناي صلابت و خشونت آن است و صلابت قلب به اين معنا است كه عواطف رقيقه (از قبيل: خشوع و رحمت و تواضع و محبت) كه او را در درك حقيقت ياري مي‎دهد در او مرده باشد. پس قلب مريض، قلبي است كه زود حق را تصور مي‎كند، ولي خيلي دير به آن معتقد مي‎شود و قلب قسي و سخت، آن قلبي است كه هم دير آن را تصور مي‎كند و هم دير به آن معتقد مي‎گردد و به عكس، قلب مريض و قسي، وسوسه‎هاي شيطاني را خيلي زود مي‎پذيرد. [23]
در واقع آنان كه بيش‌تر به ياد خدا و قيامت هستند؛ يا اصلاً مورد فريب نيستند و يا اگر مورد وسوسه و فريب قرار گيرند، با ياد خدا و قلب پاك و اراده‎ي جدي، آن را از خود دور مي‎سازند؛ اما آنان كه داراي قلبي مريض و قسي هستند، آنان خانه‎ي دل را براي ميهماني و پذيرايي شيطان مهيا ساخته‎اند و به تدريج جزء ياوران و لشكريان دايمي او قرار مي‎گيرند. پس با هيچ سلاحي جز سلاح ايمان نمي‎توان شيطان را از خود دفع نمود و با هيچ طريقي به جز طريق معرفت نمي‎توان وسوسه‎هاي او را تشخيص داد.

ü چگونه مي‎توان از وسوسه و تسلط شيطان جلوگيري كرد؟
ý از مباحث گذشته روشن شد كه شيطان در قلب همه‎ي انسان‌ها وارد شده و هيچ قلبي از وسوسه‎ي آن در امان نيست. با تبيين اين مطلب، پرسش اين است كه چگونه مي‎توان در مقابل وسوسه‌ي شيطان ايستادگي كرد؟
علماي علم اخلاق در پاسخ اين پرسش، سه مرحله را يادآوري كرده‌اند:
نخست. بستن درهاي نفوذ شيطان در دل؛ حرص و حسد، خشم و غضب، عداوت و شهوت، كبر و عُجب و طمع و بخل و دوستي متاع دنيوي و تجمل‌پرستي و همه‎ي صفات مذموم، درهايي هستند كه اگر شيطان هر كدام را گشوده يابد، از همان طريق وارد قلب مي‎شود.
دوم. زنده نمودن دل به اخلاق فاضله و صفات پسنديده و ملازمت آن به ياد و ذكر خداوند؛ چون اگر دل از اين اوصاف خالي گردد، مأمن و محل استقرار شيطان خواهد شد.
وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ؛ هر كه از ياد خداي رحمان روي گرداند، شيطاني را برانگيزيم تا قرين وي باشد. [24]
سوم. ذكر و ياد خدا در دل و زبان است. [25] اگر دل از آلودگي‎ها پاك گردد و به نور تقوا روشن شود و زبان به جاي الفاظ زايد و زشت به ذكر الهي مشغول گردد، وسوسه و تسلط شيطان از او دفع مي‎شود. در اين حالت است كه انسان مي‎تواند حقايق هستي را مشاهده نمايد.

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
شنبه ۶ شهر ۱۳۸۹ ۰۱:۳۲ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #6
RE: جوانان و پرسشهای اخلاقی:
سيره‌ي پيامبران الهي و الگوهاي رفتاري براي جوانان
ü برخورد و رفتار پيامبران با مردم چگونه بوده است؟ [1]
ý آداب و رفتار پيامبران و شيوه‎‎ي برخورد انبياي الهي با مردم، داراي ويژگي خاصي است كه برخي از آن را بيان مي‎داريم:
1. هميشه خود را جزئي از مردم و فردي از افراد جامعه به حساب آورده، هرگز در برخورد اجتماعي، امتيازي براي خود قائل نبودند. اگر افرادي در شخصيتشان غلُو مي‎كردند، اين كار نه تنها مايه‎ي زنده شدن خوي استكباري در آنان نمي‎شد، بلكه بر تواضع و فروتني انبيا مي‎افزود. چنان كه خداوند به پيامبر اكرم(ص) دستور فرمودند كه:
اي پيامبر هرگاه در مقابل اين گونه افراد قرار گرفتي، بگو من بشري بيش نيستم، تنها فرقي كه با شما دارم اين است كه بر من وحي مي‎شود؛ قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيّ. [2]
2. با هر طبقه‎اي از طبقات مردم به اندازه‎ي فهم و دركشان سخن مي‌گفته‎اند؛ يعني در مقام گفتار نيز سعي مي‎كردند به كسي ظلم و ستم ننمايند. از شيعه و سني اين روايت وارد شده است كه پيامبر اكرم (ص) فرمودند:
اِنّا مَعاشِرُ الاَنْبِياءِ نُكَلِّمُ النّاسَ عَلي قَدْرِ عُقُولِهِمْ؛ ما گروه پيامبران با مردم به قدر عقلان سخن مي‎گوييم. [3]
3. خصوصيت سوم اين است كه چون اصولاً مبعوث شدن به نبوت براساس هدايت به حق و بيان حق است؛ بنابراين خود انبيا بايد از هرگونه گمراهي و انحراف از حق به دور باشند.
وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً؛ من هرگز گمراه كنندگان را در كار هدايت كمك نمي‎گيرم، [4]
يعني در ارشاد و هدايت ديگران نه تنها خود از هرگونه گمراهي مصون و محفوظند، بلكه اگر در راه رشد و تعالي مردم كسي آنان را ياري نكند، به تنهايي اين وظيفه را انجام خواهند داد و هرگز از افرد خاطي يا منحرف در اين مسير استفاده نمي‎كنند.
نكته‎ي بسيار دقيقي كه مي‎توان از اين آيه استفاده كرد، اين است كه اگر هدف، حق است، وسيله و ابزار نيز بايد حق باشد و اين كه هدف بتواند وسيله را توجيه كند، از منطق دين و ادب و رفتار ديني به دور است.
بنابراين، هدف حق و باطل را مي‎توان از طريق افراد آن هم شناخت و اين يك الگوي بسيار خوب براي جوامع بشري خصوصاً نسل جوان است كه طريق هدايت و مسير ضلالت را از طريق افرادي كه آن را تبليغ مي‎كنند بشناسند؛ چون رهبران هدايت و هاديان به حق، هميشه از انسان‌هاي پاك و دين‎دار، در راه تبليغ دينشان استفاده مي‎كنند، نه از افراد ناپاك و آلوده.
4. ويژگي ديگر انبيا، رفتار آنان با مردم بود كه در اجراي حق، كم‎ترين مسامحه و سهل‎انگاري از خود نشان نمي‎دادند و در احقاق حق از هيچ كس جز خداوند نمي‎ترسيدند.
يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ؛ آنها از مخالفت پروردگارشان كه حاكم بر آنها است مي‎ترسيدند و آنچه را مأموريت دارند انجام مي‎دهند. [5] و يا عصيان نمي‎ورزند آنچه را كه خدا به آنها امر كرده و آنچه را كه بدان امر شدند انجام مي‎دهند. [6]
هر چند كه اين دو آيه مربوط به فرشتگان است، ولي به طريق اولي انبيا و پيامبران را نيز شامل است.
5. يكي از خصوصيات بارز تمامي انبيا كه قرآن به نمونه‎هاي زيادي از آن اشاره كرده است، اين بود كه در اظهار حق، هيچ محدوديتي را از طرف مردم قبول نكرده و آن را بسيار روشن بيان مي‎كردند، هر چند كه مردم خوششان نيايد و به مذاقشان تلخ آيد. و در راستاي بيان حق، بي‎جهت از مردم جامعه و قوم خود تعريف و تمجيد نمي‎كردند.
در حقيقت اگر چرب زباني و سالوس صفتي را از طرف مردم نسبت به شخصيت و مقام خويش پذيرا نبودند، متقابلاً خودشان نيز در مقابل مردم، چرب زبان نبوده و بي‎جهت به آنها شخصيت نمي‎دادند. تمام تلاش و همت آنان اين بود كه حقيقت شخصيت افراد را بيان دارند و از دادن القاب دروغين و شخصيت تصنّعي پرهيز نمايند.
در فرهنگ آسماني اسلام، اعطاي شخصيت كاذب به مردم براي حفظ موقعيت يا رسيدن به اهداف دنيوي، بسيار زشت و مذموم است و بيان واقعيت از هر امري مهم‎تر است. جهت روشن شدن مطلب براي قشر جوان جامعه و براي آشنايي بيش‎تر آنان به متون ديني، به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مي‎شود.
الف. در قرآن كريم از نوح پيامبر(ع) چنين نقل مي‎كند كه به قومش خطاب كرد و گفت:
اي قوم من از شما ملك و مالي نمي‎خواهم، اجر من بر خداست و من هرگز آن مردم با ايمان را هر چند فقير و بي‎قدر باشند از خود دور نمي‎كنم كه آنها به ملاقات خدا مي‎رسند؛ وَ لكِنِّي أَراكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ؛ ولي به نظر من شما مردم ناداني هستيد. [7]
ب. از زبان هود پيامبر(ع) مي‎فرمايد:
إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ مُفْتَرُونَ؛ شما فقط دروغ پردازيد. [8]
ج. از قول حضرت لوط(ع) نقل مي‎كند كه خطاب به قومش فرمود:
بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ؛ شما مردمي هستيد كه ظلم را از حد گذرانده‎ايد. [9]
د. و از حضرت ابراهيم (ع) حكايت مي‎كند كه به قوم خود فرمود:
أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ ؛ اف بر شما و بر آنچه كه غير از خدا مي‎پرستيد. آيا عقل خود را هيچ به كار نمي‎بنديد؟ [10]
همه‎ي اين موارد و مشابه آن، از باب رعايت ادب در مقابل حق و پيروي از آن است.
پس براي انبياي الهي هيچ چيزي عزيزتر از حق نيست؛ هر چند كه به نظر مي‎رسد اين برخوردها با آداب اسلامي و ديني منافات داشته باشد، ولي نبايد اين گونه برخوردهاي واقع‎بينانه را خلاف ادب به حساب آورد.
نظر علاّمه طباطبايي(ره) اين است كه رفتار و سيره‎ي مسلّم و قطعي همه‎ي رسولان الهي بر اين مبنا استوار بوده است كه در تمام جهات زندگي در حرف و عمل (سيره‎ي قولي و عملي) ذره‎اي از حق فاصله نگيرند و در اين طريق هيچ چيز را با حق مبادله نكنند، حتي جان خود را در طَبَق اخلاص مي‎گذاشتند؛ چون هدف اصلي آنان احقاق حق و بيان واقعيات بود، در راه رسيدن به اين هدف و مقصد خود هر طريقي كه مطلوب‎تر بود پيش مي‎گرفتند و اگر براي رسيدن به آن، راه‎هاي متعددي وجود داشت طريقي را طي مي‎كردند كه از هر جهت، بهتر و زيباتر باشد.
علامه با تدبّر و دقّت خاص در آيات اخلاقي قرآن در اين باب مي‎فرمايند:
مثلاً اگر ممكن باشد هم به نرمي و هم با خشونت با مردم صحبت شود؛ البته به نرمي و مدارا صحبت مي‎شود و اگر ممكن باشد در كار نيك هم عجله كرد و هم كُندي نمود؛ البته عجله خواهد شد. پس در باطل و حقي كه آميخته با باطل باشد ادب نيست. [11]
6. يكي ديگر از آداب انبيا كه در برخوردها با مردم بدان توجه داشته، رعايت مي‎كردند، برخورد و معاشرت مساوي و برابر با مردم و مبالغه در احترام اهل علم و تقوا بوده است. انبياي الهي مأمور بودند كه با همه‎ي گروه‎هاي مردمي، ضعيف و قوي، امير و اسير، سلطان و رعيت، زن و مرد و كوچك و بزرگ، برخوردي يكسان داشته باشند، اما در عين حال موظف بودند كه با عالمان تقوا پيشه و خدا ترس برخوردي ممتاز داشته باشند؛ چون معيار برتري و ملاك امتياز در مكتب انسان‎ساز اسلام معرفت همراه با عمل و خداترسي است. پس هرگز نبايد احترام به كسي به خاطر ثروت و مكنت و قدرت و منصبي كه دارد باشد، چنانچه در بيش‎تر جوامع بشري و حتي در ميان برخي از مسلمانان چنين چيزي شايع و رايج است. در بسياري از آيات قرآن اين موضوع آمده است كه به برخي از آن آيات اشاره مي‎شود.
در آيه‎ي 13 سوره‎ي حجرات آمده است:
اي مردم، ما همه‎ي شما را از مرد و زني آفريديم و شما را تيره تيره و قبيله قبيله كرديم تا يك‎ديگر را به آساني بشناسيد، بزرگوارترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست و خدا از حال شما كاملاً آگاه است. [12]
و يا در آيه‎ي 28 سوره‎ي كهف مي‎فرمايد:
و هميشه خويش را با كمال شكيبايي به محبت آنان كه صبح و شام، خدا را مي‎خوانند و رضاي او را مي‎طلبند وادار كن و يك لحظه از آن فقيران چشم مپوش كه به زينت‎هاي دنيا مايل شوي و هرگز با آنان كه ما دل‎هاي آنها را از ياد خود غافل كرده‎ايم و تابع هواي نفس خود شدند و به تبهكاري پرداختند متابعت نكن. [13]
و در آيه‎ي 52 سوره‎ي انعام مي‎فرمايد:
و آنان را كه پروردگار خود را در صبح و شام مي‎خوانند و رضاي او را مي‎جويند از خود طرد نكن. [14]
7. رفتار و ادب ديگر انبيا كه بسيار مورد توجه و تأكيد قرآن كريم است، برخورد كريمانه و بزرگوارنه‌اي است كه آنها در مجادله و بحث علمي با كفار داشتند. با توجه به اين كه از گفتن حق، هيچ ابايي نداشتند؛ اما هرگز در بياناتشان طعن و ناسزا يا فحش و سخره نمي‎توان يافت. با اين كه از دشمنان خود بدترين و زشت‎ترين كلمات را مي‎شنيدند؛ اما با بهترين بيان و خيرخواهانه‎ترين گفتار به آنان پاسخ مي‎دادند. به عنوان مثال وقتي آزر، عموي حضرت ابراهيم(ع) او را تهديد نمود و گفت: اگر به بت‎هاي ما روي نياوري، تو را سنگسار خواهم كرد؛ در جواب به او مي‎فرمايد:
سلام بر تو، به زودي از پروردگار خود برايت طلب مغفرت مي‎كنم؛ زيرا او به من مهربان است. [15]
و يا هنگامي كه گروهي از قوم شعيب به او كافر شدند و گفتند كه ما تو را در سفاهت و ناداني مي‎بينيم و ما تو را از دروغ‎گويان مي‎پنداريم، او در جواب گفت:
يا قَوْمِ لَيْسَ بِي سَفاهَةٌ وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ؛ اي قوم، من سفاهت ندارم لكن فرستاده‎اي هستم از ناحيه‎ي رب العالمين. پيام‎هاي پروردگارم را به شما مي‎رسانم و من براي شما خيرخواهي امين هستم. [16]
و نيز در مقابل افرادي كه به پيامبر اكرم(ص) نسبت كهانت و ديوانگي و شاعري مي‎دادند خداوند دستور مي‎دهد:
فَذَكِّرْ فَما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِكاهِنٍ وَ لا مَجْنُونٍ؛. تو بيش‎تر پندشان بده، به نعمت پروردگارت قسم كه تو نه كاهني و نه ديوانه. [17]
در سراسر قرآن، حتي يك مورد نمي‎توان يافت كه يكي از پيامبران الهي در مقابل آزار و اذيت‎هاي مخالفان خود، بدزباني و فحاشي كرده باشد و اين در حالي است كه پيامبران، قوم خود را با الفاظي چون جاهل، غافل و كافر و … مورد خطاب قرار مي‎دادند. چرا كه هرگز نبايد بد زباني و فحاشي را با بيان واقعيات كه مردم خود را بدان ملقب مي‎ساختند خلط نمود؛ چون بيان حقايق و واقعيات عين ادب است؛ اما بد زباني و فحش دادن حتي به دشمنان دين بي‎ادبي است، و اين همان دستور صريح قرآن كريم است كه:
وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‎؛ به معبود كساني كه غير خدا را مي‎خوانند دشنام ندهيد. [18]
خاتمه‎ي اين قسمت از بحث را كلامي نوراني از علي(ع) قرار مي‎دهيم كه به جمعي از صحابه‎اش كه پيروان معاويه را در جنگ صفين دشنام مي‎دادند فرمود:
اني اكره لكم ان تكونوا سبابين و لكنكم لو وصفتم اعمالهم و ذكرتم حالهم كان اصوب في القول و ابلغ في العذر. من خوش ندارم كه شما فحاش باشيد. اگر شما به جاي دشنام، اعمال آنها را برشمريد و حالات آنها را متذكر شويد به حق و راستي نزديك‎تر و براي اتمام حجت بهتر است. [19]
با تعليمات مكاتب آسماني و وجود چنين الگويي است كه بزرگان علم اخلاق و عرفان گفته‎اند:
بدي را بدي كردن سگساري است. اگر كسي بدي كند و انسان هم در برابر او بدي كند اين سگ رفتاري است. زيرا اگر سگي، سگ ديگري را گاز بگيرد، اين يكي هم او را گاز مي‎گيرد. نيكي را نيكي كردن خركاري است. اگر كسي به انسان نيكي كند و انسان هم در مقابل نيكي او نيكي كند. اين كار مهمي نيست. زيرا يك الاغ وقتي كه شانه‌ي يك الاغ ديگر را مي‎خاراند او هم فوراً شانه‌ي اين يكي را مي‎خاراند. بدي را نيكي كردن كار خواجه عبد الله انصاري است. [20]
باشد كه اين گونه از آداب و رفتار ديني انبياي عظام، الگوي تمام نماي حيات و زندگي ما مسلمانان، خصوصاً سرمشق واقعي نسل جوان قرار گيرد تا بدين واسطه بتوانند كمال و سعادت دنيا و اخرت را تحصيل نمايند؛ چرا كه سعادت، فقط با عمل به تعاليم الهي كه به واسطه‎ي پيامبران و رسولانش براي بشر فرستاده شده است، تضمين مي‌شود.

ü نمونه‎هايي از آداب و رفتار پيامبر اكرم(ص) را ذكر كنيد.
ý در كتاب‎هاي اخلاقي و آثار روايي، در سيره‎ي پيامبر اكرم(ص) مطالب زيادي نقل شده است كه حدود دويست مورد آن را علاّمه طباطبايي(ره) در ضمن بحث روايي، در تفسير الميزان به صورت مفصل بيان داشته‎اند: [21]
1. راوي مي‎گويد از امام حسن مجتبي(ع) خواستم كه منطق پيامبر اكرم(ص) را براي من وصف كند، فرمود:
رسول خدا(ص) دايم در فكر بود. بسيار كم حرف بود و جز در مواقع ضرورت، تكلم نمي‎كرد و وقتي حرف مي‎زد كلام را از اول تا به آخر با تمام فضاي دهان ادا مي‎كرد. خُلق نازنينش بسيار نرم بود؛ به اين معنا كه نه كسي را با كلام خود مي‎آزرد و نه به كسي اهانت مي‎نمود؛ دنيا و ناملايمات آن، هرگز او را به خشم در نمي‎آورد و وقتي كه حقي پاي‎مال مي‎شد، از شدت خشم، كسي او را نمي‎شناخت. از هيچ چيزي پروا نداشت تا آن كه احقاق حق مي‎كرد. [22]
2. از امام حسين(ع) از وضع داخلي خانه و رفتار پيامبر(ص) با خانواده‎اش سؤال كردند؛ در پاسخ فرمودند:
وقت خود را در خانه به سه جزء تقسيم مي‎كرد: جزئي را براي عبادت خدا و جزئي را براي به سر بردن با خانواده و جزئي را به خود اختصاص مي‎داد. و از جمله‎ي سيره‎ي آن بزرگوار اين بود كه در مقابل اهل علم و دانشمندان تواضع مي‎كرد و هر كسي را به مقدار فضيلتي كه در دين داشت احترام مي‎نمود و نيازهايش را برطرف مي‎ساخت. [23]
3. امام حسين (ع) از پدر بزرگوارش علي(ع) نقل مي‎كند كه فرمود:
رسول خدا(ص) زبان خود را از سخنان غير مورد لزوم باز مي‎داشت و با مردم انس مي‎گرفت و آنان را از خود نمي‎رماند. بزرگ هر قومي را احترام مي‎كرد. از مردم، حال مردم را مي‎پرسيد و هر عمل نيكي را تحسين و تقويت مي‎كرد. و هر عمل زشتي را تقبيح و توهين مي‎نمود. در همه‎ي امور، ميانه‎رو و معتدل بود و افراط و تفريط نمي‎كرد. از غفلت مسلمين و انحرافشان ايمن نبود. [24]
4. سيد الشهداء(ع) مي‎فرمايد: پدر بزرگوارم حضرت علي(ع) درباره‎ي ادب پيامبر اكرم(ص) در جلسات فرمودند:
دايم خوش‎رو و نرم‎خو بود. خشن و درشت‎خو و فحاش و عيب‎جو و مداح نبود. خود را از سه چيز پرهيز مي‎داد: نخست. هرگز احدي را مذمت و سرزنش نمي‎كرد؛ دوم. هرگز لغزش و عيب‎هايش را جست‎وجو نمي‎نمود؛ سوم. هيچ وقت حرف نمي‎زد مگر در جايي كه اميد ثواب در آن مي‎داشت. [25]
5. غزالي، در احياء العلوم، در باب اخلاق پيامبر اكرم(ص) گويد:
پيامبر(ص) هميشه دعا مي‎كرد كه خداوند او را به محاسن آداب و مكارم اخلاق مزيّن گرداند و مي‎فرمود: «اللهم حسّن خَلقي و خُلقي؛ خدايا خلقت و خوي مرا نيكو گردان» و مي‎فرمود: «اللهم جنبني منكرات الاخلاق؛ خدايا خوي‎هاي زشت را از من دور ساز.» سپس خداوند دعاي او را مستجاب نمود و فرمود: «ادعوني استجب لكم». [26]
6. سعد هشام گويد:
از يكي از زنان پيامبر اكرم (ص) در مورد اخلاق او پرسيدم، گفت: «آيا قرآن نمي‎خواني؟» گفتم: «بلي مي‎خوانم»؛ گفت: «خوي پيغمبر قرآن بود». [27]
7. در كافي به سند خود از طلحه بن زيد از امام صادق(ع) روايت كرد كه فرمود:
رسول خدا (ص) بيش‎تر اوقات رو به قبله مي‎نشست. [28]
8. در اهميت دادن به نماز و فضيلت اول وقت آن بسيار تأكيد داشتند. در بحار الانوار، علاّمه مجلسي روايتي از عايشه نقل مي‎كند كه گفته است:

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
شنبه ۶ شهر ۱۳۸۹ ۰۱:۳۴ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #7
RE: جوانان و پرسشهای اخلاقی:
چنانكه پيامبر اكرم(ص) فرمودند:
لَوْ لا تَكْثيرَ في كَلامِكُمْ وَ تَمريجَ في قُلُوبِكُمْ لَرَأَيْتُمْ ما أَري وَ لَسَمْعِتُمْ ما اَسْمَعُ؛ اگر زيادي سخنان شما و آشوب و اضطراب در قلوبتان نبود، هر آينه مي‎ديديد آنچه را كه من مي‎بينم و مي‎شنيديد آنچه را كه من مي‎شنوم. [26]
در همين رابطه از حضرت عيسي(ع) نقل است كه فرمود:
باطن شخص را از كلماتش بسنجند؛ زيرا هرگز درخت خار، انجير ندهد. هر چه از زبان مي‎تراود از دل سرچشمه مي‎گيرد. كسي كه فحّاش و بدگو است، چون دلش معدن نجاسات است از زبانش نيز همان، بيرون تراويده است.
از اين رو وقتي كسي به حضرت عيسي بد گفت، ايشان در حقّش دعا كرد؛ از ايشان پرسيدند: آن كس بد كرده است و تو او را دعا مي‎كني؟ حضرت پاسخ داد:
هر كس از آنچه در خزانه دارد انفاق مي‎كند.
مه فشاند نور و سگ عوعو كند هر كسي بر خلقت خود مي‎تند. [27]
رسول خدا (ص) براي ما و ما براي او سخن مي‎گفتيم، همين كه موقع نماز مي‎شد، حالتي به خود مي‎گرفت كه گويي، نه او ما را مي‎شناخته و نه ما او را مي‎شناخته‎ايم. [29]
9. نقل است كه وقتي آيه‎ي شريفه‎ي «خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ» [30] نازل شد، حضرت پيامبر اكرم (ص) فرمودند:
خداي تعالي، مرا ادب نمود به تمام مكارم اخلاق و صفات پسنديده؛ و بزرگ‌ترين افراد با ادب نسبت به خداوند، همانا پيامبران و اوصيا و كساني كه رفتارشان همانند آنها باشد هستند. و بالاتر از همه‌ي ايشان از لحاظ اخلاق و ادب، پيغمبر ما(ص) است؛ چنان كه خداوند در حقش فرمود: «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ؛ [31] اي حبيب ما، اخلاق نيكوي تو از همه لحاظ عظيم و بزرگ است». [32]
اين خلقيات و آداب نه تنها در شخصيت پيامبر اكرم(ص) در تمام طول عمر شريفش هويدا بود، بلكه در اهل بيت پاكش نيز جلوه و تجلي يافته و همه‎ي ائمه‎ي طاهرين(ع) را مزيّن ساخته است. به عنوان نمونه يك مورد از اين ادب بلند الهي را مورد اشاره قرار مي‎دهيم و آن هم وصيت امير بيان علي(ع) به فرزند بزرگوارش، امام حسن مجتبي(ع) است كه او را مخاطب قرار مي‎دهد و مي‎فرمايد:
اي پسر من، بهره و نصيب خود را كاملاً از ادب بگير و دل را آماده كن براي ادب؛ زيرا دل بزرگ‎تر است از اين كه پليدي وارد آن گردد. بدان كه هر وقت فقير شدي، ادب، تو را بي‎نياز گرداند و مي‎تواني به خوبي زندگاني كني و اگر در شهر و ديار غربت رفتي، رفيق و مصاحب و دوست با وفاي توست (يعني با داشتن ادب، ترس و وحشتي نخواهي داشت). اي پسر من، ادب سبب زياد شدن عقل و باعث پاكي و زيركي قلب و منشأ فضيلت و بزرگواري است. بدان كه دوست واقعي براي كسي به سبب مال و رياست پيدا نشود؛ بلكه ادب است كه تكيه‎گاه مرد و دليل عقل و راه‎نماي صفات و اخلاق نيكوي او مي‎باشد و هر كه ادب ندارد، حيوان بي‎مصرفي بيش نيست». [33]
پس اگر واقعاً به دنبال آن هستيم كه خود را مؤدب ساخته و با ادب نفس به كمالات و فضايل دست يابيم، بايد پيرو اين الگوهاي اخلاقي باشيم و به آنان تأسّي نماييم.

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
شنبه ۶ شهر ۱۳۸۹ ۰۱:۳۸ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #8
RE: جوانان و پرسشهای اخلاقی:
بنابراين بهترين راه علاج از وسوسه‎ي شيطان، هماهنگي ميان قلب و زبان و طهارت باطن و ظاهر و مسدود نمودن همه‎ي درهاي نفوذي براي آن است. چنين راه درمان براي جوانان كه هنوز شيطان در قلبشان لانه نكرده و استقرار نيافته است بسيار آسان است.
اميد آن است كه جوانان مسلمان با علم و معرفت به اين نكات، خود را از هرگونه وسوسه‎هاي شيطاني دور ساخته، در مسير كمال انساني، گام‎هاي بلند و استواري بردارند.



نقش تعاليم اسلام در سازندگي اخلاقي
ü قرآن چه راه‎هايي براي خودسازي ارائه مي‎دهد؟
ý بعد از تبيين دو طريق عمومي كه قبلاً براي اصلاح اخلاق و تهذيب نفس، بيان گرديد؛ علاّمه (ره) شيوه‎ي ديگري را ارائه مي‎كنند كه اختصاص به قرآن و اسلام دارد و در هيچ يك از كتاب‎هاي آسماني يافت نمي‎شود و آن، نوع خاصي از تربيت است كه جايي را براي رذايل اخلاقي باقي نمي‎گذارد.
ادعاي علامه (ره) اين است كه اگر كسي خود را با آموزه‎هاي قرآن و تعاليم و احكام آن تربيت نمايد، تمامي زشتي‎ها و پليدي‎ها از باطنش زدوده مي‎شود و دائماً با صفاي باطن و عزت نفس و رفتاري شايسته به زندگي و حيات خويش ادامه خواهد داد. و آن شيوه‎ي سوم اين است كه:
هر عملي از اعمال و رفتار آدمي براي دو منظور انجام مي‎گيرد: يا براي رسيدن به عزت و سربلندي آن عمل را انجام مي‎دهد و يا به خاطر ترس از نيرويي آن را انجام مي‎دهد تا از شر آن نيرو در امان بماند. قرآن كريم هم عزت را منحصر در خدا مي‎داند: «إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً»؛ تمام عزت از آن خداست. [1] و هم قدرت و نيرو را منحصر در او كرده و فرمود: «أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً»؛ تمام نيرو از آن خداست. [2]
اگر كسي با علم و اعتقاد به اين دو نكته، عملي را انجام دهد، هرگز انحرافي در رفتار و اخلاقش آشكار نخواهد شد. [3] پس بهترين و ساده‎ترين راه براي اصلاح اخلاق جوانان اين است كه با شناخت و معرفت و اعتقاد و ايمان به خالق متعال، مانع ورود رذايل اخلاقي در دل شوند؛ يعني نگذارند رذايل اخلاقي در قلب جاي گيرد و سپس به فكر زدودن و پاك كردن آن برآيند. از طريق دفع، اخلاق خويش را اصلاح نمايند نه از طريق رفع. اين كار كودكان و جاهلان است كه با عمل كودكانه و جاهلانه‎ي خود، قلمي به دست گرفته و بر روي كاغذ سفيد شفاف، خطوط نامعلومي مي‎كشند و بعد از مدتي كه فهميدند و بالغ و عاقل شدند، مي‎خواهند آن خطوط را پاك نموده و مطالب زيبا يا نقاشي زيبايي را ترسيم نمايند؛ در اين صورت قطعاً آن كاغذ شفاف، به سفيدي و شفافيت ابتدايي خود باز نمي‎گردد؛ چنان كه ميمون بن مهران نقل مي‎كند:
چون بنده گناه كند نقطه‎اي سياه در دل او پيدا شود و اگر توبه كند زدوده شود و اگر به گناه باز گردد، آن نقطه زيادت شود تا به حدي كه دل را بپوشاند؛ و آن را رين و آلودگي گويند. [4]
پس بهترين راه براي نسل جوان، همين راه است و اگر اين راه ممكن نبود، دو شيوه‎ي قبلي مورد توصيه‎ي رهبران ديني است.

ü روش تعليم و تربيت جوانان در اسلام چگونه است؟
ý همه‌ي اديان براي رسيدن به اهداف خويش، برنامه‎هايي را در مسير تعليم و تربيت نسل جوان كه نسل كارآمد هر جامعه مي‎باشد ارائه نموده‎اند. اسلام برخلاف همه‎ي مكاتب، در اين زمينه داراي برنامه‎ي مدون و جامعي است. در تعاليم تربيتي اسلام، بيش از آن كه بر احساسات و عواطف تكيه شود و هدفش تربيت انسان‌هاي احساسي باشد، بر مبناي عقل و انديشه بنا شده است و به جنبه‎ي عقلاني انسان توجه و تأكيد بيش‎تري دارد. البته در شيوه‎ي تربيتي اسلام، صرفاً يك سري كليات عقلي بيان نشده است، بلكه درباره‎ي عمل و جنبه‎ي رفتاري و ادب انساني بيش‎تر سخن به ميان آمده است.
شارع مقدس اسلام در تعليم گروندگان خود، اكتفا به بيان عقلي و قوانين عمومي نكرده، بلكه مسلمين را از همان ابتداي تشرّفشان به اسلام به عمل واداشته، آن‎گاه به بيان لفظي پرداخته است. [5]
بنابراين، يكي از شرايط مهم تعليم و تربيت صحيح، مطابقت كردار با گفتار است. وقتي معلم يا مربي چيزي را به متعلم مي‎آموزد، بايد به همان مقدار عامل باشد وگرنه گفتار او اثر چنداني نخواهد بخشيد.
اين كه بسياري از مربيان در تربيت فرزندان و يا معلمان و مربيان در تعليم نوجوانان و جوانان توفيقي به دست نمي‎آورند، سرّش را در همين نكته بايد جست كه آنان به گفته‎هاي خويش در مقام عمل پاي‎بند نيستند. كسي كه به گفته‎هاي خويش عمل نكند، كلامش تأثيري در ديگران نمي‎گذارد و اين كه مي‎بينيم دل‎هاي مردم از شنيدن مواعظ برخي از اشخاص، نرم نمي‎شود و نفوسشان مطيع نصايح آنان نمي‎گردد، به خاطر عمل نكردن واعظان به گفتارشان است؛ زيرا ديگران در صحت گفته‎هايشان ترديد مي‎كنند و مي‎گويند اگر گفتار و سخنان آنان حق است، پس چرا خود عمل نمي‎كنند؟
پس يكي از مهم‎ترين شرايط تربيت صحيح اين است كه مربي، داراي صفاتي باشد كه ديگران را به تخلّق به آن فرا مي‎خواند؛ زيرا انسان ترسو نمي‎تواند شاگردي شجاع تربيت كند، يا استادي متعصب و لجوج، دانشمندي آزاده تحويل جامعه دهد. اين شيوه دقيقاً همان روشي است كه در متون ديني (آيات و روايات) آمده است.
كلام شيواي علي(ع) در نهج البلاغه اين است كه:
من نصب نفسه للناس اماماً فليبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره و ليكن تأديبه بسيرته قبل تأديبه بلسانه و معلم نفسه و مؤدبها احقُّ بالاجلال من معلم الناس و مودبهم؛ هر كس كه خود را پيشوا و رهبر مردم سازد، بايد پيش از آموختن به مردم، به آموزش خويش بپردازد و بايد با روش و عمل خود به جامعه ادب آموزد، پيش از آن كه ادب را با زبان به ديگران بياموزد. كسي كه خود را علم بياموزد و ادب نمايد، از كسي كه به تعليم مردم و تأديب آنان مي‎پردازد (و خويشتن را فراموش كرده است) به احترام سزاوارتر است. [6]
و نيز در بياني ديگر فرمودند:
ايها الناس اذا علمتم فاعلموا بما اعلمتم لعلكم تهتدون انّ العالم العامل بغيره كالجاهل الحائر الذي لا يستفبق عن جهله بل قد رأيت انّ الحجة عليه اعظم و الحسرة ادوم علي هذا العالم المنسلخ من علمه منها علي هذا الجاهل المتحيّر في جهله و كلاهما حائر بائر؛ اي مردم، چون عالم شديد، به علمتان عمل كنيد تا هدايت شويد. عالمي كه برخلاف علمش عمل كند، چون جاهل سرگرداني است كه از ناداني بيدار نشده، بلكه حجت بر او از حجت بر جاهلي كه متحير است زيادتر است و هر دو سرگردان و بي‎ثمرند. [7]
سليم بن قيس گويد: از امير المؤمنين علي(ع) شنيدم كه از پيامبر بزرگوار اسلام(ص) نقل مي‎كرد:
دانشمندان بر دو قسمند: دانشمنداني كه علم را به كار بسته و به آن عمل مي‎كنند كه بسيار روشن است كه اين گروه رستگارند؛ و ديگر عالماني كه به علم خويش عمل نمي‎كنند؛ همانا اهل جهنم از بوي عالمي كه اهل عمل نبوده در اذيت هستند و ميان دوزخيان، ندامت و حسرت آن كس سخت‎تر است كه در دنيا شخصي را به سوي خدا دعوت كند و او بپذيرد و عمل كند و به بهشت برود وليكن دعوت كننده در اثر عمل نكردن و پيروي از هواي نفس و طولاني كردن آرزويش به جهنم برود. [8]
علاوه بر روايات، آيات متعددي در اين زمينه وارد شده كه به دو آيه اشاره مي‎شود:
أفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى؛ آيا كسي كه به حق و حقيقت راه يافته، سزاوارتر است به اين كه پيروي‎اش كنند، يا كسي كه راه خود را نيافته و ديگران بايد او را هدايت كنند؟! [9]
و يا مي‎فرمايند:
أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ؛ آيا مردم را به نيكي و احسان دعوت مي‎كنيد و خود را فراموش مي‎نماييد؟! [10]
علامه (ره) مي‌فرمايند:
با اين وصف، افراد پليد كه شايد سخنان زيبايي بر زبان آورند، ولي در تعليم و تربيت ديگران جز افرادي مثل خود نمي‎توانند تربيت نمايند و انسان‌هاي منافق هم‌چنين. [11]
بنابراين، كسي كه به گفته‎هاي خود ايمان ندارد و به آن عمل نمي‎كند، اميدي در او نيست كه در تربيت ديگران موفق باشد. بيش‎ترين عيب و اشكال مسائل تربيتي ما در همين نكته نهفته است كه متأسفانه توجه چنداني به آن نمي‎شود.
پس بهترين شيوه‎ي تربيتي جوانان و نوجوانان در دو نكته نهفته است: يكي ايمان و اعتقاد به سخناني كه بر زبان جاري مي‎سازيم و ديگر، عمل كردن به طريقه‎اي كه به متعلمان خويش مي‎آموزيم. اگر اين دو شرط در هر مربي يا معلمي وجود داشت، اميد به خيرش هست و در غير اين صورت، اميد چنداني در موفقيت يا در رساندن خير به ديگران براي چنين شخصي وجود ندارد.
پس در دين به جوانان و نوجوانان توصيه شده است كه در اين بُعد خود را تقويت نمايند و كساني را مربي و الگوي خويش قرار دهند كه از حيث عملي انسان‌هاي وارسته‎اي باشند، نه اين كه صرفاً عالم باشند؛ بلكه اگر عالمند، عالم عامل باشند.
شايد بهترين شيوه و زيباترين طريقه‌ي تعليم و تربيت در مكتب انسان‌ساز اسلام، داستان موسي و خضر پيامبر و چگونگي برخورد اين استاد و شاگرد در مقابل يك‌ديگر است. علاّمه طباطبايي(ره) در تفسير اين داستان، نكاتي را متذكر مي‌شود كه بسيار حايز اهميت است.
آغاز تا پيان اين داستان سرشار از ادب است. اول اين‌كه حضرت موسي(ع) كلام خود را به صورت استفهام آورده و گفت: آيا مي‌توانم تو را پيروي كنم؟ دوم اين‌كه همراهي خود با او را به نحو پيروي و متابعت ياد كرد نه همراهي و مصاحبت. سوم اين‌كه پيروي خود را مشروط به تعليم نكرد، بلكه گفت تو را پيروي مي‌كنم باشد كه مرا تعليم دهي. چهارم اين‌كه خود را رسماً شاگرد او خواند. پنجم اين‌كه علم او را تعظيم نمود و به خداوند نسبت داد و گفت از آنچه تعليم داده شده‌اي و نگفت از آنچه مي‌داني. ششم اين‌كه علم او را به كلمه‌ي رشد مدح نمود. هفتم آن‌كه پاره‌اي از علم خودت را به من تعليم بده. هشتم اين‌كه دستورات خضر را امر او ناميد و بدين وسيله، شأن استاد خود را بالا برد. نهم اين‌كه گفت ان‌شاء الله چنين خواهم كرد و با اين لفظ، رعايت ادب را نسبت به خداوند ادا كرد.
در مقابل، استادش نيز با رعايت ادب، اولاً با صراحت او را رد نكرد بلكه با اشاره فرمود: تو توانايي ديدن كارهاي مرا نداري. ثانياً وقتي موسي وعده داد كه مخالفت نكند، او امر به اطاعتش نكرد. ثالثاً به طور مطلق از سؤال، او را نهي نكرد. [12]
اين‌گونه برخورد استاد و شاگرد مي‌تواند بهترين شيوه‌ي تعليم و تربيت و كامل‌ترين روش اخلاقي براي همه‌ي معلمان و متعلمان قرار گيرد.

ü ايمان به قيامت چه اثري در اخلاق و عمل دارد؟
ý همه‎ي رفتارها و عمل‎كردهاي انسان، ناشي از عقايد و ايماني است كه او نسبت به معاد و مبدأ دارد؛ اما اين‌كه تأثير اين ايمان تا چه حد است، محل تأمل است.
در اين كه آيا ايمان به قيامت، اثر اخلاقي بر جاي مي‎گذارد يا خير، دو اشكال مهم وارد شده است: يك اشكال اين است كه اگر ايمان در رفتار مؤثر باشد، پس چرا برخي از معتقدين به خدا و قيامت، رفتاري عادلانه و برخوردي خدا پسندانه و اخلاقي ديني ندارند؟ اشكال ديگر اين است كه ايمان به قيامت موجب انحطاط و عقب ماندگي و مانع پيشرفت تمدن بشري مي‎گردد؛ چون ذكر و ياد مرگ به انسان اجازه نمي‎دهد كه به فعاليت‎هاي اجتماعي دست زند. پس تأثير ايمان يك تأثير منفي است نه مثبت.
قبل از تبيين بحث، ابتدا پاسخ اين دو شبهه را داده، سپس وارد اصل موضوع مي‎شويم.
پاسخ اشكال اول اين است كه رفتار ناشايست از فردي كه داراي اعتقاد و ايمان به خدا و قيامت است، دليل بر بي‎اعتقادي او نيست؛ بلكه دلالت بر ضعف ايمان وي دارد. شكي نيست كه ايمان داراي مراتب است و به مقدار درجه و مرتبه‎ي ايمان، تأثيراتي در رفتار حاصل مي‎شود. هر چه ايمان و اعتقاد قوي‎تر و مستحكم‎تر باشد، مطابقت عمل با آن بيش‎تر است و هر چه قدر پايه‎ي اعتقادي ضعيف‎تر باشد، پيوند عمل با ايمان كم‎تر است. بنابراين، عمل با اعتقاد پيوند و ارتباط نزديك دارد و اين پيوند داراي مراتبي است.
پاسخ اشكال دوم اين است كه اعتقاد به آخرت نه تنها موجب انزوا و دوري فرد از اجتماع و يا باعث ركود اخلاقي فرد نمي‎شود، بلكه بهترين عامل و انگيزه براي نشاط و شادابي زندگي و هدفمند شدن حيات انساني مي‎گردد. اين ادعا، هم با منطق و عقل قابل اثبات است و هم با نقل.
دليل عقلي بر اثبات كلام ما اين است كه هرگاه دو قانون وجود داشته باشد كه يكي محدود به زندگي مادي انسان باشد و شامل نيازهاي چند روزه‎ي دنيا بشود و همه‎ي هستي او را در اين دنيا فرض نمايد و قانون ديگري هم باشد كه همه‎ي نيازهاي او را لحاظ نموده و جنبه‎هاي معنوي و روحي را علاوه بر ابعاد مادي او مورد توجه قرار دهد، قطعاً عقل، آن قانوني را پذيرا است كه كلي‎تر و عام‎تر باشد، و وقتي قانوني حيات را جاويد مي‎داند براي ساختن آخرتي بهتر، بايد در دنيا به دنبال خير و منفعت رساندن به خلق خدا بود.
دليل نقلي ما اين است كه آيات و روايات زيادي وجود دارد كه با صراحت بيان مي‎كنند حيات طيبه و پاك در پيروي از قوانين الهي و تعاليم انبياست. اگر انسان بخواهد به كمال و سعادت برسد، لازمه‎اش تبعيت از قوانيني است كه خداوند براي او تشريع نموده است، نه مقررات و قوانيني كه ساخته و پرداخته‎ي فكر بشر باشد.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ؛ اي كساني كه ايمان آورده‎ايد، دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد، هنگامي كه شما را به چيزي فرا مي‎خوانند كه مايه‎ي حيات شماست. [13]
يعني دعوت اسلام، در حقيقت دعوت به سوي حيات اجتماعي، اخلاقي، فرهنگي، سياسي و معنوي و در يك جمله، دعوت به سوي زندگي واقعي انساني است.
پس آيين آسماني، حيات انساني را يك زندگي جاويد و بي‎نهايت تشخيص مي‎دهد كه هرگز با مرگ قطع نشده و براي هميشه باقي و پايدار است؛ به گونه‎اي كه خوش‎بختي و بدبختي آن سراي وي به تناسب صلاح و فساد اعمال اين سراي اوست و به همين جهت براي انسان برنامه‌ي حيات تعقلي تنظيم مي‎كند نه حيات عاطفي. [14]
قوانين الهي به تمام ابعاد وجودي انسان توجه دارد و به همين خاطر آنان كه به اين قانون پايبند بوده باشند، از هر جهت يك انسان كامل و واقع‎بين خواهند بود. چنين قانوني نه تنها در فكر و روح تأثير مي‎گذارد بلكه در اعمال فردي و اجتماعي انسان مؤثر واقع مي‎شود.
تأثير همين ايمان است كه جلوي افراط در ماديت و شهوت‎پرستي و خودكشي و … را مي‎گيرد و بسيار روشن است كه چنين اعتقادي هرگز مانع نشاط كار و فعاليت اجتماعي و بروز رفتارهاي اخلاقي نخواهد شد؛ [15] بلكه بهترين شادابي و اميد را در تمامي ابعاد زندگي انسان به ارمغان خواهد آورد.

ü اگر اسلام دين عدالت است، پس چرا سادات و اولاد علي (ع) بر ديگران برتري دارند؟
ý در ميان اديان و مذاهب، ديني موفقيت بيش‏تري دارد كه از هر جهت كامل‏تر باشد. شريعتي قادر است انسان‌هاي با فضيلت و شخصيت‎هاي نمونه تربيت نمايد كه كم‏ترين تبعيض و بي‎عدالتي در آن نباشد.
يكي از شبهاتي كه در مجامع علمي دانشگاهي و حوزوي مطرح مي‎شود، اين است كه اگر شما ادعا داريد اسلام، تنها دين نجات بخش انسان‌هاست و هيچ ظلم و بي‎عدالتي در آن نبوده، هيچ فرقي ميان سياه و سفيد، پادشاه و رعيت، قوي و ضعيف و عرب و عجم نيست، پس چرا فرزندان امام علي(ع) و سادات علوي، در دين اسلام بر ديگران امتياز و برتري دارند؟ آيا اين امتياز سادات، برخلاف آيه‎اي نيست كه ملاك برتري افراد را خدا ترسي و تقوا و اعمال صالح مي‎داند؟ چگونه از يك طرف شعار عدالت‌خواهي سر مي‎دهيد و از طرف ديگر، سادات را بر ديگران امتياز مي‎بخشيد؟
اين يكي از شبهاتي است كه طرح آن براي نسل جوان جامعه به جهت عدم اطلاع كافي آنان مي‎تواند منشأ برخي از انحرافات اعتقادي و اخلاقي گردد. به همين خاطر پاسخ اين شبهه را آن گونه كه در قرآن آمده، از ديدگاه علامه (ره) بيان مي‎نماييم.
در پاسخ به اين پرسش بايد گفت كه هيچ ترديدي وجود ندارد كه اسلام، دين عدالت است و هيچ شريعتي در مقام ادعا و عمل در اين زمينه نمي‎تواند با اسلام برابري نمايد.
رهبران ديني در اسلام، هم شعار عدالت اجتماعي، اصلي‎ترين شعارشان بوده و هم در مقام عمل كم‏ترين تخطّي از آن نداشته‎اند؛ چنان كه دوست و دشمن در عدالت حضرت علي(ع) شهادتش را به خاطر شدت عدالتش مي‌دانند؛ اما با همه‏ي اين اوصاف، ريشه‏ي برتري و امتياز گروهي خاص (سادات) بر ديگران، به جهت آيه‎اي در قرآن است كه به موجب آن، خداوند به پيغمبر(ص) امر كرده كه از مردم بخواهد با خويشاوندان وي معامله‌ي دوستي و مودت نمايند. [16] سرّ و حكمت اين درخواست خداي تعالي از پيامبر اكرم(ص) بعد از رحلت او مشخص شد كه آن ظلم‎ها و ستم‎هايي بود كه در طول تاريخ با نسل‎ هيچ رهبر و پيشوايي نشده است. سلسله‏ي سادات، قرن‏ها هيچ گونه تأميني نداشتند، كشته مي‎شدند و سرهاي بريده‏ي ايشان را به عنوان ارمغان از شهري به شهري ديگر مي‎بردند، آنان را زنده زنده دفن مي‎كردند و دسته دسته در پي ساختمان‌ها و ديوارها مي‎گذاشتند، آنان را زنداني و مسموم مي‎كردند. سال‎ها گذشت تا اين كه شيعه استقلال يافت و توانست در احترام سادات بكوشد. [17]
اكنون نيز شيعيان خصوصاً سادات در برخي از كشورها از دست دشمنان در امان نيستند و امنيت جاني و مالي ندارند؛ مثلاً در پاكستان افراد سپاه صحابه، برخي از روزها در كنار جاده كمين مي‎زنند و اتوبوس را متوقف مي‎كنند و مسافران را بازديد كرده، كارت شناسايي آنان را نگاه مي‎كنند؛ اگر اسم كسي «علي» باشد، در كنار خيابان او را گردن مي‎زنند.
پس اگر خداوند خطاب به پيامبرش فرمود: به مردم بگو كه: «اجر و پاداش رسالتم، دوستي با اهل بيت من است» به جهت اين بوده است كه خداوند مي‎دانست با اهل بيتش بعد از رحلت پيامبر اكرم (ص) چه برخوردي خواهند نمود. بنابراين به خاطر كاستن از آن ستم‎ها چنين كلامي را بر رسولش وحي نموده است، و اين به معناي نابرابري و بي‎عدالتي در شريعت شمرده نمي‎شود.
چون خداوند نفرموده است كه از حيث حقوق اجتماعي، آنان از ديگران برترند و هرگاه خطا و معصيتي و يا جرم و جنايتي را انجام دادند، نبايد مجازات گردند و يا خداوند در قيامت معاصي‎شان را ناديده مي‎گيرد و آنان را از عذاب خويش نجات مي‎دهد.
ü آيا علل انحراف جوانان تحصيل كرده از اسلام، قوانين اسلامي نيست؟
ý پرسش اين است كه چرا جواناني كه به دنبال تحصيل علم مي‎روند و بر معلومات خود مي‎افزايند، نه تنها بر معرفت ديني و اعتقادات مذهبي‎شان افزوده نمي‎شود، بلكه به مراتب، از اعتقاد ديني‎شان كاسته مي‎شود؟ آيا نمي‎توان منشأ اين روي‌گرداني يا تزلزل اعتقادي برخي از جوانان را از ناحيه‏ي دستورات و تعاليم دين، كه با دنياي مدرن امروز، قابل تطبيق نيست دانست؟
اين اشكالي است كه بعضي از متفكران و روشنفكران ما مطرح مي‎نمايند و به تبع آنها، عده‎اي از جوانان كه آگاهي چنداني از معارف ديني و مذهبي ندارند با صراحت مي‎گويند كه اگر مسلمانان در كشورهاي اسلامي، هميشه عقب مانده‎اند، به خاطر قوانين و مقرراتي است كه محدود بوده، پاسخ‏گوي مسائل امروز جوامع انساني نيست و گرنه اگر قانون شرع و تعاليم ديني، مسلمانان را در مقام اعتقاد و عمل محدود نمي‎ساخت، كشورهاي شرقي مسلمان، همانند جوامع غربي پيشرفت‎هاي چشم‎گيري مي‎داشتند.
هرگاه شخصي چند فرمول رياضي را فرا بگيرد، هرگز نخواهد توانست همه‏ي مسائل رياضي را با همان چند فرمول خاص حل كند و اگر مسائل متعددي به او بدهند كه هيچ ارتباطي با فرمول‏هايي كه آموخته است نداشته باشد، نمي‎تواند بگويد كه علم رياضي پاسخ‏گو نبوده و علمي محدود است، پس بايد به سراغ علم ديگري رفت. اين كه جواني به دنبال تحصيل علوم فيزيك و شيمي و رياضي و … برود و مراحل عالي اين علوم را هم سپري كند، چه ارتباطي با معرفت او در علوم ديني دارد؟! بله اگر او با كسب علوم در رشته‎هاي مختلف به سراغ علوم ديني برود، خيلي بهتر و آسان‏تر دين را فهم و درك مي‎كند، اما اگر با مسائل ديني و علوم مذهبي سر و كار نداشته باشد، ذره‎اي بر معرفت ديني او اضافه نمي‎شود.
اگر كسي قطره‎اي از آب زلال درياي معارف دين را چشيده باشد، به خوبي خواهد دانست كه در اسلام كم‌ترين كاستي وجود ندارد و احكام دين، نه تنها براي جوامع مدرن امروز، بلكه پاسخ‏گوي همه‏ي نيازهايي است كه تا روز قيامت براي بشر مطرح خواهد بود.
ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْ‏ءٍ؛ ما هيچ چيزي را در قرآن فرو گذار نكرديم. [18]
قطعاً براي انسان‌ها هيچ نيازي وجود نخواهد داشت كه تعليمات ديني در اسلام، آن نياز را پاسخ نداده باشد؛ چون در اين صورت مفهومش آن است كه دين كامل نيست و اين با نص صريح قرآن مخالف است.
علامه‌(ره) ضمن بيان اين نكته كه روي‌گرداني جوانان تحصيل كرده‏ي مسلمان، به خاطر قوانين ديني نيست، مي‎فرمايند:
اديان آسماني و به خصوص دين اسلام از يك حيات ابدي و سرمدي انسان و ارتباط جهان انساني با ماوراي طبيعت بحث مي‎كند و اين طرز بحث، چه ارتباطي به علم و صنعت امروز دارد؟ موضوع بحث علم امروزي، ماده و خواص ماده است و صنعت امروزي، كار به ماوراي ماده ندارد. و دليل اين كه روگرداني جوانان تحصيل كرده از دين به جهت نقص در دين نيست، اين است كه دروغ و خيانت و چاپلوسي و بي‎عفتي و بي‎بند و باري در ميان بعضي از جوانان تحصيل كرده‏ي ما داير است و اين خود گواه است كه آنان غالباً با هرگونه پاكي و راستي و درستي، دشمن مي‎باشند، نه تنها با دين؛ و از طرف ديگر عده‏ي كثيري از جوانان تحصيل كرده داريم كه با اخلاق پسنديده، آراسته و به معارف، آشنا و به همان قوانين (به اصطلاح عقب افتاده) عامل هستند و هيچ گونه تضادي نمي‎بينند و هرگز در زندگي احساس رنج نمي‎كنند. [19]
اگر اين شبهه، يك شبهه‏ي منطقي و اشكال به جايي بود، لازم بود كه همه‏ي جوانان تحصيل كرده، از دين برمي‎گشتند؛ در حالي كه بسيارند افرادي كه مدت‌ها حتي در جوامع غربي تحصيل مي‎كنند، به جاي كاسته شدن از ايمانشان، بر تعهد و اعتقادات ديني آنان افزوده مي‎شود.
پس در حقيقت، گناه اعراض جوانان تحصيل كرده‏ي مسلمان ما از دين، به گردن طرز تعليم و تربيت فرهنگي و اوليا‏ي بي‎عنايت و وظيفه نشناس فرهنگي ما است، نه به گردن قوانين ديني و فضايل انساني و مقررات اخلاقي. [20]
بنابراين بايد نقص را از جانب خود بدانيم نه از طرف دين. اگر ما نتوانستيم در بُعد معرفت ديني، انديشه‌ي خود را ارتقا بخشيم و نيز در مقام عمل پاي‏بندي از خود نشان دهيم، منطقي نخواهد بود كه عيب و نقص را به اسلام نسبت دهيم كه بهترين و كامل‏ترين دين است.

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
شنبه ۶ شهر ۱۳۸۹ ۰۱:۴۰ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #9
RE: جوانان و پرسشهای اخلاقی:
ü چه عواملي انسان را از آتش جهنم باز مي‎دارد؟
ý يكي از دغدغه‎هاي هر انسان عاقلي اين است كه چه تدبيري بينديشد تا آينده‏ي سعادتمندي داشته باشد، چه اعمالي را انجام دهد تا در دنياي پس از مرگ در ميان آتش الهي نسوزد؟
آيا عمل به ظواهر دين، كافي است كه انسان وارد جهنم نشود و آيا عقيده و عمل به برخي از جوانب دين كه به سود و نفع ما است و ترك ابعاد ديگر آن، كه شايد با مصالح مادي ما سازگار نباشد، مي‎تواند ما را به سعادت دنيا و آخرت رهنمون ساخته، مايه‏ي رهايي‎مان از جهنم گردد؟
در ميان كشورهاي شرقي مسلمان، كم نيستند افرادي كه در عمل به دين، عقل شخصي خود را به جاي حق، معيار قرار مي‎دهند و فكر مي‎كنند دين همان است كه آنان مي‎فهمند، نه آن كه رهبران آن گفته‎اند.
بسياري از ما مسلمانان كه در بُعد فردي تعاليم دين، بلكه در بُعد اجتماعي آن به خطا مي‎رويم، به خاطر همين تقدم معيار عقل بر حق و حقانيت دين است كه سعي نكرده‎ايم دين را از اهلش بگيريم تا از افراط و تفريط در امان بمانيم. و تا زماني كه افراد عادي، رهبران الهي و پيشوايان ديني را الگوي عملي در زندگي و حيات اجتماعي خود قرار ندهند، بسيار بعيد است كه بتوانند از آتش جهنم رهايي يابند.
اگر تاريخ اسلام از زمان نبي مكرم اسلام(ص) تا به امروز مطالعه شود، به خوبي روشن مي‎شود كه گمراهان چه كساني بودند و گمراهي و انحراف، بلافاصله بعد از رحلت پيامبر اكرم(ص) به خاطر چه چيزي بوده است. هيچ ترديدي براي عالمان ديني، حداقل علماي شيعه وجود ندارد كه منشأ گمراهي و ضلالت و تمام علت تفرقه و جدايي ميان مسلمين، در اين نكته نهفته بود كه عقل را مقدم بر حق قرار داده، با دستورات صريح پيامبر اكرم(ص) مخالفت نمودند.
از زمان بعثت رسول خدا(ص) اين اصل كلي وجود داشته است كه هرگاه مردم از رهبران الهي و ديني اطاعت كرده‌اند، منسجم بوده‌اند و در نتيجه‏ي آن، بزرگ‏ترين تمدن تاريخي را براي بشريت به وجود آورده‌اند و هر زمان كه اين معيار را از دست داده‌اند رو به ضعف و سستي گراييده‌اند.
علاّمه طباطبايي و امام خميني(ره) در اين زمينه، نظر و انديشه‏ي واحدي را ابراز كرده‎اند. عقيده‌ي علامه اين است كه اگر اهل جهنم به سخن پيامبران و رسولان خود گوش مي‎دادند و در مقام عمل به آنها التزام داشتند و در برابر راهنمايي و هدايت آنان خاضع بودند، هرگز وارد جهنم نمي‎شدند. [21]
در آيات بسياري خداوند اين نكته را متذكر مي‎شود كه انسان بايد در روش زندگي فردي و اجتماعي، تابع حق باشد نه تابع هوي و هوس؛ حكم عقل سليم را بپذيرد نه عقل توأم با خيال و وهم را، اگر چنين نكند بايد منتظر روزي سخت و عذابي دردناك و ناگوار باشد. نه تنها دين حق و گرايش به آن يك امر فطري است، بلكه وجود حاكميت دين هم امري است فطري.
مسئله‏ي ولايت و رهبري مسئله‎اي است كه هيچ اجتماعي در هيچ شرايطي نمي‎تواند از آن بي‎نياز باشد و هر انساني با ذهن عادي خود آن را درك مي‎كند و از بديهيات فطرت است. پيامبر اكرم(ص) در حال حيات خود شخصاً به سرپرستي جامعه‏ي اسلامي پرداخته و در همه‏ي شئون مختلف زندگي مسلمين، افرادي را براي ولايت و قضاوت و تعليم و تربيت و تبليغ دين مي‌گماشت.
مسئله‏ي ولايت يكي از مواد و اساس شريعت است كه مانند ساير مواد مشروعه‏ي ديني براي هميشه در جامعه‏ي اسلامي بايد زنده باشد. [22]
همه‏ي اين توجهات برنامه‌ي دين به امور مسلمين و شئون اجتماعي مردم براي نجات آدميان از گمراهي و ضلالت و در نتيجه رهايي آنان از آتش دوزخ است؛ چون هيچ يك از تعاليم دين بدون حكمت نبوده، همه‏ي آنها در راستاي متعالي نمودن انسان و ارتقا و سعادت او در دنيا و آخرت وضع شده‎اند.
امام خميني(ره) با توجه به متن دين، همان برداشتي را ارائه مي‎نمايند كه علامه (ره) ارائه داده‎اند. امام دليل حاكميت دين و لزوم حكومت را ماهيت و كيفيت قوانين اسلام مي‎داند. قرآن و سنت شامل دستوراتي است كه بشر براي سعادت و كمال خود احتياج دارد. همه‏ي قوانين اسلام براي تربيت انسان است. [23]
لزوم حكومت در اسلام براي هدايت مردم است و اگر حكومتي نباشد كه مردم بدان تمسك نمايند و يا اين كه حكومتي باشد و مردم منقاد و مطيع نباشند، قطعاً نه سعادت دنيا حاصل است و نه سعادت آخرت.
اين دو متفكر بزرگ جهان تشيع در آثار خويش تصريح بر اين دارند كه:
اولاً، احكام اسلام تنها در جنبه‏ي فردي خلاصه نمي‎شود، بلكه احكام و تعاليم اجتماعي آن بيش از تعاليم فردي آن است.
ثانياً، تأكيد دين در عمل به احكام اجتماعي، اگر بيش‏تر از تعاليم فردي آن نباشد كم‏تر نيست.
ثالثاً، عامل اصلي نجات و رستگاري مسلمين، علاوه بر دو عامل مذكور، تمسك به اصل ولايت و عمل به مواعظ و نصايح و دستورات رهبران الهي در زندگي است؛ چنان كه اهل جهنم در پاسخ فرشتگان كه از آنان مي‎پرسند مگر خداوند براي شما پيامبر نفرستاد؟ مي‎گويند: فرستاد؛ ولي ما زير بار نرفتيم و گفتيم خدا هيچ پيامبري نفرستاده و شما با ديگران هيچ فرقي نداريد. و مي‎گويند اگر ما در دنيا به نصايح و مواعظ پيامبران گوش فرا مي‎داديم و يا در سخنان آنان تعقّل مي‎كرديم، امروز اهل جهنم نبوديم. [24]
پس راه ورود به بهشت و دوري از جهنم و عذاب الهي، فقط در عمل به تعاليم دين در جنبه‏ي فردي خلاصه نمي‎شود؛ بلكه عمل به تعاليم فردي و اجتماعي هردو با هم لازم و ضروري است.

ü آيا رفتارهاي اخلاقي ضمانت اجرايي دارند يا خير؟
ý برخي اين شبهه را مطرح مي‎كنند كه اخلاق و رفتارهاي اخلاقي در اجتماع انساني ضامن اجرا ندارند؛ يعني هيچ پشتوانه‌ي عملي براي اخلاق وجود ندارد؛ به همين جهت نمي‎توان گفت كه صفات اخلاقي داراي ثبات و استقرار و دوام هستند.
با توجه به مطالب گذشته، جواب اين اشكال بيان شد. توضيح مطلب اين است كه اخلاق به صفات دروني مي‌گويند كه حالت استقرار و ثبات پيدا كرده است و اين صفات از يك طرف در ضمانت اعتقاد و ايمان و از طرف ديگر در ضمانت عمل مي‎باشد و اگر انسان به واسطه‎ي اسباب و عواملي از اعتقاد منصرف شود و يا اين كه در مقام عمل نتواند به خاطر عواملي آن فعل را انجام دهد يا فعل مخالفي از او سر زند، فعل اخلاقي او از بين خواهد رفت. [25]
به عنوان مثال كسي كه ايمان و اعتقاد به مقدم داشتن ديگران بر خويشتن نداشته باشد، هرگز فضيلت ايثار از او سر نخواهد زد. و يا اگر كسي معتقد به دفاع از حريم مقدسات نباشد، ممكن نيست كه متصف به صفت شجاعت گردد.
پس محكم‎ترين پشتوانه و ضمانت اجرايي براي اخلاق، همان اعتقاد و ايمان و عمل است و هر قدر ايمان راسخ‎تر و قوي‎تر گردد و عمل تكرار شود و در مقام عمل از آن بيش‎تر مراقبت شود، صفات اخلاقي آسان‎تر ظهور و بروز پيدا مي‎كنند. اگر شخص يا گروهي معتقد باشند كه دروغ گفتن، آنها را از خوش‎بختي دنيا باز مي‎دارد هرگز دروغ نخواهند گفت.
چنان كه امروزه در كشورهاي پيشرفته مشاهده مي‎كنيم كه قوانين اجتماعي كاملاً به واسطه‎ي مردم اجرا مي‎شود و افراد آن جوامع، به وظايف اجتماعي خود پايبندند، به يك‎ديگر دروغ نمي‎گويند، به جامعه‎ي خود خيانت نمي‎كنند، وطن‌فروشي و اهانت به مقدسات ملي و به قوانين سياسي و اجتماعي از آنان بسيار كم سرمي‎زند؛ چون از يك طرف معتقدند كه اين امور موجب سعادت و خوش‎بختي آنان مي‎شود و از سوي ديگر قدرت حاكمه و محيط مناسب آنها را مدد مي‎رساند و همين، بهترين ضمانت اجرايي است.
اما وقتي ايمان و اعتقاد نباشد و در كنارش كمك‎هاي عملي وجود نداشته باشد، هيچ ضمانتي براي رفتار اخلاقي نيست؛ چنان كه در همان كشورهاي غربي با اين كه به برخي از مسائل اجتماعي خيلي مقيدند، اما براي مسائل ديگري چون بي‎بندوباري‎هاي اخلاقي، روابط زشت جنسي و مي‎گساري هيچ اهميتي قائل نيستند؛ به خاطر اين كه نه اعتقاد و ايمان به پرهيز از اين مسائل دارند و نه كسي آنها را در دور كردن از اين اعمال قبيح و زشت ياري مي‎رساند.
پس اگر در دنياي جديد، اين همه انحطاط اخلاقي وجود دارد، بدان معنا نيست كه اخلاق، ضمانت اجرايي ندارد؛ بلكه به خاطر عدم اعتقاد و عدم قانون مدوّني است كه پشتوانه‎ي عملي افراد آن جوامع باشد.

ü راه رسيدن به مدارج معنوي چيست؟
ý براي ما و آنان كه در ابتداي راه علم و معنويت قرار دارند، اين پرسش مطرح است كه چگونه مي‎توان راه كمال را طي نمود و به مدارج عالي انساني دست يافت؟
ترديدي نيست كه هر انسان عاقلي به دنبال كمال و سعادت خويش است و لازمه‏ي سلامت روحي و عقلي انسان اين است كه طريق تكامل را بداند، پس جست‏وجوي جوانان براي رسيدن به مدارج معنوي و كمالات انساني امري بديهي و معقول است. و اگر كسي به دنبال چنين پرسشي نباشد جاي تأمل است.
علامه‏ طباطبايي (ره) در پاسخ پرسش مزبور به دو نكته‏ي بسيار مهم در اين باره اشاره فرموده‎اند كه هر يك از آن دو، مي‎تواند راه حل خوبي براي جوانان باشد:
الف . داشتن عقيده‏ي راسخ و استوار، نسبت به منطق وحي، از تأكيدات ايشان بوده است و زماني كه از مشكلات طريق كمال از ايشان سؤال كردند فرمودند:
آن همه مصايب را مشايخ ديدند و حرف‏هاي ناگوار را شنيدند و سنگ حوادث را خوردند؛ ليكن از آن گوهر گران‏بهاي عقيده‎شان و از آن تفسير انفسي آيات و روايات دست برنداشتند و با آن همه شقاوت و رنج، معارف را در دل دفتر‎ها نوشتند؛ بنابراين حق اين است و راه اين است و خودتان را دريابيد و به منطق وحي آشنا شويد تا مؤدب به آداب الهي بشويد. [26]
ب . مراقبت از نفس و نگهباني از دل و محافظت باطن از شرور شيطاني، يكي ديگر از تأكيدهاي آن مرد بزرگوار بوده است. در مقام پند و موعظه، به شاگردان مي‎فرمودند:
تخم سعادت، مراقبت است. مراقبت يعني؛ كشيك نفس كشيدن. يعني حريم دل را پاسباني كردن. يعني سر را از تصرفات شيطاني حفظ داشتن. پاسبان حرم دل بودن. اين تخم سعادت را بايد در مزرعه‏ي دل كاشت و بعد با اعمال صالحه و آداب و دستورات قرآني، اين نهال سعادت را پروراند. [27]
شبيه همين مواعظ را امام خميني(ره) خطاب به طلاب فرموده‎اند كه :
اگر خداي ناخواسته در خلال تحصيل، فقط در فكر اين باشيد كه دقايق علمي را ياد بگيريد و در فكر تهذيب نباشيد و خودتان را به آداب مهذب نكنيد، اين علم اثري ندارد. بايد قدمي كه در راه تحصيل برداشته مي‎شود، اگر عرض نكنم دو قدم، لا اقل يك قدم هم در باب تهذيب اخلاق و استقرار ايمان در قلب برداشته شود. اين كار تفكر لازم دارد، مراقبت لازم دارد. [28]
پس آنچه كه مورد تأكيد و توصيه‏ي بزرگان دين و ائمه‏ي معصومين(ع) است، تشويق و احياي تفكر در مسائل ديني و تكامل معرفت عقلي (نه احساسي) و عمل به احكام فردي و تعاليم اجتماعي اسلام است كه مؤدب شدن به آداب ديني و متخلّق شدن به اخلاق الهي، در هر انساني مرهون همين دو نكته است. و توصيه‏ي ما به جوانان و نسل كارآمد جامعه‏ي ديني اين است كه بيش از به كارگيري عواطف و احساسات در زندگي، از معرفت عقلي مايه بگيرند كه بهترين راهنما و رسول باطني است. تا زماني كه در جامعه‏ي اسلامي، نسل جوان به علم و معرفت روي آورده و به تعاليم دين پايبند باشند، جامعه‌ي اسلامي رو به ترقي و تكامل و پيشرفت خواهد بود؛ در غير اين صورت ترديدي نيست كه مسير انحطاط را طي خواهد نمود.
باشد كه همه‏ي ما با درايت هرچه بيش‌تر و بهتر با پاسداري از دست‏آوردهاي نهضت امام خميني(ره) و حراست از خون پاك شهدا و اطاعت از استوانه‏ي حقيقي نظام و پذيرش مواعظ حكيمانه‏ي آن رهبر حكيم و فرزانه بتوانيم جامعه‎اي پيشرفته و مورد قبول در جوامع انساني به منصه‏ي ظهور رسانده، و جامعه‏ي مترقي ديني را به عنوان الگوي نمونه‏ي جوامع انساني معرفي نماييم.

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
شنبه ۶ شهر ۱۳۸۹ ۰۱:۴۳ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #10
RE: جوانان و پرسشهای اخلاقی:
نسبت تمدن‌ها با اصول اخلاقي
ü ديدگاه متفكران غربي درباره‏ي تمدن اسلامي چيست؟
ý چنان كه در بحث قبل گفته شد، متفكران غربي به اين مطلب اعتراف دارند كه فرهنگ و تمدن غرب، هيچ پايه و اساس محكمي ندارد و جز تباهي و هلاكت براي بشر غربي، هيچ ارمغان ديگري نداشته است. جالب است كه آنها منصفانه به اين بُعد قضيه نگريسته، به سستي و ضعف تمدن خود اعتراف مي‌كنند؛ ولي در عين حال از باب تعصب و يا انسجامي كه در ميان خود دارند، حاضر نمي‎شوند به تمدن مترقّي اسلام توجه كنند و به استحكام و بالندگي آن اشاره نمايند؛ البته برخي از آنان در آثار خود به ترقي تمدن اسلامي اشاره نموده‎اند؛ ولي بيش‏تر متفكران غربي اين حريّت و آزادي انديشه را در مقابل فرهنگ و تمدن مقابل، از خود نشان نمي‎دهند. و برخي ديگر به تبليغات سوء‌ عليه تمدن اسلامي پرداخته، از ضعف و ناتواني آن در رشد و تكامل اجتماعي انساني، سخن رانده‎اند. اين گروه از شرق شناسان غربي گفته‎اند كه تمدن اسلام هرچند مايه‏ي پيشرفت و ترقي مسلمين شده است، ولي اگر به خوبي جست‏وجو شود، مشخص خواهد شد كه فرهنگ و تمدن اسلام داراي يك دسته مواد اخلاقي است كه همه‏ي انبيا آنها را براي بشر گوشزد كرده‎اند و همين مواد اخلاقي موجب ترقي و تكامل مسلمين شده است.
در مقابل اين گروه از متفكران غربي، بايد گفت كه اين حداقل اعتراف شما نشانه‏ي حقانيت اين تمدن است و نكته‏ي ديگر اين كه همين مقدار از حقانيت، دليل حقيقت داشتن اصل آن تمدن است؛ چرا كه چگونه مي‎شود گروهي از حيث اخلاقي و انساني به واسطه‏ي تعاليمي به رشد و تعالي برسند ولي تعاليم آن فرهنگ و تمدن باطل باشد. علامه طباطبايي(ره) در مقام ردّ اين گونه از سخنان نسبت به شأن تمدن اسلامي مي‎فرمايند:
چنين گفتاري بسيار بي‏پايه است؛ براي اين كه نتيجه، هميشه فرع مقدمه است و آثار خارجي كه مترتب بر هر نوع تربيت مي‏شود آن آثار، زاييده‏ي نوع معارفي است كه آن مكتب دارد. [1]

ü آيا تمدن اسلامي در جوامع امروزي قابل اجرا است؟
ý شبهه‏ي ديگري كه برخي مطرح كرده‏اند، اين است كه هرچند اسلام در گذشته‏ي دور در ميان اقوام و ملل متعدد پيشرفت‎هاي چشم‏گيري داشته است، اما امروزه با پيشرفت تكنولوژي غرب و جاي پايي كه در ميان ملل مختلف پيدا كرده است، قابل اجرا نيست. تمدن اسلامي با توجه به قوانيني كه دارد، براي جوامع امروزي قابل اجرا نيست؛ اما تمدن مغرب زمين قابل ثبات و دوام است. و علت ثبات تمدن غرب و عدم استمرار تمدن اسلامي، اين است كه تمدن غرب روش اجتماعي خود را بر اساس اراده‏ي ملت و خواست طبيعي مردم قرار داده است و خواست اكثريت را ملاك و معيار اعتبار دانسته است؛ ولي تمدن اسلام چنين چيزي را معتبر نمي‎داند. اين شبهه نه تنها از جانب غربيان مطرح شده است؛ بلكه برخي از فضلاي ديني نيز آن را مطرح مي‎نمايند.
پاسخي كه علامه (ره) ارائه مي‎كنند، با ذكر مقدّماتش بسيار مفصّل است، ولي عصاره‏ي كلام آن بزرگوار اين است كه: گفته مي‎شود كه رويه‏ي اسلام در اوضاع فعلي دنيا قابل اجرا نيست. اين بدان معناست كه اوضاع حاضر، مناسب با احكام اسلام نيست و اين سخن درستي است، ولي نتيجه‎اي بر آن مترتب نيست؛ چون اوضاع اجتماعي هيچ‏گاه ثابت نبوده است. صرف اين كه مرامي بر وضع حاضر انساني انطباق پيدا نكند، دليل نمي‎شود كه آن مرام باطل باشد. جالب است بدانيم كه همه‏ي انبيا‌ هنگامي دعوت به قيام كرده‎اند كه دنيا چيزي جز فساد و تباهي نمي‎شناخت؛ اما كم‎كم اين دعوت‏ها گسترش يافته و ريشه دوانيد. رسول خدا(ص) زماني دعوت به قيام نمود كه جز يك زن و يك مرد پشتيبان ديگري نداشت تا آن كه خدا او را ياري كرد و يك اجتماع صالح تشكيل داد.
متأسفانه بحث كنندگان غربي به خاطر عصبيت ديني يا علل سياسي، به طور كامل از تأثير ظهور اسلام در جامعه‌ي انساني بحث نكرده‎اند؛ بلكه از روي ظلم و ستم سعي دارند كه تمدن اسلامي را فقط به صورت يك مرام نژادي جلوه دهند؛ در حالي كه اسلام ثابت كرده است كه براي سعادتمند نمودن زندگي مردم، صلاحيت دارد. مرامي كه چنين باشد نبايد يك فرضيه‏ي غير قابل انطباق بر زندگي اجتماعي ناميده ‎شود.
نكته‏ي ديگر اين است كه شعار اجتماع اسلامي، پيروي از حق در فكر و عمل است؛ ولي شعار اجتماع متمدن فعلي رأي اكثريت است. اين دو شعار هدف را هم مختلف مي‎سازد. هدف اسلام، احقاق حق مشروع مردم است؛ هرچند اين رويه موافق با طبع عموم مردم نباشد؛ اما هدف اجتماع متمدن امروز بهره‎برداري از مادّه است. لازمه‌ي چنين رويه‎اي اين است كه امور عقلي جاي خود را به امور حسّي و عاطفي بدهد؛ چون ممكن است چيزي كه به نظر عقل، فسق و فجور است، از نظر احساسات تقوا باشد؛ چنان كه نمونه‏ي بارز آن را در جوامع غربي مشاهده مي‎كنيم كه هيچ قيد و بند اخلاقي را نمي‎شناسند.
قرآن تصريح دارد بر اين كه هميشه رأي اكثريت حق نيست:
لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ؛ پيامبر(ص) حق را براي آنان آورد ولي اكثر مردم از حق كراهت دارند. [2]
اين كه گفته شد تمدن غرب، سعادت و خوش‏بختي را براي مردم اروپا آورد، اين يك خلط و اشتباه است؛ چون سعادت امري است مركب از روح و بدن. سعادت روح و بدن، نيك‏بختي انسان را در زندگي دنيا و آخرت تضمين مي‎كند. از نظر اسلام فرو رفتن در لذايذ مادي و مهمل گذاشتن سعادت روح، جز بدبختي، چيز ديگري نيست. انسان منحصر در جسم نيست؛ بلكه مجموعه‎اي از روح و بدن است كه جمع روح و جسم را انسانيت مي‌نامند، نه خود جسم را. آن‏كه بتواند هر دو بُعد او را تأمين نمايد، به سعادت دست مي‌يابد. كسي كه خواسته باشد درباره‏ي شايستگي‎ها قضاوت كند، نبايد مبناي قضاوت خود را برخوردهاي داخلي قرار دهد و… [3]
پس هيچ يك از اين مناقشات و ايرادها، بر تمدن مترقي اسلام وارد نيست و همه‏ي اين تهاجمات و حملات عليه تمدن اسلامي، فقط براي غلبه بر اوضاع مسلمين و قيموميت بر جوامع اسلامي و بهره‏برداري از منابع عظيمي است كه در ممالك اسلامي وجود دارد.

ü صلاح اخلاقي در ميان مسلمين و فساد اخلاقي در غرب، نتيجه‎ي چه عواملي است؟
ý با توجه به مطالب گذشته، اين نكته به دست آمد كه تمام تعاليم اسلام بر مبناي اهداف عالي انساني تدوين يافته است و براي اين كه بتواند انسان‌ها را به اين هدف متعالي برساند، دعوتش را از توحيد، آغاز و تمام قوانين خود را بر همين اساس تشريع نموده و معارف حقه و اخلاق فاضله را بر آن افزوده است.
اخلاقيات اسلامي در اسلام، با اندكي تجزيه و تحليل در قوس صعود به روح يكتاپرستي و توحيد برمي‎گردد. [4]
در حقيقت مي‎توان گفت كه صلاح اخلاقي به روحيه‎ي توحيدي و همه‎ي فسادهاي اخلاقي به روح ثنويت و مادي‎گرايي برگشت مي‎كند.
برخي با ديدن ظواهر غرب و برخوردها و رفتارهاي مردم آن سامان با يك‎ديگر چنين حكم مي‎كنند كه آنان داراي فضايل اخلاقي‌اند و جوامع آنها از بهترين جوامع بشري است و چنان شيفته‎ي غرب شده‌اند كه به كلي مُهر تأييد بر كشورهاي غربي و مُهر بطلان به پيشاني جوامع مسلمان شرقي زده‎اند.
پرسش ما اين است كه آيا واقعاً چنين قضاوت كلي در مورد اجتماع انساني صحيح است يا خير؟
در مقام پاسخ بايد ديد ملاك صلاح و فساد براي اين افراد چيست؟ آيا ملاك و معيار، رفتار شخصي افراد است و يا ميزان و ملاك، شخصيت اجتماعي افراد با يك‎ديگر و با ديگران است؟ اگر ملاك صالح بودن يا فاسد بودن را، رفتار شخصي افراد يك جامعه با يك‎ديگر بدانيم، اين سخن، درست است كه آنان ظواهر برخي از مسائل را رعايت مي‎كنند؛ ولي اگر ملاك را چيز ديگري بدانيم آن‎گاه كاملاً تلقي و برداشت‎ها تغيير خواهد يافت.
توجه علامه (ره) و دقت ايشان در اين مسئله كه در راستاي ديدگاه و بينش عميق امام خميني(ره) نسبت به جوامع غربي است؛ براي نسل جوان ما بسيار آموزنده است. ايشان مي‎فرمايند:
به جان خودم سوگند، اگر جامعه‎ي غرب را يك شخصيت مي‎ديدند و اگر تاريخ زندگي اجتماعي غربي‎ها را از روزي كه نهضت اخير آنان آغاز شد، مورد مطالعه‎ي دقيق قرار مي‎دادند و رفتاري را كه با ساير امت‎هاي ضعيف داشتند مورد بررسي قرار مي‎دادند، بدون كم‎ترين درنگي، حكم به توحش آنان مي‎كردند و مي‎فهميدند كه تمام ادعاهايي كه مي‎كنند و خود را مردم بشردوست و خيرخواه و فداكار بشر معرفي مي‎نمايند همه‎اش دروغ و نيرنگ است و جز به بند كشيدن ملل ضعيف هدفي ندارند و… هيچ انساني كه سلامت فطرتش را از دست نداده، هرگز به خود اجازه نمي‎دهد كه چنين جوامعي را صالح بخواند و يا آن را سعادتمند بپندارد؛ هر چند كه دين نداشته باشد. [5]
واقعاً چگونه طبيعت انساني راضي مي‎شود كه يك طايفه به نام متمدن و تافته‎ي جدا بافته بر سر ديگران تاخت و تاز نمايند و همه‎ي هستي آنان را به تاراج ببرند و خونشان را مباح و مالشان را براي خود حلال بدانند و حتي به فرهنگ ديگران دست ببرند و همه‎ي جنايت‎ها را انجام دهند، آن‎گاه ما آنها را جامعه‎اي متمدن و پيشرفته بدانيم.
بله، مقتضاي رعايت انصاف اين است كه بگوييم افرادي كه صالح بوده‎اند بايد استثنا شوند و حق آنان پايمال نگردد؛ چون افكارشان به رنگ افكار فاسد ديگران در نيامده و فساد جامعه در آنها سرايت نكرده است و اين گونه افراد انگشت شمار در آن گونه جوامع بشري، مثل عضو زايد بوده‎اند كه در هيكل آن جامعه روييده باشند؛ چنان كه قرآن كريم همين انصاف را رعايت كرده و در آياتي كه اقوامي را مورد عتاب و سرزنش قرار مي‎دهد افراد صالح را استثنا مي‎كند. [6]
و اما در مسائل اخلاقي آنچه كه امروزه در غرب مي‎گذرد قابل بيان نيست. در فساد اخلاقي به حدي از انحطاط رسيده‎اند كه عواطف انساني در بسياري از خانواده‎ها نابود شده است. علامه، منشأ همه‎ي اين رذايل و مفاسد اخلاقي را در عدم اعتقاد به مبدأ هستي و توحيد خداوند مي‎داند و تا زماني كه اين اعتقاد در قلوب و نفوس آنان ثبات و استقرار پيدا نكند، هيچ تضميني براي اصلاح مسائل اخلاقي‎شان وجود ندارد. [7] آنچه امروزه بر نسل جوان ما لازم است، نخست، آگاهي به مباني فكري آنان و سپس مقابله با تهاجم فرهنگي است كه آنها عليه جوامع شرقي مسلمان به راه انداخته‌اند. كسي كه مدت‎ها در مكتب علامه تحصيل نموده و بيش از بيست سال است كه در غرب زندگي مي‎كند، توصيه‎اش در اين زمينه به جوانان اين است كه: دنياي متجدد، به تدريج تباه شده و در صدد است همه‎ي آنچه را كه مقدس و ديني است، از بين ببرد و به خصوص با اسلام به عنوان ديني كه از نگرش قدسي نسبت به زندگي و قانون الهي در برگيرنده‎ي همه‎ي افعال و اعمال بشر عدول نكرده است، مخالفت دارد. بيش‎تر آنان حدود دو قرن به اسلام مي‎تاخته‎اند و سعي داشته‎اند كه دينشان را به مسلمانان تحميل كنند. آنان در دنياي متجدد با وجود اين كه ارزش‎هاي اخلاقي اين چنين در جامعه از دست رفته است و به طور علني اصول اخلاقي را زير پا مي‎گذارند، هنوز هم بي‎وقفه از جنبه‎هاي گوناگون اخلاقي اسلامي مثل پوشاندن موي زنان، نقش زنان در جامعه، كيفيت پوشش آنها و ساير ارزش‎هاي اخلاقي، انتقاد دارند.
جوانان مسلمان بايد بدانند كه اين انتقادها بر نگرش نادرست اصالت فرد (اومانيسم) و اصالت عقل و جدايي انسان از خدا و … مبتني است. [8] و اين نوع ديدگاه‎ها از اصول ضد ديني برخاسته كه با اصول و پايه‎هاي اعتقادي ما در تضاد است. بايد تلاش كنيم كه پايه‎هاي اعتقادي خود را استحكام بخشيم و سعادت را در همان مسيري بيابيم كه بزرگان ديني و رهبران اعتقادي ما، با تلاش و زحمات فراوان براي ما ترسيم كرده‎اند؛ نه اين كه در مقابل انتقادات شديد غربيان حالت منفعلانه به خود گرفته، تحت تأثير همان مسلكي قرار گيريم كه غرب را به منجلاب تباهي انداخته است.

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
شنبه ۶ شهر ۱۳۸۹ ۰۱:۴۸ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.