به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید
نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان طنز سیندرلا

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 2,137
اعتبار: 0
سپاس کرده: 155
سپاس شده: 1,545 در 977 موضوع

امتياز: -393.90

ارسال: #1
داستان طنز سیندرلا
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي

بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين

دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به

ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .



سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر

ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره

سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر

شب ………. آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت

سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد

گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟



سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو

، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي

گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه

الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا

نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود

و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج

کنه .



رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله

پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو

غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه

زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير

پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش

در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ،

شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ .......

شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم

مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر

نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم .



خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود

تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير

بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام

دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت

اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با

پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه

مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز

مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده

بودند .



زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ،

شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم

براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود

ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي

شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با

خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ

نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل

با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ

جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته :

گيريم عليک .



حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا :

نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو

ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن

...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ......

فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي

پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ،

خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي

خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين

نداشت .



زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود .

زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم.

سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي

ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به

خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد

، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي

ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ،

فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي

کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت :

خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس

اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله

مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته

چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و

گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا.



بيچاره آناناس که ضربه مغزي

شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به

سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا :

نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا :

شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي

خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم.

فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار

نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد .

سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي .

سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي

نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره.......

فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات

بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به

موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي

بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا

ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي

خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري

و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم

هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا

خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير

شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش

شد .



سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به

شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم

منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........

سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي

برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم

شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده

سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه

آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ

خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه



همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا

خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا

هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد

( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس

با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و

صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و

شونصد تا بچه به دنيا آوردند

امضا كاربر
خوشبختی ما در سه جمله است

تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا

ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم

حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا:c (14):
يك شنبه ۷ شهر ۱۳۸۹ ۲۳:۲۸ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.