به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید

تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان / تالار عمومی / انجمن فرهنگ / تالار شعر و ادبیات / داستانهای بلند v / جايی برای من بياب

نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

جايی برای من بياب

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 947
اعتبار: 24
سپاس کرده: 2,123
سپاس شده: 1,792 در 913 موضوع

امتياز: 202.50

ارسال: #1
جايی برای من بياب
می خواستيم دنيا خانه ما باشد. نگاهی تشنه و دلی تپنده، دست هايی گشوده و پاهايی رو به راه. تير شورمان را در كمان عشق آرش نهاديم و دنيا چنان بزرگ بود كه خدای خالقش، يا ناخدای موهوم ما؛ و چنان بيكران كه آسمان؛ و چنان روشن كه آفتاب و چنان پايدار كه مهر؛ و چنان تازه كه جوانه.



حكايت آن كمانگير از ياد نرفته بود هنوز؛ و ما كه فريفته دلدادگي خود بوديم، در تن و جان عاشق هيچ عيب و علتی نمی ديديم و در انديشه نقطه شكست نبوديم. پس به كوه برآمديم -- دماوند بود شايد -- و در جستجوی آن درخت رهايی بخش به هر سو نظر كرديم. شرق در شب نشسته بود و غرب، خسته از بيداری، خميازه می كشيد. جنوب از رخوت خواب ديرين خود عاصی شده بود و شمال در خيال صبحی ديگر بود. تير ما به كدام سو بايد می پريد؟



همه جا و هر جا كوه يا دره ای، بيابانی يا بيشه ای، رودی يا دريايی ــ و آسمان هميشه يكرنگ. آن پرنده كه شوق پرواز دارد، بر هيچ‌ كجای خاك آرام و قرار نمی گيرد. كه می گويد شكوه فوجی ياما كمتر از دماوند است، يا فريبايی درياچه ميشيگان فراتر از خزر؟ در سيبريه هم می توان همان آنی را يافت كه در كوير. گفتيم زمين مادر ما و دنيا خانه ماست. گفتيم و تير شيدايی مان را به هر سو و هر جا رها كرديم.



اما اين فقط طبيعت نبود كه يكپارچه و تقسيم ناپذير بود؛ سرشت آن كه در دامن اين مادر پرورده می شد نيز چنين بود. و كدام آدمی می تواند با هر آنچه كه انسانی است، بيگانه باشد؟ پوشش ها و صورتك ها، پيرايه ها و آرايه ها را نديديم، يا نخواستيم كه ببينيم. بر چكاد كوه -- دماوند بود شايد --برهنه ايستاديم و جهان و جهانيان را برهنه ديديم. در آن زلال كه ما برآمديم، خطی كه خطه ها را جدا كند، نمی ديديم. آن پيرمرد خزپوش كه در زمهرير يخ اقيانوس را به اميد يافتن روزی می شكافد، آشنای من است؛ يا آن زن جوان پشت خم و غرق عرق كه شالی می كارد و برای كودك به كول بسته اش لالايی می خواند. آن نقاش كه در حاشيه مون مارتر بی اعتنا به هر آمد و شد پاشرنگ های خيالش را بر بوم می افشاند، آشنای من است؛ يا آن شاعر سرگردان خيابان های بوئنوس آيرس، يا آن فيلمساز دربه در روس كه در معجزه هفتم جادوی مكاشفه رسولانه اش را آشكار می كند، يا آن... پس هر ديار ديار حبيب و هر جان آشنا يار من و ياور من است.



و ما همچنان بر كوه ايستاده بوديم كه ناگهان -- براستی ناگهان؟ -- توفان درگرفت. به خود آمديم و ديديم كه همه درخت ها در اعماق مدفون شده اند و تير شوريده ما ميان زمين و آسمان سرگردان مانده است. توفان نوح بود شايد، يا درآمدی بر ظهور دجال، يا تكرار ترفندی متعارف در جهانی نامتعارف. همه سو و هر جا فوج آشفتگان در جستجوی كشتی نجات در تكاپو بودند. خيل نوح های دروغين و دجال های راستين در هر گوشه و كنار بساط معركه رنگين گسترده بودند و آن كه به خيال نقطه شكست افتاده بود، نبايد آيا بی جا و مكان بر جای می ماند؟ به زمزمه گفتيم:«جايي برای من بياب، نه در دنيا كه خانه من نشد...»



به بوی جوی موليان و ياد يار مهربان مانديم؛ يا شايد جايی برای رفتن نيافتيم و نرفتيم. مگر نمی شد آيا وسعت دنيا را در تنگنای خانه گنجاند؟ نگاهی نگران و دلی نرم، دست هايی سخت و پاهايی سنگين. در چاه دلتنگی يعقوب فرو رفتيم تا مگر يوسف را بيابيم. جايی كوچك، جايی تنگ؛ جايی تاريك، جايی خاموش. آشوب را پوشانديم و پريشانی را پنهان كرديم. ما را به باغ خرمی راهی نبود، پس گلدان شمعدانی را كنار پنجره نهاديم. ما را به دشت های باز راهی نبود، پس حصار حياط خانه را ايمنی انگاشتيم. ما را به دريای پرهياهو راهی نبود، پس دل به صدای چك چك باران در ناودان پوسيده خوش كرديم. تكه ای از آسمان هميشه يكرنگ، گلدانی كوچك، حصاری ايمن، ترنم گهگاهی بارانی سبك، و . . . و شفقت بی دريغ آن آفتاب عالمتاب كه گوشه چشمش ما را كفايت می كرد.



سهم اندك ما هر چه بود، نشان الفت داشت -- و آشنايی مرهمی است كه اگر نوشدارو نباشد، دست كم آرام می بخشد. چنين گمان كرديم و همچنان در كنج چاه نشستيم و گفتيم پيله خاموشی به دور خود می تنيم تا چهره يوسف را از ياد نبريم. و افسون آن مهر گياه كه در طبله عطار بود و پايبند خاكش كرد، چندان كارگر بود هنوز كه در قعر تاريك چاه ستيغ روشن كوه را می­ديديم -- دماوند بود شايد. مگر نه اين كه سرانجام بر ظلمات ثلاثه يونس پرتو مغفرتی دميد؟ مگر نه اين كه عاقبت بر پوسته سخت صبر ايوب روزن اميدی شكفت؟ مگر نه اين كه . . .



در جمع مهربرگوشان مهربردهان مانديم و مانديم تا ناگهان -- براستی ناگهان؟ -- به خود آمديم و ديديم كه مرهم آشنا شوكرانی بيش نبوده است. سقراط نبوديم و فضيلت را در معرفت ديديم. سقراط نبوديم و هر آن گفتيم كه هيچ نمی­دانيم. سقراط نبوديم و شوكران را نوشيديم تا دل را از قيد مهر در امان نگاه داريم. و آن كه نقطه شكست را در خود می­يابد، نبايد آيا تنها و بی پناه بر جای بماند؟ نبايد آيا به زمزمه گفت: "جايی برای من بياب، نه در دنيا كه خانه من نشد، نه در خانه كه دنيای من نشد، در دل شايد!"
:b (19)::b (19)::b (19)::b (19)::b (19)::b (19):
سه شنبه ۹ شهر ۱۳۸۹ ۰۷:۰۷ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  شوهر آمريکايی nazanin 0 523 جمعه ۱ مهر ۱۳۹۰ ۲۲:۲۶ عصر
آخرین ارسال: nazanin





تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.