به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید

تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان / تالار عمومی / انجمن مذهبی و دفاع مقدس / تالار قرآن و نهج البلاغه / نهج البلاغه v / تعلیم و تربیت در نهج البلاغه

نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

تعلیم و تربیت در نهج البلاغه

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #1
تعلیم و تربیت در نهج البلاغه
تعلیم و تربیت در نهج البلاغه:

پيشگفتار
بسم اللَّه الرحمن الرحيم

الحمدللَّه ربّ العالمين وصلى‏اللَّه على سيدنا وحبيب قلوبنا وطبيب نفوسنا محمد(ص)وآله الطاهرين ولاسيما بقية اللَّه فى‏الارضين واللعنة على أعدائهم أجمعين إلى يوم‏الدين.
قال اللَّه عزوجل: لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ على المُؤمِنِين إذ بَعَثَ فِيْهِمْ رَسولاً مِنْ أنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَإنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلالٍ مُبِينٍ‏(1)؛
خدا بر اهل ايمان منت گذاشت كه رسولى از خود آنها در ميان آنان برانگيخت كه بر آنها آيات‏خدا را تلاوت كند و نفوس آنان را از هر نقص و آلايش پاك گرداند و به آنان احكام شريعت و حقايق حكمت بياموزد، هر چند كه قبل از آن در گمراهى آشكارى بودند.
موضوع تعليم و تربيت «انسان» است و طراحى نظام صحيح و جامعى براى تعليم و تربيت انسان، تنها از ناحيه وحى ممكن خواهد بود. قرآن كتاب انسان سازى و على(ع)ترجمان و مبين قرآن است.(2)
چه كسى غير از آن حضرت مى‏تواند مفسّر كتاب خدا باشد؟ همو كه اعلم به وحى و سنت و سيره نبوى و اسبق به ايمان و اقرب به پيامبر اكرم(ص) است.(3)و(4)
در قسمتى از خطبه قاصعه در معرفى خود مى‏فرمايد:
من در دوران نوجوانى، بزرگان و شجاعان عرب را به خاك افكندم و شاخه‏هاى بلند درخت قبيله ربيعه و مضر را درهم شكستم؛ شما به خوبى موقعيت مرا از نظر خويشاوندى و قرابت و منزلت و مقام ويژه نسبت به رسول خدا مى‏دانيد: او مرا در دامن خويش پرورش داد؛ من كودك بودم، او همچون فرزندش مرا در آغوش خويش مى‏فشرد و در استراحتگاه مخصوصش جاى مى‏داد، بدنش به بدنم مى‏چسبيد و بوى پاكيزه او را استشمام مى‏كردم؛ غذا را مى‏جويد و در دهانم مى‏گذاشت. هرگز دروغى در گفتارم نيافت و اشتباهى در كردارم پيدا ننمود....
من همچون سايه‏اى به دنبال آن حضرت حركت مى‏كردم و او هر روز نكته تازه‏اى ازاخلاق‏نيك براى من آشكار مى‏ساخت و مرا فرمان مى‏داد كه به او اقتدا كنم. مدتى از سال، مجاوركوه حرا مى‏شد، تنها من او را مشاهده مى‏كردم و كسى جز من او را نمى‏ديد. در آن روز غيرازخانه رسول‏خدا، خانه‏اى كه اسلام در آن راه يافته باشد وجود نداشت. تنها خانه آن‏حضرت‏بود كه او و خديجه و من نفر سوم آنها اسلام را پذيرفته بوديم. من نور وحى و رسالت را مى‏ديدم و نسيم نبوت را استشمام مى‏كردم. به هنگام نزول وحى بر رسول خدا، صداى ناله‏اى راشنيدم؛ از آن حضرت پرسيدم: اين ناله چيست؟ فرمود: اين شيطان است كه از پرستش خويش مأيوس گرديده؛ تو آنچه را كه من مى‏شنوم مى‏شنوى و آنچه را مى‏بينم مى‏بينى، تنها فرق ميان من‏وتو اين است كه تو پيغمبر نيستى، بلكه وزير منى و برطريق و جاده خير قرار دارى؛ من همواره با او بودم....(5)
در جاى ديگر مى‏فرمايد:
يا كُمَيْلُ إنَّ رَسُولَ اللَّه(ص) أَدَّبَهُ اللَّهُ وَهُوَ أدَّبني وأنَا أُؤَدِّبُ الْمُؤْمِنِينَ وَأُوَرِّثُ أدَبَ الْمُكرَّمِين؛(6)
اى كميل! پيغمبر اكرم(ص) را خدا تربيت كرد و آن حضرت مرا تربيت نمود و من نيز اهل ايمان را تربيت نموده و آداب پسنديده را به آنها ياد مى‏دهم.
پس در وادى حيرت و سرگردانى انسانها بين مذاهب و مكاتب گوناگون، گوش جان به فرمان مطاع مباركش مى‏سپاريم كه فرمود:
فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبّانِيِّكُمْ وَأحْضِرُوه قُلُوبَكُمْ وَاسْتَيْقِظُوا إنْ هَتَفَ بِكُم؛(7)
به سخن مرد خدا و مربى الهى خويش گوش فرا دهيد و دل‏هاى خود را در پيشگاه او حاضر سازيد و هنگامى كه به خاطر احساس خطر فرياد مى‏كشد، بيدار شويد.
براى بررسى صحيح و مفيد مبحث «تعليم و تربيت»، از درياى بيكران معارف الهى نهج‏البلاغه بهره‏مند خواهيم گشت و گرچه غور در اين بحر عظيم و استخراج مرواريدهاى درخشان آن غواص ماهرى را بايد، لكن:
آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگى بايد چشيد

ما در اين نوشتار، «تعليم و تربيت» در نهج‏البلاغه را در دو بخش و هر دو بخش را در دو فصلْ مورد بررسى قرار داده‏ايم. اميد است مقبول درگاه خداى تعالى و مورد استفاده خوانندگان گرامى قرار گيرد.(8)
بارالها! توفيق تأدب به آداب الهى را به ما عنايت فرما.
از خدا جوييم توفيق ادب
بى ادب محروم ماند از لطف رب‏(9)

رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إنَّكَ اَنْتَ السَّميعُ الْعَلِيمْ‏(10)؛ وَالحمد للَّه رب العالمين.
حوزه علميه قم‏
عبدالمجيد زهادت‏
رمضان المبارك 1415 / بهمن 1373
________________________________________
1 . آل عمران (3) آيه 164.
2 . نهج‏البلاغه، خطبه 125: «هذاالقرآن إنما هو خط مستور بين‏الدفتين لاينطق بلسان ولابد له من ترجمان.»
3 . يكى از فضايل اميرالمؤمنين(ع) حديث اشباه است كه مورد اتفاق فريقين مى‏باشد. علامه امينى در جلد سوم الغدير، صفحه 355 تحت عنوان «حديث الاشباه» مى‏نويسد:
«هذا الحديث الذى رواه الحموى فى معجمه نقلاً عن تاريخ ابن بشران قد أصفق على روايته الفريقان غير أن له ألفاظا مختلفة و اليك نصوصها: أخرج إمام الحنابلة احمد عن عبد الرزاق باسناده المذكور بلفظ: من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه و إلى نوح في فهمه و إلى إبراهيم في خلقه و إلى موسى في مناجاته و إلى عيسى في سنته و إلى محمد في تمامه و كماله فلينظر إلى هذا الرجل المقبل فتطاول الناس فإذا هم بعلي بن ابي طالب كَأنما ينقلع من صبب و ينحط من جبل. اخرج ابوبكر احمد بن الحسين البيهقى....»
4 . براى مطالعه ادله برترى على(ع) بر ساير صحابه، رجوع كنيد به يوسف‏بن مطهر حلّى، كشف‏المراد فى تجريد الإعتقاد، المسألة السابعة في أن علياً(ع) أفضل الصحابة.
5 . نهج‏البلاغه، خطبه 192.
6 . بحارالانوار، ج‏77، ص‏268.
7 . نهج‏البلاغه، خطبه 108.
8 . شايان ذكر است كه شماره خطب و رسائل و حكم بر طبق نهج‏البلاغه «صبحى صالح» و «المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه» محمد دشتى و كاظم محمدى مى‏باشد.
9 . مثنوى معنوى.
10 . بقره (2) آيه 127.

1. فضيلت علم

علم، ميراثى گرانبها
قال(ع): الْعِلْمُ وِراثَةٌ كَريِمَةٌ وَالْآدابُ حُلَلٌ مُجَدَّدَةٌ وَالْفِكْرُ مِرْآةٌ صافِيَةٌ؛(1)
دانش، ميراثى گرانبها و آداب، زينتى دايمى و فكر، آيينه‏اى است صاف و شفاف.
در اين حكمت استعاراتى به كار رفته است:
1. از «علم» تعبير به «ميراث» شده، به اين مناسبت كه همان‏گونه كه فرزند، مال و ثروت را از پدر به ارث مى‏برد، هر عالمى هم علم و دانش را از استادش به ارث برده. از آن‏جا كه در ميراث دانش خصوصيتى است كه در ميراث مال وجود ندارد، ميراث علم به كرامت و ارزشمند بودن توصيف شده: «وراثة كريمة». منشأ اين خصوصيت، بقاى علم و فناى مال و ثروت است. مالى را كه فرزند از پدر به ارث مى‏برد در معرض فنا و نابودى است، در حالى‏كه علم و دانشْ باقى و از خطراتى كه مال را تهديد مى‏كند در امان است.
در ساير روايات نيز از علم تعبير به ميراث و از علما تعبير به ورثه شده است:
قال أميرالمؤمنين(ع): الْعِلْمُ وِراثةٌ كَريمةٌ والْآدابُ حُلَلٌ حِسانٌ والْفِكْرُ مِرآةٌ صافِيةٌ وَالْاِعْتبار مُنْذِرٌ ناصِحٌ وَكَفى‏ بِكَ أدَباً لِنَفْسِكَ تَرْكُكَ ماكَرِهْتَهُ لِغَيْرِكَ؛(2)
دانش، ميراثى ارزشمند و آداب، زيورى نيكو و فكر، آيينه‏اى درخشنده و شفاف و حوادث عبرت‏انگيز بيم دهنده و اندرزگوست و براى تأديب خويشتن همين بس كه آنچه براى ديگران نمى‏پسندى ترك كنى.
عن أبي عبداللَّه(ع) قال: إنَّ الْعُلَماءَ وَرَثَةُ الْأنْبِياء وَذلك أنَّ الْأنبِياءَ لَمْ يُوَرِّثُوا دِرْهَماً ولادِيناراً وَإنّما أورثوا أحادِيثَ مِن أحاديثهم فَمَن أخَذَ بِشَيْ‏ءٍ منها أخذ حظّاً وافراً فَانْظروا عِلْمَكُم هذا عَمَّن تَأخُذُونه فإنَّ فينا أهلَ الْبَيْت في كلِّ خَلَفٍ عدُولاً يَنْفُونَ عَنْهُ تَحريفَ الغالين وانْتِحالَ الْمُبْطِلين وَتَأْوِيلَ الْجاهِلِين؛(3)
دانشمندان و علماى دينى وارثان پيامبرانند، زيرا انبيا از خود درهم و دينارى به ارث نمى‏گذارند و آنچه از خود باقى مى‏گذارند احاديثى است از احاديث آنها، هر كه از آن احاديث برگيرد، بهره فراوانى برده؛ پس مواظب باشيد دانش خود را از چه كسى مى‏گيريد. همانا در بين ما اهل بيت در هر دوره جانشينان عادلى هستند كه تغيير دادن افراطى‏ها و بدعت‏گذارى خرابكاران و تأويل نادانان را از دين برمى‏دارند.
2. از آداب و اخلاق پسنديده، به زيورهاى متجدد و دايمى تعبيرگرديده، به اين جهت كه فضايل براى نفسْ زينت و زيورند، همان‏طورى كه لباس و زيور آلاتْ زينت بدن انسان مى‏باشد. توصيف اين زيورهاى باطنى به تجدد و دوام، به اين جهت است كه به علت رسوخ در نفس، دايمى و با انسان همراه است.
3. از فكر، تعبير شده به «مرآة صافية»؛ يعنى آيينه درخشنده و شفاف، زيرا همان‏طورى كه آيينه شفاف، اشكال و صورت‏هاى مقابل خود را به خوبى منعكس مى‏نمايد، فكر انسان نيز پرده از مجهولات تصورى و تصديقى او برداشته و آنها را معلوم مى‏كند و به تعبير بعضى از شارحان نهج‏البلاغه، فكر به منزله اصطرلابى‏(4) است‏روحانى.(5)
شارح بحرانى(ره) در توضيح اين حكمت و كلام نورانى مى‏گويد:
الثالثة عشر: العلم وراثة كريمة وهو فضيلة النفس العاقلة وهو أشرف الكمالات التي تعتنى بها وبحسب ذلك كان وراثة كريمة من العلماء بل كان أكرم موروث ومكتسب وأراد الوراثة المعنوية كقوله تعالى: فهب لي من لدنك وليّاً يرثني ويرث من آل يعقوب‏(6)؛ أي العلم والحكمة.
الرابعة عشر: والآداب حلل مجددة وأراد الآداب الشرعية ومكارم الأخلاق واستعار لها لفظ الحلل المجددة باعتبار دوام زينة الانسان بها وتجدد بهائه وحسنه وتهذيب نفسه على استمرار الزمان بلزومها واستخراج محاسنها كالحلل التي لايزال تجدد على لابسها.
الخامسة عشر: والفكر مرآة صافية والفكر قد يراد به القوة المفكرة وقد يراد به حركة هذه القوة مطلقاً أية حركة كانت وقد يراد به معنى آخر وعني هنا القوة نفسها واستعار لها لفظ المرآة باعتبار أنها إذا وجهت نحو تحصيل المطالب التصورية والتصديقية أدركها وتمثلت بها كما يتمثل في المرآة صور مايحاذى بها؛(7)
سيزدهم: دانش، ميراثى ارزشمند است وفضيلت و ارزشى است براى انسان. علم و دانش از بهترين كمالاتى است كه مورد توجه است و به همين جهت ميراثى گرانبها و ارزشمند از دانشمندان، بلكه گرانبهاترين چيزى است كه از علما به ارث مى‏رسد و به دست مى‏آيد. منظور از ميراث، ميراثى معنوى است، همان‏طورى‏كه در قول خداى تعالى: فَهَبْ لى مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً يَرِثُنى وَيَرِثُ مِنْ آلِ‏يَعْقُوبَ، ميراث به معناى علم و حكمت است.
چهاردهم: آداب زينت‏هاى دايمى و هميشگى است. منظور آداب شرعى و فضايل اخلاقى است و اين‏كه از آدابْ تعبير به زينت‏هاى دايمى شده، به اين مناسبت است كه آدابْ هميشه با انسان همراه است و ارزش و شخصيت انسان را استمرار مى‏دهد، مثل زينت‏هايى كه دايماً آنها را مى‏پوشد.
پانزدهم: فكر، آيينه‏اى شفاف و درخشنده است، فكر گاهى به معناى قوه تفكر و گاهى به معناى فكركردن و گاهى به معناى ديگر به كار مى‏رود و در اين‏جا به معناى قوه تفكر است و اين‏كه از فكر، تعبير به آيينه شفاف شده، به اين خاطر است كه همان‏طورى كه آيينه شفاف هر چه را در مقابل دارد نشان مى‏دهد، فكر هم مطالبى را كه به آن عرضه مى‏گردد نشان مى‏دهد؛ يعنى از مبادى، انسان را به مراد مى‏رساند.
سعادت انسان در افزودن علم است
سُئل عن الخير ما هو؟ فقال(ع): لَيْسَ الخَيْرُ أنْ يَكْثُرَ مالُكَ وَوَلَدُكَ وَلكِنَّ الخَيْرَ أنْ يَكْثُرَ عِلْمُكَ؛(8)
از امام(ع) سؤال شد كه خير چيست؟ در جواب فرمودند: خير اين نيست كه دارايى و فرزندانت زياد شود، بلكه خير آن است كه دانش و علمت افزون گردد.
خير در چند آيه از قرآن به معناى مال و متاع دنيوى به كار رفته:
كُتِبَ عَلَيْكُمْ إذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأقْرَبِينَ بِالْمَعْروفِ حَقّاً عَلَى الْمُتَّقينَ؛(9)
دستور داده شد كه چون يكى از شما را مرگ فرا رسد، اگر داراى متاع دنياست، وصيت كند براى پدر و مادر و خويشان به قدر متعارف، اين كار سزاوار مقام پرهيزكاران است.
أيَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِه مِنْ مالٍ وَ بَنيْنَ نُسارِعُ لَهُمْ فِى الْخَيْراتِ بَلْ لايَشْعُرونَ؛(10)
آيا اين مردم كافر مى‏پندارند كه ما آنها را مدد به مال و فرزندان مى‏نماييم براى آن‏كه مى‏خواهيم در حق ايشان مساعدت و تعجيل به خيرات دنيا كنيم؟ براى امتحان است و آنها نمى‏فهمند.
و إنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَديد؛(11)
و انسان بر حب مال دنيا سخت فريفته و بخيل است.
اگر مال و فرزند خير است پس چگونه امام(ع) در اين كلام، خير بودن را از مال و فرزند سلب مى‏نمايند؟
پاسخ اين است كه خير دو قسم است: مطلق و مقيد؛ خير گاهى استعمال مى‏شود در «خيرمطلق»؛ يعنى خيرى كه هيچ شرى را در برندارد، و گاهى استعمال مى‏شود در «خير مقيد»؛ يعنى خيرى كه براى همه و در همه حال خير نيست. كلام امام(ع) به نحو سلب عموم است، نه عموم سلب؛ يعنى خير محضْ افزايش علم و دانش است، نه‏زيادى مال و فرزند.
شارح بحرانى(ره) در بيان اين حكمت گويد:
الخير في العرف العامي هو كثرة المال و القينات الدنيوية وفي عرف السالكين إلى اللَّه هوالسعادة الاخروية وما يكون وسيلة إليها من الكمالات النفسانية وربما فسره قوم بما هو أعم من ذلك وقد نفى(ع) أن يكون الأول خيراً وذلك لفنائه ومفارقته ولما عساه أن يلحق بسببه من الشر في الآخرة وفسره بالثاني وعد فيه كمال القوى الانسانية فكثرة العلم كمال القوى النظرية للنفس العاقلة؛(12)
خير در عرف عام، فراوانى و كثرت مال و لذايذ دنيوى است، و در اصطلاح سالكين الى اللَّه، خوشبختى و سعادت اخروى است و كمالات نفسانيه‏اى كه وسيله رسيدن به آن سعادت باشد؛ بعضى خير را به اعم از اين تفسير نموده‏اند. در اين كلام امام(ع) خير بودن را از كاميابى‏هاى دنيوى نفى نموده، زيرا اين لذت‏ها و كاميابى‏ها فانى است و از انسان جدا مى‏گردد و چه بسا موجب رسيدن شر اخروى به انسان باشد و خير را به معناى دوم تفسير نموده و كمال قواى انسانى را خير دانسته‏اند؛ پس كثرت علمْ كمال قوه نظريه نفس عاقله است.
امام پنجم حضرت باقر(ع) نيز از پيغمبر اكرم(ص) نقل كرده‏اند كه فرمودند: در غير از تعليم و تعلم خيرى نيست.
قال رسول اللَّه(ص): العالمُ والمُتَعَلِّم شَريكانِ في الأجْرِ لِلْعالِم أجرانِ ولِلْمُتَعَلِّمِ أجْرٌ وَلاخير في‏سِوى ذلك.(13)
در غررالحكم از اميرالمؤمنين(ع) نقل شده كه:
العلمُ أصلُ كلِّ خير.
مقام و منزلت علما نزد پيامبران
قال(ع): إنَّ أوْلَى النَّاسِ بِالْأنْبِياء أعْلَمُهُمْ (اعملهم) بِما جاؤُوا بِهِ ثُمَّ تَلا(ع):اِنَّ أوْلَى النَّاسِ بِإبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعوُهُ وَهذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا؛(14)و(15)
نزديك‏ترين مردم به پيامبران كسانى هستند كه به تعاليم انبيا آگاه‏ترند؛ سپس اين آيه را تلاوت فرمود: نزديك‏ترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى كنند و اين پيغمبر و امتش كه اهل ايمانند.
مجلسى(ره) مى‏گويد:
و في بعض النُّسَخِ أعملُهم وهو أظهَرُ؛(16)
در بعضى از نسخه‏ها به‏جاى اعلمهم، اعملهم آمده كه با ظاهر كلام تطابق بيشترى دارد.
ابن ابى الحديد مى‏گويد:
هكذا الروايةُ «أعلمهم»، والصحيحُ «أعْمَلُهم» لأنَّ استدلالَه بالآية يقتضى ذلك وكذا قوله فيما بعد «إنَّ وليَّ محمدٍ مَن أطاعَ اللَّه» إلى آخر الفصل ولم يَذكُر العلم وإنما ذكر العملَ؛(17)
اعلمهم روايت شده و حال آن‏كه صحيح اعملهم است، زيرا استدلال به آيه شريفه و كلام امام بعد از استدلال كه فرمود: كسى دوست محمد است كه از خدا پيروى و اطاعت نمايد، تا آخر فصل، و اين‏كه حرفى از علم در ميان نيست و سخن در مورد عمل است و عمل را ذكر نموده‏اند، دليل است بر صحت اعملهم نه اعلمهم.
ممكن است در جواب گفته شود: بين استدلال به آيه شريفه و كلمه «أعلمهم» هيچ منافاتى وجود ندارد، زيرا تبعيت و موافقت كامل با اوامر و نواهى پيامبران، زمانى حاصل مى‏گردد كه شخص به دستورات انبيا آگاهى لازم را داشته باشد و هر اندازه علم و آگاهى بيشتر به اوامر و نواهى داشته باشد، بهتر مى‏تواند در عملْ آنها را به‏كار گرفته و با انبيا توافق و تطابق داشته باشد و اطاعت بدون آگاهى ممكن نيست.
شارح بحرانى(ره) در تثبيت اين مطلب مى‏گويد:
و لما كان الغرض من الأنبياء(ع) جَذْبُ الخلقِ إلى اللَّه بطاعته فكلُّ مَن أبلغ في الطاعة كان أشدَّ موافقة لهم وأقربَ إلى قلوبهم وأقوى نسبةً إليهم ولما لم يكن طاعتُهم إلا بالعلم بما جاؤوا به كان أعلمُ الناس بذلك أقربَهم إليهم وأولاهم بهم وبرهان ذلك الآيةُ المذكورةُ؛(18)
چون هدف از نبوت انبيا(ع) توجه دادن مردم به خداى تعالى است كه به‏وسيله اطاعت حاصل مى‏گردد، پس هركس تلاش بيشترى در اطاعت داشته باشد، موافقت بيشترى با آنها دارد و نزد انبيا داراى قرب بيشترى خواهد بود و نسبت نزديك‏ترى با ايشان دارد؛ و چون اطاعت آنها بدون علم به دستورات و فرامين آنها ميسّر نيست، آگاه‏ترين مردم به دستورات آنها، نزديك‏ترين و شايسته‏ترين مردم به انبيا مى‏باشد؛ دليل بر اين مطلبْ آيه‏اى است كه ذكر شده.
ارزش علم
قال(ع): لاشَرَفَ كَالْعِلْمِ؛(19) هيچ شرافت و ارزشى همانند علم نيست.
در شرافت و ارزشمند بودن علم، روايات ديگرى نيز از حضرت اميرالمؤمنين(ع)رسيده است:
قال(ع): الْمَودَّةُ أشْبَكُ الْأنْسابِ وَ الْعِلْمُ أشْرَفُ الأحْسابِ؛(20)
دوستى، ناگسسته‏ترين پيوندها، و دانشْ برترين افتخارات است.
قال(ع): يَتَفاضَلُ الناسُ بِالعُلومِ والْعقولِ لا بِالأمْوالِ والأُصول؛(21)
مردم به‏وسيله دانش و عقل بر يكديگر برترى پيدامى‏كنند، نه به‏وسيله مال‏وثروت و اصل‏ونسب.
قال(ع): كَفى‏ بِالْعِلْمِ شَرَفاً أنْ يَدَّعِيه مَنْ لايحسنه وَيَفْرَحُ إذا نُسِبَ إلَيْهِ، كَفى‏ بِالْجَهْلِ ذَمّاً يَبْرَأُمِنْهُ مَنْ هو فِيه؛(22)
در شرافت و فضيلت علم همين اندازه كافى است كه كسى هم كه آن‏را ندارد، اگر به او نسبت‏داده شود خوشحال مى‏گردد، و در مذمت جهل و نادانى همين بس كه جاهل نيز خود را از آن برى مى‏داند.
اين مطلبْ منحصر به علم و جهل نيست، بلكه در شجاعت و جبن، كرم و بخل، عدالت و فسق و ساير اوصاف و سجاياى متضاد، اين قاعده جريان دارد؛ يعنى فاقدعلم و كرم و عدالت را انتساب به آن شاد و از انتساب به جهل و بخل و فسق متنفراست.
تحسين صفات حميده حتى به وسيله فاقدان آن صفات و تقبيح رذايل اخلاقى و صفات ناپسند به وسيله واجدان آنها، ناشى از قوه‏اى است كه خداوند در انسان قرار داده است:
فِطْرَتَ اللَّه التى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها؛(23)و(24)
فطرت و سرشت الهى است كه انسان بر آن آفريده شده است.(25)
علم بهتر است يا ثروت
قالَ كُمَيْلُ بن زياد: أخَذَ بِيَدي أميرُالْمُؤمِنينَ عَليُّ بنُ أبي طالِبٍ(ع) فأخرجني إلى الجُبّان فَلَمَّا أصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَداء، ثُمَ قالَ:
ياكُميلُ بْنُ زيادٍ! إنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ، فَخَيْرُها أَوْعاها، فَاحْفَظْ عَنِّي ما أَقُولُ لَكَ: النّاسُ ثَلاثَةٌ: فَعالِمٌ رَبَّانِيٌ، وَمُتَعَلِّمٌ عَلى سَبِيلِ نَجاةٍ، وَهَمَجٌ رَعاعٌ أتْباعُ كُلِّ ناعِقٍ، يَميِلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ، لَمْ‏يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْم، وَلَمْ يَلْجَؤُوا إلى رُكْنٍ وَثيِقٍ.
ياكُمَيْلُ! الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمالِ، الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَأنْتَ تَحْرُسُ الْمالَ، وَالْمالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ، وَالْعِلمُ يَزْكُو عَلَى الْإنفاقِ، وَصَنيِعُ الْمالِ يَزوُلُ بِزَوالِهِ.
ياكُمَيلُ بْنُ زِيادٍ! مَعْرِفَةُ العِلْمِ دِينٌ يُدانُ بِهِ، بِهِ يَكْسِبُ الْإنْسانُ الطَّاعَةَ في حَياتِهِ، وَجَمِيلَ اْلاُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفاتِهِ. وَالْعِلْمُ حاكِمٌ، وَالْمالُ مَحْكُومٌ عَلَيْهِ.
يا كُمَيلُ! هَلَكَ خُزَّانُ الْأموالِ وَهُمْ أحْياءٌ وَالْعُلَماءُ باقُونَ مابَقِيَ الدَّهْرُ: أعْيانُهُمْ مَفْقُودَةٌ، وَأمْثالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ؛(26)
كميل مى‏گويد: اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب(ع) دست مرا گرفت و به سوى قبرستان كوفه برد. هنگامى كه به صحرا رسيديم، آه پردردى كشيد و فرمود:
اى كميل‏بن زياد! اين دل‏ها همانند ظرف‏هاست كه بهترين آنها ظرفى است كه گنجايش و نگهدارى‏اش بيشتر باشد؛ پس آنچه براى تو مى‏گويم، حفظ كن و به ياد داشته باش؛ مردم سه گروهند: علماى الهى و دانش طلبانى كه در راه نجات دنبال تحصيل علمند و احمقان بى‏سروپا كه دنبال هر صدايى مى‏دوند، با هر بادى حركت مى‏كنند، آنها با نور علم و دانش روشن نشده‏اند و به ستون محكمى پناه نبرده‏اند.
اى كميل! علمْ بهتر از مال است؛ علمْ تو را پاسدارى مى‏كند، ولى تو بايد حافظ مال باشى؛ مال با انفاق كم مى‏شود، ولى علم با انفاق افزوده مى‏گردد؛ دست پروردگان مال به مجرد زوال مال از بين مى‏روند (ولى شاگردان علم پايدارند).
اى كميل‏بن زياد! شناخت علمْ آيينى است كه با آن جزا داده مى‏شود و برهمه فرض و لازم است؛ به وسيله آن انسان در دوران حياتْ اطاعت فرمان خدا مى‏كند و بعد از وفاتْ نام نيك از او مى‏ماند؛ علمْ حاكم است و مالْ محكوم و مغلوب.
اى كميل! ثروت اندوزان مرده‏اند، در حالى‏كه ظاهراً در صف زندگانند، ولى دانشمندان تا دنيا برقرار است زنده‏اند خود آنها از بين مردم رفته‏اند ولى چهره آنها در آيينه دل‏ها نقش شده است.
كميل بن زياد نخعى كوفى از دوستان نزديك حضرت اميرالمؤمنين(ع) به شمار مى‏رود. دعاى مشهور كميل نيز منسوب به اوست. وى به دست حجاج -لعنه‏اللَّه- شهيد گرديد. خبر شهادتش را قبلاً از حضرت شنيده بود و هنگام شهادت به حجاج مى‏گويد:
لقد خَبَّرَني أميرُالمؤمنين(ع) أنَّك قاتِلي.(27)
توضيح و شرح اين بخش از كلام كه در فضيلت علم است، تحت چهار عنوان بيان مى‏گردد:
الف) مقدمه و زمينه كلام
كميل مى‏گويد: اميرالمؤمنين، على‏بن ابى‏طالب(ع) دست مرا گرفت و به سوى قبرستان كوفه «جبان» برد. (جبان يا جبانة به صحرا و قبرستان گفته مى‏شود).
از اين‏جا معلوم مى‏شود كه تمام معارف را براى همه و در همه جا بيان نمى‏فرمودند و بعضى از تعاليم بايد در مكان و زمان خاص و براى افراد نخبه و برگزيده بيان گردد تا از طريق آنها به ديگران منتقل شود.
نكته ديگر اين‏كه معارف عاليه را بدون مقدمه و آمادگى لازم و زمينه سازى مناسب نبايد بيان كرد؛ لذا امام(ع) بعد از آن‏كه كميل را به صحرا برده و از سروصدا و هياهو و اشتغالات دنيوى و ظلمات و تاريكى‏هاى دوران پس از پيغمبر اكرم(ص)جدامى‏كنند، براى آمادگى بيشتر در او و توجه دادن به اهميت مطلبى كه قرار است براى او بيان شود مى‏فرمايند:
اى كميل! بهترين قلب‏ها قلبى است كه گنجايش و حفظ بيشتر داشته باشد؛ پس آنچه را مى‏خواهم برايت بگويم به خوبى حفظ نموده و به خاطر داشته باش.(28)
ب) تقسيم بندى مردم به لحاظ علم و دانش
مراد از علم و دانش كه مبنا و اساس اين تقسيم قرار گرفته چيست؟
با در نظر گرفتن اقسام:
عالمٌ ربّانىٌ، متعلِّم على سبيل نَجاةٍ، وهمَجٌ رَعاعٌ.
معلوم مى‏شود منظور از علم، علمى است كه امام صادق(ع) در روايت عنوان بصرى، از آن تعبير به نور فرموده‏اند:
لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إنّما هُوَ نُورٌ يَقَعُ فى قَلْبِ مَنْ يُريدُ اللَّهُ تبارك وتعالى أنْ يَهْدِيَهُ فإنْ أرَدْتَ الْعِلْمَ فاطْلُبْ أوَّلاً في نَفْسِك حَقيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ؛(29)
علم به آموختن نيست، بلكه علمْ تنها نورى است كه در قلب هر كس كه خدا بخواهد او را هدايت كند مى‏تابد؛ پس اگر علم مى‏خواهى بايد در مرحله اول، حقيقت بندگى خدا را در خود طلب‏كنى.
پس از آن‏كه از حقيقت عبوديت سؤال نمود، حضرت فرمودند:
ثلاثة أشياء: أن لايَرَى الْعَبْدُ لِنفسه فِيما خَوَّله اللَّهُ مِلكاً لأنَّ العبيدَ لايكون لهم مِلكٌ يَرَوْنَ الْمالَ مالَ اللَّه يَضَعُونَهُ حَيثُ أمَرَهم به، وَلايُدَبِّرُ الْعَبْدُ لِنفْسِهِ تَدْبِيراً، وَجُمْلَةُ اشْتِغالِه فيما أمَرهُ تعالى به ونَهاه عنه؛(30)
سه چيز است: بنده خدا براى خودش درباره آنچه خدا به وى سپرده ملكيتى نبيند، چرا كه بندگان داراى ملك نمى‏باشند، همه اموال را مال خدا مى‏بينند و در آن‏جا كه خدا امر فرموده مصرف‏مى‏نمايند و بنده خدا براى خودش مصلحت‏انديشى و تدبير نكند و تمام سعى و تلاش او مراعات اوامر و نواحى خداى تعالى باشد.
پر واضح است كه صرف دانستن علوم رسمى و اندوختن اصطلاحات، انسان را به مقام عبوديت و سعادت ابدى و حيات طيبه نمى‏رساند. چه بسا دانشمندان علوم طبيعى و تجربى و حتى حافظان اصطلاحات دينى، كه از دسترسى به حقيقت علم محروم مانده‏اند.
اما بيان تقسيم:
مردم يا عالم ربانى‏اند، يعنى حقيقتاً خداشناس شده و مردم را در مسير خداشناسى تربيت مى‏كنند و يا در مسير خداشناسى هستند و در غير اين دو صورت از حقيقت انسانيت خارجند، زيرا هدف از خلقتْ شناختن خدا و بندگى اوست:
وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإنْسَ إلّا لِيَعْبُدُون.(31)
و در تفسير آيه شريفه چنين آمده: أي ليعرفون.(32)
كسانى كه نه عالم و نه متعلمند، بى‏هدف با هر بادى به جهتى مى‏روند و به هر نغمه‏اى دل مى‏سپارند؛ اينها از انسانيت بهره‏اى نبرده‏اند.
از اين‏جاست كه در بعضى از روايات تقسيم به صورت ثنايى است نه ثلاثى:
عن أبي‏عبداللَّه(ع): النّاسُ اثْنانِ: عالِمٌ وَمُتَعَلِّمٌ وَسائرُ الناسِ همَجٌ وَالْهمَجُ في النّار.(33)
يعنى دسته سوم اصلاً قابل اعتنا نيستند، تا اين‏كه قسمى جداگانه قرار گيرند، گرچه اكثريت با اين دسته سوم است.
به قول شيخ بهائى(ره): مفرد آوردن دو دسته اول: (عالم رباني ومتعلم على سبيل نجاة) و جمع آوردن دسته سوم: همج رعاع اشاره به اين نكته است كه دو قسم اول كمتر و قسم سوم زيادند.(34)
اما توضيح هريك از اقسام:
دسته اوّل: عالم رباني: كلمه رباني در قرآن كريم نيز آمده است:
ما كانَ لِبَشَرٍ أنْ يُؤتِيَهُ اللَّهُ الْكِتابَ وَالْحُكْمَ وَ النُّبُوَةَ ثُمَّ يقولُ لِلنّاسِ كُونوا عِباداً لى مِنْ دُونِ اللَّه وَلكن كُونوا رَبّانِيّينَ بما كُنتم تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ وَبِما كُنْتُم تَدْرُسُون؛(35)
هيچ بشرى كه خدا وى را به رسالت برگزيد و به او كتاب و حكمت و نبوت بخشيد، او را نرسد كه به مردم گويد: مرا به جاى خدا پرستيد، بلكه پيغمبران بر حسب وظيفه خود به مردم گويند: خداشناس و خداپرست باشيد، چنانچه از كتاب به ديگران اين حقيقت را مى‏آموزيد و خود نيز مى‏خوانيد.
رباني منسوب به رب است و الف ونون براى دلالت بر تعظيم و كثرت به آن اضافه شده، چنان‏كه به شخص كثيراللحية لحياني مى‏گويند؛ بنابراين، رباني كسى است كه ربطش به خدا زياد و اشتغالش به بندگى و عبوديت او بسيار باشد و نيز رباني‏به كسى مى‏گويند كه پرورش مردم را با تدبير در راه عبوديت و بندگى خدا به عهده دارد.(36)
ابن اثير در معناى كلمه رباني مى‏گويد:
وفي حديثِ عليٍ «الناس ثلاثةٌ عالِمٌ ربانيّ...» هو منسوبٌ إلى الربِّ بزيادة الألف والنون للمبالغة وقيل من الرب بمعنى التربية كانوا يُرَبُّون المتعلمينَ بصغار العلوم قبل كبارها والربانيُّ العالمُ الراسخُ في العلم والدين أو الذي يطلب بعلمه وجهَ اللَّه تعالى وقيل العالم العامِلُ المعلِّمُ؛
كلمه «ربانى» كه در حديث على(ع) نيز آمده منسوب به «رب» است با الف و نون كه براى مبالغه به آن اضافه شده؛ و گفته شده: از «رب» به معناى تربيت است، نظر به اين‏كه دانش‏آموزان را قبل از علوم برتر به تدريج با علوم و دانش‏هاى ابتدايى آموزش مى‏دهند. و «ربانى»، عالم راسخ در علم و دين است، يا كسى است كه دانش را فقط براى خدا مى‏آموزد؛ و نيز گفته شده: «ربانى» عالم عاملى است كه به ديگران نيز مى‏آموزد.
دسته دوم: متعلم على سبيل نجاة؛ جويندگان راه رستگارى: دانش طلبانى هستند كه در راه سعادت و فلاح و رستگارى به‏دنبال كسب علمند. سبيل نجاتْ همان صراط مستقيم است در ميان راه‏هاى گوناگون و متفرق و انحرافى:
وَأنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقيماً فَاتَّبِعوه ولاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذلِكُمْ وَصّيكم به لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ؛(37)
و اين است راه راست، پيروى آن كنيد و از راه‏هاى ديگر كه موجب تفرقه و پريشانى شماست و شما را از خدا جدا مى‏كند، متابعت نكنيد، اين است سفارش خدا به شما، باشد كه پرهيزكار شويد.
رسيدن به اين راه مستقيم، تنها با آموختن و پيروى از عالم ربانى ميسر مى‏گردد. متعلم على سبيل نجاة كسى است كه به نداى ملكوتى امير مؤمنان، على(ع) دل مى‏سپارد كه فرمود:
أيْنَ تَذْهَبُ بِكُمْ الْمَذاهِبُ وَتَتِيهُ بِكم الْغَياهِبُ وَتَخْدَعُكُم الْكَواذِبُ؟ وَمِن أيْنَ تُؤْتَوْن؟ وَأَنّى تُؤْفَكُون؟ ... فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبّانِيِّكُم؛(38)
اين روش‏هاى گمراه كننده، شما را به كجا مى‏كشد؟ تاريكى‏ها و ظلمات تا كى شما را متحيرمى‏سازد؟ دروغ پردازى‏ها تا كى شما را مى‏فريبد؟ از كجا در شما نفوذ نموده، شما را اغفال‏مى‏كنند؟ ... پس به سخن مربى الهى خويش گوش فرا دهيد.
دسته سوم: همج رعاع؛ فرومايگان: از گروه سوم به علت حقارت و پستى و سقوط از انسانيت، تعبير به همج رعاع نموده‏اند؛ يعنى پشه‏هاى ريز و كوچكى كه حقير و بى‏ارزش و پستند. همج بنا بر نقل جوهرى، جمع كلمه همجة است، به معناى پشه ريزى كه روى صورت و چشم چهارپايان مى‏افتد.(39)
اوصاف ديگر اين گروه را در چهار جمله بيان مى‏نمايند:
أتباعُ كلِّ ناعِقٍ: اين گروه از شدّت حماقت، هر صدايى از هر جايى برخاست دنبالش مى‏روند، بدون اين‏كه حق يا ناحق بودن آن را بررسى نمايند؛ مانند گله گوسفندى مى‏مانند كه با آواز هر چوپانى حركت مى‏كنند و به علت عدم ثبات در عقيده، دعوت هر دعوت‏كننده‏اى را بدون تأمل مى‏پذيرند.(40)
يَمِيلونَ مع كلِّ ريحٍ: از شدت سستى و بى‏ارادگى و ضعف عقيده، دستخوش امواج و جوهاى مخرب اجتماع مى‏گردند، امروز بيعت كرده، فردا پيمان خود را مى‏شكنند.
لم يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ العلم: در ظلمت و جهل و نادانى باقى مانده و در پى خروج از تاريكى جهل به سوى فضاى روشن علم و دانش نيستند.
لَم يَلْجَؤوا إلى ركنٍ وثيقٍ: به تكيه‏گاه محكمى پناه نياورده‏اند، يعنى عقيده محكم و راسخى ندارند تا در قبال هجوم امواج هولناك جهل و فساد و تاريكى، خود را نجات‏دهند.
ج) مقايسه بين علم و ثروت
در مقايسه بين علم و مال مى‏فرمايند: اى كميل! علمْ بهتر از مال است، زيرا:
العلمُ يَحْرُسُك وأنت تَحْرُسُ المالَ: علمْ تو را از وساوس شيطانى و فتنه‏ها حفظ مى‏كند و حال آن‏كه مال نه تنها حافظ تو نيست، بلكه تو بايد حافظ و نگهدارنده آن باشى. اين مطلب هم ضرورى و مسلم است كه آنچه حافظ انسان است، بهتر است براى او از آنچه انسان بايد از آن نگهدارى كند.
المال تَنْقُصُه النَّفَقة والعلم يَزْكُو على الإنفاق: ثروت و دارايى با خرج كردن و به ديگران دادن كم مى‏شود و حال آن‏كه علم و دانش با نشر آن افزون مى‏گردد يا به سبب نشر آن افزون مى‏گردد.
شيخ بهائى(ره) مى‏گويد:
كلمةُ «على» يجوز أن يكون بمعنى «مع» كما قالوا فى قوله تعالى: وَإنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّاسِ على ظُلْمِهِمْ‏(41) وأنْ تكونَ للسببية كما قالوه في قوله تعالى: وَلِتُكَبِّرُوا اللَّهَ على ما هَديكم؛(42)و(43)
كلمه «على» ممكن است به معناى «مع» باشد، همان‏طورى كه در قول خداى تعالى است: «وان ربك لذو مغفرة للناس على ظلمهم» و نيز ممكن است براى سببيت باشد، همان‏طورى كه در قول خداى تعالى اين‏گونه است: «ولتكبروا اللّه على ما هديكم»؛ يعنى به سبب هدايت شما.
وصَنيعُ المال يَزُول بزواله: آنچه از مال و ثروت به‏دست مى‏آيد، با از بين رفتن ثروت يا صاحب ثروت، بى اثر شده و از بين مى‏رود؛ مثلاً صاحب ثروتى كه از دنيا مى‏رود، ديگر از آثار مال خود بهره‏اى ندارد، يا كسى كه در اثر از بين رفتن ثروت و دارايى‏اش مجبور مى‏شود املاك خود را به‏فروش رسانده و به طلب‏كاران بدهد، ديگر از ثروت خود بهره‏اى ندارد و حال آن‏كه آنچه از علم و دانش حاصل مى‏شود باقى است، چه‏انسان در دنيا باشد چه نباشد.
مَعْرِفَةُ العلمِ دِينٌ يُدانُ به، بِهِ يَكْسِبُ الانسانُ الطاعةَ في‏حياته وجميل الأُحْدُوثَةِ بعد وفاته: شناخت علمْ آيينى است كه بايد آن‏را پذيرفت و يا به آن پاداش داده مى‏شود. به‏وسيله علم و آگاهى و معرفت دينى است كه انسان مى‏تواند كسب طاعت نمايد، يعنى كسى كه معرفت دينى داشته باشد، مطيع خداى تعالى خواهد بود و بدون شناخت، اطاعت تحقق نمى‏پذيرد.(44)
قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد: إنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِن عِبادِهِ الْعُلَماء.(45)
به‏وسيله علم است كه انسان از خود نام نيك بر جاى مى‏گذارد.
مجمع‏البحرين مى‏گويد:
الأُحدوثَةُ مايَتَحَدَّثُ به الناسُ ومنه الحديثُ «العلمُ به يَكْسِبُ الانسان الطاعةَ في حياته وجَميلَ الأحدوثةِ بعد وفاته» أي الثناءُ والكلامُ الجميلُ والأُحْدُوثَةُ مفردُ الأحاديث؛
«احدوثه» يعنى موضوع صحبت مردم، اين كلمه در حديث «العلم به يكسب الانسان الطاعة فى حياته و جميل الاحدوثة بعد وفاته» يعنى ستايش و نام نيكو و خوش نامى، و «احدوثة» مفرد «احاديث» است.
شاعر شيرين سخن شيراز مى‏گويد:
سعديا مرد نكونام نميرد هرگز
مرده آن است كه نامش به نكويى نبرند
هيچ‏يك از اين خصوصيات در مال و ثروت نيست، يعنى آنچه موجب پيدا كردن راه طاعت و فرمانبردارى خداى تعالى و آنچه باعث به يادگار ماندن نام نيك براى انسان است، فقط علم و دانش است و آگاهى دينى نه صرف داشتن مال و ثروت.
العلم حاكم والمال محكوم عليه: حاكم بودن علم و دانش و محكوم بودن مال، و ثروت به اين اعتبار است كه هر تصرف صحيحى در مال، مبتنى و متوقف است بر دانش و آگاهى. حتى صرف مال و خرج كردن در زندگى روزمره نيز بايد طبق آگاهى و دانش لازم انجام گيرد و علم معاش يكى از علومى است كه بدون به كارگيرى آن زندگى روزمره مختل خواهد شد؛ از اين دانش در روايات تعبير شده به تقدير المعيشة:
عن أبي جعفر(ع): الْكَمالُ كُلُّ الْكَمالِ التَّفَقُّهُ في الدِّين وَالصَّبْرُ على النائِبَةِ وَتَقْدِير المعيشة؛(46)
كمال انسان و نهايت كمال او، به دست آوردن آگاهى و بينش دينى و صبر در بلا و اقتصاد و ميانه‏روى در زندگى است.
محدث كاشانى مى‏گويد:
التَفَقُّهُ في الدين هو تحصيلُ البصيرةِ في العلوم الدينية. والنائبة المصيبة وتقدير المعيشة تعديلها بحيث لايَمِيلُ إلى طرفَي الإسرافِ والتَّقْتير بل يكون قواماً بين ذلك كما قال اللَّه عزوجل؛(47)
تفقه در دين به معناى به دست آوردن آگاهى و بينش در علوم دينى است و نائبه به معناى بلاومصيبت و تقدير معيشت، تعديل و توازن در زندگى است، به طورى كه نه اسراف و زياده‏روى باشد و نه تقتير و خساست، بلكه بين اين دو باشد، همان‏طورى كه خداى تعالى فرموده است.
د) مقايسه بين علما و ثروتمندان‏(48)
هَلَكَ خُزّانُ الأموالِ وهم أحْياءٌ والعلماءُ باقونَ مابقي الدَّهْرُ أعيانُهم مَفْقُودةٌ، وأمثالُهم في القلوب موجودة.
ثروت اندوزان در حال حيات دنيوى گرچه به ظاهر زنده‏اند و همانند چهارپايان مى خورند: وَيَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الأنْعامُ‏(49)، لكن در حقيقت مرده‏اند، زيرا در اثر غفلت از خالق خود بهره‏اى از حيات طيبه انسانى نبرده‏اند:
أمواتٌ غَيْر أحياءٍ وَمايَشْعُرُون أيّانَ يُبْعَثُونَ؛(50)
مردگانى هستند كه از حيات بى‏بهره‏اند و شعور ندارند كه چه هنگام برانگيخته خواهند شد.
مرده دل زنده تو دانى كه كيست
آن كه ندارد به خدا اشتغال
در حالى‏كه دانشمندان الهى تا دنيا باقى است هستند گرچه اجسام و بدن‏هايشان در بين مردم نباشد، ولى ياد آنها همراه با آثارشان براى هميشه باقى و جاويدان خواهدبود.
نظير بيانى كه در حكمت 147 در مقايسه بين علم و ثروت گذشت، روايات ديگرى از اميرالمؤمنين(ع): نقل شده، از آن جمله:
قال(ع): العلم أفضل من المال بسبعة:
الأول: أنه ميراث الأنبياء والمال ميراثُ الفراعنة
الثاني: العلم لايَنْقُصُ بالنَّفَقَةِ والمالُ يَنْقُصُ بها
الثالث: يحتاج المال إلى الحافظ والعلم يحفظ صاحبه.
الرابع: العلم يدخل في الكفن ويبقى المال.
الخامس: المال يحصل للمؤمن والكافر والعلم لايحصل إلا للمؤمن خاصة.
السادس: جميع الناس يحتاجون إلى صاحب العلم في أمر دينهم ولايحتاجون إلى صاحب المال.
السابع: العلم يقوى الرجل على المرور على الصراط والمال يمنعه؛(51)
علم از هفت جهت بر مال برترى دارد:
اول: علمْ ميراث پيامبران است و ثروت و مالْ ميراث فراعنه.
دوم: علم با بخشش و انفاق كم نمى‏شود، و حال آن كه ثروت با خرج كردن كم مى‏شود.
سوم: ثروت احتياج به نگهبان دارد و حال آن كه علمْ نگهبان صاحب علم است.
چهارم: علمْ داخل كفن مى‏شود و مالْ خارج از آن مى‏ماند، يعنى ثمرات دانش براى پس از مرگ هم مفيد و سودمند است.
پنجم: ثروت، هم به دست مؤمن مى‏رسد و هم به دست كافر، و حال آن كه علم فقط در دسترس مؤمن است.
ششم: تمام مردم در امر دينشان نيازمند به عالم و دانشمند ربانى‏اند، در حالى كه به ثروتمندان خسيس نيازى ندارند.
هفتم: علم، انسان را براى عبور از صراط و رسيدن به بهشت و فردوس برين قوت و نيرو مى‏بخشد، در حالى كه ثروت مانع از عبورش مى‏گردد. (يعنى ثروتى كه در راه صحيح مصرف نشود مانع حيات طيبه اخروى و رفتن به بهشت مى‏گردد).
همچنين از آن حضرت نقل شده كه فرمودند:
أيُّها الناسُ اعْلَمُوا أنَّ كَمالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَالْعَمَلُ به وأنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أوْجَبُ عَلَيْكُمْ من طَلَبِ الْمالِ أنَّ المالَ مَقْسوُمٌ بينكم مَضْمُونٌ لكم قد قَسَّمه عادلٌ بينكم سَيَفي لكم به والعلمُ مخزونٌ عليكم عند أهلِه قَدْ أُمِرْتم بِطَلَبهِ منهم فَاطْلُبُوه. وَاعْلَمُوا أنَّ كَثْرةَ المالِ مَفْسَدَةٌ لِلدِّينِ مَقْساةٌ لِلقُلُوب، وأن كَثْرَةَ العلمِ والعَمَلَ به مَصْلَحَةٌ للدين و سببٌ إلى الجنة. وَالنَّفَقاتُ تُنْقِصُ المالَ وَالْعِلْمُ يَزْكُو على إنفاقِه فانفاقه بَثُّه إلى حَفَظَتِه وَ رُواتِه؛(52)
اى مردم! بدانيد كه كمال دين طلب علم و عمل به آن است و طلب دانش بر شما واجب‏تر است از طلب مال، زيرا مالْ بين شما تقسيم و سهم شما از ثروت و مال تضمين گرديده و به عدالت بين شما قسمت شده و به شما خواهد رسيد، و حال آن كه علم براى شما نزد اهلش به وديعه نهاده شده و به شما امر شده به دنبال آن برويد و آن‏را از اهلش طلب كنيد. بدانيد كثرت و فراوانى مال موجب فساد دين و قساوت قلب‏هاست، و حال آن كه زيادى دانش و عمل به آن به صلاح و منفعت دين و وسيله‏اى است براى رسيدن شما به بهشت. بخشش و خرج كردن موجب كم شدن مال است، درحالى‏كه علم به واسطه انفاق و بخشش رشد و نمو مى‏يابد و انفاق علم، پخش و گسترش آن براى حافظان و راويان دانش است.

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
سه شنبه ۹ شهر ۱۳۸۹ ۱۶:۳۹ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #2
RE: تعلیم و تربیت در نهج البلاغه
2. ترغيب و تشويق به فراگيرى دانش

سرعت در كسب دانش
قال(ع): فَبادِرُوا الْعِلْمَ مِن قَبْلِ تَصْوِيحِ نَبْتِهِ وَ مِنْ قَبْلِ أنْ تُشْغَلُوا بِأنْفُسِكُمْ عَنْ مُسْتَثارِ الْعِلمِ مِنْ عِنْدِ أهْلِهِ؛(53)
در فراگيرى دانش پيش دستى كنيد، قبل از آن كه درخت آن بخشكد و پيش از آن كه از استفاضه علم از اهلش وامانده و به خود مشغول گرديد.
تَصْوِيح نبْتهِ، يعنى خشكيدن درخت دانش كه به دو صورت ممكن است و در اين عبارت دو احتمال است:
1. درخت علم در خود انسان به خشكى گرايد، يعنى در قواى ادراكى انسان ركود پيدا شود، يا اين‏كه قواى انسانْ مشغول امور ديگر غير از فراگيرى علم و دانش گردد و با وجود معلمى شايسته و كار آزموده، انسان از آموختن علمْ محروم گردد و درخت علم در او خشك شود.
2. در علم ركود پيدا شود كه ركود در علمْ ناشى از موت علما و دانشمندان و از دست رفتن آثار آنهاست و تصويح نبته كنايه است از ارتحال آن حضرت.
يعنى، قبل از آن كه درخت علم به خشكى گرايد و امام و پيشواى شما از دنيا رخت بربندد و از بين شما برود، در آموختن دانش از او پيش دستى كنيد.
امام(ع) در اين زمينه مى‏فرمايند:
أيٌّهَا الناسُ سَلُوني َقبْلَ أَنْ تَفْقِدوُني فَلَأنا بِطُرُقِ السَّماءِ أعْلَمُ مِنِّي بِطُرُقِ الْأرْضِ قَبلَ أنْ تَشْغَرَ بِرِجْلِها فِتْنةٌ تطأُ في خِطامِها وَتَذْهَبُ بِأحْلامِ قَومِها؛(54)
اى مردم! پيش از آن كه مرا از دست بدهيد، از آنچه مى‏خواهيد از من بپرسيد كه من به راه‏هاى آسمان، از طرق زمين آشناترم. بپرسيد پيش از آن كه فتنه و فساد سرزمين شما را پايمال كند و سايه شوم خود را بر آن بگستراند و عقل‏هاى شما را دگرگون سازد.
همچنين مى‏فرمايند:
فَاسألُوني قَبْلَ أنْ تَفْقِدُوني فَوَالَّذِي نَفْسي بيَدِه لا تَسْألُوني عَن شَيْ‏ءٍ فِيما بَيْنَكُمْ وَبَيْنَ السَّاعَةِ وَلا عَن فِئَةٍ تَهْدِي مِئَةً وَتُضِلُّ مِئَةً إلّا أنْبَأتُكُمْ بِناعِقِها وَقائِدِها وَسائِقِها وَ مُناخِ رِكابِها وَمَحَطِّ رِحالِها وَمَنْ يُقتَلُ مِن أهْلِها قَتْلاً وَمَنْ يَموُت مِنْهُمْ مَوْتاً. وَلَوْ قَدْ فَقَدْتموُني وَ نَزَلَتْ بِكُم كَرائِهُ الأُموُر وَحَوازِبُ الْخُطُوبِ لَأطْرَقَ كَثيرٌ مِنَ السّائِلينَ وَفَشِلَ كثيرٌ مِنَ الْمسؤُولِين؛(55)
پيش از آن كه مرا از دست بدهيد، هر چه مى‏خواهيد از من بپرسيد؛ سوگند به كسى كه جانم در دست قدرت اوست، ممكن نيست از آنچه بين امروز تا قيامت واقع مى‏شود و نه درباره گروهى كه صد نفر را هدايت يا صد نفر را گمراه كنند از من پرسش كنيد، جز آن كه دعوت كننده و رهبر و آن كس كه زمام اين گروه را به دست دارد و جايگاه خيمه و خرگاه و محل اجتماع آنها و آنان كه از گروهى كشته مى‏شوند يا به مرگ طبيعى مى‏ميرند، از همه اينها شما را آگاه مى‏سازم؛ اگر مرا از دست دهيد و ناراحتى‏هاى زندگى و مشكلات بر شما فرو بارد، بسيارى از پرسش كنندگان سر در پيش افكنده و به حيرت فرو روند و بسيارى از كسانى كه از آنها پرسش شده از پاسخ فرومانند.
فراگيرى و فهم قرآن
قال(ع): وَتَعَلَّمُوا القُرآنَ فَإنَّهُ أحْسَنُ الْحَدِيثِ وَتَفَقَّهُوا فِيهِ فَإنَّهُ رَبِيعُ الْقُلُوبِ؛(56)
قرآن را فراگيريد كه بهترين گفته‏هاست و در آن بينديشيد كه بهار دل‏هاست.
در نهج البلاغه به انحاى گوناگون به قرآن توجه و اعتناى فراوان شده است:
1. معرفى قرآن و صفات و آثار آن؛
2. دستور به يادگيرى و تدبر و تفكر و تفقه در قرآن؛
3. ذكر كلمات و عبارات يا بعضى از آيات قرآن همراه با تفسير و تبيين آن؛
4. از آن‏جا كه امام(ع) ترجمان و مفسر و مبين قرآن است، اساس و مبناى معارف نهج البلاغه، قرآن است.(57)
تعلموا القرآن: درباره لزوم فراگيرى قرآن در سخنان معصومان(ع) تأكيد فراوانى شده‏است:
امام صادق(ع) مى‏فرمايند:
يَنْبَغِي لِلْمؤمِن أن لايموتَ حتى يَتَعَلَّمَ القرآنَ أوْ يَكونَ في تَعْليمِه؛(58)
براى مؤمن شايسته و سزاوار است كه نميرد، مگر اين‏كه قرآن را ياد گيرد يا در حال فراگيرى آن باشد.
فإنّه أحسن الحديث: توصيف قرآن به أحسن الحديث، برگرفته از خود قرآن است كه فرمود:
اللَّهُ نَزَّلَ أحْسَنَ الْحَديثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِى تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُود الَّذِين يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إلى ذِكْرِ اللَّهِ، ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِى بِه مَنْ يَشاءُ وَمَنْ يُضْلِلِ‏اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ؛(59)
خدا بهترين سخن (قرآن) را نازل كرده كه مطالبش به هم مربوط و به يكديگر منعطف است؛ ازتلاوت آن، خداترسان را لرزه بر اندام افتد و به آيات رحمتْ باز آرام و سكونت بخشد و دل‏هايشان را به ذكر خدا مشغول سازد؛ اين هدايت خداست كه هر كه را بخواهد به آن رهبرى‏فرمايد و هركس را خدا گمراه كند، هيچ هدايت كننده‏اى نخواهد يافت.
مجمع البحرين در معناى حديث مى‏گويد:
ما يرادِف الكلامَ وسُمّيَ به لتجدّده وحدوثه شيئاً فشيئاً؛
حديث، مرادف كلام است و به آ ن حديث گفته شده، به خاطر اين‏كه به تدريج تجدد و حدوث پيدا مى‏كند.
راغب در معناى حديث مى‏گويد:
كلُّ كلامٍ يَبْلُغ الانسانَ من جهة السمعِ أو الوحي في يَقْظَتِه أو مَنامِه يقال له الحديثُ ؛
به هر سخنى كه انسان مى‏شنود يا از طريق وحى در بيدارى يا خواب به او مى‏رسد، حديث گفته مى‏شود.
طبرسى در معناى «أحْسَن الحديثِ» مى‏گويد:
يعني القرآن سمّاه اللَّه حديثاً لأنه كلام اللَّه والكلام سُمِّي حديثاً كما يُسَمّى كلامُ النبيِّ(ص)حديثاً ولأنّه حديثُ التنزيلِ بعد ما تَقَدَّمه من الكُتُب المنزَلة على الأنبياء وهو أحسنُ الحديث لِفَرط فَصاحته ولإعجازه واشتماله على جميعِ ما يحتاج المكلفُ إليه من التنبيه على أدلِة التوحيدِ والعدل وبيانُ أحكام الشرعِ وغير ذلك من المواعظ وقِصَص الأنبياء والتَّرغيب والتَّرهيب؛(60)
أحسن الحديث؛ يعنى قرآن؛ خدا قرآن را حديث ناميده، زيرا: (اولاً) قرآن سخن خداست و سخن را حديث مى‏گويند، همان طورى كه سخن پيغمبر(ص) را حديث مى‏گويند؛ و (ثانياً) قرآن تنزيل جديدى است پس از كتابهايى كه بر پيامبران قبلى نازل شده و بهترين سخنان است، به خاطر اين‏كه در نهايت فصاحت و اعجاز است و به خاطر اين‏كه تمام چيزهايى كه بشر به آن نيازمند است در بردارد كه عبارت است از: آگاهى و توجه دادن به ادله و براهين توحيد و يگانگى خدا و عدل (صفات خدا) و بيان دستورهاى شرع و غير از اينها مثل نصايح و پندها و سرگذشت پيامبران سلف و ترغيب مردم به طاعت و بيم دادن آنها از عصيان.
تفقهوا فيه: تلاوت قرآن زمانى اثر لازم را خواهد داشت كه همراه با تدبر و تفكر و فهميدن معانى آن باشد.
اميرالمؤمنين، على(ع) در اوصاف متقين مى‏فرمايند:
أمّا الَّليلَ فَصافُّونَ أقْدامَهُمْ تالِينَ لِأجْزاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَها تَرْتِيلاً يُحَزِّنُونَ بِهِ أنْفُسَهُم وَيَسْتَثيِرُون به دَواءَ دائِهم. فَإذا مَرُّوا بآيةٍ فيها تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إلَيْها طَمَعاً وتَطلَّعَتْ نُفوسُهُم إلَيها شَوْقاً وَظَنُّوا أنّها نُصْبَ أعْيُنِهِم وَإذا مَرُّوا بآيةٍ فيها تَخْوِيفٌ اَصْغَوا إلَيْهَا مَسامِعَ قُلُوبِهم وَظَنُّوا أنَّ زَفيرَ جَهَنَّمَ وَشَهِيقَها فى أُصُولِ آذانِهم؛(61)
متقين در شب همواره برپا ايستاده‏اند، قرآن را شمرده و با تدبير تلاوت مى‏كنند، با آن جان خويش را محزون مى‏سازند و داروى درد خود را از آن مى‏گيرند. هرگاه به آيه‏اى برسند كه در آن تشويق باشد، با علاقه فراوان به آن روى آورند و روح و جانشان با شوق بسيار در آن خيره شود و آن‏را همواره نصب العين خود مى‏سازند و هرگاه به آيه‏اى برخورد كنند كه در آن بيم باشد، گوش دل خويشتن را براى شنيدن آن باز مى‏كنند و صداى ناله و به هم خوردن زبانه‏هاى آتش با آن وضع مهيبش، در درون گوششان طنين‏انداز است.
فانّه ربيع القلوب‏(62) اين جمله به منزله علت است براى دو دستور قبلى تعلموا وتفقهوا. اگر انسان بخواهد دلش حيات تازه پيدا كند و از افسردگى و پژمردگى بيرون آيد، بايد به قرآن مراجعه نمايد و آن‏را با تدبر و فهم تلاوت كند.
در همين خطبه بعد از اين عبارت مى‏فرمايند:
وَاسْتَشْفُوا بِنورِه فَإنَّه شِفاءُ الصُّدوُر؛(63)
از نور آن شفا جوييد كه شفاى دل‏هاست.
هم‏نشينى با دانشمندان
قال(ع): وَأكْثِرْ مُدارَسَةَ الْعُلَماءِ وَمُناقَشَةَ الْحُكَماءِ في تَثْبِيتِ ماصَلَحَ عَلَيْهِ أمْرُ بِلادِكَ وَإقامَةِ مااسْتَقامَ بِهِ الناسُ قَبْلَكَ؛(64)
با دانشمندان، زياد به گفتگو بنشين و با حكما و انديشمندان، بسيار به بحث بپرداز درباره‏امورى كه به وسيله آن وضع كشورت اصلاح مى‏شود و درباره آنچه موجب قوام كار مردم پيش از تو بوده.
فراگيرى دانش و مجالست با علما براى تمام گروه‏ها و اقشار مردم لازم است، گرچه در اين جا مخاطب امام(ع) يكى از زمامداران است به نام مالك بن حارث اشترنخعى كه از طرف حضرت، سرپرستى مردم و اداره امور كشور مصر را به عهده گرفته‏است.
يكى از راه‏هاى يادگيرى دانش، مجالست و همنشينى با دانشمندان است كه علاوه بر يادگيرى، آثار عملى ديگرى نيز دارد:
قال اميرالمؤمنين(ع): مَنْ جالَسَ الْعُلَماءَ وَقَّرَ وَ مَنْ خالَطَ الأنْذالَ حقر؛(65)
كسى كه با علما همنشين باشد، عظمت و وقار مى‏يابد و كسى كه با فرومايگان همنشين گردد، پست و كوچك مى‏شود.
مجمع البحرين مى‏گويد:
الوقار كسحاب الحلم والرزانة والسكينة والسكون والتوقير: التعظيم والأنذال جمع نذلة؛ وقار بروزن سحاب به معناى بردبارى و متانت و سنگينى و آرامش است و توقير به معناى بزرگداشت و احترام است. أنذال جمع نذلة به معناى فرومايه و پست است.
لقمان در نصيحت و پند و اندرز به فرزندش مى‏گويد:
يابُنَىَّ صاحِب الْعُلَماءَ وَجالِسْهُم وَزُرْهُم فى بيوتِهم لَعَلَّك إنْ تُشْبِهْهم فَتَكُون منهم؛(66)
پسرم! با علما مصاحب و همنشين باش و به منزل آنها براى ديدار آنها برو، شايد با اين آمد و شد و همنشينى، تو از آنها شوى.
عالمى كه مجالست او و يادگيرى از او و حتى نگاه كردن به او عبادت است‏(67) كدام عالم است؟
پاسخ به اين سؤال با توجه به اين دو روايت، به خوبى روشن مى‏گردد:
قال رسول اللَّه(ص): قالَت الْحَوارِيُّون لِعيسى‏ يا رُوحَ اللَّهِ مَنْ نُجالِسُ؟ قالَ مَنْ يُذَكِّرُكم اللّهَ رُؤْيَتُهُ وَيَزِيدُ في عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ وَيُرَغِّبُكم في الآخرةِ عَمَلُه؛(68)
حواريون از حضرت عيسى(ع) پرسيدند: چه كسى را براى همنشينى برگزينيم؟ پاسخ داد: كسى كه ديدارش شما را ياد خدا اندازد و سخنش دانش شما را زياد و كردارش شما را به آخرت تشويق نمايد.
امام هفتم، موسى بن جعفر(ع) فرمودند:
لا تُجالِسُوا عِنْدَ كُلِّ عالِمٍ إلّا عالِمٌ يَدْعُوكُم مِنَ الِخَمْسِ إلى الخمسِ: مِن الشَّكِّ إلى الْيَقِين، وَمِن الْكِبْر إلى التَّواضُعِ، وَمِن الرِّيا إلى الْإخلاصِ وَمِن الْعَداوَة إلى النَّصِيحَةِ، وَمِن الرَّغْبَة إلى الزُّهدِ؛(69)
با هر عالمى همنشين و هم مجلس نشويد، بلكه تنها با عالمى همنشين باشيد كه از پنج چيز شما را به پنج چيز دعوت كند: شما را از شك به يقين، و از كبر به تواضع و فروتنى، و از ريا به اخلاص، و از دشمنى به خير خواهى، و از دنياپرستى به زهد.
خجالت نكشيدن در كسب دانش
قال(ع): وَلايَسْتَحِيَنَّ أحَدٌ إذا لَمْ يَعْلَمِ الشي‏ء أنْ يَتَعَلَّمَهُ؛(70)
اگر چيزى را نمى‏دانيد، از فرا گرفتن آن خجالت نكشيد.
از پيامبر اكرم(ص) روايت شده كه فرمودند:
مَنْ لَمْ يَصْبِرْ عَلى ذُلِّ التَّعَلُّمِ ساعَةً بَقِيَ‏فى ذُلِّ الْجَهْلِ أبداً؛(71)
كسى كه براى يادگيرى و آموختن دانش ساعتى، كوچكى و ذلت را تحمل نكند، تا ابد در ذلت و خوارى جهل و نادانى باقى مى‏ماند.
امام صادق(ع) فرمودند:
مَنْ رَقَّ وَجْهُه رَقَّ عِلْمُه؛(72)
كسى كه از پرسيدن و يادگيرى دانش خجالت بكشد، علمش اندك خواهد بود.
مجلسى(ره) در شرح اين روايت مى‏گويد:
المراد برِقَّةِ الوجه الاسْتِحْياء عن السؤال وطلبِ العلم وهو مذْمومٌ فإنَّه لا حياءَ في طلبِ العلم ولا في إظهار الحقِّ وإنّما الحياءُ عن الأمرِ القبيحِ قال اللَّه تعالى:وَ اللَّهُ لا يَسْتَحْيِى مِنَ الحقِ‏(73) وَ رِقَّةُ العلم كنايةٌ عن قلَّتِه؛(74)
مقصود از «رقة الوجه» خجالت كشيدن از پرسش و به دست آوردن دانش است و اين چيز ناپسندى است، زيرا در به دست آوردن دانش و اظهار حق، خجالت كشيدن بى‏جاست و خجالت كشيدن فقط در كار زشت جا دارد. خداى تعالى مى‏فرمايد: خدا از اظهار حق خجالت نمى‏كشد. و «رقة العلم» كنايه از كمى دانش است.
گنجايش پيمانه علم
قال(ع):كُلُّ وِعاءٍ يَضِيقُ بِما جُعِلَ فِيهِ إلّا وِعاءَ الْعلْمِ فَإنَّهُ يَتَّسِعُ بِهِ؛(75)
هر ظرفى با ريختن چيزى در آن از گنجايش و فراگيرى‏اش كم مى‏شود مگر پيمانه علم كه هر چه در آن از دانش قرار داده شود وسعت و فراگيرى‏اش افزون مى‏گردد.
ظرف‏ها و پيمانه‏هاى مادى و محسوس چون ظرفيت و گنجايش محدودى دارند،اگر چيزى در آنها قرار داده شود، به‏تدريج از ظرفيت آنها كاسته مى‏گردد، و اين مطلبى است ضرورى و غيرقابل انكار.
اما ظرف علم و ادراك كه نفس است و قوه دراكه نظر به اين‏كه اولاً مجرد است نه مادى، و ثانياً هر ادراكى زمينه ساز ادراك ديگرى است، با افزايش ادراكاتْ گنجايش و ظرفيت بيشترى پيدا مى‏كند و با پذيرش هر دانشى آمادگى پذيرش دانش‏هاى ديگرى را پيدا مى‏كند.(76)
اين كلام نورانى اميرالمؤمنين(ع) مؤيدى است براى براهينى كه تجرد نفس و تجرد ادراك را اثبات مى‏كند.(77)
سير نشدن از كسب دانش
قال(ع): مَنْهُومانِ لايَشْبَعانِ طالِبُ عِلْم وَطالِبُ دُنْيا؛(78)
دو آزمندند كه هرگز سير نمى‏شوند: خواهان دانش و خواهان دنيا.
از امام صادق(ع) نيز روايت شده:
مَنْهُومان لا يَشْبَعانِ مَنْهُومُ عِلْمٍ وَمَنْهُومُ مالٍ؛(79)
علامه مجلسى(ره) در شرح اين روايت مى‏گويد:
قال الجوهري: النَّهَمَةُ بُلُوغُ الْهِمَّةِ في الشَّىْ‏ء. وقد نَهِمَ بكذا فهو مَنْهومٌ أى مُولِعٌ بِهِ وفي الحديث مَنْهوُمان لايَشْبَعان مَنْهومٌ بالمال ومَنْهومٌ بالعلم.
پيامبر اكرم(ص) مى‏فرمايند:
مَنْهُومان لايَشْبَعانِ طالبُ علم وطالبُ دنيا، أما طالبُ الْعِلْم فَيَزْدادُ ر ِضَى الرَّحْمن وَأما طالبُ الدُّنيا فَيَتمادى في الطُّغْيانِ؛(80)
دو آزمندند كه هرگز سير نمى‏شوند: خواهان دانش و خواهان دنيا؛ اما خواهان دانش رضايت خدا را مى‏افزايد و اما خواهان دنيا در گمراهى و سركشى پيش مى‏رود.
مجمع البحرين ذيل اين حديث مى‏گويد:
المَنهومُ في الأصل هو الذي لايشبع من الطعام من النَهَمَة بالتحريك وهي إفراطُ الشهوةِ في‏الطعام؛
«منهوم» در اصل كسى است كه از غذا سير نمى‏شود؛ از «نَهَمَة» گرفته شده، به معناى ميل زياد به خوردن غذا.
چرا طالب علم سير نمى‏شود؟
سير نشدن طالب علم به اين علت است كه علم در حد خاصى محدود نمى‏گردد.
قرآن كريم مى‏فرمايد:
وَفَوْقَ كُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٌ.(81)
همچنين در شرح حكمت 205 گذشت كه قوه مدركه و ادراك از مجردات است و هر ادراكى زمينه ساز ادراك ديگرى است.
چرا طالب دنيا سير نمى‏شود؟
قرآن كريم مى‏فرمايد:
خُلِقَ الإنْسانُ هَلُوعاً؛(82)
انسان مخلوقى است طبعاً سخت حريص و بى‏صبر.
همچنين مى‏فرمايد:
وإنَّه لِحُبِّ الْخَيْر لَشَدِيدٌ؛(83)
انسان بر حب مالْ سخت فريفته و بخيل است.
پيغمبر اكرم(ص) مى‏فرمايند:
يَشِيبُ ابْنُ آدَمَ وَتَشُبُّ فيه خَصْلَتانِ الْحرْصُ وَالْأمَلُ؛(84)
انسان پير مى‏شود، در حالى كه دو صفت در او جوان مى‏شود: حرص و آرزو.
همچنين مى‏فرمايند:
لَوْ كانَ لِابْنِ آدَمَ وادِيانِ مِنْ ذَهَبٍ لَابْتَغى‏ مِن وَرائِهِما ثالثاً وَ لا يَمْلَأُ جَوْفُ ابنِ آدَمَ إلّا التُّراب وَيَتوُبُ اللّهُ على مَن تابَ؛(85)
اگر انسان دو صحرا پر از طلا داشته باشد، صحراى سومى را طلب مى‏كند و درون انسان را غير از خاك چيز ديگرى پر نمى‏كند و هركس توبه كند خدا او را مى‏پذيرد.
امام صادق(ع) مى‏فرمايند:
إنَّ فِيما نُزِّلَ بِه الْوَحْىُ مِن السَّماءِ لَوْ أنَّ لِابْنِ آدَم وادِيَيْن يَسِيلانِ ذهباً وَفِضَّةً لَابْتَغى لَهُما ثالثاً يابنَ آدَمَ إنَّما بَطْنُكَ بَحْرٌ مِن الْبُحُور وَوادٍ من الْأوْدِيَةِ لا يَمْلَأهُ شَىْ‏ءٌ إلّا التُّراب؛(86)
در آنچه به وسيله آن وحى از آسمان نازل شد چنين آمده: اگر انسان دو صحرا پر از طلا و نقره داشته باشد، سومى آنها را طلب مى‏كند؛ اى انسان! شكم تو دريايى است از درياها و صحرايى است از صحراها كه به جز خاك چيزى آن را پر نمى‏كند.
3. نكوهش جهل و نادانى

سكوت دانشمندان
وفيها حال الناس قبل البعثة قال(ع): ... بِأرْضٍ عالِمُها مُلْجَمٌ وَجاهِلُها مُكْرَمٌ؛(87)
در بيان حال مردم در زمان جاهليت قبل از بعثت: ... در سرزمينى كه دانشمندانش به حكم اجبار لب فرو بسته و جاهلش گرامى داشته مى‏شود.
يكى از مهم‏ترين عوامل ركود و عقب ماندگى جوامع بشرى، اين است كه دانشمندان جامعه نمى‏توانند اظهار نظر كنند و صداى خود را به توده مردم برسانند، در حالى كه از طرف مقابل، نادانان با در دست داشتن اهرم‏هاى قدرت و امكانات گوناگون تبليغى، حرف باطل خود را به خورد مردم داده و گوش آنها را از اباطيل خود پر مى‏كنند. در چنين جامعه‏اى دانشمندانْ دربند و جهالْ آزاد و رهايند.
مهر فروزنده چو پنهان شود
شب پره بازيگر ميدان شود
شاعر عرب مى‏گويد:
سُبحانَ مَن وضعَ الأشياءَ مَوْضعَها
وَ فَرَّقَ العِزَّ و الإذلالَ تَفْرِيقاً
كمْ عاقلٍ عاقلٍ أعْيَتْ مذاهبُه
و جاهلٍ جاهلٍ تَلقاهُ مَرْزُوقاً
هذا الذي تركَ الأوهامَ حائرةً
وجعلَ العالمَ النِحْريرَ زِنْدِيقاً
پاك و منزه است خدايى كه هر چيزى را در جاى خود قرار داد و عزت و ذلت را به خوبى از هم جدا كرد.
چه بسيار عاقلى را مى‏بينى كه زندگى بر او سخت و دشوار گرديده و جاهلى را كه با آسايش و فراخى زندگى مى‏كند.
اين همان چيزى است كه اوهام را سرگردان و عالم نحرير را زنديق كرده است.
علت عمده سكوت دانشمندان و هياهوى جهال و سردمداران باطل، اين است كه اهل باطل با تزوير ونيرنگْ باطل‏ها را لباس حق مى‏پوشانند؛ اين جاست كه دانشمندان و آگاهان به مسائل، از اظهار حق و ابطال باطل ناتوان گشته و نادانان به سرعت به سوى باطل گرايش پيدا مى‏كنند.
اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايند:
فَلَوْ أنَّ الْباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتادِينَ وَلَوْ أنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْباطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ ألْسُنُ الْمُعاندينَ وَلكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هذا ضِغْثٌ وَ مِن هذا ضِغْثٌ فَيُمْزَجانِ فَهُنالكَ يَسْتولِي الشَّيْطانُ عَلى أولِيائِه وَيَنْجُو الَّذيِنَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِن اللَّه الْحُسنى‏؛(88)
اگر باطل كاملاً از حق جدا مى‏گرديد، بر آنان كه پى‏جوى حقيقتند پوشيده نمى‏ماند و چنانچه حق از باطل خالص مى‏شد، زبان معاندان از آن قطع مى‏گرديد، ولى قسمتى از حق و قسمتى از باطل گرفته مى‏شود سپس بايكديگر آميخته مى‏گردد. اين‏جاست كه شيطان بر دوستان خود چيره مى‏شود و تنها آنان كه مورد حمايت خدا بوده‏اند نجات مى‏يابند.
امام(ع) خطاب به معاويه - عليه الهاوية - مى‏نويسند:
فَماذا بَعْدَ الْحَقِّ إلّا الضَّلالُ الْمُبينُ وَبَعْدَ الْبَيانِ إلّا اللَّبْسُ فَاحْذَر الشُّبْهَةَ وَاشْتِمالها عَلى لُبْسَتِها فَإنَّ الْفِتْنَةَ طالَمَا أغْدَفَتْ جَلابِيبَها وَأغْشَت الْأبْصارَ ظُلْمَتُها؛(89)
آيا بعد از روشن شدن راه حق جز گمراهى آشكار چيزى هست؟ و آيا بعد از بيان واضح جز مغلطه و اشتباه كارى تصور مى‏گردد؟ از اشتباه اندازى‏ها و غلطكارى‏ها بپرهيز، زيرا از دير زمان، فتنه، پرده‏هاى سياه خود را گسترده و با تاريكى خود ديده‏هايى را نابينا كرده است.
عالم‏نمايان
قال(ع): وَآخَرُ قَدْتُسَمّى‏ عالِماً وَلَيْسَ بِهِ فَاقْتَبَسَ جَهائلَ مِنْ جُهّالٍ وَأضالِيلَ مِنْ ضُلّالٍ وَ نَصَبَ للِنّاسِ أشْراكاً مِنْ حَبائِلِ غُرورٍ وَقَوْلِ زُورٍ قَدْ حَمَلَ الْكِتابَ عَلى‏ آرائهِ وَعَطَفَ الْحَقَّ عَلى‏ُّ أهْوائِهِ يُؤْمِنُ النّاسَ مِنَ الْعَظائِمِ وَيُهَوِّنُ كَبِيرَ الْجَرائِمِ. يَقُولُ: أقِفُ عِنْدَ الشُّبُهاتِ وَفِيها وَقَعَ؛ وَيَقُولُ: أعْتَزِلُ البِدَعَ وَبَيْنَها اضْطَجَعَ. فَالصُّورَةُ صُورَةُ انسانٍ والْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوَانٍ لا يَعْرِفُ بابَ الْهُدى‏ فَيَتَّبِعَهُ ولابابَ الْعَمى‏ فَيَصُدَّ عَنْهُ وَذلِكَ مَيِّتُ اْلأحياءِ؛(90)
و ديگرى كه عالم ناميده مى‏شود، در صورتى كه عالم نيست، يك سلسله نادانى‏ها را از جمعى نادان فرا گرفته و مطالبى گمراه كننده از گمراهان آموخته، دام‏هايى از طناب‏هاى غرور و گفته‏هاى دروغين برسر راه مردم افكنده، قرآن را بر ميل و خواسته‏هاى خود تطبيق مى‏دهد و حق را به هوس‏هاى خود تفسير مى‏كند، مردم را از گناهان بزرگ ايمنى مى‏بخشد و جرايم بزرگ را در نظرها سبك جلوه مى‏دهد. مى‏گويد: از ارتكاب شبهات اجتناب مى‏كنم، در حالى كه در آنها غوطه‏ور است. مى‏گويد: از بدعت‏ها كناره گرفته‏ام ولى در آنها غلْط مى‏زند. چهره او چهره انسان است و قلبش قلب حيوان؛ راه هدايت را نمى‏شناسد كه از آن طريق برود و راه خطا و انحراف را تشخيص نمى‏دهد تا آن‏را مسدود كند و او مرده‏اى است در ميان زندگان.
در اين بخش از خطبه، امام(ع) به توصيف و شرح حال عالم نمايان جاهل پرداخته و پرده از چهره كريه آنها برمى‏دارند:
1. عوام فريبى: در بين مردم تظاهر به علم و دانش نموده تا جايى كه نزد مردم دانشمند شمرده مى‏شوند آنها با دام‏هاى مكر و نيرنگ مردم را به خود جلب مى‏نمايند.
2. جهل و نادانى: آنها از علم و دانش بهره‏اى نبرده‏اند؛ بلكه اندوخته‏هايشان عبارت است از مطالب گمراه كننده‏اى كه از گمراهان فرا گرفته‏اند. آنها به‏علت جهل و نادانى بيش از حد، مواضع شبهه را نمى‏شناسند، لذا مرتكب شبهات شده، در حالى كه خيال‏مى‏كنند از شبهه اجتناب نموده‏اند. همچنين در بدعت‏ها فرورفته و غوطه‏ورند، در حالى‏كه به خيال خود از بدعت‏ها بركنارند.
3. هوا پرستى: آنها قرآن و تعاليم دين را تحريف نموده و بر طبق هوا و هوس خود تطبيق نموده و به ميل خود تفسير مى‏كنند.
خود خواهى و هواپرستى عالم نمايان كه هميشه در خدمت ستمكاران و حكام جور بوده‏اند، كار را به جايى رساند كه هنوز پيكر مطهر پيامبر اكرم(ص) از روى زمين برداشته نشده و هنوز آواى ملكوتى حضرتش در گوش‏ها طنين‏انداز بود (مَنْ كُنْتُ مَوْلاه فَهذا عليُّ مولاه)(91) (إنِّي تاركٌ فِيكم الثَّقَلَيْن كِتابَ اللَّهِ وَعِتْرتي)(92)، كه جامعه اسلامى هدف تيرهاى زهرآگين شبهات سامرى‏هاى دوران قرار گرفت و مصداق كريمه وَما مُحَمَّدٌ إلّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أفَإنْ ماتَ أو قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ على أعْقابِكم وَمَن يَنْقَلب عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ‏يَضُرَّ اللَّهَ شيئاً وَسَيَجْزِى اللَّهُ الشاكِرين‏(93) گرديد.
4. انحطاط و سقوط از انسانيت: گرچه آنان در ظاهر به شكل انسان هستند، ولى در باطن حيوانند. مردگان حقيقى‏اند كه در شكل زندگانند.
قرآن كريم درباره اين افراد مى‏فرمايد:
وَلَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كثيراً مِن الْجِنِّ وَالْإنسِ لَهُم قُلُوبٌ لايَفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ أعْيُنٌ لايُبْصِرون بها وَلَهم آذانٌ لايَسْمَعون بها اولئك كَالْأنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ اُولئك هم الْغافلون؛(94)
و محققاً بسيارى از جن و انس را براى جهنم واگذارديم، چه آن‏كه آنها را دلهايى است بى‏ادراك و معرفت و ديده‏هايى بى‏نور بصيرت و گوش‏هايى ناشنواى حقيقت. آنها مانند چهار پايانند، بلكه بسى گمراه‏ترند (زيرا قوه ادراك مصلحت و مفسده را داشتند و باز عمل نكردند) آنها مردمى غافلند.
در آيه ديگر مى‏فرمايد:
أمْ تَحْسَبُ أنَّ أكثَرَهُم يَسْمَعُون أو يَعْقِلُون إنْ هُمْ إلّا كَالْأنْعامِ بَلْ هُمْ أضَلُّ سبيلاً؛(95)
يا پندارى كه اكثر اين كافران حرفى مى‏شنوند يا فكر و تعقلى دارند؟ اينان در بى‏عقلى بس مانند چهارپايانند بلكه نادان و گمراه‏تر.
شاعر شيرين سخن شيراز مى‏گويد:
صورت زيباى ظاهر هيچ نيست
اى برادر سيرت زيبا بيار
ديو در مردم نياميزد مترس
بل بترس از مردمان ديوسار(96)
از كسانى كه با اين اوصاف چهارگانه رهبرى فكرى جامعه بشرى را به عهده مى‏گيرند، جز تباهى و فساد نتيجه‏اى مورد انتظار نخواهد بود.
عالم نمايان جاهل ديو سيرتْ در مقام موعظه و هدايت مردم، آنان را از گناهان بزرگ ايمنى بخشيده و گناهان بزرگ را در نظر مردمْ سبك جلوه مى‏دهند.
قرآن كريم مى‏فرمايد:
أفأمِنوا مَكْرَ اللَّهِ فَلا يَأمَنُ مَكْرَ اللَّه إلّا الْقَومُ الخاسِرُون؛(97)
آيا از مكر خدا غافل و ايمن شده‏اند؟ از مكر خدا غافل نشوند، مگر مردم زيانكار.
امير مؤمنان على(ع) مى‏فرمايند:
الْفَقِيهُ كُلُّ الْفَقِيهِ مَنْ لَمْ يُقَنِّط النّاسَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّه وَلَمْ يُؤيسْهُم من رَوْحِ اللَّهِ وَ لَمْ يُؤَمِنْهُمْ مِنْ مَكْرِ اللَّه؛(98)
دانشمند آگاه به دين، كسى است كه مردم را از رحمت الهى نوميد نكند و از لطف و محبت او مأيوس نگرداند و از مجازات‏هاى غافلگيرانه او ايمن ننمايد.

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
سه شنبه ۹ شهر ۱۳۸۹ ۱۶:۴۰ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #3
RE: تعلیم و تربیت در نهج البلاغه
تاريكى جهل و نادانى
قال(ع): لَمْ يَسْتَضِيئُوا بَأضْواءِ الْحِكْمَةِ وَلَمْ يَقْدَحُوا بِزُنادِ الْعُلوُمِ الثاقِبَةِ فَهُمْ فِي ذلِكَ كَالْأنْعامِ السائِمَةِ وَالْصُّخُورِ الْقاسِيَةِ؛(99)
با فروغ حكمت، عقل و خرد خويش را روشن نساخته و با آتش افروز دانش‏هاى روشنگر، فكر خود را شعله‏ور ننموده، آنها در اين كار همچون چهارپايان صحرايى و سنگ‏هاى سخت و نفوذ ناپذيرند.
امام(ع) در اين كلام، جهال و نادان‏هايى كه از فرامين و توصيه‏هاى معلمان و مربيان الهى سرپيچى نموده و از دانش آنها بى‏بهره‏اند را به دو چيز تشبيه نموده‏اند:
1. انعام سائمه؛
2. صخور قاسيه؛
شبيه انعام سائمه‏اند، زيرا همانند چهارپايان چرنده‏اى هستند كه در شهوت بطن و فرج غوطه‏ور و هيچ قانون و رادع و مانعى براى خود قايل نيستند.
خداى تعالى در مورد اين افراد مى‏فرمايد:
وَالَّذيِنَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَيأكُلونَ كَما تأْكُلُ الْأنْعامُ وَالنّارُ مَثْوىً لَهُم؛(100)
و آنان كه كافر شدند و همانند چهارپايان به تمتع و شهوترانى و شكم‏پرستى پرداختند، عاقبتْ منزل آنها دوزخ خواهد بود.
در جاى ديگر، چنين افرادى را از چهارپايان گمراه‏تر مى‏خواند:
اوُلئك كَالْأنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ اوُلئك هُمُ الْغافِلوُن‏(101)
اما وجه شباهت اين كور دلان غافل به صخور قاسيه، يعنى سنگ‏هاى نفوذ ناپذير:
اين گروه از مردم از هدايت‏هاى الهى و تعاليم مربيان دينى اثر نمى‏پذيرند و نور هدايت در قلب آنها وارد نمى‏شود، زيرا گرفتار بيمارى مهلك و خطرناك قساوت قلب هستند.
قرآن كريم در اين‏باره مى‏فرمايد:
ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِك فَهِىَ كَالحِجارَةِ أوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَإنَّ مِن الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنهُ الأنهارُ وإنَّ مِنها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنهُ الْماءُ وإنَّ مِنها لَما يَهْبِطُ مِن خَشْيَةِ اللَّهِ وَمَا اللَّهِ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُون؛(102)
[خطاب به بنى اسرائيل مى‏فرمايد:]
پس با اين همه سخت دل گشتيد كه دل‏هاتان چون سنگ يا سخت‏تر از سنگ شد، چه آن‏كه برخى از سنگ‏هاست كه نهرهاى آب از آن بجوشد و برخى از سنگ‏ها شكافد و هم آب از آن بيرون آيد و پاره‏اى ديگر از ترس خدا فرود آيد. و اى سنگدلان! بترسيد، كه خدا غافل از كردار شما نيست.
در مذمت قساوت قلب و سنگدلى از معصومان: رواياتى رسيده است:
عن النبيّ(ص): إنّ أبْعَدَ الناسِ مِن اللَّهِ الْقاسي الْقَلْب؛(103)
دورترين مردم از رحمت الهى، شخص سنگدل است.
اميرمؤمنان، على(ع) مى‏فرمايند:
مِنْ أعْظَمِ الشِّقاوَةِ الْقِساوَةُ؛(104)
بزرگ‏ترين شقاوت‏ها سنگدلى است.
امام باقر(ع) مى‏فرمايند:
ما ضُرِبَ عَبْدٌ بِعقوبةٍ أعْظَمُ مِن قَسْوَةِ الْقَلْبِ؛(105)
بنده به عقوبتى بزرگ‏تر از سنگدلى مبتلا نشده است.
سستى در فراگيرى علوم دينى
قال(ع): وَلاتَكُونُوا كَجُفاةِ الْجاهِليَّةِ لا فِي الدِّينِ يَتَفَقَّهُونَ وَلا عَنِ اللَّهِ يَعْقِلُونَ كَقَيْضِ بَيْضٍ فِي أداحٍ يَكوُنُ كَسْرها وِزْراً وَ يُخْرِجُ حِضانُها شَرّاً؛(106)
مانند ستم پيشگان دوران جاهليت نباشيد كه نه در پى آگاهى دينى بودند و نه در شناسائى خدا انديشه مى‏كردند، مثل تخم افعى در لانه پرندگان كه شكستن آن گناه است، زيرا گمان مى‏رود تخم پرنده باشد، اما جوجه آن شر و زيانبار است، يعنى ظاهر شما به حكم محيط اسلامى ايمان است، ولى در باطنْ صفات جاهليت را داريد.
لا في الدين يتفقهون: يكى از اوصاف ستم‏پيشگان جاهل و نادان، عدم تفقه در دين است، يعنى در پى به دست آوردن آگاهى‏هاى دينى و دستورها و قوانين شريعت نيستند و با لاابالى‏گرى و بى‏بندوبارى زمان جاهليت خو گرفته‏اند.
اين عبارت گرچه در لسان ردع و نهى است، لكن در معنا حث و تحريك است به تفقه در دين و شناخت شريعت.
قرآن درباره لزوم تفقه و شناخت دين مى‏فرمايد:
وَما كانَ الْمُؤمِنونَ لِيَنفِرُوا كافَّةً فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ منهم طائِفَةٌ لِيتَفَقَّهُوا فى‏الدِّينِ ولِيُنْذِروا قَوْمَهُم إذا رَجَعوا إلَيْهم لَعَلَّهم يَحْذَرون؛(107)
و لازم نيست همه به سوى جهاد كوچ كنند، بلكه بايد از هر فرقه‏اى عده‏اى براى آموختن دستورهاى شرع و تحصيل آگاهى‏هاى دينى نزد پيامبر(ص) بروند و پس از بازگشت به محل خود، مردم را نسبت به مسائل دين آگاه سازند، شايد كه تبليغ دين و بيان احكام در آنها مؤثر افتد و آنها را خدا ترس نمايد.
تفقه در دين، يعنى به دست آوردن نظر شرع در تمام پديده‏هاى زندگى شخصى و اجتماعى، و فقه به معناى عام و فراگيرش اصول و فروع را شامل مى‏گردد. در كتب روايى بر لزوم تفقه در دين تأكيد فراوان شده است.(108)
ولا عَن اللَّه يَعْقِلُون: يكى ديگر از ويژگى‏هاى ستم پيشگان دوران جاهليت، اين است كه شعور خداشناسى ندارند و در آيات و نشانه‏هاى خداوند تفكر و تدبر نمى‏كنند.
قرآن كريم، به ويژه در سوره روم، در مواضع متعدد دعوت به تفكر و تدبر در آيات الهى نموده است و با جملاتى از قبيل:
إنَّ فى ذلك لآياتٍ لَقومٍ يَتَفَكَّرُون؛(109) إنَّ فى ذلك لآياتٍ لقوم يَسْمَعُون؛(110) إنَّ فى ذلك لآياتٍ للعالِمين؛(111) و إنَّ فى ذلك لآياتٍ لقومٍ يَعْقِلوُن؛(112) بر ضرورت خداشناسى تأكيد نموده‏است.
تعقل در خداوند به معناى تفكر در آيات و نشانه‏هاى الهى است، نه تفكر در ذات خداى تعالى، زيرا از تفكر در ذات خداى تعالى در شرع نهى اكيد شده است و به جز سرگردانى و گمراهى و پريشانى نتيجه‏اى ندارد.(113)
كقَيْضِ بَيْضٍ في أداحٍ يكون كَسْرها وِزراً وَيُخْرِجُ حضانُها شَرّاً.
كسى كه فهم و آگاهى دينى و شعور خداشناسى ندارد، همانند تخم افعى است كه به‏علت اين‏كه در لانه پرندگان است محترم است، يعنى به ظاهر جزء امت اسلامى به‏شمار مى‏رود و مال و جانش محترم است، در حالى‏كه در باطن شر و مضر براى دين مى‏باشد.
احتمال ديگر آن است كه كلام امام(ع) مشتمل بر دو نهى جداگانه باشد:
لاتَكونُوا كَجُفاةِ الجاهلية و لاتكونوا كَقَيْضِ بَيْضٍ.
خسارات سنگينى از ناحيه مشركانى كه به ظاهر اسلام را پذيرفته، لكن فهم دينى پيدا نكردند و به شعور خداشناسى دست نيافتند، بر پيكر جامعه اسلامى وارد شده است. تاريخ اسلام پر است از تهاجم‏هاى نظامى و تبليغى اين عناصر بر عليه اولياى الهى كه گاه با كشيدن شمشير و گاهى با جعل حديث و دروغ پردازى و شايعات و وارونه جلوه دادن دين، در عملْ دشمنى خود را آشكار نمودند.
نادان، نامتعادل است
قال(ع): لاتَرى‏ الجاهِلَ إلاَّ مُفْرِطاً اَوْ مُفَرِّطاً؛(114)
هميشه جاهل يا افراطگر يا تفريط كننده است.
اعتدال و ميانه‏روى در شؤون مختلف زندگى، از صفات حميده است كه ناشى از آگاهى و تفكر صحيح مى‏باشد. تندروى و زياده‏روى و در طرف مقابلْ سستى و كندروى از صفات رذيله و ناشى از عدم آگاهى و نداشتن تفكر صحيح است.(115)
ذلت نادانى
قال(ع): إذا أرْذَلَ اللَّهُ عَبْداً حَظَرَ عَلَيْهِ الْعِلْمَ؛(116)
هر گاه خداوند بنده‏اى را به‏خاطر گناهانش پست شمارد، علم و دانش را از او منع مى‏كند.
مجلسى(ره) در توضيح حَظَرَ عليه العِلْم مى‏گويد:
أي لم يُوَفِّقْه لتحصيله؛(117) او را موفق به تحصيل دانش نمى‏كند.
مستفاد از آيات كريمه قرآن، اين است كه خداى تعالى، دل‏هايى را به‏دليل كفر، نفاق، تجاوز و ستمكارى مُهر مى‏زند، به‏طورى كه ديگر از قبول و پذيرش حق محروم مى‏گردند.(118)
سعد از امام باقر(ع) روايت كرده كه فرمودند:
إنَّ الْقُلُوبَ أربعةٌ : قَلبٌ فيه نِفاقٌ وايمانٌ وقَلْبٌ مَنْكُوسٌ وقلبٌ مَطْبُوعٌ وَقَلْبٌ أزْهَرُ أجْرَدُ. فَقُلْتُ مَا الْأزْهَرُ؟ قال: فيه كَهيْئَةِ السِّراجِ فَأمّا الْمَطْبُوعُ فَقَلْبُ الْمُنافِقِ وَأما الْأزْهَرُ فَقَلْبُ المُؤمِن إنْ أعْطاهُ شَكَرَ وإن ابْتَلاهُ صَبَرَ وأما الْمَنْكُوسُ فقلبُ الْمُشْركِ ثُمَّ قَرَأ هذه الآية «أفَمَنْ يَمْشِى مُكِبّاً عَلى وَجْهِه أهْدى أمَّنْ يَمْشِى سَويّاً على صراطٍ مستقيمٍ» فأما الْقَلْبُ الَّذي فيه إيمانٌ و نفاقٌ فهم قومٌ كانوا بالطائف فَإنْ أدْرَكَ أحَدَهُمْ أجَلُهُ نِفاقِه هَلَك وإنْ أدْرَكه على إيمانِه نَجا؛(119)
همانا دل‏ها چهارگونه‏اند: دلى كه در آن نفاق و ايمان است و دلى كه وارونه است و دلى كه مهرخورده و چرك و زنگار روى آن را پوشيده است و دلى كه تابناك و پاكيزه است. عرض كردم: دل تابناك كدام است؟ فرمود: دلى كه چون چراغى در آن است و اما دل مهرخورده، دل منافق است و اما دل وارونه دل مشرك است. سپس اين آيه را خواند: أفَمَنْ يَمشى مُكِبّاً على وَجْهِه أهْدى أمَّنْ يَمْشِى سويّاً على صراطٍ مستقيمٍ.(120) اما آن دلى كه در آن ايمان و نفاق، هر دو هستْ دل مردمى است كه در شهر طايف بودند، پس هر كدام در حال نفاق مرگش مى‏رسيد هلاك بود، و اگر در حال ايمان اجلش مى‏رسيد رستگار بود.
مجلسى(ره) در شرح «قومٌ كانوا بالطائف» مى‏گويد:
وذكرهم على التمثيل والمراد بهم الشاكُّ ومَن يَتَعَبَّدُ اللَّهَ على حَرْفٍ.(121)
________________________________________
1 . نهج‏البلاغه، حكمت 5.
2 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏169. نظير اين روايت را سيد رضى در كلمات قصار، حكمت 365 آورده است: «الفكر مرآة صافية والاعتبار منذر ناصح وكفى أدباً لنفسك تجنبك ماكرهته لغيرك.»
3 . محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج‏1، ص‏32.
4 . در معناى اصطرلاب گفته‏اند:
به يونانى استر ترازو بود
كه در سكه عدل ساز او بود
اگر معنى‏ام باز پرسى زلاب
بود هم به گفتار روم آفتاب
پس آن كو مراد از سطرلاب جست
ترازوى خورشيد باشد درست
5 . ابن ابى الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج‏18، ص‏93.
6 . مريم (19) آيه 5 - 6.
7 . ابن ميثم بحرانى، شرح نهج‏البلاغه، ج‏5، ص‏240.
8 . نهج‏البلاغه، حكمت 94.
9 . بقره (2) آيه 180.
10 . مؤمنون (23) آيه 55 و 56
11 . عاديات (100) آيه 8.
12 . ابن‏ميثم بحرانى، شرح نهج‏البلاغه، ج‏5، ص‏288.
13 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏173.
14 . نهج‏البلاغه، حكمت 96.
15 . آل عمران (3) آيه 68.
16 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏183.
17 . شرح نهج‏البلاغه، ج‏18، ص‏252.
18 . شرح نهج البلاغه، ج‏5، ص‏289.
19 . نهج البلاغه، حكمت 113.
20 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏183.
21 . عبدالواحد بن محمد آمدى، غررالحكم.
22 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏185.
23 . روم (30) آيه 30.
24 . مولوى مى‏گويد:
اين صدا در كوه دل‏ها بانگ چيست
گه پر است از بانگ اين گاهى تهى است
هر كجا هست آن حكيم اوستاد
بانگ او از كوه دل خالى مباد
هست كه كآوا مثنا مى‏كند
هست كه آواز صدتا مى‏كند
25 مرحوم مظفر در توضيح و تبيين اين قوه درونى انسان مى‏گويد: «إن اللَّه تعالى خلق في قلب الإنسان حساً وجعله حجة عليه يدرك به محاسن الأفعال ومقابحها وذلك الحس هو الضمير بمصطلح علم الأخلاق الحديث وقد يسمى بالقلب أو العقل العملي أو العقل المستقيم أو الحس السليم عند قدماء الأخلاق. فهذا الحس في القلب أو الضمير هو صوت اللَّه المدوي في دخيلة نفوسنا يخاطبها به ويحاسبها عليه ونحن نجده كيف يؤنب مرتكب الرذيلة ويقر عين فاعل الفضيلة وهو موجود في قلب كل انسان وجميع الضمائر تتحد في الجواب عند استجوابها عن الأفعال، فهي تشترك جميعاً في التمييز بين الفضيلة والرذيلة وإن اختلفت في قوة هذا التمييز وضعفه كسائر قوى النفس إذ تتفاوت في الأفراد قوة وضعفاً؛
خداى تعالى در درون انسان حسى را خلق كرده و آن‏را حجت بر انسان قرار داده كه به واسطه آن حس درونى، خوبى‏ها و بدى‏هاى كارها را تشخيص مى‏دهد. اين حس در اصطلاح علم اخلاق جديد «ضمير» و نزد قدماى علم اخلاق «قلب» يا «عقل عملى» يا «عقل مستقيم» يا «حس سليم» ناميده مى‏شود. اين حس درونى يا ضمير، نداى طنين‏انداز الهى است كه نفس انسان به واسطه آن صدا مخاطب و مورد محاسبه واقع مى‏گردد. ما در درون خود مى يابيم كه اين حس چگونه مرتكب كار ناپسند را سرزنش و ملامت مى‏كند و كسى را كه كار خوب انجام مى‏دهد، شاد باش گفته تشويق مى‏كند. اين حس در قلب هرانسانى هست و همه وجدان‏ها به پرسش از افعالْ پاسخ هماهنگ و يكنواخت مى‏دهند و همه فضايل‏را از رذايل تميز مى‏دهند، گرچه در اين تشخيص بعضى قوى‏تر و بعضى ضعيف‏ترند، مانند ساير قواى نفس.» (المنطق، ص‏295).
26 . نهج‏البلاغه، حكمت 147.
27 . ر.ك: سيد ابوالقاسم خوئى، معجم رجال الحديث، ج‏14، ص‏128.
28 . همين روش، يعنى ايجاد آمادگى در مخاطبْ قبل از بيان معارف عاليه را در برخورد امام صادق(ع) با عنوان بصرى به خوبى مى‏توان مشاهده نمود: عنوان بصرى پس از عمرى شاگردى مالك، به محضر امام صادق(ع) تشرف مى‏يابد و از حضرت مى‏خواهد كه نزد ايشان شاگردى كند، لكن حضرت در برخورد اول خواسته او را رد مى‏كنند، تا آن‏كه پس از طى مراحلى و ايجاد آمادگى لازم در او - كه مرحوم مجلسى قضيه را مفصلاً بيان نموده - معارف عاليه‏اى را به عنوان اولين درجه تقوا براى او بيان مى‏فرمايند.
29 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏225.
30 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏225.
در توضيح اين مطلب كه علم حقيقى غير از علوم رسمى و حفظ اصطلاحات است، شيخ بهائى بيانى منظوم دارد:
قد صرفت العمر فى قيل و قال
يا نديمى قم فقد ضاق المجال
علم رسمى سربه سر قيل است و قال
نه از او كيفيتى حاصل نه حال
علم نبود غير علم عاشقى
مابقى تلبيس ابليس شقى
31 . ذاريات (51) آيه 56.
32 . ابن جمعه حويزى، تفسير نورالثقلين، ج‏5، ص‏132.
33 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏187.
34 . همان، ص‏190.
35 . آل‏عمران (3) آيه 79.
36 . ر.ك: فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان، ج‏2، ص‏465؛ جارالله زمخشرى، الكشاف، ج‏1، ص‏378.
37 . انعام (6) آيه 153.
38 . نهج‏البلاغه، خطبه 108.
39 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏187.
40 . «النعيق: صوت الراعي بغنمه» (بحارالأنوار، ج‏1، ص‏190).
41 . رعد (13) آيه 6.
42 . بقره (2) آيه 185.
43 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏190.
44 . شيخ طوسى(ره) اين‏گونه روايت نموده:
«يا كميل صحبة العالم دين يدان به تكسبه الطاعة في حياته و جميل الاحدوثة بعد وفاته» (امالى، ج‏1، ص‏19).
45 . فاطر (35) آيه 28.
46 . محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج‏1، ص‏32.
47 . ملامحسن فيض كاشانى، الوافى، ج‏1، ص‏131.
48 . مقايسه بين علما و ثروتمندان نيز مقايسه بين علم و ثروت است.
49 . محمد (47) آيه 12.
50 . نحل (16) آيه 21.
51 . بحارالأنوار، ج‏1، ص 185.
52 . ابن شعبه حرّانى، تحف العقول، ص 199.
53 . نهج البلاغه، خطبه 105.
54 . نهج البلاغه، خطبه 189.
55 . همان، خطبه 93.
56 . همان، خطبه 110.
57 . هريك از اين چهار مطلب بايد در رساله مستقلى تحت عنوان «قرآن در نهج‏البلاغه» مورد بررسى قرارگيرد.
58 . اصول كافى، ج‏2، ص‏607.
59 . زمر (39) آيه 23.
60 . فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان، ج‏4، ص 495.
61 . نهج البلاغه، خطبه 193.
62 . همان، خطبه 110.
63 . همان‏جا.
64 . همان، نامه 53.
65 . همان، نامه 53.
66 . بحارالأنوار،ج 1، ص 205.
67 . بحارالأنوار،ج 1،ص 195
68 . اصول كافى، ج‏1، ص‏39.
69 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏205.
70 . نهج البلاغه، حكمت 82.
71 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏177.
72 . همان، ج 68، ص‏331.
73 . احزاب (33) آيه 53.
74 . بحارالأنوار، ج 68، ص 331.
75 . نهج البلاغه، حكمت 205.
76 . ر.ك: ابن ميثم بحرانى، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص‏347.
77 . تجرد نفس و كيفيت ادراك و چگونگى گسترش معلومات در محل خود مستدلاً مورد بحث قرار گرفته و از حوصله اين نوشتار خارج است.
78 . نهج البلاغه، حكمت 457.
79 . بحارالأنوار، ج 1، ص 168.
80 . همان، ج 1، ص‏182.
81 . يوسف (12) آيه 76: بايد دانست كه ظاهر جمله «ذي علم» اين است كه مقصود از آن علمى است كه عارض بر عالم مى‏شود و زايد بر ذات اوست (زيرا كلمه «ذى» دلالت بر مصاحبت و مقارنت دارد)، نه علم خداى تعالى كه صفت ذات و عين اوست، زيرا علم خداوند غير محدود است، همان طور كه ذاتش نامحدود است و علم او از حيطه اطلاقات كلامى خارج است. اين احتمال هم هست كه معناى اين جمله چنين باشد: خداى تعالى فوق هر صاحب علمى است و مراد از عليم، خداى تعالى باشد و تن***** در اين‏جا از باب تعظيم باشد. ر.ك: سيدمحمدحسين طباطبائى، تفسير الميزان.
82 . معارج (70) آيه 19.
83 . عاديات (100) آيه 8.
84 . عاديات (100) آيه 8.
85 . عاديات (100) آيه 8.
86 . ملا مهدى نراقى، جامع السعادات، ج 2، ص‏101.
87 . نهج البلاغه، خطبه 2.
88 . همان، خطبه 50.
89 . همان، نامه 65.
90 . همان، خطبه 87.
91 . عبدالحسين امينى، الغدير، ج‏1، ص‏47 و ساير مصادر روايى شيعه و سنى.
92 . صحيح مسلم، ج‏7، ص‏122؛ سنن بيهقى، ج‏2، ص‏147 و ساير مصادر روايى شيعه و سنى.
93 . آل عمران (3) آيه 144.
94 . أعراف (7) آيه 179.
95 . فرقان (25) آيه 44.
96 . گلستان سعدى.
97 . اعراف (7) آيه 99.
98 . نهج البلاغه، حكمت 90.
99 . همان، خطبه 108.
100 . محمد (47) آيه 12.
101 . اعراف (7) آيه 179.
102 . بقره (2) آيه 74.
103 . بحارالأنوار، ج‏71، ص‏281.
104 . حسين نورى، مستدرك الوسائل، ج‏12، ص‏96.
105 . بحارالأنوار، ج‏78، ص‏176.
106 . نهج البلاغه، خطبه 166.
107 . توبه (9) آيه 122.
108 . ر.ك: اصول كافى، ج‏1، ص‏31 و 32؛ اخوان حكيمى، الحياة، ج‏1، ص‏54.
109 . روم (30) آيه 21.
110 . همان، آيه 23.
111 . همان، آيه 22.
112 . همان، آيه 24.
113 . در مورد استحاله احاطه و اكتناه، در مطالب آينده تحت عنوان «شناخت صفات خداى تعالى» بحث مى‏شود.
114 . نهج البلاغه، حكمت 70.
115 . شرح بيشتر در زمينه اعتدال و ميانه‏روى در بحث آيين زندگى خواهد آمد.
116 . نهج البلاغه، حكمت 288.
117 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏196.
118 . اعراف (7) آيه 100، توبه (9) آيه 87، يونس (10) آيه 74، نحل (16) آيه 108، غافر (40) آيه 35.
119 . اصول كافى، ج‏2، ص‏422، باب فى ظلمة قلب المنافق.
120 . ملك (67) آيه 22.
121 . مرآة العقول، ج‏11، ص‏260.

1. علم بايد با عمل همراه باشد

سرانجام شوم عالم غيرعامل
قال(ع): وَ إنَّ العالِمَ الْعامِلَ بِغَيْرِ عِلْمِهِ كَالْجاهِلِ الْحائِرِ الَّذِي لايَسْتَفِيقُ مِنْ جَهْلِهِ بَل الْحُجَّةُ عَلَيْهِ أعْظَمُ وَالْحَسْرَةُ لَهُ ألْزَمُ وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ ألْوَمُ؛(1)
عالمى كه به غير دانش خود عمل كند، همانند جاهل سرگردانى است كه هرگز از جهلش بيرون نمى‏آيد، بلكه حجت بر او عظيم تر و حسرت براى او ثابت‏تر و او نزد خدا سزاوار سرزنش بيشتر است.
امام(ع) در تبيين و توصيف وضعيت اسفبار عالم بى‏عمل، ابتدا وى را مساوى جاهل سرگردانى قرار داده‏اند كه از مسير حق دور شده و در گرداب گمراهى غوطه‏ور است. پس از اين تسويه، حال وى را بدتر از حال جاهل ترسيم نموده‏اند.
اما وجه مساواتْ اين است كه: نتيجه علم بدون عمل، مانند نتيجه جهل است كه عبارت است ازگمراهى و دورى از حق و سرگردانى در وادى حيرت.
اما عالم بدون عمل از جاهل بدتر است، زيرا:
اولاً: الحجةُ عليه أعْظمُ : اگر براى جاهل جايى براى عذر آوردن باشد براى عالم جايى براى عذر آوردن نيست و نمى‏تواند بگويد: إنا كنا عن هذا غافلِين.
ثانياً: والحسرة له ألزم: راغب در معناى حسرت مى‏گويد:
الحسرةُ الغَمُّ على مافاته والنَّدَمُ عليه كأنَّهُ انْحَسر عنه الجهل الذي حَمَله على ما ارتَكَبه أو انحسَر قواهُ من فَرْطِ غَمٍّ أو أدركه أعياءٌ عن تداركِ ما فَرطَ عنه؛
حسرت به معناى اندوه و غم است بر آنچه از دست رفته، گويا جهلى كه بر ارتكاب عمل قبيح وادارش كرده بود، از وى رفته يا نيرويش از فرط غصه و اندوه زايل شده يا از يافتن چيز مفقود خسته شده است.
اما اين كه چرا غم و اندوه و حسرت عالم بدون عمل از جاهل بيشتر است، از اين جهت است كه جاهل نمى‏داند چه كمالاتى را از دست داده، اما عالم چون مى‏داند لذات و بهجت‏هاى معنوى را در مقابل چه چيز بى‏ارزشى از دست داده، حسرت بيشترى دارد، مانند كسى كه ارزش جواهر گرانقيمتى را مى‏داند و سرگرم كارهاى بيهوده شده و آن گوهر قيمتى را از دست مى‏دهد، اين شخص حسرتش بيشتر است ازكسى كه قيمت و ارزش آن گوهر را نمى‏داند.(2)
قرآن كريم مى‏فرمايد:
وَأنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ إذْ قُضِىَ الْأمْرُوَهُمْ فى غَفْلَةٍ وَهُمْ لايُؤْمِنُون؛(3)
اى رسول ما! امت را از روز حسرت بترسان كه آن روز ديگر كارشان گذشته است و مردم از آن روز غافلند و به آن ايمان نمى‏آورند.
ثالثاً: وهو عند اللَّه ألومُ: عالمْ سزاوارتر است از جاهل بر سرزنش و ملامت، زيرا عالم با شناخت و آگاهى، راه سركشى و مخالفت با خداى تعالى را انتخاب نموده است.
نظير عبارتى كه در خطبه 110 نهج البلاغه گذشت نيز در كافى آمده:
أيُّهَا الناسُ إذا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا بما عَلِمْتُم لَعَلَّكُم تَهْتَدُون إنَّ الْعالِمَ الْعامِلَ بِغَيْره كالْجاهِل الْحائِرِ الَّذِى لايَسْتَفِيقُ عَنْ جَهْلهِ بَلْ قَدْ رأيْتُ أنَّ الْحُجَّةَ عليه أعْظَمُ وَالْحَسْرَةَ أدْوَمُ على هذا العالمِ الْمُنْسَلِخِ مِنْ عِلْمه مِنها على هذا الجاهلِ الْمُتَحَيِّرِ في جَهْله وَكِلاهُما حائرٌ بائرٌ؛(4)
اى مردم! به آنچه دانا شديد عمل نماييد، شايد كه به هدايت راه يابيد. عالمى كه بر خلاف علمش عمل كند، همانند جاهل سرگردانى است كه از نادانى به هوش نيايد، بلكه حجت بر او تمام‏تر و حسرت اين عالمى كه از علم خويش جدا شده، بيشتر است از حسرت جاهل سرگردان در جهالت، و هر دو سرگردان و خوابند.
حاصل كلامْ اين است كه عالم بى‏عمل از جاهل بدتر است.
از امام صادق(ع) رواياتى در اين زمينه رسيده است:
يُغْفَرُ لِلْجاهِلِ سَبْعُونَ ذَنْباً قَبْلَ أنْ يُغْفَرَ لِلعالم ذَنْبٌ واحِدٌ؛(5)
هفتاد گناه جاهل بخشيده مى‏شود، پيش از آن‏كه يك گناه عالم آمرزيده گردد.
قال عيسى بن مريم(ع): وَيْلٌ لِلْعُلَماء السُّوءِ كَيْفَ تَلَظّى عَلَيْهِمُ النارُ؛(6)
واى بر علماى بد كه چگونه آتش دوزخ برآنان زبانه مى‏كشد.
إذا بَلَغَت النَّفْسُ هُنا -وأشارَ بِيَدِه إلى حلْقهِ- لَمْ يَكُنْ لِلْعالِم تَوْبَةٌ ثُمَّ قَرَءَ: إنّما التَّوْبَةُ عَلى اللّهِ لِلَّذيِن يَعْمَلُون السُّوءَ بَجَهالَةٍ؛(7)و(8)
وقتى كه جان به اين جا رسد -با دست به گلويش اشاره نمود- براى عالم توبه اى نيست؛ سپس اين آيه را تلاوت نمود: پذيرش توبه بر خدا فقط براى كسانى است كه از روى نادانى بدى مى‏كنند.
از اميرمؤمنان على(ع) روايت شده كه فرمودند:
آفةُ الْعِلْمِ تَرْكُ الْعَمَلِ بِه؛(9)
آفت علم، عمل نكردن به آن است.
فراگيرى براى به كارگيرى
ذكر فيها آل محمد(ع) قال(ع): عَقَلُوا الدِّينَ عَقْلَ وِعايَةٍ وَ رِعايَةٍ لا عَقْلَ سَمَاع وَرِوايَةٍ فَإنَّ رُواةَ الْعِلْمِ كَثِيرٌ وَ رُعاتَهُ قَلِيلٌ؛(10)
در اين خطبه از آل محمد(ع) سخن به ميان آمده: دين را درك كردند توأم با فراگيرى و عمل، نه صرف شنيدن و نقل كردن، به درستى كه راويان علمْ فراوان و رعايت كنندگان و عمل كنندگان كمند.
امام(ع) در توصيف آل محمد(ع) مى‏فرمايند:
آنها دين را با آگاهى كامل درك نموده و آن‏را با عمل توأم كرده‏اند، چه بسيارند كسانى كه معارف دينى را شنيده‏اند و براى ديگران هم بازگو مى‏كنند، ولى خود در عمل بهره‏اى نبرده و دستورها و تعاليم دينى را به كار نبسته‏اند. به طور كلى مهم‏ترين ويژگى مربيان الهى، تبليغ عملى است.
قال(ع): اعْقِلُوا الْخَبَرَ إذا سَمِعْتُموُهُ عَقْلَ رِعايَةٍ لا عَقْلَ رِوايَةٍ فَإنَّ رُواةَ الْعلْمِ كَثِيرٌ وَ رُعاتَهُ قَلِيلٌ؛(11)
(خبرى را كه مى‏شنويد پيرامون آن تفكر كنيد، تفكر براى عملْ نه براى بازگو كردن، به درستى كه راويان علم بسيارند و عمل كنندگان به آن كم.
امام صادق(ع) مى‏فرمايند:
الْعُلَماءُ هِمَّتُهُم الرِّعايَةُ وَالسُّفَهاءُ هِمَّتُهم الرِّوايَةُ؛(12)
علماى راستين سعى در بكارگيرى دانش خود دارند، ولى سفيهان فقط در پى يادگيرى و بازگو كردن براى ديگران هستند.
در روايت ديگرى مى‏فرمايند:
إنَّ رُواةَ الْكِتابِ كثيرٌ وَ رُعاتُه قَلِيلٌ وَكَمْ مِن مَسْتَنْصِحٍ لِلْحديثِ مَسْتَغِشٍّ لِلكِتابِ فَالعُلَماءُ يَحْزُنُهم تَركُ الرِّعايَةِ وَالْجُهّالُ يَحْزُنُهم حِفْظُ الرِّوايَةِ فَراعٍ يَرْعى حَياتَه وَراعٍ يَرْعى هَلَكَتَه فَعِنْد ذلك اخْتَلَفَ الرّاعِيانِ وَتَغايَرَ الْفَرِيقانِ؛(13)
روايت كنندگان قرآن بسيارند و رعايت كنندگانْ كم؛ چه بسا مردمى كه نسبت به حديث خيرخواه و نسبت به قرآن جنايتكارند. علماء از رعايت نكردن غمناكند و جاهلان از حفظ روايت. يكى در پى حفظ حيات خود است و ديگرى در پى هلاكت خويش؛ اين جاست كه دو دسته رعايت‏كنندگان اختلاف پيدا مى‏كنند و از هم جدا مى‏شوند.
قال عيسى(ع):
كَيْفَ يَكُون مِنْ أهْلِ الْعِلْم مَنْ يكوُن مَسِيرُه إلى آخِرتِه وَهُوَ مُقْبِلٌ على دُنْياهُ وكيف يكون مِن أهْلِ العلمِ مَنْ يطلبُ العِلْم لِيُخْبِرَ به وَلا لِيَعْمَلَ به؛(14)
چگونه ممكن است كسى كه مسيرش به سوى آخرت است و به دنيا توجه دارد از اهل علم باشد، و چگونه ممكن است اهل علم باشد كسى كه در پى يادگرفتن باشد تا براى ديگران نقل كند نه براى عمل؟
برترين دانش‏ها
قال(ع): أوْضَعُ الْعِلْمِ ما وَقَفَ عَلَى اللِّسانِ وَ أرْفَعُهُ ماظَهَرَ عَلَى الْجَوارِحِ و الْأرْكانِ؛(15)
پست ترين دانش‏ها آن است كه تنها روى زبان متوقف شود و برترين دانش‏ها آن است كه دراعضاء و جوارح آشكار گردد.
يادگيرى، مقدمه به كاربستن و عمل كردن است، نه براى نقل كردن. در مذمت علمى كه از گفتار فراتر نرود و به كردار نرسد، همين بس كه خداى تعالى مى‏فرمايد:
يا أيّها الَّذِين آمَنوا لِمَ تَقُولوُنَ ما لاتَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أنْ تَقُولُوا ما لاتَفْعَلُون؛(16)
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! چرا به زبان چيزى مى‏گوييد كه در مقام عمل خلاف آن مى‏كنيد؟ بترسيد از اين كه سخنى بگوييد و خلاف آن عمل كنيد كه بسيار خدا را به غضب مى‏آورد.
در سوره جمعه مى‏فرمايد:
مَثَلُ الّذين حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهاكَمثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أسْفاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الِّذين كَذَّبُوا بآياتِ اللَّهِ وَاللَّهُ لايَهْدِى الْقَوْمَ الظالِمين؛(17)
وصف حال آنان كه تحمل تورات نموده و بر خلاف آن عمل كردند، در مثل به حمارى ماند كه بار كتاب‏ها بر پشت كشد كه از آن بهره‏اى نمى‏برد، قومى كه مثل حالشان اين است كه آيات خدا را تكذيب كردند، بسيار مردم بدى هستند و خدا هرگز ستمكاران را هدايت نخواهد كرد.
دانش بى‏ثمر
قال(ع): رُبَّ عالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهلُهُ وَعِلْمُهُ مَعَهُ لايَنْفَعُهُ؛(18)
چه بسيارند دانشمندانى كه جهلشان آنها را كشته، در حالى كه علمشان با آنهاست، اما سودى براى آنها ندارد.
علم بدون تعقل و بصيرت، وسيله نجات نيست و چه بسيارند كسانى كه دانش‏هايى را فرا گرفته‏اند، اما نتوانسته‏اند با بصيرت و آگاهى از دانش خود استفاده كنند و خود را از ورطه هلاكت نجات بخشند.
قال(ع): الِْعلْم، مَقْرُونٌ بِالْعَمَلِ فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ وَالْعِلْمُ يَهْتِفُ بِالْعَمَلِ فَإن أجابَهُ وَإلّا ارْتَحَلَ عَنْهُ؛(19)
علم از عمل جدا نيست، هر كس به راستى عالم باشد به علمش عمل مى‏كند، زيرا علمْ عمل را ندا كرده و فرا مى‏خواند، اگر اجابت كرد مى‏ماند و الا كوچ مى‏كند.
كسى كه كسب دانش نمايد، علم او را به عمل وامى‏دارد، يعنى در شخصِ عالم انگيزه به كار بردن دانش را ايجاد مى‏كند، اگر مؤثر شد، علم باقى است و الا كوچ مى‏كند؛ يعنى علم بدون اثر و نتيجه با جهل يكسان است و بود و نبودش با هم فرقى نخواهد داشت.

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
سه شنبه ۹ شهر ۱۳۸۹ ۱۶:۴۴ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #4
RE: تعلیم و تربیت در نهج البلاغه
2. نهى از گفتار و كردار بدون علم و آگاهى

الف) نهى از گفتار بدون علم

آن چه نمى‏دانى مگو
من وصية له(ع) للحسن بن على(ع): دَعِ الْقَوْلَ فِيما لاتَعْرِفُ وَالْخِطابَ فيما لَمْ تَكَلَّفْ؛(20)
درباره آنچه نمى‏دانى سخن مگوى و در آنچه به تو مربوط نيست گفتگو مكن.(21)
پرسيدن عيب نيست
قال(ع): وَ لا يَسْتَحِيَنَّ اَحَدٌ مِنْكُمْ إذا سُئلَ عَمَّا لايَعْلَمُ اَنْ يَقُولَ لاأعْلَمُ؛(22)
اگر از چيزى كه نمى‏دانيد از شما سؤال شد، حيا نكنيد و بگوييد نمى‏دانم.
در تعاليم اسلامى از گفتار بدون علم، مخصوصاً در مسائل دينى، نهى اكيد شده است. در قرآن آيات زيادى بر اين مطلب دلالت دارد، از جمله:
وَتَقُولُونَ بِأفْواهِكُم مالَيْسَ لَكُم بِه عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيمٌ؛(23)
حرفى به زبان مى‏آوريد كه علم به آن نداريد و اين كار را سهل و كوچك مى‏پنداريد، در صورتى كه نزد خداوند بسيار بزرگ است.
قُلْ آللَّهُ أذِنَ لَكُمْ أمْ عَلى اللَّهِ تَفْتَرُونَ؛(24)
بگو: آيا خدا به شما اذن داده و كار شما به دستور خداست، يا به خدا افترا مى‏بنديد و بى‏دليل نسبت مى‏دهيد.
أتَقُولُون على اللَّهِ ما لاتَعْلَمُون. قُلْ إنَّ الَّذِين يَفْتَرُون على اللَّهِ الْكَذِبَ لايُفْلِحُونَ؛(25)
آيا بى‏دليل و از روى جهالت نسبت به خدا چنين سخن مى‏گوييد؟ بگو اى رسول ما كه هرگز آنان كه به خدا چنين نسبت دروغى دهند، رستگارى ندارند.
درباره كسانى كه بدون آگاهى از عدد اصحاب كهف سخن مى‏گويند مى‏فرمايد:
سَيَقُولُونَ ثلثةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهم وَيَقولونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُم كَلْبُهُم رَجْماً بِالْغَيْبِ وَيقُولُون سَبْعةٌ و ثامِنُهُم كَلْبُهم قُلْ رَبِّى أعْلَمُ بِعِدَّتِهِم؛(26)
بعضى خواهند گفت: عده اصحاب كهف سه نفر بود و چهارمين سگ آنها و برخى از روى خيال بافى و غيب‏گويى مى‏گويند: عده آنها پنج نفر بود و ششمين سگ آنها و برخى ديگر گويند: هفت نفر بودند و هشتمين سگ آنها. بگو: خداى من به عده آنها آگاه‏تر از خلق است.
از امام باقر(ع) سؤال شد: حق خداوند بر بندگان چيست؟ فرمودند:
أنْ يَقُولُوا مايَعْلَمُون وَيَقِفوُا عِنْدَ ما لايَعْلَمُون؛(27)
چيزى را كه مى‏دانند بگويند و در مورد آنچه را نمى‏دانند توقف نموده و سخن نگويند.
امام صادق(ع) فرمودند:
إنَّ اللَّهَ -تبارك و تعالى- عَيَّرَ عِبادَهُ بِآيَتَيْنِ مِن كِتابِه: أنْ لايَقُولُوا حتى يَعْلَمُوا وَ لايَردُوا مالَمْ‏يَعْلَمُوا قال اللَّه -عزوجل- ألَمْ يُؤخَذْ عليهم مِيثاقُ الْكِتابِ أنْ لايقُولُوا على اللَّه إلّا الْحَقّ‏(28) وقال بَلْ كَذَّبوا بما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِه وَلَمّا يأتِهِمْ تَأْوِيلُه؛(29)و(30)
خداوند -تبارك و تعالى- بندگانش را به دو آيه از قرآن نكوهش نموده است: چيزى را نگويند، مگر اين كه بدانند و آن چه را نمى‏دانند رد نكنند. خداى -عزوجل- مى‏فرمايد: «آيا از آنان پيمان كتاب آسمانى گرفته نشد كه به خدا جز حرف حق و سخن راست نسبت ندهند»؟ و نيز مى‏فرمايد: «چيزى را انكار مى‏كنند كه علمشان به آن احاطه نيافته و حقيقت و باطن آن را درك نكرده‏اند».
سرانجام گفتار بدون علم
قال(ع): مَنْ تَرَكَ قولَ لا أدْري اُصِيبَتْ مَقاتِلُهُ؛(31)
هركس كه جمله «نمى‏دانم» را ترك كند خود را به كشتن خواهد داد.
مقاتل بدن، اعضايى است از بدن كه در صورت صدمه ديدن، انسان در امان نمى‏ماند.
شارح بحرانى(ره) در ذيل اين كلام نورانى مى‏گويد:
تركُ هذا القولِ كنايةٌ عن القولِ بدونِ العلم وإصابةُ المقاتِل كنايةٌ عن الهلاك الحاصل بسبب القول بالجهل لما فيه من الضَّلال والإضلال وربمّا يكون بسببه هلاك الدنيا والآخرة؛(32)
ترك اين قول (لاادرى) كنايه است از گفتار بدون علم و اصابة المقاتل كنايه است از هلاكت و نابودى از گفتار بدون علم به واسطه گمراهى و گمراه كردن حاصل مى‏گردد و چه بسا سخن گفتن بدون علم موجب هلاكت در دنيا و آخرت گردد.
وقت‏شناسى در سخن گفتن و خاموشى
قال(ع): لاخَيْرَ فِي الصَّمْتِ عَنِ الْحُكْمِ كَما اَنَّهُ لاخَيْرَ فِي الْقَولِ بالْجَهلِ؛(33)
هنگام لزومْ سخن گفتن، در سكوت خيرى نيست، همان طورى كه در سخن گفتن بدون علم و آگاهى خيرى نيست.
امام(ع) در اين كلام، دو مطلب مهم را تذكر مى‏دهند:
1. نهى از كتمان حق.
2. نهى از قول بدون علم.
كتمان حق و گواهى‏ندادن، از گناهان كبيره شمرده مى‏شود. در صحيحه عبدالعظيم حسنى، امام جواد(ع) براى اثبات كبيره بودن كتمان شهادت، به قرآن استناد مى‏كنند:
وَلا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ وَمَنْ يَكْتُمْها فَإنَّه آثِمٌ قَلْبُهُ وَاللَّه بما تَعْمَلونَ عَلِيمٌ؛(34)و(35)
و كتمان شهادت ننماييد، كه هر كس كتمان شهادت كند، البته به دل گنهكار است و خدا از همه كار شما آگاه است.
پيامبر اكرم(ص) در مذمت گفتار بدون علم و آگاهى مى‏فرمايند:
مَنْ أفْتَى الناسَ بغيرِ عِلْمٍ كانَ ما يُفْسِدُه مِن الدِّين أكْثَرَ ممّا يُصْلِحُه؛(36)
كسى كه براى مردم بدون علم و آگاهى فتوا دهد، خرابكارى‏اش در دين بيشتر از اصلاحش مى‏باشد.
اميرالمؤمنين على(ع) مى فرمايند:
لَوْ سَكَتَ مَن لا يَعْلَمُ سَقَطَ الْإخْتِلافُ؛(37) اگر نادان سكوت كند، اختلاف از بين مى‏رود.
سعدى در معناى حكمت 182 مى‏گويد:
اگرچه پيش خردمند خامُشى ادب است
به وقت مصلحت آن به كه در سخن كوشى
دو چيز طيره عقل است: دم فروبستن
به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشى

مسؤوليت انسان در برابر سخنانش
قال(ع): لاتَقُلْ ما لاتَعْلَمُ بَلْ لاتَقُلْ كُلَّ ماتَعْلَمُ فَإنَّ اللَّهَ فَرَضَ عَلى‏ جَوارِحِكَ كُلِّها فَرائِضَ يَحْتَجُّ بِها عَلَيْكَ يَوْمَ الْقِيامَةِ؛(38)
آنچه نمى‏دانى مگوى، بلكه همه آنچه را مى‏دانى نيز مگو، زيرا خداوند براعضا و جوارح تو واجباتى قرار داده كه در قيامت از آن بازخواست خواهد كرد.
شرح قسمت اول اين كلام، لاتقل ما لاتعلم، گذشت، اما شرح قسمت دوم:
بل و لاتقل كل ما تعلم: همه آنچه را هم مى‏دانى بازگو مكن. علت اين نهى، مسؤوليتى است كه برعهده هر يك از اعضا و جوارح انسان گذاشته شده و انسان در قبال زبانى كه خدا به او داده مسؤوليت دارد و بازخواست خواهد شد.
تعليلى كه در ذيل كلام آمده: فإنّ اللَّه فرض على جوارحك كلها فرائض، نظير تعليلى است كه در اين آيه آمده است:
وَلاتَقْفُ ما ليس لك بِه علمٌ إنَّ السَّمْعَ والْبَصَرَ وَالْفُؤادَ كُلُّ اولئك كان عنه مسئُولا؛(39)
آنچه را كه علم و اطمينان ندارى پيروى مكن، زيرا گوش و چشم و دل‏ها همه در پيشگاه خدا مسؤولند.
امام(ع) در اين كلام، گفتن تمام چيزهايى را كه انسان مى‏داند ممنوع فرموده‏اند، زيرا چه بسا ممكن است در بين اين سخنانْ كشف راز مؤمن و اذيت او و غيبت و افترا و ترويج فساد باشد كه همه در شرع منهى عنه است.
ب) نهى از كردار بدون علم
قال(ع): فَالنَّاظِرُ بِالْقَلْبِ الْعامِلُ بِالْبَصَرِ يَكُونُ مُبْتَدَأُ عِلمِهِ اَنْ يَعْلَمَ أعَمَلُهُ عَلَيْهِ أمْ لَهُ فَإنْ كانَ لَهُ مَضى‏ فِيه وَإنْ كانَ عَلَيهِ وَقَفَ عَنْهُ، فَإنَّ الْعامِلَ بِغَيْرِ عِلْمٍ كَالسَّائِرِ عَلى‏ غَيْرِ طَرِيقٍ فَلا يَزِيدُهُ بُعْدُهُ عَنِ الطَّريقِ الْواضِحِ إلاَّ بُعْداً مِنْ حاجَتِهِ وَالْعامِلُ بِالْعِلْمِ كَالسَّائرِ عَلَى الطَّريِقِ الْواضِحِ؛(40)
آن كس كه با چشم عقل مى‏بيند و با آگاهى به عمل مى‏پردازد، بايد در آغاز كار توجه كند كه عملش به سود اوست يا به زيانش، اگر به سود اوست اقدام كند و اگر بر زيانش باشد بازايستد، زيرا كسى كه بدون آگاهى به عمل مى‏پردازد، همچون كسى است كه از بيراهه مى‏رود، و چنين شخصى هر چه جلوتر رود، از سر منزل مقصود خويش بيشتر فاصله مى‏گيرد، اما كسى كه از روى آگاهى عمل مى‏كند، همچون رهروى است كه در راه روشن قدم برمى‏دارد.
براى انجام هر كارى بايد قبلاً آن را مورد مطالعه و بررسى و سنجش قرار داد كه آيا سودمند است يا زيان آور. كار بدون آگاهى و دانش كافى، به بيراهه رفتن است و انسان را از مقصد دور مى‏كند.
پيامبر اكرم(ص) مى‏فرمايند:
مَن عَمِلَ على غَيْرِ عِلْمٍ كان ما يُفْسِدُه أكثَر مما يُصْلِح؛(41)
كسى كه بدون دانش و آگاهى به انجام كارى دست بزند، فساد و خرابكارى او بيشتر است از اصلاح و درستكارى.
امام صادق(ع) مى‏فرمايند:
الْعاِمل على غَيْرِ بَصِيرةٍ كالسّائِرِ على السَّرابِ بِقِيْعَةٍ لايَزيد سُرْعَةُ سَيْرِه إلّا بُعْداً؛
كسى كه بدون آگاهى و دانش دست به انجام دادن كارى مى‏زند، همانند شخصى است كه درسراب به دنبال آب مى‏گردد و هر چه بيشتر و سريع‏تر حركت كند، از مقصد دورتر خواهد شد و به‏جز حيرت و سرگردانى و خستگى چيزى نصيبش نمى‏گردد.(42)
علامه مجلسى(ره) در شرح اين روايت مى‏گويد:
السَّرابُ هو مايُرى في الفَلاة من لَمَعان الشمس عليها وقتَ الظَّهيرة فَيُظَنَّ أنَّه ماء. يَسْرَب أي يجري. والقِيعةُ القاع هو الأرض المستويةُ وقيل جمعه كجار وجيرة وهو إشارة إلى ما ذكره اللَّه تعالى في أعمال الكفار وعدمِ انتفاعهم بها حيث قال: وَالَّذينَ كَفَرُوا أعْمالُهم كَسرابٍ بِقيْعَةٍ يَحْسَبُه الظَّمْآنُ ماءاً حَتى إذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شيئاً وَوَجَدَ اللَّهَ عنده فَوَفّيه حسابَه واللَّه سريعُ الحسابِ؛(43)و(44)
«سراب» چيزى است كه هنگام ظهر از تابش خورشيد بر دشت به چشم مى‏خورد و گمان مى‏رود آب است.
«يسرب» يعنى جارى مى‏شود. «قيعة» و «قاع» زمين پهناور و دشت است و گفته شده جمع آن مانند جار و جيره است و اين روايت اشاره است به آنچه خداى تعالى درباره اعمال كفّار و عدم بهره‏گيرى از كارهايشان فرموده است؛ در آن جا كه مى‏فرمايد: «و آنان كه كافرند، اعمالشان در مثل به‏سرابى ماند در بيابان هموار بى‏آب كه شخص تشنه آن را آب پندارد و به جانب آن شتابد، چون به آن‏جا رسد هيچ آب نيابد و آن كافر خدا را حاضر و ناظر اعمال خويش بداند كه به حساب كارش تمام و كمال برسد و خدا به يك لحظه حساب تمام خلايق مى‏كند».
تمام كارهاى انسان بايد از روى آگاهى و دانش انجام گيرد، هم كارهاى اجتماعى و هم افعال شخصى. اگر انسان در زندگى شخصى يا اجتماعى، بدون آگاهى لازم دست به كارى بزند - گرچه نيت سوء نداشته باشد - هرگز به مقصود نرسيده و جامعه را به تباهى و فساد خواهد كشيد.
تاريخ، شاهد و گواه سرگذشت كسانى است كه بدون صلاحيت و بدون داشتن دانش لازم دست به اقداماتى زده و گاهى رهبرى جوامع بشرى را به دست گرفته و سرانجامى غير از تباهى و فساد در پى نداشته‏اند.
حضرت اميرالمؤمنين، على بن ابى‏طالب(ع) در توصيف كسى كه متصدى حكومت و قضاوت مى‏شود، در حالى كه صلاحيت اين كار را ندارد، و آثار رفتار جاهلانه‏اش مى‏فرمايند:
دو نفر در پيشگاه خداوند منفورترين مردمند... و كسى كه مجهولاتى به هم بافته و به سرعت با حيله و تزوير در ميان مردم نادان پيش مى‏رود، و در تاريكى‏هاى فتنه و فساد به تندى قدم برمى‏دارد؛ منافع و مصالح را نمى‏بيند. انسان نماها وى را عالم و دانشمند مى‏خوانند، ولى عالم نيست؛ از سپيده دم تا شامگاه به جمع‏آورى چيزهايى مى‏پردازد كه كم آنها از زيادش بهتر است، تا آن جا كه خود را در آب‏هاى گنديده جهل سير سازد و به خيال خويش گنجى از علم فراهم ساخته، در صورتى كه فايده‏اى در آن يافت نمى‏شود. در بين مردم به مسند قضاوت تكيه زده و عهده گرفته است كه آنچه بر ديگران مشتبه شده روشن سازد و حق را به صاحبش برگرداند. اگر با مشكلى روبه‏رو شود يك سلسله حرف‏هاى پوچ و توخالى جمع و جور مى‏كند و به نتيجه آن قاطع مى‏گردد و در برابر شبهات، همچون تارهاى عنكبوت مى‏باشد؛ حتى خودش هم نمى‏داند درست حكم كرده يا به خطا. اگر صحيح گفته باشد، مى‏ترسد كه خطا رفته باشد، و اگر اشتباه نمود، اميد دارد كه صحيح از آب درآيد. نادانى كه در تاريكى‏هاى جهالت سرگردان است، همچون نابينايى كه در ظلمات پر خطر به راه خود ادامه مى‏دهد، دانشهايى كه فرا گرفته برايش قطع‏آور نيست. همانند تند بادى كه گياهان خشك را به هم مى‏شكند، روايات را درهم مى‏ريزد تا به خيال خود نتيجه‏اى به دست آورد. به خدا سوگند! نه آن قدر مايه علمى دارد كه در دعاوى مردم حق را از باطل جدا سازد، و نه براى مقامى كه به او تفويض شده اهليت دارد. باور نمى‏كند ماوراى آنچه انكار كرده، دانشى و نظريه ديگرى غير از آنچه او فهميده وجود دارد. اگر مطلبى بر او مبهم شد كتمان مى‏كند، زيرا به جهل خويش آگاه است. خون‏هايى كه از داورى ستمگرانه‏اش ريخته صيحه مى‏كشد و ميراث‏هايى كه به ناحق به ديگران داده فرياد مى‏زنند. شكايت به خدا مى‏برم از گروهى كه در جهل و نادانى زندگى مى‏كنند و در گمراهى جان مى‏دهند (زندگى و مرگشان همه در جهل و نادانى است) در ميان آنها متاعى كسادتر از قرآن نيست، اگر آن‏را آن چنان كه بايد تلاوت كنند، متاعى رايج‏تر از آن نتوان يافت، اگر آن‏را تحريف سازند و طبق دلخواهشان تفسير كنند. نزد آنان چيزى زشت‏تر از معروف و نيكوتر از منكر نيست.(45)
عبادت و سير و سلوك در راه خدا نيز بايد از روى آگاهى و دانش كافى انجام گيرد. چه بسيارند افرادى كه به اسم انجام تكاليف دينى و عبادت خدا، در اثر نشناختن راه صحيح و پيروى از مسلك‏هاى باطل و انحرافى، به انجام كارهايى دست مى‏زنند كه به جز دورى از خدا نتيجه‏اى براى آنها ندارد.(46)
اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايند:
الْمُتعَبِّدُ على غَيْرِ فِقْهٍ كَحِمارِ الطّاحُونَةِ يَدُورُ وَلايَبْرَحُ وَ رَكْعَتانِ مِنْ عالِم خَيْرٌ مِنْ سَبْعِينَ رَكْعَةٍ مِنْ جاهلٍ لأنَّ الْعالِمَ تأتِيه الْفِتْنَةُ فَيَخْرُجُ مِنها بِعِلْمِه وَتأتِي الْجاهِلُ فَتَنْسَفه نَسْفاً وَقَلِيلُ الْعَمَل مَعَ كثيرِ الْعِلْم خَيرٌ مِن كثيِرِ الْعَمَل مَعَ قَلِيلِ الْعِلْمِ وَالشَّك والشُّبْهَة؛(47)
كسى كه بدون آگاهى و شناخت عبادت كند، مانند اسب عصارى است كه هر چه مى‏دود به‏جايى نمى‏رسد. دو ركعت نماز عالمْ بهتر است از هفتاد ركعت نماز جاهل، زيرا از مقابل هجوم فتنه با علم و آگاهى به سلامت عبور مى‏كند و در آن فرو نمى رود، ولى جاهل را فتنه در هم مى‏كوبد. عمل كم توأم با دانش فراوان بهتر است از عمل زياد با دانش كم و شك و شبهه.
3. چه دانشى سزاوار فراگيرى است؟

نجوم و ستاره‏شناسى
قال(ع): «أيُّها النَّاسُ إيَّاكُمْ وَتَعَلُّمَ النُّجُومِ إلاَّ ما يُهْتَدى‏ بِهِ في بَرٍّ اَوْ بَحْرٍ؛(48)
اى مردم! از فرا گرفتن علم نجوم بر حذر باشيد، جز به آن مقدار كه در درياها و خشكى‏ها شما را هدايت كند.
هنگامى كه امام(ع) آماده حركت براى نبرد با خوارج بود، يكى از يارانش عرضه داشت: اى اميرالمؤمنين! از آن مى‏ترسم كه اگر در اين ساعت حركت كنى به مراد خويش نرسى! اين سخنى را كه مى‏گويم از علم نجوم استفاده شده‏است.
امام(ع) در پاسخ فرمودند:
گمان مى‏كنى تو آگاهى از آن ساعتى كه اگر در آن ساعت كسى حركت كند با ناراحتى روبه‏رو نخواهد شد، و مى‏توانى از آن ساعتى كه هر كس در آن راه افتد زيان مى‏يابد، او را با خبر كنى؟ كسى كه در اين گفتار، تو را تصديق كند، قرآن را تكذيب كرده و از استعانت خدا در رسيدن به هدف‏هاى محبوب و مصونيت از آنچه ناپسند است بى‏نياز شده است. گويا مى‏خواهى به جاى خداوند تو را ستايش كنند، چون به زعم خود مردم را به ساعتى كه در آن به مقصود مى‏رسند و از زيان بركنار مى‏مانند هدايت كرده‏اى.
سپس امام(ع) رو به مردم نموده و فرمودند:
اى مردم! از فرا گرفتن علم نجوم برحذر باشيد جز به آن مقدار كه در درياها و خشكى‏ها شما را هدايت كند، زيرا نجوم به سوى كهانت دعوت مى‏كند و منجّم همچون كاهن است و كاهن چون جادوگر و ساحر و جادوگران، همانند كافران و كافر در آتش است؛ پس از سخن منجّم نترسيد و به نام خدا به سوى مقصد حركت كنيد.
چرا تعلم نجوم حرام است؟
فرا گرفتن نجوم حرام است، زيرا ياد گرفتن كارهاى محرم، حرام است. و اما در حرمت تنجيم، شيخ انصارى(ره) مى‏گويد:
التنْجيم حرامٌ وهو - كما في جامع المقاصد - الإخبار عن أحكام النجوم باعتبار حركاتِ الفلكيةِ والإتّصالاتِ الكَوْكَبيّة.
ايشان پس از نقل روايات دالّ بر حرمت - ازجمله خطبه 79 نهج البلاغه - مى‏گويد:
«تنجيم مطلقاً حرام نيست، بلكه حرمت در صورتى است كه حكم قطعى داده شود بر اساس احكام نجوم با اعتقاد به تأثير آنها.»(49)
از مجموع روايات باب، علت حرمت را مى‏توان به دست آورد كه عبارت است از اعتقاد به تأثير حركات فلكيه در سرنوشت انسان و اختلال در زندگى روزمره مردم در اثر اعتقاد به اخبار منجمان.
در همين خطبه مى‏فرمايند:
فَمَنْ صَدَّقَكَ بِهذا فَقَدْ كَذَّبَ الْقُرآنَ وَاسْتَغْنى عن الْإسْتِعانَةِ باللَّهِ في نَيْلِ الْمَحْبُوبِ وَدَفْعِ الْمَكْرُوهِ.
اخبار غيبى به واسطه تنجيم و اعتقاد به آن تكذيب قرآن است، زيرا قرآن مى‏فرمايد:
إنَّ اللَّه عِنْدَه عِلْمُ السّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَيَعْلَمُ ما فِى الأرْحامِ وَماتَدْرى نَفْسٌ ماذا تَكْسِبُ غَداً وَما تَدْرى نَفْسٌ بأىّ أرْضٍ تَمُوتُ؛(50)
همانا علم قيامت نزد خداست و او باران را فرو بارد و او آن چه (از نر و ماده و زشت و زيبا) كه در رحم‏ها است مى‏داند و هيچ كس نمى‏داندكه فردا چه خواهد كرد و هيچ كس نمى‏داند كه به كدام سرزمين مرگش فرا مى‏رسد؛ پس خدا به همه چيز دانا و بر كليه اسرار خلايق عالم آگاه است.
وَعِنْدَه مَفاتِحُ الْغَيْبِ لايَعْلَمُها إلّا هو؛(51)
و كليد خزاين غيب نزد خداست، كسى جز خدا بر آن آگاه نيست.
استفاده صحيح از نجوم جايز است
يكى از فوايد علم نجومْ اهتدا، يعنى راهيابى است همان طورى كه در خطبه 79، اهتدا از حرمت استثنا شده: إلا مايُهْتَدى به في برٍّ أو بحر.
قرآن كريم مى‏فرمايد:
هُوَ الَّذِى جَعَلَ لَكُم النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِى ظُلُماتِ الْبَرِّ وَالْبَحْر قَدْ فَصَّلْنا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ؛(52)
اوست كه ستارگان را براى راهنمايى شما در تاريكى‏هاى بيابان و دريا قرار داده، همانا ما آيات خود را براى اهل علم و معرفت به تفصيل بيان كرديم.
هُوَ الَّذِى جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَالْقَمَرَ نُوراً وَقَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسابَ‏وَما خَلَقَ‏اللَّهُ ذلك إلّا بالْحَقِّ يُفَصِّلُ الآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ؛(53)
اوست خدايى كه خورشيد را درخشان و ماه را تابان نمود و سير ماه را در منازلى معين كرد تا به اين وسيله شما سنوات و حساب ايام را بدانيد، اينها را خدا جز به حق و مصلحت نظام خلقت نيافريده است. خدا آيات خود را براى اهل علم و معرفت بيان مى‏كند.
وَعَلاماتٍ وَبِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ؛(54) و ستارگان را مقرر داشت تا به آنها هدايت يابند.
يَسْئَلُونَك عَنِ الْأهِلَّةِ قُلْ هِىَ مَواقِيتُ لِلنّاسِ وَالْحَجِّ؛(55)
اى پيغمبر(ص) از تو سؤال كنند كه سبب بدر و هلال ماه چيست. بگو: در آن تعيين اوقات عبادات حج و معاملات مردم است.
أقِمِ الصَّلوةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إلى غَسَقِ اللَّيلِ؛(56)
برپا دار نماز را وقت زوال آفتاب تا اول تاريكى شب.
براى به دست آوردن اوقات نماز و پيدا كردن قبله و شناخت ماه‏هاى سال و ماه‏هاى حرام و ماه صيام و ماه حج، از علم نجوم استفاده مى‏شود.
علاوه بر آياتى كه ذكر شد، روايات زيادى در باب قبله و اوقات نماز وارد شده، ازجمله:
محمد بن مسلم عن أحدهما(ع): إني أكُون في السَّفَرِ وَلا أهْتَدِي إلى الْقِبْلَةِ بِاللَّيْلِ فقال: أتَعْرِفُ الْكوْكَبَ الَّذي يُقالُ له جُدَي فَقُلْتُ نَعَمْ قال: اجْعَلْهُ عَلى يَمِينِكَ وإذا كُنْتَ في طريق الْحَجّ فَاجعَلْهُ بَيْنَ كِتْفَيك؛(57)
محمد بن مسلم مى‏گويد: خدمت امام(ع) عرضه داشتم: شب هنگام و در حال سفر، قبله را چگونه پيدا كنم؟ در جواب فرمودند: آيا ستاره‏اى را كه جدى نام دارد مى‏شناسى؟ عرضه داشتم: آرى. فرمودند: آن را در طرف راستت قرار ده و اگر در راه حج بودى، آن را بين كتف‏هايت قرار ده.
اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايند:
العلوم أربعة: الْفِقْهُ لِلأديانِ، وَالطِّبُ لِلْأبدانِ، وَالنَّحْوُ لِلِّسانِ وَالنُّجُومُ لِلْأزْمانِ؛(58)
دانش‏ها بر چهار نوعند: فقه براى اديان و طب براى بدن‏ها و نحو براى لسان و صحيح سخن گفتن و نجوم و ستاره‏شناسى براى پيدا كردن زمان و اوقات.
علم نجوم، فى نفسه مطلوب است
علم نجوم و كيهان شناسى از دانش‏هاى واقعى و صحيح است، ولى براى هر كس فراهم نمى‏شود و براى همه مفيد نيست.
امام صادق(ع) مى‏فرمايند:
كَثِيرُه لايُدْرَكُ وَقَلِيلُهُ لايُنْتَجُ.(59) علمى است كه كامل آن نزد اولياى الهى است. شاهد بر اين مطلبْ روايتى است كه شيخ انصارى(ره) از احتجاج نقل مى‏كند كه درآن برخورد اميرالمؤمنين(ع) با يكى از منجمان و ابطال حرف‏هايى كه منجمان در پيشگويى‏ها مى‏زنند ثابت مى‏گردد.(60)
يونس بن عبد الرحمن مى‏گويد: به امام صادق(ع) عرضه داشتم:
جُعِلْتُ فِداكَ خَبِّرْنِي عَن عِلْمِ النُّجُومِ ما هُوَ؟ فقال(ع): هُوَ عِلْمٌ مِنْ عُلوُمِ الْأنبياء. قال قلت: كان علىُّ بنُ أبِى طالبٍ يَعْلمُه؟ فقال(ع) كان أعْلَمُ الناسِ بِه؛(61)
قربانت گردم از علم نجوم مرا آگاه فرما كه چيست؟ فرمود: دانشى است از دانش‏هاى پيامبران. عرضه داشتم: على بن ابى‏طالب آن را مى‏دانست؟ فرمود: از همه مردم به علم نجوم داناتر بود.
از امام صادق(ع) از علم نجوم سؤال شد، فرمودند:
ما يَعْلَمُها إلّا أهلُ بَيْتٍ مِن الْعَرَبِ وأهلُ بَيْتٍ مِنَ الْهِنْد.(62)
مجلسى(ره) در بيان حديث مى‏گويد:
أهلُ بَيْت من العرب أهلُ بيتِ النبيّ(ص) ولا يَدُلُّ على جوازِ النظَر فيه والعملِ به بل على خِلافها أدَلُّ لأنَّ علمَ أكثرِ الخلق به ناقصٌ فيكون حكمهم قولاً بغير علم.(63)
قرآن به كيهان شناسى دعوت مى‏كند
علاوه بر مطالبى كه قبلاً در جواز و مطلوب بودن علم نجوم گذشت، آياتى از قرآن دعوت به شناخت آيات الهى در آسمان و تفكر در آن دارد:
أفَلَمْ يَنْظُروا إلى السَّماءِ فَوْقَهُم كَيْفَ بَنَيْناها وَزَيَّناهاوَما لَها مِنْ فرُوج؛(64)
آيا منكران حق، آسمان را فراز خود نمى‏نگرند كه ما چگونه بناى محكم اساس نهاده‏ايم و آن را به زيور ستارگان رخشان آراسته‏ايم و هيچ شكاف و خللى در آن راه ندارد؟
أفلا يَنْظُرون إلى الْإبلِ كَيْفَ خُلِقَتْ وَإلى السَّماء كَيْفَ رُفِعَتْ؛(65)
آيا در خلقت شتر نمى‏نگرند كه چگونه آفريده شده و به آسمان نمى‏نگرند كه چگونه برافراشته شده است؟
وَمِن آياتِه خَلْقُ السَّماواتِ وَالْأرْضِ وَاخْتِلافُ ألْسِنَتِكُمْ وألْوانِكُمْ إنَّ فى ذلك لَآياتٍ لِلْعالَمِينَ؛(66)
و يكى از آيات قدرت الهى، خلقت آسمان‏ها و زمين است و ديگر اختلاف زبان و رنگ‏هاى شما آدميان كه در اين امور نيز ادله صنع و حكمت حق بر همه دانشمندان عالم آشكار است.
چه دانشى سودمند است؟
قال(ع): وَقَفُوا أسْماعَهُمْ عَلىَ الْعِلْم النَّافِعِ لَهُمْ؛(67)
متقين گوش‏هاى خود را وقف شنيدن علم و دانش سودمند نموده‏اند.
من وصية له(ع) للحسن بن عليّ: وَاعْلَمْ اَنَّهُ لاخَيرَ في عِلْمٍ لايَنفَعُ وَلايُنْتَفَعُ بِعِلْمٍ لايَحِقُّ تَعَلُّمُهُ؛(68)
آگاه باش! دانشى كه نفع نبخشد خيرى در آن نيست و دانشى كه سزاوار فراگرفتن نيست سودى‏نمى‏بخشد.
از امام هفتم(ع) نقل شده كه فرمودند:
دَخَلَ رَسُولُ اللَّه(ص) الْمَسْجِدَ فَإذا جَماعَةٌ قَدْ أطافُوا بِرَجُلٍ فقال ما هذا؟ فَقِيلَ: عَلّامَةٌ فقال: وَما هو الْعَلّامَةُ؟ فقالوا له: أعْلَمُ النّاسِ بِأنْسابِ الْعَرَبِ وَوَقائِعِها وَأيّامِ الْجاهِلِيَّةِ وَالْأشْعارِ الْعَرَبِيَّة. فقال النبىُّ(ص): ذاك عِلْمٌ لايَضُرُّ مِن جَهْلِه وَلايَنْفَعُ مِنْ عِلْمِه. ثُمَّ قال النَّبِىُّ(ص): إنَّما الْعِلْمُ ثلاثةٌ: آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أوْ فَرِيضَةٌ عادِلَةٌ أوْ سُنَّةٌ قائِمَةٌ وَما خَلاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ؛(69)
پيغمبر اكرم(ص) داخل مسجد شدند؛ در اين هنگام عده‏اى را ديدند كه اطراف مردى جمع شده‏اند، فرمودند: چه خبر است؟ گفتند: مرد علامه‏اى است. فرمودند: علامه يعنى چه؟ (مقصود شما از علامه چيست؟) گفتند: داناترين مردم به دودمان عرب و حوادث ايشان و به روزگار جاهليت و اشعار عربى. پس حضرت نبى(ص) بيان كرد: آن علمى است كه دانستن و ندانستن آن ضرر و سودى نمى‏رساند. پيغمبر(ص) فرمودند: همانا علم سه چيز است: آية محكمة، فريضة عادلة و سنة قائمة، و غير از اينها فضل است.
مجلسى(ره) در شرح روايت بيانى دارد:
اين كه حضرت فرمودند: علامه يعنى چه: مقصود اين است كه چه علمى دارد كه به واسطه آن به او علامه مى‏گوييد. آيه محكمه؛ يعنى آيه‏اى كه دلالت آن روشن است و نسخ نشده. فريضه عادله؛ يعنى واجبات و توصيف به عادله شده، زيرا در وسط بين افراط و تفريط است. سنة قائمة؛ يعنى مستحبات. و غير از اين سه فضل است، يعنى زائد است و عمر را نبايد براى آنها صرف نمود.»(70)و(71)
علم نافع، علمى است كه آثار سودمند داشته باشد و با ارزش‏ترين اثر براى علم عبارت است از ايمان به خدا و خضوع و خشوع در مقابل او و علمى كه براى آخرت مفيد باشد.
از پيغمبر اكرم(ص) روايت شده كه فرمودند:
يا أباذَر مَنْ أوتِيَ مِن الْعِلْم ما لايُبْكِيَهُ لَحَقِيقٌ أنْ يَكُونَ قَدْ أُوتِيَ عِلْماً لايَنْفَعُه لأنَّ اللَّه تعالى نَعَتَ الْعُلَماءَ فقال -عزوجل-: «إنّ الَّذينَ اُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِه إذا يُتْلى عَلَيْهم يَخرُّونَ لِلأذقانِ سُجَّداً* وَ يقُولُون سُبْحانَ رَبِّنا إنْ كانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولا* وَيَخِرُّون لِلأذقانِ يَبْكون وَيزِيدُهم خُشُوعا»(72). يا أباذَر مَن اسْتَطاعَ أنْ يَبْكِيَ فَلْيَبْكِ وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَلْيُشْعِرْ قَلْبَهُ الْحُزْنَ وَلْيَتَباكِ إنَّ قَلْبَ الْقاسِيَ بَعيِدٌ مِن اللَّهِ -تعالى- وَلكِن لايَشْعُرون؛(73)
اى اباذر! كسى كه به او علمى داده شده كه او را از خوف و خشيت خداوند نمى‏گرياند، در واقع به او علمى داده شده كه به او سودى نمى‏بخشد، زيرا خداوند -عزوجل- در توصيف علما فرموده: «آنها كه پيش از اين به مقام علم و دانش رسيدند، هرگاه اين آيات برايشان تلاوت شود، همه با كمال خضوع و فروتنى سر طاعت برحكم آن فرود آوردند؛ و گويند: پروردگار ما پاك و منزه است، البته وعده خداى ما محققاً واقع خواهد شد. و آنها با چشم گريان همه سر به خاك عبوديت نهاده و پيوسته بر خوف و ترسشان از خدا مى‏افزايد» اى اباذر! كسى كه مى‏تواند گريه كند، بايد گريه كند و كسى كه آمادگى ندارد و نمى‏تواند گريه كند، قلب خود را محزون نموده و خود را بگرياند، به درستى كه قلب سخت و غيرخاشع، از خداى تعالى دور است و در عين حال افراد سنگدل نمى‏فهمند.
شهيد ثانى(ره) در منية المريد مى‏گويد:
قَد خَصَّ اللَّه سبحانه في كِتابه العلماءَ بِخَمْسِ مَناقِبَ: الأُولى: الْإيمانُ «الرّاسِخُون فى الْعِلْم يَقُولونَ آمنّا به»(74)؛ الثانيةُ: التَّوْحِيدُ «شَهِدَ اللَّهُ أنَّه لا إله إلّا هُوَ وَالْمَلائكَةُ واُولوا العلم»(75)؛ الثالثةُ: الْبُكاءُ وَالْحُزْنُ «إنَّ الذين اوتوا الْعِلْمَ مِن قبله» إلى قوله: «وَيَخِرُّون لِلأذقانِ يَبْكُون»(76)؛ الرابعةُ: الخشوعُ «إنَّ الَّذِين اُوتوا الْعِلمَ مِن قَبْله»(77) الآية؛ الخامسةُ: الخَشْيَةُ «إنّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِه العلماءُ؛(78)و(79)
خداى سبحان در قرآن پنج منقبت را مختص علما نموده:
اول: ايمان: «راسخون در علم مى‏گويند: ما به همه قرآن ايمان آورديم.»
دوم: توحيد و شهادت به يگانگى خدا: «خدا شهادت مى‏دهد كه غير از او خدايى نيست، ملائكه و صاحبان علم و بصيرت هم گواهى مى‏دهند.»
سوم: گريه و حزن: «آنها كه پيش از اين به مقام علم و دانش رسيدند... با چشم گريان سر به خاك عبوديت مى‏نهند.»
چهارم: خشوع: «كسانى كه پيش از اين به مقام علم و دانش رسيدند، هرگاه اين آيات برايشان تلاوت شود، همه با كمال فروتنى سر طاعت بر حكم آن فرود آورند.»
پنجم: خشيت و ترس از خدا: «از ميان بندگان خدا تنها مردمان دانا مطيع و خداترسند.»
علمى كه چنين آثارى داشته باشد خير است و در غير اين صورت هر علمى كه باشد مضر و شر است.(80)
علم مطبوع
قال(ع): الْعِلْمُ عِلْمانِ مَطبُوعٌ وَمَسْمُوعٌ وَلايَنْفَعُ الْمَسْمُوعُ اِذا لَمْ يَكُن الْمَطبُوعُ؛(81)
علم بر دو قسم است: مطبوع و مسموع و علم مسموع فايده‏اى ندارد، مادامى كه مطبوع نباشد.
علم مطبوع شامل علوم ضرورى است كه انسان بالفطره آنها را قبول دارد. علم مسموع، علوم اكتسابى و نظرى است كه مبتنى بر علوم ضرورى باشد؛ لذا اگر علوم ضرورى نباشد، علوم اكتسابى هم حاصل نمى‏شود.(82)
مجلسى(ره) در شرح اين كلام مى‏گويد:
المرادُ بالمطبوع ما اسْتَنْبط بِفَهْمه وفِكْره الصَائب في الأُصول والفُروع مِن الأدلّة العقليّةِ والنقليّةِ. وربما يَخُصُّ المطبوعُ بالأصول والمسموعُ بالفُروع؛(83)
مراد از علم مطبوع، دانشى است كه انسان بافهم و عقل سليم و فطرى خود در اصول و فروع، از ادله عقلى و نقلى به دست مى‏آورد؛ و ممكن است علم مطبوع، علم به اصول دين و عقايد و علم مسموع، علم به فروع و احكام باشد.
احتمال چهارم در كلام امام(ع) اين است كه:
مراد از مسموعْ دانشهايى است كه در حد حفظ اصطلاحات و آشنايى با قواعد است، و علم مطبوعْ دانشى است كه به صورت ملكه نفسانى درآمده باشد؛ لذا معناى كلام امام(ع)چنين مى‏شود: علم مسموع تا به حد ملكه نرسد فايده‏اى نمى‏بخشد.(84)
ممكن است بر احتمال اول اشكال شود كه با ظاهر كلام سازگار نيست، زيرا بنابراين احتمال بايد به جاى لاينفع المسموع، بفرمايد: لايحصل المسموع؛ نظر به اين كه علوم اكتسابى بدون علوم نظرى اصلاً حاصل نمى‏شود و به وجود نمى‏آيد، نه اين كه وجود دارد، ولى فايده ندارد.(85)
بر احتمال چهارم نيز اين اشكال وارد مى‏شود كه اين احتمال با كان تامه در لم يكن المطبوع سازگار نيست و در صورتى اين احتمال تمام است كه كان ناقصه باشد و بفرمايد: إذا لم يكن مطبوعاً، يا بفرمايد: إذا لم يصر مطبوعاً.
علومى كه فراگيرى آن لازم نيست
قال(ع): فَانْظُرْ أيُّها السَّائِلُ فَمادَلَّكَ الْقُرآنُ عَلَيْه مِنْ صِفَتِهِ فَائْتَمَّ بِهِ وَاسْتَضِي‏ء بِنُورِ هِدايَتِهِ وَما كَلَّفَكَ الشَّيْطانُ عِلْمَهُ مِمَّا لَيْسَ فِي الْكِتابِ عَلَيْكَ فَرْضُهُ وَلا فِي سُنَّةِ النبيّ(ص) وَ أئِمّةِ الْهُدى‏ اَثَرُهُ فَكِلْ عِلْمَهُ اِلَى اللّهِ سُبْحانَهُ فَإنّ ذلِكَ مُنتَهى‏ حَقِّ اللّهِ عَلَيْكَ؛(86)
اى پرسش كننده‏اى كه از صفات خدا سؤال كردى، درست بنگر آنچه را كه قرآن از صفات او بيان مى‏كند و به آن اقتدا كن و از نور هدايتش بهره‏گير و آنچه را كه شيطان تو را به دانستن آن وا مى‏دارد كه دانستنش در قرآن بر تو واجب نشده و در سنت پيامبر(ص) و ائمه هدى اثرى از آن نيست، علمش را به خداى سبحان واگذار و در پى يادگيرى آن نباش كه اين كار منتهاى حق خدا برتواست.(87)و(88)
در تعاليم اسلامى از فراگيرى بعضى از دانش‏ها نهى شده است، از جمله علومى كه منجر به تفكر در ذات لاينال الهى و يا تفكر در امر قضا و قدر و جبر واختيار مى‏گردد.
ابوبصير از امام صادق(ع) نقل مى‏كند:
تَكَلَّمُوا في خَلقِ اللَّهِ ولاتَكَلَّموا في اللَّهِ فإنَّ الْكَلامَ في اللَّهِ لايَزِيدُ إلّا تَحَيُّراً؛(89)و(90)
درباره مخلوقات خدا گفتگو و تفكر نماييد نه در ذات خدا، زيرا گفتگو در ذات او به جز زيادى حيرت و سرگردانى چيزى در پى ندارد.
سليم بن قيس هلالى مى‏گويد:
سَمِعْتُ عَلِيّاً(ع) يقولُ لِأبي الطُّفيل واثِلَةِ الْكَنانِي: يا أبا الطُّفيل الْعِلْمُ عِلْمانِ عِلْمٌ لايَسَعُ الناسُ إلّا النظرَ فيه وَهُو صِبْغَةُ الْإسْلام وَعِلْمٌ يَسَعُ الناسُ النَّظَرَ فيه وَهو قدرَةُ اللَّه عزّوجلّ؛(91)
از على(ع) شنيدم كه به ابا طفيل واثله كنانى مى‏فرمود: اى ابا طفيل! علم بر دو قسم است: علمى كه مردم حتماً بايد در آن تفكر كرده آن‏را بياموزند، كه عبارت است از صبغه اسلام و علمى كه لازم نيست آن‏را بياموزند و در آن تفكر نمايند، كه عبارت است از قدرت خداى عزوجل.
مجلسى(ره) در شرح اين روايت مى‏گويد:
المراد بالصِّبغَة هنا الملةُ وكلُّ ما يُصْبِغُ الانسانُ بلون الإسلام من العقائد الحقة والأعمال الحسنة والأحكام الشرعية وقدرةُ اللَّه - تعالى - لعل المراد بها تقديرُ الأعمال وتعلق قدرةِ اللَّه بخلقها أي علمُ القضاء والقَدَرِ والجبر والإختيار فإنَّه قد نُهِيَ عن التفكر فيها؛(92)
مقصود از صبغه در اين جا ملت و هر چيزى است كه به انسان رنگ اسلام بدهد كه عبارت است از عقايد حقه و اعمال پسنديده و احكام شرعيه. ممكن است مقصود از قدرت خدا اندازه‏گيرى اعمال باشد، و تعلق قدرت خدا به خلق اعمال به معنى علم قضا و قدر و جبر و اختيار كه از تفكر در آنها نهى شده است.
از اميرالمؤمنين(ع) درباره قدَر سؤال شده، در پاسخ فرمودند:
طَرِيقٌ مُظْلِمٌ فَلا تَسْلُكُوه وَبَحْرٌ عِمِيقٌ فَلا تَلِجُوه وَسِرُّ اللَّه فَلا تَتَكَلَّفُوه؛(93)
راه تاريكى است، در آن گام ننهيد و درياى ژرفى است، در آن وارد نشويد و سرّ الهى است، براى شكافتن آن خود را به زحمت نيندازيد.
از اين جاست كه رمز كلام امام(ع) كه فرمودند: وَلايَنْتَفع بِعِلْمٍ لايحقّ تَعْلَمُه به خوبى آشكار مى‏گردد.
قرآن كريم درباره يهود كه به دنبال يادگيرى سحر بودند مى‏فرمايد:
وَيَتَعَلّمُونَ مايَضُرُّهم وَلايَنْفَعُهُم؛(94)
مردم مى‏آموختند چيزى را كه به آنها زيان مى‏رساند و سودى نمى‏بخشيد.
تعليم و تعلم كارهايى كه شرعاً حرام است، به جز دورى از خدا و انحراف از طريق عبوديت و انحطاط جوامع بشرى و اختلال در زندگى روزمره مردم حاصلى در پى‏ندارد.
در روايت تحف العقول پس از بيان جواز تعليم و تعلم صناعاتى كه مورد نياز جامعه مى‏باشد - در صورت به كارگيرى در كارهاى حلال - چنين آمده است:
إنّما حرَّم اللَّهُ الصناعةَ التي حرامٌ هي كلُها التي يَجي‏ءُ منها الفسادُ مَحْضاً نظيرُ البَرابِطِ والمَزامِيرِ وَالشِّطْرنج وكلِّ مَلْهُوٍّ به و الصُّلْبانِ و الأصنامِ وَما أشبه ذلك مِن صَناعات الأشرِبة الحرام وما يكون منه و فيه الفساد محضاً ولايكون ولا منه شي‏ء من وجوهِ الصلاحِ فحرامٌ تعليمه و تعلّمه و العمل به وأخذ الأجر عليه؛(95)
آنچه را خدا حرام كرده، صناعتى است كه فقط منشأ فساد است و استفاده صحيح و مشروع ندارد، مثل برابط و مزامير و شطرنج و هر چيزى كه آلت لهو است و صليب‏ها و بت‏ها و هر چه كه شبيه اينها باشد، از صنعت‏هايى كه در ساخت مشروبات حرام به كار گرفته مى‏شود و آنها فقط منشأ فسادند و هيچ استفاده صحيح و مشروع در آنها نيست، تعليم و تعلم و انجام دادن و اجرت گرفتن در اين موارد حرام است.
4. وظايف علما

الف) تواضع در مقابل عظمت خداى تعالى
قال(ع): لا يَنْبَغي لِمَنْ عَرَفَ عَظَمَةَ اللَّهِ اَنْ يَتَعَظَّمَ فَاِنَّ رِفْعَةَ الّذِينَ يَعْلَمُونَ ما عَظَمَتُهُ اَنْ يَتَواضَعُوا لَهُ وَ سَلامَةَ الَّذِينَ ما يَعْلَمُونَ مَا قُدْرَتُهُ اَنْ يَسْتَسْلِمُوا لَهُ؛(96)
سزاوار نيست آن كس كه عظمت خداى را شناخت، خود را بزرگ بشمرد، بلكه بزرگى آنان كه از عظمت خدا آگاه مى‏شوند در اين است كه در برابرش متواضع باشند و سلامت آنان كه از قدرت نامحدودش آگاهند، اين است كه در برابرش تسليم گردند.
انسان هر قدر عظمت و جلال و جبروت خداى تعالى را درك كند، بيشتر به فقر و كوچكى خود پى مى‏برد و مى‏فهمد كه نبايد خود را بزرگ ببيند، زيرا بزرگى و ارزش كسى كه عظمت خدا را درك كرده، در تواضع و فروتنى در برابر اوست، و در ميان بندگان خدا خاشعان كسانى هستند كه عظمت او را درك كرده‏اند:
إنّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِه الْعُلماءَ؛(97)
از ميان بندگان خدا تنها مردم دانا خدا ترس و خاشعند.
امام سجاد(ع) در معرفى علماى راستين و پيروان آنها مى‏فرمايند:
وإنَّ أرْبابَ الْعِلْمِ وَأتْباعَهُم الَّذيِن عَرَفُوا فَعَمِلوا له وَرَغِبوا إليه وَقَدْ قال اللَّهُ: «إنّما يَخْشَى اللَّهَ مِن عِبادِه العلماءُ»؛(98)
و به تحقيق، صاحبان علم و پيروان آنها كسانى هستند كه شناختند و از روى آگاهى براى او عمل نمودند و به او رغبت داشتند، خداوند مى‏فرمايد: «از ميان بندگان خدا تنها مردم دانا خداترس و خاشعند.»
اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايند:
إنّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلالُ اللَّه وَسبحانَه في نَفْسِه وَجَلَّ مَوْضِعُه مِن قَلْبه، أنْ يَصْغُرَ عنده -لِعِظمِ ذلك- كُلُّ ما سِواهُ؛(99)
سزاوار است آن كس كه جلال خداوند در نظرش بزرگ و با اهميت و مقام و مرتبه او در قلبش بزرگ است، همه چيز جز خداوند در نظرش كوچك جلوه كند.
امام صادق(ع) در مورد تواضع و فروتنى در برابر خداى تعالى مى‏فرمايند:
إنَّ في السَّماءِ مَلَكَيْن مُوَكّليْن بِالعباد فمن تَواضَع لِلَّهِ رَفَعاهُ ومَنْ تَكَبَّر وَضَعاهُ؛(100)
همانا دو فرشته در آسمان بر بندگان گماشته شده‏اند كه هر كس براى خدا فروتنى كند، او را بالابرند و هركه تكبر كند، پست و خوارش سازند.
ب) حلم و بردبارى
قال(ع): وَأمّا النَّهارُ فَحُلَماءُ عُلَماءُ وَأبْرارٌ أتْقِياءُ... فَمِنْ عَلامَةِ أحَدِهِمْ أنَّكَ تَرى‏ لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ وَحَزْمَاً فِي لِينٍ وَإيماناً في يَقِينٍ وَحِرصاً فِي عِلْمٍ وعِلْماً في حِلْمٍ ... يَمزِْجُ الْعِلْمَ بِالْحِلْمِ وَالقَوْلَ بِالْعَمَلِ؛(101)
اما در روز دانشمندانى بردبار و نيكو كارانى با تقوا هستند... از نشانه‏هاى متقين اين است كه: در دين نيرومند، نرمخو و دورانديش و با ايمانى مملو از يقين، حريص در كسب دانش و داراى علم توأم با حلمند... علم و حلم را با هم در آميخته و گفتار را با كردار هماهنگ نموده‏اند.
دانش توأم با شكيبايى
يذكر فيها آل محمد(ع): هُمْ عَيْشُ الْعِلمِ وَ مَوْتُ الْجَهْلِ. يُخْبِرُكُمْ حِلْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ؛(102)
آل محمد(ع) مايه حيات علم و مرگ جهل و نادانى‏اند. حلمشان شما را از علم و دانش آنها آگاه‏مى‏سازد.
راغب مى‏گويد:
الحلمُ ضَبْطُ النفس والطّبْع عن هَيَجانِ الغضب؛
حلم يعنى خود دارى نمودن از برانگيخته شدن غضب و خشم.
در لزوم و اهميت حلم، اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايند:
إنْ لمْ تَكُنْ حَليماً فَتَحَلَّمْ فإنَّه قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بقوم إلّا أوْشَكَ أنْ يَكوُنَ مِنْهُم؛(103)
اگر حليم نيستى، خود را به حلم و بردبارى بزن، زيرا كم است كسى كه خود را شبيه قومى كند و از آنان به شمار نيايد.
از امام صادق(ع) نيز در اهميت حلم و لزوم همراه كردن علم با حلم رواياتى رسيده است از جمله:
ما مِنْ جُرْعَةٍ يَتَجَرَّعُها الْعَبْدُ أحَبُّ إلى اللَّه -عزّوجلّ- مِن جُرْعَةِ غَيْظٍ يَتَجَرَّعُها عند تَرَدُّدِهافى قلْبه إمّا بِصَبْرٍ وإمّا بِحِلْمٍ؛(104)
هيچ جرعه‏اى بنده ننوشد كه نزد خداى عزوجل محبوب‏تر باشد از جرعه خشمى كه هنگام گردشش در دل بنوشد به وسيله صبر يا خويشتن دارى.
الْمُؤْمن خلط عَمَلهُ بِالْحِلْم؛(105)
مؤمن رفتارش همراه با بردبارى است.
مجلسى(ره) در شرح مى‏گويد:
وفي مجالس الصدوق (المؤمن خلط علمه) وهو أظهر و أوفق بسائر الأخبار.(106)
و در مجالس صدوق آمده است (المؤمن خلط علمه) كه اين تعبير رساتر و با ساير اخبار هماهنگى بيشترى دارد.
كان أميرالمؤمنين(ع) يقول: يا طالِبَ العِلم إنَّ للعالِم ثلاثُ علاماتٍ: العلمُ والحلمُ والصَّمتُ ولِلمُتَكلِّفِ ثلاثُ علامات: يُنازِعُ مَن فوقَه بالمعصيةِ ويَظْلِم مَن دونه بالغَلبةِ وَيُظاهِرُ الظَلَمَةَ؛(107)
امير المؤمنين(ع) مى‏فرمودند: اى طالب علم! براى عالم سه نشانه است: علم، حلم و بردبارى و سكوت، و براى عالم‏نما سه نشانه: با نافرمانى نسبت به مافوق خود كشمكش كند و به وسيله چيرگى به زيردست خود ستم كند و ازستمكاران پشتيبانى كند.
اطْلبُوا الْعِلمَ وَتزَيَّنوا مَعه بِالْحِلْمِ وَالْوَقار وَتَواضَعوا لِمن تُعَلِّموُنَه الْعِلْمَ وَتَواضَعُوا لِمَنْ طَلِبْتُم مِنْهُ الْعِلْمَ ولاتكوُنوا عُلَماءَ جبّارِين فَيَذْهَبُ باطِلُكم بِحقَّكم؛(108)
در پى كسب دانش توأم با حلم و وقار باشيد و نسبت به شاگردان و اساتيد خود متواضع و فروتن باشيد و مانند علماى ستمگر نباشيد، تا كارهاى بد شما كارهاى خوبتان را از بين ببرد.
ج) تعليم وآموزش
من كتاب له(ع) إلى قثم بن العباس وهو عامله على مكة: وَاجْلِسْ لَهُم الْعَصْرَيْنِ فَأفْتِ المُسْتَفْتي وَعَلِّمِ الْجاهِلَ وَذاكِرِ الْعالِمَ؛(109)
صبح و عصر براى رسيدگى به امور مردم بنشين، به كسانى كه پرسشى دارند پاسخ ده و جاهلان را بياموز و با دانشمندان مذاكره كن.
امام(ع) در دستورالعملى كه براى فرماندار مكه مى‏نويسند مى‏فرمايند:
در اقامه حج و انجام مناسك، مردم را راهنمايى كن و ايام اللَّه را به آنها يادآورى نماو صبح و عصر كه در سرزمين حجاز وقت مناسبى براى مراجعات است، به امور مردم رسيدگى نما و پرسش آنها را پاسخ ده و به آموزش آنها بپرداز و با دانشمندان مذاكره‏نما.
تعليم و تعلم، اساس دين و دنيا
وقال(ع) لجابر بن عبداللَّه الانصارى: يا جابِرُ قِوامُ الدِّينِ وَالدُّنْيا بِأرْبَعَةٍ: عالِمٍ مُسْتَعْمِلٍ عِلْمَهُ وَجاهِلٍ لا يَسْتَنْكِفُ اَنْ يَتَعَلَّمَ ... فَإذا ضَيَّعَ الْعالِمُ عِلْمَهُ اسْتَنكَفَ الْجاهِلُ اَنْ يَتَعَلَّمَ؛(110)
اى جابر! دين و دنيا بر چهار چيز استوار است: دانشمندى كه علم خود را به كار گيرد و نادانى كه از فراگيرى سرباز نزند... هر گاه عالم علمش را ضايع كند، جاهل از فراگيرى خوددارى مى‏كند.
نظير اين كلام نيز از حضرت(ع) نقل شده است:
قِوامُ الدِّين بأربعة: بِعالمٍ ناطِقٍ مُسْتَعْمِل له ... وبجاهلٍ لايَتَكَبَّرُ عن طَلَبِ الْعِلمِ فإذا اكْتَتَمَ العالمُ عِلْمَهُ ... وَاسْتَكْبَرَ الجاهِلُ عن طلبِ الْعلمِ رَجَعَت الدُّنيا عَلى تُراثِها قهقرى؛(111)
دين به چهار چيز پابرجاست: به عالمى كه مى‏گويد و به گفته خويش عمل مى‏كند... و به جاهلى كه از پرسيدن ابايى ندارد. پس هر گاه عالم علم خود را كتمان كند... و جاهل از پرسيدن و طلب علم تكبر ورزد، دنيا به عقب برخواهد گشت.
ظاهراً مراد از تضييع علم، عمل نكردن و نشر ندادن آن است.
امام صادق(ع) مى‏فرمايند:
إنَّ مِن العلماءِ مَن يُحِبُّ أنْ يَخْزُنَ عِلْمَه ولا يُؤْخَذ عنه فذاك فى الدَّرْكِ الأول مِن النار؛(112)
گروهى از علما كسانى هستند كه مايلند علم خود را پنهان نموده و نشر ندهند، اين دسته در درك اول جهنم قرار دارند

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
سه شنبه ۹ شهر ۱۳۸۹ ۱۶:۴۶ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #5
RE: تعلیم و تربیت در نهج البلاغه
ميثاق الهى بر تعليم و تعلم
قال(ع): ما اَخَذَ اللَّهُ عَلى‏ اَهلِ الْجَهْلِ اَنْ يَتَعَلَّمُوا حَتىَّ اَخَذَ عَلى اَهلِ الْعِلْم اَنْ يُعَلِّموُا؛(113)
خداوند از جاهلان، پيمان فراگيرى دانش نگرفته، مگر اين كه قبلاً از دانشمندان پيمان ياد دادن گرفته است.
ملازمه بين يادگيرى و ياد دادن واضح است و با در نظر گرفتن اين ملازمه، بيان تكليف در يك طرف كافى است؛ براى تكليف در طرف ديگر، در عين حال به علت اهميت مطلب به هر دو تكليف تصريح فرموده‏اند.
در بعضى از روايات ديگر نيز به هر دو جهت تصريح شده است، هم تعليم و هم تعلم:
امام پنجم حضرت باقر(ع) مى‏فرمايند:
إنّ الَّذِي يُعَلّمُ الْعِلْمَ مِنْكُم له مِثْلُ أجْرِ الْمُتِعَلِّم وَله الْفَضْلُ عليه فَتَعَلَّمُوا الْعِلْمَ مِنْ حَمَلَةِ الْعِلْم وَعَلِّمُوه إخوانَكم كما عَلَّمَكُموه الْعُلماء؛(114)
آن‏كه از شما به ديگرى دانش آموزد، مزد او به مقدار مزد دانش‏آموز است و براى معلم مزد بيشترى است، پس، از علما دانش بياموزيد و آن‏را به برادرانتان ياد دهيد، همان طورى كه علما به شما ياد دادند.
امام صادق(ع) مى‏فرمايند:
قَرأتُ في كتابِ عليٍّ(ع) إنَّ اللَّه لَمْ يأْخُذْ عَلى الْجُهّالِ عَهْداً بِطَلَبِ الْعِلْمِ حَتى أَخَذَ على العلماء عَهداً بِبَذْل الْعِلْم لِلْجُهّال لَأنّ الْعِلْم كان قَبْلَ الْجَهْلِ؛(115)
در كتاب على(ع) خواندم كه خدا از نادان‏ها پيمانى براى آموختن دانش نمى‏گيرد، مگر اين كه از علما پيمان گرفته است براى ياد دادن علم به نادانان، زيرا علمْ مقدم بر جهل است.
در روايت ديگر مى‏فرمايند:
لَوْ وَدَدْتُ أنَّ أصْحابِي ضَرَبْتُ رؤوسَهم بالسِّياطِ حَتى يَتَفَقَّهُوا؛(116)
مى‏خواهم با تازيانه بر سر اصحابم بزنم تا دين را بفهمند.
امام باقر(ع) در لزوم آموزش و ياد دادن مى‏فرمايند:
زَكاةُ الْعِلْمِ أنْ تُعَلِّمَهُ عبادَ اللَّه؛(117)
زكات دانش آن است كه آن‏را به بندگان خدا بياموزى.
و امام صادق(ع) نيز در لزوم يادگيرى و آموختن مى‏فرمايند:
قال رسول اللَّه(ص): طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ على كُلِّ مُسْلِمٍ ألا إنَّ اللّهَ يُحِبُّ بُغاةَ الْعلم؛(118)
رسول خدا(ص) فرمودند: فراگيرى دانش بر هر مسلمانى واجب است، همانا خدا طالبان علم را دوست دارد.
د) تحقق عدالت اجتماعى
قال(ع): ... وَما اَخَذَ اللَّهُ عَلىَ الْعُلَماءِ ألاَّ يُقارُّوا عَلى‏ كِظَّةِ ظالِمٍ وَلاسَغَبِ مَظْلُومٍ لَألْقَيْتُ حَبْلَها علَى‏ غارِبها؛(119)
و اگر نبود عهد و مسؤوليتى كه خداوند از علما و دانشمندان هر جامعه گرفته كه در برابر سيرى و شكم‏خوارگى ستمكاران و گرسنگى ستمديدگان سكوت نكنند، من مهار شتر خلافت را رها كرده بر كوهان آن مى‏انداختم و از آن صرف نظر مى‏كردم.
عبارت فوق در خطبه شقشقيه است. امام(ع) در انتهاى خطبه مى‏فرمايند:
آگاه باشيد! به خدا سوگند، خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، اگر نه اين بود كه جمعيت بسيارى گرداگردم را گرفته و به يارى‏ام قيام كرده‏اند و از اين جهت حجت تمام شده است، و اگر نبود عهد و مسؤوليتى كه خداوند از دانشمندان گرفته كه در برابر سيرى ستمكاران و گرسنگى محرومان و ستمديدگان سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را رها كرده بر كوهانش مى‏انداختم و از آن صرف نظر مى‏كردم و آخرِ آن را با جام آغازش سيراب مى‏كردم؛ آن‏گاه خوب مى‏فهميديد كه دنياى شما در نظر من بى‏ارزش‏تر از آبى است كه از بينى گوسفندى بيرون آيد.
يكى از مهم‏ترين مسؤوليت‏هاى علما و دانشمندان جامعه، مبارزه با بى‏عدالتى و تلاش براى برقرارى عدالت اجتماعى مى‏باشد.
كِظَّةِ ظالمٍ و سَغَب مَظْلومٍ كنايه است از شدت ظلم ستمگران و مظلوميت ستمديدگان. عدالت اجتماعى محدود به بعد اقتصادى آن نمى‏شود، گرچه يكى از مظاهر آن در بعد اقتصادى است.
از تعاليم دين اسلام، ارزش دادن به تقوا و از بين بردن تمام ملاك‏هاى باطلِ ارزش‏گذارى است. علاوه بر اين قوانين و مقررات، جامعه اسلامى در مسير تعديل جامعه و كم كردن فاصله‏هايى است كه بين افراد جامعه به ناحق به وجود آمده‏است.
بررسى و بحث پيرامون عدالت اجتماعى از ديدگاه اسلام، بايد در رساله مستقلى انجام گيرد؛ لكن در اين‏جا براى شرح اين قسمت از خطبه شقشقيه به توضيح مختصرى بسنده مى‏گردد:
قرآن كريم يكى از اهداف پيامبران را برقرارى قسط و عدل مى‏شمارد:
لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبيِّنات وَأنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْمِيزانَ لِيَقُومَ الناسُّ بِالْقِسْطِ وَأنزلنا الْحَديِدَ فيه بأسٌ شَدِيدٌ وَمَنافعُ لِلناسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يَنْصُره وَرُسُلَه بِالْغَيْبِ إنَّ اللَّهَ قَوِىٌّ عَزِيزٌ؛(120)
همانا پيامبران خود را با ادله و معجزات فرستاديم و بر ايشان كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم به راستى و عدالت گرايند و آهن را كه در آن، هم سختى كارزار و هم منافع بسيار براى مردم است نيز براى حفظ عدالت آفريديم، تا معلوم شود چه كسى خدا و رسولانش را با ايمان قلبى يارى خواهد كرد، كه خدا بسيار قوى و مقتدر و از يارى خلق بى نياز است.
در راستاى اين رسالت بزرگ انبيا، پس از آن‏كه مردم با اميرالمؤمنين، على(ع) در مدينه بيعت كردند، امام(ع) ضمن اعلام برنامه‏هاى حكومتى خود نويد به عدالت اجتماعى مى‏دهند و مى‏فرمايند:
وَالَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَلَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً وَلَتُساطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ حَتّى يَعُودَ أسْفَلُكُم أعلاكُم وأعلاكُم أسْفَلَكم وَلَيَسْبِقَنَّ سابِقُونَ كانوا قَصَّرُوا وَلَيُقَصِّرَنَّ سَبّاقُون كانوا سَبَقوا؛(121)
سوگند به كسى كه پيامبر را به حق مبعوث كرد، به سختى مورد آزمايش قرار مى‏گيريد و غربال مى‏شويد و همانند محتويات ديگ هنگام جوشش زيرورو خواهيد شد، آن چنان كه بالا پايين و پايين بالا قرار خواهد گرفت. آنان كه به راستى در اسلام سبقت داشتند و كنار رفته بودند، بار ديگر جلو خواهند آمد و كسانى كه با حيله و تزوير، خود را پيش انداخته بودند، عقب زده خواهند شد.
در نامه‏اى خطاب به يكى از كارگزاران حكومت خود به نام عثمان بن حنيف مى‏نويسند:
اى پسر حنيف! به من گزارش داده شده كه مردى از متمكنان اهل بصره تو را به خوان ميهمانى‏اش دعوت كرده و تو به سرعت به سوى آن شتافته‏اى، در حالى كه طعام‏هاى رنگارنگ و ظرف‏هاى بزرگ غذا يكى بعد از ديگرى پيش تو قرار داده مى‏شد. من گمان نمى‏كردم تو دعوت جمعيتى را قبول كنى كه نيازمندانشان ممنوع و ثروتمندانشان دعوت شوند.
در همين نامه پس از سفارش به ورع و يادآورى مرگ مى‏فرمايند:
وإنَّما هِي نَفْسِي أُروضُها بِالتَّقْوى لَتَأتِيَ آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الْأكبَرِ وَتَثْبُتَ على جَوانِبِ الْمَزْلَقِ وَلَوْ شِئْتُ لاَهْتَدَيْتُ الطَّرِيقَ إلى مُصَفّى هذا الْعَسَلِ وَلُبابِ هذا الْقَمْحِ وَنَسائِجِ هذا الْقَزِّ وَلكن هَيْهاتَ أنْ يَغْلِبَنِي هَوايَ وَيقُودَنِي جَشَعِي إلى تَخَيُّرِ الْأطْعِمَة وَلَعَلَّ بِالْحِجازِ أو الْيَمامَةِ مَنْ لاطَمَعَ له في الْقُرْصِ وَلاعَهْدَ له بِالشَّبَع. أوْ أبَيْتَ مِبْطاناً وَحَوْلِي بُطُونٌ غَرْثى‏ وَأكْبادٌ حَرّى‏ أوْ أكونَ كما قال القائل:
وَحَسْبُكَ داءً أنْ تَبِيتَ بِبِطْنَةٍ
وَحَوْلَكَ أكْبادٌ تَحِنُّ إلى الْقِدِّ
من نفس سركش را با تقوا تمرين مى‏دهم و رام مى‏سازم، تا در آن روز بزرگ و خوفناك با ايمنى وارد صحنه قيامت شود، در آن جا كه همه مى‏لغزند او ثابت و بى تزلزل بماند. اگر مى‏خواستم مى‏توانستم از عسل مصفا و مغز اين گندم و بافته‏هاى اين ابريشم براى خود خوراك و لباس تهيه كنم، اما هيهات كه هوا و هوس بر من غلبه كند و حرص و طمع مرا وادار كند تا طعامهاى لذيذ را برگزينم، در حالى كه ممكن است در سرزمين حجاز و يمامه كسى باشد كه حتى اميد به دست آوردن يك قرص نان نداشته باشد و نه هرگز شكمى سير خورده باشد.
آيا من با شكمى سير بخوابم، در حالى كه در اطرافم شكم‏هاى گرسنه و كبدهاى سوزانى باشد و آيا آن چنان باشم كه شاعر گفته است: اين درد تو را بس كه شب با شكم سير بخوابى، در حالى كه در اطراف تو شكمهاى گرسنه و به پشت چسبيده باشد.(122)
علماى راستين كه پيرو پيامبر(ص) و على(ع) هستند بايد با ضعفا و مستمندان همنشين باشند، تا دردها و مشكلات آنها را از نزديك لمس نموده و در صدد بر طرف كردن آن باشند، اما اگر دانشمندان و علماى مذهبْ تنها با طبقه خاص مرفهان و مترفان آمد وشد داشته باشند، هرگز درك صحيحى از وضعيت مستمندان نخواهند داشت و چه بسا دانش خود را در توجيه بى‏عدالتى‏ها به كار گيرند.
امام صادق(ع) در باره چنين دانشمندانى مى‏فرمايند:
وإنَّ مِن الْعُلَماء مَنْ يرى‏ أنْ يَضَعَ الْعِلْمَ عِنْدَ ذَوِي الثَّرْوَةِ وَالشَّرَفِ وَلايرى له في الْمساكينِ وَضْعاً فذاك فِى الدَّرك الثالثِ من النار؛(123)
و يك دسته از دانشمندان كسانى هستند كه دانش خود را تنها در اختيار ثروتمندان و توانگران قرار مى‏دهند و مستمندان را محروم مى‏دارند؛ اين گروه در مرحله سوم از آتش دوزخ هستند.
________________________________________
1 . نهج البلاغه، خطبه‏110.
2 . ر.ك: ابن ميثم بحرانى، شرح نهج البلاغه، ج‏3، ص‏82.
3 . مريم (19) آيه 39.
4 . اصول كافى، ج‏1، ص‏45،باب لزوم الحجّة على العالم وتشديد الأمر عليه.
5 . همان، ص‏47.
6 . همان جا.
7 . نساء (4) آيه 17.
8 . اصول كافى، ج‏1، ص‏47.
9 . غررالحكم.
10 . نهج البلاغه، خطبه 239.
11 . همان، حكمت 98.
12 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏37.
13 . اصول كافى، ج‏1، ص‏49.
14 . ملا محسن فيض كاشانى، المحجة البيضاء، ج‏1، ص 132.
15 . نهج البلاغه، حكمت 92.
16 . صف (61) آيه 2 و 3.
17 . جمعه (62) آيه 5.
18 . نهج البلاعه، حكمت 107.
19 . همان، حكمت 366.
20 . نهج البلاغه، نامه 31.
21 . شرح اين عبارت در بحث «آفات لسان» خواهد آمد.
22 . نهج البلاغه، حكمت 82 .
23 . نور (24) آيه 15.
24 . يونس (10) آيه 59.
25 . همان، آيه 68 - 69.
26 . كهف (18) آيه 22.
27 . بحارالأنوار، ج‏2، ص‏113.
28 . اعراف (7) آيه 169.
29 . يونس (10) آيه 39.
30 . بحارالأنوار ج 2 ص 113.
31 . نهج البلاغه، حكمت 85.
32 . شرح نهج البلاغه، ج‏5، ص‏283.
33 . نهج‏البلاغه، حكمت 182 .
34 . اصول كافى، ج‏2، ص‏258.
35 . بقره (2) آيه 283.
36 . بحارالأنوار،ج‏2، ص‏121
37 . همان،ج‏2، ص‏122.
38 . نهج البلاغه، حكمت 382.
39 . اسراء (17) آيه 36.
40 . نهج البلاغه، خطبه 154.
41 . اصول كافى، ج‏1، ص‏44.
42 . همان، ص‏43.
43 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏208.
44 . نور (24) آيه 39.
45 . نهج البلاغه، خطبه 17.
46 .
أيا جيل التصوف شرّ جيل
لقد جئتم بأمر مستحيل
أفي القرآن قال لكم الهي
كلوا مثل البهائم و ارقصوا لي
47 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏208.
48 . نهج البلاغه، خطبه 79.
49 . شيخ انصارى، مكاسب، ص‏25 و 26 (چاپ تبريز).
50 . لقمان (31) آيه 34.
51 . انعام (6) آيه 59.
52 . همان، آيه 97.
53 . يونس (10) آيه 5.
54 . نحل (16) آيه 16.
55 . بقره (2) آيه 189.
56 . إسراء (17) آيه 78.
57 . ر.ك: محمد بن حسن حرعاملى، وسائل الشيعه، باب پنجم از ابواب القبله و ابواب المواقيت.
58 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏218.
59 . همان، ج‏58، ص‏292.
60 . احمد بن على طبرسى، احتجاج، ج‏1، ص‏355.
61 . بحارالأنوار، ج‏55، ص‏235.
62 . اصول كافى، ج‏8، ص‏272.
63 . بحارالأنوار، ج‏55، ص‏243.
64 . ق (50) آيه 6.
65 . غاشيه (88) آيه 17 و 18.
66 . روم (30) آيه 22.
67 . نهج البلاغه، خطبه 193.
68 . همان، نامه 31.
69 . اصول كافى، ج‏1، ص‏32.
70 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏211.
71 . لزوم يادگيرى حرفه‏ها و صنعت‏هايى كه نظام معاش مردم برآن توقف دارد، به قوت خود باقى است و فقهاى عظام آن‏را واجب كفايى مى‏دانند.
72 . اسراء (17) آيه 107 - 109.
73 . حسن بن فضل طبرسى، مكارم الاخلاق، ص‏258، (طبع قديم).
74 . آل عمران (3) آيه 7.
75 . همان، آيه 18.
76 . اسراء (17) آيه 107 - 109.
77 . همان، آيه 109.
78 . فاطر (35) آيه 28.
79 . ص‏9، (طبع جديد).
80 . شيخ بهائى (ره) در بيان علم مفيد و سودمند چنين سروده است:
علمى بطلب كه تو را فانى
سازد ز علايق جسمانى
علمى بطلب كه به دل نور است
سينه زتجلّى آن طور است
علمى كه از آن چو شوى محظوظ
گردد دل تو لوح محفوظ
علمى بطلب كه كتابى نيست
يعنى ذوقى است و خطابى نيست
علمى بطلب كه نمايد راه
وز سرّ ازل كندت آگاه
81 . نهج البلاغه، حكمت 338.
82 . ر.ك: ابن ميثم بحرانى، شرح نهج البلاغه، ج‏5، ص‏409.
83 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏219.
84 . ر.ك: سيد هاشم خوئى، منهاج البراعة، ج‏21، ص‏423.
85 . ممكن است در پاسخ از اين اشكال گفته شود: غير مفيد مثل معدوم است؛ لذا از معدوم تعبير به غير مفيد شده است.
86 . نهج البلاغه، خطبه 91.
87 . براى مطالعه بيشتر ر.ك: لطف الله صافى، شرح حديث عرض دين.
88 . شرح اين كلام نورانى در بحث «توقيفى بودن اسما» مى‏آيد.
89 . ابن بابويه (صدوق)، توحيد، ص‏454.
90 . شرح بيشتر اين مطلب در بحث صفات خداى تعالى و استحاله احاطه و اكتناه مى‏آيد.
91 . ابن بابويه (صدوق)، خصال، ص‏41.
92 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏210.
93 . نهج البلاغه، حكمت 287.
94 . بقره (2) آيه 102.
95 . ابن شعبه حرانى، تحف العقول، ص‏335.
96 . نهج البلاغه، خطبه 147.
97 . فاطر (35) آيه 28.
98 . بحارالأنوار، ج‏70، ص‏344.
99 . نهج البلاغه، خطبه 216.
100 . اصول كافى، ج‏2، ص‏122.
101 . نهج البلاغه، خطبه 193.
102 . همان ، خطبه 239.
103 . همان ، حكمت 207.
104 . همان ، حكمت 207.
105 . اصول كافى، ج‏2، ص‏111.
106 . اصول كافى، ج‏2، ص‏111.
107 . بحارالأنوار، ج‏67، ص‏293.
108 . اصول كافى، ج‏1، ص‏37.
109 . بحارالأنوار، ج‏2، ص‏41.
110 . نهج البلاغه، نامه 67.
111 . نهج البلاغه، حكمت‏372.
112 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏178.
113 . خصال، صدوق، 352.
114 . نهج البلاغه، حكمت‏478.
115 . اصول كافى، ج‏1، ص‏35.
116 . همان، ج‏1، ص‏41.
117 . همان، ج‏1، ص‏31.
118 . همان، ص‏41.
119 . همان، ص‏30.
120 . نهج البلاغه، خطبه 3.
121 . حديد (57) آيه 25.
122 . نهج البلاغه، خطبه 16.
123 . نهج البلاغه، نامه 45.
124 . خصال، ص‏352.

فصل اوّل مفهوم تربيت

1. معناى تربيت‏(1)

ابن اثير مى‏گويد:
الربُّ يُطْلَقُ في اللغة على المالك والسيد والمدبِّر والمربيّ والمُقِيم والمُنْعِم ولايُطْلَقُ غيرَ المضاف إلّا على اللَّهِ وإذا أطْلِقَ على غيره أُضيف... وفي حديث عليّ (الناسُ ثلاثةٌ عالمٌ ربانيّ) هو منسوبٌ إلى الربِّ بزيادةِ الألف والنون للمبالَغة وقيل من الربِّ بمعنى التربية كانوا يُرَبُّون المتعلمين بِصغار العلومِ قبلَ كِبارها.(2)
راغب اصفهانى نيز مى‏گويد:
الربُّ في الأصل التربية وهو إنشاءُ الشي‏ء حالاً فحالاً إلى حدِّ التمام؛
رب در اصل تربيت است و تربيت يعنى ايجاد شى‏ء به تدريج از حالتى به حالت ديگر تا به حد تمام برسد.
تذكر چند نكته در تعريف تربيت:
نكته اول: در هر دو تعريف، تدريجى بودن تربيتْ مورد نظر قرار گرفته است.
در تعريف ابن اثير: يُرَبُّون المتعلمين بصغار العلوم قبلَ كِبارها و در تعريف راغب: حالاً فحالاً إلى حد التمام. البته ممكن است گاهى تحولات و دگرگونى‏هاى روحى دفعتاً به وجود آيد. تاريخ، حالات فضيل بن عياض و حر بن يزيد رياحى و امثال اينها را ثبت نموده است، ولى اين موارد نادر و استثنايى است و اصل در تربيت و پرورش تدريجى بودن است.
نكته دوم: فطرى بودن مبانى تربيت: راغب در تعريف كلمه «انشاء» را به كار گرفته كه غالباً در ايجاد شى‏ء مسبوق به عدم به كار مى‏رود؛ لذا در اينجا اين سؤال مطرح مى‏شود كه آيا تربيت دينى ايجاد چيزى است كه به انسان اضافه مى‏گردد و در درون او هيچ گونه سابقه وجودى نداشته يا اين‏كه همزمان با ايجاد انسان اساس و بنيان تربيت دينى در او نهاده شده است؟
بنابر نظريه دوم - كه به صواب نزديك‏تر است - تربيت دينى، يعنى شكوفا نمودن استعدادهاى درونى و فطرى انسان.
اميرالمؤمنين، على(ع) در انگيزه و هدف فرستادن پيامبران الهى براى مردم مى‏فرمايند:
فَبَعَثَ فِيهم رُسُلَهُ وَ واتَرَ إلَيْهم أنْبِيائَه لِيَسْتَأْدُوهُم ميثاقَ فِطْرَتِه وَيُذَكِّرُوهم مَنْسِيَّ نِعْمَتِه وَيَحْتَجُّوا عَلَيْهم بِالتَّبْلِيغِ وَيُثِيرُوا لَهُم دَفائِنَ الْعُقول؛(3)
پيامبرانش را در ميان آنها مبعوث ساخت و پى در پى رسولان خود را به سوى آنها فرستاد تا پيمان فطرت را در آنها مطالبه نمايند و نعمت‏هاى فراموش شده را به ياد آنها آوردند و با ابلاغ دستورهاى خدا حجت را بر آنها تمام كنند و گنج‏هاى پنهانى عقل‏ها را آشكار سازند.
زراره مى‏گويد: از امام صادق(ع) از قول خداى عزوجل: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ الناسَ عليها(4) سؤال نمودم، فرمودند: فَطَرَهُم جَميعاً على التَّوْحِيدِ(5).
گرچه در اين روايت و بعضى از روايات ديگر، «فطرت» را به «توحيد» تفسير نموده‏اند، لكن تمام تعاليم دينى و دستوراتى كه براى تربيت انسان از ناحيه وحى به وسيله پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) رسيده است، ريشه در فطرت و ذات انسان دارد.(6)
نكته سوم: فرق بين تزكيه و تربيت: در قرآن‏كريم از تربيت دينى وپرورش روح وروان انسان تعبيربه تزكيه شده است:
كَما أرْسَلْنا فِيكُم رَسُولاً مِنكم يَتْلُوا عَلَيْكم آياتِنا وَ يُزَكِّيكُم وَيُعَلِّمُكم الْكتِابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكم ما لَمْ تَكُونوا تَعْلَمُون؛(7).
چنان‏كه از ميان خود شما پيامبرى برانگيختيم كه آيات ما را براى شما تلاوت كند و نفوس شما را از پليدى و آلودگى جهل و شرك پاك و منزه كند و به شما تعليم شريعت و حكمت دهد و هرچه را نمى‏دانيد به شما ياد دهد.
لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ على المؤمِنينَ إذْ بَعَثَ فِيهم رَسُولاً مِنْ أنْفُسِهم يَتْلُوا عَلَيْهم آياتِه وَيُزَكِّيهم وَيُعَلِّمُهم الكتابَ وَالحْكمةَ وإنْ كانوا مِنْ قبلُ لَفِي ضَلالٍ مُبينٍ؛(8)
خدا بر اهل ايمان منت گذاشت كه رسولى از خود آنها در ميان آنان برانگيخت كه بر آنها آيات‏خدا را تلاوت كند و نفوس آنان را از هر نقص و آلايش پاك گرداند و به آنان احكام شريعت كتب سماوى و حقايق حكمت بياموزد، هر چند كه در گمراهى آشكارى بودند.
هُو الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِيِّينَ رَسولاً مِنهم يَتْلُوا عليهم آياتِه وَيُزَكِّيهم وَيُعَلِّمُهم الكتابَ وَالْحكمةَ وَإنْ كانوا مِنْ قبلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ؛(9)
اوست خدايى كه ميان عرب امّى، پيغمبرى از همان مردم برانگيخت تا بر آنان آيات وحى خدا تلاوت كند و آنان را از لوث جهل و اخلاق ناپسند پاك سازد و شريعت كتب سماوى و حكمت الهى بياموزد، با آن‏كه پيش از اين در ورطه گمراهى و جهالت بودند.
اما تربيت در اصطلاح قرآن اعم است از تزكيه؛ يعنى پرورش جسم و تن را هم شامل مى‏گردد:
فرعون به حضرت موسى(ع) مى‏گويد:
ألَمْ نُرَبِّك فِينا وَليداً وَلَبِثْتَ فِينا مِن عُمُرِك سِنِينَ؛(10).
تو همان كودكى نيستى كه ما پرورديم و سال‏ها از عمرت نزد ما گذشت.
قرآن در سفارش نسبت به پدر و مادر مى‏فرمايد:
وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِى صَغِيراً؛(11)
و بگو: پروردگارا! همان گونه كه پدر و مادر، مرا از كودكى پرورش دادند، تو در حق آنها مهربانى فرما.
ما در اين نوشتار، كلمه «تربيت» را در معناى مرادف با معناى «تزكيه» به كار برده‏ايم.
2. متصدى امرتربيت

الف) مسؤوليت مربيان الهى و علماى ربانى در تربيت انسان
پس از بررسى و تبيين معناى تربيت، اولين سؤال اين است كه: چه كسى مى‏تواند مسؤوليت اين امر مهم را به عهده بگيرد؟
مسلماً تنها كسى مى‏تواند مربى انسان باشد كه خود، انسان كامل و واصل به مدارج عالى انسانيت باشد. در اين مسير كسى مى‏تواند جلودار و راهنما باشد كه خود راه را به خوبى طى كرده باشد:
قطع اين مرحله بى‏همرهى خضر مكن
ظلمات است بترس از خطر گمراهى‏(12)

چه كسى مى‏تواند مربى باشد؟
قال(ع): مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ اِماماً فَلْيَبْدَأْ بِتَعْليِمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِيمِ غَيْرِهِ وَلْيَكُنْ تَأْدِيبُهُ بِسِيرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِيبِهِ بِلِسانِهِ وَمَعلِّمُ نَفْسِهِ و مُؤَدِّبُها اَحَقُّ بِالْإجْلالِ مِنْ مَعَلِّمِ النَّاسِ وَمُؤَدِّبِهِمْ؛(13)
كسى كه خود را در مقام پيشوايى و امامت قرار مى‏دهد، بايد پيش از آن كه به تعليم ديگران بپردازد، به‏تعليم خويش پردازد و بايد تأديب او به عملش پيش از تأديب او به زبانش باشد. كسى كه معلم و ادب‏كننده خويش است، به احترام سزاوارتر است از كسى كه معلم و مربى ديگران‏است.
امام(ع) در اين كلام، دو مطلب اساسى را در موضوع «تربيت» بيان فرموده‏اند:
مطلب اوّل: مربى و معلم بايد قبلاً خودش دانش‏آموخته و تربيت شده باشد، آن‏گاه مربى و معلم ديگران شود. سخن گفتن و خطابه و وعظ بدون آگاهى به جز انحراف و اضلال و گمراهى نتيجه‏اى ندارد.(14)
مطلب دوم: واعظ و مربى بايد با عمل خود ديگران را تربيت و هدايت نمايد. گفتار بدون عمل نه تنها موجب هدايت نمى‏شود، بلكه گاهى ممكن است موجب سلب اعتماد و گمراهى شخص گردد.
قرآن كريم مى‏فرمايد:
أتَأْمُرونَ الناسَ بِالْبِرِّ وَتَنْسَوْن أنْفُسَكُم وَأنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أفَلا تَعْقِلُونَ؛(15)
چگونه شما كه مردم را به نيكى دستور مى‏دهيد، خود را فراموش مى‏كنيد، در صورتى كه شما كتاب خدا را مى‏خوانيد، چرا در آن انديشه نمى‏كنيد؟
پيامبر اكرم(ص) مى‏فرمايند:
رَأيْتُ لَيْلَةً أُسْرِيَ بي إلى السماء قَوْماً تُقْرِضُ شِفاهم بمَقارِيضَ مِن نارٍ ثُمَّ تُرْمى‏ فَقُلْتُ ياجبرئيل مَن هؤلاء؟ فقال: خُطَباءُ اُمَّتِك يَأْمُرون الناسَ بِالْبِرِّ وَيَنْسَوْن أنفسهم وهم يَتْلُون الكتابَ أفلا يَعْقِلُون؛(16)
شب معراج مردمى را ديدم كه لب‏هايشان با قيچى‏هاى آتشين چيده و به دور انداخته مى‏شد، ازجبرئيل پرسيدم: اينها كيانند؟ گفت: خطيبان امت تو هستند كه مردم را به نيكى دعوت مى‏نمايند، درحالى‏كه خود را فراموش نموده‏اند و به گفته خود عمل نمى‏كنند و ايشان قرآن را تلاوت مى‏كنند، آيا در آن تعقل نمى‏كنند؟
امام صادق(ع) مى‏فرمايند:
إنّ الْعالِمَ إذا لَمْ يَعْمَلْ بِعِلْمِه زَلَّتْ مَوْعِظَتُه عَن الْقُلوبِ كما يَزِلُّ الْمَطَرُ عن الصَّفا؛(17)
اگر عالم به علم خويش عمل نكند، پند و اندرزش در دل‏هاى شنوندگان فرو نمى‏رود، همان‏گونه كه باران در سنگ صاف فرو نمى‏رود.
امام باقر(ع) در تفسير آيه شريفه «فَكُبْكِبُوا فِيها هُمْ‏وَالْغاوُون‏(18)؛ در آن حال كافران و معبودان باطلشان هم به رو در آتش دوزخ افتند.» مى‏فرمايند:
هُمْ قَوْمٌ وَصَفُوا عَدْلاً بِألْسِنَتِهم ثُمَّ خالَفُوه إلى غَيْرِه؛(19)و(20)
كسانى هستند كه با زبان عدالت را توصيف و در عمل خلاف آن را عمل مى‏كنند.
مجلسى(ره) در شرح روايت مى‏گويد:
العدل كل أمر حق يوافق للعدل والحكمة والعبادات والأخلاق الحسنة.(21)
اما فرمايش امام(ع):
مُعَلِّمُ النَّفْسِ أحقُّ بالإجلالِ من معلِّم الناس و مُؤدِّبهم.
به اين معناست كه شخصى كه به تربيت خود بپردازد، بيشتر شايسته احترام است از كسى كه به تربيت مردم پرداخته و از خود غافل است، اما شخصى كه هم خودسازى كرده و هم مردم را تربيت مى‏كند، مسلماً برتر است از كسى كه تنها گليم خود را از آب مى‏كشد.
انسان‏هاى وارسته و شايسته رهبرى چه كسانى هستند؟
در مسير تربيت انسان‏ها به كسانى مى‏توان اعتماد نمود و آنها را جلودار و مربى قرار داد كه تحت تربيت رب العالمين به مدارج عالى انسانيت رسيده باشند. تنها چنين افرادى مى‏توانند كاروان انسانيت را به مقصد نهايى برسانند.(22)
من كتاب له(ع) إلى معاوية جواباً، قال الشريف وهو من محاسن الكتب: فَإنَّا صَنائِعُ رَبِّنا وَالنَّاسُ بَعْدُ صَنائِعُ لَنا؛(23)
ما پرورش يافته و تربيت شده پروردگار خويش هستيم و مردم تربيت شده مايند.
معاويه - عليه الهاويه - در نامه‏اى كه خطاب به اميرالمؤمنين على ابن‏ابى‏طالب(ع)نوشت، در ساختن فضيلت براى ائمه جور و تباهى و گمراهى، سخن‏پراكنى نموده، آن گمراهان سياه دل را بر امام متقين ترجيح داد و دشمنى و كينه‏هاى جاهليت را بيش از پيش آشكار نمود. أحقاداً بَدْرِيَّةً وَخَيْبَرِيَّةً وَحُنَيْنِيَّةً وَغَيْرَهُنَّ.(24)
امام(ع) در نامه‏اى كه سيد رضى مى‏گويد: هو من محاسن الكتب، در جواب، ضمن بيان حقيقت و آشكار نمودن رسوايى معاويه و پيشوايان گمراهش مى‏فرمايند:
فَدَعْ عَنْكَ مَنْ مالَتْ بِه الرَّمِيَّةُ فَإنّا صَنائعُ رَبِّنا وَالنّاسُ بَعْدُ صَنائِعُ لنا؛(25)
دست بردار از كسانى كه فريب دنيا را خورده و از راه راست منحرف گرديده‏اند و اين چه مقايسه غلطى است كه بين آنها كه گمراهان و منحرفان از حقند و بين من مى‏نمايى؛ به درستى كه ما پرورش‏يافتگان خداى خود هستيم و مردم پرورش يافتگان ما.
مجلسى(ره) در شرح اين كلام نورانى مى‏گويد:
هذا مُشْتَملٌ على أسرارٍ عجيبة من غرائبِ شأنهم التي تَعْجِزُ عنها العقول ولْنَتكلَّم على مايمكننا إظهاره والخوْضُ فيه فنقول: صنيعةُ الملك من يَصْطَنِعُه ويَرْفَعُ قدرَه ومنه قوله تعالى: «وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسي»(26) أي أختَرْتُك وأخذتك صَنِيعتي لِتَنْصَرِفَ عن إرادتي ومحبَّتي. فالمعنى أنَّه ليس لأحد من البشر علينا نعمة بل اللَّهُ - تعالى - أنعَم علينا فليس بيننا وبينه واسطةً والناس بأسْرِهم صَنائِعُنا فنحن الوسائط بينهم وبين اللَّه سبحانه ويُحْتَمَلُ أن يُرادَ بالناس بعضُ الناس أي المختار من الناس نَصْطَنَعُه ونَرْفَعُ قدرَه.(27)
راغب اصفهانى مى‏گويد:
الصُّنْع إجادة الفعل فكلُّ صُنْع فعلٌ وليس كلُ فعل صُنعاً ولايُنْسَبُ إلى الحيوانات والجِمادات كما يُنْسَب إليهما الفعلُ... والصَّنيعَةُ ما اصْطَنَعْتَه من خير... والإصْطِناعُ المبالغَة في إصلاحِ الشي‏ء و قوله: «وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي وَ لِتُصنَعَ على عيني» إشارة إلى نحو ما قال بعضُ الحكماء: إنَّ اللَّه تعالى إذا أحبَّ عبداً فَتَفَقَّده كما يَتَفَقَّد الصِّديق صديقه؛
صُنع؛ يعنى كارى را به شايستگى انجام دادن، پس هر صنعى كار است، ولى هر كارى صنع نيست. اين واژه آن گونه كه به انسان نسبت داده مى‏شود، به حيوانات و جمادات نسبت داده نمى‏شود. صنيعة، هر چه كه به خوبى و شايستگى انجام دهى. اصطناع، زياده‏روى در اصلاح و بهبود چيزى است؛ و قول خداى تعالى در هر دو آيه اشاره است به آن چه كه بعضى از حكما گفته‏اند كه خداى تعالى هرگاه بنده‏اى را دوست داشت، او را مورد تفقد و مهربانى قرار مى‏دهد، همان طورى كه دو دوست به هم محبت مى‏كنند.
امام(ع) مى‏فرمايند: وصَنِيعُ المالِ يَزولُ بِزَواله.(28) لذا كلام راغب در انحصار نسبت تمام نيست، علاوه براين كه در اصل معنا نيز اشكال وارد است، زيرا تضمين جودت صنع، در آيه «وَدَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَقَوْمُه وَما كانوا يَعْرِشُونَ؛(29) و فرعون و قومش را با آن صنايع و عمارات و كاخ عظمت، نابود و هلاك نموديم» تمام نيست.
تنها پيامبر اكرم(ص) و جانشينان بر حق آن حضرت، يعنى امامان معصوم(ع)شايستگى رهبرى مردم را دارند و مى‏توانند كشتى انسانيت را به ساحل نجات برسانند، زيرا آنها تحت پرورش و تربيت و حمايت خاص رب العالمين هستند.
پيغمبر اكرم(ص) مى‏فرمودند: أدَّبَنِي رَبِّي فَأحْسَنَ تَأْدِيبي.(30)
از اميرالمؤمنين، على(ع) نقل شده كه فرمودند:
يا كميلُ إنَّ رسوُل اللَّه(ص) أدَّبَهُ اللَّهُ وَهُوَ أدَّبني وَأنا أُؤَدِّبُ المؤمنين وَأُوَرِّثُ أَدَبَ الْمُكَرِّمين.(31)
وظيفه مهم حاكم اسلامى در «تعليم و تربيت»
قال(ع): فَأمَّا حَقُّكُمْ عَليَّ فَالنَّصِيحَةُ لَكُمْ وَتَوْفِيرُ فَيئِكُمْ وَتَعلِيمُكُمْ كَيْلا تَجْهَلُوا وَتَأدِيبُكُم كَيْما تَعْلَمُوا؛(32)
اما حق من بر شما آن است كه از خيرخواهى شما دريغ نورزم و بيت المال شما را در راه‏شماصرف كنم و شما را تعليم دهم، تا از جهل و نادانى نجات يابيد و تربيتتان كنم تا آداب را فراگيريد.
حاكم اسلامى علاوه بر اين كه مسؤول امر معاش و زندگى و اقتصاد جامعه مى‏باشد، متصدى دو امر مهم و اصلى ديگر نيز هست كه عبارت باشد از «تعليم» و «تربيت»؛ به ديگر سخن، والى هم متصدى امر «حيات محسوس» و هم متصدى امر «حيات معقول» جامعه است. هم بايد در تأمين رفاه زندگى مادى مردم تلاش نمايد و هم بايد آنها را در مسير سعادت ابدى راهنمايى كند.
زمامدار جامعه اسلامى نبايد به ياد دادن محض، قناعت نموده، ذهن مردم را با مفاهيم خشك پر كند و در صدد سازندگى روحى آنها نباشد، بلكه علاوه بر «تعليم»، «تربيت» هم لازم است.
مربى الهى
قال(ع): أَيُّهَا النَّاسُ اسْتَصْبِحُوا مِنْ شُعْلَةِ مِصْباح واعِظٍ مُتَّعِظٍ وامْتَاحُوا مِنْ صَفْوِ عَيْنٍ قَد رُوِّقَتْ مِنَ الْكَدَرِ... لَيْسَ عَلَى الإمامِ اِلّا ما حُمِّلَ مِنْ أمْرِ رَبِّهِ: الْإبْلاغُ فِي الْمَوْعِظَةِ، وَالْإجْتِهادُ فِي النَّصِيحَةِ، والْإحْياءُ للِسُّنَّةِ، وَإقامَةُ الْحُدوُدِ على‏ مُسْتَحِقّيها، وَإصْدارُ السُّهْمان عَلى‏ أَهلِها فَبادِروُا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِ تَصْوِيحِ نَبْتِهِ وَمِنْ قَبْلِ أنْ تُشْغلُوا بِأنْفُسِكُمْ عَنْ مُسْتَثارِ الْعِلْم مِنْ عِنْدِ أهْلِهِ وَانْهَوا عَنِ المُنْكَرِ وَتَناهَوْا عَنْهُ فَاِنَّما اُمِرْتُم بِالنَّهْىِ بَعْدَ التَّناهِي؛(33)
اى مردم! چراغ دل را از شعله گفتار گويندگان با عمل روشن سازيد و ظرف‏هاى خويش را از آب زلال چشمه‏هايى كه از آلودگى پاك است پر كنيد. امام غير از آنچه از طرف خدا مأمور است، وظيفه‏اى ندارد، امام وظيفه دارد: 1. با پند و اندرز فرمان خدا را ابلاغ نمايد؛ 2. در خير خواهى مردم كوشش نمايد؛ 3. سنت خدا را احياء كند؛ 4. بر مستحقان كيفر اقامه حدود نمايد؛ 5. حق مظلومان را به آنان برگرداند.
در فراگيرى دانش بكوشيد پيش از آن كه درخت آن بخشكد و پيش از آن كه به خود مشغول گرديد؛ از معدن علم، دانش استخراج كنيد. مردم را از منكر باز داريد و خود هم مرتكب نشويد، زيرا شما موظفيد اوّل خود مرتكب گناه نشويد، آن گاه مردم را از آن نهى كنيد.
شرح مطالب اين بخش از خطبه در سه عنوان ارائه مى‏گردد:
از چه كسى بايد راهنمايى گرفت؟
«أيها الناس استصبحوا» تنها كسانى صلاحيت رهبرى فكرى جامعه را دارند كه اولاً: عالم عامل باشند و ثانياً: از هر گونه آلودگى پاك و منزه باشند و دانش آنها نيز صحيح و از منبع وحى باشد. چنين رهبرانى منحصرند در پيشوايان دين كه از طرف خداوند منصوب شده‏اند؛ يعنى پيامبران و امامان معصوم(ع).
امام(ع) اين دو شرط را كه بايد در رهبر و پيشواى مردم باشد، اين گونه بيان فرموده‏اند:
1. واعظ متعظ؛
2. صَفْوِ عَينٍ قد رُوِّقَتْ مِنَ الْكَدَر.
قرآن كريم مى‏فرمايد:
يا أيُّها النَّبىُّ إنّا أرْسَلْناكَ شاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِيراً. وَداعِياً إلى اللَّهِ بِإذنْهِ وَ سِراجَاً مُنيراً؛(34)
اى رسول! ما تو را به رسالت فرستاديم تا بر نيك و بدخلق گواه باشى و خوبان را به رحمت الهى مژده دهى و بدان را از عذاب خدا بترسانى. و به اذن حق، مردم را به سوى خدا دعوت كنى و چراغ فروزان باشى.
تنها از چشمه صاف و زلال معصومان(ع) بايد بهره گرفت، زيرا موهبت الهى عصمت در آنها ما را به اقتدا و پيروى از ايشان ترغيب مى‏نمايد و از پاكى اين چشمه مطمئن مى‏سازد:
إنّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُم الرِّجْسَ أهلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكم تَطْهِيراً؛(35)
خدا چنين مى‏خواهد كه از شما خانواده نبوت هر پليدى را ببرد و شما را از هر عيب و نقص پاك گرداند.
«من شُعْلَةِ مِصْباحِ»: همان گونه كه شعله چراغ روشنى مى‏دهد و انسان را از تاريكى بيرون مى‏آورد، امام(ع) كه مربى الهى است نيز با نور و روشنايى خود مردم را از تاريكى‏هاى جهل و نادانى و شرك و آلودگى‏ها بيرون مى‏آورد و راه راست را به آنها ارائه مى‏نمايد.
كلمه «مصباح» در بعضى از نسخه‏ها به «واعظ» اضافه شده - كه يا اضافه مشبه‏به به مشبه است و يا اضافه لاميه - و در بعضى از نسخه‏ها منون است كه «واعظ» بدل آن مى‏شود.
«واعظ متعظ» اشاره است به امام(ع) و جانشينان آن حضرت كه خودشان به پند و اندرزهايى كه به مردم مى‏دهند عمل نموده‏اند.
وَامْتَاحُوا من صَفْوِعَين قَدْ رُوِّقَتْ مِنَ الْكَدَر.
همان‏گونه كه آب آلوده به جسم انسان زيان مى‏رساند، سفارشها و فرمانهاى غلط و انحرافى همراه با ناخالصى‏ها موجب انحطاط روحى مى‏شود. همان طورى كه نسخه غلط و نامناسب طبيب غيرحاذق باعث شدت مرض و ايجاد امراض ديگر است، نسخه اشتباه براى روح و روان انسان، شدت مرض و ايجاد امراض ديگر را درپى دارد. با اين تفاوت كه اهميت امراض روحى بيش از امراض جسمى است، زيرا دفع امراض جسمى براى بقاى حيات محدود مادى و دفع امراض روحى براى حيات ابدى است.
وظايف امام(ع):
1. الإبلاغُ في الموعظة: با پند و اندرز فرمان خدا را اعلام نمودن؛
2. الإجتهادُ فى النصيحة؛ در خير خواهى مردم كوشش كردن؛
3. الإحياء للسنةِ: احياى سنت و رفتار بر طبق روش پيامبر(ص)؛
4. إقامةُ الحدودِ على مستحِقيها: اقامه حدود بر آن كس كه مستحق كيفر است؛
5. إصدارُ السُّهْمان على أهلها: از بيت المال سهم و نصيب را به اهلش رساندن.
وقت‏شناسى در كسب دانش
فبادرو العلمَ من قبل تَصْوِيح نَبْتِه: پس هر چه زودتر به سراغ پيشواى حقيقى خود رفته، از او كسب دانش و معرفت كنيد، قبل از اين كه فرصت از دست شما برود و امام در بين شما نباشد. قبل از آن كه خود را به نغمه‏هاى باطل مشغول سازيد، از معدن علم و دانش كسب فضيلت نماييد. قبل از اين كه گرفتار مربيان و علماى سوء شويد، در پى مربيان الهى باشيد.(36)
مردم را از منكر باز داريد و خود نيز مرتكب منكر نشويد، زيرا شما هم خود بايد تارك منكر باشيد و هم ديگران را نهى كنيد. بايد توجه داشت اين دو خطابْ طولى نيست، به اين معنا كه اول مأمور هستيد به اين كه خود تارك منكر باشيد و خطاب دوم مشروط به امتثال خطاب اول باشد، يعنى نهى از منكر مشروط باشد به اين كه خود تارك باشيد، بلكه دو خطاب در عرض همند، ولى از آن جهت كه ناهى از منكر اگر خود تارك نباشد، حرفش بى‏اثر است، بايد اول خودش منكر را ترك كند.(37)
انبيا و اوليا طبيبان الهى‏اند
قال(ع) فى ذكر النبيّ(ص): «طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَدْ أَحْكَمَ مَراهِمَهُ وأَحْمى مَواسِمَهُ يَضَعُ ذلكَ حَيْثُ الْحاجةُ إلَيْهِ مِنْ قُلُوبٍ عُمْيٍ وَآذانٍ صُمٍّ وَألْسِنَةٍ بُكْمٍ مُتتَبِّعٌ بَداوئِهِ مَواضِعَ الْغَفْلَةِ وَمَواطِنَ الْحَيْرَةِ؛(38)
طبيبى است كه با طب خود سخت به دنبال نيازمندان به طبابت روحى مى‏گردد مرهم‏هايش را به‏خوبى آماده ساخته، حتى براى مواقع اضطرارى و داغ كردن محل زخم‏ها ابزارش را گداخته، تادرآن‏جا كه مورد نياز است قرار دهد: بر دل‏هاى كور، گوش‏هاى كر و زبان‏هاى لال. با داروهاى خود در جستجوى موارد غفلت و جايگاه‏هاى حيرت است (در جستجوى بيماران فراموش شده و سرگردان است).
مدعيان طبابت روحى و داعيان رهبرى انسان‏ها بسيارند، ولى:
دردم نهفته به زطبيبان مدعى
باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند(39)
پيغمبر اكرم(ص) و جانشينان برحقش، ائمه اطهار(ع) طبيبان الهى‏اند و بشر نيازمند فرستادگان الهى است، زيرا همان گونه كه جسم و بدن انسان نياز به طبيب دارد، روح و روان او هم نيازمند به طبيب و مداواست. بيمارى‏هاى روحى، انسان را از رسيدن به لذات معنوى و سعادت ابدى بازمى‏دارد.
پيغمبر اكرم(ص) فرمودند:
لَوْ أنَّ الشَّياطِينَ يَحُومون على قُلُوبِ بَنِي آدمَ لَنَظَرُوا إلى مَلَكُوتِ السماواتِ والأرضِ؛(40)
اگر شياطين اطراف دل بنى آدم را احاطه نكرده بودند، هر آينه حقيقت و باطن و اسرار آسمان‏ها و زمين را مشاهده مى‏نمودند.
نياز انسان به طبيب روحانى، به مراتب بيش از نياز اوست به طبيب جسم و بدن، زيرا دفع امراض جسمانى براى بقاى حيات محدود و مادى اوست، ولى دفع امراض روحى براى درك حيات جاويد است.
ويژگى طبيبان الهى‏(41)
طبيبٌ دَوّارٌ بِطِبّه: طبيب سيارى است، به جاى اين كه بيماران در پى او باشند، او بدنبال بيماران مى‏گردد و وسايل درمان را همراه دارد و پس از تشخيص بيمارى همان‏جا معالجه را شروع مى‏كند. اين طبيب صرفاً به نسخه و دستورالعمل اكتفا نمى‏كند، بلكه علاوه بر نشان دادن راه علاج و طريق حل مشكلْ شخصاً مريض را معالجه مى‏كند و كار او فقط ارائه طريق نيست، بلكه ايصال إلى المطلوب است.
بيمارى‏هايى كه طبيبان الهى علاج مى‏كنند:
نابينايى دل‏ها و ناشنوايى گوش‏ها و گنگى زبان، غفلت و حيرت و سرگردانى از امراضى است كه مسؤوليت معالجه آن بر عهده طبيبان الهى است.
شارح معتزلى گويد:
إنّما تُعالج بذلك من يحتاج إليه وهم اولُوا القلوب الْعُمى والآذان الصُّمِّ والألسنةِ البُكم أي الخَرس وهذا التقسيمُ صحيحٌ حاصرٌ لأنَّ الضلالَ ومخالفَة الحقِّ يكون بثلاثة أمور: إمّا بجهلِ القلب أو بعدم سِماع المواعظِ والحُجَجِ أو بالإمساك عن شهادة التوحيد وتلاوةِ الذكْر فهذه أصولُ الضَلال وأمّا أفعال المعاصي ففروعٌ عليها؛(42)
با اين تدابير طبيب الهى است كه نيازمندان مداوا مى‏گردند و نيازمندانِ به اين درمان، كوردلان و ناشنوايان و صاحبان زبان‏هاى لال از حقگويى هستند. تقسيم بيماران و گمراهان باطنى به اين سه‏گروه، تقسيمى است صحيح كه چيزى را فروگذار نكرده، زيرا گمراهى و مخالفت با حق به اين‏سه چيز است: يا به كوردلى، يا به نشنيدن اندرزها و راهنمايى‏ها و يا به خوددارى از گواهى برتوحيد و خواندن قرآن است؛ پس اين سه چيز ريشه گمراهى است، و گناهان از اينها سرچشمه‏مى‏گيرد.
راه رهايى از سرگردانى
قال(ع): ... اَيْنَ تَذهَبُ بِكُم الْمَذاهِبُ وَتَتِيهُ بِكُم الْغياهِبُ وَتَخْدَعُكُم الكَواذِبُ وَمِنْ اَيْنَ تُؤتَوْنَ وَأنىَّ تُؤفَكُونَ فَلِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ وَلِكُلِّ غَيْبَةٍ إيابٌ فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبَّانِيِّكُمْ وَاَحْضِرُوُه قُلُوبَكُمْ وَاسْتَيْقِظُوا اِنْ هَتَفَ بِكُمْ وَلْيَصْدُقْ رائِدٌ اَهْلَهُ وَلْيَجْمَعْ شَمْلَهُ وَلْيُحْضِرْ ذِهْنَهُ فَلَقَدْ فَلَقَ لَكُم الْأمْرَ فَلْقَ الخَرْزَةِ وَقَرَفَهُ قَرْفَ الصَّمْغَةِ؛(43)
اين روش‏هاى گمراه كننده، شما را به كجا مى‏كشد؟ تاريكى‏ها و ظلمت‏ها تا كى شما را متحير مى‏سازد؟ دروغ‏پردازى‏ها تا كى شما را مى‏فريبد؟ از كجا در شما نفوذ مى‏كنند و چگونه شما را اغفال مى‏كنند؟ براى هر سرآمدى نوشته‏اى و براى هر غيبتى بازگشتى است. به سخن مربى الهى خويش گوش فرا دهيد و دل‏هاى خود را در پيشگاه او حاضر سازيد و هنگامى كه به خاطر احساس خطر فرياد مى‏كشد، بيدار شويد. فرمانده شما صادقانه سخن مى‏گويد، افكار خود را جمع و محتويات ذهن خويش را براى نجات شما آماده ساخته است. حقايق را براى شما به خوبى شكافته، همانند مهره‏هايى كه براى شناسايى، درونشان را مى‏شكافند و حقيقت را همچون شيره درختى كه از بدنه آن جدا مى‏كنند، براى شما جدا ساخته است.
امام(ع) به خوبى مى‏داند كه مسلك‏هاى گمراه كننده بنى اميه مردم رابه چه پرتگاهى مى‏اندازد و علت اين فريفته شدن و سقوط را نيز مى‏داند؛ لذا استفهاماتى كه در اين كلام آمده، على سبيل التهكم و التقريع است، نه استفهام حقيقى.
سپس مى‏فرمايند: به سخن مربى الهى خويش گوش فرا دهيد، آن هم نه با گوش سر، بلكه با گوش دل؛ يعنى فقط با اجسادتان در محضر مربى الهى خويش نباشيد، بلكه بايد حضور قلب داشته باشيد و گوش به زنگ باشيد، هرگاه اعلام خطر مى‏كند، از خواب غفلت بيدار شويد.
كلمه ربانيكم اشاره به خود حضرت(ع) است؛ يعنى ديگران شما را به ضلالت و گمراهى مى‏كشانند؛ پس به سخن مربى الهى خويش گوش فرا دهيد، زيرا او معلم و مربى مسؤول و متعهدى است كه با شما صادقانه سخن مى‏گويد. درست برعكس ارباب سوئى كه به جز حيله و نيرنگ حربه ديگرى ندارند، مربى الهى شما با آگاهى تمام از راه هدايت و سعادت، خود را وقف شما نموده و حقيقت را براى شما به‏خوبى واضح و آشكار مى‏سازد.
جامعه‏اى كه به سخن مربى الهى خويش گوش فرا ندهد و تسليم اوامر او نباشد، گرفتار ارباب سوء مى‏گردد:
وَايْمُ اللَّهِ لَتَجِدُنَّ بَنِي اُمَيَّةَ لَكُمْ أرْبابَ سَوْءٍ بَعْدِي كَالنّابِ الضَّرُوسِ تَعْذِمُ بِفِيها وَتَخْبِطُ بِيَدِها وَتَزْبِنُ بِرِجْلِها وَتَمْنَعُ دَرَّها لايزالوُن بِكم حتّى لايَتْرُكُوا مِنكم إلّا نافِعاً لهم أوْ غَيْرَ ضائِرٍ بِهم ولايَزالُ بَلائُهم عَنكم حتى لايكونَ انْتِصارُ أحَدِكم مِنْهُم إلّا كَانْتِصارِ الْعَبْدِ مِن رَبِّهِ وَالصّاحِبِ مِنْ مُسْتَصْحِبِه تَرِدُ عليكم فِتْنَتُهم شَوْهاءَ مَخْشِيَّةً وَقِطَعاً جاهِليَّةً ليس فيها مَنارُ هُدىً وَلا عَلَمٌ يُرى‏ وَنَحْنُ أهلَ الْبَيْتِ مِنْهَا بِمَنْجاةٍ لَسْنا فِيها بِدُعاةً؛(44)
به خدا سوگند! بنى اميه بعد از من زمامداران بدى خواهند بود. آنها همچون شتر بدخويى هستند كه صاحب خود را دندان مى‏گيرد و با دستش بر سر او مى‏كوبد و با پا وى را دور مى‏كند و از شير خود منع مى‏نمايد. همواره با شما به سختى رفتار كنند، جز كسانى كه برايشان سودى داشته باشند يا لااقل ضررى به آنها نرسانند. شكنجه‏هاى آنان بر شما طولانى خواهد شد، تا آن جا كه پيروزى شما بر آنها به آسانى ميسر نخواهد بود، مثل پيروزى بردگان بر مالك خويش يا پيروزى تابع بر پيشواى خويش. فتنه‏هاى آنها پى‏درپى با قيافه‏هاى زشت و ترسناك بر شما فرو مى‏بارند، نه راهنمايى در آن خواهد بود و نه پرچم نجاتى در لابه‏لاى آن به چشم مى‏خورد و ما اهل بيت در آن زمان رهبرى شما را به عهده نخواهيم داشت.
امام(ع) در صدر اين كلام فرمودند:
فتنه‏ها آن گاه كه رو آورند، با حق مشتبه مى‏شوند و هنگامى كه پشت كنند، ماهيت آنها بر همه كس روشن مى‏گردد. فتنه همچون بادها دور مى‏زند و به برخى از بلاد اصابت مى‏كند و از بعضى مى‏گذرد. آگاه باشيد! ترسناك‏ترين فتنه‏ها بر شما از نظر من، فتنه بنى‏اميه است، فتنه‏اى است كور وظلمانى كه حكومتش فراگير مى‏شود و بلاى آن مخصوص نيكوكاران است، هر كس در اين فتنه بصير و بينا باشد و با آن در ستيز باشد، بلا و سختى به او مى‏رسد و هركس در برابر آن نابينا باشد، حادثه‏اى برايش رخ نمى‏دهد.
پيشگويى‏هاى امام(ع) صحيح از كار درآمد و مردمى كه به سخنان حضرتش گوش فرا ندادند، سال‏ها گرفتار فتنه بنى اميه شدند و تاريخ پر است از جنايات بنى‏اميه در هتك دين و ناموس و عفت و آزادى و انسانيت:
إذا كان الغرابُ دليلَ قوم
سيَهْدِيهم سبيلَ الهالِكينا(45)

تلاش پيگير در امر تربيت
قال(ع): أَيُّها النَّاسُ إنِّي قَدْ بَثَثْتُ لَكُمُ الْمَواعِظَ الَّتي وَعَظَ الأنْبِياءُ بِها اُمَمَهُمْ وَأَدَّيْتُ إلَيْكُمْ ما أدَّت الأوْصِياءُ إلى‏ مَنْ بَعْدَهُمْ وَأدَّبْتُكُمْ بِسَوْطِي فَلَمْ تَسْتَقِيموُا وَحَدوْتُكُمْ بِالزَّواجِرِ فَلَمْ تَسْتَوْسِقُوا لِلَّهِ أنْتُمْ أتَتَوقَّعُونَ إماماً غَيْري يَطَأُبِكُمُ الطَّريِقَ وَيُرْشِدُكُم السَّبِيلَ؛(46)
اى مردم! من مواعظ و پند و اندرزهايى را كه پيامبران بر اُمّتشان بازگو كرده بودند، در ميان شما نشر دادم و وظيفه‏اى كه اوصياى پيامبران بعد از ايشان نسبت به امت داشتند، در مورد شما به خوبى انجام دادم، با تازيانه‏ام شما را ادب كردم، ولى به هيچ صراطى مستقيم نشديد و با نواهى پروردگار شما را به پيش راندم، ولى جمع نشديد. شما را به خدا، آيا منتظريد پيشوايى جز من با شما همراه گردد و راه حق را به شما نشان دهد.
ب) مسؤوليت پدر و مادر در تربيت فرزند
قال(ع): حَقُ الْوَلَدِ عَلىَ الْوالِدِ اَنْ يَحْسُنَ اسْمَهُ وَيُحَسِّنَ أدَبَهُ ويُعَلِّمَهُ الْقرْآنَ»(47)
حق فرزند بر پدر اين است كه نام نيك برايش انتخاب كند و او را خوب تربيت نموده و به او قرآن ياد دهد.
تأثير «اسم» در شخصيت افراد: «أن يُحَسِّنَ اسْمَهُ»
يكى از عوامل مهمى كه در شكل‏گيرى شخصيت افراد مؤثر است، «نام» آنهاست. نامگذارى و انتخاب نام شخصى، اظهار محبت و بزرگداشت و وابستگى به صاحب اصلى آن نام است.
شخصى به امام صادق(ع) عرضه داشت: جانم به فدايت، ما اسامى شما و پدران‏شما را بر فرزندانمان مى‏گذاريم، آيا اين كار براى ما سودمند هست؟ امام درجواب فرمودند:
إي وَاللَّهِ وَهَل الدِّين إلّا الْحُبّ. قال اللَّه: «إنْ كُنْتُم تُحِبُّون اللَّهَ فَاتَّبِعونِى يُحْبِبْكُم اللَّهُ وَيَغْفِر لَكُم ذنُوبَكم؛(48)و(49)
بله به خدا سوگند! و آيا دين غير از حب و دوست داشتن ما اهل بيت است؟ خداوند مى‏فرمايد: (اى رسول ما بگو) اگر خدا را دوست مى‏داريد، مرا پيروى كنيد كه خدا شما را دوست دارد و گناه شما را ببخشد.
انتخاب اسم براى فرزندانْ نشانگر فرهنگ و تمدن جامعه است. شخصى از امام‏رضا(ع)سؤال كرد از اين كه چرا اعراب روى فرزند

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
سه شنبه ۹ شهر ۱۳۸۹ ۱۶:۵۰ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #6
RE: تعلیم و تربیت در نهج البلاغه
ج) مخاطب نامه كيست؟
سيد رضى(ره) مى‏نويسد:
بن عليّ(ع) كتبها إليه بحاضرين منصرفاً من صفين؛
و من وصية له(ع) للحسن
از وصاياى آن حضرت(ع) است كه پس از مراجعت از صفين در محلى به نام حاضرين به فرزندشان حسن بن على(ع) نوشته‏اند.
اشكال: در اين وصيت نامه كلماتى به كار رفته كه با مقام عصمت امام حسن(ع)سازگار نيست مانند: «عَبْدُ الدُّنيا» و «تاجِر الغُرور»؛ و حتى عباراتى است كه با مقام عصمت اميرالمؤمنين(ع) نيز سازگارى ندارد، مانند اين عبارت:
أيْ بُنَىَّ إنّي لَمّا رَأيْتُنِي قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً وَرَأيْتُنِي أزْدادُ وَهْناً بادَرْتُ بِوَصِيَّتي إليك وَأوْرَدْتُ خِصالاً مِنها قَبْلَ أنْ يَعْجَلَ بي أجَلي دُونَ أنْ أُفْضِىَ إلَيك بما في نَفْسِي أوْ أَنْ أُنْقَصَ في رأيي كما نُقِصْتُ في جِسْمي أو يَسْبِقَني إليك بَعْضُ غَلباتِ الهوى‏ وَفِتَنِ الدُّنيا فَتَكُونَ كالصَّعْب النَّفُور.
ابن ابى الحديد در شرح اين فراز از وصيت مى‏گويد:
قوله(ع): «أو أنْ أنقص رأيي» هذا يدلّ على بطلان قول مَن قال: إنَّه لا يجوز أن يُنْقَصَ في رأيه وأنّ الإمامَ معصومٌ عن أمثال ذلك، وكذلك قوله للحسن: «أو يَسْبِقُني إليك بعضُ غلباتِ الهوى وفِتَنِ الدنيا» يدلّ على أنّ الإمام لا يجب أن يُعْصَمَ عن غلبات الهوى ولا عن فَتِنَ الدنيا.(2)
و با وجود اين اشكالات، اصل وصيت‏نامه يا بعضى از فقرات آن مورد تأمل خواهد بود.
در پاسخ ازقسمت اول اشكال، بعضى جواب داده‏اند: اين وصيت خطاب به محمد بن حنفيه نوشته شده‏است، همان‏گونه كه شارح بحرانى مى‏گويد:
روى جعفر بن بابويه القمي(ره) إنّ هذه الوصية كتبها(ع) إلى ابنه محمد بن حنفيه(ره).(3)
لكن اين پاسخ بر فرض تماميت، قسمت دوم اشكال را جواب نمى‏دهد، لذا بايد در پى جوابى باشيم كه به تمام اشكالْ پاسخگو باشد.
پاسخ صحيح و جامع، اين است كه اين وصيتْ يك سفارش و دستورالعمل كلى‏است و امام(ع) به عنوان يك پدر خطاب به امام حسن(ع) به عنوان يك فرزند سفارشاتى را بيان كرده‏اند؛ لذا مى‏فرمايند: من الوالد الفان و نمى‏فرمايند من علي‏بن‏ابي‏طالب و مخاطب گرچه امام حسن(ع) است، لكن حضرت(ع) خطاب به امام‏حسن(ع) به عنوان فرزند إلى المولود، يعنى نمونه‏اى از فرزندان نه خصوص فرزند خودشان وصيت را نگاشته‏اند.
با اين پاسخ، توهم شارح معتزلى نيز دفع مى‏شود(4) و همان طور كه از عبارات اين وصيت فهميده مى‏شود، رابطه پدر و فرزند است نه رابطه امام و جانشين امام.

1 . ر.ك: مصادر نهج البلاغه، ج‏3، ص‏207.
2 . شرح نهج البلاغه، ج‏16، ص‏66.
3 . شرح نهج البلاغه، ج‏5، ص‏2.
صدوق (ره) در جلد سوم من لايحضره الفقيه، ص‏362 مى‏گويد:
قال اميرالمؤمنين(ع) فى وصيته لابنه محمد بن الحنفيه... .
و در جلد چهارم، ص‏275 مى‏گويد: وقال امير المؤمنين(ع) فى وصيته لابنه محمد بن الحنفية(ره)... .
4 . جواب‏هاى ديگر به اين اشكال داده شده؛ ر.ك: به سوى مدينه فاضله.

الف) زمينه تربيت‏(1)

وَإنَّما قَلْبُ الْحَدَثِ كَاْلأرْضِ الْخالِيَةِ ما اُلْقِيَ فِيها مِنْ شَيْ‏ءٍ قَبِلَتْهُ فَبادَرْتُكَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أنْ يَقْسُوَ قَلْبُكَ وَيَشْتَغِلَ لُبُّكَ ... وَاَجْمَعْتُ عَلَيْهِ مِنْ اَدَبِكَ قَبْلَ اَنْ يَكُونَ ذلِكَ وَاَنْتَ مُقْبِلُ الْعُمُرِ وَمُقْتَبلُ الدَّهْرِ ذُو نِيَّةٍ سَلِيمَةٍ وَنَفْسٍ صافِيَةٍ؛
قلب جوان همچون زمين خالى است كه هر بذرى در آن پاشيده شود مى‏پذيرد؛ پيش از آن كه قلبت سخت شود و فكرت به امور ديگر مشغول گردد، به تعليم و تربيت تو مبادرت نمودم، همت خود را بر تربيت تو گذاشتم، زيرا عمر تو روبه پيش است و روزگارت روبه جلو، داراى نيتى سالم و روحى با صفا هستى.
امام(ع) مى‏فرمايند: در سن پيرى با كوله‏بارى از تجارب و آگاهى‏ها، اقدام به وصيت نمودم براى تو قبل از آن كه هوا و هوس و فتنه‏هاى دنيا بر تو هجوم آورد و همچون مركب سركشى گردى، زيرا قلب جوان مانند زمين خالى و مستعد براى پرورش هر بذرى است. من قبل از آن كه اين زمين مستعد در راه‏هاى غلط و كارهاى بيهوده به كار گرفته شود، بايد استعدادها و توانايى‏هايش را در مسير سعادت و خوشبختى شكوفا سازم.
در مباحث گذشته در بحث فطرت گفتيم: انسان ذاتاً گرايش به توحيد و خداشناسى دارد، اما در عين حال فرق انسان با فرشته در اين است كه انسان مختار است و مى‏تواند انتخاب كند:
إنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إمّا شاكِراً وإمّا كَفُورا؛(2)
ما به حقيقت راه حق و باطل را به انسان نموديم، خواه هدايت پذيرد و شكر نعمت گويد يا كفران نمايد.
همان گونه كه در زمين خالى اگر بذرى افشانده شود، آن را پرورش داده و به ثمر مى‏رساند، قلب جوان نيز چنين است؛ يعنى خالى از هرگونه ملكه‏اى اعم از ملكات فاضله يا رذيله. اگر ملكات فاضله و عقايد صحيحه در آن جاى گرفت، پرورش يافته و ثمر خواهد داد و ديگر جايى براى صفات رذيله و عقايد باطل نمى‏ماند. در قلبى هم كه زنگار گرفت و از رذايل اخلاقى و افكار باطل پر شد، جايى براى فضايل اخلاقى واعتقادات صحيح نمى‏ماند، مگر اين كه ابتدا آن زنگار را پاك نموده، قلب را جلادهند.
امام سجاد(ع) در دعا مى‏فرمايند:
إلهي إليك أشْكُو قَلْباً قاسِياً مَعَ الْوَسْواسِ مُتَقَلّباً وَبِالرَّيْنِ وَالطَّبْعِ مُتَلَبِّساً؛(3)
بارالها! به درگاهت شكايت مى‏كنم از دل سنگى كه با وسوسه بى‏ثبات شده و به زنگار و تيرگى آلوده گشته.
پذيرش پند و اندرز و نصيحت در جوان بيشتر است، زيرا صفا و پاكى قلب او بيش از افراد كهنسال است كه با ارتكاب معاصى قساوت قلب پيدا كرده‏اند. گاهى قساوت قلب به حدى مى‏رسد كه از سنگ سخت‏تر مى‏گردد و به كلى از پذيرش حق سرباز مى‏زند:
ثُمَّ قَسَتْ قُلوبُكُمْ مِن بَعْدِ ذلك فَهِيَ كالحِجَارةِ أو أشَدُّ قَسْوةً وإنَّ مِنَ الحجارةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ منه الْأنهارُ وَ إنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنه الماءُ وإنَّ مِنها لَما يَهْبِطُ مِن خَشْيَةِ اللَّه وَما اللَّهُ بِغافلٍ عماتَعْمَلون؛(4)
پس با اين همه، سخت دل شديد، دل‏هاتان چون سنگ يا سخت‏تر از آن شد، چه آن كه پاره‏اى از سنگ‏هاست كه نهرهاى آب از آن بجوشد و برخى ديگر از سنگ‏ها بشكافد و آب از آن بيرون آيد و پاره‏اى ديگر از ترس خدا فرود آيند، و اى سنگدلان بترسيد كه خدا غافل از كردار شما نيست.
قلب انسان همچون ظرفى است كه اگر چيز آلوده در آن ريخته شود، سپس چيزهاى پاك را هم در آن بريزند آلوده مى‏گردد؛ لذا بايد اول آن را پاك نموده و جلادهند، و بهتر است از اول از ريختن مواد آلوده در آن خوددارى شود و با چيزهاى پاك آن را پر نمود تا جايى براى ناپاكى‏ها در آن نماند.
امام صادق(ع) مى‏فرمايند:
بادِرُوا أحْداثَكم بِالْحَدِيثِ قَبْلَ أنْ تَسْبِقَكُم إليهم الْمُرْجِئَةُ؛(5)
قبل از آن كه مرجئه به سراغ فرزندانتان بيايند، به آنها احاديث اهل بيت را ياد دهيد.
از اميرالمؤمنين(ع) روايت شده كه فرمودند:
عَلِّموا صِبْيانَكم مِنْ عِلْمِنا مايَنْفَعُهم اللَّهُ به لا تَغْلِب عَليْهمُ المرجِئَةُ؛(6)
به فرزندانتان آن مقدار از علوم ما كه براى آنها نافع است و جلو هجوم مرجئه را مى‏گيرد آموزش دهيد.
قبل از هجوم عقايد باطل و رسوخ صفات و ملكات رذيله، بايد ظرف قلب را با عقايد حقه و صفات حميده پر نمود و از روايت اميرالمؤمنين(ع) فهميده مى‏شود كه لازم نيست -بلكه ممكن نيست- تمام دقايق و نكات اعتقادى را به كودك ياد دهيد، بلكه آن حدى كه براى او نافع است و باعث جلوگيرى از رسوخ عقايد باطل مى‏گردد به او آموزش دهيد.
دانشى كه انسان در كودكى و سنين جوانى بياموزد، رسوخ بيشترى در قلب و ذهن او دارد.
امام هفتم، حضرت موسى بن جعفر(ع) مى‏فرمايند:
قال رسول اللَّه(ص): مَنْ تَعَلَّمَ في شَبابه كان بمنزلةِ الرَّسْمِ في الحجرِ ومَنْ تَعَلَّم وهو كبيرٌ كان بمنزلةِ الكتابِ على وَجْهِ الماءِ؛(7)
پيامبر(ص) فرمودند: كسى كه در كودكى و سنين جوانى چيزى را ياد بگيرد، مانند نوشته روى سنگ، دانش او ثابت و راسخ مى‏ماند، و كسى كه در سن پيرى چيزى را ياد گيرد، دانش او مانند نوشته روى آب ثباتى ندارد.
و نيز اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايند:
الْعِلْمُ في الصِّغَرِ كالنَّقْشِ فِي الْحَجَرِ؛(8)
يادگرفتن در كودكى مانند نقش روى سنگ ثابت و راسخ مى‏ماند.

1 . در اين نوشتار، بنا بر شرح موضوعى است نه ترتيبى؛ لذا اين وصيت نامه در شش موضوع با عناوين فرعى شرح شده است.
2 . دهر (76) آيه 3.
3 . صحيفه سجاديه، مناجات الشاكين.
4 . بقره (2) آيه 74.
5 . محمد بن حسن طوسى، تهذيب الاحكام، ج‏8، ص‏111.
مرجئه گروهى هستند كه -برخلاف خوارج كه با عثمان و على(ع) دشمنى مى‏ورزيدند- هرگونه داورى در مورد عثمان و على(ع) را به قيامت واگذاردند. آنها ايمان را اصل مى‏دانند و براى عملْ ارزشى قايل نيستند، تا جايى كه -برخلاف خوارج كه مرتكب گناه كبيره را كافر مى‏دانند- ارتكاب كبيره را مضر ايمان نمى‏دانند. براى شرح بيشتر ر.ك: جعفر سبحانى، بحوث فى الملل والنحل.
6 . وسائل الشيعه، ج‏15، ص‏198.
7 . بحارالأنوار، ج‏1، ص‏222.
8 . همان، ص 224.

ب) تأثير جلب اعتماد در تربيت

از عبارت‏هايى در اين نامه شريف استفاده مى‏شود كه موفقيت در امر تربيتْ متوقف است بر جلب اعتماد و تحبيب و اظهار خيرخواهى و برانگيختن احساسات و عواطف شخصى كه تحت تربيت و پرورش قرار مى‏گيرد.
در قسمت اول وصيت‏نامه چنين مى‏فرمايند:
مِنَ الْوالِدِ الْفانِ المُقِرِّ للِزَّمانِ المُدْبِرِ الْعُمُرِ المُسْتَسْلِمِ لِلدُّنْيا السَّاكِنِ مَساكِنَ الْمَوْتى‏ وَ الظّاعِنِ عَنْها غَداً إلى الْمَوْلُودِ الْمُؤَمِّلِ ما لايُدْرَكُ السَّالِكِ سَبيِلَ مَنْ قَدْ هَلَكَ غَرَضِ الْأسْقامِ وَ رَهِينَةِ الأيامِ وَ رَميَّةِ الْمَصائبِ وَعَبْدِ الدُّنْيا وَتاجِرِ الغُرُورِ وَغَرِيمِ الْمَنايا وَأسيرِ الْمَوتِ وَحَلِيفِ الْهُمُوم وَقَرِينِ الْأحْزَانِ وَنُصُبِ الآفاتِ وصَريِعِ الشَّهَواتِ وَخَلِيفَةِ الأمْواتِ؛
از پدرى فانى معترف به سختگيرى زمان كه آفتاب عمرش رو به غروب است و خواه ناخواه تسليم گذشت دنياست، همو كه در منزلگاه پيشينيان سكنا گرفته و فردا از آن كوچ خواهد كرد، به فرزندى آرزومند، آرزومند چيزى كه هرگز به دست نمى‏آيد در راهى گام برمى‏دارد كه ديگران در آن گام نهادند و هلاك شدند، به كسى كه هدف بيمارى‏هاست. گروگان روزگار و در تيررسِ مصائب و بنده دنيا و بازرگان غرور و بدهكار و اسير مرگ، هم‏پيمان اندوه‏ها و قرين غمها، آماج آفات و بلاها و مغلوب شهوات و جانشين مردگان است.
معمولاً عواطف و احساسات بين احبّا و اقرباء هنگام جدايى و فراق، مخصوصاً فراق دايمى و مرگْ بروز و ظهور بيشترى دارد و به اين جهت است كه وصيت‏نامه -قبل از طرح هر گونه سفارشى- با اين عبارت شروع مى‏شود:
من الوالد الفان اين وصيت از پدرى است كه قريب شصت سال از عمر او گذشته و روبه مرگ و زوال است، مرگ هم مختص او نيست، بلكه ديگران هم كه قبل از او بودند تسليم مرگ شدند. بعد به اين نكته تذكر مى‏دهند كه فرزندم تو هم در دنياى بى‏وفا و فريب كار ماندنى نيستى و در زندگى چند روزه دنيا با داشتن آرزوهاى زياد با مصائب و مشكلاتى دست به گريبان هستى.
دومين قسمت وصيت‏نامه نيز در صدد مقدمه چينى و فراهم نمودن آمادگى ذهنى براى پذيرش نصايح از راه تحريك عواطف و اظهار خيرخواهى و محبت و دلبستگى است:
أمَّا بَعْدُ فَإنَّ فِيما تَبَيَّنْتُ مِنْ إدْبارِ الدُّنْيا عَنِّي وَجُمُوحِ الدَّهْرِ عَلَيَّ وَإقْبالِ الْآخِرَةِ إلَيَّ مايَزَعُني عَنْ ذِكْرِ مَنْ سِوايَ وَالْاهْتِمامِ بِما وَرائي غَيْرَ أنِّي حَيْثُ تَفَرَّدَ بي دُونَ هُمُومِ النَّاسِ هَمُّ نَفْسِي َفَصَدَفَني، رَأيِي وَصَرَفَني عَنْ هَوايَ وَصَرَّحَ لي مَحْضُ أمْرِي فَأفْضى بي إلى‏ جِدٍّ لايَكُونُ فيهِ لَعِبٌ وَصِدْقٍ لايَشُوبُهُ كَذِبٌ وَوَجَدْتُكَ بَعْضي بَلْ وَجَدْتُكَ كُلِّي حَتّى‏ كَأنَّ شيْئاً لَوْ اَصابَكَ أصابَنِي وكَأنَّ الْمَوْتَ لَوْأتاكَ أتانِي فَعَنانِي مِنْ أمْرِكَ ما يَعنِينِي مِنْ اَمْرِ نَفْسي فَكَتَبْتُ إليْكَ كِتابي مُستَظْهِراً بِهِ إنْ بَقيِتُ لَكَ اَوْفَنِيت؛
اما بعد، آگاهى من از پشت كردن دنيا و چيرگى روزگار و روى آوردن آخرت به سويم مرا از ياد غير خودم باز داشته و تمام همتم را به سوى آخرت جلب كرده است. و از آن جا كه به خويشتن مشغولم، از غير خودم روى برتافته‏ام؛ اين وضع، هوا و هوسم را كنار زده و نظر خالص و نهايى را براى من آشكار ساخته، لذا مرا به مرحله‏اى رسانده كه سراسر جدى است و شوخى در آن راه ندارد و به راستى وصداقتى كشانده كه در آن دروغ نيست؛ و چون تو را جزئى از خود بلكه همه خودم يافتم آن‏چنان‏كه اگر ناراحتى به تو رسد به من رسيده و اگر مرگ دامنت را بگيرد، گويا دامن مرا گرفته به اين جهت، اهتمام كار تو را اهتمام كار خودم يافتم، لذا اين نامه را براى تو نوشتم تا تكيه‏گاه تو باشد، خواه من زنده باشم يا نباشم.
در اين قسمت امام(ع) مى‏فرمايند: براى من روشن شده كه به سنى رسيده‏ام كه ديگر بايد تنها به فكر خود باشم و همّ و غم خود را متوجه آخرت خود نمايم، لكن به اين علت كه تو فرزند من، يعنى جگر گوشه من، بلكه وجودت وجود من است، لذا هر مصيبتى بر تو وارد شود گويا بر من وارد شده؛ اين وصيت را براى تو مى‏نويسم درحالى كه بنا نداشتم به غير از خودم اشتغالى داشته باشم، ولى چون تو را از خودم جدا نمى‏بينم، بلكه تو را عين خودم مى‏دانمْ به نصيحت تو مشغول شدم و اين وصيت را براى تو نوشتم تا در حيات و ممات من كمكى براى تو باشد.
در بخش ديگر براى اظهار محبت و ابراز خير خواهى و برانگيختن عواطف مى‏فرمايند:
أيْ بُنَيَّ إنِّي لَمَّا رَأيْتُنِي قَدْ بَلَغْتُ سِنَّاً ورَأيتُنِي أزدادُ وَهْناً بادَرْتُ بِوَصِيَّتي إلَيْكَ وَأوْرَدْتُ خِصالاً مِنْها قَبْلَ أنْ يَعْجَلَ بِي أجَلي دُونَ أنْ اُفْضِيَ بِي بِما فِي نَفْسِي أوْ أنْقَصَ فِي رَأييِ كَما نُقِصْتُ فِي جِسْمِي أوْ يَسْبِقَنِي إلَيْكَ بَعْضُ غَلَباتِ الْهَوى‏ وَفِتَنِ الدُّنيا فَتَكُونَ كَالصَّعْبِ النَّفوُر؛
پسرم! هنگامى كه يافتم به سن پيرى رسيده‏ام و ديدم قوايم به سستى مى‏گرايد، به اين وصيت مبادرت ورزيدم؛ و فرازهائى از آن را به تو گفتم، مبادا اجلم فرا رسد در حالى كه آنچه در درون داشته‏ام بيان نكرده باشم، پيش از آن كه در رأيم نقصان ايجاد شود. همچنان كه در جسمم پيش آمده يا پيش از آن كه هوا و هوس و فتنه‏هاى دنيا بر تو هجوم آورد و همچون مركبى سركش گردى.
كلمه بُنَيَّ سيزده مرتبه در اين وصيت به كار رفته:
1. فاني اُوصِيك بتَقْوَى اللَّه -أيْ بُنيَّ- وَلُزومِ أمْرِه؛
2. أيْ بنيَّ إنّي لما رأيْتُنِي...؛
3. أي بنيَّ إنّي وإنْ لمْ أكن قد عُمِّرت عُمْرَ مَن كان قَبْلي...؛
4. واعْلَمْ يا بُنيَّ أنَّ أحبَّ ما أنْتَ آخِذٌ به إليَّ مِن وَصِيَّتي تَقْوى اللَّه...؛
5. فَتَفَهَّمْ يا بُنيَّ وَصِيَّتي؛
6. وَاعْلَمْ يا بُنيَّ إنّ أحداً لَمْ يُنْبِي‏ءْ عَن اللَّهِ سُبْحَانَهُ كما أنْبَأ عنه الرسولُ(ص)؛
7. واعلم يا بنىَّ إنّه لَوْ كان لِربِّك شريكٌ لَأتَتْكَ رُسُلُه ولَرَأيْتَ آثارَ مُلكه وسلطانه؛
8. يا بنىَّ إنّى قَد أنْبَأتك عن الدنيا و حالها؛
9. يا بنيَّ اجْعل نفسَك ميزاناً فيما بينك و بين غيرك؛
10. وَاعْلَم يا بنىَّ أنّك إنّما خُلِقْت للآخرة لا للدنيا؛
11. يا بنىَّ أكْثِرْ مِنْ ذكرِ الموت؛
12. وَاعْلَم يا بنيَّ إنّ من كانت مَطِيَّته الليلُ والنهار فإنّه يُسارُ به وإن كان واقفاً؛
13. وَاعْلمْ يا بنيَّ إنّ الرِّزقَ رزقانِ.
كلمه بنيَّ مصغر ابن است كه به ياى متكلم اضافه شده و از آن مهربانى و دلسوزى و دلبستگى فهميده مى‏شود.
راغب مى‏گويد:
«وابنٌ أصله بَنَوٌ لقولهم الجمعُ أبناءٌ في التصغير بُنَيّ ... وسُمِّي بذلك بناءً للأب فإنَّ الأبَ هو الذي بناه وجعله اللَّهُ بنّاءً في إيجاده ويقال لِكلِ ما يَحْصُل من جهةِ شي‏ء أو من تربيته أو بِتَفقُّده أو كثرةِ خِدمته له أو قيامه بأمره هو ابنه نحو فلانٌ ابنُ حربٍ وابنُ سبيلٍ للمسافر وابنُ الليل وابن العلم ... وفلانٌ ابن بَطنه وابن فرجه إذا كان هَمُّه مصروفاً إليهما وابن يومه إذا لم يَتَفَكَّر في غَدِه؛
«ابن» اصلش «بنو» است كه جمعش «ابناء» و تصغيرش «بني» مى‏باشد... ناميدن فرزند به «ابن» ازاين جهت است كه پدرش او را ساخته و خداوند پدر را براى فرزند در حكم بَنّا و سازنده قرارداده‏است و به هر كه تحت تربيت و سرپرستى و خدمت زياد و اقدام براى كارهايش و مراقبت قرار گيرد فرزند گفته مى‏شود، مثل ابن حرب؛ يعنى فرزند جنگ كه در جنگ پرورش يافته (ياجنگجو پرورش يافته)؛ فرزند راه؛ يعنى كسى كه در سفر كسب تجربه كرده يا زاده دانش و علم، كسى كه با علم و دانش‏اندوزى رشد كرده‏است.... ابن‏بطن، كسى است كه همت او شكمش مى‏باشد همچنين ابن‏فرج، كسى كه همتش فرجش است و ابن يوم، كسى است كه تنها به فكر امروز است و به فردا كار ندارد.
در قرآن كريم نيز اين كلمه در چند مورد براى ابراز مهربانى و ملاطفت و دلسوزى به كار گرفته شده:
يابُنيَّ ارْكَبْ معنا ولا تَكُنْ من الكافرين؛(1)
پسرم! تو هم بدين كشتى درآى كه نجات يابى و با كافران مباش كه هلاك خواهى شد.
قال يابُنيَّ لاتَقْصُصْ رُؤياك على إخْوَتِك فَيَكيدُوا لك كيداً؛(2)
پسرم! زنهار خواب خود را بر برادرانت حكايت مكن كه بر تو حسد و مكر خواهند برد.
وإذ قال لُقمانُ لِابْنِه وهو يَعِظُه يابنيَّ لا تُشْرِك بِاللَّه؛(3)
[اى رسول ما!] ياد آر زمانى كه لقمان در مقام پند و اندرز به فرزندش گفت: هرگز شرك به‏خدانياور.
يابُنيَّ إنّها إن تَكُ مِثقالَ حَبَّةٍ مِن خَرْدَلٍ فَتَكُن في صَخْرَةٍ أو في السماوات أو في الأرضِ يَأتِ‏بها اللَّهُ؛(4)
پسرم! بدان كه خدا اعمال بد و خوب خلق را اگر چه به مقدار خردلى در ميان سنگى يا در آسمان‏ها يا زمين پنهان باشد، همه را در محاسبه مى‏آورد.
يابُنيَّ أقِم الصَّلوةَ وَاْمُرْ بالمعروف وانْهَ عن المنكر؛(5)
پسرم! نماز بپا دار و امر به معروف و نهى از منكر كن.
يابنيَّ إنّي أرى‏ في المنامِ أنّي أذْبَحُك فأنظر ماذا تَرى؛(6)
پسرم! من در خواب ديدم كه تو را قربانى مى‏كنم؛ در اين واقعه تو را چه نظرى است؟
دو نكته ديگر از اين بخش از وصيت‏نامه امام(ع) به فرزندشان استفاده مى‏شود:
اول اين كه پيرى و گذشت عمر علاوه بر اين كه باعث ضعف قواى جسم مى‏شود موجب تضعيف ذهن و قوه تفكر نيز مى‏گردد.(7)
قرآن كريم مى‏فرمايد:
وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْه في الْخَلْقِ أفَلا يَعْقِلُونَ؛(8)
ما هر كس را عمر دراز داديم، به هنگام پيرى در خلقتش بكاستيم؛ آيا در اين كار تعقل نمى‏كنند؟
نكته دوم در مورد قابليت قابل است كه اگر قلب انسان زنگار گرفت، ديگر ظرفيت پذيرش حقايق را از دست مى‏دهد.(9)
چهارمين بخش از اين وصيت شريف كه در آن اظهار محبت و جلب اعتماد و ابراز خيرخواهى شده:
فَاسْتَخْلَصْتُ لَكَ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ نَخيِلهُ وَ تَوَخَّيْتُ لَكَ جَميِلَهُ وَصَرَفْتُ عَنْكَ مَجْهُولَهُ وَرَأيْتُ حَيْثُ عَنانِى مِنْ أمْرِكَ ما يَعْنِى الْوالِدَ الشَّفِيقَ وَأجْمَعْتُ عَلَيهِ مِنْ أدَبِكَ أنْ يَكُونَ ذلِكَ ... ثُمَّ أشفَقْتُ أنْ يَلْتَبِسَ عَلَيْكَ ما اخْتَلَفَ النَّاسُ فِيهِ مِنْ أهْوائِهِمْ وَآرَائِهِمْ مِثْلَ الَّذِي‏الْتَبَسَ عَلَيْهِمْ فَكانَ إحْكامُ ذلِكَ عَلى‏ ما كَرِهْتُ مِنْ تَنْبِيهِكَ لَهُ أحَبُّ اِلَيَّ مِنْ إسْلامِكَ إلى‏ اَمْرٍ لا آمَنُ عَلَيْكَ بِهِ الْهَلَكَةَ وَرَجَوْتُ أنْ يُوَفِّقَكَ اللَّهُ فِيهِ لِرُشْدِكَ وَأنْ يَهْدِيَكَ لِقَصْدِكَ فعَهِدْتُ إلَيْكَ وَصِيَّتِي هذِهِ؛
از ميان تجارب گذشتگان قسمت‏هاى مهم را برايت خلاصه كردم و از بين همه آنها زيبايش را برايت انتخاب كردم و مجهولات آن را از تو دور داشتم، و لذا همان گونه كه يك پدر مهربان بهترين نيكى‏ها را براى فرزندش مى‏خواهد، من نيز صلاح ديدم كه تو را اين گونه تربيت كنم و همت خود را بر آن گماشتم، آن گاه از آن ترسيدم كه آنچه بر مردم در اثر پيروى هوا و هوس و عقايد باطل مشتبه شده، بر تو نيز مشتبه گردد. به همين دليل، روشن ساختن اين قسمت اگر چه چندان خوشايند تو نباشد، پيش من محبوب‏تر از آن است كه تو را تسليم امرى سازم كه از هلاكت تو ايمن نباشم. واميددارم خداوند تو را در طريق رشد و صلاحت توفيق دهد و به مقصودت رهبرى كند؛ اينك اين وصيتم را براى تو مى‏فرستم.
از اين بخش از سخنان على(ع) در وصيت به فرزند گرامى‏اش امام حسن(ع) به وضوح درمى‏يابيم كه مسؤوليت پدر فقط در تأمين خوراك و پوشاك و مسكن فرزند نيست، بلكه يك پدر وظيفه شناس و متعهد بيش از هر چيز به مسأله آموزش و پرورش فرزند خويش توجه دارد و نسبت به آن احساس مسؤوليت مى‏نمايد و تربيت صحيح فرزند خود را سرلوحه برنامه‏هاى زندگى خويش قرار مى‏دهد. خطر هجوم عقايد و افكار باطل و فرهنگ‏هاى منحط بيش از هر چيز ديگر مورد توجه يك پدر دلسوز مى‏باشد.
نكته ديگر در اين قسمت از دعاى حضرت است براى فرزند دلبندش كه علاوه بر تحبيب و ابراز علاقه، دستورى است براى پدران نسبت به فرزندانشان؛ در روايات نيز ترغيب شده به دعاى پدر براى فرزند.(10)
پنجمين قسمت از اين وصيت شريف كه در آ ن ابراز خيرخواهى و اظهار محبت و دلسوزى شده:
فَإنِّي لَمْ آلُكَ نَصِيحَةً وإنَّكَ لَنْ تَبلُغَ فِي النَّظَرِ لِنَفْسِكَ وَإنْ اجْتَهَدْتَ مَبْلَغَ نَظَرِي لَكَ؛
من از هيچ اندرزى در باره‏ات كوتاهى نكردم و تو هر قدر هم كوشش كنى و صلاح خويش را بخواهى در نظر بگيرى، مصالح خود را به آن اندازه كه من درباره تو تشخيص داده‏ام تشخيص نخواهى داد.
اين قسمت از وصيت نامه امام به فرزند دلبندش در نهايت صراحت، خيرخواهى و دلسوزى را نسبت به او ابراز مى‏نمايد.
علاوه بر اين مطلب كه مورد بحث بود، مطلب ديگرى نيز از اين عبارت فهميده مى‏شود كه عبارت است از اين كه پدر به دليل تجربه و چشيدن سرد و گرم روزگار، ديد وسيع‏ترى از فرزند نسبت به مصالح و مفاسد او دارد، كما اين كه اين مطلب را از كلام ديگرى از اميرالمؤمنين(ع) نيز مى‏توان استفاده نمود:
رأيُ الشَّيْخِ أحَبُّ إليَّ مِن جَلَدِ الْغُلامِ (وَرُوِيَ: مِنْ مَشْهَدِ الغلام)؛(11)
رأى و تدبير پير نزد من بهتر است از استقامت جوان در ميدان جنگ، و در روايت ديگرى آمده‏است: از جنگجويى جوان.

1. . هود (11) آيه 42.
2. . يوسف (12) آيه 5.
3. . لقمان (31) آيه 13.
4. . همان، آيه 16.
5. . همان، آيه 17.
6. . صافات (37) آيه 102.
7. . شايان ذكر است كه امام معصوم از سستى و ضعف در تفكر مبرّا و پاك است و بحث در اين موضوع در مشخصات نامه 31 گذشت.
8. . يس (36) آيه 68.
9. . درمبحث زمينه تربيت در اين موضوع مفصلاً سخن گفته شد.
10. . ر.ك: بحارالأنوار، ج‏74، ص‏72 و 83 و 84؛ مستدرك الوسائل، ج‏2، ص‏63 و 68.
11. . نهج البلاغه، حكمت 86 .

ج) استفاده از تجارب ديگران در امر تربيت: گذشته، چراغ راه آينده

وَاعْرِضْ عَلَيْهِ أخْبارَ الْماضِينَ وَذَكِّرْهُ بِما أصابَ مَنْ كانَ قَبْلَكَ مِنَ اْلأَوّليِنَ وَ سِرْ فِي دِيارِهِمْ وَآثارِهِم فَانْظُرْ فِيمَا فَعَلوُا وَعَما انْتَقَلُوا وَأَيْنَ حَلُّوا وَنَزَلُوا! فَإنَّكَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ اْلأحِبَّةِ وَحَلُّوا دِيارَ الغُرْبَةِ وَكَأنَّكَ عَنْ قَلِيلٍ قَدْ صِرْتَ كَأحَدِهِمْ فأصْلِحْ مَثْواكَ... فَبادَرْتُكَ بِالْأدَبِ قَبْلَ أنْ يَقْسُوَ قَلْبُكَ وَيَشْتَغِلَ لُبُّكَ لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْيِكَ مِنَ الأمْرِ ما قَدْ كَفاكَ اَهلُ التَّجارِبِ بُغْيَتَهُ وتَجْرِبَتَهُ فَتَكُونَ قَدْ كُفيِتَ مَؤُنةَ الطَّلَبِ وَعُوفِيتَ مِنْ عِلاجِ التَّجْرِبَةِ فَأتاكَ مِنْ ذلِكَ ما قَدْ كُنَّا نَأْتِيهِ وَاسْتَبانَ لكَ ما رُبَّما أظْلَمَ عَلَيْنا مِنْهُ.
أيْ بُنَيَّ إنِّي وَإنْ لَمْ أكُنْ عُمِّرْتُ عُمْرَ مَنْ كانَ قَبْلِي فَقَدْ نَظَرْتُ فِي أعْمالِهِمْ وَفَكَّرْتُ في أخْبارِهِمْ وَسِرْتُ فِي آثارِهِمْ حَتّى‏ عُدْتُ كَأحَدِهِم بَلْ كَأنِّي بِما انْتَهى‏ إلَيَّ مِنْ أموُرِهمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أوَّلِهِمْ إلى‏ آخِرِهِمْ فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذلِكَ مِنْ كَدَرِهِ وَنَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ فَاسْتَخْلَصْتُ لَكَ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ نَخِيلَهُ وَتَوَخّيْتُ لَكَ جَمِيلَهُ وَصَرَفْتُ عنكَ مَجْهُولَهُ.
اسْتَدِلْ عَلى‏ مالمْ يَكُنْ بِما قَدْكانَ فَإنَّ الْاُمُورَ أشْباهٌ.
الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجارِبِ وَخَيْرُ ماجَرَّبْتَ ما وَعَظَكَ؛
اخبار گذشتگان را بر قلبت عرضه نما و آنچه را كه به پيشينيان رسيده ياد آورش نما، در ديار و آثار مخروبه آنها گردش كن و درست بنگر آنها چه كرده‏اند، ببين از كجا منتقل شده‏اند و در كجا فرودآمده‏اند. خواهى ديد از ميان دوستان منتقل شده و به ديار غربت بار انداخته‏اند. گويا طولى‏نكشد كه تو هم يكى از آنها خواهى بود؛ پس منزلگاه آينده خودت را اصلاح كن. در تعليم و ادب تو پيش از آن كه قلبت سخت شود و عقل و فكرت به امور ديگر مشغول گردد مبادرت ورزيدم، تا با تصميم جدى به استقبال امورى بشتابى كه انديشمندان و اهل تجربه زحمت آزمودن آن را كشيده‏اند و تو را از تلاش بيشتر بى‏نياز ساخته‏اند؛ بنابراين آنچه از تجربيات آنها نصيب ما شده، نصيب تو هم خواهد شد، بلكه شايد پاره‏اى از آنچه بر ما مخفى مانده به مرور زمان بر تو روشن‏گردد. پسرم! درست است كه من به اندازه همه كسانى كه پيش از من زيسته‏اند عمر نكرده‏ام، اما در كردار آنها نظر افكنده و در اخبارشان تفكر نمودم و در آثار آنها به سير و سياحت پرداختم تا بدان جا كه يكى از آنها شدم، بلكه گويا در اثر آنچه از تاريخ آنها به من رسيده، با همه آنها از اول تا آخر بوده‏ام. من قسمت مصفا و زلال زندگى آنان را از بخش كدر و تاريك بازشناختم و سود و زيانش را دانستم، از ميان تمام آنها قسمت‏هاى مهم و برگزيده را برايت خلاصه كردم، و از بين همه آنها زيبايش را برايت انتخاب نمودم و مجهولات آن را از تو دور داشتم.
با آنچه در گذشته ديده و شنيده‏اى، بر آنچه هنوز نيامده است استدلال كن، چرا كه امور شبيه يكديگرند.
عقل، نگهدارى تجربه‏هاست و بهترين تجربه‏ها آن است‏كه به تو پند دهد.
يكى از مهم‏ترين عوامل مؤثر در تربيت، استفاده از تاريخ و تجارب به‏دست آمده ازسرگذشت پيشينيان است. مطالبى كه از اين قسمت استفاده مى‏شود، در چهار عنوان مطرح مى‏نماييم:
1) فايده و اهميت علم تاريخ و سرگذشت پيشينيان
سرت في آثارهِم حتّى عدت كأحدهم بل كأنّى ...
شناخت و بررسى سرگذشت پيشينيان انسان را به حدى از دانش و آگاهى مى‏رساند كه گرچه عمر آنها را نداشته گويا با آنها زندگى كرده، بلكه از اول تا آخر با آنها بوده و از اين دانش در ساختن زندگى خود به خوبى مى‏تواند بهره‏مند شود.
اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايند :
وفي التَّجارُب علمٌ مُسَتَأْنَفٌ؛(1)
در تجاربْ دانشى جديد است.
الْعَقْلُ عَقْلانِ عَقْلُ الطَّبْعِ وَعَقْلُ التَّجْرِبَة؛(2)
عقل دو قسم است: يكى تفكر و آگاهى‏هايى كه انسان ذاتاً و بدون اكتساب از گذشتگان آنهاراداراست، و قسم ديگر معلوماتى كه از راه بررسى رفتار و كردار و سرنوشت پيشينيان بدست‏آورده‏است.
اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايند:
رَأيُ الرَّجُلِ على قَدْرِ تَجْربَتِه؛(3)
ارزش نظريه شخص به اندازه ميزان تجربه وشناخت و استفاده او از تاريخ گذشتگان است.
لذا در جاى ديگر فرموده‏اند:
رَأيُ الشَّيخ أحبُّ إليَّ من جَلَدِ الغُلامِ وَرُوِي: من مَشْهَدِ الغُلام.(4)
قرآن كريم براى سرگذشت پيشينيان و بررسى آن، اهميت فراوانى قايل شده و علاوه بر آيات فراوانى كه در شرح حال آنها دارد، سوره‏هايى هم به اسم امت‏هاى سابق يا شخصيت‏هاى برجسته تاريخ نامگذارى شده است؛ مثل: آل عمران، يونس، هود، يوسف، ابراهيم، مريم، بنى اسرائيل، لقمان، انبيا، نوح.
2) بررسى اخبار گذشتگان

يكم: بررسى رفتار پيشينيان
فَانْظر فيما فَعلوا: در قرآن علاوه بر بيان سرگذشت امت‏هاى قبل و برخورد آنها با انبيا و اولياى الهى، به تذكر و ياد آورى آنها دستور داده شده، مثل:
وَاذْكُرْ في الكتابِ مَرْيَمَ إذ انْتَبَذَتْ من أهْلِها مَكاناً شَرقيّاً؛(5)
اى رسول ما! ياد كن در كتاب خود مريم را آن روزى كه از اهل خانه خويش كنار گرفته به مكانى به مشرق روى آورد.
وَاذْكُر في الكتابِ إبراهيمَ إنَّه كان صِدِّيقاً نبيّاً؛(6)
اى رسول ما! ياد كن در كتاب خود ابراهيم را، شخص بسيار راستگو و پيغمبرى بزرگ بود.
وَاذْكُرْ فى الكتابِ مُوسى إنَّه كان مُخلَصاً وكان رَسُولاً نبياً؛(7)
اى رسول ما! در كتاب خود ياد كن موسى را كه او بنده‏اى بااخلاص زياد و رسولى بزرگ و مبعوث به پيغمبرى بر خلق بود.
وَاذْكُرْ فى الكتابِ إسماعيلَ إنَّه كانَ صادِقَ الوعد؛(8)
اى رسول ما! ياد كن در كتاب خود شرح حال اسماعيل را كه بسيار در وعده صادق و پيغمبرى بزرگوار بود.
وَاذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذا الأيدِ إنَّه أَوّابُ؛(9)
از بنده ما داود ياد كن كه در اجراى امر ما بسيار نيرومند بود و به درگاه ما توبه و انابه مى‏كرد.
وَاذْكُرْ عَبْدَنا أيوب إذ نادى رَبَّه؛(10)
اى رسول ما! ياد آر بنده ما ايوب را هنگامى كه به درگاه خدا عرضه داشت.
وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إبراهيمَ وإسحقَ ويعقوبَ أولى الأيدى والأبصار؛(11)
اى رسول ما! ياد كن از بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب كه همگى صاحب اقتدار و بصيرت بودند.
وَاذْكُرْ إسماعيلَ وَالْيَسَعَ وَذالْكِفْلِ وَكُلٌّ مِنَ الْأخيارِ؛(12)
اى رسول ما! ياد كن از اسماعيل و يسع و ذوالكفل، در حالى كه همگى از نيكوكاران بودند.
وَاذْكُرْأخا عادٍ إذْ أنْذَرَ قَوْمَهُ بِالْأحْقافِ؛(13)
اى رسول ما! ياد كن هود، پيغمبر قوم عاد را كه در سرزمين احقاف امتش را پند و اندرز داد.
دوم: مشاهده ابنيه و آثار تاريخى:
و سر فى ديارهم و آثارهم؛ و سرت فى آثارِهم‏
بررسى تاريخ و سرگذشت پيشينيان اگر همراه با شواهد خارجى و عينى مثل قبور و ابنيه باشد، با اعتماد بيشترى توأم مى‏گردد.
مثلاً اگر خرابه‏هاى تخت جمشيد و پاسارگاد نبود، مورخان و محققان هر اندازه هم در كتاب‏هاى تاريخى در مورد ايران باستان مطالعه مى‏كردند، باور كردن اصل وجود آنها، تا چه رسد به جزئيات و خصوصياتْ، برايشان بسيار دشوار بود.
ابنيه و قبور پيشينيان به منزله تاريخ عينى و خارجى است در مقابل تاريخ مكتوب در صفحات و اوراق كتاب‏ها. مشاهده ستون‏هاى سربه فلك كشيده تخت جمشيد و سنگ نبشته‏ها و نقش‏هايى كه بر سنگها حك شده مطالعه تاريخ سراسر ظلم پادشاهان ايران باستان است. اين بناها به وضوح با ما سخن مى‏گويند كه حكام و پادشاهان چگونه عده‏اى از مزدوران را به كار گمارده تا چنين كاخ‏هايى را بنا كرده‏اند. اهرام مصر و خرابه‏هاى باقى‏مانده قصر اموى، همه و همه بيانگر سرگذشت سراسر تاريك و ظلمانى ستمكاران است.
در مقابل، مشاهده قبور و آثار به جا مانده از اولياى خدا به منزله خواندن تاريخ سراسر افتخار و عظمت آنان است. ديدن مسجد الحرام، مسجد النبى، مسجد كوفه و قبور بزرگان دين و ساير آثار اولياى خدا، مثل مسجد الاقصى و حرم ابراهيمى گواه صدق سرگذشت پرافتخار آنهاست.
از اين‏جاست كه خيانت وهابيون در اجراى نقشه شوم استعمارگران و تخريب آثار و قبور و مخالفت با تكريم و بزرگداشت اولياى خدا و احترام مشاهد مشرفه، آشكار مى‏گردد.
سوم: بررسى عاقبت و سرنوشت پيشينيان:
وعما انتقلوا و اين حلوا و نزلوا...
قرآن كريم بر اين نكته، يعنى مطالعه عاقبت كار گذشتگان تأكيد فراوان دارد:
فَسِيروُا فى الْأرض فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ المُكَذِّبين؛(14)
در اطراف زمين گردش كنيد تا ببينيد كه چگونه عاقبت هلاك شدند كسانى كه وعده‏هاى خدا را تكذيب كردند.
قُل سِيروا فى الأرضِ ثُمَّ انْظُروا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ المُكذِّبين؛(15)
بگو اى پيغمبر! در روى زمين گردش كنيد تا سرانجام سخت تكذيب كنندگان را ببينيد.
فَانْظُرْ كيف كان عاقبةُ المُفْسِدين؛(16)
بنگر تا عاقبت به روزگار آن تبه‏كاران چه رسيد.
فَانْظُرْ كيف كان عاقبةُ الظالمين؛(17)
بنگر تا عاقبت چه به روزگار ستمگران رسيد.
فَانْظُرْ كيف كان عاقبةُ الْمُنْذَرين؛(18)
بنگر كه عاقبت كار انذارشدگان به كجا كشيد.
قل سِيرُوا فى الأرضِ كيفَ كانَ عاقبةُ المُجْرِمين؛(19)
بگو: در روى زمين گردش كنيد تا ببينيد عاقبت كار بدكاران به كجا كشيد.
فَنَبَذْناهُم فِى الْيَمِّ فانظر كيفَ كانَ عاقبةُ الظالِمين؛(20)
همه را به دريا غرق ساختيم؛ بنگر عاقبت كار ستمكاران به كجا كشيد.
فَانْتَقَمْنا مِنهم فَانْظُرْ كَيفَ كانَ عاقِبةُ المكذِّبين؛(21)
ما هم از آنان انتقام كشيديم، بنگر عاقبت كار كافران مكذّب به كجا كشيد.
3) تحليل و بررسى تاريخ و سرگذشت پيشينيان
فَاسْتَخْلَصْتُ لَكَ مِن كلِّ أمر نَخِيلَهُ.
صرف دانستن هر يك از حوادث تاريخى بدون ارتباط با هم و بدون به‏دست آوردن قضايا و ضوابط كلى و فراگير، فايده و نتيجه‏اى نخواهد داشت؛ لذا بايد علاوه بر دانستن وقايع، رابطه بين آنها و مشتركات آنها را هم به دست آورد از اين‏جاست كه علم تاريخ از فلسفه تاريخ جدا شده و دانشى به عنوان فلسفه تاريخ مطرح مى‏گردد.
4) پند گرفتن از سرگذشت پيشينيان
وكأنَّك عن قليلٍ صِرْتَ كأحدهم فَأصْلِحْ مَثْواكَ.
دانستن حوادث و وقايع تاريخ و آگاهى از قوانين و نظامات حاكم بر آن نيز به تنهايى براى ما كافى نيست، بلكه بايد در عمل آنها را مراعات نمود.
در همين وصيت مى‏فرمايند:
يا بُنَىَّ إنِّي قَدْ أنبَأْتُكَ عَن الدُّنيا وَحالِها وَزَوالِها وَانْتِقالِها وَأنْبَأْتُكَ عَن الْآخِرةِ وَما أُعِدَّ لَأهْلِها فيها وَضَرَبْتُ لَكَ فِيهما الأمثالَ لِتَعْتَبِرَ بها وَتَحْذُوَ عَليها؛
فرزندم! من تو را از دنيا و زوال و دگرگونى‏اش آگاه ساختم و از آخرت و آنچه براى اهلش در آن مهيا شده مطلع گردانيدم و درباره هر دو برايت مثلها زدم تا به وسيله آنها عبرت گيرى و در راه صحيح گام نهى.
و در جاى ديگر مى‏فرمايند:
فَاعْتَبِرُوا بِما أصابَ الْأُمَمَ الْمُسْتَكْبِرينَ مِن قَبْلِكم مِن بَأْسِ اللَّهِ وَصَوْلاتِه وَ وَقائِعِهِ وَمَثُلاتِهِ وَاتَّعِظُوا بِمثاوِى خُدودِهم وَمَصارِعِ جُنُوبهم؛(22)
از آنچه به امت‏هاى متكبر پيشين از عذاب و كيفرها و عقوبت‏ها رسيده است عبرت گيريد و از قبرهاى آنها و محل خوابيدنشان در زير خاك پند پذيريد.
و نيز مى‏فرمايند:
وإنَّ لكم فى الْقُرون السالِفَةِ لَعِبْرَةً أيْنَ الْعَمالِقَةُ وَأبْناءُ الْعَمالِقَةِ أيْنَ الْفَراعِنَةُ وَأبْناءُ الْفَراعِنَةِ أيْنَ أَصْحَابُ مَدائِنِ الرَّسِّ الَّذِينَ قَتَلُوا النَّبِيِّين وَأطْفَؤُوا سُنَنَ الْمُرْسَلِينَ وَأحْيَوْا سُنَنَ الْجَبّارِين أيْنَ الَّذِينَ سارُوا بِالْجُيوُشِ وَهَزَموُابِالْأُلُوفِ وَعَسْكَرُوا الْعَساكِرَ وَمَدَّنُوا الْمَدائِنَ؛(23)
براى شما در سرگذشت پيشينيان درس‏هاى عبرت فراوانى وجود دارد . كجايند عمالقه و كجايند فرزندان آنها ؟ كجايند فرعون‏ها و فرزندانشان ؟ اصحاب شهرهاى «رس» همان‏ها كه پيامبران را كشتند و راه و رسم ستمگران را زنده ساختند ،
كجايند ؟ كجايند آنها كه با لشكرهاى گران به راه افتادند و هزاران نفر را هزيمت دادند ، سپاهيان فراوان گرد آوردند و شهرها بنا نمودند.
________________________________________
1. بحار الانوار، ج‏71، ص‏341.
2. همان، ج‏78، ص‏6.
3. غرر الحكم.
4. نهج البلاغه، حكمت 86.
5. مريم (19) آيه 16.
6. همان، آيه 41.
7. همان، آيه 51.
8. همان، آيه 54.
9. ص (38) آيه 17.
10. همان، آيه 41.
11. همان، آيه 45.
12. همان، آيه 48.
13. احقاف (46) آيه 21.
14. آل عمران (3) آيه 137.
15. انعام (6) آيه 11.
16. اعراف (7) آيه 103.
17. يونس (10) آيه 39.
18. همان آيه 73.
19. نمل (27) آيه 69.
20. قصص (28) آيه 40.
21. زخرف (43) آيه 25.
22. نهج البلاغه، خطبه 192.
23. همان، خطبه 182 .

د) تأثير توجه به مبدأ - تعالى - در تربيت

1) شناخت خداى تعالى
وَاعْلَمْ يابُنَيَّ إنَّ أحَداً لَمْ يُنْبي‏ءًْ عَنِ اللّهِ سُبْحانَهُ كَما اَنْبَأَ عَنْهُ الرَّسُولُ(ص) فَارْضَ بِهِ رائِداً وَإلى‏ النَّجاة قائِداً ... وَاعْلَمْ يابُنَيَّ أنَّهُ لَوْ كانَ لِربِّكَ شَرِيكٌ لَأتَتْكَ رُسُلُهُ ولَرَأيْتَ آثارَ مُلْكهِ وسُلطانِهِ وَلَعَرَفْتَ أفْعالَهُ وَصِفاته وَلكِنَّهُ اِلهٌ واحِدٌ كَما وَصَفَ نَفْسَهُ لايُضادُّهُ فِي مُلْكِه اَحَدٌ وَلايَزولُ أبَداً وَ لَمْ‏يَزَلْ اَوَّلٌ قَبْلَ الْأشْياءِ بِلا أوَّلِيَّةٍ وَآخِرٌ بَعْدَ اْلأشْياءِ بِلانِهايةٍ عَظُمَ عَنْ أنْ تَثْبُتَ رُبُوبِيَّتُهُ بِإحاطَةِ قَلْبٍ أو بَصَرٍ فَإذا عَرَفْتَ ذلِكَ فَافْعَلْ كما يَنْبَغِي لِمِثْلِكَ أنْ يَفْعَلَهُ في صِغَرِ خَطَرهِ وَقِلَّةِ مَقْدِرَتِهِ وكَثْرَةِ عَجْزِهِ وَعِظِيمِ حاجَتِهِ إلى‏ رَبِّهِ في طَلَبِ طاعَتِهِ وَالْخَشْيَةِ مِنْ عُقُوبَتهِ وَالشَّفَقَةِ مِنْ سُخَطِهِ فَإنَّهُ لمْ يَأمُرْكَ إلاَّ بَحَسَنٍ وَلَمْ يَنْهَكَ إلاَّ عَنْ قَبِيحٍ؛
پسرم! بدان كه هيچ كس از خدا همچون پيغمبر اسلام خبر نياورده است؛ بنابراين، رهبرى او را بپذير و در طريق نجات و رستگارى، او را قائد خويش انتخاب كن. پسرم! بدان اگر پروردگارت شريكى داشت، رسولان او نيز به سوى تو مى‏آمدند و آثار ملك و قدرتش را مى‏ديدى و افعال و صفاتش را مى‏شناختى، اما او خدايى است يكتا، همان‏گونه كه خويش را توصيف كرده، هيچ كس در ملك و مملكتش قادر به ضديت با او نيست، هرگز از بين نخواهد رفت و همواره بوده است. او سر سلسله هستى است، بدون اين كه آغازى داشته باشد و آخرين آنهاست، بدون آن كه پايانى برايش تصور شود، بزرگ مرتبه‏تر از آن است كه ربوبيتش در احاطه فكر قرار گيرد. حال كه اين حقيقت را شناختى، در عمل بكوش، آن‏چنان كه سزاوار مانند تويى در كوچكى قدر و منزلت و كمى قدرت و فزونى عجز و نياز شديد به پروردگار است؛ در راه اطاعتش كوشش نما، از عقوبتش ترسان باش و از خشمش بيمناك، چرا كه او تو را جز به نيكى امر نكرده و جز از قبيح و زشتى باز نداشته است.
مطالب اين بخش كه در مورد شناخت خداى تعالى است را تحت چهار عنوان مطرح مى‏نماييم:
يكم: توقيفى بودن اسماء؛
دوم: برهان يگانگى خداى تعالى؛
سوم: صفات خداى تعالى؛
چهارم: آثار شناخت خداى تعالى.
يكم: توقيفى بودن اسما
وَاعْلَم يا بنيَّ إنَّ أحداً لَمْ يُنْبِى‏ءْ عَن اللَّه سبحانَه كما أنبأ عنه الرَّسولُ(ص)
فرق بين اسم و صفت
علامه طباطبائى(ره) در تفسير الميزان، ذيل آيه شريفه ولِلَّه الْأسْماءُ الْحُسْنى‏ فَادْعوُهُ بِها وَذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ في أسْمائِه سَيُجْزَوْن ما كانُوا يَعْمَلوُنَ‏(1) مى‏گويد:
ميان اسم و صفت هيچ فرقى نيست، جز اين كه صفت دلالت مى‏كند بر معنايى از معانى كه ذاتْ متصف به آن و متلبس به آن است، چه عين ذات باشد چه غير آن، و اسم دلالت مى‏كند بر ذات در آن حالى كه مأخوذ به وصف است؛ پس حيات و علمْ وصفند و حىّ و عالمْ اسم، و چون الفاظ كارى جز دلالت بر معنا و انكشاف آن ندارند، لذا بايد گفت: حقيقت صفت و اسمْ آن چيزى است كه لفظ صفت و اسم، آن حقيقت را كشف مى‏كند. پس حقيقت حيات و آن چيزى كه لفظ حيات بر آن دلالت دارد، در خداى تعالى صفتى است الهى كه عين ذات اوست و حقيقت ذاتى كه حياتْ عين اوست، اسم الهى است. با اين نظر حى و حيات هر دو اسم مى‏شوند براى اسم و صفت، هر چند به نظريه قبلى خود اسم و خود صفتند.»(2)
قرآن و توقيفى‏بودن اسما
براى اثبات توقيفى‏بودن اسما، به آيه ولِلَّه الْأسْماءُ الْحُسْنى‏ فَادْعوُهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فى أسْمائِه سَيُجْزَوْن ما كانُوا يَعْمَلوُنَ‏(3) تمسك نموده‏اند.
استدلال به اين آيه، متوقف است بر دو امر: امر اوّل اين كه: «لام» در «الاسماء» لام عهد باشد، كه اشاره دارد به اسمايى كه در كتاب و سنت وارد شده؛ امر دوم اين كه: الحاد به معناى تعدى از اسما و صفاتى است كه در كتاب و سنت ذكر شده‏است.
ممكن است در جواب گفته شود: اولاً: لام براى استغراق است نه عهد، و كلمه «للَّه» مقدم شده براى افاده حصر و ظاهراً معناى آيه اين است كه: هر اسم احسن در عالم وجود حقيقتاً براى خداى تعالى است و احدى با او شريك نيست، مگر آن كه خداى تعالى به غير خود افاضه نمايد كه آن غير در آن وصف حدوثاً و بقاءاً محتاج و فقير الى اللَّه‏است.
و ثانياً: «الحاد» به معناى ميل از وسط است به يكى از دو طرف افراط و تفريط.
راغب مى‏گويد:
والإلحادُ في أسمائه على وجهين : أحدهما أن يوُصَفَ بما لا يَصِحَّ وَصْفُه به والثاني أنْ يُتَأوّل أوصافُه على ما لا يِليقُ به؛
الحاد در اسماى خدا به دو گونه است: اول اين كه خدا توصيف شود به چيزى كه صحيح نيست به آن توصيف گردد؛ و دوم آن است كه صفات خدا به گونه ناشايست تأويل گردد.
غير از دو وجهى كه راغب براى الحاد در اسما بيان نموده وجوه ديگرى نيز هست،از جمله:
1. تغيير دراسما و اطلاق آن بر بت‏ها، مثل «اللات» كه از «الاله» اخذ شده و مثل «العزى» كه از «العزيز» اخذ شده است.
2. تسميه خدا به بعضى از اسما و عدم تسميه او به بعضى ديگر، كما اين كه عرب يا اللَّه‏و يا رحيم مى‏گفتند و يا رحمان نمى‏گفتند و براى دفع اين الحاد، خداى تعالى مى‏فرمايد:
قُل ادْعُوا اللَّهَ أوِ ادْعوُا الرَّحْمنَ أيّاً ما تَدْعوُا فَلَهُ الْأسماءُ الْحُسْنى‏؛(4)
بگو: خدا را با اسم اللّه يا اسم رحمان به هر اسمى بخوانيد، اسماى نيكو همه مخصوص اوست.
و نيز مى‏فرمايد:
وَ إذا قِيلَ لَهُم اسْجُدوا لِلرَّحمن قالوُا وَما الرَّحْمن أَنَسْجُدُ لِما تَأْمُرُنا وَزادَهُم نُفوراً؛(5)
و چون تو به اين مردم كافر بگويى بياييد خداى رحمان را سجده كنيد، در جواب گويند: خداى رحمان كيست؟ آيا به آنچه تو ما را امر مى‏كنى سجده كنيم؟ و دعوت خدا به جاى اطاعت، بر نفرتشان بيفزايد.
خلاصه كلام اين كه ملاك در اسما و صفات خداى تعالى اين‏است كه صفتى كه كمالْ محسوب گردد، خداى تعالى متصف به آن است و هر چه نقص محسوب گردد از آن منزه است؛ پس ممكن است گفته شود: صفات در عدد خاصى محدود نيست، گرچه بعضى محدود به عدد خاص نموده‏اند.
توقيفى‏بودن اسما در روايات
در نامه 31 نهج البلاغه مى‏فرمايند:
واعْلَم يابُنَيَّ إن أحداً لم ينبى‏ء عن اللَّه سبحانه كما أنبأ عنه الرسول(ص) فَاْرضَ به رائِداً وإلى النجاةِ قائداً.
و نيز در ضمن خطبه 91 معروف به خطبه اشباح - كه در پاسخ شخصى ايراد نمودند كه گفته بود: صِفْ لنا ربَّنا مثلما نَراهُ عياناً - مى‏فرمايند:
فَانْظُرْ أيُّها السّائِلُ فَما دَلَّكَ الْقرآنُ عَليه مِن صِفَتِه فَائْتَمَّ بِه وَاسْتَضِىْ‏ء بِنُورِ هِدايَتِه وما كَلَّفَكَ الشَّيْطانُ عِلْمَه مِمّا لَيْسَ فِي الكتابِ عَلَيْكَ فَرْضُهُ وَلا فِي سُنَّةِ النَّبىِّ(ص)والْأَئِمةِ الّهُدى‏ أثَرُهُ فَكِلْ عِلْمَه إلى اللَّهِ سُبْحانَهُ فإنَّ ذلك مُنْتَهى حَقِّ اللّهِ عليك؛
اى پرسش كننده كه از صفات خدا سؤال كردى! درست بنگر آنچه را كه قرآن از صفات او بيان مى‏كند، به آن اقتدا كن و از نور هدايتش بهره‏گير. شيطان تو را به مشقت فراگرفتن بيش از آنچه در كتاب خدا بر تو واجب است و در سنت پيامبر(ص) و ائمه هدى آمده است، نيفكند. چيزى را كه از صفات او نمى‏دانى به خدا واگذار، زيرا اين منتهاى حق خداوند بر تو است.
ممكن است به اين كلمات، استدلال بر توقيفى بودن اسما گردد و اين كه فرمود: آنچه پيامبر فرمود به آن راضى باش و بيش از آن را طلب نكن و غير از آنچه در كتاب و بيان پيامبر و ائمه هدى‏ آمده، آنچه شيطان بر تو تكليف مى‏كند، علمش را به خداوند واگذار و در طلب آن مباش.
ممكن است گفته شود: از نوع سؤال سائل و پاسخ امام(ع) روشن مى‏گردد كه اين كلام شريف ربطى به توقيفى بودن اسما ندارد و در صدد نفى مذهب تشبيه است، زيرا سيد رضى قبل از نقل اين خطبه مى‏گويد:
روى مسعدة بن صدقة عن الصادق جعفر بن محمد(ع) انّه قال خَطَبَ أميرُالمؤمنينَ(ع)بهذِه الْخُطْبَةِ على منبر الكوفة وذلك أنَّ رجلاً أتاه فقال له يا أميرالمؤمنين صِف لنا رَبَّنا مِثْلَما نَراه عَياناً لِنَزْدادَ لَهُ حبّاً وبه معرفةً فَغَضِبَ ونادى: الصلوةَ جامِعَةً فَاجْتَمَع الناسُ حتى غَصَّ الْمَسْجِدُ بِأهْلهِ فَصَعِدَ المنبرَ وهو مُغْضِبٌ مُتِغَير اللَّوْنِ فَحَمدَ الله وَأثْنى‏ عليه وَ صَلّ

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
سه شنبه ۹ شهر ۱۳۸۹ ۱۶:۵۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #7
RE: تعلیم و تربیت در نهج البلاغه
آيا ما به تمام اسرار هستى و حكمت‏هاى نظام آفرينش پى مى‏بريم؟
انسان كه سابقه جهل و نادانى دارد
وَاللَّهُ أخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكم لاتَعْلَمُونَ شَيْئاً وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ والْأبْصارَ وَالْأفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ‏تَشْكُرونَ؛(5)
و خدا شما را از بطن مادران بيرون آورد در حالى كه هيچ نمى‏دانستيد و به شما چشم و گوش و قلب عطا كرد، باشد كه شكر اين نعمت‏ها را به جاى آريد.
بايد آنچه را از اسرار و علل عالم هستى نمى‏فهمد، حمل بر نادانى و جهل خود نمايد، نه حمل بر عدم توازن و تعادل در نظام هستى. چه بسا مطالبى كه براى انسان معلوم نيست و به مرور زمان از آن آگاهى مى‏يابد و گاهى ممكن است تا آخر، علت و سرّ مطلبى را نفهمد، لذا به مجرد نظر كردن در پديده‏اى و نيافتن علت آن نبايد زبان به اعتراض گشود.
قرآن كريم براى توضيح و تبيين اين مطلب، حكايتى از موسى و خضر بيان مى‏كند كه موسى به علت ندانستن حكمت كارهاى خضر، عجولانه زبان به اعتراض گشود.(6)
خلاصه داستان اين است كه موسى پس از آن كه به خضر رسيد، از او تقاضا كرد مدتى را با او بگذراند تا از دانش او بهره‏مند گردد. خضر در پاسخ گفت: تو تحمل‏همراهى مرا ندارى. او اصرار ورزيد و خضر پذيرفت، اما به شرطى كه در راه از او سؤالى نكند، مگر اين كه خود خضر علت كارش را بيان كند. در طول راه به سه‏حادثه برخورد نمودند كه هر سه براى موسى تعجب‏آور بود و در هر مرحله اعتراض كرد: اول آن كه خضر كشتى را كه بر آن سوار بودند سوراخ نمود؛ دوم آن كه به پسرى رسيدند كه بدون صحبت و گفتگو او را به قتل رسانيد؛ و سوم آن كه در مسير به ديوار خرابى رسيدند و آن را تعمير كرد، بدون آن كه صاحب آن را بشناسد و از او مزدى بگيرد.
خود خضر پس از طى مراحلْ علت كارهايش را براى موسى بيان كرد: اما سوراخ كردن كشتى براى آن بود كه به واسطه ايجاد نقص در آن از دست حاكم غاصب و زورگو در امان باشد تا آن را از دست صاحبان مستمندش به زور نگيرد؛ اما كشتن آن پسر براى جلوگيرى از به انحراف كشيدن پدر و مادر او بود و پس از آن خدا فرزند صالحى به آنها عطا نمايد؛ و اما تعمير ديوار خراب براى حفاظت از گنجى بود كه از پدرى صالح براى دو فرزند يتيم او باقى مانده بود.
از اين حكايت به خوبى دانسته مى‏شود كه اگر سرّ مطلبى را نفهميديم نبايد فوراً اعتراض كنيم، بلكه بايد صبر كرد تا در موقع مناسب علت آن معلوم شود و گاهى هم ممكن است هرگز به سرّ چيزى دست نيابيم، لكن پس از اعتقاد ما به قدرت قاهره الهى و حكمت بالغه او، چيزى غير از نظام احسن در عالم هستى وجود ندارد(7).
در قسمتى ديگر از وصيت نامه با بيان ناپايدارى دنيا در قالب مثالْ فرق بين كسانى كه به دنيا مغرور شده و كسانى كه به دنيا به ديده عبرت نظر مى‏كنند را بيان مى‏دارند:
يابُنَيَّ إنَّي قَدْ أنْبَأْتُكَ عَنِ الدُّنْيا وَحالِها وَزَوالِها وَانْتِقالِها وَأنْبَأْتُكَ عَنِ الْآخِرَةِ وَما اُعِدَّ لِأهْلِها فِيها وَضَرَبْتُ لَكَ فِيهما الأمْثالَ لِتَعْتَبِرَ بِها وَتَحْذُو عَلَيْها:
إنَّما مَثَلُ مَنْ خَبَرَ الدُّنْيا كَمَثَلِ قَوْمٍ سَفْرٍ نَبَا بِهِمْ مَنْزِلٌ جَدِيبٌ فَأمُّوا مَنْزِلاً خَصِيباً وَجَناباً مَرِيعاً فَاحتَمَلوُا وَعْثاءَ الطَّرِيقِ وَفَراقَ الصَّدِيقِ وَخُشُونَةَ السَّفَرِ وَجَشُوبَةَ الْمَطْعَمِ لِيَأتُوا سَعَةَ دارِهِمْ وَمَنْزِلَ قَرارِهِم فَلَيسَ يَجِدُونَ لِشَي‏ءٍ مِنْ ذلِكَ اَلَماً وَلايَرَوْنَ نَفَقَةً فِيهِ مَغْرَماً وَلاشَيْ‏ءَ اَحَبُّ إلَيْهِمْ مِمَّا قَرَّبَهُمْ مِنْ مَنزلِهمْ وَأدْناهُم مِنْ مَحَلَّتِهِمْ وَمَثَلُ مَنِ اغْتَرَّبِها كَمَثَلِ قَوْمٍ كانُوا بِمَنْزِلٍ خَصِيبٍ فَنَبا بِهِم اِلى‏ مَنْزِلٍ جَدِيبٍ فَلَيسَ شَيْ‏ءٌ أكْرَهَ اِلَيْهِم وَلا أفْظَعَ عِندَهُمْ مِن مُفارَقَةِ ماكانُوا فِيهِ إلى‏ ما يَهْجُموُنَ عَلَيْه وَيَصِيرُونَ إليهِ؛
فرزندم! من تو را از دنيا و حالات آن و زوال و دگرگونى‏اش آگاه كردم و از آخرت و آنچه براى اهلش در آن مهيا شده مطلع گردانيدم، و درباره هر دو برايت مثل‏ها زدم تا به وسيله آن عبرت گيرى و در راه صحيح گام نهى.
همانا كسانى كه دنيا را خوب آزموده‏اند، مانند مسافرانى هستند كه در سرمنزل بى‏آب و آبادى و پرمشقت كه قابل ماندن نيست قرار گرفته‏اند و قصد كوچ به سوى منزلى پر نعمت و آسايش نموده‏اند كه براى رسيدن به آن منزلْ مشقت‏هاى راه را متحمل شده‏اند، فراق دوستان را پذيرفته، سختى مسافرت و غذاهاى ناگوار را با جان و دل قبول نموده‏اند تا به خانه وسيع خويش و سرمنزل قرار و آرامش خود گام نهند. از هيچ يك از سختى‏ها و مشكلات در اين راه احساس ناراحتى نمى‏كنند و هزينه‏هاى مصرف شده را غرامت نمى‏انگارند و هيچ چيز برايشان محبوب تر از آن نيست كه آنان را به منزلشان نزديك و به محل آرامششان برساند؛ اما كسانى كه به دنيا مغرور شدند، مانند مسافرانى هستند كه در منزلى پر نعمت قرار داشته، سپس به آنها اعلام مى‏شود كه بايد به سوى منزلى خشك و خالى از نعمت حركت كنند؛ نزد آنان هيچ چيز ناخوشايندتر و ناراحت كننده‏تر از مفارقت از آنچه در آن بوده‏اند و حركت به سوى ناراحتى‏هايى كه بايد تحمل كنند و در آن قرار گيرند نيست.
يكى از روش‏هاى مفيد و مؤثر در تعليم و تربيت، استفاده از «مثال» است. براى تفهيم مطلبى كه از ذهن مخاطب دور است، از مطالبى استفاده مى‏شود كه ذهن او انس بيشترى با آنها دارد؛ به تعبير ديگر، «مثل» به معناى توصيف مقصود است به چيزى كه آن را مجسم ساخته و ذهن شنونده را به آن نزديك گرداند.
قرآن، كه كتاب تربيت و انسان سازى است، در موارد زيادى اين روش را به كار گرفته است و در اين زمينه مى‏فرمايد:
وَلَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ في هذا القرآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ؛(8)
ما براى مردم در اين قرآن همه جور مثل زده‏ايم.
قرآن در ناپايدارى دنيا در قالب مثال مى‏فرمايد:
وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَيوةِ الدنيا كَماءٍ أنْزلْناهُ مِن السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِه نَباتُ الأرضِ فَأصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ وَكانَ اللَّهُ على كلّ شي‏ء مُقْتدِراً؛(9)
براى فرورفتگان در زينت حيات دنيا و روى‏گردانان از ياد پروردگار خود مثل بزن و زندگى دنيايى‏شان رابه آبى تشبيه كن كه از آسمان نازلش كرديم و گياهان زمين با اين آب مختلط گشته و طراوت و بهجت يافت و به زيباترين شكلى نمودار گشت، سپس گياه خشك و شكسته شد كه بادها شاخه‏هاى آن را از هم جدا نموده، به اين سو آن سويش برد؛ خدا بر هر چيز مقتدر و تواناست.
در اين بخش از وصيت نامه، نظر به اين كه انسان مادى و دنياگرا هرگز نمى‏تواند مقايسه صحيحى بين دنياگرايان و اهل آخرت داشته باشد، امام(ع) از تمثيل استفاده نموده و فرموده‏اند:
كسانى كه به دنيا به ديده عبرت مى‏نگرند و فريفته آن نمى‏شوند، مانند كسانى هستند كه در جاى بد و غير مناسب به سر مى‏برند، لكن در مسير رفتن به جاى خوب هستند؛ لذا اينها براى رسيدن به آن بهجت و سرور و راحتى كامل، هر رنجى را تحمل مى‏كنند. به خلاف كسانى كه فريفته دنيا شده و در آن غوطه‏ورند، آنها مانند كسانى‏اند كه از جاى خوب و راحت بايد به جاى نامناسب بروند، كه هيچ چيز نزد آنها بدتر از اين كوچ كردن نيست.
از اين جاست كه اولياى خدا مرگ را اول بهجت و سرور مى‏دانند و دنياپرستان از مرگ بيزارند.
قرآن كريم در اين زمينه مى‏فرمايد:
قُلْ يا أيُّها الَّذِينَ هادوُا إنْ زَعَمْتُم أنَّكُمْ أَوْلِياءُ للَّهِ مِنْ دوُنِ الناسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إنْ كُنْتُمْ صادِقينَ. وَلا يَتَمَنَّونَه أبَداً بِما قَدَّمَتْ أيْدِيهم وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظّالِمينَ. قُلْ إنَّ الْمَوْتَ الَّذَي تَفِرُّونَ مِنْه فإنَّه مُلاقِيكُمْ ثُمَّ تُرَدُّون إلى عالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِما كُنْتُمْ تَعْمَلوُن؛(10)
اى رسول ما! بگو: اى جماعت يهود! اگر پنداريد كه شما به حقيقت دوستداران خداييد نه مردم ديگر، پس تمناى مرگ كنيد اگر راست مى‏گوييد، زيرا علامت دوستان خدا آرزوى مرگ و شوق لقاى خداست و حال آن كه در اثر كردار بدى كه به دست خود براى آخرت خويش پيش فرستاده‏اند، هرگز آرزوى مرگ نمى‏كنند، بلكه از آن ترسان و هراسانند و خدا از كردار ستمكاران آگاهست. اى‏رسول ما! بگو: عاقبتْ مرگى كه از آن مى‏گريزيد شما را حتماً ملاقات خواهد كرد و پس از مرگ به سوى خدايى كه داناى پيدا و نهان است باز مى‏گرديد و او شما را به آنچه نيك و بد كرده‏ايد آگاه مى‏سازد.
در قسمتى ديگر از وصيت نامه مى‏فرمايند:
وَإيَّاكَ اَنْ تَغْتَرَّ بِما تَرى‏ مِنْ اِخْلادِ اَهْلِ الْدُّنْيا اِلَيْها وَتَكالُبِهِمْ عَلَيْها فَقَدْ نَبَّأكَ اللَّهُ عَنْها وَنَعَتْ هِىَ لَكَ عَنْ نَفسِها وَتَكَشَّفَتْ لَكَ عَنْ مَساوِيها فَإنَّما اَهْلُها كِلابٌ عاوِيَةٌ سِباعٌ ضارِيَةٌ يَهِرُّ بَعْضُها عَلى‏ بَعْضٍ وَ يَأكُلُ عَزِيزُها ذَلِيلَها وَ يَقْهَرُ كَبِيُرها صَغيِرَها نَعَمٌ مُعَقَّلةٌ وَاُخْرى‏ مُهْمَلَةٌ قَد اَضَلَّتْ عُقُولَها وَ رَكِبَتْ مَجْهُولَها سُرُوحُ عاهَةٍ بِوادٍ وَعْثٍ لَيْسَ لَها راعٍ يُقيمُها وَلامُسِيمٌ يُسِيمُها سَلَكَتْ بِهُمُ الدُّنْيا طَرِيقَ الْعَمى‏ وَأخَذَتْ بِأبصارِهِمْ عَنْ مَنارِ الهُدى‏ فَتاهُوا في حَيْرَتِها وَغَرِقُوا فِي نِعْمَتِها وَاتّخَذُوها رَبّاً فَلَعِبَتْ بِهِم وَلَعِبوُا بِها وَنَسوُا ما وَرائَها؛
سخت بر حذر باش كه علاقه شديد مردم به دنيا و حمله حريصانه‏شان به آن تو را مغرور سازد، چرا كه خداوند تو را از وضع دنيا آگاه كرده و دنيا نيز خود از فنا و زوالش تو را خبر داده و بدى‏هاى خود را آشكارا به تو نشان داده. دنياپرستان همچون سگانى هستند كه بى‏صبرانه همواره صدا مى‏كنند، و درندگانى كه در پى دريدن يكديگرند. زورمندان ضعيفان را مى‏خورند و بزرگ‏ترها كوچك‏ترها را. يا همچون چهار پايانى كه گروهى از آنان پاهايشان بسته و گروهى ديگر رها شده‏اند، راه‏هاى صحيح را گم كرده و به راه‏هاى نامعلوم گام نهاده‏اند و در وادى پر از آفات رها شده‏اند، در شنزارى كه حركت در آن به كندى امكان پذير است. نه چوپانى دارند كه آنها را جمع كند و نه كسى كه آنها را به منزل برساند؛ دنيا آنان را در طريق كورى به راه انداخته و چشم‏هايشان را از ديدن نشانه‏هاى هدايت بر بسته و در حيرت و سرگردانى دنيا مانده و در نعمت‏هاى آن غرق شده‏اند، آنها را مالك و پروردگار خويش برگزيده‏اند؛ دنيا آنها را بازى داده و آنها دنيا را به بازى گرفته و ماوراى آن را فراموش كرده‏اند.
و نيز در فريبكارى دنيا مى‏فرمايد:
مَن أمِنَ الزَّمانَ خَانَهُ وَمَنْ أعْظَمَهُ أهانَهُ؛
كسى كه از مكر روزگار ايمن باشد، به او خيانت خواهد كرد و كسى كه او را بزرگ بشمارد، او را خوار خواهد كرد.
در بخشى ديگر در ناپايدارى دنيا مى‏فرمايند:
«رُوَيْداً يُسْفِرُ الظَّلامُ كَأَنْ قَد وَرَدَتِ الْأظْعانُ يُوشِكُ مَنْ أسْرَعَ أنْ يَلْحَقَ وَاعْلَمْ يابُنيَّ إنَّ مَنْ كانَتْ مَطِيَّتُهُ اللَّيلَ والنَّهارَ فَإنَّهُ يُسارُ بِهِ وإنْ كانَ واقِفاً ويَقْطَعُ المَسافَةَ وَاِنْ كانَ مُقِيماً وادِعاً؛
آرام باش كه به زودى تاريكى برطرف مى‏شود. گويا مسافرانى به سر منزل مقصود رسيده‏اند؛ آن كس كه سريع براند، به قافله ملحق خواهد شد. پسرم! بدان آن كس كه مركبش شب و روز است دايماً در حركت است، هر چند خود را ساكن مى‏پندارد، قطع مسافت مى‏كند، گرچه ظاهراً متوقف‏است.
2) آمادگى براى مرگ و مواقف بعد از آن
فَانْظُرْ فِيما فَعَلوُا وعَمَّا انْتَقَلوُا وَأيَنَ حَلُّوا وَنَزَلُوا فَاِنَّكَ تَجِدُهُمْ قَدْ انْتَقَلوُا عَنِ اْلأحِبَّةِ وَحَلّوُا دِيارَ الْغُرْبَةِ وَكَأنَّكَ عَنْ قَليِلٍ قَدْ صِرْتُ كَأحَدِهِمْ فَأصْلِحْ مَثْواكَ وَلاتَبِعْ آخِرَتَكَ بِدُنْياكَ؛
بنگر گذشتگان چه كرده‏اند و ببين از كجا منتقل شده و در كجا فرود آمده‏اند؛ خواهى ديد از ميان دوستان منتقل شده و به ديار غربت بار انداخته‏اند و گويا طولى نكشد كه تو هم يكى از آنها خواهى بود، بنابراين، منزلگاه آينده خود را اصلاح كن و آخرتت را به دنيايت نفروش.
وَمِنَ الفَسادِ إضاعَةُ الزَّادِ وَمَفْسَدَةُ المَعادِ وَلِكُلِّ اَمْرٍ عاقِبَةٌ سَوْفَ يأتِيَك ما قُدِّرَ لَكَ؛
از فساد و تبهكارى، از دست دادن توشه و تباه ساختن معاد است و براى هر كارى سرانجامى است و به زودى آنچه برايت مقدر شده به تو مى‏رسد.
وَاعْلَمْ يابُنَيَّ أنَكَ انَّما خُلِقْتَ لِلْآخِرَةِ لالِلدُّنْيا وَلِلْفَناء لالِلْبَقاء وَلِلْمَوْتِ لا لِلْحَياةِ وَأنَّكَ فِي قُلْعَةٍ وَدارِ بُلْغَةٍ وَطَرِيْقٍ إلىَ الْآخِرَةِ وَأنَّكَ طَرِيدُ الْمَوتِ الَّذِي لايَنْجُو مِنْهُ هارِبُهُ وَلايَفُوتُهُ طالِبُهُ وَلابُدَّ أنَّهُ مُدرِكُهُ فَكُنْ مِنْهُ عَلى‏ حَذَرٍ أنْ يُدْرِكَكَ وَأنْتَ عَلى‏ حالٍ سَيِّئَةٍ قَدْ كُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَكَ مِنها بِالتَّوْبَةِ فَيَحُولَ بَينَكَ وَبَينَ ذلِكَ فَإذا أنْتَ قَدْ أهلَكْتَ نَفْسَكَ؛
پسرم! بدان تو براى آخرت خلق شده‏اى، نه براى دنيا و براى فنا، نه براى بقاى در اين جهان و براى مرگ، نه براى زندگى و بدان كه تو در منزلى قرار دارى كه هر آنْ ممكن است از آن كوچ كنى، در منزلى كه بايد زاد و توشه از آن برگيرى و تو در طريق آخرتى و تو رانده شده مرگى، همان مرگى كه هرگز فرار كننده از آن نجات نمى‏يابد و از دست جوينده‏اش بيرون نمى‏رود، و سرانجام او را مى‏گيرد؛ بنابراين از مرگ برحذر باش، نكند زمانى تو را به چنگ آورد كه در حال بدى باشى و تو پيشتر با خود مى‏گفتى كه از اين حالْ توبه خواهى كرد، اما او ميان تو و توبه‏ات حايل مى‏گردد و اين‏جاست كه تو خويشتن را به هلاكت انداخته‏اى.
وَاعْلَمْ أنّ أمامَكَ طَريقاً ذامَسافَةٍ بَعِيدَةٍ وَمَشَقَّةٍ شَدِيدَةٍ وَأنَّهُ لاغِنى‏ بِكَ فِيهِ عَنْ حُسْنِ الْإرْتيادِ وَقَدْرِ بَلاغِكَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ فَلاتَحْمِلَنَّ عَلى‏ ظَهْرِكَ فَوْقَ طاقَتِكَ فَيَكُونَ ثِقْلُ ذلِكَ وَبالاً عَلَيْكَ وَإذا وَجَدْتَ مِنْ أهْلِ الْفاقَةِ مَنْ يَحْمِلُ لَكَ زادَكَ اِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ فَيُوافِيكَ بِهِ غَداً حَيْثُ تَحْتاجُ اِلَيْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَحَمِّلْهُ اِيَّاهُ وَأكْثِرْ مِنْ تَزْوِيدِهِ وَأنَتَ قادِرٌ عَلَيْهِ فَلَعَلَّكَ تَطْلُبُهُ فَلاتَجِدُهُ؛
بدان! راهى بس طولانى و پر مشقت در پيش دارى و بدان! در اين راه از كوشش صحيح و تلاش فراوان و اندازه‏گيرى زاد و راحله بى‏نياز نخواهى بود و با توجه به اين كه در اين راه بايد سبكبار باشى، بيش از تاب و تحمل خود بار بر دوش مگيركه سنگينى آن بر تو وبال خواهد بود. هرگاه نيازمندى را يافتى كه مى‏تواند زاد و توشه تو را تا رستاخيز بردوش گيرد و فردا كه به آن نيازمند شدى به تو پس دهد، آن را غنيمت شمار و اين زاد را بر دوش او بگذار و اگر قدرت بر جمع آورى چنين زاد و توشه‏اى دارى، هر چه بيشتر فراهم ساز و همراه او بفرست، چرا كه ممكن است روزى در جستجوى او باشى و او را نيابى.
وَاعْلَمْ أنَّ أمامَكَ عَقَبَةً كَؤُوداً الْمخِفُّ فِيها أحْسَنُ حالاً مِنَ الْمُثْقِلِ وَالْمُبْطى‏ءُ عَلَيْها أقْبَحُ حالاً مِن الْمُسْرِعِ وَأنَّ مَهْبِطَكَ بِها لامُحالَةَ إمَّا عَلى‏ جَنَّةٍ أوْ عَلى نارٍ فَارْتَدْ لِنَفْسِكَ قَبْلَ نُزُولِكَ وَ وَطِّى‏ءِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِكَ . فَلَيسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ وَلا إلَى الدُّنْيا مُنْصَرَفٌ؛
بدان كه پيش روى تو گردنه‏هاى صعب العبور وجود دارد كه براى عبور از آنها سبكباران به مراتب حالشان بهتر از سنگين‏باران است و كندروان حالشان بسيار بهتر از سرعت كنندگان است. بدان كه نزول تو سرانجام يا در بهشت است يا در جهنم؛ بنابراين براى خويش پيش از رسيدنت به آن جهان وسايلى مهيّا ساز و منزل را پيش از آمدنت آماده نما، زيرا پس از مرگ عذر پذيرفته نمى‏شود و راه بازگشتى به دنيا نيست.
اگر انسان يقين داشته باشد كه براى زندگى دنيا آفريده نشده و حتماً پس از اين زندگى، حيات جاويد و هميشگى در انتظار اوست، آن جايى كه دقيقاً به حساب اعمال رسيدگى مى‏شود، تا جايى كه قرآن كريم مى‏فرمايد:
فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقال ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَمَنْ يَعْمَل مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ؛(11)
هركس به قدر ذره‏اى كار نيك كرده باشد پاداش آن را خواهد ديد و هركس به قدر ذره‏اى كار زشتى مرتكب شده، به كيفرش خواهد رسيد.
چنين شخصى با اين ديدگاه، كارهايش را براساس ضوابط و برنامه‏هاى خاص تنظيم مى‏نمايد.
كسى كه قصد مسافرت از راه‏هاى خطرناك و هولناك را دارد، حتماً وسايل و لوازم ايمنى را با خود حمل خواهد كرد و توشه و زاد لازم براى رسيدن به مقصد را همراه خواهد داشت، و بارهاى اضافى را كه موجب سختى و كندى سفر است بر زمين مى‏نهد و آنچه باعث ضرر است از خود جدا مى‏كند. اين آمادگى و بسيج امكانات، قبل از سفر بايد انجام گيرد و آن گاه كه كوس رحيل نواخته شد، ديگر فرصتى براى توشه گرفتن باقى نمى‏ماند و كاروان حركت مى‏كند .
وَلَيْسَتْ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلونَ السَّيِئاتِ حَتّى إذا حَضَرَ أحَدَهُم الْمَوْتُ؛(12)
براى كسانى كه تا دم مرگ به گناه اشتغال دارند، توبه سودى ندارد.
اما توشه اين سفر چيست؟
امام(ع) همواره اصحاب خويش را به اين كلامْ مخاطب مى‏ساخت:
تَجَهَّزُوا رَحِمَكُم اللَّهُ فَقَدْ نُودِيَ فِيكُمْ بِالرَّحِيلِ وَأقِلّوُا العُرْجَةَ عَلى الدُّنيا وَانْقَلِبوُا بِصالِحِ ما بِحَضْرَتِكم مِن الزادِ فَإنَّ أمامَكُم عَقَبَةً كَؤُودًا وَمنازِلَ مَخُوفَةً مَهُولَةً لابُدَّ مِن الْوُرود عَليها وَالْوُقُوفِ عِنْدهاوَاعْلَمُوا أنَّ مَلاحِظَ الْمَنِيَّةِ نَحْوَكُم دانِيَةٌ وَكَأنَّكُم بِمَخالِبها وَقَدْ نَشِبَتْ فِيكم وَقَدْ دَهَمَتْكُم فِيها مُفْظِعَاتُ الْأُمُورِ وَمُعْضِلاتُ الْمَحْذُورِ فَقَطِّعُوا عَلائِقَ الدُّنْيا وَاسْتَظْهِرُوا بِزادِ التَّقْوى‏؛(13)
خدا شما را رحمت كند! آماده حركت شويد كه نداى رحيل و كوچ كردن در ميان شما بلند شده؛ علاقه به اقامت در دنيا را كم كنيد و با تهيه زاد و توشه اعمال نيك به سوى آخرت باز گرديد كه گردنه‏هاى سخت و دشوار و سرمنزل‏هاى خوفناك در پيش داريد و بايد در آنها فرود آييد و در آن جا توقف كنيد. آگاه باشيد كه فاصله‏هاى نگاه‏هاى مرگ به شما كوتاه و زندگى كژى‏ها و ناروايى‏ها مرگ را از شما پنهان داشته؛ بنابراين، علايق و وابستگى‏هاى دنيا را از خويش كم كنيد و كمر خويش را با توشه تقوا محكم ببنديد.
امام(ع) در جاى جاى سخنانشان اين زنگ خطر را به صدا درآورده‏اند، از آن جمله مى‏فرمايند:
عِبادَ اللَّهِ الْآنَ فَاعْلَمُوا وَالْألْسُنُ مُطْلَقَةٌ وَالْأبْدانُ صَحِيحَةٌ وَالْأعْضاءُ لَدْنَةٌ وَالْمُنْقَلَبُ فَسِيحٌ وَالْمَجالُ عَرِيضٌ قَبْلَ إرْهاقِ الْفَوْتِ وَحُلُولِ الْمَوْتِ فَحَقِّقُوا عَلَيْكم نُزولَه وَلاتَنْتَظِرُوا قُدومَه؛(14)
اى بندگان خدا! از هم اكنون به هوش باشيد، هنوز زبان‏ها آزاد است و بدن‏ها سالم و اعضا و جوارح آماده و محل رفت و آمد وسيع و مجالْ بسيار است. به هوش باشيد پيش از آن كه فرصت ازدست برود و مرگ فرا رسد، آمدن مرگ را مسلم و تحقق يافته شماريد، نه آن كه منتظر آن باشيد كه در عملْ سستى و تأخير كنيد.
و نيز مى‏فرمايند:
فَاعْمَلُوا وَالْعَمَلُ يُرْفَعُ وَالتَّوْبَةُ تَنْفَعُ وَالدُّعاءُ يُسْمَعُ وَالْحالُ هادِئَةٌ وَالْأقْلامُ جارِيَةٌ بادِرُوا بِالْأعْمالِ عُمُراً ناكِساً أو مَرَضاً حابِساً أوْ مَوْتاً خالِساً فإنَّ الْمَوْتَ هادِمُ لَذّاتِكُم وَمُكَدِّرُ شَهَواتِكم وَمُباعِدُ طِيّاتِكُم زائرٌ غَيْرُ مَحْبُوبٍ وَقِرْنٌ غَيْرُ مَغْلُوبٍ وَواتِرٌ غَيْرُ مَطْلُوبٍ قَدْ أعْلَقَتْكُم حَبائِلُه وَتَكَنَّفَتْكُم غَوائِلُه وَأقْصَدَتْكُمْ مَعابِلُه وَعَظُمَتْ فِيكم سَطْوَتُه وَتَتابَعَتْ عَليكم عَدْوَتُه وَقَلَّتْ عَنْكُم نَبْوَتُه فَيُوشِكُ أنْ تَغْشاكُم دَواجِى ظُلَلِه وَاحْتِدامُ عِلَلِه وَحَنادِسُ غَمَراتِه وَغَواشِى سَكَراتِه وَألِيمُ إرْهاقِه وَدُجُوُّ أطْباقِه وَجُشوبَةُ مَذاقِه فَكَأنْ قَدْ أتاكُمْ بَغْتَةً فَأسْكَتَ نَجِيَّكُمْ وَفَرَّقَ نَدِيَّكُمْ وَعفَّى آثارَكُم و عطَّلَ دياركم وَبَعَثَ وُرّاثَكُمْ يَقْتَسِموُنَ تُراثَكُمْ بَيْنَ حَمِيمٍ خاصٍّ لَمْ يَنْفَعْ وَقَرِيبٍ مَحْزُونٍ لَمْ‏يَمْنَعْ وَآخَرُ شامِتٍ لَمْ يَجْزَعْ فَعَلَيْكُم بِالْجِدِّ وَالْإجتهادِ وَالتَّأَهُّبِ وَالْاسْتِعْدادِ والتَّزَوُّدِ في مَنْزِل الزّادِ؛(15)
عمل كنيد تا هنگامى كه عمل شما به پيشگاه خدا بالا مى‏رود و به شما نفع مى‏بخشد و به دعاهاى شما ترتيب اثر داده مى‏شود. عمل كنيد تا زمانى كه احوال آرام و قلم‏هاى فرشتگان براى نوشتن اعمال در جريان است. به انجام اعمال صالح مبادرت ورزيد، پيش از آن كه عمرتان پايان يابد يا بيمارى مانع گردد و يا تير مرگ شما را هدف قرار دهد، چرا كه مرگ از بين برنده لذات است و مكدر كننده تمايلات و فاصله افكن ميان شما و اهدافتان. ديدار كننده‏اى است دوست نداشتنى، حريفى است مغلوب ناشدنى، جنايتكارى است تعقيب نكردنى. هم اكنون دام‏هايش بر دست و پاى شما آويخته و ناراحتى‏ها و مشكلاتش شما را احاطه نموده و تيرهايش شما را هدف قرار داده، تسلطش بر شما عظيم و حملاتش پى در پى، كمتر ممكن است تيرش به هدف اصابت نكند و ضربه‏اش كارگر نشود. چقدر نزديك است كه سايه‏هاى مرگ و شدت دردهاى آن و تيرگى بى‏هوشى‏ها و ظلمت سكرات و تألمات و ناراحتى‏هاى خروج روح از تن و تاريكى زمان چشم‏برهم گذاشتن و ناگوارى آن شما را فراگيرد. خوب پيش خود مجسم سازيد كه ناگهان مرگ به شما حمله‏ور مى‏شود و شما را حتى از گفتن سخن آهسته ساكت مى‏سازد. دوستان مشاورتان را از گردتان پراكنده مى‏كند. آثارتان را محو و خانه‏هايتان را معطل مى‏گذارد. وارثان شما را برمى‏انگيزاند تا ارث شما را تقسيم كنند؛ اينها يا دوستان خاصى هستند كه نمى‏توانند به هنگام مرگ به شما نفعى ببخشند و يا نزديكان غمزده‏اى كه نمى‏توانند جلو مرگ را بگيرند و يا مسروران و شماتت كنندگانى كه از مرگ شما غم به خاطر راه‏
نمى‏دهند. با جديت و كوشش در انجام اعمال نيك بپردازيد، براى اين سفر آماده شويد و زاد و توشه از اين منزلْ فراوان برگيريد.
________________________________________
1. مؤمنون (23) آيه 115.
2. نهج البلاغه، حكمت 132: خداوند فرشته‏اى دارد كه همه روز بانگ مى‏زند: بزاييد براى مرگ و جمع‏آورى كنيد براى فنا و بنا كنيد براى ويران شدن.
3. براى توضيح اين عبارت «انقص فى رأيى»، در همين كتاب به مبحث اوّل فصل دوم، تحت عنوان «مخاطب نامه 31» مراجعه كنيد.
4. حجر (15) آيه 85 .
5. نحل (16) آيه 78.
6. كهف (18) آيه 65 تا 82.
7. ذكر ادله نظام احسن در عالم هستى از حوصله اين نوشتار خارج است؛ ر.ك:سيد محمد حسين طباطبائى، نهاية الحكمه، مرحله دوازدهم، فصل هفدهم: «في العناية الالهية بخلقه و ان النظام الكوني في غاية ما يمكن من الحسن و الاتقان.»
8. زمر (39) آيه 27.
9. كهف (18) آيه 45.
10. جمعه (62) آيه 8-6.
11. زلزله (99) آيه 7و8.
12. نساء (4) آيه 18.
13. نهج البلاغه، خطبه 204.
14. همان، خطبه 196.
15. نهج البلاغه، خطبه 230.

و) آيين زندگى

قسمت مهمى از اين وصيت‏نامه درباره آيين زندگى است كه سيد رضى بعضى از آنها را تحت عنوان «وصايا شتى؛ سفارشات گوناگون» جمع‏آورى نموده؛ در اين جا براى استفاده بهتر خوانندگان آنها را در دو بخش، سفارشاتى درباره خودسازى و تهذيب نفس و آيين زندگى اجتماعى منظم نموده‏ايم:(1)
الف) سفارشاتى درباره خودسازى و تهذيب نفس

1) تقوا و بيدارى دل
فَإنيِ‏ّ اُوصِيكَ بِتَقْوى اللَّهِ - أيْ بُنَيَّ - وَ لُزُومِ أمْرِهِ وَعِمارَةِ قَلْبِكَ بِذِكِرهِ وَاْلاعْتِصامِ بِحَبْلِهِ؛
پسرم! تو را به تقوا و التزام به فرمان خدا و آباد كردن قلب و روح با ذكر او و چنگ زدن به ريسمان الهى توصيه مى‏كنم.
أحْيِ قَلْبَكَ بِالْمَوْعِظَةِ وَأمِتْهُ بِالزَّهادَةِ وَقَوِّه بِالْيَقِينِ وَنَوِّرْهُ بِالْحِكْمَةِ و ذَلِّلْهُ بِذِكْرِ الْمَوْتِ؛
قلبت را با موعظه و پند و اندرز زنده كن و هواى نفست را با زهد و بى‏اعتنايى به آن بميران و دل را با يقينْ نيرومند ساز و با حكمت و دانشْ نورانى و با ياد مرگ رام كن.
وَاعْلَمْ يابُنَيَّ أنَّ أحَبَّ ما أنْتَ آخِذٌ بِهِ إلَيَّ مِنْ وَصِيَّتي تَقْوَىَ اللَّهِ؛
پسرم! بدان محبوب‏ترين چيزى كه از ميان گفته‏هايم در اين وصيت نامه به آن تمسك مى‏جويى تقوا و پرهيزكارى است.
لاتَكُونَنَّ مِمَّنْ لاتَنْفَعُهُ العِظَةُ إلاَّ إذا بالَغْتَ في إيلامِهِ فَإنَّ الْعاقِلَ يَتَّعِظُ بِاْلادابِ وَالْبَهائِمَ لاتَتَّعِظُ إلاَّ بِالضَّرْبِ؛
از كسانى مباش كه پند و اندرز به آنها سودى نمى‏بخشد، مگر آن زمان كه سخت در توبيخ او مبالغه كنى، چرا كه عاقلان با اندرز و آدابْ پند مى‏پذيرند، اما چهارپايان پند نمى‏گيرند مگر با زدن.
مطالب اين قسمت را تحت چهار عنوان توضيح مى‏دهيم:
يك: تقوا
راغب مى‏گويد:
الوِقايةُ حِفْظُ الشي‏ء مما يُؤْذِيَهُ ويَضُرُّه ... والتقوى جَعْلُ النفس في وِقاية مما يُخاف .. وصار التقوى في تعارف الشرع حفظَ النفس عما يؤثَم وذلك بترك المحظور ويَتُمُّ ذلك بتركِ بعض المباحاتِ؛
وقايه، حفظ شى‏ء است از آنچه اذيت و ضرر مى‏رساند. تقوا آن است كه خود را از شى‏ء مخوف در وقايه و حفظ قرار دهيم... و در عرف شرع، تقوا به معناى خويشتن‏دارى از گناه است كه به وسيله ترك گناه حاصل مى‏شود و با ترك بعضى از مباحات كامل مى‏گردد.
قرآن كريم در موارد متعدد و با بيانات گوناگون اهميت تقوا را گوشزد نموده و مهم‏ترين دستور انبيا به پيروانشان تقواست و سعادت دنيا و آخرت انسان در گرو تقواست:
يا أيُّها الَّذِين آمَنوا اتّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَلاتَمُوتُنَّ إلّا وَأنْتُمْ مُسْلِمُونَ؛(2)
اى اهل ايمان! آن گونه كه سزاوار است از خدا بترسيد. از دنيا مرويد، مگر اين كه مسلمان باشيد (تا پايان عمر ايمان خود را حفظ كنيد).
وَلَقَدْ وَصَّيْنا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَإيّاكُمْ أنْ اتَّقُوا اللَّه؛(3)
هم به آنان كه پيش از شما به آنها كتاب فرستاده شد و هم به شما سفارش اكيد كرديم كه پرهيزكار و خداترس باشيد.
يا أيُّها الَّذِين آمَنوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إليهِ الْوَسِيلَةَ وَجاهِدُوا فى سَبِيلِه لَعَلَّكُمْ تُفْلِحون؛(4)
اى اهل ايمان! از خدا بترسيد، به خدا توسل جوييد و در راه او جهاد كنيد، باشد كه رستگار شويد.
وَتَزَوَّدوا فَإنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى وَاتَّقُونِ يا اُولِى الْألْباب؛(5)
توشه تقوا براى راه آخرت برگيريد كه بهترين توشه اين راه تقواست و از من بپرهيزيد و خداترس شويد، اى صاحبان عقل و ادراك!
وَمَنْ يَتَّقِ اللَّه يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَيَرْزُقْهُ مِنَ حَيْثُ لايَحْتَسِبُ؛(6)
هر كس خداترس شود، خدا راه بيرون شدن از مشكلات را بر او مى‏گشايد و از آن جا كه گمان نبرد به او روزى عطا كند.
وَمَنْ يَتَّقِ اللَّه يَجْعَلْ لَهُ مِنْ أمْرِه يُسْراً؛(7)
هر كه متقى و خداترس باشد، خدا مشكلات كار او را آسان مى‏گرداند.
وَمَنْ يَتَّقِ اللَّه يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّآتِه وَيُعظِمْ لَهُ أجْراً؛(8)
هر كه تقواى الهى پيشه كند، خدا گناهانش را بپوشاند و او را پاداش بزرگ عطا كند.
و در اين وصيت نامه نيز مهم‏ترين سفارش در بين وصاياى امام(ع) به فرزند دلبندش «تقواى الهى» است.
سرتاسر نهج البلاغه پر از سفارش به تقوا و پرهيزكارى است، تقوا در تمام مراحل زندگى و تقوا براى همه در تمام شؤونات و مسؤوليت‏ها.
از جمله در نامه به عثمان بن حنيف، والى آن حضرت در بصره، كه در ميهمانى مترفين شركت كرده بود، مى‏نويسند:
وإنّما هِيَ نَفْسِي أرُوضُها بِالتّقْوى لِتَأتِيَ آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الْأكبَرِ وَتَثْبُتَ عَلى جَوانِبِ الْمَزْلَقِ وَلَوْ شِئْتُ لَأهْتَديْتُ الطَّرِيقَ إلى مُصَفَّى هذا الْعَسَلِ وَلُبابِ هذا الْقَمْحِ وَنسائِجِ هَذا الْقَزِّ وَلكِنْ هَيْهاتَ أنْ يَغلِبَني هَوايَ وَيقُودَني جَشَعِي إلى تَخَيُّرِ الْأطْعِمَةِ وَلَعَلَّ بِالْحِجازِ أوِ الْيَمامَةِ مَنْ لاطَمَعَ لَهُ فِي الْقُرْصِ وَلا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ أوْ أبِيْتَ مِبْطاناً وَحَوْلِي بُطُونٌ غَرثى‏ وَأكْبادٌ حَرّى‏.(9)
و در جاى ديگر به تفصيل، صفات متقين را بيان مى‏نمايد:
فَالْمُتَّقُونَ فِيها هُمْ أهْلُ الْفَضائِلِ مَنْطِقُهُم الصَّواب و...؛(10)
اما پرهيزكاران كسانى هستند كه داراى صفات پسنديده‏اند، از جمله: گفتارشان صواب‏است‏و....
دو: ذكر
اول: ياد خدا
ياد خدا مايه آرامش دل‏هاست؛ قرآن مى‏فرمايد:
ألا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلوبُ؛(11)
هان، تنها ياد خدا آرام‏بخش دل‏هاست.
ياد خدا موجب بصيرت و هوشيارى انسان از سقوط در ورطه گمراهى و هلاكت است.
إنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إذا مَسَّهُم طائِفٌ مِن الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإذا هُمْ مَبْصِرُون؛(12)
چون اهل تقوا را از شيطان، وسوسه و خيالى به دل فرا رسد، همان دم خدا را به ياد آرند و همان لحظه بصيرت و بينايى پيدا كنند.
امام سجاد(ع) مى‏فرمايند:
إلهي لَولا الواجِبُ مِنْ قَبُولِ أمْرِكَ لَنَزَّهْتُكَ عَن ذِكْرِي إيّاكَ عَلى أنَّ ذِكْرِي لَكَ بِقَدْرِي لابِقَدْرِك وَما عَسى‏ أنْ يَبْلُغَ مِقْدارِي حَتى أُجْعَلَ مَحَلّاً لِتَقْدِيسِك وَمِنْ أعْظَمِ النِّعَمِ عَلينا جَرَيانُ ذِكْرِكَ عَلى ألْسِنَتِنا وَإذْنُكَ لنا بِدُعائَكَ وَتَنْزِيهكَ وَتَسْبِيحِكَ؛(13)
معبودا! اگر واجب نبود امتثال فرمان تو، هرآينه منزهت مى‏دانستم از اين كه نام تو را به زبان آرم، با آن كه يادى كه از تو مى‏كنم به اندازه من است نه به اندازه تو، من تا كجا بايد برسم كه بتوانم تو را تقديس كنم. يكى از بزرگ‏ترين نعمت‏هاى تو بر ما جارى بودن نام تو بر زبان ماست و اين كه به ما اذن دادى به درگاهت دعا نماييم و تنزيه و تسبيح گوى باشيم.
اين قسمت از دعا اشاره است به آياتى از قرآن كه در آن خداى تعالى امر به ذكر فرموده است:
فَاذْكُرونى أذْكُرْكُمْ وَاشْكُروا لِى وَلا تَكْفُرونِ؛(14)
پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم، شكر نعمت من به جاى آريد و كفران نكنيد.
يا أيُّها الَّذِينَ آمَنوا اذكُروا اللَّه ذِكْراً كَثيراً. وَسَبِّحُوه بُكْرَةً وَأصِيلاً؛(15)
اى كسانى كه ايمان آورديد! ذكر و ياد خدا بسيار كنيد و دايم صبح و شام به تسبيح و تنزيه ذات پاكش بپردازيد.
دوم: ياد مرگ‏
ياد مرگ وسيله‏اى براى رام كردن نفس سركش است.(16)
سوم: سفارشاتى درباره قلب
وَعِمارِة قَلْبِكَ بِذِكْرِه؛
وَأمِتْهُ بِالزَّهادَةِ؛
وَقَوِّه بِالْيَقِين؛
وَنَوِّرْهُ بِالْحِكْمَة؛
وَذَلِّلْهُ بِذِكْرِ الْمَوْتِ؛
وَقَرِّرْهُ بِالْفَناءِ؛
وَبَصِّرْهُ فَجائِعَ الدُّنْيا؛
وَحَذِّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ وَفُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّيالِي وَالْأيامِ.
تو را سفارش مى‏كنم به آباد كردن قلبت به ياد خدا؛
و هواى نفس را با زهد و بى‏اعتنايى بميران؛
دلت را با يقينْ قوى و نيرومند ساز؛
دلت را با دانش و حكمت نورانى نما؛
و نفست را با ياد مرگ رام ساز؛
و به اقرار به فناى دنيا وادار؛
و با نشان دادن فجايع دنيا او را آگاه ساز؛
و از حملات روزگار و زشتى‏هاى گردش شب و روز بر حذرش دار.
چهارم: موعظه پذيرى انسان
انسان طبعاً موعظه‏پذير است، بدون خشونت و ضرب و شتم و اگر در انسان آمادگى پذيرش نباشد، حتى ضرب و شتم هم بى‏اثر است:
در خطبه 90 مى‏فرمايند:
اعْلَمُوا مَنْ لَمْ يُعَنْ عَلى نَفْسِه حتّى‏ يَكونَ لَهُ مِنها واعِظٌ وَزاجِرٌ لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ غَيْرِها لا زاجرٌ وَلاواعظٌ؛
آگاه باشيد! آن كس كه به خويش كمك نكند و واعظ و مانعى از درون برايش فراهم نگردد، ازديگران واعظ و مانعى نخواهد يافت.
و در حكمت 89 مى‏فرمايند:
وَمَنْ كانَ لَهُ مِنْ نَفْسِه واعِظٌ كانَ عَلَيْهِ مِنَ اللَّه حافظٌ؛
كسى كه از درون اندرز دهنده‏اى داشته باشد، خداوند حافظى براى او قرار خواهد داد .
2) شناخت و آگاهى دينى
مَنْ تَفَكَّرَ أبْصَرَ؛
هركس انديشه كند بينايى مى‏يابد.
وَتَفَقَّهْ فِي الدِّينِ؛
و در بدست آوردن آگاهى دينى تلاش نما.
وَأنْ أبْتَدِئَكَ بِتَعْلِيمِ كِتابِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَتَأْوِيلِهِ وَشَرائِعِ اْلإسْلامِ وَأحْكامِهِ وَحَلالِهِ وَحَرامِهِ لااُجاوِزُ ذلِكَ بِكَ إلى‏ غَيِرهِ ثُمَّ أشْفَقْتُ أنْ يَلْتَبِسَ عَلَيْك مااخْتَلَفَ النَّاسُ فِيهِ مِنْ أهْوائِهِمْ وَآرائِهِمْ مِثْلَ الَّذِي‏الْتَبَسَ عَلَيْهِمْ فَكانَ إحْكامُ ذلِكَ عَلى‏ ما كَرِهْتُ مِنْ تَنْبِيهِك لَهُ أحَبَّ إلَىَّ مِنْ إسْلامِكَ إلى‏ أمْرٍ لاآمَنُ عَلَيْكَ بِهِ الْهَلَكَةَ وَرَجَوْتُ أنْ يُوَفِّقَكَ اللَّهُ لِرُشْدِكَ وَأنْ يَهْدِيَكَ لِقَصْدِكَ فَعَهِدْتُ إلَيْكَ وَصِيَّتي‏هذِهِ.
وَاعْلَمْ يابُنَيَّ أنَّ أحَبَّ ما أنْتَ آخِذٌ بِهِ إليَّ مِن وَصِيَّتي تَقْوَى اللَّه والْإقْتِصارُ عَلى‏ مافَرَضَهُ اللَّهُ عَلَيْكَ وَالْأخْذُ بِما مَضى‏ عَلَيْهِ الْاَوَّلوُنَ مِنْ آبائِكَ وَالصَّالِحُونَ مِنْ أهْلِ بَيْتِكَ فَإنَّهُمْ لَمْ يَدَعُوا أن نظَرُوا لِأنْفُسِهِمْ كَما أنْتَ ناظِرٌ وَفَكَّرُوا كَما أنْتَ مُفَكِّرٌ ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذلِكَ إلىَ الْأخْذِ بِما عَرَفوُا والْإمْساكِ عَمَّالَمْ يُكَلَّفوُا فَإنْ أبَتْ نَفْسُكَ أنْ تَقْبَلَ ذلِكَ دُونَ أنْ تَعْلَمَ كَما عَلِموُا فَلْيَكُنْ طَلَبُكَ ذلِكَ بِتَفَهُّمٍ وَتَعَلُّمٍ لابِتَوَرُّطِ الشُّبُهاتِ وَعُلَقِ الخُصُوماتِ وَابْدَأ قَبْلَ نَظَرِكَ في ذلِكَ بِالْإسْتِعانَةِ بِإلهكِ‏َ وَالرَّغْبَةِ إلَيْهِ فِي تَوْفِيقِكَ وَتَرْكِ كُلِّ شائبَة ٍ أوْلَجَتْكَ فِي شُبْهَةٍ أوْ اَسْلَمَتْكَ إلى‏ ضَلالةٍ فَإن أيقَنْتَ أنْ قَدْصَفا قَلْبُكَ فَخَشَعَ وَتَمَّ رَأيُكَ فَاجْتَمَعَ وَكانَ هَمُّكَ فِي ذلِكَ هَمّاً واحِداً فَانْظُرْ فِيما فَسَّرْتُ لَكَ وَإنْ لَم يَجْتَمِعْ لَكَ ما تُحِبُّ مِنْ نَفْسِكَ وَفَراغِ نَظَرِكَ وَفِكْرِكَ فَاعْلَمْ أنَّكَ إنَّما تَخْبِطُ العَشْواءَ وَتَتَوَرَّطُ الظَّلْماءَ وَليْسَ طالِبُ الدِّينِ مَنْ خَبَطَ أوْ خَلَطَ وَالْإمْساكُ عَنْ ذلِكَ أَمْثَلُ؛
چنين ديدم كه در آغاز، كتاب خدا را همراه تفسيرش و قوانين اسلام و احكامش و حلال و حرام آن را به تو تعليم دهم، در حالى كه براى آموزش تو از كتاب خدا به غير آن نمى‏پردازم. آن گاه از اين ترسيدم كه آنچه بر مردم در اثر نيروى هوا و هوس و عقايد باطل مشتبه شده و در آن اختلاف نمودند، بر تو نيز مشتبه گردد، به همين دليلْ روشن ساختن اين قسمت هر چند چندان خوشايند تو نباشد، پيش من محبوب‏تر از آن است كه تو را تسليم امرى سازم كه از هلاكتت ايمن نباشم و اميدوارم خداوند تو را در رشد و صلاحت توفيق دهد و به مقصودت رهبرى كند. اينك اين وصيتم را براى تو مى‏فرستم: پسرم! بدان محبوب‏ترين چيزى كه از ميان گفته‏هايم در اين وصيت نامه به آن تمسك مى‏جويى تقوا و پرهيزكارى است و اكتفا به آنچه خداوند بر تو واجب كرده و حركت در راهى است كه پدرانت در گذشته از آن راه رفته‏اند و صالحان خاندانت آن طريق را پيموده‏اند، زيرا همان گونه كه تو درباره خويش نظر مى‏كنى، آنها نيز نظر افكندند و همانگونه كه تو به صلاح خويش مى‏انديشى، آنها نيز مى‏انديشيدند. آنها پس از فكر و دقت به اين جا رسيدند كه آنچه را به خوبى شناخته‏اند بگيرند و آنچه را مكلف نيستند رها سازند و اگر روحت از قبول اين ابا دارد كه تا همانند آنان آگاهى نيابى اقدام نكنى، بايد از راه صحيحْ اين راه را طى كنى با فهم و آگاهى، نه اين كه خود را به شبهات بيفكنى و يا به دشمنى‏ها تمسك جويى، پيش از اين كه در طريق آگاهى در اين راه گام نهى، از خداوندت استعانت بجوى و در توفيقت در اين راه رغبت و ميل نشان بده و هر گونه عاملى كه موجب خلل در افكارت مى‏شود، يا تو را در شبهه مى‏افكند، يا تو را تسليم گمراهى مى‏كند رها ساز. پس آن گاه كه يقين كردى قلبت صفا يافته، در برابر حق خاضع شده و نظرت تكامل يافته و اراده‏ات تمركز يافته، در آنچه برايت تفسير مى‏كنم نظر افكن، و اگر آنچه را در اين زمينه دوست دارى برايت فراهم نشد و فراغت خاطر حاصل نكردى، بدان كه در طريقى كه ايمن از سقوط نيستى گام برمى‏دارى و در دل تاريكى‏ها قدم مى‏زنى و كسى كه در حال تحير و ترديد است، طالب دين نيست و در چنين موقعى امساك و خوددارى از چنين راه‏هايى بهتر است.
تفكر، ركن اصلى شناخت: من تفكر أبْصَر
راغب مى‏گويد:
الفِكْرَةُ قوةٌ مُطْرِقَةٌ للعلم إلى المعلوم والتفكر جَوَلانُ تلك القوة بحسب نَظَر العقل وذلك للإنسان دونَ الحيوان . وقال بعضُ الأدباء الفكر مَقْلُوبٌ عن الفَرْكِ لكن يُسْتَعمل الفكر في المعاني وهو فَرْك الأمور وبحثها طلباً للوصول إلى حقيقتها؛(17)

فكرت نيروى پويايى است كه از علم به معلوم مى‏رساند و به آن مى‏پردازد و تفكر، كوشش و جولان آن نيروست، نيرويى است مختص انسان و در حيوان نيست. بعضى از ادبا گفته‏اند: واژه فكر مقلوب «فرك» است، اما فكرى كه در معانى به كار مى‏رود، همان فرك امور است، يعنى موشكافى كردن براى دريافتن و رسيدن به حقيقت.
اسلام دين تفكر و تعقل است نه دين جمود و تعبد محض.
قرآن كريم بر تفكر تأكيد فراوانى دارد . مواردى كه قرآن به تفكر در جهان خلقت و هدفدار بودن آن و نظم و ترتيب خاصى كه حاكى از ناظم عالم و حكيم است فراخوانده است را به عنوان نمونه مى‏آوريم:
إنَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَالْأرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ لَآياتٍ لِأولى الْألبابِ. الَّذِينَ يَذْكُرونَ اللَّهَ قِياماً وَقُعوداً وعلى جُنُوبِهم وَيَتَفَكَّرونَ فِى خَلْقِ السَّمواتِ وَالْأرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَك فَقِنا عَذابَ النّارِ؛(18)
محققاً در خلقت آسمان‏ها و زمين و رفت و آمد شب و روز دلايلى است براى خردمندان، آنهايى كه در هر حالت، ايستاده و نشسته و خفتنْ خدا را ياد مى‏كنند و دايم فكر در خلقت آسمان‏ها و زمين كرده گويند: پروردگارا! اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريده‏اى، پاك و منزهى، ما را به لطف خود از عذاب آتش نگاهدار.
هُوَ الَّذِي مَدّ الْأرْضَ وَجَعَلَ فِيها رَواسِيَ وَأنْهاراً وَمِن كُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فِيها زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ إنَّ فِي ذلك لآياتٍ لِقومٍ يَتَفَكّرُون؛(19)
و او خدايى است كه بساط زمين را بگسترد و در آن كوه‏ها برافراشت و نهرها جارى ساخت و هرگونه ميوه‏ها پديد آورد؛ همه چيز را جفت بيافريد و شب تار را به روز بپوشانيد؛ همانا در اين امور، متفكران را دلايل روشنى بر قدرت آفريدگار است.
أوَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا في أنْفُسِهم ما خَلَقَ اللَّهُ السَّمواتِ وَالْأرضَ وَما بَيْنهما إلّا بِالْحَقِّ وأجَلٍ مُسَمًّى وَإنَّ كَثيراً مِن النّاسِ بِلِقاءِ رَبِّهم لَكافِرُونَ؛(20)
آيا پيش خود تفكر نكردند كه خدا آسمان‏ها و زمين و هرچه در بين آنهاست، همه را جز به حق و براى حكمت و مصلحت و به وقت و حد معين نيافريده است؟ و گروهى از مردم به لقاى خداى به كلى كافر و بى‏عقيده‏اند.
وَسَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّمواتِ وما فِي الْأرْضِ جَميعاً مِنْه إنَّ في ذلك لآياتٍ لقومٍ يَتَفكَّرُون؛(21)
و آنچه در زمين و آسمان‏ها بود، همه را مسخر شما گردانيد؛ در اين كار نيز براى مردم با فكر، آيات قدرت كاملاً پديدار است.
معصومان(ع) نيز همانند قرآن كريم دعوت به تفكر در مخلوقات و آيات الهى مى‏نمايند :
رَحِمَ اللَّهُ امْرَءاً تَفَكَّرَ فَاعْتَبَرَ وَاعْتَبَر فَأبْصَرَ.(22)
فَإنَّما الْبَصيرُ مَنْ سَمِعَ فَتَفَكَّرَ وَنَظَرَ فَأبْصَرَ.(23)
لا عِلْمَ كالتَّفَكُّرِ.(24)
الْفِكْرُ مِرآةٌ صافِيَةٌ.(25)
قال أبوعبداللَّه(ع): قال أميرالمؤمنين(ع): التَّفَكُّرُ يَدْعُوا إلى الْبِرِّ وَالْعَمَلِ بِه.(26)
عن الرضا(ع) لَيْسَ الْعِبادَةُ كَثْرَةَ الصَّلوةِ والصَّوْمِ، إنَّما الْعِبادَةُ التَّفَكّرُ فِي‏أمْرِ اللَّه عَزَّوجلَّ.(27)
شناخت و معرفت دينى: وتفقه فى الدين
تفقه در دين، يعنى به دست آوردن شناخت و درك صحيحى از معارف دينى كه شامل اصول و فروع مى‏گردد، گرچه در اصطلاح فقها، فقه به معناى علم به احكام شرعيه فرعيه از روى ادله تفصيلى است.
اما آيا به دست آوردن فهم و آگاهى دينى به راحتى براى همه و از هر راهى و به يك اندازه ممكن است، يا راه خاصى براى شناخت دينْ تعيين شده كه براى همه به يك اندازه پيمودن آن ميسر نيست؟
پاسخ به اين پرسش مهم را تحت دو عنوان بررسى مى‏نماييم:
يك: مراجعه به قرآن و عترت براى شناخت دين
پيغمبر اكرم(ص) بنابر نقل فريقين فرمودند:
إنِّي تارِكٌ فِيكُم الثَّقَلَيْنِ كِتابَ اللَّهِ وَعِتْرَتي ما إنْ تَمَسَّكْتم بِهما لَنْ تَضِلُّوا بَعْدي: كِتابَ اللَّهِ فِيه الْهُدى وَالنُّور حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِن السَّماءِ إلى الْأرضِ وَعِتْرَتي أهْل بَيْتي وإنَّ اللَّطِيفَ الْخَبيرَ قَدْ أخْبَرني أنَّهما لَنْ يَفْتَرِقا حَتى يَرِدا علَىَّ الْحَوْض وَانْظُروا كيفَ تخلفوني فِيهما؛(28)
من در بين شما دو چيز گرانبها به جاى خواهم گذاشت: قرآن كتاب خدا و اهل بيتم را. مادامى كه به هر دو تمسك جوييد، بعد از من هرگز گمراه نخواهيد شد. كتاب خدا كه در آن هدايت است و نور و ريسمانى است كه از آسمان به زمين كشيده شده و عترت من اهل بيتم هستند. و خداى لطيف و خبير به من خبر داده كه اين دو از هم جدا نخواهند شد تا سر حوض به من برسند؛ پس متوجه باشيد كه بعد از من با اين دو چه مى‏كنيد.
اما ثقل اكبر: قرآن كريم تبيان كل شى‏ء است و مى‏فرمايد:
وَنَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ وَهُدىً وَرَحْمَةً وَبُشْرى‏ لِلْمُسْلِمينَ؛(29)
ما قرآن را بر تو فرستاديم تا حقيقت همه چيز را روشن كند و براى مسلمين هدايت و رحمت و بشارت باشد.
إنّ هَذا الْقُرآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أقْوَمُ وَيُبَشِّرُ الْمؤمنينَ الَّذينَ يَعْمَلُونَ الصّالِحاتِ أنَّ لهم أجْراً كبيراً؛(30)
همانا اين قرآن خلق را به استوارترين طريقه هدايت مى‏كند و اهل ايمان را كه نيكوكار باشند به ثواب عظيم بشارت مى‏دهد.
ذلِك الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيه هُدىً لِلْمُتَّقِينَ؛(31)
اين كتاب بدون ترديد راهنماى پرهيزكاران است.
و اما ثقل اصغر : عترت پيغمبر اكرم(ص) هستند . نظر به اين كه قرآنْ ناسخ و منسوخ و مجمل و مبين و عام و خاص و مطلق و مقيد و ظاهر و باطن دارد، بايد مفسر و مبين داشته باشد . آيا هر كس مى‏تواند بيانگر ناسخ و منسوخ و مفسر قرآن باشد؟
جواب اين است كه: إنَّما يَعْرِفُ الْقُرآنَ مَنْ خُوطِبَ بِه.(32)
بايد در فهم صحيح قرآن به كسانى مراجعه نمود كه مخاطبان حقيقى قرآن هستند همان‏ها كه از جانب خدا منصوب شده‏اند براى راهنمايى و ارشاد مردم.
بطلان سخنى كه شيطان بر زبان اشرار جارى نمود كه: حسبنا كتاب اللَّه از خود قرآن و روايات معلوم مى‏گردد. و در اينجا به دليل رعايت اختصار فقط به چند روايت اكتفا مى‏گردد:
امام پنجم حضرت باقر العلوم(ع) فرمودند:
ما ادَّعى أحدٌ مِنَ النّاسِ أنَّه جَمَعَ الْقُرْآنَ كُلَّهُ كَما أُنْزِلَ إلّا كَذّابٌ وَما جَمَعَهُ وَحَفِظَهُ كَما نَزَّلَهُ اللَّهُ تعالى إلّا عَليُّ بْنُ أبي طالب(ع)وَالْأئمةُ مِنْ بَعْدِه‏(33).
راوى مى‏گويد از امام باقر (ع) از آيه قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَكُم وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ‏(34) پرسيدم، در پاسخ فرمودند:
إيّانا عَنى وَعليٌ أوَّلُنا وَأفْضَلُنا وَخَيْرُنا بَعْدَ النَّبِيِّ(ص)(35).(36)
امام صادق(ع) فرمودند:
وَاللَّهِ إنِّى لَأعْلَمُ كِتابَ اللَّهِ مِنْ أوَّلِه إلى آخِره كأنَّه فِي كَفِّي فيه خَبَرُ السَّماء وَخَبَر

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
سه شنبه ۹ شهر ۱۳۸۹ ۱۶:۵۶ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #8
RE: تعلیم و تربیت در نهج البلاغه
دو: عجب و خودبينى
وَاعْلَمْ اَنَّ الْإعْجابَ ضِدُّ الصَّوابِ وَآفَةُ الْألْبابِ؛
بدان كه خودبينى و عجبْ ضد صواب و حق، و آفت خردهاست.
عجب باعث مى‏گردد انسان به مقصود و هدف نرسد و آفت عقل و خرد است، زيرا انسان خودبين هرگز حاضر نيست به نظرهاى ديگران توجه نمايد و هيچ‏گاه موفق به اصلاح خود نمى‏شود. انسان معجب و خود بين از راهنمايى‏هاى ديگران محروم خواهد بود و در غربت به سر خواهد برد.
در نهج البلاغه مى‏فرمايند:
وَلا وَحْشَةَ أوَحَشَ مِنَ الْعُجْبِ.(69)
مجلسى(ره) در شرح اين كلام گويد:
والعجب إعجاب المرء بنفسه وفضائله وأعماله وهو موجب للترفع على الناس والتطاول عليهم فيصير سبباً لوحشة الناس عنه ومستلزماً لترك إصلاح معائبه وتدارك مافات منه فيقطع عنه مواد رحمة اللَّه ولطفه وهدايته فينفرد عن ربه وعن الخلق فلا وحشة أوحش منه؛(70)
عجب آن است كه انسان خود را و صفات و كارهاى خود را از ديگران برتر ببيند و اين موجب برترى جويى و گردن‏كشى بر مردم مى‏شود و سبب دورى مردم از شخص مى‏شود؛ همچنين موجب مى‏شود كه شخص نتواند عيوب خود را برطرف نموده و آنچه از او ترك شده جبران نمايد؛ پس، از رحمت و لطف و هدايت خدا محروم و از خدا و خلق جدا مى‏شود؛ لذا هيچ تنهايى بدتر از عجب و خودپسندى نيست.
عجب و خودبينى موجب مى‏گردد تمام تلاش‏ها و زحمات انسان به هدر رفته و زيانكار گردد.
قرآن كريم مى‏فرمايد:
قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِالْأخْسَرينَ أعْمالاً الَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهم فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَهُمْ يَحْسَبوُنَ أنَّهُمْ يُحْسِنون صُنْعاً؛(71)
اى رسول ما! به امت بگو: مى‏خواهيد شما را به زيانكارترين مردم آگاه سازم؟ آنها كسانى هستند كه عمرشان را در راه حيات دنياى فانى تباه كردند و به خيال باطل مى‏پنداشتند نيكوكارى مى‏كنند.
على بن سويد مى‏گويد: از امام(ع) پرسيدم از عجبى كه موجب فاسد شدن عمل‏مى‏گردد، در پاسخ فرمودند:
الْعُجْبُ دَرَجاتٌ مِنْها أنْ يُزَيَّنَ لِلْعَبْد سوءُ عَمَلِه فَيراهُ حَسَناً فَيُعْجِبُه وَيَحْسَبُ أنَّه يُحْسِنُ صُنْعاً وَمِنها أنْ يُؤْمِنَ الْعَبْدُ بِرَبِّه فَيَمُنُّ على اللَّهِ عزَّوجلَّ ولِلَّهِ عَلَيْهِ فيه الْمَنُّ؛(72)
عجب مراتبى دارد: يكى از مراتب عجب اين است كه انسان كار بد خود را خوب ببيند و خيال‏كند كارش خوب است؛ مرتبه ديگر آن است كه شخص به دليل ايمان به خداى عز وجل بر او منّت بگذارد، در حالى كه حقيقتاً خدا بر او منت دارد.
بدتر از عجبْ ادلال است، يعنى خود را در مقابل خدا داراى حق دانستن، درحالى‏كه:
بزرگان نكردند در خود نگاه
خدا بينى از خويشتن بين مخواه
امام صادق(ع) فرمودند:
أتى عالِمٌ عابِداً فَقالَ لَهُ كَيْفَ صَلاتُك ؟ فَقالَ مِثلي يُسْألُ عَنْ صَلاتِه ؟ وأنا أعْبُدُ اللَّهَ مُنْذُ كذا وكذا قال كيف بُكائك ؟ قال أبْكي حَتّى‏ تَجْرِيَ دمُوعي فَقال له الْعالِمُ : فِإنَّ ضِحْكَك وَأنْتَ خائِفٌ أفْضَلُ مِنْ بُكائك وَأنْتَ مُدِلٌّ إن الْمُدِلَّ لايَصْعَدُ مِنْ عَمَلِه شَيْ‏ءٌ؛(73)
عالمى نزد عابدى رفت و به او گفت: نماز خواندنت چطور و در چه حد است؟ عابد جواب داد: از مثل «من»ى از نماز خواندنش مى‏پرسند؟ در صورتى كه من از فلان وقت و فلان وقتْ عبادت خداى كنم. عالم پرسيد: گريه كردندت چگونه است؟ گفت: چنان كه اشك‏هايم روان مى‏شود. عالم به او گفت: همانا اگر بخندى و از خدا ترسان باشى بهتر است از اين كه گريه كنى و به خود ببالى؛ هر كه به خود ببالد و از خود راضى باشد، چيزى از عملش قبول نمى‏كرد.
اين‏جا تن ضعيف و دل خسته مى‏خرند
بازار خود فروشى از آن سوى ديگراست
تذكر: شادى از نعمت‏ها عجب نيست.
قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِه فَبِذلك فَلْيَفْرَحُوا؛(74)
اى رسول! به مردم بگو كه شما بايد منحصراً به فضل و رحمت خدا شادمان شويد.
سه: آفات زبان
دَعِ القَوْلَ فِيما لاتْعِرفْ؛
درباره آنچه نمى‏دانى سخن مگو.
وَالْخِطابَ فِيما لَمْ تُكَلَّفْ؛ در آنچه به تو مربوط نيست گفتگو مكن.
إيَّاكَ أنْ تَذْكُرَ مِنَ الْكَلامِ ما يَكُونُ مُضْحِكاً وَإنْ حَكَيْتَ ذلِكَ عَنْ غَيْرِكَ؛
از گفتن سخنان مسخره و بى‏محتوا برحذر باش، گر چه آن را از ديگران نقل كنى.
تَلافِيكَ ما فَرَطَ مِنْ صُمْتِكَ أيْسَرَ مِنْ إدْراكِكَ ما فات مِنْ مَنْطِقِكَ وَ حِفْظُ ما فِى الْوِعاءِ بِشَدِّ الْوِكاءِ؛
تدارك و جبران آنچه بر اثر سكوت از دست داده‏اى، آسان‏تر است از جبران آنچه بر اثر سخنت از بين رفته است؛ چرا كه نگهدارى آنچه در ظرف است با محكم بستن آن امكان پذير است.
وَلا تَقُلْ مالَمْ تَعْلَمْ وإنْ قَلَّ مْا تَعْلَمْ؛ آنچه را نمى‏دانى نگو، هرچند دانسته‏هاى تو كم باشد.
مَنْ أكْثَرَ أهْجَرَ؛ كسى كه پر حرفى كند، حرفهاى بى‏معنا زياد مى‏زند.
اميرالمؤمنين(ع) فرمودند:
اللِّسانُ مِيزانُ الْإنسانِ؛(75) زبان، ترازو و وسيله سنجش انسان است.
يعنى:
تا مرد سخن نگفته باشد
عيب و هنرش نهفته باشد
محدث كاشانى(ره) درباره زبان مى‏گويد:
زبان يكى از نعمت‏هاى بزرگ خداى تعالى و از مخلوقات عجيب و لطيف است. طاعت و عصيانش بسيار بزرگ، در حالى كه جِرمش كوچك است، زيرا كفر و ايمانْ معلوم نمى‏شود، مگر به شهادت با زبان و كفر، آخرين حد عصيان و طغيان است و ايمانْ آخرين درجه طاعت است. زبان درباره همه چيز سخن گويد و متعرض همه مى‏شود، موجود باشد يا معدوم، خالق يا مخلوق، معلوم يا متخيل، مظنون يا موهوم و آگاهى‏ها و معلومات انسان به‏وسيله زبان قابل بيان است و اين خصوصيت يعنى ابراز تمام معلومات در ساير اعضا يافت نمى‏شود. زبان در مسير خير و صلاح مجال و فضاى گسترده، در راه شر و فساد نيز مجال وسيع و گسترده‏اى دارد.
آنچه مهم است، كنترل و به كارگيرى صحيح اين عضو كوچك است كه كاربرد بسيار زياد و مهم دارد.
در سخنان معصومان(ع) دستور العمل‏ها و سفارشاتى براى كنترل زبان بيان شد، كه به كارگيرى آنها موجب سعادت دنيا و آخرت خواهد بود.
مطالبى كه در اين وصيت نامه درباره زبان مطرح شده به شرح زير است:
1. سخن گفتن در مورد چيزى بدون اطلاع و آگاهى
دَعِ الْقَوْلَ فِيما لا تَعْرِفُ؛
درباره آنچه نمى‏دانى سخن مگو.
و نيز مى‏فرمايد:
وَلا تَقُلْ ما لا تَعْلَمُ وإنْ قَلَّ ما تَعْلَمُ.
كم گوى و گزيده گوى چون در.(76)
2. سخن گفتن درباره چيزى كه به انسان مربوط نيست:
وَالْخِطابَ فِيما لَمْ تُكَلَّفْ‏
يكى از مشكلات اجتماعى، سخن گفتن افراد است درباره چيزى كه به آنها مربوط نيست. اشخاصى كه در مسائل اقتصادى هيچ گونه اطلاع و تخصصى ندارند، در مسائل اقتصادى و سياسى خود را صاحب نظر دانسته و عنان سخن و قلم را رهامى‏نمايند. حتى متأسفانه اين اظهار نظرهاى ناآگاهانه به مسائل دينى‏هم سرايت نموده و بعضى با ضميمه كردن اشعار و خطابه‏هاى عوام پسند و بازى با الفاظ فريبنده، عقايد باطل خود را به اذهان بسيط و ساده القا مى‏نمايند.
مشكل ديگرى كه تقريباً گريبان‏گير اكثريت افراد جامعه ما شده، سخن گفتن در امور مربوط به زندگى ديگران است كه منجر به رقابت‏هاى غلط در توسعه ماديات و اسراف و تبذيرهاى فراوان شده است و در نهايتْ منجر به بيمارى خانمان سوز مصرف زدگى و ركود اقتصادى گرديده .
اما آنچه دين به ما دستور مى‏دهد، اين است كه در امورى كه به ما مربوط نيست سخن نگوييم:
قال رسول اللَّه (ص) : مِنْ حُسْنِ الْمَرْءِ تَرْكُ ما لا يُعْنِيه؛(77)
از اخلاق پسنديده، دخالت نكردن در چيزى است كه به انسان ارتباط ندارد.
و در روايت ديگر:
تَرْكُه الْكَلام فيما لا يُعْنِيه؛(78)
سخن گفتن در چيزى كه به او ارتباط ندارد.
تذكر: نهى از دخالت‏هاى بيجا در كارهاى ديگران غير از مسأله امر به معروف و نهى از منكر است.(79)
3. حرف‏هاى مضحك و خنده‏آور
سخنان خنده‏آور معمولاً خالى از غيبت و عيب‏جويى و مسخره كردن افراد نيست. اين كار علاوه بر قبح و حرمتى كه دارد، موجب وقت گذرانى و اتلاف عمر مى‏گردد.
به نكته مهمى در اين كلام نورانى اشاره شده: وان حكيت ذلك عن غيرك. بعضى خيال مى‏كنند اگر سخنان باطل خود را به ديگران نسبت دهند، اين انتسابْ قبح كار آنها را از بين مى‏برد و نقل قول مجوزى است براى تمسخر و حرف‏هاى بيهوده زدن. لذا امام(ع) در اين قسمت از وصيت نامه به فرزندشان مى‏فرمايند: از گفتن سخنان بيهوده و بى‏محتوا بر حذر باش، گرچه آن را از ديگران نقل كنى.
در تعاليم دينى، خوشگذرانى زياد و عياشى منع شده است:
قال رسول اللَّه(ص): مَنْ كَثُرَ ضِحْكُه ذَهَبَتْ هَيْبَتُه؛(80)
خنده زياد موجب سبكى انسان مى‏گردد.
و قال: الْمِزاحُ يَأْكُلُ الْهَيْبَةَ؛(81)
شوخى انسان را سبك مى‏كند.
قال (ص) :
إذا أبْغَضَ اللَّهُ عَبْداً جَعَل في قلبه مِزْماراً مِن الضِّحْك وأنَّ الضِّحْك يُمِيتُ الْقَلْبَ واللَّهُ لا يُحِبُّ الفَرِحين؛(82)
بنده‏اى كه مورد غضب خدا قرار گيرد، در دل او مزمارى از خنده قرار داده مى‏شود؛ به درستى كه خنده دل را مى‏ميراند و خداوند كسانى را كه هميشه به خوشگذرانى و عياشى سرگرمند دوست ندارد.
تذكر: تبسم و خوشرويى غير از مضحكه و تمسخر ديگران است. در روايات از تبسم به عنوان اخلاق پسنديده ياد شده است:
ضِحْكُ الْمُؤْمِنِ تَبَسُّمٌ؛(83)
خنده مؤمن تبسم است.
مصباح در معناى تبسم گويد:
التَّبَسُّمُ ضِحْكٌ قليلٌ مِن غَيْرِ صَوْتٍ؛
تبسم، خنده كوتاهى است بدون صدا.
4. منافع سكوت و زيان‏هاى پرحرفى
سخن تا از دهان بيرون نيامده قابل كنترل است، لذا پشيمانى از سكوت كمتر است از پشيمانى از سخن گفتن، زيرا جبران سكوت آسان‏تر است از جبران حرف زدن. بسيارى از گناهان را انسان با زبان انجام مى‏دهد، لذا سكوت هرچه بيشتر ادامه پيداكند، گناهان هم كمتر مى‏گردد:
عَلَيْكَ بِطُولِ الصُّمْتِ فَإنَّه مِطْرَدَةٌ لِلشَّيْطانِ عَوْنٌ لَكَ في أمْرِ دِينك؛(84)
بر تو باد سكوت طولانى، زيرا كه طرد كننده شيطان است و ياور تو در امر دينت.
چهار: طعام حرام
يكى از نيازهاى طبيعى و ذاتى انسان غذا خوردن است و بدون آن نمى‏تواند به حيات خود ادامه دهد، اما سؤال اين است كه آيا هر غذايى را به هر اندازه، مى‏تواند بخورد؟
در تعاليم اسلامى از خوردن طعام حرام منع شده و طعام حرام در مقابل طعام حلال و طيب است، و به عبارت ديگر خوردن بعضى از چيزها فى نفسه حرام است، به علت ناپاك بودن آنها و خوردن بعضى ديگر حرام است به دليل اين كه مال غير و بدون اذن اوست.
قرآن كريم مى‏فرمايد:
فَكُلوا مِمّا رَزَقْناكُم حَلالاً طَيِّباً؛(85)
پس از آنچه كه خدا روزى حلال و طيب شما قرار داده تناول كنيد.
كلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُم ؛(86)
از اين رزق پاك و پاكيزه كه نصيبتان كرديم تناول كنيد.
يا أيُّها الَّذِين آمَنوا لاتَأكلُوا أمْوالَكم بَينكم بِالباطلِ؛(87)
اى اهل ايمان! مال يكديگر را به ناحق نخوريد.
در روايات نيز امر به خوردن حلال و طيب و به دست آوردن روزى حلال و نهى از خوردن مال حرام شده و آثار سوء حرام خورى و منافع طعام حلال بيان گرديده است:
از پيغمبر اكرم(ص) نقل شده:
طَلَبُ الْحَلال فَريضَةٌ على كُلِّ مُسْلِمٍ؛(88)
بر هر مسلمانى به دست آوردن روزى حلال واجب است.
مَنْ أكَلَ الْحَلالَ أرْبَعينَ يَوْماً نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَه وأجْرى يَنابِيعَ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِه إلى لِسانه؛(89)
كسى كه تا چهل روز طعام حلال بخورد، خداوند قلب او را نورانى گرداند و چشمه‏هاى حكمت از قلبش به زبانش جارى مى‏گرداند.
شخصى از پيغمبر اكرم(ص) درخواست نمود تا مستجاب الدعوه گردد، حضرت فرمودند:
أطِبْ طُعْمَتَكَ تسْتَجِبْ دَعْوتَك؛
طعامت را از حرام پاك گردان، دعايت مستجاب مى‏شود.
br> و نيز از آن حضرت در آثار سوء طعام حرام روايت شده:
إنَّ لِلَّه مَلكاً على بيتِ المقدس يُنادي كلَّ لَيْلَةٍ: مَن أكَلَ حَراماً لَمْ يُقْبَل مِنهُ صَرْفٌ وَلاعدْلٌ؛
خداى تعالى فرشته‏اى در بيت المقدس دارد كه هر شب ندا مى‏كند: هر كس حرام بخورد، هيچ عملى از او قبول نمى‏شود.
محدث كاشانى(ره) مى‏گويد:
فقيل الصَّرْفُ النافلةُ والعدلُ الفريضةُ؛
گفته شده: صرف، نماز نافله و عدل، نماز واجب است. در روايت ديگر مى‏فرمايند:
كُلُّ لَحْمٍ نَبَتَ مِنْ حَرام فالنّارُ أولى بِه؛(90)
هر گوشتى كه از حرام روييده شود به آتش دوزخ سزاوارتر است.
ب) سفارش‏هايى درباره زندگى اجتماعى

1) مسؤوليت‏هاى اجتماعى
وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَكُنْ مِنْ أهْلِهِ وَأنْكِرِ الْمُنْكَرَ بَيِدِكَ وَلِسانِكَ وَبايِنْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِكَ؛
امر به معروف كن تا اهل معروف شوى و نهى از منكر كن با دست و زبانت و از انجام دهنده منكر به سختى دورى گزين.
وَجاهِدْ فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ وَلاتأْخُذْكَ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لائِمٍ وَخُضِ الْغَمراتِ لِلْحَقِّ حَيْثُ كانَ؛
در راه خدا تا سرحد توان تلاش نما و هرگز سرزنش ملامت كنندگانْ تو را از راه خدا باز ندارد و در درياى شدايد و مشكلات براى حق هر كجا باشد فرو رو.
وَلاتَكُنْ خازِناً لِغَيْرِكَ وَإذا وَجَدتَ مِنْ أهْلِ الفاقَةِ مَنْ يَحْمِلُ لَكَ زادَكَ إلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ فَيُوافِيكَ بِهِ غَداً حَيْثُ تَحْتاجُ إلَيْهِ فَاغْتَنِمْهُ وحَمِّلْهُ إيّاهُ وَأكْثِرْ مِنْ تَزْوِيدِهِ وَأنْتَ قادِرٌ عَلَيْهِ فَلَعَلَّكَ تَطْلُبُه فَلاتَجِدُهُ؛
براى ديگران اندوخته مكن... و اگر هرگاه نيازمندى را يافتى كه مى‏تواند زاد و توشه تو را تا رستاخيز بردوش گيرد و فردا كه به آن نيازمندى به تو پس دهد، آن را غنيمت شمار و اگر قدرت بر جمع‏آورى چنين توشه‏اى دارى، هر چه بيشتر فراهم ساز و همراه او بفرست، چرا كه ممكن است روزى در جستجوى چنين شخصى باشى، ولى او را نيابى.
وَاغْتَنِم مَنِ اسْتَقْرَضَكَ فِي حالِ غِناكَ لِيَجْعَلَ قَضائَهُ لَكَ فِي يَوْمِ عُسْرَتِكَ؛
هنگامى كه بى نياز هستى، اگر كسى از تو قرض بخواهد غنيمت بشمار تا در روز سختى و تنگدستى‏ات ادا نمايد.
يك: امر به معروف و نهى از منكر
يكى از واجبات دين اسلام «امر به معروف و نهى از منكر» است كه در قرآن و روايات مورد توجه و تأكيد فراوان قرار گرفته است:
وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إلى الْخَيْرِ يَأْمُرونَ بِالْمَعْروف وَيَنْهَوْنَ عَن الْمُنْكَرِ وَأُولئك هم الْمُفْلِحُون؛(91)
و بايد از شما برخى، مردم را به خير و صلاح دعوت كنند و مردم را به نيكوكارى امر و از بدكارى نهى كنند و اينان كه واسطه هدايت خلق هستند در كمال رستگارى‏اند.
و در مذمت كسانى كه اين تكليف الهى را انجام نداده‏اند مى‏فرمايد:
لُعِنَ الَّذِينَ كَفرُوا مِنْ بَنِى إسْرائيلَ عَلى لِسان داوُودَ وَعِيسىَ ابْنِ مَرْيَمَ ذلك بِما عَصَوْا وَكانوا يَعْتَدوُن. كانوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنْكَرٍ فَعَلوُه لَبِئْسَ ما كانوا يَفْعَلوُن؛(92)
كافران بنى اسرائيل به زبان داوود و عيسى بن مريم بدان جهت لعنت شدند كه نافرمانى حكم خدا كردند و از حكم حق سركشى كردند و از كار زشتْ يكديگر را باز نداشتند؛ چقدر كار آنها زشت و قبيح است.
درباره امر به معروف و نهى از منكر، نكته اول كه در اين وصيت نامه مورد توجه قرار گرفته، اين است كه آمر به معروف و ناهى از منكر بايد در عمل انجام دهنده معروف و ترك كننده منكر باشد.
وَأْمُرْ بِالْمَعْروُف تَكُنْ مِنْ أهْلِه؛ امر به معروف كن تا اهل آن گردى.
زيرا آمر بايد خود عمل كننده باشد، لذا امر باعث عمل است.
نكته دوم آن‏است كه اشاره به بعضى از مراتب نهى از منكر شده است: نهى با زبان، نهى با دست؛ يعنى عملاً جلو انجام منكر را بگير و به سختى از انجام دهنده منكر دورى گزين.(93)
امر به معروف و نهى از منكر، به جامعه، حيات و روح مى‏بخشد و مردم را از جمود و بى‏تفاوتى بيرون مى‏آورد.
در روايتى از پيغمبر اكرم(ص) جامعه به طايفه‏اى تشبيه شده كه سوار بركشتى هستند و براى هر يك مكان خاصى تعيين شده؛ در اين بين اگر كسى بخواهد جا و مكان نشستن خود را سوراخ كند، بى‏تفاوتى ديگران به ضرر همه تمام مى‏شود و اعتراض و منع آنها موجب نجات همه مى‏گردد:
إنَّ قَوْماً رَكِبوُوا سَفِينَةً فَاقْتسَموُا فَصارَ لِكُلِّ رَجُلٍ مِنْهُمْ مَوْضِعٌ فَنَقَرَ رجُلٌ مِنْهُمْ مَوْضِعَه بِفَأْسٍ فقالوا له: ما تَصْنَعُ؟ قال: هذا مَكاني أصْنَعُ فيه ما شِئْتُ فإنْ أخَذوُا على يَدِه نَجا وَنَجَوْا وَإنْ تَركوُا هَلك وَهَلكوُا.(94)
پيغمبر اكرم(ص) فرمودند:
لا يَزالُ أمَّتِي بِخَيْرٍ ما أمَروُا بِالْمَعْروُف وَنَهوْا عَن الْمُنْكَرِ وَتعاوَنُوا على الْبِرِّ فإذا لَمْ يَفْعَلوُا ذلك نُزِعَتْ مِنهم الْبَركاتُ وَسَلَّطَ بَعْضُهُم على بَعْضٍ ولم يَكُنْ لَهُمْ ناصِرٌ في الْأرضِ وَلا في السَّماء؛(95)
تا زمانى كه امت من امر به معروف و نهى از منكر كنند و در كار خير يكديگر را يارى رسانند، درخير و صلاح زندگى مى‏كنند، اما اگر اين كارها را انجام ندهند، بركت از آنها گرفته خواهد شد و بعضى بر بعضى ديگر مسلط شوند، در حالى كه يارى كننده‏اى در آسمان و زمين نخواهد داشت.
در وصيت‏نامه ديگرى اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايند:
لا تَتْرُكُوا الْأمرَ بالمعروفِ و النَّهيَ عَنِ المنكرِ فَيُوَلّى‏ عليكم شِرارُكم ثُمَّ تَدْعوُن فَلا يُسْتَجابُ لكم؛(96)
امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد كه اگر ترك كرديد، انسان‏هاى شرور بر شما حاكم خواهند شد و هر چه دعا كنيد براى دفع آنها، مستجاب نخواهد شد.
دو: تحمل سختى‏ها و مشكلات در راه حق
اسلام دينى است با ابعاد و جنبه‏هاى گوناگون و فقط به خطابه و سخنرانى و نصيحت اكتفا نمى‏كند، بلكه در مواردى هم شمشير را به كار مى‏گيرد.
قرآن كريم مى‏فرمايد:
لَقَدْ أرْسَلنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وَأنْزَلْنا مَعَهُم الْكِتابَ وَالْميزانَ لِيَقوُم الناسُ بِالْقِسْطِ وَأنْزَلْنا الْحَدِيدَ فيه بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمنافِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُره وَ رُسُلَه بِالْغَيْبِ إنَّ اللَّهَ قَوِىٌ عَزِيزٌ.(97)
پذيرفتن اسلام صرفاً قبول كردن اعمال شخصى و عبادى نيست، بلكه تحمل سختى‏ها و مشقت‏هاى دفاع در برابر هجوم بيگانگان و جهاد در راه خدا و تحمل زخم زبان‏هاى دشمن نيز مى‏باشد. گذشتن از جان در راه خدا كارى است كه از عهده هر كس برنمى‏آيد، بلكه اسدالهى را بايد تا در ليلة المبيت جان خود را فداى دين خدا و پيغمبرش كند و در شأن او آيه كريمه وَمِن النَّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَؤفٌ بِالْعِبادِ(98) نازل گردد. كسى كه در جنگ‏ها بدن خود را سپر قرار مى‏داد تا ضربات كفار و مشركان بر پيكر مطهر پيامبر اكرم اصابت نكند و علاوه براين جانفشانى‏ها، زخم‏زبان‏هاى دشمنان اسلام و منافقان را تحمل مى‏نمود كه فرمود:
وَإنِّي لَمِنْ قَوْمٍ لاتَأْخُذهم فِي اللّهِ لَوْمَةُ لائِمٍ.(99)
كسى كه هم در زمان حيات رسول اللَّه(ص) و هم بعد از وفات آن حضرت آماج كينه‏توزى‏ها و دشمنى‏ها قرار گرفته بود و همه اين سختى‏ها را براى حفظ دين خدا تحمل نمود، تا جايى كه فرمود:
وَطَفِقْتُ أرْتَئِي بَيْنَ أنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذّاءٍ أوْ أصْبِرَ عَلى طَخْيَةٍ عَمْياءَ يَهْرَمُ فِيها الْكَبيرُ وَيَشِيبُ فيها الصَّغيرُ وَيَكْدَحُ فيها مُؤمِنٌ حتّى يَلْقى رَبَّهُ فَرَأيْتُ أنَّ الصَّبْرَ على هاتا أحْجى‏ فَصَبَرْتُ وَفي الْعَيْنِ قَذىً وَفي الْحَلْقِ شَجاً أرى‏ تُراثى نَهباً؛(100)
در اين انديشه فرو رفته بودم كه با دست تنها به پاخيزم، و يا در محيط پرخفقان و ظلمتى كه پديد آورده‏اند صبر كنم؟ محيطى كه پيران را فرسوده، جوانان را پير و مردان با ايمان را تا واپسين دم زندگى به رنج و غصه مى‏اندازد.
قرآن كريم مى‏فرمايد:
يا أيُّها الّذِينَ آمَنوا مَنْ يَرتَدَّ مِنكُمْ عَنْ دِينِه فَسَوْفَ يَأتِي اللّه بِقَوْمٍ يُحِبُّهم وَيُحِبُّونَه أذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤمنِين أَعِزَةٍ على الْكافِرِين يُجاهِدُون فى سَبِيل اللَّهِ وَلايخافُون لَوْمَةَ لائِمٍ ذلك فَضْلُ اللَّهِ يُوتِيهِ مَنْ يَشاءُ واللَّهُ واسعٌ عَليمٌ؛(101)
اى كسانى كه ايمان آورديد! اگر از بين شما كسى از دين برگردد، به زودى خدا قومى را كه دوست دارد و آنها نيز خدا را دوست دارند و نسبت به مؤمنانْ فروتن و به كافران سرافراز و مقتدرند، به نصرت اسلام برمى‏انگيزد كه در راه خدا جهاد كنند و در راه دين خدا از نكوهش و ملامت كسى باكى ندارند؛ اين است فضل خدا، هر كه را خواهد عطاء كند و خدا را رحمت وسيع و بى‏منتهاست و به احوال هر كه استحقاق آن را دارد داناست.
سه: يارى مستمندان
امام(ع) در اين قسمت از وصيت نامه با شيوه زيبا و رسايى حقيقت انفاق در راه خدا را بيان نموده و به آن دعوت مى‏نمايند:
مال و ثروت و امكاناتى كه خداوند در اختيار كسى قرار مى‏دهد، بار و توشه‏اى است كه بايد آن را به سر منزل مقصود برساند. در مسير سخت و پرپيچ و خم زندگى با طوفان‏ها و سيل‏هاى سهمگينْ به مقصد رساندن اين بار، كارى است بس دشوار و طاقت فرسا.
چگونگى به دست آوردن مال و ثروت و مصرف آن بسيار دقيق و حساب شده است، تا جايى كه اميرالمؤمنين(ع) فرمودند:
الدُّنيا حَلالُها حِسابٌ وَحَرامُها عقابٌ.(102)
با اين مقدمه، بسيار روشن است كه انسان هر چه بيشتر در راه خدا انفاق كند، بارش سبك‏تر خواهد بود و آنچه مهم است پس دادن آن اموال و ثروت‏هاست در روزى كه:
لا يَنْفَعُ مالٌ وَلابَنونَ؛(103)
مال و فرزندان سودى نبخشد.
مالى كه در راه خدا صرف شود، در آن روز به صورت حسنات به يارى انسان مى‏شتابد، اما خسران و زيان براى كسانى است كه ثروت و امكاناتى كه خدا در اختيارشان گذاشته موجب ندامت و سيه‏رويى آنها در آخرت گردد.
قرآن كريم مى‏فرمايد:
قُلْ لِعبادِى الَّذِينَ آمَنوا يُقِيمُوا الصَّلوةَ وَيُنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناهُم سِرِّاً وَعَلانِيةً مِنْ قَبْلِ أنْ يَأتِىَ يَوْمٌ لابَيْعٌ فِيه وَلا خِلالٌ؛(104)
اى رسول ما! به آن بندگان من كه ايمان آوردند بگو: نماز بپادارند و از آنچه روزى آنها كرديم در نهان و آشكار انفاق كنند، پيش از آن كه بيايد روزى كه نه چيزى توان خريد و نه دوستى كسى جز خدا به كار آيد.
چهار: قرض الحسنه
امام(ع) آثار سودمند قرض الحسنه را اين گونه بيان داشته‏اند: هنگامى كه بى‏نياز هستى، اگر كسى از تو قرض خواست غنيمت شمار، تا در روز تنگدستى‏ات ادا نمايد.
روز تنگدستى ممكن است وقت احتياج در دنيا باشد، يعنى با قرض الحسنه دادن اين روش را رايج كن، تا هرگاه خودت نيازمند شدى، ديگران نيز حاجت تو را بر طرف سازند و به تو قرض دهند.
احتمال ديگر آن است كه قرض الحسنه باعث مى‏شود تا در روز قيامت كه روز حاجت و نياز است، آثار قرض الحسنه كه به صورت حسنه است براى تو مفيد و سودمند گردد.
در تعاليم دينى ترغيب فراوان به دادن قرض الحسنه شده و ثواب زيادى براى آن بيان گرديده:
مَنْ ذَا الَّذِى يُقْرِضُ اللَّهُ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفهُ لَهُ أضْعافاً كَثِيرَةً وَاللَّهُ يَقْبِضُ وَيَبْسُطُ وإليه تُرْجَعُون؛(105)
كيست كه به خدا قرض الحسنه دهد تا خدا بر او چندين برابر بيفزايد، و خداست كه مى‏گيرد و مى‏دهد و به سوى او همه برمى‏گردند.
2) آداب معاشرت و دوستى و همنشينى
يابُنَيَّ اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزاناً فِيما بَيْنَكَ وَبَيْنَ غَيْرِكَ؛
پسرم خويشتن را معيار و مقياس قضاوت بين خود و ديگران قرار ده.
- فأحْبِبْ لِغَيْرِكَ ماتُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَاكْرَهْ لَهُ ما تَكْرَهُ لَها؛
پس آنچه را كه براى خود دوست دارى براى ديگران هم دوست دار و آنچه براى خود نمى‏پسندى بر ديگران نيز مپسند.
- وَلاتَظْلِمْ كَما لاتُحِبَّ اَنْ تُظْلَمَ؛ ستم مكن، همان گونه كه دوست ندارى به تو ستم شود.
- وَأحْسِنْ كَما تُحِبُّ اَنْ يُحْسَنَ إليْكَ؛ نيكى كن، همان طور كه دوست دارى به تو نيكى كنند.
- وَاسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِكَ ما تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَيْرِكَ.
آنچه را كه براى ديگران زشت و قبيح مى‏دانى، براى خود نيز قبيح بدان.
- وَارْضَ مِنَ النَّاسِ بِما تَرْضاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِكَ؛
آنچه براى خود مى‏پسندى، براى ديگران نيز بپسند.
- وَ لا تَقُلْ ما لاتُحِبُّ أن يُقالَ لَكَ؛
چيزى كه دوست ندارى مردم درباره تو بگويند، درباره آنها مگو.
لاتَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَقَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً؛
بنده ديگران مباش چرا كه خداوند تو را آزاد آفريده.
ظُلْمُ الضَّعِيفِ أفْحَشُ الظُّلْمِ؛ ستم بر ناتوان بدترين ستم است.
تَجَرَّعِ الْغَيْظَ فَإنِّي لَمْ أرَ جُرْعَةً اَحْلى‏ مِنْها عاقِبَةً وَلا اَلَذَّ مَغَبَّةً؛
خشم خود را فرو خور كه من جرعه‏اى شيرين‏تر و خوش سرانجام‏تر و لذت بخش‏تر از آن نديدم.
وَلِنْ لِمَنْ غالَظَكَ فَإنَّهُ يُوشَكُ أنْ يَلِينَ لَكَ؛
با كسى كه با تو به خشونت رفتار كند نرمى پيشه گير، كه بزودى در برابر تو نرم خواهد شد.
وَ خُذْ عَلى‏ عَدُوِّكَ بِالْفَضْلِ فَإنَّهُ أحْلى‏ (أحد) الظَّفَرَيْنِ؛
با دشمن خود با فضل و كرم رفتار كن كه در ميان يكى از دو پيروزى، شيرين‏ترين را برگزيده‏اى.
وَلا يُكْبُرَنَّ عَلَيْكَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَكَ فَإنَّهُ يَسْعى‏ ِفي مَضَرَّتِهِ وَنَفْعِكَ؛
ظلم و ستم كسى كه بر تو ستم مى‏كند زياد بر تو گران نيايد، چرا كه در حقيقت به زيان خود و سود تو تلاش مى‏كند.
مَنْ ظَنَّ بِكَ خَيْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ؛
كسى كه به تو گمان نيكى برد، با عمل خود گمانش را تصديق كن.
وَلا يكُنْ أهْلُكَ أشْقَى الْخَلْقِ بِكَ؛
سعى كن خاندانت بدترين افراد نسبت به تو نباشند.
وَلا تَرْغَبَنَّ َفِيمَنْ زَهِدَ عَنْكَ؛ به كسى كه به تو علاقه ندارد علاقه‏مند مباش.
وَلَيْسَ جَزاءُ مَنْ سَرَّكَ أنْ تَسُوءَهُ؛
پاداش كسى كه تو را خوشحال مى‏كند اين نيست كه به او بد كنى.
وَاجْعَلْ لِكُلِّ إنْسانٍ مِنْ خَدَمِكَ عَمَلاً تَأْخُذُهُ بِهِ فَإنَّهُ أحْرى‏ اَلا يَتَوا كَلُوا فِي خِدْمَتِكَ؛
براى هر كدام از خدمتگذارانت كارى معين ساز كه او را در قبال آن مسؤول بدانى، چرا كه اين سبب مى‏شود كارها را به يكديگر وانگذارند و در خدمتْ سستى نكنند.
أكْرِمْ عَشِيرَتَكَ فَإنْهُمْ جَناحُكَ الَّذِي‏بِهِ تَطِيرُ وَأصْلُكَ الَّذِي إلَيْهِ تَصِيرُ وَيَدُكَ الَّتِي بِها تَصُولُ؛
قبيله و عشيره‏ات را گرامى بدار، زيرا كه آنها پروبال تو هستند كه به وسيله آنها پروازمى‏كنى‏واصل ريشه تو هستند كه به آنها باز مى‏گردى و دست و نيروى تواند كه با آن به دشمن حمله مى‏كنى.
إياكَ وَمُشاوَرَةَ الْنِساء فَإنَّ رَأيَهُنَّ إلى‏ اَفْنٍ وَعَزْمَهُنَّ إلى‏ وَهنٍ؛
از مشاوره با زنان بپرهيز، زيرا نظريه آنها ناقص و تصميمشان ناپايدار است.
- وَاكْفُفْ عَلَيْهِنَّ مِنْ ابْصارِهِنَّ بِحِجابِكَ إيَّاهُنَّ فَإنَّ شِدَّةَ الْحِجابِ أبْقى‏ عَلَيْهِنَّ وَلَيْسَ خُرُوجُهُنَّ بِأشَدَّ مِنْ إدْخالِكَ مَنْ لايُوثَقُ بِهِ عَلَيْهِنَّ؛
و از طريق حجابْ مشاهد زنان را بپوشان، زيرا حجاب و پوشش، آنها را سالم‏تر و پاك‏تر نگاه‏خواهدداشت؛ خارج شدن و بيرون رفتن آنها بدتر از اين نيست كه افراد غير مطمئن را در بين آنها راه دهى.
- وَإن اسْتَطَعْتَ ألاَّ يَعْرِفْنَ غَيْرَكَ فَافْعَلْ؛ اگر بتوانى كه از غير تو ديگرى را نشناسند اين كار رابكن.
- وَلاتُمَلِّكِ الْمَرأةَ مِنْ أمْرِها ماجاوَزَ نَفْسَها فَإنَّ الْمَرأَةَ رَيْحانَةٌ وَلَيْسَتْ بِقَهْرَمانَةٌ؛
به زن بيش از حد خود تحميل مكن، زيرا زن همچون شاخه گل است نه قهرمان خشن.
- وَلا تَعْدُ بِكَرامَتِها نَفْسَها وَلا تُطْمِعْها فِي أنْ تَشْفَعَ لِغَيْرِها؛
احترامش را تا حدى نگهدار كه او را به فكر نيندازد كه براى ديگران شفاعت كند.
- إيَّاكَ وَالتَّغايُرَ فِي غَيْرِ مَوْضِعِ غَيْرَةٍ فَإنَّ ذلِكَ يَدْعُو الصَحِيحَةَ إلى السُّقْمِ وَالْبَرِيئَةَ اِلى الرَّيْبِ؛
برحذر باش از اين كه در غير جايى كه بايد غيرت به خرج دهى اظهار غيرت كنى كه نشانه سوءظن تو به او باشد، زيرا اظهار بى اعتمادى و سوءظن، زنان پاكدامن را به ناپاكى و بى‏گناهان را به آلودگى سوق مى‏دهد.
قارِنْ أهْلَ الْخَيْرِ تَكُنْ مِنْهُمْ وَ بَايِنْ أهْلَ الْشَّرِتَبِنْ عَنْهُمْ؛
به‏نيكوكاران نزديك شو كه از آنان خواهى شد و از اهل شر و بدى دور شو تا از آنها بركنار باشى.
احْمِلْ نَفْسَكَ مِنْ أخيِكَ؛
در برابر برادرت اين مطالب را بر خود تحميل كن.
- عِنْدَ صَرْمِهِ عَلى‏ الصِّلَةِ؛
به هنگام قطع رابطه از ناحيه او تو خود را به پيوند با او وادار.
- وَعِنْدَ صُدُودِهِ عَلى اللُّطِف وَالْمُقارَبَةِ؛
و هنگامى كه روى برگرداند لطف و مهربانى پيشه گير.
- وَعِنْدَ تَباعُدِهِ عَلَى الدُّنُوِّ؛
و هنگام دورى‏اش لطف و نزديكى.
- وَعِنْدَ جُمُودِهِ عَلَى الْبَذْلِ؛
و هنگام سخت‏گيرى‏اش بخشش نما.
- وَعِنْدِ جُرْمِهِ عَلَى الْعُذْرِ حَتى‏ كَأنَّكَ لَهُ عَبْدٌ وَكَأنَّهُ ذوُ نِعْمةٍ عَلَيْكَ؛
و هنگام جرمش قبول عذر نما، آن چنان كه گويا تو بنده او هستى و او صاحب نعمت تو.
- وَإيَّاكَ أنْ تَضَعَ ذلِكَ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ أوْ أنْ تَفْعَلَهُ بِغَيْرِ أهْلِهِ؛
اما بر حذر باش كه از اين كه آنچه گفته شد، در غير محلش قرار دهى يا در باره كسى كه اهليت ندارد به انجام رسانى.
لا تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِيقِكَ صَدِيقاً فَتُعادِىَ صَدِيقَكَ؛
هرگز دشمن دوست خود را به دوستى مگير كه با اين كار با دوستت به دشمنى برخاسته‏اى.
وَامْحَضْ أخاكَ النَّصيِحَةَ حَسَنَة كانَتْ أوْ قَبِيحَةً؛
نصيحت خالصانه خود را براى برادرت مهيا ساز، خواه نيك باشد يا بد.
وَإنْ أرَدْتَ قَطيِعَةَ أخِيكَ فَاسْتَبْقِ لَهُ مِنْ نَفْسِكَ بَقِيَّةً يَرْجِعُ إلَيْها إنْ بَدا لَهُ ذلِكَ يَوْماً مَّا؛
اگر خواستى پيوند دوستى برادرى را ببرى، جاى دستى برايش باقى بگذار كه اگر روزى خواست باز گردد و با تو دوست شود بتواند.
وَلا تُضيعَنَّ حَقَّ أخِيكَ إتِّكالاً عَلى‏ ما بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ فَإنَّهُ لَيْسَ لَكَ بِأخٍ مَنْ اَضَعْتَ حَقَّهُ؛
هيچ گاه به اعتماد رفاقت و يگانگى كه بين تو و برادرت هست حق او را ضايع مكن، زيرا آن كه حقش را ضايع مى‏كنى با تو برادر نخواهد بود.
وَلا يَكُونَنَّ أخوُكَ أقْوى‏ عَلى‏ قَطِيعَتِكَ مِنْكَ عَلَى صِلَتِهِ وَلا تَكُوَنَنَّ عَلىَ اْلإساءَةِ اَقْوى‏ مِنْكَ عَلَى الْإحْسانِ؛
نبايد برادرت در قطع پيوند برادرى، نيرومندتر از تو در برقرارى پيوند، و نه در بدى كردن، قوى‏تر از تو در نيكى كردن باشد.
وَالصَّاحِبُ مُناسِبٌ؛
يار و همنشين در حكم خويشاوند است.
وَالصَّديِقُ مَنْ صَدَقَ غَيْبُهُ؛
دوست، آن است كه در نبودن انسانْ حق دوستى را رعايت كند.
رُبَّ بَعيِدٍ أقْرَبُ مِنْ قَرِيبٍ وَقَرِيبٍ أبْعَدُ مِنْ بَعِيدٍ؛
چه بسا دور افتادگانى كه از خويشاوندانْ نزديكترند و خويشاوندانى كه از هر كس دورتر مى‏باشند.
وَالْغَريبُ مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ حَبِيبٌ؛
غريب كسى است كه دوست نداشته باشد.
مَنْ لَمْ يُبالِكَ فَهُوَ عَدُوُّكَ؛
كسى كه به كار تو اهميت نمى‏دهد در حقيقت دشمن تو است.
سَلْ عَنِ الرَّفِيقِ قَبْلَ الْطَرِيقِ وَعَنِ الْجارِ قَبْلَ الدَّارِ؛
پيش از حركت به‏سوى سفر درباره همسفرت پرس و جو كن، و پيش از گرفتن منزل درباره همسايه‏ات.
إذا كانَ الرِّفْقُ خُرْقاً كانَ الْخُرْقُ رِفْقاً رُبَّما كانَ الدَّواءُ داءً وَالدَّاءُ دَواءً وَرُبَّما نَصَحَ غَيْرُ النَّاصِحِ وَغَشَّ الْمُسْتَنْصَحُ؛
آن گاه كه مدارا كردن شدت به حساب آيد، شدت، رفق و مدارايى خواهد بود. گاه مى‏شود كه دارو مايه بيمارى و بيمارى داروى نجات بخش است، چه بسا آن كس كه اهل اندرز نيست اندرز داده و آن كس كه از او درخواست نصيحت شده، خدعه به كار گرفته است.
لاخَيْرَ فِي مُعِينَ مَهِينٍ وَلا فِي صَدِيقٍ ظَنِينٍ؛
نه در ياور پست خيرى وجود دارد و نه در دوست متهم.
قَطِيَعةُ الْجاهِلِ تَعْدِلُ صِلَةَ الْعاقِلِ؛
بريدن از جاهل، معادل پيوند با عاقل است.
3) آداب كسب و تجارت
وَإن اسْتَطَعْتَ ألاَّ يَكُونَ بَيْنَكَ وَبَيْنَ اللَّهِ ذوُ نِعْمَةٍ فَافْعَلْ فَإنَّكَ مُدْرِكٌ قَسْمَكَ وَآخِذٌ سَهْمَكَ وَاَنَّ الْيَسِيرَ مِنَ اللَّهِ سُبْحانَهُ أعْظَمُ وَأكْرَمُ مِنَ الْكَثِيرِ مِنْ خَلْقِهِ واِن كانَ كُلٌّ مِنْهُ؛
اگر بتوانى كارى كنى كه بين تو و خداوندْ صاحب نعمتى واسطه نباشد، آن كار را انجام بده؛ زيرا تو قسمت خود را دريافت خواهى كرد و سهم خود را خواهى گرفت. مقدار كمى كه از جانب خداى سبحان برسد، محترمانه‏تر است از مقدار زيادى كه از ناحيه يكى از مخلوقاتش به تو رسد، گرچه همه از ناحيه اوست.
حِفْظُ ما فِي يَدِكَ أحَبُّ إليَّ مِنْ طَلِبِ ما فِي يَدِ غَيْرِكَ؛
نگهدارى آنچه در دست دارى، نزد من محبوب‏تر است از درخواست چيزى كه در دست ديگرى است.
مَرارَةُ الْيَأْسِ خَيْرٌ مِن الطَّلَبِ إلىَ النَّاسِ؛
تلخى يأس و نادارى، بهتر است از درخواست از مردم.
ما أقْبَحَ الْخُضُوعَ عِنْدَ الْحاجَةِ وَالْجَفاءَ عِنْدَ الْغِنى‏؛
چه زشت است خضوع به هنگام نياز و جفا و ستم به هنگام بى‏نيازى.
وَالْحِرْفَةُ مَعَ الْعِفَّةِ خَيْرٌ مِنْ الْغِنى‏ مَعَ الْفُجُورِ؛
ثروت كم همراه با پاكدامنى، بهتر است از ثروت فراوان توأم با گناه.
الْتَّاجِرُ مُخاطِرٌ؛
هر بازرگانى همواره خود را در خطر مى‏اندازد.
وَاعْلَمْ يا بُنَيَّ اَنَّ الرِّزْقَ رِزْقانِ رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَرِزْقٌ يَطْلُبُكَ فَإنْ أنْتَ لَمْ تَأْتِهِ أتاكَ؛
پسرم! بدان كه روزى بر دو گونه است: يك نوع از روزى كه به جستجوى آن بر مى‏خيزى، و روزى ديگرى است كه به سراغ تو خواهد آمد و اگر تو هم به سويش نروى به دست مى‏آيد.
رُبَّ يَسِيرٍ أنْمى‏ مِنْ كَثِيرٍ؛
بسيار شده كه سرمايه كم، رشدش از سرمايه زياد بيشتر بوده است.
وَإنْ كُنْتَ جازِعاً عَلى‏ ماتَفَلَّتَ مِنْ يَدِكَ فَاجْزَعْ عَلى‏ كُلِّ مالَمْ يَصِلْ إلَيْكَ؛
اگر بنا باشد بر آنچه از دستت رفته زارى كنى، پس بر همه آنچه به دست نياورده‏اى زارى كن.
وَاعْلَمْ يَقِيناً أنَّكَ لَمْ تَبْلُغْ أمَلَكَ وَلَنْ تَعْدُو أجَلَكَ وَأنَّكَ فِي سَبِيلِ مَنْ كانَ قَبْلَكَ فَخَفِّضْ فِي الطَّلَبِ، وَأجْمِلْ فِي الْمُكْتَسَبِ فَإنَّهُ رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إلى‏ حَربٍ فَلَيْسَ كُلُّ طالِبٍ بِمْرزُوقٍ وَلا كُلُّ مُجْمِلٍ بِمَحْرُومٍ وَأكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنِيَّةٍ وَإنْ ساقَتْكَ إلى الرَّغائِبِ فَإنَّكَ لَنْ تُعْتاضَ بِما تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً؛
بدان به طور مسلم، هرگز به همه آرزوهايت نخواهى رسيد و از اجلت تجاوز نخواهى كرد و تو در راه همان كسانى هستى كه پيش از تو مى‏زيسته‏اند؛ بنابراين در طريق به دست آوردن دنيا ملايم باش و در كسب و كار ميانه روى پيشه كن، زيرا چه بسيار شده كه تلاش بى‏حد در راه دنيا منجر به نابودى اموال گرديده، چرا كه نه هر تلاشگرى به روزى رسيده و نه مدارا كننده‏اى محروم مى‏شود. بزرگوارتر از آن باش كه به پستى تن دهى، هر چند تو را به مقصودت برساند، زيرا تو نمى‏توانى در برابر آنچه از آبرو و شخصيت در اين راه از دست مى‏دهى به دست آورى.
إيَّاكَ أنْ تُوجِفَ بِكَ مَطايا الطَّمَعِ فَتُورِدَكَ مَناهِلَ الْهَلَكَةِ؛
نكند مركب‏هاى طمع با سرعت حركت كنند و تو را به مهلكه بيندازند.
لا تُخاطِرْ بِشَيْ‏ءٍ رَجاءَ أكْثَرَ مِنْهُ؛
هيچ گاه نعمتى را براى اين كه بيشتر به دست آورى به خطر مينداز.
لَيْسَ كُلُّ من رَمى‏ أصابَ؛
چنين نيست كه هر تيراندازى به هدف بزند.
قَدْ يَكُونُ الْيَأْسُ إدْراكاً إذا كانَ الطَّمَعُ هَلاكاً؛
گاه مى‏شود كه نوميدى نوعى وصول به مقصد است و اين در صورتى است كه طمع موجب هلاكت شود.
بارالها! توفيق آشنايى و عمل به معارف دين را به ما عنايت فرما.
و آخر دعوانا أن الحمدللَّه رب‏العالمين.
________________________________________
1. تداخل بعضى از اقسام بر خواننده بصير پوشيده نيست.
2. آل عمران (3) آيه 102.
3. نساء (4) آيه 131.
4. مائده (5) آيه 35.
5. بقره (2) آيه 197.
6. طلاق (65) آيه 2 - 3.
7. همان، آيه 4.
8. همان، آيه 5.
9. نهج البلاغه، نامه 45.
10. همان، خطبه 193.
11. رعد (13) آيه 28.
12. اعراف (7) آيه 201.
13. مناجات الذاكرين.
14. بقره (2) آيه 152.
15. احزاب (33) آيه 41 - 42.
16. در مورد ياد مرگ در بحث قبل به تفصيل سخن گفته شد.
17. شبسترى در گلشن راز مى‏گويد:
مرا گفتى بگو چبود تفكر
كزين معنا بماندم در تحير
تصور كان بود بهر تدبر
به نزد اهل عقل آمد تفكر
زترتيب تصورهاى معلوم
شود تصديق نامفهوم مفهوم
18. آل عمران (3) آيه 190 - 191.
19. رعد (13) آيه 3.
20. روم (30) آيه 13.
21. جاثيه (45) آيه 13.
22. نهج البلاغه، خطبه 103.
23. همان، خطبه 153.
24. همان، حكمت 113.
25. همان، حكمت 5 و 365.
26. اصول كافى، ج‏2، ص‏55.
27. همان جا.
28. مسند احمد بن حنبل، ج‏5، ص‏182 و ساير مصادر روايى و تاريخى، از جمله مستدرك حاكم، ج‏3، ص‏148؛ صحيح مسلم، ج‏7، ص‏122؛ سنن بيهقى، ج‏2، ص‏148؛ صحيح ترمذى، ج‏5، ص‏662.
در اين كه قرآن را ثقل اكبر و عترت پيامبر(ع) را ثقل اصغر مى‏گويند، شارح بحرانى (ره) در ذيل سخن اميرالمؤمنين(ع) كه فرمودند: «ألم أعمل فيكم بالثقل الأكبر وأترك فيكم الثقل الأصغر» مى‏گويد: «وأشار بكونه أكبر إلى أنه الأصل المتبع المقتدى به». أقول: ويمكن أن يقال في وجه التسمية بالأكبر و الأصغر: انّ القرآن بمنزلة المتن وهم(ع) الشارحون و المفسرون له.
29. نحل (16) آيه 89.
30. اسراء (17) آيه 9.
31. بقره (2) آيه 2.
32. ر.ك: اصول كافى، ج‏1، ص‏228 (باب انه لم يجمع القرآن كله إلا الأئمة (ع) وأنهم يعلمون القرآن كله).
33. همان، ج‏1، ص‏229.
34. رعد (13) آيه 43.
35. رعد (13) آيه 43.
36. رعد (13) آيه 43.
37. اصول كافى، ج‏1، ص‏229.
38. اصول كافى، ج‏1، ص‏229.
39. جعفر سبحانى، بحوث في الملل والنحل، ج‏1، ص‏24.
40. ديوان حافظ.
41. آل عمران (3) آيه 144.
42. بحار الأنوار، ج‏27، ص‏62؛ ر.ك: مسند احمد، ج‏4، ص‏5 و 326 و 328؛ صحيح بخارى، ج‏4، ص‏210 و 213 و 219 و ج‏5، ص‏158؛ صحيح مسلم، ج‏7، ص‏144 و ج‏8، ص‏644؛ سنن ابن ماجه، ج‏2، ص‏640؛ سنن ترمذى، ج‏5، ص‏359 و 360.
43. ص (38) آيه 82.
44. بقره (2) آيه 155 - 156.
45. غافر (40) آيه 55 و 77.
46. طور (52) آيه 48.
47. نهج البلاغه، حكمت 82.
48. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج‏16، ص‏85.
49. انشقاق (84) آيه‏6.
50. اصول كافى، ج‏1، ص‏50.
51. وسائل‏الشيعه، ج‏18، ص‏123.
52. بحارالأنوار، ج‏2، ص‏260.
53. نحل (16) آيه‏9.
54. مائده (5) آيه 66.
55. بقره (2) آيه 143.
56. نهج البلاغه، خطبه 94.
57. همان، حكمت 109.
58. قصص (28) آيه 77.
59. بحارالانوار، ج‏71، ص‏177.
60. همان، ص‏221.
61. مولوى در شرح اين حديث مى‏گويد:
گفت پيغمبر كه نفحت‏هاى حق
اندر اين ايام مى‏آرد سبق
گوش هُش داريد اين اوقات را
در رباييد اين چنين نفحات را
نفحه‏اى آمد شما را ديد و رفت
هر كه را مى‏خواست جان بخشيد و رفت
نفحه ديگر رسيد آگاه باش
تا از اين هم وانمانى خواجه تاش
62. نهج‏البلاغه، حكمت 21.
63. همان، حكمت 118.
64. همان، حكمت 363.
65. بحارالأنوار، ج‏10، ص‏111.
66. نهج‏البلاغه، نامه 31.
67. حج (22) آيه 46.
68. جاثيه (45) آيه 23.
69. كهف (18) آيه 28.
70. نهج البلاغه، حكمت 113.
71. بحارالأنوار، ج‏1، ص‏88.
72. كهف (18) آيه 103 و 104.
73. كهف (18) آيه 103 و 104.
74. و . اصول كافى، ج‏2، ص 313.
75. يونس (10) آيه 58.
76. ملا محسن فيض كاشانى، المحجة البيضاء، ج‏5، ص‏160 (كتاب آفة اللسان).
77. در بخش اوّل فصل دوم، شرح مفصلى درباره اين موضوع گذشت.
78. بحار الأنوار، ج‏1، ص‏216.
79. بحار الأنوار، ج‏2، ص‏136.
80. براى بررسى بيشتر موضوع امر به معروف و نهى از منكر ر.ك: لطف الله صافى، راه اصلاح.
81. بحار الأنوار، ج‏77، ص‏23.
82. بحار الأنوار، ج‏78، ص‏113.
83. وسائل الشيعه، ج‏4، ص‏123.
84. اصول كافى، ج‏2، ص‏664.
85. بحار الأنوار، ج‏71، ص‏279.
86. نحل (16) آيه 114.
87. طه (20) آيه 81.
88. نساء (4) آيه 29.
89. بحارالأنوار، ج‏3، ص‏9.
90. المحجة البيضاء، ج‏3، ص‏204.
91. همان.
92. آل عمران (3) آيه 104.
93. مائده (5)آيه 78 - 79.
94. براى بررسى بيشتر مسأله ر.ك: راه اصلاح يا امر به معروف و نهى از منكر.
95. صحيح بخارى، ج‏3، ص‏164؛ مسند، احمد، ج‏4، ص‏270 .
96. وسائل الشيعه، ج‏11، ص‏398.
97. نهج البلاغه : نامه 47 .
98. حديد (57) آيه 25.
99. بقره (2) آيه 207.
100. نهج البلاغه، خطبه 192.
101. همان، خطبه 3.
102. مائده (5) آيه 54.
103. اصول كافى، ج‏2، ص 459.
104. شعرا (26) آيه 88.
105. ابراهيم (14) آيه 31.
106. بقره (2) آيه 245.

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
سه شنبه ۹ شهر ۱۳۸۹ ۱۹:۵۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.