به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید

تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان / تالار عمومی / انجمن مذهبی و دفاع مقدس / تالار اهل بيت و علما / امام علی (ع) v / چندین مقاله درباره امام علی (ع)

نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

چندین مقاله درباره امام علی (ع)

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #1
چندین مقاله درباره امام علی (ع)
حضرت زينب(س)پاسدار بزرگ ارزشها
زنى كه نمى‏خواهد در حماقت و جهل زندگى كند و تسليم دنياپرستان شود، چگونه زيستن را از كجا و چه كسى بياموزد؟ در اين دنياى پرتلاطم مادى و زرق و برق‏هاى پرجاذبه و فريبنده كه ممكن است هر دين‏دارى را به سوى خود بكشاند آيا راهى براى خود ساختن و صحيح زيستن وجود دارد؟
آيا در مذهب و فرهنگ ما زن مى‏تواند بينشى اصيل، مستقل و مناسب با طبيعت فطرى خود داشته باشد، تا بازيچه مغرضان، استعمارگران و هوسرانان دنياى مادى نشود؟ براى به دست آوردن پاسخ بايد به سراغ قرآن و تاريخ اسلام رفت.
قرآن كريم زنانى را معرفى مى‏كند كه به خودسازى و زندگى پاكيزه دست‏يافته‏اند مانند آسيه (همسر فرعون) و مريم مادر مسيح. در تاريخ اسلام نيز افرادى اين راه را پيموده و به ما آموخته‏اند كه چگونه باشيم و چگونه زندگى كنيم. آنها زندگان تاريخ‏اند.
در اين مقاله به برخى از صفات يكى از آن بانوان، حضرت زينب سلام الله عليها اشاره مى‏كنيم و گوشه‏هايى از زندگى درخشان آن بانو را به نظاره مى‏نشينيم.
محيط تربيتى خانه على(ع)
اولين محيط تربيتى هر انسان خانه اوست‏خانواده زينب; پدر و مادر او نمونه‏هاى كامل انسانيت هستند; على(ع) تا زمانى كه زنده بود ذره‏اى غير از حلال نخورد و براى غذاى خود به نان جو خشكى همراه با شير اكتفا مى‏كرد. آخرت را بر آسايش و راحتى زندگانى دنيا ترجيح مى‏داد و اگر در مقابل دو كار الهى قرار مى‏گرفت كار سخت‏تر را انتخاب مى‏كرد. خود آب از چاه مى‏كشيد و هيزم براى آتش مى‏آورد. على(ع) هميشه خوشرو و متبسم، متواضع و فروتن بود. بسيار ساده مانند بردگان مى‏نشست و غذا مى‏خورد. در عبادت بى‏نظير بود. در هر شبانه روز اى بسا هزار ركعت نماز مى‏خواند. كانون خانواده‏اش سراسر ايثار، محبت و تعاون بود.
مادر زينب يعنى فاطمه زهرا(س) نيز الگوى فضايل و در تربيت فرزندانش بسيار كوشا بود. تمام كارهاى خانه را خود انجام مى‏داد. گندم آرد مى‏كرد و آرد را خمير مى‏نمود و نان مى‏پخت و لباس‏وصله مى‏زد. شبهاى جمعه تا صبح در حالت ركوع و سجده به سر مى‏برد و جز براى ديگران براى خود هيچ دعا نمى‏كرد. در اثر كار زياد بدنش رنجور شد، تا آنجا كه على(ع) فرمود: در پى آب كشيدن از چاه اثر آن بر سينه زهرا باقى ماند و در اثر آرد كردن با آسياب دست‏هايش پينه بست و در اثر نظافت و پخت و پز لباسش پيوسته گردآلود بود. در سخن گفتن از راستگوترين افراد بود.
اين خانواده بهترين الگو براى احترام متقابل نسبت‏به يكديگر است، احترام به همسر يكى از اصول زندگى خانه آنهاست، على(ع) مى‏فرمايد: «به خدا قسم من هيچ زمان فاطمه را خشمناك نكردم و او را بر كارى اجبار ننمودم تا اينكه از دنيا رحلت كرد و همچنين هيچ‏گاه فاطمه مرا خشمناك نكرد و از من نافرمانى ننمود و هر وقت‏به او نگاه مى‏كردم غم‏ها از وجودم رخت‏برمى‏بست.»
انفاق اين خانواده سرمشق زندگى همگان است، زيرا پناهگاه يتيمان، فقيران و بردگان بوده و از كوچك تا بزرگ ايشان حتى غذاى خود را براى خدا از خويش دريغ مى‏داشتند و به نيازمند مى‏دادند. (آيات‏7 تا 11 سوره «هل اتى‏» بيان كننده روحيه جود و بخشش اين خانواده است.)
فرزندان اين خانواده كه از جمله آنها «زينب‏» است، از مكارم اخلاق اين پدر و مادر بهره‏ها گرفته‏اند; در دانش، زهد، صبر، عفت، حضور در صحنه‏هاى سياسى.
از روايات و اخبار استفاده مى‏شود كه بخشى از علوم بانوزينب سلام الله عليها از جانب پروردگار به او افاضه شده بود.
زينب در چنين خانواده و محيطى بزرگ شد. او نزد بهترين آموزگاران بشريت تربيت‏يافت.
دانشى از سوى خدا
از روايات و اخبار استفاده مى‏شود كه بخشى از علوم بانو زينب سلام الله عليها از جانب پروردگار به او افاضه شده بود. امام سجاد(ع) در خطابى به عمه‏اش زينب فرموده است: «انت‏بحمدالله عالمة غير معلمه و فهمه غير مفهمه‏» تو بحمدالله دانشمندى معلم نديده هستى و داراى درك و فهمى هستى كه ذاتى تواست.
او «مفسر قرآن‏» بوده است و در ايامى كه على(ع) در كوفه حضور داشت اين بانوى بزرگ مجلسى در منزل خود داشته و براى زنان تفسير قرآن بيان مى‏فرموده است. در يكى از روزها بيان تفسير «كهيعص‏» را مى‏فرمود. در آن ميان اميرمؤمنان(ع) وارد شد و فرمود: اى نور ديده! شنيدم كه تفسير كهيعص را براى زنان بيان مى‏نمودى. عرض كرد: بلى فدايت‏شوم! فرمود: اى نور ديده! اين رمزى است در مصيبتى كه پس از اين بر شما عترت پيغمبر، وارد مى‏شود پس برخى از آن مصايب را برايش برشمرد تا جايى كه گريه آن مظلومه بلند شد.
گواه ديگر بر دانش انبوه آن بانو خطبه‏هايى است كه در كوفه و شام ايراد كرده است و دانشمندان زيادى آنها را ترجمه و شرح كرده‏اند. اين خطبه‏ها نشان‏دهنده تسلط علمى آن بانو در علوم اسلامى بويژه قرآن كريم بوده است. آياتى كه او در اين خطبه‏ها مطرح كرده است جواب دهنده شبهات بسيارى در زمينه‏هاى اعتقادى و غير آن است.
حضرت زينب در خطبه‏هاى خود نشان داده كه به معارف قرآن كاملا آشنا بوده است. اگر كسى به آيات قرآن معرفتى جامع نداشته باشد چگونه مى‏تواند هر آيه‏اى را براى استدلال مخصوص به گونه‏اى كه دشمن را محكوم كند، به كار برد.
آرى، تنها غواص ماهر درياى قرآن و حقايق آن مى‏تواند حامل پيام امامت وديعه‏دار اسرار الهى باشد. او در زمان بيمارى امام سجاد(ع) از جانب امام حسين(ع) نيابت‏خاصى براى مراجعات و رفع مشكلات مذهبى مردم داشته است و مردم نيز در امور حلال و حرام به زينب سلام الله عليها مراجعه مى‏كردند تا زمانى كه امام سجاد(ع) از بيمارى شفا پيداكرد.
شاهد ديگر بر مقام علمى او رواياتى است كه آن محدثه نقل كرده است، از جمله آنها، خطبه مادرش فاطمه(س) در مسجد مدينه است. و حديث «ام ايمن‏» پيرامون حوادثى كه در آينده در كربلا به وقوع خواهد پيوست.
در محضر خدا
چنانكه نوشته‏اند آن بانوى پاك در همه عمر هيچ گاه نمازهاى نافله را ترك نكرده است. امام سجاد(ع) فرمود: «عمه‏ام زينب در مسير كوفه تا شام نمازهاى واجب و مستحب را به جا مى‏آورد و در بعضى جاها به علت گرسنگى و تشنگى زياد نمازش را نشسته مى‏خواند.»
از آنجا كه امام حسين(ع)، از عبادت‏هاى خواهرش زينب كاملا مطلع بود مى‏دانست كه او نزد پروردگار خود مقام استجابت دعا دارد در آخرين وداع به وى مى‏فرمايد: «يا اختاه لا تنسينى فى نافلة الليل‏»: اى خواهرم! مرا در نمازهاى شبت فراموش نكن.
مراتب عرفانى حضرت زينب با مقام امامت چندان فاصله‏اى ندارد. او مانند مادرش زهرا چنان در عبادت كوشا بود كه پاهاى مباركش متورم شد.
نشان داد كه تفاوتى بين زن و مرد براى رسيدن به عبوديت پروردگار نيست و ملاك و امتياز انسان نزد خداوند مذكر و مؤنث‏بودن نيست.
قرآن مى‏فرمايد:«من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حياة طيبة و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون‏»: هر كس عمل صالحى انجام دهد - مرد باشد يا زن - در صورتى كه ايمان داشته باشد ما حتما به او زندگى پاكيزه روزى گردانيم و بهتر از آنچه عمل كرده‏اند به آنها پاداش مى‏دهيم.
در آيينه زهد
زاهد آن فقيرى نيست كه به دليل ناتوانى خويش دنيا را نخواهد بلكه كسى است كه با وجود ثروت و امكانات، به زر و زيور دنيا دلبسته نباشد. زينب پاك در دامن مادرى تربيت‏شد كه پوست گوسفند فرش خانه‏اش بود و پدر بزرگوارش بارها كفش خود را پينه مى‏زد و در زمان خلافت هرگز دو خورشت‏يكجا مصرف نكرد.
همسرش «عبدالله بن‏جعفر» از نيكان زمان و ثروتمندان آن عصر بود و در جود و بخشش مشهور به «ابوالمساكين‏» است.با اين حال زينب سلام الله عليها براى خود هيچ اندوخته نداشت و با دست‏خالى به كربلا به اسارت رفت و بازگشت. امام سجاد(ع) فرمود: «زينب سلام الله عليها در زندگانى خود براى آينده‏اش هيچ چيز ذخيره نكرد.»
او هجرت و شركت در حماسه كربلا و اسارت را بر ماندن در مدينه و زندگى در كنار شوهر و داشتن كنيزان و غلامان ترجيح داد و فريفته خوشى چند روزه دنيا نشد و نام خود را در كنار امام حسين(ع) ثبت كرد، آگاهى داشتن آن بانو از حوادث كربلا، شهادت برادرش و اسارت خود، بر عظمت اين زهد مى‏افزايد.
وى دو فرزند خود را نيز به كربلا برد و آنها به شهادت رسيدند. با اينكه علاقه مادر نسبت‏به فرزند امرى ذاتى و فطرى است وقتى كه آن دو به شهادت رسيدند براى اينكه در صبر و ايمان او خللى پيدا نشود براى ديدن دو فرزند شهيدش از خيمه‏ها بيرون نيامد.
او به زنان مسلمان آموخت‏به جاى نظاره و تقليد زندگى ديگران و توجه به زيورهاى دنيا و دل بستن به آنها بايد دنيا را وسيله رسيدن به آخرت دانست و زخارف دنيا انسان را ابدى نمى‏كند و آنچه به انسان حيات جاويد مى‏بخشد تكيه به معنويت است.
مقام تسليم و رضا
1. از ارزشهاى اخلاقى براى كمال ايمان و شرافت انسان، راضى بودن به قضاى الهى و تسليم محض بودن در مقابل شدايد، بلاها و گرفتاريهاى ناخواسته زندگى است. «احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لايفتنون - و لقد فتنا الذين من قبلهم...»: آيا مردم مى‏پندارند همينكه گفتند ما ايمان آورده‏ايم رهايشان كنند و امتحان نخواهند شد! (هرگز چنين نيست) و ما امتهاى پيشين را همه امتحان و آزمايش كرديم.»
تمام پيامبران مورد آزمايش و امتحان الهى قرار گرفتند اما امتحان همه يكسان نبود، برخى سخت‏تر و برخى ساده‏تر بود.
بسيارى از اين آزمايش‏ها موفق بيرون نمى‏آيند و درجه‏اى هم نمى‏گيرند اما زينب سلام الله عليها از اين آزمايش سربلند بيرون آمد. او نسبت‏به دين الهى سخن ناسزا بر زبان نراند و پس از مادرش بالاترين افتخار براى زنان مسلمان شد.
اين پيام رضايت و تسليم در مقابل حوادث از سوى امام حسين(ع) آن «نفس مطمئنه‏اى‏» كه نداى «ارجعى‏» را با مقام بلند «راضية مرضية‏» لبيك گفته است در روز عاشورا به زينب واگذار شد.
ابن‏زياد به حضرت زينب سلام الله عليها مى‏گويد: «كيف رايت صنع الله باخيك و اهل بيتك‏»: معامله خدا را با برادرت حسين و اهل بيتت چگونه ديدى؟
زينب جواب مى‏دهد: «ما رايت الا جميلا» جز زيبايى چيزى نديدم.
يعنى او نه تنها راضى به شهادت بوده است‏بلكه بر اين خون و نبرد شجاعانه مباهات مى‏كند زيرا فرجام آن را زيبا مى‏بيند. كسى كه خون و شهادت و سر از تن جدا شدن و بر بالاى نيزه رفتن را «زيبا» مى‏بيند سربلند هميشه روزگار است. وى عليت اين زيبايى را چنين بيان مى‏كند: «اينها از آن انسانهايى هستند كه خداوند كشته شدن را بر پيشانى آنها ثبت كرده است و اكنون به سوى جايگاههاى حقيقى خود رفته‏اند.»
آرى، وى با اين همه رنج‏ها و بلاها نه تنها روحيه خود را نباخت‏بلكه به مقام خشنودى رسيد. اين فرهنگ زينبيان است كه از كار پاكيزه خود پشيمان و ناراضى نيستند.
صبر و استقامت
به فرموده رسول گرامى اسلام صابر حقيقى كسى است كه بر مصيبت، طاعت و معصيت صبر بورزد و زينب در اين سه در درجه بالايى قرار داشت. عبادات آن بانو بهترين نشانه صبر بر اطاعت ايشان است و كسى كه بر ترك گناه شكيبا نباشد لياقت‏حمل پرچم كربلا را بعد از برادرش ندارد.
اما صبر بر مصيبت، راستى چه زنى به اندازه زينب مصيبت، رنج و اندوه ديده است. اين زن قهرمان شاهد رنجهاى مادرش زهرا(س) و پدرش على(ع) بوده است.
شاهد شهادت مادرش و فرق شكافته پدر، شهادت برادرش حسن مجتبى و بيرون ريختن جگر او، شهادت برادرش حسين و چهار يا پنج‏برادر ديگرش، دو فرزند خود و فرزندان برادرش حسن و حسين كه مجموع شهداى اين خانواده 18 نفر مى‏باشند.
او خود به اسارت رفته است و گرسنگى، تشنگى، آوارگى و سرگردانى در بيابانها و .. را تحمل كرده است.
اينها بخشى از مصيبتهاى زينب است و به همين علت او را «ام المصائب‏» ناميده‏اند. براستى اگر اين رنج‏ها بر قامت كوهى بلند فرو مى‏ريخت‏خم مى‏گشت و اگر بر روز روشن بار مى‏شد به شب تار تبديل مى‏گشت.
زينب در صبر بى‏نظير است. او از پيامبران اولوالعزم بويژه پيامبر خاتم صبر را به ارث برده است، قرآن پيامبر را چنين دعوت به صبر مى‏كند: «فاصبر كما صبر اولواالعزم من الرسل‏»او صبر را از برادرش آموخت . حسين(ع) همه را از صبر خود به شگفتى درآورد: «لقد عجبت من صبرك ملائكة السماء» از صبرش نه تنها انسانها بلكه فرشتگان نيز كه بر كرده صابران عالم آگاهند به شگفت آمدند.
امام سجاد(ع) مى‏فرمايد: «وقتى ما واردگودال قتلگاه شديم و چشم من به‏بدنهاى قطعه قطعه پدرم و ياوران او افتاد سينه‏ام دچار تنگى شد و حالتى به من دست داد كه نزديك بود روح از بدنم پرواز كند. در اين حال عمه‏ام زينب وقتى نگرانى مرا ديد، گفت: «مالى اراك تجود بنفسك؟»: اى يادگار جد و پدر و برادرانم، اين چه حالى است كه در تو مشاهده مى‏كنم؟ چرا با جان خود بازى مى‏كنى؟ غمگين مباش و بيتابى مكن! به خدا سوگند اين پيمان رسول خداست‏با جد و پدر و عموى تو.»
شجاعت زينب
شجاع تنها آن نيست كه در ميدانهاى جنگ دليران بجنگد و ترسى به دل راه ندهد. چه، اى بسا همين شخص اگر بلاهاى بزرگى به او برسد تحمل خود را از دست دهد. و اگر هواى نفس بر او غلبه كند چيره وى شود. همان‏طور كه پيامبر اكرم(ص) فرموده است‏شجاعترين مردم كسى است كه بر هواى نفس خود غالب شود. مؤمن به كسى گويند كه همانند كوه استوار است و حوادث روزگار ايمان او را سست نمى‏كند.
زينب كبرى سلام الله عليها در حادثه كربلا نه تنها ايمانش ضعيف نشد بلكه با تكيه به خداوند هر روز بر عزت و شوكتش افزوده مى‏گشت. دلاورى زينب، پس از حادثه كربلا تجلى مى‏كند. در زمانى شجاعت‏خود را بروز مى‏دهد كه حكومت جلاد و ظالم بنى‏اميه مهر خاموشى بر دهان همه زده است. تا زمان حسين(ع) تنها او بود كه قدرت مقابله با طاغوت زمان را داشت اما بعد از امام حسين(ع) كسى جرات مبارزه علنى و افشاگرى با آن حكومت را نداشت. در چنين زمانى كه خفقان كامل حكمفرما بود تنها زينب حافظ آيين خدا روى زمين و مصداق روشن آمر به معروف و ناهى از منكر، افشاگر مفاسد حاكمان جور، پاسدار آيين محمد و خون حسين و ياران او شد.
وى در دو مجلس كوفه و شام اين قدرت را به نمايش گذاشت. با بى‏اعتنايى وارد مجلس ابن‏زياد شد. ابن‏زياد پرسيد اين زن كسيت؟ زينب جوابى به او نداد. پس وى براى تحقير حضرت گفت: «ستايش خداى را كه شما را رسوا كرد و شما را كشت و سخنهاى دروغتان را نمايان كرد.»
اما پاسدار خون حسين به او چنين فرمود: «ستايش خداى را كه ما را با پيامبرى چون محمد(ص) گرامى داشت. بدان كه فاسق رسوا شد و دروغگو انسان نابكار است كه آن هم غير از ما (خاندان نبوت) است.»، يعنى شماييد فاسق و فاجر.
اين سخن رويارو در حضور نماينده يك حاكم ظالم است، اما زينب در حضور خود ظالم يعنى يزيد با عزت و قوت قلب بيشتر وارد مبارزه مى‏شود:
اى يزيد! سلطنت، انسانيت تو را از بين برده است.
تو اهل عذاب آخرت هستى.
تو كسى نبوده‏اى «يابن الطلقاء»; آزاد شده جد من رسول خدايى.
نفرين‏ها بر تو باد.
ارزش تو را بسيار پست و ناچيز مى‏دانم، تو را سرزنشها و نكوهشهاى بسيار و كوبنده مى‏نمايم.
تو با دين رسول خدا مبارزه مى‏كنى اما بدان اگر تمام تلاشهايت را به كارگيرى دين ما از بين نمى‏رود و تا ابد باقى خواهد ماند. اما تو نابود خواهى شد.
اين شجاعت زينب چنان يزيد سرمست را به ذلت كشاند كه او را پشيمان نمود و مردم نيز چهره پليد يزيد را به خوبى شناختند. «يزيد را دشنام دادند و لعن كردند و به اهل بيت عليهم السلام روى نمودند و يزيد آگاه شد، خواست‏خويش را از خون آن حضرت تبرئه نمايد نسبت قتل را به «ابن زياد» داد و او را نفرين كرد و بر كشتن آن حضرت اظهار پشيمانى نمود ...»
سرچشمه اين قدرت زينب، ايمان به خداست و انسان مؤمن هميشه داراى عزت و شوكت‏بوده، ذلت در او راه ندارد: «فلله العزة و لرسوله و للمؤمنين‏».
اين در حالى است كه زينب سلام الله عليها عاطفه، رقت و گريه خود در پى داغ‏هاى بسيار سنگين را در سينه خفه كرده است و اين‏گونه بر يزيد مى‏تازد.
پس چرا گريه؟
با چنين حال، وى در جاهاى متعدد گريه كرده و همه را نيز به گريه انداخته است. چه اينكه گريه با شجاعت و استقامت منافاتى ندارد. او همان‏طور كه با شجاعت و صبر و استقامت، مقام خويش را بالا برد با گريه بر سيدالشهدا و شهيدان خود در حماسه آنان و حفظ خون ايشان، جايگاه آنها را ارج نهاد. آرى گريه بر سيدالشهدا براى زينب پلكان عروج و آرام جان اوست و براى ما وسيله آمرزش گناهان است.»
ديگر اين كه انسان هر چه مقامات معنوى بالايى داشته باشد اما چون داراى جسم و جان انسانى است. از عاطفه، رقت و محبت‏بيشترى برخوردار است. كسى كه چنين عزادار است عاطفه‏اش تحرك دارد و بايد بر عزيز از دست رفته‏اش بيشتر اشك بريزد، همان‏طور كه فاطمه زهرا(س) بر پدرش و امام صادق(ع) بر فرزندش گريستند.
پرستار يادگاران
در عظمت او همين بس كه حضرتش مدتى از عمر خود را پرستار يادگاران آخرين برگزيده خدا بوده است. كودكان بى‏سرپرست و بيمارى كه وى عهده‏دار تيمار آنان بود نياز شديد به عطوفت، محبت و سرپرستى وى داشتند. پس از واقعه كربلا، حضرت سجاد(ع) سخت مريض و كودكان بى‏سرپرست و يتيم شده بودند و از نظر غذا، آب و امكانات در مضيقه قرار داشتند و در اين حال يك پرستار و سرپرست قوى نياز داشتند و آن حضرت زينب سلام الله عليها بود.
امام سجاد فرمود: «من در آن شبى كه پدرم فرداى آن كشته شد نشسته بودم و عمه‏ام زينب نزد من بود و از من پرستارى مى‏كرد.»
در جاى ديگر فرمود: «در سفر اسارت از كوفه تا شام مشاهده كردم عمه‏ام زينب گاهى غذاى خود را بين كودكان تقسيم مى‏نمود و خود از شدت گرسنگى و ضعف نماز شب را نشسته مى‏خواند.»
در بين راه شام در يكى از منازل كودكى از شتر مى‏افتد، فرياد مى‏كند «يا عمتاه‏»! چون حضرت به كمك وى مى‏شتابد بچه را در زير دست و پاى شتر كشته مى‏بيند.
هنر يك پرستار اين نيست كه بالاى سر بيمار باشد بلكه بايد خود را جاى او قرار دهد و بگويد گرسنگى او گرسنگى من و درد او درد من و ناله‏هاى او ناله‏هاى من است. و زينب در تيمار خود چنين بود.
هنرآفرين عصر
هنر روشهاى ويژه و شيوه‏هاى پيرايش شده حركت انسان است. در هر امرى اگر انسان با روش خاص حركت كرده و به آن نظم دهد تا به نتيجه مطلوب و نهايى برسد، اين هنرمندى است.
زينب سلام الله عليها در سفر آسمانى خود با سه خطر بزرگ مواجه بوده است: يكى از بين رفتن و توجيه كردن خون سيدالشهدا از طرف دشمنان، ديگرى ادامه خلافت غاصبانه و سوم حفظ امانتهايى كه به او سپرده شده بود. او بايد وديعه امامت را كه از جانب برادرش حسين به او واگذار شده صحيح و سالم به صاحبش تحويل دهد و ديگر اينكه جان كودكان، دختران و بيمار عزيزيش على بن‏الحسين(ع) را به قيمت جان خود حفظ كند.
او چه شيوه‏اى برگزيند تا اين سه خطر را دفع كند؟
با الهام از فكر بلند و ايمان قوى دو شيوه حساس و مهم را انتخاب مى‏كند: يكى حضور در صحنه مبارزه، سياست و اجتماع مخوف آن زمان و ديگرى شيوه تبليغ در زمان اسارت.
1- حضور زينب در صحنه اجتماع
سياست در نگاه او اداره جامعه بر اساس عدل است نه فريب‏كارى. حضور زينب در صحنه‏هاى سياسى از كوفه تا شام و از شام تا مدينه در پى از دست دادن يك برادر يا به خاطر چند عزيز نيست‏بلكه از ديدگاه زينب مساله اسلام و كفر، ايمان و نفاق و اصل خلافت مطرح است.
حركت زينب مفهوم گسترده‏اى دارد و در اعماق خود تصميم راسخى را نشان مى‏دهد كه بر آن است تا حكومتى بناحق غصب شده را بازستاند و امتى را كه به جاهليت گذشته خود باز گشته به راه اعتدال آورد.
در كوفه مردم را متوجه اصل امامت كرده، در مجلس ابن‏زياد، اين جنايتكار را محكوم مى‏كند، خشم اين ظالم تحريك مى‏شود تصميم به قتل امام زين‏العابدين(ع) مى‏گيرد، اما زينب خود راسپر قرار داده، مى‏فرمايد: «اگر تصميم بر قتل او دارى بايد از جسد من بگذرى و اول مرا بكشى.»
در شام و مدينه نيز مردم را عليه حكومت وقت مى‏شوراند و مردم با فرستادن نفرين‏ها و حركتهاى مبارزاتى مخفيانه متاثر مى‏شوند و زينب در هر فرصتى وضعيت‏خلافت را به تصوير مى‏كشد و مفاسد را افشاگرى مى‏كند.
بنابراين حضور زينب در صحنه سياست‏يعنى تحكيم اسلام در جامعه كه اين مساله هم به دوش مرد است و هم مربوط به زن، جز آنكه هر وجودى چون داراى ظرفيتى خاص است‏شيوه خاص نيز بايد طى كند. زن از ديدگاه اسلام آنجا كه لازم شود بايد در جامعه حضور داشته باشد، اما با شرايط ويژه خود; حفظ عفت، ايمان، خود نباختن در برابر هر اجنبى، دفاع از حق، عدالت و ولايت.
2- تبليغ در زمان اسارت
در زمان اسارتش او تبليع را يك وظيفه الهى مى‏دانست. با فصاحت و بلاغت موروثى، علم ذاتى، شجاعتى على‏وار، با اينكه در بند است اما شمشير برنده و گوياى خود را برهنه كرده، آن را با تمام وجودش عليه تمام اقتدار يك حكومت طاغوتى فرود مى‏آورد.
اين قهرمان بزرگ تاريخ براى كارى سترگ بپا خاست‏بى‏آنكه كمترين ترديدى به خاطرش راه يابد يا از آن وقعيت‏خطرخيز بهراسد.
او در كوفه با مشاهده مردمى فريبكار در اوج استعداد و قله توانايى و در اجراى طرح و شيوه دفاعى خود در نهايت پايدارى و ثبات قدم، قرار مى‏گيرد. پاى نهادن در چنين راهى براى زن، به علت ضعف طبيعتش و فراوانى دردها و رنجهايش نه تنها آسان نيست‏بلكه علاوه بر همت و شجاعت، قدرت ادبى، فصاحت‏بيان و قوه خلاقه‏اى مى‏طلبيد تا كلمات را بتمامى از معانى انقلابى و اعتقادى پربار سازد. و مهارت هنرآفرينى نياز است كه حقايق و درد و رنجها را تصوير و وضع موجود را نقد و ترسيم، و حسين و يزيد دو چهره متضاد را معرفى‏كند.
در رويارويى با «ابن‏زياد» و «يزيد» در كوفه و شام در اطرافش زنان چندى از نزديكان و خويشان او مانند ستارگان پراكنده بر صفوفى نامنظم گرد آمده بودند كه همه آنها جوانب اين مبارزه را انديشيده، آماده پيكار بودند.
گويى زينب در آن لحظه براى رويارويى با دشواريها، قلب «امام حسين‏» را به عاريت گرفته بود. حاضر شدن در كنار ظالمانى كه كوههاى سركش را به هراس مى‏انداخت و انسانهاى زيادى را مرعوب مى‏نمود و مردم آن روز رنگ پريده با ترس و هراس جرات خود را از دست داده بودند كارى بس دشوار مى‏نمود. اما زينب هر چند قلبش پردرد، خاطرش مكدر و تنش ناتوان به نظر مى‏رسد اما در عمق وجود ژرفاى انديشه دوربينش صبح شادى و بهجت دميده و اطمينان خاطرى مى‏يابد و اين اطمينان خاطر از آن نظر است كه پيروزى واقعى را در برابر چشم، مجسم مى‏بيند.
زينب با فصاحت و بلاغتى تمام رسالت‏خود را اداء مى‏نمايد، به‏گونه‏اى كه «ابن‏زياد» اقرار به فصاحت و بلاغت اين بانوى سخنور مى‏كند و پس از سخنان زينب مى‏گويد: «اين زنى است كه سخن به سجع و قافيه گويد و به جان خودم همانا پدرش سخن به سجع مى‏گفت و شاعر بود.»
در مجلس يزيد چنان فصاحت و بلاغت‏سر داده، جنايات يزيد را بر حاضران در مجلس آشكار نمود كه يزيد خويشتن را حيران ديد و مجلسى را كه براى افتخار خود تنظيم كرده بود موجب رسوايى و افتضاح او شد. اين سخنها به اطراف پايتخت‏سرايت كرد و بنى‏اميه منفور و مورد غضب مسلمين شدند و يزيد را آشكارا لعن كردند و يزيدى كه ى‏خواست‏براى پيروزى خود جشنها بگيرد، با سخنان اين بانو چنان پست‏شد كه چاره‏اى نديد جز اينكه قتل حسين را از خود دفع كند و به ابن‏زياد نسبت دهد. و در مجلس بصراحت گفت: خدا لعنت كند پسر مرجانه را، من به قتل حسين راضى نبودم. ابن‏زياد عجله كرد و او را به قتل رسانيد!
ولى اين سخن در نفوس مردم تاثير نكرد بلكه كار به جايى رسيد كه دودمان يزيد بكلى نيست و نابود گرديد.
يكى از دانشمندان لبنانى مى‏نويسد: «زينب نشان داد كه در ميان اهل بيت‏با جرات‏ترين بانو و فصيح‏تر و بليغ‏ترين آنهاست. او كارهايى مانند استدلالات عقلى، قوت نفس، شجاعت همراه با فصاحت و بلاغت، در كربلا و بعد از آن انجام داد كه شهرتش همه جا پيچيد و ضرب‏المثل گرديد. مورخان و نويسندگان به اين مطلب گواهى مى‏دهند.»
زينب با استفاده از دو اصل همدوش «پيكار» و «تبليغ‏»، رسالت عاشوراى حسين را با همه ويژگيهايش به طرز صحيح به پايان مى‏رساند و با قهرمانى خاص خود در بحرانهاى فرساينده زندگى مسؤوليت‏خويش را فراموش نمى‏كند و بسان يك «پيامبر تبليغى‏» نقشه طرح‏ريزى شده مكتب انقلاب حسين(ع) را شكل مى‏بخشد.
اين بانو زينب است. نواده بزرگ پيامبر، دختر سخنور و دانشمند على، فرزند شجاع و پارساى زهرا، يادگار قيام و پايدارى محمد(ص)، چهره نمونه بانوان تاريخ، پيشواى شايسته همه زنان عالم. پرچم‏دار نهضت‏خونين كربلا، سياستمدار آگاه به عصر خود و تنها حامى ولايت، دين و مكتب و ...
والسلام، سلام بر او در روز ميلاد و ميعاد

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
پنج شنبه ۱۱ شهر ۱۳۸۹ ۰۱:۲۷ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
1 کاربر به دلیل این ارسال از حسن ضیغم تبار سپاسگزاری کرده است. Mohammadd
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #2
RE: چندین مقاله درباره امام علی (ع)
فضائل على عليه السلام در كلام خلفا
از منابع مهمى كه در شناخت وجود ملكوتى حضرت على عليه السلام موجود است،كلمات و مرويات خلفاى سه گانه مى‏باشد.دانستن اين مطالب از چند جهت مورد توجه و اهميت است:
اولا،مقام رفيع امير المؤمنين على عليه السلام را از زبان كسانى كه به عنوان بعضى از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مطرح بودند،و سخنان آن حضرت را شنيدند،مى‏شناسيم .ثانيا:به طور قطع،ميزان شناخت پيروان مذاهب مختلف عامه با مطالعه اين مطالب،نسبت به آن حضرت بيشتر و كاملتر خواهد شد.و تحولى نو در آنان پديد خواهد آمد. (1) ثالثا:از اين طريق،ماهيت كسانى كه بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم،سفارشها و وصاياى آن حضرت را در مورد خلافت و ولايت على عليه السلام ناديده گرفته و با ايجاد شوراى انحصارى،اقدام به تعيين خليفه براى مسلمين كردند،كاملا روشن مى‏شود.در ادامه همين مباحث،سخنان و رواياتى كه عايشه در زمينه عظمت على عليه السلام بيان كرده است نيز مورد توجه قرار خواهد گرفت.
اكنون به ترتيب و به صورت جداگانه،سخنان و مرويات آنان را مورد دقت و توجه قرار مى‏دهيم :
1 - سخنان و مرويات ابوبكر بن ابى قحافه
الف:...فقال ابو بكر:صدق الله و رسوله،قال لى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم ليلة الهجرة،و نحن خارجان من الغار نريد المدينة:كفى و كف على فى العدل سواء. (2) ...ابو بكر گفت:خدا و رسولش راست گفتند،رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در شب هجرت در حالى كه بيرون از غار بوديم و اراده (رفتن) به مدينه را داشتيم به من فرمود:دست من و دست على در عدل و داد برابر است.
ب:عن عائشة قالت،رأيت أبا بكر الصديق يكثر النظر الى وجه على بن ابى طالب،فقلت:يا أبة انك لتكثر النظر الى على بن ابى طالب؟فقال لى:يا بنية سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول:النظر الى وجه على عبادة. (3)
عايشه گويد ابو بكر را ديدم كه بسيار به چهره على بن ابى طالب عليه السلام نگاه مى‏كند پس گفتم:اى پدر،همانا تو زياد به چهره على نگاه مى‏كنى. (علت چيست؟) گفت:دخترم از رسول خدا شنيدم كه مى‏فرمود:نظر كردن بر چهره على عبادت است.ج:عن ابن عمر قال:قال ابو بكر الصديق:ارقبوا محمدا صلى الله عليه و آله و سلم فى أهل بيته،اى احفظوه فيهم فلا تؤذوهم . (4)
از ابن عمر روايت شد كه ابو بكر گفته است:رعايت كنيد محمد صلى الله عليه و آله و سلم را در (مورد) اهل بيت او.يعنى حفظ كنيد (حرمت) او را در ميان اهل بيتش،پس اهل بيت آن حضرت را اذيت نكنيد.
د:از حارث ابن اعور روايت شد كه روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در ميان جمعى از ياران خود حاضر بود،پس فرمود:به شما نشان مى‏دهم آدم عليه السلام را از جنبه علمش و نوح را از جنبه فهمش و ابراهيم را از جنبه حكمتش،پس چيزى نگذشت كه على عليه السلام آمد.ابو بكر عرضه داشت:
يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اقتست رجلا بثلاثة من الرسل،بخ بخ لهذا الرجل،من هو يا رسول الله؟قال النبى صلى الله عليه و آله و سلم:أولا تعرفه يا ابا بكر؟قال:الله و رسوله اعلم.قال صلى الله عليه و آله و سلم:هو ابو الحسن على بن ابى طالب عليه السلام فقال ابو بكر:بخ بخ لك يا ابا الحسن و اين مثلك يا ابا الحسن. (5)
(ابو بكر عرضه داشت:) يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم مردى را با سه‏نفر از پيامبران برابر كردى،به به به اين مرد،او كيست،اى رسول خدا؟پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:آيا او را نمى‏شناسى اى ابا بكر؟ابو بكر عرض كرد:خدا و رسولش داناترند .حضرت فرمود:او ابو الحسن على بن ابى طالب عليه السلام است.پس ابو بكر گفت:به به به تو اى ابو الحسن،مثل تو كجا خواهد بود اى ابو الحسن.
ه:قال الشعبى:بينا ابو بكر جالس اذ طلع على بن ابى طالب من بعيد فلما رآه ابو بكر قال :من سره ان ينظر الى اعظم الناس منزلة و اقربهم قرابة و افضلهم دالة و اعظمهم غناء عن رسول الله صلى الله عليه (و آله) و سلم،فلينظر الى هذا الطالع. (6)
شعبى گفت:وقتى ابو بكر در جايى نشسته بود،على بن ابى طالب عليه السلام از دور نمايان شد،چون ابو بكر او را ديد گفت:هر كس خودش دارد كه بنگرد به كسى كه بزرگترين مردم است در مقام و منزلت،و نزديكترين مردم است به پيامبر،و برترين مردم است در نام و نشان،و بزرگترين مردم است در بى‏نيازى از مردم،كه از جهت رسول الله به دست آورده،بنگرد به اين كسى كه از دور نمايان شد.و:عن زيد بن على بن الحسين قال:سمعت ابى على بن الحسين يقول :سمعت أبى الحسين بن على يقول:قلت لأبى بكر،يا ابابكر،من خير الناس بعد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم؟فقال لى:ابوك (7) ،...
از زيد بن على بن الحسين عليه السلام روايت شد كه گفت:از پدرم على بن الحسين عليه السلام،شنيدم كه مى‏فرمود:از پدرم حسين بن على عليه السلام شنيدم كه مى‏فرمود:به ابو بكر گفتم،اى ابو بكر،بهترين مردم بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چه كسى است؟به من گفت :پدر تو،...
ز:عن معقل بن يسار المزنى قال:سمعت أبا بكر الصديق يقول:على بن ابى طالب عترة رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم (8)
از معقل بن يسار مزنى روايت شد كه گفت:از ابوبكر شنيدم كه مى‏گفت:على بن ابى طالب از اهل بيت و خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است.
ح: (الرياض النضرة ج 2،ص 163) قال:جاء ابو بكر و على عليه السلام يزوران قبر النبى«صلى الله عليه (و آله) و سلم»بعد وفاته بستة ايام،قال على عليه السلام لأبى بكر:تقدم فقال ابو بكر:ما كنت لأتقدم رجلا سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم‏يقول:على منى بمنزلتى من ربى. (9)
(در كتاب رياض النضرة ج 2،ص 163) گويد:ابو بكر و على عليه السلام براى زيارت قبر مطهر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شش روز پس از رحلت حضرت مشرف شدند،على عليه السلام به ابو بكر فرمود:پيش برو (و جلو حركت كن) ابو بكر گفت:من هرگز بر مردى تقدم نمى‏جويم كه خود شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم (در باره او) مى‏فرمود:على نزد من منزلتى را دارد كه من آن منزلت را در پيشگاه پروردگارم دارم.
ط:... (عن) معقل بن يسار المزنى يقول:
سمعت ابابكر الصديق يقول لعلى بن ابى طالب،عقدة (10) رسول الله،صلى الله عليه و آله و سلم. (11)
از معقل ابن يسار مزنى روايت شد كه مى‏گفت:
شنيدم كه ابو بكر به على بن ابى طالب عليه السلام مى‏گفت:«عقدة رسول الله» (يعنى كسى كه عقد بيعتش را با مسلمين پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم منعقد كرد)
ى:عن قيس بن حازم قال:
التقى ابو بكر الصديق و على بن ابى طالب،فتبسم ابو بكرفى وجه على فقال له ما لك تبسمت؟قال :سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول:لا يجوز احد الصراط الا من كتب له على الجواز. (12)
از قيس بن حازم روايت شد كه:ابو بكر با على بن ابى طالب ملاقات كرد،پس ابو بكر به چهره على عليه السلام نگاه كرده و تبسم مى‏نمود،على عليه السلام به او فرمود:چرا تبسم مى‏كنى؟گفت :شنيدم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمود:هيچ كس بر صراط نمى‏گذرد،مگر كسى كه على برايش گذرنامه صادر كرده باشد.
ك:ابو بكر در موارد متعدد،بالاى منبر و در حضور تعداد زيادى از مسلمانان گفت:
اقيلونى،اقيلونى و لست بخير منكم و على فيكم (13) .«مرا رها كنيد،مرا رها كنيد،كه من بهترين شما نيستم در حالى كه على در ميان شماست».
2 - سخنان و مرويات عمر بن خطاب
الف:عن عمر بن الخطاب قال:كنت أنا و أبو بكر و ابو عبيدة و جماعة اذ ضرب النبى صلى الله عليه و آله و سلم منكب على فقال:يا على انت اول المؤمنين ايمانا و أولهم اسلاما و انت منى بمنزلة هارون من موسى (14) .
از عمر بن خطاب روايت شد كه گفت:من و ابو بكر و ابو عبيدة و عده‏اى ديگر بوديم وقتى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بر كتف على زد،پس فرمود:اى على تو اولين مؤمنين از نظر ايمان و اولين آنها از جهت اسلام آوردن مى‏باشى.و تو براى من به منزله هارونى نسبت به موسى عليه السلام.
ب:عن عمار الدهنى،عن سالم بن ابى الجعد،قال:قيل لعمر:انك تصنع بعلى شيئا لا تصنعه بأحد من اصحاب‏النبى صلى الله عليه و آله و سلم قال:انه مولاى (15) .
عمار دهنى،از سالم بن ابى جعد روايت كرد كه گفت:به عمر (بن خطاب) گفته شد كه همانا تو به گونه‏اى با على رفتار (نيكو و شايسته) دارى كه با كسى از اصحاب پيامبر چنين رفتارى را ندارى؟عمر گفت:به درستى كه على مولاى من است.
ج:عن عمر بن الخطاب قال:نصب رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم عليا علما فقال:من كنت مولاه فعلى مولاه،اللهم وال من والاه و عاد من عاداه،و اخذل من خذله و انصر من نصره اللهم انت شهيدى عليهم.
قال عمر:و كان فى جنبى شاب حسن الوجه،طيب الريح،فقال:يا عمر،لقد عقد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم عقدا لا يحله الا منافق فاحذر ان تحله.
قال عمر:فقلت يا رسول الله انك حيث قلت فى على (ما قلت) كان فى جنبى شاب حسن الوجه،طيب الريح قال كذا و كذا.
قال صلى الله عليه و آله و سلم:نعم يا عمر،انه ليس من ولد آدم،لكنه جبرئيل‏اراد ان يؤكد عليكم ما قلته فى على. (16)
از عمر بن خطاب روايت شد كه گفت:رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم،على را مهتر و بزرگ (مسلمين) قرار داد،پس فرمود:هر كس من مولاى او هستم پس على مولاى اوست،پروردگارا دوست بدار دوست او را و دشمن بدار دشمن او را،و ذليل نما كسى را كه او را ذليل مى‏كند و يارى فرما كسى را كه ياور اوست.خدايا تو گواه من بر آنان مى‏باشى.
عمر گفت:در كنار من جوان خوش سيما و خوش بويى بود،پس گفت:اى عمر به درستى كه رسول خدا پيمان و بيعتى انجام داد كه جز منافق آن را نقض نمى‏كند پس بر حذر باش كه مبادا آن را نقض كنى.عمر گفت:پس عرض كردم يا رسول الله،وقتى كه شما در مورد على سخن مى‏گفتى در كنارم جوان خوش چهره و خوش بويى بود كه به من چنين و چنان گفت.حضرت فرمود:بله اى عمر،او از فرزندان آدم نبود،بلكه جبرئيل بود و خواست تا بر شما در مورد آنچه كه من در مورد على گفتم تأكيد كند.
د:عن عمار الدهنى عن ابى فاختة،قال:اقبل على و عمر جالس فى مجلسه فلما رآه عمر تضعضع و تواضع وتوسع له فى المجلس،فلما قام على،قال بعض القوم:يا امير المؤمنين انك تصنع بعلى صنيعا ما تصنعه باحد من أصحاب محمد صلى الله عليه و آله و سلم قال عمر:و ما رأيتنى اصنع به؟قال:رأيتك كلما رأيته تضعضعت و تواضعت و اوسعت حتى يجلس.قال:و ما يمنعنى،و الله انه مولاى و مولى كل مؤمن. (17)
عمار دهنى از ابى فاخته روايت كند كه گفت:على عليه السلام آمد در حالى كه عمر در جايگاه خود نشسته بود چون عمر آن حضرت را ديد لرزيد و تواضع كرد و براى نشستن على عليه السلام جائى باز كرد،وقتى كه على عليه السلام برخاست:شخصى به عمر گفت:اى امير،تو با على عليه السلام روشى به كار بردى كه با هيچ يك از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آن رفتار را انجام نداده‏اى عمر گفت:من چه رفتارى با او داشتم كه تو ديدى؟گفت:ديدم كه چون به او نظر افكندى،لرزيدى و تواضع كردى و جاى نشستن براى او گشودى تا بنشيند،عمر گفت:چه چيزى مرا از اين رفتار باز مى‏دارد قسم به خدا كه او مولاى من و مولاى همه مؤمنين است.
ه:قال عمر بن الخطاب:لقد أعطى على ثلاث خصال لأن تكون لى خصلة منها احب الى من أن أعطى حمر النعم،فسئل و ما هى؟قال:تزويج النبى صلى الله عليه و آله و سلم ابنته و سكناه المسجد لا يحل لأحد فيه ما يحل لعلى و الراية يوم خيبر. (18)
عمر بن خطاب گفت،به على سه خصلت كرامت شده كه اگر يك خصلت از آن به من داده مى‏شد براى من محبوبتر از داشتن شتران سرخ مو (كه داراى قيمت بسيار هستند) بود،پرسيده شد آن خصائل كدام است؟گفت:به ازدواج در آوردن پيامبر دخترش را (براى على عليه السلام) و جاى گرفتن او در مسجد كه حلال نبود بر هيچ كس در مسجد آنچه كه براى على حلال بود و گرفتن پرچم در جنگ خيبر.
و:عن ابن عباس:مشيت و عمر بن الخطاب فى بعض ازقة المدينة فقال لى:...يا ابن عباس...و الله لسمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول لعلى بن ابى طالب:من احبك احبنى و من احبنى احب الله،و من احب الله ادخله الجنة مدلا. (19)
از ابن عباس روايت شد كه (گفت) :من و عمر بن خطاب دريكى از كوچه‏هاى مدينه مى‏رفتيم پس عمر به من گفت:...اى فرزند عباس...به خدا سوگند همانا شنيدم از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه به على بن ابى طالب مى‏فرمود:كسى كه تو را دوست بدارد مرا دوست داشته و كسى كه مرا دوست بدارد خدا را دوست داشته و كسى كه خدا را دوست بدارد خداوند او را وارد بهشت مى‏كند.
ز:عن عبد الله بن ضبيعة العبدى،عن ابيه،عن جده قال:أتى عمر بن الخطاب رجلان سألاه عن طلاق الأمة،فقام معهما فمشى حتى أتى حلقة فى المسجد،فيها رجل اصلع،فقال:ايها الأصلع ما ترى فى طلاق الأمة؟فرفع رأسه اليه ثم أومأ اليه بالسبابة و الوسطى،فقال له عمر:تطليقتان .فقال احدهما:سبحان الله،جئناك و أنت امير المؤمنين فمشيت معنا حتى وقفت على هذه الرجل فسألته،فرضيت منه أن أوما اليك؟!فقال لهما[عمر]ما تدريان من هذا؟قالا:لا.قال:هذا على بن ابى طالب.أشهد على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم لسمعته و هو يقول:ان السماوات السبع و الأرضين السبع لو وضعتا فى كفة[ميزان‏]ثم وضع ايمان على فى كفة ميزان لرجح ايمان على. (20) عبد الله بن ضبيعه عبدى از پدرش،از جدش روايت كرد كه گفت:
«دو مرد نزد عمر بن خطاب آمدند و از او در مورد طلاق كنيز سؤال كردند؟پس عمر به اتفاق آنها به طرف مسجد آمد،جمعى در مسجد بودند كه در ميان آنان مردى اصلع (21) حضور داشت.پس عمر از او پرسيد نظر تو در طلاق كنيز چيست؟پس او سرش را بلند كرد و بعد با انگشت سبابه و وسطى اشاره كرد (و پاسخ گفت) پس عمر سائل را (به مقصود متوجه كرد و) گفت:دو طلاق است.پس يكى از آن دو مرد گفت:سبحان الله،ما نزد تو آمديم و تو امير المؤمنين (و خليفه ما) هستى.پس تو با ما نزد اين مرد آمدى و از او مى‏پرسى؟!و از پاسخ او كه با اشاره انجام داد راضى شدى؟!پس عمر در خطاب به آنان گفت:نمى‏دانيد كه او كيست؟گفتند:نه،عمر گفت:او على بن ابى طالب عليه السلام است و من شهادت مى‏دهم كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى‏فرمود:اگر آسمانها و زمينها در كفه ترازويى نهاده شود و ايمان على در كفه ديگر،ايمان على برتر خواهد بود.»ح:...فقال عمر[بن الخطاب‏]:عجزت النساء ان يلدن مثل على. (22)
«عمر بن خطاب گفت:زنان عاجزند فرزندى مثل على بن ابى طالب به دنيا آورند»ط:عن عبد الله بن عباس قال:سمعت عمر بن الخطاب يقول:كفوا عن ذكر على بن ابى طالب عليه السلام فلقد رأيت من رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فيه خصالا لان تكون لى واحدة منهن فى آل الخطاب احب الى مما طلعت عليه الشمس. (23)
عبد الله بن عباس گويد:از عمر بن خطاب شنيدم مى‏گفت:از بدگويى على بن ابى طالب عليه السلام خوددارى كنيد كه من از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم درباره فضيلت او خصلت‏هايى ديدم كه اگر يكى از آن خصلتها در خاندان خطاب مى‏بود در نزد من از هر جا و هر چه كه آفتاب بر آن مى‏تابد محبوبتر مى‏بود.
ى:عن عمر بن الخطاب،قال:قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم:ما اكتسب مكتسب مثل فضل على،يهدى صاحبه الى الهدى و يرد عن الردى. (24) عمر بن خطاب گفت:رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:هيچ كس مانند على عليه السلام فضيلتى به دست نياورد كه صاحب و همنشين خود را به هدايت،ارشاد مى‏كند و از گمراهى باز مى‏دارد.
ك:عن...و عمر بن الخطاب و...،ان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم قال:النظر الى وجه على عبادة. (25)
جمعى از راويان كه از جمله آنها عمر بن خطاب است از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روايت مى‏كنند كه فرمود:نگاه كردن به چهره على عليه السلام عبادت است.
ل:عن سويد بن غفلة،قال:رأى عمر رجلا يخاصم عليا،فقال له عمر:انى لأظنك من المنافقين !سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول:على منى بمنزلة هارون من موسى إلا انه لا نبى بعدى. (26)
از سويد بن غفله روايت شد كه گفت،عمر مردى را ديد كه با على عليه السلام خصومت مى‏كند عمر به وى گفت:گمان دارم كه تو از منافقان باشى!زيرا من از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى‏فرمود:على در نزد من منزلت و جايگاه هارون در نزد موسى عليه السلام را دارد جز آنكه پيغمبرى پس از من نباشد.
م:عن ابى هريرة،عن عمر بن الخطاب قال:قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم:من كنت مولاه فعلى مولاه. (27)
از ابو هريره روايت شد كه عمر بن خطاب گفت:رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود :هر كس را كه من مولاى او هستم،پس على مولاى اوست.
ن:قال عمر بن الخطاب:على أقضانا. (28)
عمر بن خطاب گفت:بيناترين ما در داورى و قضاوت،على بن ابى طالب عليه السلام است.
س:عن عمر بن الخطاب،عن النبي صلى الله عليه و آله و سلم:كل سبب و نسب ينقطع يوم القيامة الا سببى و نسبى و كل ولد آدم فان عصبتهم لأبيهم ما خلا ولد فاطمة،فإنى أنا أبوهم و عصبتهم. (29)
عمر بن خطاب از نبى گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرد (كه فرمود) :هر سبب و نسبى در روز قيامت قطع مى‏شود مگرسبب و نسب من.و همه فرزندان آدم پس همانا نسبت آنها به پدرشان است بجز فرزندى فاطمه عليها السلام پس به درستى كه من پدر و عصبه آنان هستم.
ع:قال عمر بن الخطاب:لا يفتين احد فى المسجد و على حاضر. (30)
عمر بن خطاب گفت:تا وقتى كه على عليه السلام در مسجد حضور دارد كسى نبايد فتوى دهد.
ف:قال عمر بن الخطاب:يابن ابيطالب،فما زلت كاشف كل شبهة،و موضع كل علم. (31)
عمر بن ابن خطاب (در سخن خود به على عليه السلام) گفت:اى پسر ابو طالب هميشه تو موارد شبهه را بر طرف ساخته‏اى و موضع و جايگاه علم بوده‏اى.
ص:قال عمر:لا أبقانى الله بعد ابن ابيطالب. (32)
عمر (بن خطاب) گفت:خداوند پس از على بن ابى طالب عليه السلام مرا باقى نگذارد.
ق:قال عمر بن الخطاب فى عدة مواطن:لو لا على لهلك عمر. (33) عمر بن خطاب در مواضع متعدد) گفت:اگر وجود على عليه السلام نمى‏بود عمر هلاك مى‏شد.
ر:عن سعيد بن المسيب قال:قال عمر ابن الخطاب:اعوذ بالله من معضلة ليس لها أبو الحسن،على بن ابى طالب. (34)
سعيد ابن مسيب گويد،از عمر شنيدم كه گفت:به خدا پناه مى‏برم از مشكلى كه براى حل آن ابو الحسن (على عليه السلام) نباشد.
ش:قال عمر ابن الخطاب:اللهم لا تنزل بى شديدة الا و ابو الحسن الى جنبى. (35)
عمر ابن خطاب گفت:بار خدايا كار سختى بر من نازل مفرما مگر آنكه ابو الحسن (على عليه السلام) در كنار من باشد.
ت:عن ابن عباس قال:كنت أسير مع عمر بن الخطاب فى ليلة،و عمر على بغل و انا على فرس،فقرأ آية فيها ذكر على بن ابى طالب فقال:أما و الله يا بنى عبد المطلب لقد كان على فيكم أولى بهذا الأمر منى و من أبى بكر،...[الى ان قال‏]و الله ما نقطع امرا دونه،و لا نعمل شيئا حتى نستأذنه. (36)
از ابن عباس روايت شد كه گفت:در يكى از شبها من و عمر بن خطاب سير مى‏كرديم (همسفر بوديم) و عمر بر قاطر و من بر اسب بودم،پس آيه‏اى قرائت شد كه در آن آيه نام على بن ابى طالب ياد آورى مى‏شد.پس (عمر بن خطاب) گفت:آگاه باشيد به خدا سوگند اى فرزندان عبد المطلب،به تحقيق كه على در ميان شما سزاوارترين است به اين امر (خلافت) از من و ابو بكر... (تا آنكه گفت) :به خدا سوگند هيچ كارى را بدون او تمام نمى‏كنم.و عملى بدون اجازه او انجام نمى‏دهم.
ث:عن الحافظ الدار القطنى عن عمر،و قد جاءه اعرابيان يختصمان فقال لعلى:اقض بينهما.
فقال احدهما:هذا يقضى بيننا؟!فوثب اليه عمر و اخذ بتلبيبه،و قال:ويحك ما تدرى من هذا؟هذا مولاى و من لم يكن مولاه فليس بمؤمن. (37)
حافظ دار قطنى از عمر (بن خطاب) روايت مى‏كند كه دو تن اعرابى جهت مخاصمه و دعوا نزد او (يعنى نزد عمر بن‏خطاب) آمدند.پس عمر به على عليه السلام عرض كرد:بين آنها قضاوت كن.يكى از آن دو اعرابى گفت:آيا اين مرد ميان ما قضاوت كند؟پس عمر به طرف آن مرد پريد و يقه او را گرفت و گفت:واى بر تو،چه مى‏دانى كه اين كيست؟!او مولاى من است،و هر كس كه او مولايش نباشد پس مؤمن نيست.
خ:عن عمير بن بشر الخثعمى قال:قال عمر:على اعلم الناس بما انزل الله على محمد. (38)
عمير بن بشر گفت،عمر (بن خطاب) گفت:على عليه السلام داناترين مردم است به آنچه كه خداوند بر محمد صلى الله عليه و آله و سلم نازل كرده است.
ذ:...قال عمر بن الخطاب (يوم غدير خم) :
هنيئا لك يابن ابى طالب اصبحت مولى كل مؤمن و مؤمنة. (39) عمر ابن خطاب (در روز غدير خم،بعد از آنكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم على را به ولايت منصوب فرمود،خطاب به على عليه السلام) گفت:گوارا باد بر تو اى پسر ابى طالب كه مولا و صاحب اختيار همه مردان و زنان مؤمن شدى.
ض:عن عمر بن الخطاب انه قال:اشهد على رسول الله صلى الله عليه«و آله»و سلم لسمعته و هو يقول:لو ان السماوات السبع وضعت فى كفة و وضع ايمان على فى كفة لرجح ايمان على. (40)
عمر بن خطاب گفت:شهادت مى‏دهم كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم مى‏فرمود :اگر هفت آسمان را در يك كفه (ترازو) بگذارند و ايمان على را در كفه ديگر،ايمان على رجحان و برترى خواهد داشت.
ظ:عن ابن عباس قال:سمعت عمر بن الخطاب يقول:قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم :يا على انت اول المسلمين اسلاما و اول المؤمنين ايمانا. (41)
ابن عباس رحمه الله گفت:از عمر بن الخطاب شنيدم مى‏گفت:رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:يا على،تو نخستين مسلمان و اولين مؤمن مى‏باشى.غ:عمر بن الخطاب رفعه:لو اجتمع الناس على حب على بن ابى طالب لما خلق الله النار. (42)
عمر بن خطاب به حديث مرفوع روايت كرد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه:اگر مردم بر دوستى على بن ابى طالب اتفاق و اجتماع مى‏كردند خدا آتش را خلق نمى‏كرد.
ايضا:عن عمرو بن ميمون قال:لما ولى عمر الستة فقاموا أتبعهم بصره ثم قال:لئن ولوها الأجيلح ليركبن بهم الطريق. (43)
از عمرو بن ميمون روايت شد كه گفت:وقتى كه عمر آن شش نفر را براى خلافت معرفى كرد،آنان برخاستند (كه بروند) عمر چشم به آنها دوخت،سپس گفت:هر آئينه اگر ولايت را به اجيلح واگذار كنيد مسلمين را رهبرى مى‏كند.[«توضيح آنكه اجيلح به معناى اصلع است يعنى كسى كه موى جلوى سرش ريخته كه از مشخصات ظاهرى على عليه السلام بوده است.»]
ايضا:ابن ابى الحديد جريان مفصلى از يك ملاقات و گفتگويى كه ميان ابن عباس و عمر (بن خطاب) واقع گرديده است نقل مى‏كند كه در ضمن آن گفتگو و مصاحبه،خود عمر بدين حقيقت اعتراف كرده و مى‏گويد:«آرى رسول خدا خواست كه در حال بيمارى،به نام على تصريح كند (و بنويسد) ولى من از اين كار مانع گرديدم».
«و لقد اراد ان يصرح باسمه فمنعت من ذلك»
ابن ابى الحديد سپس مى‏گويد:اين جريان را احمد بن ابى طاهر،مؤلف تاريخ بغداد در كتاب خود با اسنادش نقل نموده است. (44)
ايضا:[عمر بن خطاب گفت‏]:الحمد لله كه خداوند در اين امت كسى - يعنى على عليه السلام - را قرار داد كه هر گاه ما راه كج برويم ما را به راه راست هدايت مى‏كند. (45)
ايضا:عمر بن خطاب در زمان خلافت خود براى حج به مكه مشرف شده در اثناى طواف نظرش به جوانى افتاد كه يك طرف صورتش سياه و چشمش قرمز و خون آلود است.عمر او را صدا زد و گفت :يا فتى من فعل بك هذا؟اى جوان چه كسى با تو چنين كرده و چه كسى تو را زده است؟جوان گفت :ضربنى ابو الحسن على بن ابى طالب.على عليه السلام مرا زده است.عمر گفت:تأمل كن تا على بيايد.در همين حال على بن ابى طالب رسيد.عمر گفت:يا على ءانت ضربت‏هذا الشباب؟يا على آيا تو اين جوان را زدى؟على عليه السلام فرمود:آرى من او را زدم.عمر گفت:چه چيز سبب شد كه او را بزنى؟على عليه السلام فرمود:رأيته ينظر حرم المسلمين.ديدم او را كه نظر به زنان مسلمان و ناموس مردم مى‏كرد (به دنبال ناموس مردم بود) .عمر گفت:اى جوان،لعنت بر تو،بر خيز و برو.فقد رآك عين الله و ضربك يد الله.به درستى كه تو را چشم خدا ديده و دست خدا زده است. (46) .
3 - سخنان و مرويات عثمان بن عفان
الف:...رجع عثمان الى على فسأله المصير اليه،فصار اليه فجعل يحد النظر اليه،فقال له على:مالك يا عثمان؟مالك تحد النظر الى؟قال:سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول:النظر الى على عبادة. (47)
...عثمان به سوى على بازگشت و از آن حضرت درخواست كرد كه به سوى او برگردد.حضرت به طرف او آمد.پس (در اين وقت) عثمان شروع كرد به نگاه كردن (و تماشاى) آن حضرت.على عليه السلام فرمود:تو را چه شده است‏اى عثمان؟چه شده تو را كه اينگونه به من خيره شده و نگاهم مى‏كنى؟عثمان گفت:از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى‏فرمود:نگاه كردن به على عبادت است.
ب:«...خليفه سوم عثمان،سه مرتبه از على عليه السلام دعوت كرد كه با وى همكارى نمايد،مرتبه اول در سال 22 هجرت،يعنى در همان سالى كه خليفه شد آن دعوت به عمل آمد،و مرتبه ديگر در سال 27 هجرى،و سومين مرتبه در سال 32 بعد از هجرت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم، (اما) على عليه السلام هيچ يك از آن دعوتها را براى همكارى سياسى نپذيرفت.ولى هر بار كه خليفه سوم (عثمان) از على بن ابى طالب عليه السلام دعوت به همكارى مى‏كرد،على مى‏گفت:يكى از كارهاى واجب كه بايد صورت بگيرد جمع آورى آيات قرآن و تدوين آن به شكل يك كتاب است و من حاضرم كه براى اين كار واجب با تو همكارى كنم...» (48)
ج: (در ايامى كه عثمان به كشته شدن نزديك مى‏شد) اين بيت را به تمثيل به على عليه السلام نوشت:
فان كنت مأكولا فكن انت آكل*و الا فادركنى و لما امزق.
حاصل بيت آنكه:اگر مرا همى بايد كشت،پس تو بكش كه على بن ابى طالبى،و اگر نمى‏بايد كشت،مگذار كه طلحه مرا بكشد و پاره پاره كند. (49) گفتنى است كه اين شعر را زمانى عثمان بيان كرد كه طلحة بن عبيد الله با جماعتى از بنى تميم از بام سراى عثمان به قصد كشتن او بالا رفت) .
د:سخن عثمان در خطابش به على عليه السلام:
«...به خدا اگر بميرى،دوست ندارم بعد از تو زنده بمانم،زيرا جانشينى پس از تو نمى‏بينم .و اگر باقى بمانى هيچ سركشى را نمى‏بينم كه تو را به عنوان نردبان و وسيله ياورى انتخاب كرده باشد و تو را پناهگاه و ملجأ شمرده باشد..نسبت من به تو مانند فرزندى است كه از طرف پدرش عاق شده...». (50)



سخن ابن عباس درباره على عليه السلام
ابن عباس پسر عموى على عليه السلام است و از پيش هم گفته‏ايم كه او نخستين مفسر قرآن است.در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله روزها به مسجد مى‏آمد و براى مردم قرآن تفسير مى‏كرد.او از كسانى است كه احاديث بسيارى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده است و در كتب روائى جايگاهى عظيم نزد شيعه و اهل سنت دارد.
دانش او در نزد مردم حيرت انگيز بود بگونه‏اى كه گاهى از ميزان دانش او در مقايسه با ديگران سؤالاتى مى‏كردند.از او پرسيدند:ميزان علم تو نسبت به على عليه السلام چقدر است؟گفت مثل نسبت قطره بارانى به يك اقيانوس (كنسبة قطرة من المطر الى البحر المحيط.
او در سخن ديگرى به مردم گفته بود،نه دهم كل دانش بشرى را به على عليه السلام داده‏اند و در يك دهم باقيمانده نيز على عليه السلام با شما شريك است.و هم از او نقل شده كه گفته بود:كل دانش اصحاب محمد صلى الله عليه و آله در رابطه با علم على عليه السلام مثل يك قطره از 7 درياى مهم زمين است.و علم اصحاب محمد عليه السلام كلهم فى علم على عليه السلام كالقطرة الواحدة من سبعة ابحر.
شايد بنظر آيد كه در اين سخنان گزافه گوئى است.اما چنين نيست.سخنى است به واقع درست و از روى موازين و حساب.بدان خاطر كه مردم عربستان پيش از ظهور اسلام جاهل بودند.در بين آنها دانشمند و صاحبنظرى نبود.تازه‏آنها كه اهل علم و در نزد مردم علامه بودند كسانى بودند كه مثلا از انساب عرب و برخى از قبايل با خبر بودند و مى‏دانيم كه اينگونه مسائل نمى‏توانند در رديف علم و دانش بحساب آيند

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
پنج شنبه ۱۱ شهر ۱۳۸۹ ۰۱:۳۳ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
1 کاربر به دلیل این ارسال از حسن ضیغم تبار سپاسگزاری کرده است. Mohammadd
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #3
RE: چندین مقاله درباره امام علی (ع)
فضايل على عليه السلام در كلام عايشه
عايشه دختر ابى بكر بن ابى قحافه،يكى از زنان پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم است بر اساس تواريخ معتبر،عايشه ميانه خوبى با على عليه السلام و فاطمه عليها السلام و فرزندان ارجمند آنان نداشت.و اين بغض و خصومت او در جنگ جمل كاملا ظاهر شد .يعنى همان زمان كه او به خود اجازه مى‏دهد،همه سفارشهايى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مورد لزوم پيروى و اطاعت از على عليه السلام بيان فرموده است،ناديده بگيرد،و آشكارا در مقابل آن حضرت اقدام به مبارزه كند.
اما مطلب مهم اين است كه حقيقتا فضيلت و كمال بى منتهاى على عليه السلام و خاندان پاك آن حضرت به اندازه‏اى درخشندگى و نور افشانى دارد،كه بسان خورشيد تابان،هيچ كس و هيچ چيز قادر به جلوگيرى از پرتو افكنى آن نيست.به طورى كه عايشه نيز با چنين طرز تفكرى هرگز نتوانست فضائل و كمالات آنها را كتمان كند.اكنون به‏مواردى از سخنان و مرويات او توجه مى‏كنيم:
الف:عن هشام بن عروة،عن ابيه،عن عائشة قالت:قال رسول الله صلى الله عليه وآله و سلم :ذكر على عبادة. (1)
هشام بن عروه از پدرش،از عايشه روايت مى‏كند كه گفت:رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:ياد كردن على عبادت است.
ب:عن عائشة،ان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم خرج و عليه مرط مرجل من شعر أسود،فجاء الحسن فأدخله،ثم جاء الحسين فأدخله،ثم فاطمة،ثم على،ثم قال:«انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت». (2)
از عايشه روايت شد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بيرون آمد در حالى كه عباى منقوش را كه از موى سياه بود،بر تن خود داشت.پس حسن عليه السلام آمد و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را داخل آن‏كساء كرد.سپس حسين عليه السلام آمد و آن حضرت حسين عليه السلام را نيز داخل كساء نمود،آنگاه فاطمه عليها السلام و بعد على عليه السلام آمدند و داخل كساء شدند.سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم (اين جملات قرآن كريم را بيان) فرمود:انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت.
ج:عن عائشة...قالت:رحم الله عليا لقد كان على الحق... (3) ،«عايشه گفت:خدا على را رحمت كند كه حقيقتا بر حق بود...»
د:عن جميع بن عمير قال دخلت على عائشة،فقلت لها:من كان احب الناس الى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم،قالت:أما من الرجال فعلى،و أما من النساء ففاطمة. (4)
جميع بن عمير گويد كه بر عايشه وارد شدم،پس به او گفتم:محبوبترين مردم نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چه كسى است؟گفت:اما از مردان پس على و اما از زنان پس فاطمه . (نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم محبوبترند) .ه:عن شريح بن هانى،عن ابيه،عن عائشة،قالت :ما خلق الله خلقا كان احب الى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم من على. (5)
شريح بن هانى از پدرش روايت مى‏كند كه عايشه گفت:خلق نكرد خداوند آفريده‏اى را كه نزد رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم محبوبتر از على عليه السلام باشد.
و:عن عطاء قال:سألت عائشة عن على عليه السلام،فقالت:ذاك خير البشر لا يشك فيه الا كافر . (6)
عطا گفت از عايشه در مورد على عليه السلام سؤال كردم،عايشه گفت:او بهترين انسان است،و در اين مطلب شك و ترديد نمى‏كند مگر كافر.
ز:...حدثنا جعفر بن برقان قال:بلغنى ان عائشة كانت تقول:زينوا مجالسكم بذكر على عليه السلام.
جعفر بن برقان روايت كرد كه با خبر شدم كه عايشه مى‏گفت:مجالس و محافل خود را با ياد على عليه السلام زيبايى ببخشيد.
ح:عائشة رفعته:ان الله قد عهد إلى من خرج على على فهوكافر فى النار،قيل:لم خرجت عليه؟ !قالت:أنا نسيت هذا الحديث يوم الجمل حتى ذكرته بالبصرة و أنا استغفر الله. (7)
عايشه به حديث مرفوع (از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم) روايت كرد كه:همانا خداوند مقرر نمود كه هر كس بر على،خروج كند،كافر و در آتش دوزخ است. (وقتى عايشه اين حديث را بيان كرد به او) گفته شد:چرا تو بر على خروج كردى؟عايشه گفت:من اين حديث را در جمل فراموش كرده بودم تا آنكه در بصره به يادم آمد و توبه كردم.
ط:عن عطاء بن ابى رباح،عن عائشة،قالت:على بن ابى طالب اعلمكم بالسنة. (8)
عطا پسر ابى رباح،از عايشه روايت كرد كه گفت:عالمترين شما به سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم،على بن ابى طالب است.
ى:عن عطاء عن عائشة قالت:على اعلم اصحاب محمدصلى الله عليه (و آله) و سلم. (9)
از عطا روايت شد كه عايشه گفت:داناترين اصحاب محمد صلى الله عليه و آله و سلم،على عليه السلام است.
ك:عن عائشة،قالت:قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم،و هو فى بيتها لما حضره الموت :ادعوا لى حبيبى‏[قالت‏]فدعوت له ابو بكر فنظر اليه ثم وضع رأسه ثم قال:ادعوا لى حبيبى .فدعوا له عمر،فلما نظر اليه وضع رأسه،ثم قال:ادعوا لى حبيبى،فقلت:ويلكم ادعوا له على بن ابى طالب،فوالله ما يريد غيره‏[فدعوا عليا فأتاه‏]فلما أتاه أفرد الثوب الذى كان عليه ثم أدخله فيه فلم يزل يحتضنه حتى قبض و يده عليه. (10)
از عايشه روايت است كه گفت،رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به هنگام رحلت و احتضار در خانه او بود و فرمود:حبيب مرا نزدمن فرا خوانيد پس ابو بكر را فرا خوانديم،حضرت نگاهى به او كرد و سپس سر خود را برگرداند و فرمود:حبيب مرا نزد من فراخوانيد،پس عمر را فراخوانديم،وقتى حضرت به او نگاه كرد سر خود را برگرداند و فرمود:حبيب مرا نزد من فراخوانيد،پس من گفتم :واى بر شما،على بن ابى طالب را براى او فراخوانيد،به خدا سوگند غير از على را اراده نفرموده است،پس على را فراخواندند وقتى آن حضرت آمد،رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پارچه‏اى را كه روى خود داشت،كنار زد،پس على عليه السلام را داخل آن پارچه نمود،و او را از خود جدا نكرد تا رحلت نمود،در حالى كه دست پيامبر بر بدن على عليه السلام بود .
ل:عن عائشة قالت:رأيت النبى صلى الله عليه و آله و سلم التزم عليا و قبله و[هو]يقول :بابى الوحيد الشهيد،بأبى الوحيد الشهيد. (11)
عايشه گويد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را ديدم ملتزم و همراه على بود و او را بوسيد و مى‏فرمود:پدرم فداى شهيد تنها،پدرم فداى شهيد تنها.



عدى بن حاتم در برخورد با معاويه
خبر مرگ على عليه السلام معاويه را شادمان نمود.بدان حد كه بى‏اختيار از جاى‏برخاست و از شدت شادى چنين سرود:به خرگوشان بگوئيد كه از اين پس بهر كجا كه بخواهند بروند و بچرند و به آهوان بگوئيد كه بدون خوف و وحشتى (از شير) بهر كجا كه دوست دارند بروند:
قل للارانب ترتع حيث ما ملكت و للظماء بلا خوف و لا حذر
او خود را آزاد ديد و رها يافت.مى‏دانست كه عرصه براى او خالى است‏بويژه كه لشكريان امام را مى‏شناخت و مى‏دانست آنها خسته و فرسوده‏اند،رمق كافى ندارد،در مقايسه‏ها خود را نسبت‏به سربازان او كه دستشان به مال و چپاول دارائى‏هاى مردم و حتى ناموس‏شان باز بود احساس فروترى و غبن مى‏كنند.
او پس از شهادت امام عليه السلام براى اينكه احساس دوستى و مودت مردم را نسبت‏به على عليه السلام بكاهد برنامه‏اى تهيه كرد كه در آن برخى از بزرگان و سران لشكر او را با وعده‏ها و وعيدها بنزد خود مى‏كشاند و مى‏كوشيد از آنها عليه امام عليه السلام اعتراف بگيرد ولى در اين راه در بسيارى از موارد شكست‏خورد و يا در مواردى با افراد دون طبعى مواجه مى‏شد كه ياوه گوئيهاى‏شان شخص معاويه را به نفرت وا مى‏داشت.آن نانجيب را به نزد او آوردند پرسيد از كجا مى‏آئى؟گفت از نزد على عليه السلام كه گنگ‏ترين و لال‏ترين افراد است!و حرف روزمره خود را نمى‏تواند بزند!!معاويه برآشفت و گفت على عليه السلام از افراد گنگ و لال است؟واى برتو،چه مى‏گوئى؟عرب پيش از او از فصاحت و بلاغت آگاهى نداشت.على به آنها درس فصاحت داد و...و آن فرد را از خود راند.
با عدى بن حاتم برخورد كرد كه سه فرزندش (طرفه،طريف،طارف) در صفين در ركاب على عليه السلام به شهادت رسيده بودند-معاويه براى اينكه خاطره تلخ مرگ فرزندان را در ذهن عدى تجديد كند پرسيد اين الطرفات؟بچه‏هاى تو كجايند؟گفت در صفين پيش روى على عليه السلام كشته شدند-معاويه گفت على عليه السلام در مورد تو انصاف بخرج نداد-بچه‏هاى او زنده‏اند و فرزندان تو در قبر-گفت من انصاف را درباره على رعايت نكردم-او كشته و در زير خاك است و من زنده.آنگاه بر اثر اصرار معاويه به توصيف على پرداخت و معاويه گريست-پرسيددر فراق او چه مى‏كنى و چقدر او را به ياد مى‏آورى گفت در فراقش چون مادرى كه جگر گوشه‏اش را سر ببرند مى‏سوزم و روزگار مگر مى‏گذارد فراموشش كنم؟ (1



زبان حال ياران على(ع)
زورمندان گويند:
او،دليرى بى‏همتا بود و مبارزى قلعه گشا،هرگز به دشمن پشت نكرد و هيچگاه حريف را از دست نداد... به هر سو شتافت غلبه نمود.و به هر كس رو آورد چيره شد.گاه به دو شمشير نبرد مى‏كرد،و زمانى بى‏اسلحه،گردان را به خاك مى‏افكند.چون شير،هيبت داشت و چون كوه،عظمت.و پهنه ميدان،زير پاى او مى‏لرزيد،و صحنه نبرد،در كنار او مى‏خروشيد،و در عين حال،چنان بلند همت‏بود كه امر مى‏كرد:
«اى سپاهيان!تا دشمن،ستيزه آغاز ننمايد،بر او حمله مبريد.»
«و چون درماند و رو به گريز نهد،او را دنبال مكنيد.»
«و چون زخمى شد و در افتاد،وى را مكشيد.»
«به مال و منال او هم،ديده مدوزيد.»
«بر زنان و كودكان خصم،رحمت آريد.»
او چندان عفت داشت كه وقتى معاندى در مقام نبرد،دست‏به حيله عاجزانه مى‏زد،و عورت خود ظاهر مى‏ساخت، روى از او بر مى‏تافت.
و به محض اينكه دشمن،راه تسليم مى‏گرفت،امان و نجات مى‏يافت.
آن بزرگوارى‏يى كه او را در باب بيگانگان بود،ما فوق درك انسان بود و نمودار لطف خداى سبحان.
بر همان دشمن كه آب را از او منع نموده بود،چون قدرت مى‏يافت،بذل آب مى‏كرد و بر همان مخالف، كه وى را به دشنام گرفته بود،چون به درماندگيش پى مى‏برد،مددش مى‏نمود،و راه چاره‏اش مى‏گشود.
ندانم كه روح او چه عظمتى داشت،و افق انديشه وى كجا بود!؟
اميران گويند:
او،امارت بر جانها داشت و نگهبان ارواح و دلها بود.افراد تحت‏حكومت‏خويش را،بزرگ مى‏داشت و از حد مملوك و رعيت،و زير دست و محكوم،بس بالاتر كشيده،در مرتبه‏«برادر و برابر»مى‏نهاد.
گر چه جاهلان بى‏لياقت را پاى از گليم به در مى‏رفت،و باد نخوت و كبر در سر مى‏گرفت،باز او را تغيير روشى،حاصل نمى‏شد،و تحديد قدرتى در كار نمى‏آمد.
آزادى به معنى تمام،در حكومت او بود،و امنيت جانها به مفهوم تام،در امارت وى..تختش،سكوى مسجد بود،و درباره‏اش،پهنه آن،و قراولانش،صحابه با ايمان.
داوران گويند:
داد او،حق دادگرى به كمال داد،و عدل وى،عدل عدالت،به تمام نهاد.در همان جامعه منحرف و منحط كه جز هواپرستى و عناد و شهوات،كس را توجهى نبود،و به انصاف و خير و مصلحت،هيچيك را اعتنائى نه،چندان عدل ورزيد كه از شدت دادگرى در محراب عبادت كشته شد،و آن آيت‏خدائى،به گاه دعا، غرقه به خون گشت.
چنان پايبند حق بود كه به محض ادعاى يهودى،به محضر قاضى مى‏رفت،و چون او را در برابر مدعى، احترامى خاص مى‏نهادند،خشم را مى‏گرفت و از اين عدم مساوات،در پيشگاه داد،فرياد مى‏كشيد.
به خاطر آنكه گوشوارى،از يك زن غير مسلمان ربوده شده بود،خوابش نمى‏برد،و راحت نداشت..و براى آنكه برادر معيل او،بيش از حق ناچيز خود،مدد مالى مى‏خواست،داغ بر دستش مى‏نهاد.و بدان جهت كه عاملى،تحفه‏اى از كسى پذيرفته بود،نامه‏هاى پر عتاب به وى مى‏فرستاد.
انصاف،كه هيچكس مانند او انصاف نداد،و حق عدالت ننهاد.
بينوايان و بى‏كسان گويند:
او،يار ستمديدگان بود و سرپرست‏بيوه زنان.گاه در قبال ديده‏هاى گريان دو طفل يتيم،زانوانش را رعشه مى‏گرفت و بر خاك مى‏نشست.و زمانى براى نوازش كودكانى ديگر،پشت‏خم كرده،آنان را بر مى‏نهاد و طفلانه سرگرمشان مى‏داشت.
شبها،انبان خواربار به دوش گرفته،و بر زن‏ها،مى‏پيمود و در زواياى تاريك شهر،در خانه مستمندان مى‏گشود..آرى چنانكه او را نشناسند،محبت مى‏كرد و بدان گونه كه نامش ندانند،تفقد مى‏نمود.
آنگاه عاجزان گوشه‏نشين،و بيماران مسكين،پيران بى‏يار،و كسان بى‏غمگسار،زنان بى‏شوهر،و فرزندان بى‏پدر،دانستند كه آشنايان كه بود.و دوست‏با وفايشان كدام،كه شنيدند صوتى آسمانى در فضاى كوفه طنين افكنده مى‏گفت:
«تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى،قتل ابن عم المصطفى، قتل علي المرتضى،قتله اشقى الاشقياء.»
«به خدا سوگند،پايه‏هاى هدايت فرو ريخت و نشانه‏هاى تقوى محو شد و رشته محكم اتصال خدا و مردم گسيخت،پسر عم پيمبر،على مرتضى،كشته شد.او را تيره بخت‏ترين افراد به قتل رساند.»
زنان گويند:
دخترانى كه او پرورد و به دامن اجتماع آورد،سرآمد زنان جهان بوده‏اند و مفخر عالم نسوان،رقيه‏اش را كه از بيت‏المال گردن بندى به عاريه مضمونه گرفته بود،مى‏خواست چون راهزنان دست‏برد و خزانه‏دار را به زنجير و قيد سپارد،چرا كه بى‏اجازت مؤمنان و يا امير ايشان،تصرفى در بيت المال شده است،و چرا در آن مجلس كه ممكن است دختران فقير،بى‏گوشواره و زينت‏باشند،دختر او با زيورى جلوه كند،و دل كسى را به ياد فقر برنجاند.
زينبش،آن بود كه دو فرزند رشيد خويش،در پيش ديده،به راه خدا داد،و خود،ناظر مبارزه آنان عليه سپاه ظلم و بيداد بود،و همان كس است كه نقشه وسيع و عميق سالار شهيدان،حسين عليه السلام را به تمام و كمال،اجرا كرد و«شير زن كربلا»لقب يافت و بالاخره خصم را آنچنان از پاى در آورد كه قوت تدارك مافات برايش نماند.
خطبات او،بدن مردان را مى‏لرزاند و صداها را در گلو خاموش مى‏كرد،زنگ شتران را از نوا مى‏انداخت، و دشمن و دوست را به عظمت نهان خويش،چنان آشنا مى‏كرد كه مى‏گفتند:«مگر على عليه السلام دوباره سر از خاك بر گرفته و چنين داد سخن مى‏دهد؟»آرى،خانواده او همه عفيف و مهربان، نوعدوست و خليق بودند. مگر آنگاه كه به شكرانه بهبود حسنين،پدر و مادر،قصد روزه كردند،همه فرزندان و حتى فضه خادمه نيز اقتدا نكردند؟و آنگاه كه سه شب،مسكين و يتيم و اسيرى به هنگام افطار،طلب يارى كردند،تنها قرص نانى را كه قوت يك شبانه روز هر فرد بود،همه،حتى فضه، نبخشيدند؟!
عجب است كه همسر و شريك زندگيش‏«بانوى بانوان جهان‏»و در عصمت و طهارت،بى‏قران بود و دختران وى به پاكى و صفا و علم،و هنر و ادب و ايمان،بهترين دوشيزگان به شمار مى‏رفتند.
دانشمندان گويند:
تنها او بود كه‏«سلوني‏»مى‏گفت و چنان كه ادعا مى‏كرد،عالمى را به نور دانش خويش روشن مى‏ساخت، هرگز پرسشى را بى‏پاسخ ننهاد،و نهانى نماند كه از چهر آن پرده نگشاد،مى‏فرمود: «فو الذي نفسي بيده لا تسالوني في شي‏ء فيما بينكم و بين الساعة...الا انباتكم‏»
«بدان كس سوگند كه جانم در دست اوست،درباره هر چه كه از حال تا واپسين لحظه بقاى عالم وجود دارد و خواهد داشت،بپرسيد،جواب خواهم داد.»
هر چه از مسائل رياضى و طبيعى مطرح مى‏كردند،جواب مى‏گفت،و در هر بحث كه از ادب و علوم، پيش مى‏كشيدند،در سخن مى‏سفت،و باز مى‏ناليد كه:
«ان هيهنا لعلما جما» (1)
كناية از آن كه:كسى را نمى‏يابم كه از اين بحر زخار،نصيبش دهم،و مستعدى نمى‏بينم كه از اين نج‏سرشار،امانتش نهم.
گرچه اصحاب او،بهترين افراد بودند و اطرافيانش آماده‏ترين كس از نوع آدميزاد،اما سينه‏اى كه وى داشت در وسعت از عالم مى‏گذشت،و آن اندوخته كه در آن بود به وفور،از جهان جان،تجاوز مى‏كرد.
به شرحى كه درباره‏«طاووس و خفاش‏»داده،توجه نما تا طومار عالمان تشريح درهم پيچى و به اسرار علم لدنى،كه بى‏كالبد شكافى و مشاهده ديده،همه چيز دريابد،واقف شوى.
آنگاه از خود بازپرس:
او كه در برابر مردمى فاقد علم،اين گونه تحليل مسائل طبيعى كرده است،اگر مستمعى دانشمند مى‏يافت،چه مى‏گفت؟و چه نكته‏ها بيان مى‏داشت؟!
بدانچه درباره آفرينش‏«آسمان و انسان‏»فرموده،امعان نظر كن تا جهان را هزاران برابر از آنچه تصور مى‏كنى،وسيعتر بينى،و جهانيان را ميليونها از اين معدود،بيشتر يابى.
آرى،به آن سوى منظومه‏ها نيز ديده معطوف دارى،به موجودات زنده باشعورى كه در عوالم بسيار ديگر،به سر مى‏برند،توجه مصروف نمائى،دنيا را بس بزرگ و بى‏حركت و فعاليت‏بينى،و ابتداى آفرينش را آن سوى وهم و فهم يابى،چنان عظمتى در خلقت ملاحظه كنى كه در اعماق ذات خود نيز اثرى از غرور و منيت (و بلكه جرات ابراز وجود) سراغ ننمائى.
آنگاه،وارسته از خويش،محو آفرينش،و واله آفريدگار شوى،و دريابى معنى آنكه درباره‏«آل الله‏»گفتند:
فعظمتم جلاله و اكبرتم شانه و مجدتم كرمه و ادمتم ذكره‏»
شمائيد كه جلال خدائى را،به عظمت نشان داديد،و كار او را معرفى كرديد،بخشش وى را مجد بخشيديد،و يادش را دوام و بقا نهاديد.»
و فرمودند:
لولانا لما عرف الله‏»
«اگر ما نبوديم،خدا به درستى شناخته نمى‏شد.»
به هر حال،در ادب او بنگر،در فصاحت كلامش دقت كن،در مضامين بكر او،در تحليلات روانى وى،در كشف رموز اخلاقى و اجتماعيش،همه و همه اعجاب‏آور است و تمام،شگفت انگيز.
دانشمند عرب گويد:«قواعد زبان ما را او نهاد.»
خردمند ديگر گويد:«در حكمت و دانش را او گشاد.»
حقوقدان گويد:«مشكلات قضا را او شرح داد.» و بالاخره،آن دانشمند مسيحى مى‏گويد:«على عليه السلام جائى را اشغال كرده است كه:
يك دانشمند،او را ستاره درخشان علم و ادب مى‏بيند.
و يك نويسنده برجسته،از شيوه نگارش او پيروى مى‏كند.
و يك فقيه،هميشه بر تحقيقات و نظرات وى تكيه‏مى‏نمايد.»
علماى اخلاق گويند:
آن تضاد،كه در وجود او مى‏بينيم در هيچ آدمى سراغ نداريم،و اين جز دليل بر داشتن روانى ما فوق جانها،و اراده‏اى برتر از همه عزمها نمى‏تواند بود،و الا چگونه ممكن است كسى در نهايت اقتصاد مالى بسر برد،و يك باره زندگى خويش با فقرا تقسيم كند؟
گاه،كسى سنگين‏دل‏ترين جلوه كند و باز،در برابر«طفلى روى زرد»،نرم خوى‏ترين آدمى باشد.همان كسى كه كمترين جراحت را بر تن روا ندارد،به گاه جهاد،بر زخمهاى بسيار تن،و بلكه نابودى جان خويش اعتنا نكند.
كجا شنيده‏ايد كه كسى در خانه،مغموم نشيند،و اشك از ديده‏اش فرو غلطد كه:«چرا هفت روز ست‏براى من مهمان نيامده؟مبادا كه خدا را ناراضى كرده باشم!»
كيست كه تواند در روى سينه خصم هم از بى‏ادبى او در گذرد،و خشم خود فرو خورد و از حدود حق تجاوز نكند؟
كيست كه تواند كينه‏توزترين دشمنان خويش را به هنگام غلبه،عفو فرمايد؟!
كيست كه در مقام حكومت و سلطنت،به دست‏خود،«جو»آسيا كند،كفش خويش را اصلاح نمايد،و پيراهنى پوشد كه گويد:«بر آن چندان وصله زده‏ام كه از وصله كننده آن شرم دارم.»؟
كيست كه خوراكش نان جوينى باشد كه آنرا به زانو شكند،و به گاه نبرد،با يك دست،در خيبر كند و بر فراز خندق دارد تا سپاهى از آن بگذرد...؟
بيگانگان گويند:
او را همتائى در ميان نوابغ جهان و قهرمانان عالم امكان نيست،و آنگاه كه اهل تحقيق،وى را با يكايك بزرگان بى‏نظير دنيا،و فرزندان بى‏مانند اجتماعات،مقايسه كرده‏اند و صفات و اطلاعات و تدابيرش را سنجيده‏اند،چنانش ديده‏اند كه با وجود همين ديد ظاهر و آشنائى اندك،باز بر آنان رجحان محسوس داشته،و فضل روشنى نسبت‏بديشان دارا بوده است،و چون برترى وى را در تمام جهات و همه جوانب، منظور نظر ساخته،و در يك آدمى فرض كرده‏اند،قابل تصور و جمع نيافته‏اند.
لذاست كه گفته‏اند:«چنان كس كه ما شناخته‏ايم،مگر در عالم خيال،رنگ وجود گيرد،و الا از نوع انسان،چنين فضايل،آن هم بدين كمال،صورت نمى‏يابد،و از همه مهم‏تر آنكه جمع آنها در يك فرد، هرگز گرد نمى‏آيد.»
فرقه‏اى گويند:
ما در او،آنقدر اثر خدائى يافتيم،و صفات پروردگارى به دست آورديم كه به عاقبت ندانستيم:او خود، خداى بود يا از خدا جداى بود؟!
و مات الشافعي و ليس يدري علي ربه ام ربه الله
شافعى (پيشواى مكتب شافعيان) در حالى بمرد كه تحقيق او درباره على عليه السلام نتوانست پاسخگوى آن باشد كه:
«خدا پروردگار اوست،يا على؟»
فرقه ديگر گويند:
در او روح الوهيت‏بدميد،و چندان در افزود كه كمال ظهور يافت و خدائى گرفت و به ربوبيت پرداخت.
ديگران گويند:
او خود،ابتدا خدا بود و در لباس فردى انسان جلوه كرد،و مدتى ديده‏هاى خلق را نگران و خيره ساخت، و باز پر گرفت و از نظرها محو گرديد،و هر گه كه پيمبر خاتم به مقام قرب خلاق عالم «قاب قوسين او ادنى‏» مى‏رسيد او را نيز حاضر دربار الاهى مى‏ديد.و چون طعام بهشتى به عالم معراج پيش آوردند، دست‏خدا هم از آستين به در آمد.اما جز نشان دست على عليه السلام نداشت...به هر حال،خدا بود به جمالى ديگر،و در قالب يك فرد بشر.
اهل طريقت گويند:
او مظهر الله است و رهبر راه.كسوت پيران را او بخشد و طريق سالكان را او گشايد.دستگير همه، اوست و هر مرشد و مراد،نايب او.رونده،به نور وى راه به حق يابد،و طالب،به عنايت او سوى مقصد شتابد.در چهر او خدا تجلى كند و در جامه او،آفريدگار،خودنمائى نمايد.
دل!اگر خداشناسى،همه در رخ على بين به على شناختم من،به خدا قسم،خدا را
هر رشته‏اى از فقر،عاقبت‏بدو پيوندد،و هر سلسله از اهل طريقت،نسبت نهائى به او رساند.
شيعيان گويند:
او،وصى پيامبر گرامى اسلام بود،و همتا و همدوش وى.در امر ابلاغ حق،امام مسلمين و امير مؤمنين، برگزيده خداى،و به فضل و عصمت و علم،بى‏همتاى.اوصياى ديگر همه زاده او،واولياى حق همه فيض داده او...منصب ولايت را نيز دارا بود كه خود مقامى الاهى است:
انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون
صاحب ولايت‏بر شما،فقط خدا و رسول اوست و آن كس كه در حال ركوع،به مستمند احسان مى‏كند.
او از همه خلق برتر است،و براى رهبرى به حق،شايسته‏تر،محبت‏به او،نمونه ايمان است و اطاعت از او، نشانه ايقان...
هر كه او را يار،خدايش مددكار،و هر كس وى را خواستار،پروردگارش به مهر نگهدار.
«اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه،و انصر من نصره،و اخذل من خذله‏» (2) «خداوندا!آن را كه دوستش دارد،دوست‏بدار،و آن را كه با وى دشمنى كند،دشمن دار!از هر كس كه مدافع اوست،دفاع كن،و آن كه وى را تنها بگذارد،بى‏كس و يار رها كن!»
اهل دعا گويند:
«هو بشر ملكي،و جسد سماوي،و امر الهي،و روح قدسي،و مقام علي،و نور جلي،و سر خفي‏» (3) «او بشرى فرشته‏خو است،و پيكرى آسمانى و وجودى الاهى،و روانى پاك،و مقامى والا،و پرتوى رخشان،و رازى نهان.»
«هو الناطق بالحكمة و الصواب،هو معدن الحكمة و فصل الخطاب‏» (4)
«او،گوياى حقايق و راستى‏هاست،و منبع علم واقعى و نظرات نهائى (درباره حق و باطل و امور دين و انسان) .»
«هو من عنده علم الكتاب‏» (5)
«او،همان است كه،دانش كتاب خدا در سينه اوست.»
«هو الكوكب الدري‏» (6)
«او،ستاره تابان است (براى ماندگان راه) .»
«هو من انجى الله سفينة نوح باسمه و اسم اخيه، حيث التطم الماء حولها و طمى‏» (7) «اوست آن كه به نام وى و برادرش (رسول‏خاتم صلى الله عليه و آله و سلم) ،خداوند،كشتى نوح را-آنگاه كه موج آب فرو مى‏كوفت و از پهلوها بالا مى‏گرفت-نجات داد.»
«هو من اودع الله قلبه سره‏» (8)
«او كسى است كه خدا،راز خويش،در دلش نهاد.»
و باز برتر شناخته و گويند:
«هو دين الله القويم،و صراطه المستقيم‏» (9)
«وجود او،تمام نماى دين پايدار الاهى است،و معرف راه راست و بى‏لغزش خدايى.»
«هو سبيل الله‏» (10)
«او،نمايشگر طريق همگانى خلق است (به سوى خالق) .»
«هو الذكر الحكيم،و الوجه الكريم،و النورالقديم،امين العلي العظيم‏» (11) «وجود او،ياد آور خداى حكيم است،و جلوه‏گر فضل پروردگار كريم،و جهت نور ازلى و قديم،و امانتدار دادار بلند جاه عظيم.»
«هو الوسيلة الى الله‏» (12)
«او،مايه وصول به (معرفت و رحمت) خداست.»
«هو باب الله‏» (13)
«او،باب ورود به آستان رحمانى و عنايت‏يزدانى است.»
«و باب حطة الله‏» (14)
«او،باب بخشايش بى‏منتهاست.»
«و فضل الله و رحمته‏» (15)
«وجودش،فضل و رحمت الاهى است.»
«هو حجة الله،و امين الله،و ولي الله‏» (16)
«او،دليل و راهبر به سوى خداست،و امين به معارف داناى بى‏همتا،او ولايت‏يافته از جانب حق است.»
«هو صفوة الله و خالصة الله،و خاصته‏» (17)
«او،برگزيده و خاص و خالص شده،بهر خداست.» «هو خليفة الله و سفير الله‏» (18)
«او،نماينده كمال و صفات جمال الاهى است،و راهدان و رابط دربار يزدانى.»
«يختاره الله فهو وليه في سماواته و ارضه‏» (19)
«خدايش،اختيار كرد.پس او ولى شايسته خداوند است،در همه سوى جهان وجود (در آسمان و زمين) . »
و باز برتر:
«هو كلمة الله و حجاب الله‏» (20)
«وجود او،بيانى روشن از خداست،و پرده‏اى است‏بر اسرار الله.»
«هو آية الله العظمى،و نور الله الانوار،و ضياؤه الاظهر» (21)
«او،نشان بزرگ حق است،و نور پر فروغ،و روشنى آشكار دادار مطلق.»
«هو سيف الله و اسد الله‏» (22)
«او،شمشير بران،و شير يزدان است.» و باز برتر:
«هو وجه الله المضي‏ء،و جنبه القوي‏» (23) «وجود او،روى تابان خدا،و جنب پر توان قادر يكتاست.»
«هو عين الله الناظرة،و لسانه المعبر عنه في بريته‏» (24)
«او،در ميان خلق،چشم ناظر حق،و زبان بيان كننده اوست.»
«و القول عن الله‏» (25) «او،گفته‏اى است‏خدايى.»
«هو يد الله الباسطة،و اذنه الواعية‏» (26)
«او،دست گشاده پروردگار است،و گوش شنوا و پذيراى آفريدگار.»
و از همه برتر:
«هو اسم الله الرضي‏» (27)
«او،نام پسنديده خداست.» «هو علم الله‏» (28)
«او،علم بى‏كران ايزد است.»
«هو سر الله و موضع سره‏» (29)
«او،راز الاهى و قرارگاه سر خدائى است.»
و بالاخره:
«هو حق الله‏» (30)
«او حق الله است، (يعنى:نمايشگر صفات جلال،و نمودار نيروهاى لا يزال،نماى خواست‏حق متعال،از آفرينش انسان،و سير او به كمال.»
(چون بيان را قدرت ترجمتى شايسته نبود،دم در كشيد و فهم آنها،به اهل آن واگذاشت.)
اهل قرآن گويند:
در كتاب آسمانى،او،گاه به عنوان‏«صاحب ولايت از جانب خداوند»آمده (31) ،گاه به صفت‏«صادق‏»ناميده شده (32) ،در جائى نماينده كمال دين و اتمام نعمت پروردگار بر خلق است (33) ،و به جائى ديگر،معرف طهارت نفس و عصمت‏خانوادگى (34) .
در آيتى او«منذر»است (35) و به ديگر آيه‏«جان پيغمبر» (36) ،به سوئى نمودار«خير البرية‏»است (37) و سوى ديگر،اصل‏«حبل الله‏». (38)
گاه مودتش تكليف شده (39) و گاه عظمت ذاتش تشريح گرديده،گه مشترى خاص رضاى خداست و به جان خويش در اين معامله بى‏اعتنا (40) ،و گاه نشان دهد كه خدا مهرش در دل مؤمنان مى‏نهد (41) .
جائى ديگر،ولايتش را بر پيمبران سلف مسلم مى‏دارد (42) ،در آيه‏اى او را«اذن واعية‏»خواند چون حقايق را نيكو شنود و هرگز از ياد نبرد (43) و در ديگر آيه،او را براى رسول الله‏«يار خدائى‏»داند (44) ،به سوئى او را بر پيغمبر«حسب من الله‏» (45) شمارد و سوى ديگر،وى را دوستار خدا و نيز محبوب او شناسد (46) ،گاهى نيز «صالح المؤمنين‏» خواند (47) .
و بسيار جا به ذكر صفات و مقامات معنوى وى پردازد،و براى آنان كه عاقلند و فهيم،صاحب لب‏اند،و متوسم (يعنى به آثار،دريابند و به نشانه‏ها درك مقصود كنند) بى‏ذكر نام وى،و بدون محدود كردن او در لباس شخص و انسان،اين وجود با عظمت و آن عظمت وجودى را معرفى نمايد (48) .آرى، (الكناية ابلغ من التصريح) (49) .
و از همه بالاتر:
آنجا كه او را بر امين حق و رسول مطلق‏«شاهد الاهى‏»خواند،و آيت قرآن را (بنا به قرائت و تفسير معصوم عليه السلام) چنين ارائه نمايد كه:
افمن كان على بينة من ربه (يعني:رسول الله) و يتلوه شاهد منه...اماما و رحمة (50) آيا پيغمبرى كه از جانب خدا متكى به دليل روشن ( قرآن) است،و گواهى صادق،و شاهدى بيناى حقايق،و منسوب به خدا (مانند على عليه السلام كه با تمام شؤون وجودى،شاهد راستين رسالت است) او را در پى... شايسته پيروى نيست؟آرى.
او را بر«دليل‏»،دليل داند،و بر«امين‏»گواه امانت‏شمارد (51).
واقعا چه مقامى بلند را داراست و علو ذات وى را،حد به كجاست؟!
عابدان گويند:
آن بندگى كه او كرد،كى بنده‏اى را ممكن شود؟و آن حال كه او را در عبادت بود،جز وى كجا كس را رخ تواند داد؟!
او را با ديگران چه نسبت؟!!
وه!كه در پاى هر نخل،به خلوت شبها نماز مى‏كرد و به زارى و الحاح،راز و نياز مى‏گفت،چنانكه بسان چوبى از پاى مى‏گرديد و به خاك مى‏افتاد تا نسيم حق،نوازش ديگرش كند،و به حال و احساس،بازش آرد،زيرا كه توجه به دنيا نيز بايد،و يكسر،منصرف از«ما سواه‏»نشايد.
او كه در نماز نافله،تير از پايش كشيدند و در نيافت،كى با ديگران در حضور قلب،قابل قياس تواند بود؟!
بالاخره،هم او كه در محراب عبادت،ضربه خورد،و فرق شكافت و با اينهمه از نماز دست‏بر نداشت،و به مدد ياران،آن را به تمام گزارد.
هنگامى كه فرزندش‏«حسن عليه السلام‏»به خدمت‏شتافت،اولين كلماتش اين بود كه:
«اى حسن بايست و با مردم نماز بگزار.»
از درد خويش چيزى نگفت،و فريضه را تعطيل نكرد.
از قاتل و دستگيرى او هم سخن به ميان نياورد،جز آنكه اگر ديگران ياد نمودند،وصيت‏به خير كرد (يعنى به گذشت و احسان تاكيد فرمود.)
اين صبر كه دارد؟و اين بلندى همت و روح،در چه كسى يافت مى‏شود؟!
به جز از على كه گويد به پسر،كه:قاتل من چو اسير توست اكنون،به اسير كن مدارا
ديگر آنكه كجا شنيدى كه آدمى،به بندگى فخر كند و عزت خود در آن بيند؟غير او كه مى‏گفت:
«كفى بي عزا ان اكون لك عبدا و كفى بي فخرا ان تكون لي ربا انت كما احب فاجعلني كما تحب‏»«اى خدا!مرا همين عزت بس،كه بنده توام،و همين افتخار كافى است كه تو پروردگار منى،تو چنانى كه من خواهان آنم،مرا نيز آن چنان بدار كه خود مى‏خواهى.»
هر كس كه عبادت كند،اگر چه دنيا نخواهد،لا اقل طالب عقبى باشد،ولى او گويد: «ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا في جنتك،بل وجدتك اهلا للعبادة فعبدتك‏»
«الاهى!اين بندگى من در آستانه تو،نه از بيم آتش است و نه به شوق بهشت،بل آنكه ترا معبودى لايق شناخته‏ام و به عبادت تو پرداخته.»
هيچ نظر بلند را نظرى چنين بلند،نباشد!!
عاشقان گويند:
هر ربط قلبى،با مرگ بگسلد،و هر علاقه‏اى با موت به سرآيد،عشقها تا پايان حيات،باقى است و محبت‏ها و شيفتگى‏ها تا پاى گور برجا...
به پاسخ فرهاد،كه در شيفتگى،مشهور است،توجه كنيد!
خسرو پرويز سؤال مى‏نمايد و او پاسخ مى‏گويد:
بگفتا:دل ز شيرين كى كنى پاك؟ بگفت:آنگه كه باشم مرده در خاك
و نيز بايد دانست كه همه عشقها را راه صورت،مقدمه است و جمال،مايه اوليه.و هم اينكه،هر عشق، چون به وصال آنجامد،تلاش پايان پذيرد و شوق،تنزل يابد،و ديگر آنكه،معشوق،گاه بى‏وفا و پر جفا افتد و عاشق،از جور او بنالد،و ممكن است كه دست از دامن يار باز دارد و سر به بيابان گذارد و يا به محبوبى ديگر دل سپارد. اما عجيب،كار عشق اوست كه:ربطش با معشوق،پس از مرگ دنيائى قوى‏تر شود و«تعلق او»محكمتر...اشاره بدان فرمود:
«فزت و رب الكعبة‏»
معشوق او را،صورت و سيرتى جدا از يكديگر نيست و جمال را جدائى از كمال،در كار نه...هر دو يكى داند و براى او،در پرده و بى‏پرده تفاوت نكند:
«لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا»
«اگر پرده‏ها را بر گيرند،مرا در آنچه به يقين مى‏بينم‏»تفاوتى نخواهد كرد.»
و ديگر آنكه،او از ابتدا در وصال است:
«لم اعبد ربا لم اره‏»
«پروردگارى را كه نديده باشم،عبادت نكرده‏ام.»
باز هم خواستار وصال:
«الهي هبني صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك‏»
«خدايا!به فرض كه عذاب تو،مرا در گيرد و بر آن صبر كنم،بر فراق تو چگونه توانم بردبار باشم؟ (كه اين از آن،بس دردناكتر است.) »
او،هرگز از معشوق ننالد و به جائى غير كوى او روى نياورد.
الهي انلني منك روحا و راحة فلست‏سوى ابواب فضلك اقرع
خدايا!مرا از جانب خود نشاط و راحتى بخش كه من،جز به آستانه تو روى نخواهم كرد و غير باب فضل تو،نخواهم كوفت.
الهي لئن خيبتني او طردتني فمن ذا الذي ارجو و من ذا اشفع
خدايا!اگر مرا مايوس از خويش گردانى و برانى،آنگاه به چه كسى توانم اميد داشته باشم؟و چه كسى را شفيع خويش سازم؟
پايان سخن آنكه:
همه درباره او به تحقيق پرداختند،و در راه شناختش،به جان شتافته،اما هر چه رفتند كمتر دريافتند، حيرت زده وا ماندند و قصه‏ها بافتند:
آن يك،انسان كاملش گفت و اين يك،«فرشته‏».
آنش‏«اعجوبه‏»ناميد و اين،«آفريننده‏».
آن‏«پيشوا»خواند و اين،«حلول كرده خدا».
و باز هم همه مبهوت،و تمام متحير.
هر يك به نظر خويش مطمئن شدند،راه رفته را درست پنداشتند،و دل بر آن گماشتند:
كل حزب بما لديهم فرحون
هر گروهى،به آنچه مى‏انديشند و معتقدند،دلشادند.
ولى،نداى رسول خدا در همه جا طنين انداز گشت كه فرمود:
«يا على!هيچكس جز خداى و من،چنانكه بايست،ترا نشناخت.»



سخنان صعصعه در مراسم دفن حضرت على(ع)
سخنان صعصعه در مراسم دفن حضرت على(ع)
در مراسم دفن فرزندان امام حضور داشتند.با تاثر و اندوه بسيار او را بخاك سپردند.اما سخن اين است چه كسى مرثيه دفن را بخواند؟حسنين عليهما السلام را از نظر روحى و عاطفى آمادگى آن نبود،از صعصعه بن صوحان آن سخنور نيرومند و آن دوست‏با صفاى على عليه السلام خواستند كه سرود مرثيه را بسرايد او با حالتى تاثر انگيز دستى بر قلبش نهاد و با دستى ديگر خاك بر سرش پاشيد و گفت:
اى على عليه السلام گوارايت‏باد كه مولدى پاك داشتى و حلم و جهادت بزرگ‏بود.تجارت تو بسيار سودمند گشت.تو بر آفريننده‏ات نازل گشتى و او تو را با خوشى و خرسندى پذيرا شد.تو در كنار پيامبر صلى الله عليه و آله و همسايگى او جاى گرفتى و خداوند ترا در جوار خود جاى داد.از خداى مى‏خواهيم از تو پيروى كنيم،راه تو را ادامه دهيم و به روش تو عمل نمائيم.
اى على عليه السلام،تو دريافتى آن چيزى را كه ديگران درنيافتند و تو رسيدى به آنچه را كه ديگران نرسيدند اى على،تو به همراه پيامبر صلى الله عليه و آله جهاد كردى و براى دين خدا قيام كردى. نابسامانيها را تو اصلاح كردى و آشوبها را تو از ميان بردى و اسلام بوسيله تو به نظم و سامان در آمد.
درود بر تو اى على عليه السلام كه وسيله تو پشت مؤمنان محكم شد،و راهها براى مردم روشن گشت و سنت‏ها بوسيله تو برپاى ايستاد.
تو نداى پيامبر صلى الله عليه و آله را جواب دادى و در اين اجابت‏بر ديگران سبقت جستى و در دوران حيات به يارانش شتافتى و با جان خود و با تمام وجود حفظش كردى.
-تو با ذو الفقار خود پشت دشمن را شكستى و با ضربه‏هاى شمشيرت بنيان شرك را درهم ريختى و گمراهان و گمراه كنندگان را به خون كشيدى.
اى على عليه السلام تو نزديكترين مردم به پيامبر صلى الله عليه و آله بودى،و از همه ياران نسبت‏به او فداكارتر و نصيبت از خير بيشتر بود از خداى مى‏خواهيم ما را از اجر مصيبت تو محروم نگرداند.
به خدا سوگند كه زندگيت كليد خير بود و قفل شر،و مرگت كليد هر شرى است و قفل هر خير.اگر مردم ترا بر مى‏گزيدند نعمت‏خدا از همه سوى بر آنان مى‏باريد ولى افسوس كه آنها دنيا را به آخرت برگزيدند... (1) .

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
پنج شنبه ۱۱ شهر ۱۳۸۹ ۰۱:۳۹ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #4
RE: چندین مقاله درباره امام علی (ع)
سوده در برخورد با معاويه
سوده از زنان بزرگ عرب، همان كس كه لشكريان على(ع) را در صفين عليه معاويه شوراند و در يك روز جنگ روزگار او را سياه كرده بود. بعدها به نزد معاويه رفت و از بسر فرمانده اعزامى معاويه شكايت كرد كه او مردان ما را كشته و اموال ما را غارت كرده است به داد ما برس و گرنه تو را ناسپاسى كنيم...
معاويه كه منتظر دستيابى به سوده بود به هنگامى كه او را در حضور خود ديد، حس انتقامش تحريك شده و تصميم به قتل او گرفت. سوده بالبداهه اين شعر را در رثاى على(ع) در كنار معاويه خواند:
صل الله على جسم تضمنها قبر
فاصبح فيه العدل مدفونا
قد حالف الحق لايبغى به بدلا
فصار بالحق و الايمان مقرونا
(پروردگارا بر آن وجودى درود فرست كه قبر او را در بر گرفت‏و پس از مرگش دريافتيم كه عدالت مجسم در قبر مدفون شد.
او با حق هم پيمان شده بود و جانشينى براى او نپذيرفت‏و او همه گاه همدم حق و ايمان بود.)
معاويه پرسيد اين شعر درباره كيست؟ گفت درباره مولايم على(ع). و درباره علت آن گفته بود روزى از عامل على(ع) به نزد او شكايت برديم. على در حال نماز بود و مى‏خواست تكبير بگويد چون مرا ديد با مهربانى پرسيد: حاجتى دارى؟ گفتم: آرى، عامل صدقات تو از عدالت بيرون رفت، سخن مرا شنيد و گريست ـ رو به آسمان كرد كه خدايا من اين عامل را نفرستادم كه ستم كند. آنگاه فرمان عزلش را داد... و امروز شكايت به تو برديم و تو چنين مى‏كنى . معاويه لحظه‏اى به فكر فرو رفت و فرمان آزاديش را داد. سوده گفت من براى خودم نيامدم كه تو امروز مرا آزاد كنى ـ مسأله عامل تو چه مى‏شود؟ و معاويه درباره عامل خود هم دستوراتى داد و سوده را راضى كرد. و بعد گفت: آرى، ابالحسن اين چنين بود.



ضرارة بن ضمره در مواجهه با معاويه
ضراره بن ضمره كه از ياران و خواص امير مؤمنان عليه السلام بود بر معاويه وارد شد و معاويه خواست كه او را دستگير كند و به قتل رساند اما چون زهد و تقوا اشتغال او به آخرت را ديد صرف نظر كرد و خواست او را بيازمايد، گفت: على را برايم توصيف كن. ضرار گفت: مرا معاف دار. گفت: تو را به خحق او سوگند مى‏دهم كه او را توصيف كنى. ضرار گفت: حال كه ناگزيرم، گويم: به خدا سوگند او بسيار دور انديش و نيرومند بود، به عدالت سخن مى‏گفت و با قاطعيت فيصله مى‏داد. علم از جوانبش مى‏جوشيد و حكمت از زبانش فوران داشت، از زرق و برق دنيا وحشت داشت و با شب و تنهايى آن مأنوس بود، آن بزرگوار ـ كه درود خدا بر او باد ـ بسيار اشك مى‏ريخت و فراوان فكر مى‏كرد، لباس زبر و درشت و غذاى مانده فقيرانه را مى‏پسنديد، در ميان ما كه بود مانند يكى از ما بود، اگر چيزى از او مى‏خواستيم مى‏پذيرفت و اگر از او دعوت مى‏كرديم قدم رنجه مى فرمود، با اين همه كه به ما نزديك بود و ما را با خود نزديك مى‏ساخت چندان با هيبت بود كه در حضورش جرأت سخن گفتن نداشتيم.
آن بزرگوار ـ كه درود خدا بر او باد ـ اهل ديانت را بزرگ مى‏شمرد و بينوايان را به خود نزديك مى‏ساخت. نه نيرومند به باطل او طمع داشت و نه ناتوان از عدالتش نوميد بود. به خدا سوگند يك شب به چشم خود ديدم كه در محراب عبادت ايستاده بود ـ در وقتى كه تاريكى شب همه جا را فرا گرفته و ستارگان غروب كرده بودند ـ و دست به محاسن گرفته بود و مانند مار گزيده به خود مى‏پيچيد و چون مصيبت زده مى‏گريست و مى‏گفت: اى دنيا، ديگرى را بفريب، آيا متعرض من شده‏اى و به من رو آورده‏اى؟ هيهات كه من تو را سه طلاقه كرده‏ام و رجوعى در كار نيست، عمرت كوتاه، خطرت بزرگ و عيشت ناچيز است، آه ازتوشه اندك و سفر دراز و راه ترسناك!
سخن ضرار كه به اينجا رسيد اشك معاويه بى اختيار فرو ريخت و گفت: خدا رحمت كند ابو الحسن را، به خدا سوگند همين گونه بود كه گفتى. اكنون اى ضرار بگو ببينم چگونه بر او اندوه مى‏برى؟ گفت: شبيه مادرى كه فرزند عزيزش را در دامنش سر بريده باشند، كه اشكش باز نمى‏ايستد و دردش پوشيده نمى‏ماند.
معاويه دستور داد كه مال فراوانى به او دهند، او نپذيرفت و بازگشت در حالى كه بر امير مؤمنان عليه السلام ندبه مى‏كرد. (1)
بكاره هلاليه
عمر رضا كحاله گويد: وى از زنان عرب موصوف به شجاعت و دلاورى و فصاحت و شعر و نثر و خطابه بود، او در جنگ صفين از ياران على عليه السلام به شمار بود و در آنجا سخنرانيهاى پر شور حماسى مى‏كرد و مردان جنگى را تشويق مى‏نمود كه بدون ترس و بيم در درياى خروشان جنگ فرو روند. هنگام پيرى و فرسودگى به همراه دو خادم خود كه بر آنها تكيه نموده بود عصا به دست بر معاويه وارد شد و بر وى به عنوان خليفه سلام كرد. معاويه به نيكى او را پاسخ داد و اجازه نشستن داد، مروان بن حكم و عمرو عاص هم نزد او بودند. مروان لب به سخن گشود و گفت: اى امير مؤمنان، آيا او را مى‏شناسيد؟ گفت: او كيست؟ مروان گفت: همان زنى است كه در جنگ صفين دشمن را بر عليه ما يارى مى‏داد، و اوست كه در شعر خود مى‏گفت :
يازيد دونك فاستشر من دارنا
سيفا حساما في التراب دفينا
كان مذخورا لكل عظيمة
فاليوم أبرزه الزمان مصونا
«اى زيد، برخيز و برو از خانه ما شمشيرى را كه زير خاك پنهان كرده‏ايم بيرون آر و بياور» .
«آن شمشير براى هر امر بزرگى ذخيره شده و امروز زمانه آن را صحيح و سالم آشكار ساخته است».
عمرو و عاص گفت: و هموست اى امير مؤمنان كه در شعر خود مى‏گفت:
أترى ابن هند للخلافة مالكا
هيهات ذاك و ما أراد بعيد
منتك نفسك في الخلاء ضلالة
أغرك عمرو للشقا و سعيد
فارجع بأنكد طائر بنحوسها
لاقت عليا أسعد و سعود
«آيا پسر هند را مالك خلافت مى‏دانى؟ هرگز چنين نيست و آنچه او خواسته بسى دور از حقيقت است».
«نفس تو در خلوت تو را از روى گمراهى فريفته و آرزومند كرده است و عمرو عاص و سعيد هم تو را گول زده‏اند».
«پس بدبختانه و شانس نا آورده بازگرد، زيرا كه هماى سعادت بر سر على نشسته است».
سعيد گفت: و هموست اى امير مؤمنان كه در شعر خود مى‏گفت:
لقد كنت آمل أن أموت و لا أدرى‏
فوق المنابر من أمية خاطبا
و الله أخر مدتي فتطاولت‏
حتى رأيت من الزمان عجائبا
في كل يوم لا يزال خطيبهم‏
وسط الجموع لآل أحمد عاتبا
«آرزو داشتم بميرم و يك سخنگوى از بنى اميه را بر بالاى منبر نبينم».
«ولى خداوند اجل مرا به تأخير انداخت و عمر من دراز شد تا از زمانه عجايبى ديدم».
«هر روز سخنران آنها را مى‏بينم كه در ميان جمعيت به آل احمد بد مى‏گويد و سرزنش مى‏كند» .
سپس ساكت شدند. بكاره گفت: اى امير مؤمنان، سنگهاى دربارت پارس كردند و عوعو كنان زوزه كشيدند ولى عصاى من كوتاه و صدايم شكسته و چشمم نابيناست كه بتوانم آنها را از خود برانم، و به خدا سوگند من گوينده همين اشعارى هستم كه گفتند و هرگز تكذيب نمى‏كنم، تو نيز هر چه خواهى بكن كه ديگر زندگى پس از امير مؤمنان (على) صفايى ندارد.
معاويه گفت: هيچ چيز از مقام تو نمى‏كاهد، حاجت خود را بگو كه روا خواهد شد. آن گاه حوائج او را بر آورد و به شهر خود بازگرداند. (2)
دارميه حجونيه ابن عبد البر گويد: سهل بن ابى سهل تميمى از پدرش روايت كرده كه گفت: معاويه به حج رفت، در آنجا از زنى به نام دارميه حجونيه كه زنى سياه چرده و فربه بود پرس و جو نمود، گفتند: سالم است. فرستاد او را آوردند. معاويه گفت: حالت چطور است اى دختر حام؟ (3) زن گفت: اگر مرا عيب مى‏جويى من فرزند حام نيستم، من زنى از بنى كنانه هستم. معاويه گفت : راست گفتى، آيا مى دانى براى چه سراغ تو فرستادم؟ گفت: جز خدا از غيب با خبر نيست. معاويه گفت: سراغ تو فرستادم تا از تو بپرسم چرا على را دوست مى‏دارى و مرا دشمن؟ و چرا به او مهر مى‏ورزى وب ا من كينه؟ زن گفت: مرا معاف مى‏دارى؟ گفت: نه، معافت نمى‏دارم .
زن گفت: حال كه اصرار دارى، من على را به خاطر عدالت با رعيت و تقسيم برابر بيت المال دوست مى‏دارم، تو را به جهت جنگ با كسى كه از تو به حكومت شايسته‏تر است و طلب كردن چيزى كه حقت نيست دشمن مى‏دارم. با على مهر مى‏ورزم زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عقد ولايت او را بست و او با تهيدستان مهر مى‏ورزد و اهل دين را بزرگ مى‏شمارد . و با تو كينه دارم زيرا خون مى‏ريزى و در داورى ستم روا مى‏دارى و به هوا و هوس حكم مى‏رانى. معاويه گفت: به همين دليل شكمت گنده، پستانهايت بزرگ و سرينت بر آمده است! زن گفت: اى مرد، به خدا سوگند مادرت در اين امور ضرب المثل بود نه من. معاويه گفت: اى زن ساكت باش، ما جز خوبى نگفتيم، زيرا هر گاه شكم زن بزرگ باشد خلقت فرزندش كامل مى‏شود، و هر گاه پستانهايش بزرگ باشد كودكش خوب سيراب مى‏شود، و هر گاه سرينش بزرگ باشد سنگين و با وقار مى‏نشيند. آن گاه زن ساكت شد و نشست.
معاويه گفت: آيا على را ديده‏اى؟ گفت: آرى به خدا. معاويه گفت: او را چگونه ديدى؟ گفت : به خدا او را چنان ديدم كه فريفته حكومتى كه تو را فريفته است نشد، و سرگرم نعمتى كه تو را سرگرم ساخته است نگرديد.
معاويه گفت: آيا سخن او را شنيده‏اى؟ گفت: آرى، به خدا سوگند كه كورى دلها را مى‏زدود چنانكه روغن، زنگ طشت را مى‏زدايد. گفت: راست گفتى، آيا حاجتى دارى؟ زن گفت: اگر بخواهم بر مى‏آورى؟ گفت: آرى. گفت: صد ماده شتر سرخ همراه با شتران نر و چوپانهايش. معاويه گفت: مى‏خواهى با آنا چه كنى؟ گفت: شيرش را به كودكان مى‏دهم و با خود آنها بزرگسالان را حيات مى‏بخشم و با اين كار كسب مكارم مى‏كنم و ميان خويشان صلح و صفا بر قرار مى‏سازم .
معاويه گفت: همه را به تو دادم، آيا اينك جايگاه على بن ابى طالب را در نزد تو به دست آوردم؟ گفت: اين آب نه آن آب زلال، و اين علوفه نه مانند علوفه سعدان، و اين جوان نه چون مالك است، حاشا كه در فروترين پايه آن هم نيست. آن گاه معاويه اين شعر را خواند :
إذا لم أعد بالحم مني عليكم‏
فمن الذي بعدي يؤمل للحلم‏
خذيها هنيئا و اذكري فعل ماجد
جزاك على حرب العداوة بالسلم
«اگر من بردبارانه با شما عمل نكنم پس از من از چه كسى اميد بردرابى مى‏رود»؟
«اينها را بگير گواراى تو باشد و ياد كن از كار بزرگمردى كه در برابر جنگ عداوت، تو را با سلم و آشتى پاداش داد».
سپس گفت: هان، به خدا سوگند كه اگر على زنده بود چيزى از اينها به تو نمى‏داد. زن گفت : نه، به خدا سوگند حتى يك سوزن هم از بيت المال مسلمانان به نا حق به كسى نمى‏داد. (4)
پى‏نوشتها:
1ـ اشعة الانوار فى فضل الحيدر الكرار/326 و سفينة البحار 2/657، ماده وصف.
2ـ اعلام النساء 1/137،عقد الفريد 1/ .346
3ـ حام يكى از فرزندان نوح عليه السلام و برادر سام بوده است.
4ـ العقد الفريد 1/ .352




ام الخير باقيه بنت حريش در مواجهه با معاويه
عمر رضا كحاله گويد: وى از صاحبان فصاحت و بلاغت بود، پس از آنكه معاويه براى والى خود در كوفه نوشت كه ام الخيرينت حريش را نزد من فرست بر معاويه وارد شد... معاويه به اطرافيانش گفت: كدام يك از شما سخن ام الخير را به ياد دارد؟ مردى گفت: من آن را به ياد دارم اى امير مؤمنان كه وى جامه‏اى زبيدى پر حاشيه به تن داشت و بر شترى خاكسترى رنگ سوار بود و پيراون او را گرفته بودند، او در حالى كه تازيانه‏اى كه رشته‏هايش وا تابيده بود در دست داشت مانند شتر نر خشمگين فرياد مى‏زد:
«اى مردم، از پروردگارتان پروا كنيد كه زلزله قيامت حادثه هولناكى است. (1) خداوند حق را واضح و دليل را آشكار و راه را روشن و نشانه را بلند نموده و شما را در تاريكى مبهم و كور و شب تار و سياه رها نساخته است، پس به كجا مى‏رويد خداى رحمتتان كند؟آيا از امير مؤمنان مى‏گريزيد يا از جنگ؟ يا از اسلام رو گردان شده‏ايد يا از حق برگشته‏ايد؟ مگر نشنيديد كه خداوند مى‏فرمايد: و محققا شما را مى‏آزماييم تا مجاهدان و صابران از شما را باز شناسيم و اخبار (و اعمال) شما را آشكار كنيم». (2)
سپس سر به آسمان برداشت و گفت: «خداوندا، صبر و شكيبايى كم شده، يقين سست گشته، رغبت‏ها پراكنده شده و ـاى پروردگار ـزمام دلها به دست توست پس كلمه (اين است) را بر اساس تقوا گرد آر و دلها را بر هدايت الفت ده و حق را به اهلش باز گردان. خدا شما را رحمت كند به سوى امام عادل، وصى با وفا و صديق اكبر بشتابيد كه اين جنگ بر اساس كينه‏هاى بدر و احد و جاهليت است كه معاويه از غفلت مردم استفاده كرده و آنها را بهانه حمله و شورش قرار داده تا انتقام خونهاى ريخته شده فرزندن عبد شمس را بگيرد»....
خدا شما را رحمت كند، كجا مى‏رويد و از امامى دست بر مى‏داريد كه پسر عموى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و همسر دختر او و پدر فرزندان اوست، همو كه از سرشت پيامبر آفريده شده و از چشمه او جوشيده و پيامبر او را راز دار خود ساخته و دروازه شهر (علم) خود قرار داده و دوستى او را به مسلمانان گوشزد نموده و منافقان را از دشمنى او آگاه كرده، كسى كه خداوند پيوسته او را به يارى خود تأييد مى‏نمود و او هم بر راه پهناور استقامت حركت مى‏كند و هرگز در خوشى عيش و نوش درنگ نمى‏كند، همو كه فرقها را شكافت و بتها را شكست، آن گاه كه نماز خواند و مردم هنوز مشرك بودند و فرمان خدا برد و مردم هنوز در شك و ترديد به سر مى‏بردند، و پيوسته چنين بود تا مبارزان بدر را كشت، و جنگجويان احد را به خاك سياه نشاند، و جمعيت هوازان را پراكنده ساخت، وقايعى كه در دلهاى گروهى تخم نفاق و ارتداد و ستيزندگى را كاشت. من كوشيدم تا آنچه بايد بگويم و گفتم و خير خواهى را به نهايت رساندم، و توفيق به دست خداست و سلام و رحمت و بركات خدا بر شما باد». (3)
آروى بنت حارث بن عبد المطلب
ابن عبد البر گويد: اروى دختر حارث بن عبد المطلب در سن پيرى و كهنسالى بر معاويه وارد شد. تا چشم معويه به او افتاد گفت: خوش آمدى اى عمه، حالت در نبود ما چگونه است؟ گفت : اى برادر زاده، تو نعمت را نا سپاسى كردى و با پسر عمويت به بدى مصاحبت نمودى، نامى را كه شايسته آن نيستى بر خود نهادى و چيزى را كه حق تو نبود گرفتى بدون آنكه به خاطر دين خود و پدرانت باشد و يا سابقه‏اى در اسلام داشته باشيد، پس از آ نكه به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كافر بوديد و خدا رهره‏تان را نابود كرد و چهره‏هاتان را به خاك ذلت افكند و حق را به اهلش باز گرداند گر چه مشركان نا خوش داشتند، و اين كلمه ما بود كه فراتر بود و پيامبرمان صلى الله عليه و آله و سلم يارى داده شد. اما شما پس از او بر ما ولايت يافتيد و دليل خود را نزديكى و خويشى با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى دانستيد در صورتى كه ما به پيامبر از شما نزديكتريم و به امر حكومت سزاوارتر، و از آن پس ما در ميان شما مانند بنى اسرائيل در ميان فرعونيان بوديم و على بن ابى طالب رحمه الله پس از پيامبران به منزله هارون نسبت به موسى بود، پس سر انجام ما بهشت و سر انجام شما دوزخ است.
عمرو عاص گفت: ساكت باش اى پيرزن گمراه و زبان كوتاه كن عقلت پريده است، زيرا شهادت يك نفره تو پذيرفته نمى‏شود.
اروى گفت: تو ديگر چه مى‏گويى اى زنا زاده، تو كه مادرت در مكه از زنان آوازه خوان مشهور و گران قيمت‏ترين آنها بود، به اندازه دهانت حرف بزن و به كار خود پرداز و فضولى نكن، به خدا سوگند كه تو در ميان قريش از شرافت اصالت خانوادگى برخوردار نيستى، زيرا پنج نفر از قريش بر سر تو دعوا داشتند و هر كدام خود را پدر تو مى‏دانستند، از مادرت پرسيدند، گفت: همگى به من در آمده‏اند، بنگريد به هر كدام شبيه‏تر است او را فرزند او بدانيد، و چون شباهت عاص بن وائل داشتى تو را به او ملحق ساختند.
مروان گفت: اى پيرزن بس كن، و به كارى كه براى آن آمده‏اى پرداز. اروى گفت: اى پسر زن بدكاره تو ديگر چه مى‏گويى؟آن گاه رو به معاويه نمود و گفت: به خدا سوگند اين تويى كه اينها را بر من جرأت داده‏اى‏و اين مادر توست كه در قتل حمزه گفت:
نحن جزيناكم بيوم بدر
و الحرب ذات سعر
ما كان لي عن عتبة من صبر
فشكر وحشي علي دهري‏
حتى ترم أعظمي في قبري
«ماييم كه انتقام روز بدر را از شما گرفتيم و آتش اين جنگ پس از آن جنگ بر افروخت».
«من نمى‏توانستم در كشته شدن عتبه صبر كنم، از اين رو همه عمر سپاسگزار وحشى (قاتل حمزه) هستم تا استخوانهايم در قبر بپوسد». (4)
عمر رضا كحاله گويد:معاويه به مروان و عمرو گفت: واى بر شما، شما مرا در معرض بد گويى او در آورديد و سبب شديد تا سخنان نا خوشايندى از او بشنوم.
آن گاه به اروى گفت: اى عمه، به حاجتت پرداز و دست از افسانه‏هاى زنانه بردار. اروى گفت: اى عمه، به حاجتت پرداز و دست از افسانه‏هاى زنانه بردار. اروى گفت: دستور ده سه تا دو هزار دينار به من بدهند. معاويه گفت: با دو هزار دينار اول چه خواهى كرد؟ گفت : مى‏خواهم چشمه‏اى پر آب در زمينى نرم و هموار بخرم تا براى فرزندان حارث بن عبد المطلب باشد. معاويه گفت: خوب جايى خرج مى‏كنى، با دو هزار دينار دوم چه خواهى كرد؟ گفت: مى‏خواهم جوانان عبد المطلب را به ازدواج همسران شايسته‏شان در آورم. معاويه گفت: خوب جايى خرج مى كنى، با دو هزار دينار ديگر چه خواهى كرد؟ گفت:مى‏خواهم سختى زندگى در مدينه را پشت سر گذارم و به زيارت خانه خدا روم.
معاويه گفت: خوب جايى خرج مى‏كنى، به ديده منت، همه را به تو خواهم داد.
سپس گفت: هان، به خدا سوگند اگر على بود اين مال را به تو نمى‏داد.. اروى گفت: راست گفتى، على امانت را ادا كرد و به امر خدا عمل نمود و تو امانت را ضايع گذاردى و در مال خدا خيانت ورزيدى، مال خدا را به غير مستحق آن دادى در صورتى كه خداوند در كتاب خود حقوق را براى اهل آن واجب نموده و آن را بيان داشته است و تو آن را نگرفتى و عمل نكردى، اما على ما را به گرفتن حقى كه خداوند بر ايمان واجب نموده فرا خواند و به جنگ با تو سرگرم شد و از تنظيم امور و قرار دادن هر چيزى به جاى خود باز ماند، من هم مال تو را از تو نخواسته‏ام كه بر من منت مى‏نهى بلكه پاره‏اى از حق خودمان را خواسته‏ام و گرفتن چيزى جز حق خود را روا نمى‏داريم، آيا از على نام مى‏برى؟ خداوند دهانت را بشكند و داراييت را نابود سازد!آن گاه صدا به گريه بلند كرد و گفت:
ألا يا عين و يحك أسعدينا
ألا و ابكي أمير المؤمنينا
رزينا خير من ركب المطايا
و فارسها و من ركب السفينا
و من لبس النعال او احتذاها
و من قرأ المثاني و المئينا
إذا استقبلت وجه أبي حسين‏
رأيت البدر راع الناظرينا
و لا و الله لا أنسى عليا
و حسن صلاته في الراكعينا
أ في الشهر الحرام فجعتمونا
بخير الناس طرا أجمعينا
«هان، اى ديده ما را در گريه يارى ده و بر امير مؤمنان اشك بريز».
«ما به مصيبت مردى دچار شديم كه بهترين سواران بر چهارپايان و كشتى بود».
«و بهترين كسانى بود كه كفش پوشيده و بهترين كسانى كه سوره‏هاى بلند و كوتاه قرآن را خوانده‏اند».
«چون با چهره پدر حسين روبرو مى‏شدم ماه شب چهارده را مى‏ديدم كه بينندگان را شگفت زده مى‏كند».
«نه، به خدا سوگند هيچ گاه على و نماز نيكوى او را در ميان نمازگزاران فراموش نمى‏كنم» .
«آيا در ماه حرام ما را به مصيبت مردى نشانديد كه بهترين همه مردم بود»؟!
معاويه دستور داد شش هزار دينار به او بدهند و گفت: اى عمه، اينها را در هر چه دوست دارى هزينه كن.
و در روايت ديگرى است كه معاويه به او گفت: اى عمه، خدا از گذشته‏ها گذشت، اى خاله حاجتت را بگو. اروى گفت: من به تو حاجتى ندارم، و از نزد معاويه بيرون رفت. معاويه به مجلسيان خود گفت: به خدا اگر همه افرادى كه در مجلس من هستند با او سخن مى‏گفتند هر كدام را پاسخ تازه‏اى مى‏داد، و زنان بنى هاشم از مردان تيره‏هاى ديگر شيرين زبان‏تر و زبان آور ترند. (5)




على عليه السلام از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله
دوست داشتن امام على عليه السلام
951-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:دوستى على گناهان را فرو مى‏خورد همچنان كه آتش هيمه را. (1)
952-سر لوحه كارنامه مؤمن،دوستى على بن ابى طالب است. (2)
953-هر گاه خداوند عشق و دوستى على را در دل مؤمنى استوار سازد و با اين حال قدمش بلغزد (خطايى از او سر زند) در روز قيامت قدمش را بر صراط استوار نگه دارد. (3)
دشمن داشتن امام على عليه السلام
954-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله-به على عليه السلام-:تو را جز مؤمن دوست ندارد و جز منافق دشمنت ندارد. (4)
احاديث در اين زمينه بسيار زياد و بلكه متواترند.
955-امام على عليه السلام:اگر با اين شمشيرم بر بينى مرد با ايمان زنم كه مرا دشمن گيرد،هرگز با من دشمنى نكند و اگر همه دنيا را به منافق دهم تا مرا دوست دارد،هيچگاه دوستم ندارد.و اين از آن روست كه قضا جارى گشت و بر زبان پيامبر امى گذشت كه فرمود:اى على!مؤمن تو را دشمن ندارد و منافق دل به دوستى تو نسپارد. (5)
على پيشواى نيكوكاران
956-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على پيشواى نيكوكاران است و كشنده بدكاران،هر كه او را يارى كند يارى شود و هر كه از يارى او دست‏شويد،بى‏يار ماند. (6)
957-به على عليه السلام-:آفرين و مرحبا به سرور مسلمانان و پيشواى پرهيزگاران. (7)
958-اى على!خداوند...دوست داشتن مستمندان را به تو بخشيده است،از اين رو آنان به پيشوايى تو خرسندند و تو به داشتن پيروانى چون ايشان. (8)
959-درباره على به من وحى شده كه او سرور مسلمانان،پيشواى پرهيزگاران و رهبر رو سپيدان است. (9)
على امام و پيشواى شماست
960-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:آيا شما را به چيزى رهنمون شوم كه تا هر گاه بر آن توافق كنيد، (10) به هلاكت در نيفتيد؟!همانا ولى شما خداوند و امامتان على بن ابى طالب است.پس،خير خواه و مخلص او باشيد و تصديقش كنيد. همانا اين مطلب را جبرئيل به من خبر داد.
961-همانا خداوند عز و جل درباره على بن ابى طالب بمن سفارشى فرمود.گفتم:بار پروردگارا،آن را برايم روشن فرما.فرمود:بشنو!عرض كردم:گوش به فرمانم.فرمود:همانا على پرچم هدايت و پيشواى دوستان من و روشنايى (راه) كسانى است كه مرا اطاعت كنند.او كلمه‏اى است كه با پرهيزگاران همراهش كردم.هر كه او را دوست‏بدارد مرا دوست داشته و هر كه از او اطاعت كند از من اطاعت كرده است. (11)
962-خداوند درباره على به من سفارشى فرمود.عرض كردم:بار خدايا!آن را برايم توضيح بده.فرمود: گوش كن!عرض كردم:گوش مى‏كنم.فرمود:همانا على پرچم هدايت و پيشواى دوستان من است.اين را به او بشارت ده.پس،على آمد و من به او بشارت دادم. (12)
على جانشين من است
963-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:اى بنى هاشم!همانا برادر من،وصى من و وزير من و جانشين من در ميان خانواده‏ام على بن ابى طالب است.او دين مرا مى‏پردازد و وعده‏ام را به كار مى‏بندد. (13)
964-جبرئيل نزد من آمد و گفت:اى محمد!پروردگارت[به تو درود مى‏فرستد و]مى‏گويد:همانا على بن ابى طالب وصى و جانشين تو در ميان خانواده و امت تو مى‏باشد. (14)
965-اشاره به على عليه السلام-:اين برادر و وصى و جانشين من در ميان شماست.فرمانش را بشنويد و اطاعت كنيد. (15)
على وصى من است
966-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:همانا وصى من،رازدار من و بهترين بازماندگانم و كسى كه وعده‏ام را به كار مى‏بندد و دينم را ادا مى‏كند على بن ابى طالب است. (16)
967-هر پيامبر وصى و وارثى دارد و على وصى و وارث من است. (17)
ابن ابى الحديد مى‏نويسد:بعد از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حضرت على به نام وصى رسول الله خوانده مى‏شد چون پيامبر مطالب و خواسته‏هاى خود را به او وصيت كرده بود.اصحاب و هم باوران ما اين مطلب راانكار نمى‏كنند اما مى‏گويند:اين وصيت در زمينه خلافت نبوده بلكه درباره بسيارى از امور و مسائل نو ظهور پس از ايشان بوده است. (18)
وى اشعار فراوانى را از شاعران صدر اسلام زير عنوان‏«اشعارى كه درباره وصايت على سروده شده‏» (19) بازگو كرده است.او در توضيح اين جمله امام كه:«وصيت و وراثت در ميان ايشان است‏»مى‏گويد:ما شك نداريم كه على عليه السلام وصى پيامبر خدا بوده است،گو اين كه افرادى كه از نظر ما كينه‏توزند،اين نكته را قبول ندارند.البته به عقيده ما مقصود از وصيت نص و خلافت نيست‏بلكه مسائل ديگرى است كه-اگر روشن شوند-شايد برتر و مهمتر از موضوع خلافت‏باشند. (20)
هر كه من مولاى اويم على مولاى اوست
968-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:هر كه من مولاى اويم على نيز مولاى اوست. (21)
969-اى بريده!آيا من به مؤمنان از خود ايشان سزاوارتر نيستم؟عرض كردم:البته،اى پيامبر خدا. فرمود:هر كه من مولاى اويم على هم مولاى اوست. (22)
970-عبد الرحمن بن ابى ليلى:على را ديدم كه در رحبه (كوفه) مردم را سوگند مى‏دهد:شما را به خدا سوگند مى‏دهم اگر كسى از شما هست كه شنيده باشد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم مى‏فرمود:«هر كه من مولاى اويم،پس على مولاى اوست‏»برخيزد و گواهى دهد عبد الرحمن مى‏گويد:دوازده تن از بدريان كه گويى هم اكنون يكايك آنان را مى‏نگرم،برخاستند و گفتند:گواهى مى‏دهيم كه شنيديم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير مى‏فرمود:آيا من به مؤمنان سزاوارتر نيستم...؟عرض كرديم:البته،اى پيامبر خدا.پيامبر فرمود:هر كه من مولاى او هستم على نيز مولاى اوست.خدايا دوست‏بدار هر كه را دوستدار على باشد و دشمن بدار هر كه را با او دشمنى ورزد. (23)
على ولى هر مؤمنى است
971-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على از من است و من از او.او ولى هر مؤمنى است. (24)
972-عمران بن حصين:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سپاهى را به فرماندهى على بن ابى طالب گسيل داشت.او در اين سفر كارى كرد...ما هر گاه از سفر برمى‏گشتيم ابتدا خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مى‏رسيديم،پس،بر آن حضرت سلام كرديم...مردى از آن ميان برخاست و عرض كرد:اى پيامبر خدا،على چنين و چنان كرد.
پيامبر از او روى گرداند.مرد ديگرى برخاست و همان گفت كه آن اولى گفته بود.تا آن كه چهارمى برخاست و سخنان همان نفر اول را به زبان آورد.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه چهره‏اش متغير شده بود رو به او كرده فرمود:رها كنيد على را،رها كنيد على را،رها كنيد على را،همانا على از من است و من از او.او پس از من ولى هر مؤمنى است. (25)
973-وهب بن حمزه:با على بن ابي طالب از مدينه به مكه سفر كردم.در راه از او اندكى تندى ديدم. گفتم:وقتى برگشتم و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديدم از او بد خواهم گفت.او مى‏گويد:وقتى برگشتم و به ديدار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفتم از على بدگويى كردم.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود:اين حرفها را درباره على مگو.همانا على بعد از من ولى شماست. (26)
974-بريده اسلمى:پيامبر خدا به ما دستور داد به على به عنوان امير مؤمنان سلام كنيم.در آن روز ما هفت نفر بوديم و من از همه كوچكتر بودم. (27)
على با حق است
975-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على با حق است و حق با على و بر محور او مى‏گردد.
ابن ابي الحديد مى‏نويسد:در اخبار صحيحى از قول پيامبر آمده است كه فرمود:على با حق است... (28)
976-حق با اين است،حق با اين است-يعنى على عليه السلام. (29)
977-حق با على است هر جا كه رو كند. (30)
978-بار خدايا!هر طور كه على گرديد حق را با او بگردان. (31)
979-على با حق است و حق با على.آن دو هرگز از هم جدا نشوند،تا آن گاه كه در روز قيامت‏بر لب حوض نزد من آيند. (32)
على با قرآن است
980-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على با قرآن و قرآن با على است و هرگز از هم جدا نشوند تا در كنار حوض (كوثر) نزدم آيند. (33)
981-على با حق و قرآن است و حق و قرآن با على و از هم جدا نشوند تا كنار حوض نزد من آيند. (34)
982-اين على با قرآن است و قرآن با على.از هم جدا نمى‏شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.پس آنچه را در اين دو بر جاى نهادم از آنها بپرسيد. (35)
على حجت‏خداست
983-انس در خدمت پيامبر نشسته بود كه على عليه السلام وارد شد،پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى انس!من و اين حجت‏خدا بر بندگان او هستيم. (36)
على دروازه علم پيامبر است
984-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:من شهر علم هستم و على دروازه آن،پس هر كه علم خواهد بايد از در بيايد. (37)
985-من شهر علم هستم و على دروازه آن.پس،هر كه علم خواهد بايد كه از در آن وارد شود. (38)
986-على درگاه دانش من است. (39)
987-من سراى حكمتم و على در آن. (40)
988-على دروازه دانش من است و پس از من رسالت مرا براى امتم تبيين مى‏كند. (41)
على داناترين مردم پس از من است
989-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:پس از من على بن ابي طالب داناترين فرد امت من است. (42)
990-على بن ابي طالب خداشناس‏ترين مردمان است و بيش از همه اهل‏«لا اله الا الله‏»را دوست دارد و بزرگشان مى‏دارد. (43)
991-پس از من،على آگاهترين فرد است‏به كار قضاوت و داناترين آنهاست. (44)
992-اى على!تو...وارث دانش منى. (45)
من و على از يك درخت هستيم
993-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:من و على از يك درختيم و ديگر مردمان از درختهاى گوناگون. (46)
994-اى على!مردم از درختهاى گونه گونند و من و تو از يك درخت. (47)
995-جابر:پيامبر صلى الله عليه و آله در عرفه بود و على رو به روى آن حضرت قرار داشت.پيامبر فرمود:اى على!نزديك من آى و پنجه‏ات را در پنجه من گذار.اى على!من و تو از يك درخت آفريده شده‏ايم.من ريشه آن درختم و تو تنه آن و حسن و حسين شاخه‏هايش.هر كه به شاخه‏اى از آن بياويزد خداوند او را به بهشت در آرد. (48)
تو برادر من هستى
996-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله-به على عليه السلام-:تو در دنيا و آخرت برادر من هستى. (49)
997-من همان مى‏گويم كه برادرم موسى گفت:«پروردگارا،سينه‏ام را فراخ گردان و كارم را آسان كن و از خانواده‏ام براى من وزير و پشتيبانى قرار ده‏»،برادرم على را،«پشتم را به او قوى دار...». (50)
998-امام على عليه السلام-خطاب به پيامبر آن گاه كه ميان اصحابش پيوند برادرى ساخت-:هر آينه جان از تنم برفت و پشتم شكست آن گاه كه ديدم با اصحاب خود چنان كردى و با من نه.اگر اين رفتار شما از سر خشم بر من است‏بخشش و بزرگوارى از شماست!پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: قسم به آن كه مرا به حق برانگيخت تو را آخرين نفر قرار ندادم مگر آن كه براى خودم مى‏خواستمت.تو براى من همچون هارونى براى موسى با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نيست.تو برادر و وارث من هستى. (51)
على از من و من از اويم
999-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على از من است و من از اويم. (52)
1000-به على عليه السلام-:تو از من هستى و من از توام. (53)
1001-على براى من مانند سر من است‏براى پيكرم. (54)
1002-همانا گوشت على از گوشت من است و خون او از خون من. (55)
1003-به على-:اى على!تو از من هستى و من از تو.تو برادر و يار منى. (56)
از طرف من ابلاغ نمى‏كند مگر خودم يا على
1004-انس بن مالك:پيامبر صلى الله عليه و آله سوره برائت را (براى خواندن بر مشركان) به دست على داد و فرمود: (اين سوره را) نمى‏رساند مگر من يا مردى از خاندان من. (57)
1005-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على از من است و من از على.از سوى من نمى‏رساند و ادا نمى‏كند مگر خودم يا على. (58)
تو براى من همچون هارونى
1006-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله-به على عليه السلام:تو نسبت‏به من همچون هارونى نسبت‏به موسى جز آن كه پس از من پيامبرى نيست. (59)
1007-به على-:آيا نمى‏پسندى كه نزد من همان جايگاهى را داشته باشى كه هارون نزد موسى داشت،با اين تفاوت كه تو پيامبر نيستى؟مرا نشايد كه بروم مگر آن كه تو جانشين من باشى. (60)
1008-امام على عليه السلام:پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:تو را جا گذاشتم كه جانشين من باشى. عرض كردم:اى پيامبر خدا!آيا از تو بازمانم؟فرمود:آيا نمى‏پسندى كه براى من چنان باشى كه هارون براى موسى بود جز اين كه بعد از من پيامبرى نيست (61)
ولايت على
1009-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:اگر على را به ولايت و سرپرستى گيريد خواهيد ديد كه رهنما و رهيافته است و شما را به راه راست مى‏برد. (62)
1010-اگر على را به خلافت‏برگزينيد-كه فكر نمى‏كنم چنين كنيد-او را رهنما و رهيافته خواهيد ديد. (63)
1011-آن گاه كه از موضوع فرمانروايى يا خلافت نزد آن حضرت سخن به ميان آمد-:اگر آن را به على سپاريد خواهيد ديد كه رهنما و رهيافته است و شما را در راه راست مى‏برد. (64)

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
پنج شنبه ۱۱ شهر ۱۳۸۹ ۰۱:۴۱ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #5
RE: چندین مقاله درباره امام علی (ع)
امام على عليه‏السلام در منابع روايى اهل سنت
و لما نزلت هذه الاية (61 آل عمران):
(فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم...) دعا رسول الله صلى الله عليه و آله عليا و فاطمة و حسنا و حسينا
فقال:
«اللهم هولاء اهلى»
... وقتى اين آيه شريفه نازل شد:
(پس بگو بيائيد بخوانيم فرزندان خود را و فرزندان شما را...) آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله على و فاطمه و حسن و حسين را خواند و گفتند:
خدايا اينها اهل من هستند
صحيح مسلم كتاب الفضائل جزء 15 و 16 باب 3 حديث 2404 دارالكتب العلمية بيروت


دانش و فرهنگ امام
على بن ابيطالب در عقل و انديشه، يگانه و بى همتاست و بهمين جهت او محور فكرى اسلام و جامع و سرچشمه علوم عربى است.
على بن ابيطالب، بسرپرستى پسر عمويش، پيامبر، پرورش يافت و سپس شاگرد وى شد و اخلاق و روش او را درباره زندگى و خلق، فرا گرفت و به ارث برد و اين ميراث در قلب و عقل او، بطور يكسان نفوذ يافت. در بررسى قرآن با بينش و نظر حكيمانه‏اى - كه مغز اشياء را جستجو مى كند تا حقائق آنها را بدست آورد - دقت نمود و در زمان طولانى خلافت ابوبكر و عمر و عثمان، فرصت‏يافت كه به اين بررسى عميق و كامل بپردازد و ظاهر و باطن قرآن را بخوبى بداند و درك كند و زبان و قلب او، بوسيله آن استوار گردد و با آن به هم آميزد.
علم او نسبت‏به حديث چيزى نيست كه بر آن غبار شك بنشيند. و هيچ جاى تعجب هم نيست، زيرا كه امام، بيشتر از هر صحابى و مجاهد ديگرى با پيامبر در تماس بود و از او علاوه بر چيزهائى كه همه شنيدند، مطالبى شنيد كه ديگران نشنيدند و مى‏گويند على هيچ حديثى را روايت و نقل نكرد، مگر آنكه خود از پيامبر شنيده بود و او اطمينان داشت كه از احاديث پيامبر، كلمه‏اى هم از قلب و گوش او فوت نشده است. و به على گفتند: «چطور شده كه از همه اصحاب پيامبر بيشتر، حديث دارى؟» در جواب گفت: «براى اينكه اگر من از پيامبر سؤال مى‏نمودم به من پاسخ مى‏داد و اگر سكوت مى‏كردم، پيامبر خود شروع مى‏كرد و به من حديث مى‏گفت‏».
طبيعى است كه على بن ابى طالب فقه اسلامى را هم از همه بهتر بداند چنانكه از همه بهتر به آن عمل مى‏كرد، و آنهائى كه در عصر او بودند، كسى را كاملتر و صالحتر از او در فقه و فتوى نشناختند.
دانش على در فقه اسلامى، منحصر به نصوص و احكام فقهى نبود، بلكه در علوم مقدماتى فقه نيز، از قبيل حساب، بر ديگران تفوق و برترى داشت. و اگر ابو حنيفه را در قرون پس از على «امام اعظم‏» فقه مى‏دانند، بايد توجه داشت كه او شاگرد على بود، زيرا او در پيش جعفر بن محمد درس خوانده و جعفر بن محمد از پدرش استفاده كرده بود... و سلسله به على بن ابيطالب منتهى مى‏گردد.
مالك بن انس نيز با چند واسطه شاگرد على بود، زيرا او از ربيعه و ربيعه از عكرمه و عكرمه از عبد الله بن عباس و عبد الله بن عباس از على استفاده كرده بود. به ابن عباس كه استناد همه اينها بود گفته شد: «نسبت علم تو با پسر عمويت - على - چگونه است؟» در جواب گفت: «مانند قطره بارانى در برابر اقيانوس‏».
همه ياران پيامبر معترفند كه پيامبر يكبار فرمود: على در قضاوت از همه شما برتر است «قاضى‏ترين شما على است‏». على براى اين از همه مردم دوران خود در قضاوت برتر بود كه از همه آنها بر فقه و شريعت كه منبع و منشاء قضاوت در اسلام است، آشناتر و داناتر بود، و علاوه، در نيروى تعقل و تفكر نيز آنچنان بود كه بتواند در موارد بروز اختلاف، وجهى را كشف و بيان دارد كه به واقعيت نزديكتر باشد و با منطق صحيح، بيشتر انطباق يابد.
و از طرف ديگر، على آن قدر از صفاء وجدان و پاكى درون بهره‏مند بود كه به او اجازه مى‏داد تا علم و آگاهى خود را در قضاوت، به بهترين روشى، اجرا كند و در حكم و داورى، عدالت را بر پايه‏اى از عقل و وجدان - هر دو - استوار سازد.
و از عمر بن خطاب نقل شده كه به على گفت: «اى ابو الحسن، خداوند مبارك نگرداند هر مشكلى را كه تو در آن حكم و داورى نكنى‏» و: «اگر على نبود، عمر هلاك مى‏شد» و: «هنگامى كه على در مسجد حاضر باشد، هيچ كس فتوى ندهد»!.
از آنجائى كه على بن ابيطالب از آن كسانى بود كه در امور به ظواهر اكتفا نمى‏كنند و هميشه مى‏خواهند كه در هر مسئله‏اى به مغز و باطن آن پى ببرند، در «قرآن‏» و موضوع آن كه «دين‏» بود، بدقت پرداخت، آنچنانكه متفكران جهان در كارها به دقت و تامل مى‏پردازند. و از همين جا بود كه على مسئله دين و مذهب را يك موضع قابل دقت و تفكر و تعمق مى‏دانست و هرگز هم شخصيتى بزرگ مانند على، از دين و مذهب فقط بظاهر آن و باجراء احكام و اقامه حدود و برپا داشتن مراسم عبادت، اكتفا نمى‏كند. و در صورتى كه اكثريت مردم، به ظاهر دين و نتايج مادى آن در معامله و قضاوت مى‏نگرند، على در كنار دانش ظاهر احكام دين، آن را به مثابه يك موضوع فكرى محض و قابل تحقيق و ررسى و دقت عميق، مورد مطالعه و تفقه قرار مى‏دهد و از تفكر و بررسى خود دست‏بر نمى‏دارد مگر آن هنگامى كه اطمينان مى‏يابد كه اين دين، بر پايه اساسى محكم و بنيادى متحد در اصول و حقايق، استوار است...
و از همين جا، علم كلام يا فلسفه دين، پيدا شد و روى همين اصل، على نخستين دانشمند كلامى و بلكه پدر علم كلام است، براى آنكه دانشمندان نخستين اين علم، از سرچشمه على بن ابيطالب سيراب شده‏اند و اصول و مبادى اين علم از راه على به آنان رسيده است، و دانشمندان بعدى هم همچنان به نور او راه مى‏يابند و على را پيشواى خود و راهبر پيشينيان مى‏دانند.
گويا خداوند چنين خواسته است كه على بن ابيطالب در علوم عربى نيز ركن و اساس باشد، به آن نحو كه در علوم اسلامى ركن بود. براى آنكه در ميان مردم دوران امام، كسى وجود نداشت كه در علوم عربى با امام برابر باشد. و همين تبحر او در علوم عربى و منطق صحيح و قواى ذهنى خارق العاده اوست كه براى ضبط اصول و قواعد عربى به او يارى كرد تا زبان عربى مستند به دليل و برهان باشد كه نشان دهنده قدرت عقلى او در استدلال و قياس منطقى است.
در واقع على به حق واضع و پايه‏گذار علوم عربى بود كه راه را براى آيندگان هموار ساخت. تاريخ ثابت مى‏كند كه على بنيان گذار علم نحو است. شاگرد و رفيق او ابوالاسود دئلى روزى به نزد على آمد و او را غرق در تفكر ديد، پرسيد: «در چه چيزى فكر مى‏كنى يا امير المؤمنين؟!» فرمود: من در شهر شما - كوفه - سخنى شنيدم كه از نظر ادبى غلط بود، از اين رو مى‏خواهم كتابى در اصول عربى آماده سازم. سپس كاغذى به او داد كه در آن چنين بود: كلام عبارت است از اسم و فعل و حرف تا آخر ...
اين مطلب را به شكل ديگرى نيز نقل كرده و گفته‏اند: ابو الاسود دئلى به پيشگاه امام شكايت كرد كه پس از فتوحات اسلامى، بعلت آميزش و اختلاط اعراب با ديگران، غلط گوئى در بين مردم شيوع و رواج يافته، چون مردم غير عرب سخن را به درستى ادا نمى‏كنند. امام لختى سر بزير انداخت و سپس به ابوالاسود فرمود: آنچه را كه مى‏گويم بنويس، ابوالاسود قلم و كاغذى بدست گرفت، على فرمود: كلام عرب از اسم و فعل و حرف، تركيب مى‏يابد. اسم آن است كه از مسمى خبر دهد و فعل آن است كه از حركت آن آگاه سازد و حرف معنائى مى‏دهد كه نه اسم است و نه فعل! اشياء بر سه قسم است: ظاهر و مضمر، و چيزى كه هيچ يك از اين دو نيست - بنا به قول بعضى از علماى نحو، مراد اسم اشاره است - آنگاه به ابوالاسود فرمود: بدين نحو مطلب را تكميل كن و از همان روز اين علم - قواعد ادبيات عرب - بعنوان «علم نحو» شناخته شد.
از مزاياى على تيزى هوش و سرعت درك او است. موارد و نمونه‏هاى بسيارى كه بطور ارتجال و بدون سابقه مطلبى را مى‏گفت، نشان مى‏دهد كه على نيروئى در اين زمينه داشت كه در ديگران نبود و بسيار مى‏شد كه در ميان دوستان يا دشمنان، بدون مقدمه و بطور ارتجال، حكمتى نغز و سخنى شيوا مى‏گفت كه مورد توجه همگان قرار مى‏گرفت.
على در سرعت درك و حل مشكلات حساب در زمان خود بى نظير بود و مردم آن دوران، اين مشكلات را معماهائى به شمار مى‏آوردند كه براى حل آن راهى نبود و راز آن را كسى نمى‏دانست!. براى نمونه مى‏گويند: زنى به نزد على آمد و شكايت كرد كه برادرش از دنيا رفته و ششصد دينار از خود باقى گذاشته ولى در موقع تقسيم، به او فقط يك دينار داده‏اند؟ على فرمود: شايد برادرت يك زن، دو دختر، يك مادر، دوازده برادر و تو را داشته است؟... و همينطور هم بود كه على گفت.
امام على درباره مسائل زندگى و جهان، جامعه بشرى، اسرار توحيد، الهيات و شناخت ماوراء الطبيعه، نظريات فراوانى ابراز داشته.
على استادى است كه همه آنهائى كه پس از وى آمدند و صاحب نظر شدند، به كمال و اصالت او اعتراف كردند و در واقع خود، پيروان آراء و شرح دهندگان نظريات او بودند.
كتاب بزرگ امام «نهج البلاغه‏» به مقدارى از گوهر حكمت غنى است كه امام را در صف اول و مقدم همه فلاسفه و حكماء جهان قرار مى‏دهد.
و هنگامى كه پيامبر فرمود: «دانشمندان امت من همچون پيامبران بنى اسرائيل هستند» آيا مقصودى جز على داشت؟!.
اقتباس از كتاب امام على عليه السلام صداى عدالت انسانى (على و حقوق بشر)



بخشش و ايثار على عليه السلام
و از اخلاق خاص على، كرم و بخشش او بود كه حد و مرزى نداشت، ولى بخششى كه در اصول و هدف پاك و سالم بود نه مانند بخشش فرمانداران و زورمندانى كه از مال و كوشش مردم بخشش مى‏فرمايند! اينان وقتى كه چنين بخششى مى‏كنند فقط به خويشان و نزديكان و يا هوادارانشان مى‏بخشند كه در راه حكومت و سلطنت آنها شمشير مى‏زنند واگر گامى بالاتر نهند براى آن بخشش مى‏كنند كه گفته شود آنها اهل كرم و بخشش هستند! تا مورد توجه عامه مردم قرار گيرند و اختلاسها و دزديها و ستمها و ضعف ادارى امور و غيره را بدين ترتيب پرده پوشى كنند.
و اين شكل از اشكال بخشش را كه در واقع فرقى با رشوه ندارد - و اكثريت كسانى كه در تاريخ ما و تاريخ قدرتمندان ديگران به كرم و بخشش مشهورند با اين نوع بخشش سرو كار داشتند - على بن ابيطالب در سراسر زندگى خود نديد و يك بار هم به آن دست نيالود و آن را نشناخت. كرم و بخشش على چيزى است كه از همه مردانگيهاى او پرده برمى‏دارد و با جان و دل او به هم آميخته است او با اينكه دختر خود را از اينكه گردنبندى را از بيت المال به امانت گرفته كه در عيدى از اعياد به آن آرايش كند توبيخ مى‏كند و با اينكه برادر خود عقيل را كه مختصرى از مال عمومى مردم را بيجا خواسته بود از خود مى‏رنجاند و با اينكه او هرگونه رشوه خوار و هوادار مال بى‏كوشش و بدون حق را، از خود طرد مى‏كند، با اين حال، چنانكه در روايات صحيح آمده است او با دست‏خود نخلهاى گروهى از يهوديان را در مدينه سيراب مى‏كند، تا آنجا كه دست او تاول مى‏زند و زخم مى‏شود و آنگاه مزدى را مى‏گيرد و به بيچارگان و درماندگان مى‏بخشد و يا با آن بندگانى را مى‏خرد و بلافاصله آزاد مى‏سازد.
«شعبى‏» از زبان كسانيكه على را خوب مى‏شناختند روايت مى‏كند كه او بخشنده ترين مردم بود كه از مال خود براى مردم مى‏بخشيد واگر گواهى دشمن در بعضى موارد صحيحترين شهادتها باشد بايد فهميد كه بخشش و كرم على تا چه پايه بوده كه معاوية بن ابى سفيان هم به آن شهادت داده، در حالى كه او هميشه مى‏كوشيد كه از على عيب جويى كند و از او انتقاد نمايد.
معاويه مى‏گويد: «اگر على خانه‏اى پر از طلاى ناب و خانه‏اى پر از علوفه داشته باشد، طلا را پيش از علوفه مى‏بخشد!»امام على (ع) صداى عدالت انسانى. ج 2 - 1 صفحه 122



صحيفه اميرمؤمنان(ع)
قديم ترين سند حديثى موجود در ميان مسلمانان*
كهن ترين مجموعه مدوّن حديثى كه در ميان مسلمانان به يادگار مانده و دست تحوّل و تطوّر زمان نتوانسته آن را همانند بعضى از صحائف و مجموعه هاى ديگر، به طور كلّى از دست مسلمانان خارج كند، صحيفه اميرمؤمنان(ع) است. صحيفه اى كه هم در منابع شيعه از آن سخن گفته شده و ائمه شيعه آن را طومارى از شرايع الهى معرفى و به آن فخر و مباهات كرده اند و هم در منابع اهل سنّت به آن استنادشده و بخشى از احكام فقهى آن در ابواب مختلف منابع حديثى فقه به عنوان احاديث منقول از صحيفه اميرمؤمنان(ع) ارائه و نقل گرديده است.
به تعبيرديگر، اين صحيفه، اولين سند و مرجع موجود حديثى است كه ازدوران حيات اميرمؤمنان(ع) در دسترس مسلمانان و در معرض مشاهده آنان بوده و پس از آن بزرگوار، همانگونه كه فرزندان آن حضرت به عنوان بزرگترين ذخيره علمى و پرارزش ترين يادگار معنوى آن را حفظ كرده اند، علما و محدّثان اهل سنّت نيز (با اهميت فوق العاده اى كه اين صحيفه از آن برخوردار است) بر حفظ آن اهتمام ورزيده و به عنوان «حديث رسول خدا (ص)» به نقل فرازهايى از متن آن مبادرت نموده اند.
صحيفه اميرمؤمنان(ع) در منابع اهل سنّت
بحث از صحيفه اميرمؤمنان را با نقل متن احاديث اين صحيفه از منابع اهل سنّت آغاز مى كنيم. سپس به طور فشرده به فقه الحديث مى پردازيم. آنگاه به ديدگاه ائمه اهل بيت و محدّثان شيعه درمورد اين احاديث، اشاره مى كنيم.
البته منظور ما از منابع اهل سنّت، با توجه به اهميتى كه صحاح ششگانه و مسند احمد در ميان سنن و مسانيد از آن برخوردارند، فقط همين مجموعه هاى حديثى است والاّ در سنن ومسانيد ديگر نيز، اين صحيفه به عنوان قديمترين منبع، جايگاه خود را حفظ نموده است و مراجعه كننده مى تواند در اين مجموعه ها هم احاديث صحيفه را به دست بياورد.
در نقل احاديث، در صورت اتّحاد متن و سند، فقط به نقل همان يك متن بسنده مى كنيم و از صحاح هم صحيح بخارى را اصل قرارمى دهيم و در ذيل آن، به ساير منابع اشارتى مى نماييم و در صورت تعدّد متن، به نقل هريك از حديثها مستقلا مبادرت مى ورزيم و براى تسهيل امر، ازنقل سلسله روات، صرف نظر مى كنيم و خواننده ارجمند را در صورتى كه نياز به بررسى سلسله سند داشته باشد، به مآخذ حديث ارجاع مى دهيم.
موارد نقل احاديث برگرفته از صحيفه اميرمؤمنان(ع) در چهار صحيح از صحاح ششگانه و همچنين مسند احمدبن حنبل، بدين شمار است:
صحيح بخارى 10 مورد
صحيح مسلم 3 مورد
سنن نسايى 1 مورد
سنن ابى داود 1 مورد
مسند احمدبن حنبل 3 مورد
و اينك متن احاديث صحيفه در منابع يادشده:
حديث اول:
… عن الأعمش عن ابراهيم التيمى عن أبيه قال، قال على رضى اللّه عنه: ما عندنا كتاب نقرئه الا كتاب اللّه غيرهذه الصحيفة. قال:فاخرجها فاذا فيها اشياء من الجراحات واسنان الابل. قال، وفيها: المدينة حرم مابين عيرالى ثور؛ فمن أحدث فيها حدثا أو آوى فيها محدثا فعليه لعنةاللّه والملائكة والنّاس اجمعين؛لايقبل منه صرف ولاعدل؛ ومن والى قوما بغير إذن مواليه فعليه لعنةاللّه والملائكة والنّاس اجمعين؛لايقبل منه صرف ولاعدل؛ومن والى قوما بغير إذن مواليه فعليه لعنةاللّه والملائكة والنّاس اجمعين؛ لايقبل منه يوم القيامة صرف ولاعدل؛ وذمّة المسلمين واحدة يسعى لها أدناهم فمن أخفرمسلما فعليه لعنةاللّه والملائكة والنّاس اجمعين؛ لايقبل منه يوم القيامة صرف ولاعدل.
1ـ صحيح بخارى، كتاب الفرائض، باب إثم من تبرّأ من مواليه،حديث6374
2ـ صحيح بخارى، ابواب فضائل المدينة، باب حرم المدينة، حديث1771
3ـ صحيح بخارى، ابواب الجزية،باب ذمة المسلمين واحدة، حديث3001
4ـ صحيح بخارى، ابواب الجزية، باب إثم من عاهد ثم غدر، حديث3008
5ـ صحيح بخارى، كتاب الاعتصام بالكتاب والسنة، حديث6870
6ـ سنن ابى داود، كتاب الحج، باب فى تحريم المدينة.
حديث دوم:
… عن سفيان عن مطرف عن الشعبى عن ابى جحيفة قال: قلت لعلىّ هل عندكم كتاب؟ قال: لا؛ الا كتاب اللّه أو فهم أعطيه رجل مسلم أو فى هذه الصحيفة.قال:قلت فما فى هذه الصحيفة؟ قال:العقل وفكاك الأسيرولايقتل مسلم بكافر.
1ـ صحيح بخارى،كتاب الجهاد،باب فكاك الاسير،حديث2882
2ـ صحيح بخارى، كتاب الدّيات،باب العاقلة، حديث6507
3ـ صحيح بخارى، كتاب الدّيات، باب لايقتل المسلم بالكافر، حديث 6517
4 ـ صحيح بخارى، كتاب العلم، باب كتابة العلم، حديث 111
حديث سوم:
… ابراهيم التيمى،حدّثنى أبى قال، خطبنا على رضى اللّه عنه على منبر من آجر وعليه سيف فيه صحيفة معلّقة فقال: واللّه ماعندنا من كتاب يقرأ الاّ كتاب اللّه وما فى هذه الصحيفة فنشرها فاذا فيها: اسنان الإبل؛ وإذا فيها: المدينة حرم من عير الى كذا …
ـ صحيح بخارى، كتاب الاعتصام بالكتاب والسنة، باب مايكره من التعمّق، حديث6870
حديث چهارم:
… حدثنا الأعمش عن ابراهيم التيمى عن ابيه قال، خطبنا على بن ابى طالب فقال: من زعم ان عندنا شيئا نقرئه الاّ كتاب اللّه وهذه الصحيفة … وذمة المسلمين واحدة يسعى بها أدناهم ومن ادّعى الى غير أبيه أو انتمى الى غير مواليه فعليه لعنةاللّه والملائكة والنّاس اجمعين لايقبل اللّه يوم القيامة صرفا ولاعدلا.
1ـ صحيح مسلم، كتاب الحج، باب فضل المدينة، حديث1360
2ـ صحيح مسلم، كتاب العتق، باب تحريم تولّى العتيق غير مواليه،حديث1370
حديث پنجم:
حدّثنا شعبة … عن ابى الطفيل قال سئل على أخصّكم رسول اللّه(ص) بشىء؟ قال: ماخصّنا رسول اللّه بشىء لم يعمّ به النّاس كافّة إلاّ ماكان فى قراب سيفى هذا. فأخرج صحيفة مكتوب فيها: لعن اللّه من ذبح لغير اللّه؛ ولعن اللّه من سرق منار الارض ولعن اللّه من لعن والده ولعن اللّه من آوى محدثا.
ـ صحيح مسلم،كتاب الأضاحى، باب تحريم الذبح لغيرالله، حديث1978
حديث ششم:
… عن قتادة عن الحسن عن قيس بن عباد قال: انطلقت أنا والأشتر الى على رضى اللّه فقلنا هل عهد اليك نبى اللّه(ص) شيئا لم يعهده الى النّاس؟ قال: لا؛ الاّ ماكان فى كتابى هذا. فأخرج كتابا من قراب سيفه1؛ فإذا: المؤمنون تكافؤ دمائهم وهم يد على سواهم ويسعى بذمّتهم أدناهم؛ ألا لايقتل مؤمن بكافر ولا ذوعهد بعهده؛ من أحدث حدثا فعلى نفسه أو آوى محدثا فعليه لعنةاللّه والملائكة والنّاس اجمعين.
ـ سنن نسايى، ج8، باب القود بين الأحرار والمماليك فى النفس.
حديث هفتم:
… ثناشريك عن مخارق عن طارق بن شهاب قال رأيت عليا رضى اللّه عنه على المنبر يخطب وعليه سيف حليته حديد؛ يقول: واللّه ماعندنا كتاب نقرئه عليكم إلاّ كتاب الله وهذه الصحيفة أعطانيها رسول الله(ص) وفيها فرائض الصدقة. قال: الصحيفة معلّقة فى سيفه.
ـ مسند احمدبن حنبل، جلد1، ص119
حديث هشتم:
… ثنا شريك عن مخارق عن طارق قال خطبنا على رضى اللّه عنه فقال: ما عندنا شىء من الوحى ـ أو قال كتاب ـ من رسول اللّه(ص) الاّ ما فى كتاب اللّه وهذه الصحيفة المقرونة بسيفى سيف حليته حديد وفيها فرائض الصّدقات.
ـ مسند احمدبن حنبل، جلد1،صفحه102
حديث نهم:
… انبأنا قتادة عن ابى حسان أنّ عليا رضى اللّه عنه كان يأمر بالأمر فيؤتى فيقال قدفعلنا كذا وكذا، فيقول: صدق اللّه ورسوله. قال، فقال له الأشتر: إن هذا الذى تقول قدتغشغ2 فى النّاس؛ أفشيه عهده اليك رسول اللّه(ص)؟قال على رضى اللّه عنه: ما عهد الىّ رسول اللّه(ص) خاصّة دون النّاس إلاّ شيىء سمعته منه فهو فى صحيفة فى قراب سيفى. قال فلم يزالوا به حتى اخرج الصحيفة. قال فاذا فيها: من أحدث حدثا او آوى محدثا فعليه لعنةاللّه والملائكة والنّاس اجمعين؛ لايقبل منه صرف ولاعدل. قال واذا فيها: إنّ ابراهيم حرّم مكة وإنى أحرم المدينة حرام مابين حرّتيها لايختلى خلاها ولاينفر صيدها ولاتلتقط لقطتها إلا لمن أشاربها ولاتقطع منها شجرة إلا أن يعلف رجل بعيره ولايحمل فيها السلاح لقتال. قال وإذا فيها: المؤمنون يتكافؤ دمائهم ويسعى بذمّتهم أدناهم وهم يه على من سواهم؛ ألا لايقتل مؤمن بكافر ولا ذوعهد فى عهده.
ـ مسند احمدبن حنبل،ج1،ص119
نكاتى درباره احاديث صحيفه
اين بود متن حديثهايى كه در مهمترين منابع اهل سنّت از صحيفه اميرمؤمنان(ع) نقل گرديده است و اينك در زمينه اين احاديث، نكاتى را تذكر مى دهيم. سپس به توضيح بعضى از جملات (فقه الحديث) آنها مى پردازيم.
1ـ اينها،صحيح ترين احاديث اند
احاديثى كه در اين منابع با استناد به صحيفه اميرمؤمنان(ع) نقل گرديده است، از نظر محدّثان اهل سنّت، نه تنها به عنوان حديث صحيح، بلكه به عنوان اصحّ احاديث شناخته مى شوند. زيرا پرواضح است كه از نظر آنان، در وثاقت و صحّت يك حديث، نقل بخارى به تنهايى كافى است و اگر هردو شيخ (مسلم و بخارى) نقل كنند، اصحّ حديث شناخته مى شود. درحالى كه حديث صحيفه را پنج نفر از شيوخ حديث و صاحبان صحاح و مسانيد (با طرق متعدّد و سلسله اسناد مختلف) نقل نموده اند و رجال اين اسناد را عدول و ثقات روات تشكيل مى دهند. گذشته از اين، اكثر اين احكام، در متون احاديث و در ابواب مختلف و به طرق متفرّق، از رسول خدا(ص) نقل گرديده است.
2ـ صحيفه، كتاب جامعى بوده است.
به طورى كه در آينده توضيح خواهيم داد، گرچه مجموع احكامى كه از متن اين احاديث استفاده مى شود، محدود به چند حكم فقهى است، ولى دقّت در اين احكام، ما را به يك مطلب اساسى كه جامع بودن اين صحيفه مبارك است مى رساند؛ زيرا در اين صحيفه، فروع و جزئياتى از احكام (مانند احكام ديات و قصاص و سنّ شترها در پرداخت ديه) مطرح گرديده است و باز در اين صحيفه، حدود چهارگانه شهر مدينه تعيين شده است. از انعكاس اين فروع در صحيفه معلوم مى شود احكام فقهى مهمتر و گسترده ترى نيز در آن وجود داشته كه به دست ما نرسيده است.
3ـ صحيفه يا صحائف؟
با توجه به تعدّد و كثرت احاديث درباره صحيفه على(ع) (كه چند نمونه از آنها را نقل نموديم) اين احتمال متصور است كه مأخذ آنها هم متعدّد و به جاى يك صحيفه، صحيفه هاى متعددى در نزد اميرمؤمنان(ع) باشد.
ولى ابن حجر مى گويد بررسى اين احاديث، مبيّن اين است كه صحيفه اى كه در نزد اميرمؤمنان(ع) موجود بوده، يك صحيفه بيشتر نبوده است و تمام اين احكام كه به صورت احاديث متعدّد نقل شده است، از همان يك صحيفه مى باشد. درنهايت، هريك از ناقلين، به نقل همان فراز كه خود توانسته است حفظ كند مبادرت ورزيده است.3
4ـ صحيفه، دليل بر جواز كتابت حديث است.
اين صحيفه، دليل ديگرى است بر آنكه احاديث رسول اللّه(ص)، در مرئى و منظر آن حضرت و طبق دستور آن بزرگوار، نوشته مى شد. اين صحيفه، درواقع، ردّ و پاسخ كسانى است كه از نقل و كتابت حديث امتناع ورزيده و احيانا براى توجيه اين عمل، حديثى نيز از رسول خدا(ص) نقل نموده اند كه:
«لاتكتبوا عنّى؛ فمن كتب عنّى غير القرآن فليمحه».4
و جالب اينكه بخارى يكى از روايات صحيفه را در «كتاب العلم» و در باب «كتابةالعلم» نقل نموده و درواقع او نيز با نقل اين روايت در كتاب و باب يادشده، مى خواهد به همان معنا اشاره كند و بدين گونه، بر كتابت علم و حديث در زمان رسول خدا(ص) استدلال نمايد.
5ـ انگيزه تكرار روايات صحيفه در منابع، چيست؟
و آخرين نكته:
به طورى كه ملاحظه فرموديد، روايات صحيفه در صحيح بخارى، مكرّر و در ده مورد نقل گرديده است. جاى سؤال است كه انگيزه تكرار اين روايات در اين حد چيست؟
جاى ترديد نيست كه اين تكرار، (اگر تكرارش بناميم) داراى فوايد و انگيزه هاى متعددى است كه همه آنها دليل بر استحكام و توثيق بيشتر روايات صحيفه مى باشد. از جمله آنكه نقل روايات صحيفه با اين تكرار و تعدد در ابواب مختلف و به مناسبتهاى گوناگون، بيانگر عنايت بيشتر بخارى بر صحيفه و تاكيد ديگر وى بر اهميت آن است و در عين حال، گوياى اين حقيقت است كه بخارى اين روايات را نه از يك نفر «شيخ حديث»، بلكه از شيوخ و اساتيد متعدّد فراگرفته است كه هريك از اين شيوخ نيز از شيوخ و اساتيد متعدّد فراگرفته اند و نقل هر حديث با طرق متعدّد، موجب توثيق و تحكيم آن حديث است.
گذشته از اين، چون در متن احاديث، گريزى از نقل به معنا نيست و گاهى روايات متعدد در يك موضوع، با اختلاف يا تشابه در الفاظ نقل مى شود و اين امر ايجاب مى كند كه متن همه روايات آورده شود تا در ميان آنها مقارنه و تطبيق به عمل آيد (و بدين وسيله اجمال و تفصيل و زيادت و نقصان متن دو روايت كشف و روشن گردد)، اين تكرار بخارى نيز حاكى از اهتمام تامّ وى به روايات صحيفه اميرمؤمنان(ع) است كه با تكرار در نقل، مقدمه اين مقارنه و زمينه تكميل متن يك روايت با روايت ديگر را فراهم كرده است.
فقه صحيفه
روايات منقول از صحيفه در آن حدّى كه در چهار صحيح و در مسند احمدبن حنبل نقل شده است، بر احكام مختلف و متعدّدى مشتمل است كه بعضى از آنها به طور مشروح و بعضى ديگر به طور اجمال ذكر شده است. به سبب اهميت صحيفه، فقه الحديث آن را به طور خلاصه (و نه به معناى اصطلاحى و استدلالى آن) در اينجا مى آوريم. اين احكام، در پنج موضوع زير خلاصه مى شوند:
1ـ حرم بودن مدينه و حدود آن،
2ـ ذمّه و امان دادن مسلمان به كافر،
3ـ برابرى خون مسلمانان،
4ـ عدم جواز قتل مسلمان در مقابل كافر،
5ـ تعدادى از گناهان كبيره.
1ـ احكام حرم مدينه و حدود آن
در بيشتر روايات اين صحيفه، مدينةالرسول به عنوان حرم معرفى و حريم و حدود چهارگانه آن بيان گرديده است كه از شمال به جبل «ثور» و از جنوب به كوه «عير» و از دوسمت شرق و غرب به دو «حرّه» شرقى و غربى محدود مى شود. «المدينة حرم مابين عير الى ثور»5 «وإنّى أحرم المدينة حرام مابين حرّتيها»6.
سپس مفهوم حرم بودن مدينه و احكامى كه بر آن مترتّب است، در ضمن روايات مختلف صحيفه بيان شده؛ بدين توضيح:
فمن أحدث فيها حدثا أو آوى محدثا فعليه لعنةاللّه والملائكة والنّاس أجمعين؛ لايقبل منه يوم القيامة صرف ولاعدل.7
هركس در مدينه جنايتى مرتكب شود يا مرتكب جنايتى را پناه دهد لعنت خدا و همه فرشتگان و همه مردم بر او باد
در لسان احاديث، «محدث» ـ به ضم ميم و سكون حاء ـ به كسى گفته مى شود كه يكى از گناهان بزرگ (مانند قتل و زنا) را مرتكب شود كه در اصطلاح روز به چنين افرادى، جنايتكار مى گويند و همچنين «إحداث ـ حدث»، ارتكاب چنين گناهان است. منظور از «ايواء» نيز پناه دادن و يارى كردن چنين كسى و ممانعت و جلوگيرى كردن از طرف دعواى اوست كه نتواند حق خويش را استيفا كند (يا مجرم را براى اجراى حدّ الهى تسليم حاكم شرع نمايد). در اينجاست كه پناه دهنده اين شخص، سزاوار و مستحقّ لعن است؛ زيرا او با عمل خود، فرد مفسد را يارى داده و راه افساد بيشتر را در جامعه باز نموده است.
درباره «صرف» و «عدل»، ابن حجر معانى متعددى نقل نموده است؛ از جمله مى گويد صرف به معناى فريضه و عدل به معناى نافله است.8 يعنى فرائض و نوافل كسى كه در حرم مدينه مرتكب جنايت شود و يا جنايتكارى را پناه بدهد، در روز قيامت و در ميزان رضاى پروردگار، مورد قبول واقع نخواهدشد؛ گرچه از نظر سقوط تكليف مجزى باشد.
لايختلى خلاها؛ ولاينفر صيدها؛ ولاتلتقط لقطتها إلاّ لمن أشاربها؛
ولاتقطع شجرها إلاّ أن يعلف رجل بعيره؛
ولايحمل فيها السّلاح.9
نبايد نباتات مدينه چيده شود و يا صيدش رم داده شود و نبايد لقطه اين شهر مورد تعرض واقع شود و يا كسى به عنوان تصرف آن را بردارد، مگر به قصد ارشاد و معرفى و رساندن به مالك آن؛ و نبايد اشجارش قطع شود، مگر براى كسى كه شتر و چهارپايش را تعليف مى كند؛ و نبايد در اين شهر سلاح حمل شود.
اين احكام ششگانه كه در روايات صحيفه براى حرم مدينه بيان شده است، مضمون احاديث ديگرى است كه از طريق شيعه و اهل سنّت نقل گرديده و براى حرم مكه نيز بيان شده است و فقهاى اسلام درباره اين احكام در حرم مدينه (از لحاظ وجوب و استحباب) نظرات مختلفى دارند. بنابر فتواى فقهاى شيعه، مراعات اين احكام، اگرچه در مكّه واجب و ارتكاب آنها موجب كفّاره و مجازات است، در حرم مدينه (بجز ارتكاب گناه و پناه دادن به مرتكب آن)، جنبه استحباب دارد و كفّاره و مجازاتى بر مرتكب آنها در اين شهر متوجه نيست.
جبل «ثور» كجاست؟
محمدفؤاد عبدالباقى در پاورقى صحيح مسلم10 درباره دو رشته كوه «ثور» و «عير» بحث مفصلى آورده است؛ زيرا بعضى از شارحان حديث، در وجود كوهى به نام «ثور» در مدينه ترديد كرده يا آن را نفى و به مكه منحصر نموده اند و ذكر آن را در متن روايات صحيفه (به عنوان حدود حرم مدينه) يك نوع ضعف و بى اصالتى در متن اين روايات تلقّى كرده اند.
محمدفؤاد، آنگاه با دلائل متعدد از گفتار مورّخان و مدينه شناسان ثابت مى كند همانگونه كه «ثور» نام يكى از كوههاى اطراف مكّه است، در اطراف مدينه نيز كوهى دايره اى شكل بدين نام وجود دارد كه در شمال مدينه و در پشت كوه «احد» قرار گرفته است. سپس اعتراف عده اى از نويسندگان و مدينه شناسان را كه اين كوه را از نزديك مشاهده نموده و با همين نام (ثور) شناسايى و در تاليفات خود معرفى كرده اند، منعكس مى نمايد.

2ـ برابربودن مسلمانان در امان دادن به كفّار
دومين حكمى كه در روايت صحيفه آمده است برابربودن ذمّه و امان دادن مسلمانان بر كفار است (ذمّةالمسلمين واحدة) و نتيجه اين حكم، اين است كه:
يسعى لها أدناهم.11
پايين ترين مسلمانان، بر ذمّه و امان دادن كفار مباشرت مى كند.
هر مسلمانى در هر شرايطى از لحاظ موقعيت و شخصيت (عالم و جاهل، فقير و غنى، پير و جوان، مرد و زن) مى تواند به كافرى كه درخواست امان كرده، امان بدهد.
فمن أخفر مسلما فعليه لعنةاللّه والملائكة والنّاس أجمعين؛ لايقبل منه يوم القيامة صرف ولاعدل.12
پس كسى حق تعرّض بر چنين كافرى ندارد و نمى تواند عهد و پيمان برادر مسلمان را نقض كند و اگر كسى پيمان او را بشكند و متعرض چنين كافرى بشود، بر او باد لعنت خدا و همه فرشتگان و همه مردم
بايد توجه داشت كه اين موضوع نيز داراى فروع و احكام فراوانى است كه در منابع فقهى مورد بحث قرار گرفته است.

3ـ برابرى خون مسلمانان
در صحيفه آمده است كه «المؤمنون تتكافؤ دمائهم»13 يعنى خون مسلمانان در قصاص و ديه مساوى است؛ ديه افراد قوى و ضعيف (از نظر علمى، اجتماعى و اقتصادى) برابر است. عالم در مقابل جاهل، مرد در مقابل زن، قصاص مى شود. «وهم يد على سواهم» يعنى مسلمانان در برابر دشمنان، يكدل و يكزبان هستند؛ گويا دست همه آنان يك دست و فعل همه آنها يك فعل و يك كار است. اين موضوع نيز مانند «ذمةالمسلمين» داراى احكام و فروع و موارد استثنايى است كه در شرح آنها بايد به منابع فقهى مراجعه نمود.

4ـ مسلمان در مقابل كافر قصاص نمى شود.
ولايقتل مسلم بكافر ولا ذوعهد فى عهده.14 اين جمله بيانگر اين حكم است كه اگر مسلمانى كافرى را (كه ذمّى و معاهد باشد) به قتل برساند، مسلمان قاتل به عنوان قصاص كشته نمى شود و قصاص به ديه تبديل مى شود.

5ـ بعضى از گناهان كبيره
هر گناه و معصيتى كه در ارتكاب آن، تهديد به عذاب و يا وعيد لعن و طرد از رحمت خدا باشد، آن را گناه كبيره مى گويند. بر اين اساس، امور ششگانه اى كه ذيلا توضيح داده مى شود و در متن روايات صحيفه همراه و توأم با لعن خدا و همه ملائكه و مردم از آنها ياد شده است، از گناهان كبيره و معاصى بزرگ است و مرتكب آنها در صورت عدم توبه، از رحمت خداوند مطرود و به عذاب آخرت گرفتار خواهدگرديد.
و اينك توضيح اين امور:

يك و دو. انتساب شخص به غير پدر و به غير مولايش
ومن ادعى الى غير أبيه او انتمى الى غير مواليه، فعليه لعنةاللّه والملائكة والنّاس أجمعين ولايقبل اللّه منه صرفا ولاعدلا.15
ومن والى قوما بغير إذن مواليه، فعليه لعنةاللّه والملائكة والنّاس أجمعين؛ لايقبل منه يوم القيامة صرف ولاعدل.16
: هركس خودش را به غير پدر خويش منتسب نمايد و هر برده اى خود را بدون اذن مولاى خود، به مولاى ديگرى منتسب سازد، بر اوست لعنت خدا و همه فرشتگان و همه مردم
اين لحن، صراحت دارد در شدّت تحريم اين دو عمل و بزرگى اين دو گناه كه در اين مورد، روايات ديگرى از طريق شيعه و اهل سنت از معصومين(ع) نقل گرديده است.
و علّت و يا حكمت تشديد تحريم در اين مورد، گذشته از كفر نعمت نسبت به حقّ ابوّت و حق ولا، تضييع نمودن حقّ ارث و به هم خوردن قانون نسب و تحريم حلال و تحليل حرام در مسئله ازدواج و اموال و… مى باشد.

سه. ذبح كردن به نام غيرخدا
لعن اللّه من ذبح لغيراللّه.17
خداوند لعنت كند كسى را كه براى غيرخدا ذبح كند
در دوران جاهلى، مشركان ذبايح خود را به نام غيرخدا و به نام اوثان و اصنام ذبح مى كردند و به جاى بسم اللّه، باسم اللات والعزّى و… مى گفتند و در مقابل معبودهاى خويش، اين عمل را يكى از عبادات تلقّى مى نمودند و خداوند از اين عمل كفرآميز و شرك آلود، نهى و آن را براى مؤمنان ممنوع اعلام نمود و فرمود:
ولاتأكلوا ممّا لم يذكر اسم اللّه عليه وإنّه لفسق.18
إنّما حرّم عليكم الميتة والدّم ولحم الخنزير وما أهل به لغير الله.19
و پيامبر بزرگ اسلام هم كسانى را كه مرتكب چنين عمل شرك آلودى شوند، مورد لعن قرارداد و فرمود:
لعن اللّه من ذبح لغيراللّه.

چهار. سرقت نمودن علائم زمينها
لعن اللّه من سرق منار الارض.20
خداوند لعنت كند كسى را كه علائم زمين يا ملكى را سرقت كند
منظور از منار ارض، علائم و نشانه هاى حدود يك ملك و نشانه هايى است كه مالكان زمينها نصب و ايجاد مى كنند؛ و مراد از سرقت، ازبين بردن و يا تغييردادن اين علائم براى تجاوزكردن به املاك ديگران و غصب نمودن حقوق ديگران در زمينهايشان مى باشد كه در اين مورد نيز روايات زيادى از طريق شيعه و اهل سنّت وارد گرديده است.

پنج. لعن كردن بر پدر
لعن الله من لعن والده.21
خدا لعنت كند كسى را كه بر پدر خويش لعنت كند
عقوق والدين به هر طريقى كه باشد و ايذاى پدرومادر به هر شيوه اى كه انجام پذيرد، از معاصى و گناهان كبيره است؛ على الخصوص كه از طريق شتم و ناسزاگفتن باشد؛ به طورى كه در روايات از سبّ و ناسزاگفتن بر پدر و مادر (گرچه به طريق غيرمستقيم) نهى گرديده و سب كردن بر پدر و مادر ديگران، آنجا كه موجب شود مخاطب نيز والدين گوينده را سبّ و شتم نمايد، سبّ مستقيم تلقّى شده است.

شش. پناه دادن بر جنايتكار
لعن اللّه من آوى محدثا.22
خدا لعنت كند كسى را كه جنايتكارى را پناه دهد
در بحث حرم مدينه، معناى محدث و پناه دادن به او را توضيح داديم. در آنجا كه سخن از حرم مدينه بود، براى احترام بيشتر «مدينةالرسول»، كسانى مورد لعن خدا و همه فرشتگان و همه مؤمنان قرار گرفته بودند كه در آن شهر مرتكب جنايت شوند و يا جنايتكارى را پناه بدهند. ولى در اينجا، مسئله جنبه عمومى دارد. لعن اللّه من آوى محدثا … خدا لعنت كند كسى را كه در هر شهر و ديارى و در هر نقطه و منطقه اى، جنايتكارى را پناه بدهد و از وى حمايت كند
و در همان بحث، به حكمت اين تحريم و تهديد اشاره نموديم كه اين عمل، درواقع، همكارى با مفسد و عامل توسعه فساد در جامعه مى باشد و طبعا جرم پناه دهنده، بيش از خود جنايتكار خواهدبود.

اين بود در حدود شانزده حكم مختلف در پنج موضوع مهم كه از روايات منقول از صحيفه اميرمؤمنان(ع) به دست مى آيد و به طورى كه ملاحظه فرموديد، اين احكام به طور صريح و گويا، در روايات صحيفه مطرح و منعكس گرديده است.

ديگر موضوعات فقهى صحيفه
و در روايات صحيفه، در كنار احكام مشروح پيش گفته، چند موضوع ديگر نيز به طور اجمال و اشاره انعكاس يافته است كه اينك به بيان اين موارد مى پردازيم:
1ـ در صحيفه اميرمؤمنان(ع)، از انواع جراحات و همچنين از سنّ شترها كه به عنوان ديه جراحات پرداخت مى شود، سخن رفته و اين احكام در صحيفه آمده است:
فإذا فيها اشياء من الجراحات وأسنان الإبل.23
2ـ باز، در صحيفه در مورد اصل ديه و تشويق و ترغيب بر آزادكردن اسراى مسلمين از دست كفار، و احيانا راههاى مختلف و شرايط و احكام آن، سخن گفته شده است:
قلت فما فى هذه الصحيفة؟ قال العقل وفكاك الاسير.24
3ـ در صحيفه اميرمؤمنان، از صدقات واجب مانند زكات مال و زكات فطره و احيانا شرائط و احكام آن، سخن گفته شده است:
وهذه الصحيفة أعطانيها رسول اللّه، فيها فرائض الصدقة.25

اين بود انعكاس صحيفه اميرمؤمنان(ع) در منابع اهل سنّت و اين بود ديدگاه محدّثان آنان درباره اين صحيفه و اهتمامشان نسبت به روايات صحيفه و اين بود چند حكم فقهى كه از ظاهر روايات صحيفه به دست مى آيد. البته بر اهل فن و مجتهدان است كه با تحقيق و ديد اجتهادى خود، احكام بسيار ديگرى را بر همين روايات متفرّع و فروع ديگرى را از آنها استخراج نمايند.

صحيفه اميرمؤمنان، از ديدگاه ائمه اهل بيت
اينك نگاهى داريم بر صحيفه از ديدگاه ائمه اهل بيت و انعكاس آن در منابع شيعه:
به طورى كه در مقدمه بحث اشاره نموديم، پيشوايان شيعه نه تنها صحيفه اميرمؤمنان(ع) را به عنوان بزرگترين ذخيره علمى و منبع فقهى و عظيمترين ثروت معنوى از پدران و اجداد خويش به ارث برده و در حفظ آن تلاش مى نمودند، بلكه با وجود چنين صحيفه جامع و گسترده از سنن، و چنين طومارى از شرايع و قوانين الهى (كه به املاى رسول خدا ـ ص ـ و از زبان مبارك آن حضرت و با دستخط اميرمؤمنان ـ ع ـ نگارش يافته است) افتخار و مباهات مى كردند و به هنگام بيان احكام، آنجا كه لازم بود، به متن آن استناد و به وسيله آن، مخالفانشان را مجاب مى نمودند. اينك، به عنوان نمونه، چند مورد از نظريّات و گفتارهاى ائمه اهل بيت(ع) را كه در منابع معتبر شيعه منعكس گرديده است، مى آوريم.

امام باقر(ع) و صحيفه اميرمؤمنان
بصائرالدّرجات از فضيل بن يسار نقل مى كند كه:
امام باقر(ع) خطاب به وى فرمود: فضيل كتاب على كه هفتاد زراع طول آن است، در نزد ماست و در روى زمين هيچ حكمى از احكام مورد نياز مردم نيست، مگر اينكه در اين صحيفه است؛ حتى ديه خطّى كه در پوست كسى ايجادشود. آنگاه خطى بر انگشت ابهامش كشيد (يعنى حتى ديه يك چنين خطّ كوچك و بى اهميتى ).26
نجاشى از محمدبن عذافر صيرفى نقل مى كند كه:
من به همراه حكم بن عيينة در نزد ابوجعفر(ع) بوديم. حكم از امام(ع) در موضوعات مختلف سؤال مى نمود و امام(ع) پاسخ مى داد و به عيينة احترام خاصى مبذول مى داشت، تا در يك مسئله در ميانشان اختلاف پيش آمد. امام باقر به فرزندش فرمود برخيز كتاب جدّم اميرالمومنين(ع) را بياور. [ابن عذافر گويد:] فرزند امام، كتابى آورد بسيار بزرگ و درهم پيچيده؛ آنگاه امام باقر(ع) فرمود: «اين كتاب، خطّ على و املاى رسول خداست» و به آن نگاه كرد تا پاسخ مسئله مورد اختلاف را استخراج و خطاب به حكم چنين فرمود: «ابامحمد تو و سلمه و ابوالمقدام، به هر كجا مى خواهيد روكنيد؛ ولى به خدا سوگند علم مورد اعتماد را بجز در نزد كسانى كه جبرئيل بر آنان نازل مى گرديد، نخواهيديافت».27

امام صادق(ع) و صحيفه اميرمؤمنان
كلينى با اسناد از بكربن كرب و او از امام صادق(ع) نقل مى كند كه فرمود:
«در نزد ما علمى هست كه با وجود آن نيازى به مردم نداريم و اين مردم هستند كه به ما نيازمند مى باشند».
امام سپس فرمود:
«در نزد ما كتابى است با املاى رسول خدا و دستخط على، و اين صحيفه اى است كه تمام حلال و حرام در آن است …».28
باز كلينى در ضمن يك روايت مفصّل از ابوسعيد نقل مى كند كه:
امام صادق(ع) خطاب به وى فرمود: «يا ابامحمد جامعه در نزد ماست؛ ولى مردم نمى دانند جامعه چيست». ابوبصير سؤال كرد: فدايت شوم، جامعه چيست؟ امام(ع) فرمود: «صحيفه اى است به طول هفتادزراع، با املاى رسول خدا(ص)، و از ميان دو لب آن حضرت و با دستخط على(ع)، كه تمام حلال و حرام و همه احكامى كه مورد نياز مردم است در آن است؛ حتى ديه خدشه و خطّى كه در پوست بدن ايجادشود». آنگاه امام(ع) با استيذان از ابوبصير، بدن او را فشارداد و فرمود: «حتى أرش هذا … حتى ديه چنين فشار ساده اى نيز اگر از راه ظلم بر كسى واردشود، در اين صحيفه آمده است».29
صحيفه يا جامعه؟
آنچه گذشت، چند نمونه از دهها روايتى30 بود كه در مورد صحيفه اميرمؤمنان(ع)، در منابع شيعه از ائمه هدى نقل گرديده است. در اين روايات، آنچه بيشتر جلب توجه مى كند، (قطع نظر از مضمون كلّى آنها)، معرّفى اين صحيفه به عنوان يك صحيفه متقن و مورداعتماد و مجموعه مقدّس و ارزشمند است كه از دو لب مبارك پيامبر(ص) [من فلق فيه] صادرگرديده و با دستخط اميرمؤمنان نگارش يافته [وخطّ علىّ بيمينه].
آرى، آنچه جلب توجه مى كند، مطلبى است كه در تمام اين روايات، مورد عنايت خاص قرارگرفته و آن (از لحاظ كمّى) حجيم و بزرگ بودن اين صحيفه و (از نظر كيفى) مشتمل بودن آن بر احكام موردنياز مردم از واجبات و محرمات و شرايع است. زيرا طول آن «سبعون زراع» و محتوايش «كلّ شيئ يحتاج النّاس اليه حتى الأرش فى الخدش» عنوان گرديده است.
و همانگونه كه در نكته دوم از نكات پنجگانه اين مقال اشاره نموديم، اين حقيقت تلويحا و به طور اجمال، از روايات اهل سنّت نيز استفاده مى شود؛ زيرا اگر در منابع شيعه آمده است: «فيها كلّ شىء …»، در منابع اهل سنّت هم حرم بودن مدينه و حدود و حريم آن (به نام) ذكر شده است و اگر در منابع شيعه از وجود «أرش خدش» در صحيفه سخن گفته شده، در منابع اهل سنّت هم آمده است: «وفيها اشياء من الجراحات وأسنان الإبل»؛ و همچنين آمده است كه: «لعن اللّه من سرق منار الأرض» و…
به هرحال، جامع بودن صحيفه اميرمومنان(ع) و وسعت و گستردگى قوانين و احكام در آن، موجب گرديده است كه در لسان ائمه(ع)، از اين صحيفه، گاهى به همين عنوان «صحيفة» و گاهى هم به عنوان «الجامعة» تعبيرشود و منظور از «جامعه» كه در روايات ما مطرح و از آن به عظمت ياد شده است، هيچ صحيفه و مجموعه اى نيست مگر همان صحيفه اميرمؤمنان ـ صلوات اللّه وسلامه عليه.

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
پنج شنبه ۱۱ شهر ۱۳۸۹ ۰۱:۴۶ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #6
RE: چندین مقاله درباره امام علی (ع)
ازدواج امير المؤمنين على عليه السلام با أم البنين .
پس از آنكه امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام به سوگ پاره تن و ريحانه رسول خدا محمد بن عبد الله صلى الله عليه و آله و سلم يعنى سرور زنان عالميان حضرت فاطمه زهرا عليها السلام شهيده راه ولايت و امامت نشست، برادرش عقيل بن ابى طالب را كه آشنا به انساب عرب بود، فرا خواند و از او خواست برايش همسرى از تبار دلاوران بر گزيند تا پسر دليرى براى مولا به ارمغان آورد كه سالار شهيدان حسين بن على عليه السلام را در كربلا يارى كند (1) .
عقيل، ام البنين كلابيه را براى حضرت عليه السلام برگزيد كه قبيله و خاندانش، بنى كلاب، در شجاعت بى مانند بودند (2) . بنى كلاب از حيث شجاعت و دلاورى در ميان عرب زبانزد بودند، و لبيد درباره آنان چنين سروده است: «ما بهترين زادگان عامر بن صعصعه هستيم» و كسى بر اين ادعا خورده نمى‏گرفت . «ابو براء»، همبازى نيزه‏ها (ملاعب الأسنة)، كه عرب در شجاعت مانند او نديده بود، از همين خاندان است (3) .
حضرت امير المؤمنين عليه السلام اين انتخاب را پسنديد و عقيل را به خواستگارى نزد پدر ام البنين فرستاد. پدر، خشنود از اين وصلت مبارك، نزد دختر شتافت و او نيز با سر بلندى و افتخار پاسخ مثبت داد و پيوندى هيمشگى بين وى و مولاى متقيان على بن ابى طالب عليه السلام برقرار شد. امام عليه السلام در همسرش عقلى سترگ، ايمانى استوار، آدابى والا و صفاتى نيكو مشاهده كرد و او را گرامى داشت و از صميم قلب در حفظ حرمت او كوشيد.
ام البنين، و دو سبط پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم
ام البنين بر آن بود كه جاى خالى مادر دو سبط پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دو ريحانه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و دو سرور جوانان بهشت، امام حسن و امام حسين عليهما السلام، را در زندگى آنها پر كند، مادرى كه در اوج شكوفايى پژمرده شد و آتش به جان فرزندان خردسال خود زد.
فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در وجود اين بانوى پارسا، مادر خود را مى‏ديدند، و رنج فقدان مادر را كمتر احساس مى‏كردند. ام البنين ، فرزندان دخت گرامى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را بر فرزندان خود كه نمونه‏هاى والاى كمال بودند مقدم مى‏داشت و بخش عمده محبت و علاقه خود را متوجه آنان مى‏كرد.
تاريخ جز اين بانوى پاك كسى را به ياد ندارد كه به اصطلاح فرزندان هووى خود را بر فرزندان خويش مقدم بدارد. ليكن ام البنين عليها السلام توجه به فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را فريضه‏اى دينى مى‏شمرد، زيرا خداوند متعال در كتاب خود همگان را به محبت آنان دستور داده (4) ، و آنان امانت و ريحانه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بودند (5) .ام البنين با درك عظمت آنان به خدمتشان قيام كرد و در اين راه از بذل آنچه در توان داشت دريغ نورزيد.
گويند همان روزى كه پاى در خانه مولا عليه السلام گذاشت، حسنين عليهما السلام هر دو مريض بوده و در بستر افتاده بودند. اما عروس تازه ابو طالب به محض آنكه وارد خانه شد خود را به بالين آن دو عزيز عالم وجود رسانيد و همچون مادرى مهربان به دلجويى و پرستارى آنان پرداخت (6) . چنانكه گفته مى‏شود خود نيز پس از چندى به مولا پيشنهاد داد كه به جاى فاطمه، كه اسم قبلى و اصلى وى بوده، او را ام البنين صدا زند، تا حسنين عليهما السلام از ذكر نام اصلى او توسط مولا عليه السلام به ياد مادر خويش، فاطمه زهرا سلام الله عليها، نيفتاده و در نتيجه خاطرات تلخ گذشته در ذهنشان تداعى نگردد و رنج بى مادرى آنها را آزار ندهد !
اهل بيت عليهم السلام، و ام البنين
محبت بى شائبه ام البنين در حق فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و فداكاريهاى فرزندان او در راه سيد الشهدا عليه السلام، در تاريخ بى پاسخ نماند. اهل بيت عصمت و طهارت در احترام و بزرگداشت آنان كوشيدند و از قدردانى نسبت به آنان چيزى فرو گذار نكردند .
«شهيد»، كه از فقهاى قله پوى شيعه است، مى‏گويد: ام البنين از زنان با فضيلت و عارف به حق اهل بيت عليهم السلام بود. وى محبتى خالصانه به آنان داشت و خود را وقف دوستى آنان كرده بود. آنان نيز براى او جايگاهى والا و موقعيتى ارزنده قائل بودند. زينب كبرى عليها السلام پس از رسيدن به مدينه به محضرش شتافت و شهادت چهار فرزندش را تسليت گفت. چنانكه در اعياد نيز، براى اداى احترام، به محضرش مشرف مى‏شد.
رفتن نواده رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم، شريك نهضت حسينى و قلب طپنده قيام امام حسين عليه السلام يعنى زينب كبرى نزد ام البنين عليها السلام و تسليت گفتن شهادت فرزندان برومندش، نشان دهنده منزلت والاى ام البنين عليها السلام نزد اهل بيت عليهم السلام است.
ام البنين واسطه فيض الهى
اين بانوى بزرگوار نزد مسلمانان جايگاهى ويژه دارد، و بسيارى از آنان معتقدند او را نزد خداوند منزلتى والاست و اگر دردمندى او را به درگاه حضرت بارى تعالى شفيع و واسطه قرار دهد، غم و اندوهش برطرف خواهد شد.لذا به هنگام سختيها و درماندگيها، اين مادر فداكار را شفيع خود قرار مى‏دهند. البته بسيار هم طبيعى است كه ام البنين عليها السلام نزد پروردگار مقرب باشد، زيرا وى فرزندان و پاره‏هاى جگر خود را خالصانه در راه خدا و استوارى دين حق تقديم داشته است (7) . در خلال كراماتى كه در بخش سوم كتاب حاضر آمده، با جلوه‏هايى از مقام والاى ام البنين عليها السلام در عالم معنا آشنا خواهيم شد.
سلسله نسب ام البنين عليها السلام
وى فاطمه (8) ، دختر حزام (9) بن خالد بن ربيعة بن وحيد بن كعب بن عامر بن كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة بن معاوية بن بكر بن هوازن است.
مادر او شمامه (10) از خانواده سهل بن عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب مى‏باشد و جده‏هايش عبارتند از:
جده اول:عمره دخت طفيل بن مالك احزم بن جعفر بن كلاب.
جده دوم:كتبه دخت عروة الرحال فرزند جعفر بن كلاب.
جده سوم:ام خشفت دخت ابى معاوية فارس هرار بن عبادة بن عقيل بن كلاب.
جده چهارم: فاطمه دخت جعفر بن كلاب (11) .
جده پنجم: عاتكه دخت عبد الشمس بن عبد مناف بن قصى، جده حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است كه « عمدة الطالب» نام او را فاطمه دانسته است.
جده ششم: آمنه دخت وهب بن عمير بن نصر بن قعين بن حرث بن ثعلبة بن ذودان بن اسد بن خزيمه .
جده هفتم: دخت جحدر بن ضبيعه اغر بن قيس بن ثعلبية بن عكاية بن صعب بن على بن بكر بن وائل بن ربيعة بن نزار، جد حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم.
جده هشتم: دخت ملك بن قيس بن ثعلبه.
جده نهم: دخت الرأسين: خشين بن أبى عصم بن سمح بن فزاره(در«قاموس اللغة» خشين بن لاى، و در «تاج العروس» لاى بن عصيم آمده است).
جده دهم: دخت عمر بن صرمة بن عوف بن سعد بن ذبيان بن بغيض بن ريث بن غطفان.
اينان جده‏هاى ام البنين عليها السلام، مادر ابو الفضل العباس عليه السلام، هستند كه ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين از ايشان ياد كرده است. تاريخ گواهى مى‏دهد كه پدران و داييهاى ام البنين عليها السلام در دوران قبل از اسلام جزو دليران عرب محسوب مى‏شده‏اند و مورخان آنان را به دليرى و جلادت در هنگام نبرد ستوده‏اند. افزون بر اين، آنان علاوه بر شجاعت و قهرمانى، سالار و بزرگ و پيشواى قوم خود نيز بوده‏اند، آنچنان كه سلاطين زمان در برابرشان سر تسليم فرود مى‏آورده‏اند. اينان همانانند كه عقيل به امير المؤمنين عليه السلام گفت: «در ميان عرب از پدرانش شجاعتر و قهرمانتر يافت نشود» (12) .
امير المؤمنين عليه السلام نيز مقصودش از آن پرس و جو آن بود كه زنى را به همسرى خويش برگزيند كه زاده دلاوران عرب باشد، چرا كه مسلم است سرشت و خصايص اجداد به فرزندان منتقل مى‏شود، و فرزندان نيز آن ويژگيها را به نسلهاى بعدى منتقل مى‏سازند. بر اين اساس است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايند: «دايى به منزله يكى از دو زوج است (يعنى دايى نيز، چون پدر و مادر، در صفات و اخلاق طفل مؤثر است) پس براى جايگاه نطفه خود همسرى شايسته برگزينيد».
در اينجاست كه مى‏بينيم در وجود شريف ابو الفضل عليه السلام دو گونه شجاعت در هم آميخته است: .1 شجاعت هاشمى و علوى كه ارجمندتر و والاتر است و از جانب پدرش سرور اوصيا به او رسيده، ..2 شجاعت عامرى كه از جانب مادرش ام البنين عليها السلام ارث برده است، زيرا كه در ميان تيره مادريش جدى پيراسته چون عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب (جد ثمامه مادر ام البنين) بوده است كه به سبب قهرمان سالارى و شجاعتش او را «ملاعب الأسنة» يعنى كسى كه سر نيزه‏ها را به بازى مى‏گيرد، مى‏ناميدند. اين لقب را نخستين بار حسان در باب او به كار برد، چون ديد كه يك تنه با شجاعاتى كه او را احاطه كرده بودند پيكار مى‏كند، و لذا گفت: «وى سر نيزه‏ها را با دستش به بازى گرفته است».
نيز از اوس بن حجر نقل شده كه درباره عامر گفته است:
يلاعب أطراف الأسنة عامر
فراح له حظ الكتائب أجمع (13)
عامر سر نيزه‏ها را به بازى مى‏گيرد، پس او در كارآيى و توان نظامى، به تنهايى نيروى يك لشگر را در خود جمع دارد.
عامر بن مالك همان كسى است كه برادر زاده‏اش، عامر بن طفيل، با علقمة بن علاثه قرار گذاشتند كه هر كدام نسب و حسب افتخار آميزترى داشت و به نفع او حكم شد، صد شتر از ديگرى بستاند. بدين منظور، هر يك،يكى از پسران خود را نزد مردى از بنى وحيد به گرو گذاشتند (و ضمانت و رهن نيز از آن هنگام داير گرديد). چون ابن طفيل در اين مورد از عمويش، عامر بن مالك، كمك خواست، اين مرد دلير نعلين خود را به او داد و گفت: براى تعيين شرافت خود از اين نعلين كمك بگير، زيرا من با آن چهل «مرباع» را به دست آورده‏ام (14)
مرباع، ربع غنائم جنگى‏يى بوده است كه پس از پيروزى يك قوم بر قوم ديگر، در زمان جاهليت به رئيس قبيله مى‏رسيد. اين نعلين، مخصوص رئيس و پيشواى قوم بوده كه در ايام نبرد آن را مى‏پوشيده است، و الا مزيتى نداشته كه براى تعيين افتخار و مباهات به نسب به كار رود.
ديگر از اجداد مادرى حضرت ابو الفضل عليه السلام، عامر بن طفيل بن مالك بن جعفر بن كلاب، برادر عمره: جده اول ام البنين عليه السلام مى‏باشد كه فوقا از او ياد شد. او گراميترين مردم در عصر خود و نام آورترين شجاعان و دلاوران عرب بود. حتى گويند كه: هر گاه يكى از اعراب نزد قيصر روم مى‏رفت قيصر به او مى‏گفت: تو با عامر بن طفيل چه نسبتى دارى؟ اگر وى ميان خود و عامر نسبتى بر مى‏شمرد، گراميش مى‏داشت.
وصله و احسان به او مى‏كرد، و الا روى خوش به او نشان نمى‏داد (15)
نيز از اجداد مادرى ام البنين عليها السلام، عروة الرحال فرزند عتبة بن جعفر بن كلاب،پدر كبشه: جده دوم اين بانو مى‏باشد. عروه با پادشاهان رفت و آمد بسيار داشت و او را نزد آنها پايگاه و منزلتى رفيع بود، و به همين خاطر هم او را «رحال» (يعنى جهانگرد) ناميده‏اند .
از ديگر نياكان ام البنين، طفيل: فارس قرزل است كه پدر عمره (جده اول اين بانوى بزرگوار) مى‏باشد. او نيز در شجاعت و قهرمان سالارى زبانزد همگان بوده و با «ملاعب الأسنة»، ربيعه، عبيده، و معاويه (پسران جعفر بن كلاب) برادر بوده است.
گويند: يك روز صبح آنان بر نعمان بن منذر (امير مشهور عرب) وارد شدند و مشاهده كردند كه يكى از ياران و همنشينان امير، موسوم به ربيع بن زياد عبسى، با امير مشغول غذا خوردن است. آنان مطلع شده بودند كه ربيع نزد حاكم از ايشان سعايت كرده است.
لبيد، كوچكترين فرزند ربيعه (يكى از برادران ياد شده)، اشعارى در مدح طائفه و عموهاى خويش و ذم ربيع بن زياد سرود كه نعمان و ديگر همنشينانش بر او انكار نورزيدند، و اين به لحاظ شرافت و بزرگمنشى غير قابل انكار آنان بود. حتى پس از اين ماجرا، امير آن شخص سخن چين را از خود راند و ابياتى در توبيخ او سرود.
ام البنين عليها السلام همسرى جز امير المؤمنين على عليه السلام برنگزيد!
گروهى از مورخين بر آنند كه امير المؤمنين عليه السلام با ام البنين عليها السلام، دختر حزام عامريه، بعد از شهادت حضرت زهرا عليها السلام ازدواج نمود (16) .دسته‏اى ديگر مى‏گويند كه اين امر بعد از ازدواج حضرتش با امامه بوده است. (17) اما در هر حال، مسلم است كه اين ازدواج بعد از شهادت صديقه كبرى عليها السلام صورت گرفته است، زيرا تا فاطمه عليها السلام زنده بود خداوند ازدواج با ديگر زنان را بر امير المؤمنين عليه السلام حرام نموده بود (18) .
ام البنين داراى چهار پسر به نامهاى: عباس، عبد الله، جعفر و عثمان گرديد كه سرور همه آنان حضرت عباس عليه السلام مى‏باشد. اين بانوى بزرگوار، بعد از امير المؤمنين على عليه السلام مدتى طولانى زنده بود و با كسى نيز ازدواج نكرد، همچنانكه امامه و اسماء بنت عميس و ليلى نهشليه چنين نمودند و اين چهار زن آزاده، كمال وفادارى را در حق شوى و سرورشان امير المؤمنين على عليه السلام انجام دادند (19) . حتى يك بار مغيرة بن نوفل و يك بار نيز ابو هياج بن سفيان از امامه خواستگارى كردند، اما او امتناع ورزيد و حديثى از على عليه السلام نقل كرد كه همسران پيامبر و جانشينش بعد از مرگ ايشان نبايد به همسرى كسى در آيند، بر پايه اين سفارش، زنان وارسته مزبور، تن به ازدواج با كسى ندادند (20) .
در باب عظمت مقام و علو معرفت حضرت ام البنين عليها السلام به مقام و موقعيت اهل بيت عليهم السلام همين بس كه نوشته‏اند: چون به ازدواج امير المؤمنان عليه السلام در آمد، امام حسن و امام حسين عليهما السلام بيمار بودند، و او بسان مادرى دلسوز و پرستارى مهربان به مراقبت و د لنوازى از آنان پرداخت، و چنين امرى از همسر سرور اهل ايمان، كه از انوار معارف حضرتش بهره‏ها گرفته، در بوستان علوى تربيت يافته و به آداب و اخلاق مولاى متقيان عليه السلام مؤدب و متخلق شده، شگفت نيست.
فرزندان ام البنين عليها السلام
اول از همه، قمر بنى هاشم عليه السلام متولد گرديد، و بعد بترتيب: عبدالله و جعفر و عثمان گام به جهان هستى گذاشتند.
فرزندان ام البنين ـ همگى ـ در زمين كربلا شهيد شدند و نسل ام البنين عليها السلام از طريق عبيد الله بن قمر بنى هاشم بسيار مى‏باشند. چون بشير به فرمان امام زين العابدين عليه السلام وارد مدينه شد تا مردم را از ماجراى كربلا و بازگشت اسراى آل الله با خبر سازد، در راه ام البنين عليها السلام او را ملاقات كرد و فرمود: اى بشير، از امام حسين عليه السلام چه خبر دارى؟ بشير گفت: اى ام البنين، خداى تعالى ترا صبر دهد كه عباس تو كشته گرديد. ام البنين عليها السلام فرمود: از حسين مرا خبر ده. بدينگونه، بشير خبر قتل يك يك فرزندانش را به او داد، اما ام البنين عليها السلام پياپى از امام حسين عليه السلام خبر مى‏گرفت وى گفت: فرزندان من و آنچه در زير آسمان است، فداى حسينم باد! و چون بشير خبر قتل آن حضرت را به او داد صيحه‏اى كشيد و گفت: اى بشير، رگ قلبم را پاره كردى! و صدا به ناله و شيون بلند كرد.
مامقانى گويد: اين شدت علاقه، كاشف از بلندى مرتبه او در ايمان، و قوت معرفت او به مقام امامت است كه شهادت چهار جوان خود را كه نظير ندارند در راه دفاع از امام زمان خويش سهل مى‏شمارد.
به نوشته علامه سماوى در ابصار العين: ام البنين عليها السلام همه روزه به بقيع مى‏رفت و مرثيه مى‏خواند، به نوعى كه مروان ـ با آن قساوت قلب ـ ـاز ناله و گريه ام البنين عليها السلام به گريه مى‏افتاد و اشكهاى خود را با دستمال پاك مى‏كرد. نيز هنگامى كه زنها او را با عنوان ام البنين خطاب كرده و به وى تسليت مى‏داده‏اند، اين ابيات را سرود :
لا تدعوني ويك ام البنين‏
تذكريني بليوث العرين‏
كانت بنون لي ادعى بهم‏
و اليوم أصبحت و لا من بنين‏
أربعة مثل نسور الربى‏
قد واصلوا الموت بقطع الوتين‏
تنازع الخرصان أشلائهم‏فكلهم أمسوا صريعا طعين‏
يا ليت شعري أ كما اخبروا
بأن عباسا مقطوع اليدين
يعنى اى زنان مدينه، ديگر مرا ام البنين نخوانيد و مادر شيران شكارى ندانيد، مرا فرزندانى بود كه به سبب آنها ام البنينم مى‏گفتند، ولى اكنون ديگر براى من فرزندى نمانده و همه را از دست داده‏ام. آرى، من چهار باز شكارى داشتم كه آنها را هدف تير قرار دادند و رگ گردن آنها را قطع نمودند و دشمنان با نيزه‏هاى خود ابدان طيبه آنها را از هم متلاشى كردند و در حالى روز را به پايان بردند كه همه آنها با جسد چاك چاك بر روى خاك افتاده بودند. اى كاش مى‏دانستم آيا اين خبر درست است كه دستهاى فرزندم قمر بنى هاشم عليه السلام را از تن جدا كردند؟!
مخوان جانا دگر ام البنينم‏
كه من با محنت دنيا قرينم‏
مرا ام البنين گفتند، چون من‏
پسرها داشتم ز آن شاه دينم‏
جوانان هر يكى چون ماه تابان‏
بدندى از يسار و از يمينم‏
ولى امروز بى بال و پرستم‏
نه فرزندان، نه سلطان مبينم‏
مرا ام البنين هر كس كه خواند
كنم ياد از بنين نازنينم‏
به خاطر آورم آن مه جبينان‏
زنم سيلى به رخسار و جبينم‏
به نام عبد الله و عثمان و جعفر
دگر عباس آن در ثمينم‏
يا من رأى العباس كر
على جماهير النقد
و وراه من أبناء حيدر
كل ليث ذي لبد
نبئت أن ابني اصيب‏
برأسه مقطوع يد
ويلي على شبلي و مال‏
برأسه ضرب العمد
لو كان سيفك في‏
يديك لما دنى منك أحد
حاصل مضمون اين ابيات جانسوز آنكه: هان اى كسى كه فرزند عزيزم، عباس، را ديده‏اى كه با دشمن در قتال است و آن فرزند حيدر كرار، پدروار،حمله مى‏كند و فرزندان ديگر على مرتضى، كه هر يك نظير شير شكارى هستند، در پيرامون وى رزم مى كنند، آه كه به من خبر داده‏اند كه بر سر فرزندم عباس عمود آهن زدند در حاليكه دست در بدن نداشته است. اى واى بر من ! چه بر سرم آمد و چه مصيبتى بر فرزندانم رسيد؟! اگر فرزندم عباس دست در تن داشت، كدام كس را جرأت بود كه به وى نزديك شود؟!
فضل بن محمد بن فضل بن حسن بن عبيد الله بن عباس بن امير المؤمنين عليه السلام نيز، كه از تبار قمر بنى هاشم است، مرثيه ذيل را در سوگ جد خود سروده است:
إني لأذكر للعباس موقفه‏
بكربلاء و هام القوم يختطف‏
يحمي الحسين و يحميه على ظمأ
و لا يولى و لا يثنى فيختلف‏
و لا أرى مشهدا يوما كمشهده‏
مع الحسين عليه الفضل و الشرف‏
اكرم به مشهد أبانت فضيلته‏
و ما أضاع له أفعاله خلف
و چه زيبا سروده است شاعر بزرگ اهل بيت عليهم السلام مرحوم سيد جعفر حلى «ره» در مدح حضرت ابو الفضل العباس عليه السلام:
وقع العذاب على جيوش امية
من باسل هو في الوقايع معلم‏
ما راعهم إلا تقحم ضيغم‏
غير ان يعجم لفظه و يدمدم‏
عبست وجوه القوم خوف الموت‏
و العباس فيهم ضاحك متبسم‏
قلب اليمين على الشمال و غاص في‏
الأوساط يحصد للرؤوس و يحطم‏
بطل تورث من أبيه شجاعة
فيها انوف بني الضلالة ترغم‏
حامي الظعينة أين منه ربيعة)
أم أين من عليا أبيه مكدم‏
في كفه اليسرى السقاء يقله‏
و بكفه اليمنى الحسام المخذم‏
حسمت يديه المرهقات و انه‏
و حسامه من حدهن لأحسم‏
فغدا يهم بأن يصول فلم يطق‏
كالليث إذ أظفاره تتقلم‏
أمن الردى من كان يحذر بطشه‏
أمن البغات إذا أصيب القشعم‏
و هوى بجنب العلقمي فليته‏
للشاربين به يدان العلقم (21)
كميت شاعر چه خوش سروده است:
و ابو الفضل إن ذكرهم الحلو
شفاء النفوس من أسقام‏
قتل الأدعياء إذ قتلوه‏
أكرم الشاربين صوب الغمام (22)
يعنى: و ابو الفضل (يكى از جوانمردان بود) كه ياد شيرين آنها شفاى درد هر ددرمندى است .
آن كه زنا زادگان را كشت و در آن هنگامى كه او را كشتند، و بزرگوارترين كسى كه از آب باران آشاميد.
شاعرى ديگر درباره عباس بن على عليه السلام چنين سروده است:
أحق الناس أن يبكى عليه‏
فتى أبكى الحسين بكربلاء
أخوه و ابن والده علي‏
أبو الفضل المضرج بالدماء
و من واساه لا يثنيه شي‏ء
و جادله على عطش بماء (23)
يعنى: شايسته‏ترين كسى كه سزاوار است مردم بر او بگريند آن جوانى است كه (شهادتش) حسين عليه السلام را در كربلا به گريه انداخت.
يعنى برادر و فرزند پدرش على عليه السلام كه همان ابو الفضل بود و به خون آغشته گشت .
و كسى كه با او مواسات كرد و چيزى نتوانست جلو گير او (در اين مواسات) گردد، و با اينكه خود تشنه آب بود (اب نخورد و)به آن حضرت كرم كرد.
به دريا پا نهاد و تشنه برگشت‏
أم البنين مضطر نالد چو مرغ بى پر
گويد به ديده تر، ديگر پسر ندارم‏
زنها!مرا نگوييد أم البنين از اين پس‏
من ام بى بنينم، ديگر پسر ندارم‏
مرا ام البنين ديگر مخوانيد
به آه و ناله‏ام يارى نماييد
بنالم بهر عباسم شب و روز
شده آهم به جانم آتش افروز
به دشت كربلا آن مه جبينم‏
شنيدم بود سقاى حسينم‏
به دريا پا نهاد و تشنه برگشت‏
حسينش تشنه بود، از آب لب بست‏
گذشت از آب و كسب آبرو كرد
به سوى خيمه‏ها با آب رو كرد
ز نخلستان چو بر سوى خيم شد
به دست اشقيا دستش قلم شد (24)
شنيدم آنكه جدا شد ز قامت عباس‏
دو دست، بر اثر ظلم قوم حق نشناس‏
به چشم راست خدنگش رسيده از الماس‏
چمن خزان شد و پژمرده گشت چون گل ياس

نظرى بر سيماى روايى حضرت زينب سلام الله عليها

فاطمه (س) به وجود زينب، گوهر تابناكى كه به زودى از اودرخشيدن مى‏گرفت، افتخار مى‏كرد. آرى! دختر رسول خدا (ص)، فرزندى‏پاك را در خود مى‏پروريد كه با ظهورش مايه افتخار و زينت پدرمى‏شد. از قضا در همان روزها رسول خدا (ص) به مسافرت رفته بود ودختر آفتاب بى‏حضور او پاى به عرصه وجود گذاشت. فاطمه (س) رو به‏همسرش على (ع) كرد و گفت: پدر در سفراست; نام اين دختر را چه‏بگذاريم؟ على (ع) پاسخ داد: در اين باره بر حضرت رسول سبقت‏نمى‏گيرم. صبر كن. به زودى ايشان بر مى‏گردد. وقتى، رسول خدا (ص)آمد، اين كار را به خدا سپرد، جبرئيل نازل شد و گفت: خداى توسلام مى‏رساند و مى‏فرمايد: نام دخترت را «زينب‏» بگذار. رسول‏خدا (ص) آنگاه زينب را خواست. او را بوسيد و به مشتاقانى كه دراطرافش گرد آمده بودند; فرمود: «به حاضران و غائبان توصيه مى‏كنم احترام اين دختر را نگاه‏داريد. به راستى او شبيه خديجه كبرى (س) است.» زينب (س) بانويى‏بلند بالا بود و چهره‏اى نورانى و با وقار و صاحب سكينه داشت.
در حيا و عصمت، مانند مادرش، فاطمه زهرا (س) و در شيوايى ورسا سخن گفتن، مثل پدر بزرگوارش، على (ع) بود. زينب بردبارى رانيز از برادرش حسن و شجاعت را از حسين (عليهما السلام) در خودجمع كرده بود.
خوب است‏بدانيم: «ام كلثوم‏» و «ام عبد الله‏» و «ام‏الحسن‏» كنيه‏هايش بود و البته «ام المصائب‏»، «ام الرزايا»و «ام النوائب‏» نيز بعدها به وى مى‏گفتند. اما لقب‏هايش‏عبارتند از: «عقيله بنى هاشم‏»، «عقيلة الطالبيين، «صديقه‏صغرى‏»، «عصمت صغرى‏»، «الراضيه‏»، «امينة الله‏»، «عالمة‏غير معلمه‏»، «فاهمة غير مفهمه‏»، «مجتهده‏»، «حافظة‏الودايع و الاسرار» و «موثقة فى نقل الاحاديث و الاخبار».
در بين اين لقب‏ها چهار لقب (عالمه غير معلمه، مجتهده، حافظه‏الودايع و الاسرار و موثقه فى نقل الاحاديث و الاخبار) گوياى‏مقام والاى علمى و روايى اين بانوى بزرگوار است كه كمتر موردبررسى قرار گرفته است.
آرى همه زينب را با عنوان افتخارآميز (سفير كربلا) مى‏شناسند و به‏همين علت ويژگى‏هاى ديگرى او تحت الشعاع حماسه بزرگ عاشوراقرار گرفته و ابعاد مهمى از شخصيتش مورد بى‏مهرى و كم توجهى‏واقع شده است. شخصيت روايى حضرت از جلمه آنهاست. البته در اين‏مقاله تنها به ارتباط روايى عقيله بنى‏هاشم با مادر گرامى‏اش‏فاطمه زهرا (س) مى‏پردازيم.
در محضرت فاطمه (س)
روايت كننده نور، بى‏گمان شرايطى چون عدالت، مورد اطمينان بودن‏و... در خود بايد جمع كند. يكى ديگر از اين شرايط موضوع سن‏راوى است و او بايد در حدى باشد كه بتوان ادعا كرد خود روايت‏را بلاواسطه نقل مى‏كند.
به همين جهت‏بايد ديد زينب (س) در چه سال‏هايى محضر مادرش رادرك كرد؟ زيرا برخى از روايت‏هاى وى مربوط به دوران سه، چهاريا پنج‏سالگى اوست. در اين باره محققان گفته‏اند: شيوه و كميت‏رشد جسمى و روحى اهل‏بيت (عليهم السلام) با ديگران تفاوتى عمده واساسى داشت. از اين روى نمى‏توان در موضوع سن و سال با آنهامانند راويان ديگر برخورد كرد. حتى در نحوه تولد و دوران حمل‏نيز خاندان پيامبر تفاوت‏هاى اساسى با ديگران دارند. لذاقادرند از سنين كودكى احاديث را به صورت كامل در ذهن خود جاى‏دهند و براى آيندگان با دقت كامل نقل كنند. پس زينب (س) مى‏توانست همه آنچه را كه مى‏ديد، به خاطر بسپارد. او تمام‏مصائب و دشوارى‏هايى را كه مادر بارها با آن روبرو بود، به يادداشت. از جمله هنگام قرائت‏خطبه فدكيه توسط مادر، زينب كه‏كودك خردسالى بود، آن را شنيد و به صورت كامل روايت كرد.
مقام علمى حضرت زينب (س)
زينب از همان دوران طفوليت، عالمه بود. امام سجاد (ع) به حق‏فرمود: «يا عمه انت‏بحمدالله عالمه غير معلمه و فهمه غيرمفهمه‏» در دوره‏هاى بعد نيز زينب (س) با تكيه بر همان علم‏خدادادى، مجلس تفسير قرآن براى زنان كوفه برگزار كرد. در يكى‏از اين‏روزها كه (كهيعص) را تفسير مى‏كرد، على (ع) وارد شد و به‏وى فرمود: «اى نور ديده، آن (كلمه) رمزى در مصيبت وارده برشما عترت پيغمبر است.»
مقام روايى
در باره شخصيت روايى وى، علماى بزرگى سخن گفته‏اند از جمله:ابو الفرج اصفهانى: زينب عقيله دختر على‏بن ابى‏طالب، مادرش‏فاطمه دختر رسول خداست و او همان كسى است كه ابن‏عباس از اوكلام حضرت فاطمه (ع) را در فدك نقل مى‏كند و مى‏گويد: حديث كردمرا عقيله ما زينب دختر على (ع)...
در انساب الطالبيين مى‏خوانيم: زينب كبرى دختر اميرمومنان (ع)كه كنيه‏اش ام الحسن بود، از مادرش زهرا (س) روايت مى‏كرد.
مرحوم سيدنورالدين جزايرى، در خصائص الزينبيه، ويژگى موثقه‏بودن زينب را طرح مى‏كند و مى‏نويسد: «از جمله القاب آن محترمه‏«موثقه‏»، كه آن مكرمه مورد وثوق خلاق عالم و حضرت سيدالشهدا، وحضرت سجاد (عليهماالسلام) بوده‏اند و لذا حافظ ودايع الهيه و اسرار محمديه بوده، بلكه محل وثوق كليه مردم بوده‏و لذا حضرت سيدالساجدين (ع) هروقت‏بيان اخبار و احاديث مى‏فرمودو مى‏خواست كه در اذهان مردم جاى گيرد و از او بپذيرند، به‏عمه‏اش اسناد مى‏داد و از آن مخدره نقل مى‏فرمود و كذالك ابن‏عباس با اين كه حبرالامه و مقبول القول بود، مع ذالك مى‏گفت:«حدثتنا عقليتنا».
آيت الله خويى مى‏نويسد: از مادرش سلام الله عليها روايت‏مى‏كند. و جابر (فقيه جز سوم باب معرفه الكبائر، حديث 1754) وعباد عامرى از او روايت مى‏كنند. اين همه نشان از اوج مقام‏روايى حضرت زينب (س) دارد كه متاسفانه كمتر مورد توجه قرارگرفته است.
راويان
بايد توجه داشت كه ارزش روايات نقل شده از حضرت زينب (س) فراتراز رواياتى است كه راويان ديگر نقل كرده‏اند، زيرا اين بانوى‏بزرگ خود عالمه‏اى غير معلمه بود و رواياتى را كه نقل مى‏كرد،بى هيچ شبهه‏اى، معتبر و مستنداند. حتى روايت‏هايى كه در سنين‏كودكى از او نقل شده‏اند. اين بانوى بزرگوار كه 5 سال قبل ازوفات رسول خدا (ص) به دنيا آمد، از مادرش فاطمه زهرا (س)، پدرش‏على (ع)،اسماء بنت عميس، و ام ايمن روايت نقل مى‏كرد. شمارراويان از وى بسيارند كه مى‏توان به: 1- على‏بن حسين (ع). 2- ابن عباس. 3- محمد بن عمر. 4- عطاء بن سائب. 5- فاطمه بنت الحسين. 6- محمد بن جابر. 7- عباد عامرى و ... اشاره كرد.
1- وسيله ارتباط خلق و خالق
ابوبكر با اين سند: محمد بن زكريا، جعفر بن محمدبن عماره‏كندى، پدرش، حسين بن صالح، حى دو مرد از بنى‏هاشم، از حضرت‏زينب (س) دختر على (ع) روايت كرد كه زينب (س) فرمود: «قالت فاطمه (س): ... و نحن وسيلته فى‏خلقه و نحن خاصته و محل‏قدسه و نحن حجته فى غيبه و نحن ورثه انبيائه...» «ما وسيله‏ارتباط خدا بامخلوق‏هاى او هستيم. ما برگزيدگان خداييم وجايگاه پاكى‏ها، ما راهنماهاى روشن خداييم و وارث پيامبران اوهستيم‏».
2- بهشت جايگاه شيعيان
ابى‏حجاف (از محمدبن عمر بن حسن)، از زينب، به نقل از فاطمه (س)و اشجع، بليدبن سليمان (از ابى‏حجاج، محمدبن عمرو هاشمى) اززينب دختر على (ع) نقل كرد كه فاطمه (س) فرمود: «قالت فاطمه (س) : ان رسول الله قال لعلى اما انك يابن‏ابى‏طالب و شيعتك فى‏الجنه‏» «و سيجى‏ء اقوام ينتحلون حبك ثم‏يمرقون من الاسلام كمايمرق السهم من الرميه.» رسول خدا به‏على (ع) فرمود: «اى پسر ابوطالب! همانا تو و رهروان تو دربهشت‏اند و به زودى قومى مى‏آيند كه از دوستى تو سخن مى‏گويند.آنگاه از اسلام فرار مى‏كنند. مانند پرت شدن تير از كمان.»
3- دوستى آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم
روايتى مشهور به «فاطميات‏» در باب دوست داشتن آل محمد كه بااين اسناد نقل شده است: «... عن فاطمه بنت السجاد على بن الحسين زين العابدين (ع) عن‏فاطمه بنت ابى عبد الله الحسين (ع) عن زينب بنت امير المؤمنين (ع)عن فاطمه بنت رسول الله (ص) قالت: الا من مات على حب آل محمد مات شهيدا» «آگاه باشيد هركسى كه‏بر دوستى آل محمد بميرد، شهيد است.»
4- خطبه نور
يكى ديگر از احاديثى كه زينب (س) نقل كرد، خطبه طولانى حضرت‏زهرا (س) در مسجد مدينه است. حديثى كه در متن آن ده‏ها حديث‏درخشنده وجود دارد و بسيارى از احاديثى كه از حضرت فاطمه (س)نقل مى‏شود، مربوط به همين حديث طولانى است. ما براى اختصارتنها به ترجمه بخشى از آن بسنده مى‏كنيم. علاقه‏مندان را به‏مطالعه منابع آن ارجاع مى‏دهيم.
«در اين روز حضرت زهرا (س) چادر به سر كرد و با همراهى جمعى‏از بانوان وارد مسجد شد. ابوبكر و عده‏اى از مهاجران و انصارحاضر بودند. به احترام آن بانو پرده سفيدى آويختند. قبل ازآغاز سخن، ناله‏ى جانسوزى كرد كه بسيارى از حاضران گريستند وپس از آن كه مردم آرام گرفتند، فاطمه (س) فرمود:
شكر نعمت
«ستايش خداى را بر نعمت‏هايى كه ارزانى داشت و سپاس او رابرانديشه نيكو كه در دل نگاشت. سپاس بر نعمت‏هاى فراگير كه ازچشمه لطفش جوشيد و عطاهاى فراوان كه بخشيد و نثار احسان كه‏پياپى بخشيد. نعمت‏هايى كه از شمار افزون است و پاداش آن ازتوان بيرون و درك نهايتش، نه درحد انديشه ناموزون. سپاس رامايه فزونى نعمت نمود و ستايش را سبب فراوانى پاداش فرمود وبه خاطر در خواست پياپى، بر عطاى خود افزود.
ديدگاه توحيدى
گواهى مى‏دهم خداى جهان يكى است و جز او خدايى نيست. نشان اين‏گواهى، درستى وبى‏آلايشى است و پابندان اين اعتقاد، دل‏هاى بابينش و راهنماى رسيدن بدان، چراغ دانش. خدايى كه چشم‏ها او رانمى‏توانند، ببينند و گمان‏ها چونى و چگونگى او را نمى‏دانند.
فلسفه آفرينش
همه چيز را از هيچ پديدآورد و بى‏نمونه‏اى افشا كرد، نه به‏آفرينش آن‏ها نيازى داشت و نه از آن خلقت، سودى برداشت. جز آن‏كه خواست قدرتش را آشكار سازد و آفريدگان را بنده‏وار بنوازد وبانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را درگرو فرمانبردارى‏نهاد و نافرمانان را به كيفر بيم داد، تا بندگان را از عقوبت‏برهاند و به بهشت‏بكشاند.
خلقت پيامبر (ص)
گواهى مى‏دهم كه پدرم، محمد، بنده و فرستاده اوست. پيش از آن‏كه او را بيافريند، برگزيد و پيش از پيغمبرى تشريف انتخاب‏بخشيد و به نامى ناميد كه سزاوارش بود و اين هنگامى بود كه‏آفريدگان از ديده نهان بودند و در پس پرده‏ى بيم نگران و درپهنه‏ى بيابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پايان كار همه‏ى‏كارها را دانا بود و بر دگرگونى‏هاى روزگار محيط، بينا و به‏سرنوشت هرچيز، آشنا.
فلسفه بعثت پيامبر (ص)
محمد (ص) را برانگيخت تاكار خود را به اتمام و آنچه را كه مقدرساخته بود، به انجام رساند. پيغمبر كه درودخدا بر او باد.
ديد هر فرقه‏اى دينى گزيده و هر گروه در روشنايى شعله‏اى خزيده‏و هر دسته‏اى به بتى نماز برده و همگان ياد خدايى را كه‏مى‏شناسند، از خاطر سترده‏اند.
پس خداى بزرگ تاريكى‏ها را به نور محمد (ص) روشن ساخت و دل‏ها رااز تيرگى كفر بپرداخت و پرده‏هايى را كه بر ديده‏ها افتاده بود،به يك سو انداخت. از روى گزينش و مهربانى جوار خويش را بدوارزانى داشت و رنج اين جهان كه خوش نمى‏داشت، از دل او برداشت. و او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت و چتر دولتش را درهمسايگى خود افراشت و حكم و فرمان مغفرت و رضوان را به نام اونگاشت. درود خدا و بركات او بر محمد (ص) پيغمبر رحمت، امين وحى‏و رسالت و گزيده از آفريدگان و امت‏باد. سپس به اهل مجلس‏نگريست و چنين فرمود:
عهد بندگان با خدا
شما بندگان خدا! نگاهبانان حلال و حرام و حاملان دين و احكام وامانت‏داران حق و رسانندگان آن به خلق هستيد. حقى را از خداعهده‏داريد و عهدى را كه با او بسته‏ايد، پذيرفتار.
جايگاه اهل بيت (عليهم السلام)
ما خاندان را در ميان شما به خلافت گماشت و تاويل كتاب الله رابه عهده ما گذاشت. حجت‏هاى آن آشكار و آنچه در باره ماست،پديدار و برهان آن روشن و از تاريكى گمان به كنار و آواى آن‏در گوش، مايه آرام و قرار و پيرويش راهگشاى روضه رحمت‏پروردگار و شنونده آن در دو جهان رستگار است. دليل‏هاى روشن‏الهى را در پرتو آيت‏هاى آن مى‏توان ديد و تفسير احكام واجب اورا از مضمون آن بايد شنيد. حرام‏هاى خدا را بيان دارنده است وحلال‏هاى او را رخصت دهنده و مستحبات را نماينده. و شريعت راراهگشاينده و اين همه را با رساترين تعبير، گوينده و باروشن‏ترين بيان رساننده.
فلسفه احكام
سپس ايمان را واجب فرمود و به آن زنگ شرك را از دل‏هاى شمازدود و با نماز خودپرستى را از شما دور نمود. روزه را نشان‏دهنده دوستى بى‏آميغ ساخت و زكات را مايه افزايش روزى بى‏دريغ وحج را آزماينده درجه دين و عدالت را نمودار مرتبه يقين وپيروى ما را مايه وفاق و امامت ما را مانع افتراق و دوستى مارا عزت مسلمانى و باز داشتن نفس را موجب نجات و قصاص را سبب‏بقا زندگانى، وفاى به نذر را موجب آمرزش و تمام پرداختن‏پيمانه و وزن را مانع از كم فروشى و كاهش قرار داد.
تبعيت از نهى خدا
فرمود مى‏خوارى نكنند تا تن و جان از پليدى پاك سازند و زنان‏پارسا را تهمت نزنند تا خويش را سزاوار لعنت نسازند. دزدى رامنع كرد تا راه عفت پويند و شرك را حرام فرمود تا به اخلاص،طريق يكتاپرستى جويند. پس چنان كه بايد، ترس از خدا را پيشه‏گيريد و جز مسلمان نميريد. آنچه فرموده است‏به جا آريد و خودرا از آنچه نهى كرده، باز داريد كه تنها دانايان از خدامى‏ترسند.
من فاطمه دختر محمد (ص) هستم
مردم! چنان كه در آغاز سخن گفتم، من فاطمه‏ام و پدرم محمد (ص)است. همانا پيغمبرى از ميان شما به سوى شما آمد كه رنج‏شما براو دشوار بود و به گرويدن شما اميدوار و بر مومنان مهربان وغمخوار بود. اگر او را بشناسيد مى‏بينيد او پدر من است; نه پدرزنان شما و برادر پسر عموى من است; نه مردان شما. او رسالت‏خود را به گوش مردم رساند. آنان را از عذاب الهى ترساند. فرق‏و پشت مشركان را به تازيانه توحيد خست و شوكت‏بت پرستان رادرهم شكست تا جمع كافران را از هم گسست. صبح ايمان دميد ونقاب از چهره حقيقت فرو كشيد. زبان پيشواى دين در مقال شد وشياطين سخنور، لال.
بعثت، صعود از ذلت‏به اوج عزت
در آن هنگام شما مردم بر كنار مغاكى از آتش بوديد خوار و درديده همگان بى‏مقدار. لقمه هر خورنده و شكار هر درنده و لگدكوب‏هر رونده بوديد. نوشيدنى‏تان آب گنديده و ناگوار، خوردنى‏تان‏پوست جانور و مردار بود. پست و ناچيز و ترسان از هجوم همسايه‏و همجوار تا آنكه خدا با فرستادن پيغمبر خود، شما را از خاك‏مذلت‏برداشت و سرتان را به اوج رفعت‏بر افراشت.
على (ع) كيست؟
پس از آن همه رنج‏ها كه ديد و خستگى كه تحمل كرد، رزم‏آوران‏ماجراجو و سركشان درنده‏خو و جهودان دين به دنيا فروش وترسايان حقيقت ناليوش، از هرسو به وى تاختند و با او نردمخالفت‏باختند. هرگاه آتش كينه افروختند، آن را خاموش ساخت‏وگاهى كه گمراهى سربرداشت، يا مشركى دهان به بيهودگى گشاد،برادرش، على را در كام آنان انداخت. على بازنايستاد تا برسر ومغز مخالفان نواخت و كار آنان را با دم شمشير يكسره كرد. اواين رنج را براى خدا مى‏كشيد و براى تحقق اوامر خدا تلاش مى‏كردو در آن خشنودى پروردگار و رضاى پيغمبر (ص) را مى‏ديد و سرورى‏اولياى خدا را مى‏خريد. همواره دامن به كمر زده نصحيت كننده،تلاش و كوشش كننده بود.
نفاق رخ نمود
اما شما در آن روزها در زندگى راحت آسوده و در بستر امن وآسايش غنوده بوديد. وقتى خداى تعالى همسايگى پيغمبران را براى‏رسول خويش گزيد، دورويى آشكار شد و كالاى دين بى‏خريدار. وگمراهى دعوى دار و هر گمنامى سالار و هر ياوه‏گويى در كوى وبرزن و در پى‏گرمى بازار. شيطان از كمين‏گاه خود سربرآورد و شمارا به خود دعوت كرد و ديد چه زود سخنش را شنيدند و سبك در پى‏او دويدند و در دام فريبش خزيدند و به آواز او رقصيدند...»



ام‏البنين(س)،مادر مهتاب
خورشيد همواره در چشمان مادرانى طلوع مى‏كند كه به دور دستها خيره شده‏اند و براى فرداها مردان و زنانى مى‏پرورانند تا در زمين، اين امانت الهى، جانشينى آسمانى باشند.
دامان تربيت مادران مهد پرورش انسانهاى پاك و خدايى است و ما با نگاهى درس‏آموز از زندگانى اين مادران توشه معرفت‏برمى‏چينيم.
يكى از مادران برجسته تاريخ «ام‏البنين، فاطمه كلابيه‏» است كه زندگى او مالامال از عشق به ولايت و امامت‏بوده و در تربيت فرزندان دلير و شجاع و با ادب چون عباس بن‏على(ع) بسيار موفق بوده است.
تولد و رشد او در خاندان با اصالت و شجاع، صفات و ويژگيهاى فردى اين بانو و صبر و بردبارى در خانه امامت و تربيت فرزندانى كه همگى پيرو امام خويش بوده و تا آخرين لحظات زندگى خويش دست از ولايت نكشيده‏اند و پيام‏رسانى و مبارزه سياسى اين بانوى كريمه همه و همه نشان از مجد و عظمت وى دارد.
اينك پژوهشى كوتاه در زندگى اين پاك بانوى عرب داريم تا از زلال صفات او قطره‏اى معرفت‏يابيم و خويش را در مسير كمال قرار دهيم.
از قبيله خورشيد
«حزام بن‏خالد بن‏ربيعة بن‏وحيد بن‏كعب بن‏عامر بن‏كلاب‏» (1) پدر ام‏البنين است مردى شجاع و دلير و راستگو كه از صفات ويژه او اكرام به ميهمان و منطق قوى اوست. تاريخ ويژگيهاى اين مرد بزرگ را به مناسبتهاى گوناگون چون جريان خواستگارى ام‏البنين و ازدواج حضرت على(ع) ذكر مى‏كند.
مادر بزرگوار ام‏البنين، «ثمامه (يا ليلى) دختر سهيل بن‏عامر بن‏جعفر بن‏كلاب‏» (2) است كه در تربيت فرزندان كوشا بوده و تاريخ از وى چهره درخشانى را به تصوير كشيده است. بينش عميق، دوستى باء;ء فرزندان در كنار وظيفه مهم مادرى و چونان معلمى دلسوز آموختن باورهاى اعتقادى و مسايل مربوط به همسردارى و آداب معاشرت با ديگران از جمله ويژگيهاى خاص اين بانو است.
در بسيارى از كتب تاريخى نام يازده تن از مادران وى ذكر شده است كه همگى از خانواده‏هاى شريف و اصيل عرب بوده‏اند و به واقع مصداق بارز «شجره طيبه (3) » مى‏باشند شجره‏اى كه اصل آن در زمين است و فرع آن در آسمانها و حاصل و نتيجه اين درخت پاك همانا عباس بن‏على و عثمان و لبيد شاعر و ابوبراء بن‏عامر و ... بوده‏اند.
پيامبر گرامى فرمود: اى مردم! برحذر باشيد از سبزه‏زارى كه بر روى مزبله (منجلاب) مى‏رويد. سؤال شد از حضرت: سبزه‏زارى كه بر مزبله برويد چيست؟
حضرت فرمود: زن زيبارويى كه در خانواده پليد و نادرست رشد كرده باشد. (4)
از اين‏روست كه على بن‏ابى طالب(ع) آنگاه كه قصد ازدواج دارد به برادر خويش، عقيل بن‏ابى طالب كه در علم «انساب‏» معروف بود و ذهن و سينه‏اش گنجينه‏اى از اسرار خاندان گوناگون عرب بوده مى‏فرمايد:
«زنى را براى من اختيار كن كه از نسل دليرمردان عرب باشد تا با او ازدواج كنم و او برايم پسرى شجاع و سواركار به دنيا آورد.» (5)
و عقيل در پاسخ برادر گفت:
«با ام‏البنين كلابيه ازدواج كن زيرا در عرب شجاعتر از پدران و خاندان وى نيست.»
و سپس در مورد جد مادرى ام‏البنين، ابوبراء عامر بن‏مالك، كه در آن روز از جهت دلاورى و شجاعت كم‏نظير بود مى‏گويد:
«ابوبراء عامر بن‏مالك جد دوم فاطمه كلابيه از شجاعت در ميان قبايل عرب بى‏نظير است و كسى را شجاعتر از او جز حضرتت نمى‏شناسم از اين‏رو او را بازى‏كننده با شمشيرها (ملاعب الاسنة) مى‏نامند.» (6)
گويى نگاه نافذ على از مرز زمانها عبور كرده و كربلا را با همه سختيهايش مى‏بيند و براى يارى حسين(ع) از امروز در پى مادرى شجاع از خاندان شجاع و دلير است تا فرزندى چونان عباس، پدر فضيلتها، به دنيا آورد و او ياريگر حسين در كربلاباشد.
در خاندان و تبار پاك ام‏البنين چند ويژگى مهم وجود دارد كه همگى در وجود عباس(ع) به ظهور رسيد و او را مانا كرد.
الف: شجاعت و دلاورى كه در كربلا زيباترين چهره خويش را نماياند.
ب: ادب و متانت و عزت نفس كه در زندگانى 34 ساله عباس بن‏على به وضوح ديده مى‏شود.
ج: هنر و ادبيات كه ام‏البنين از «دايى‏» خويش لبيد شاعر به ارث برده بود و فرزند عزيزش عباس(ع) از مادر اديبه خود. [البته شاعران ديگرى در اين خاندان مى‏زيسته‏اند.]
د: ايثارگرى و احترام به حقوق ديگران كه نمود آن در عشق به ولايت و امامت متجلى شد.
ه: وفا و پايبندى به تعهدات.
مهمترين درسى كه از ازدواج حضرت على(ع) و ام‏البنين، مى‏آموزيم داشتن معيارهاى منطقى و صحيح در انتخاب همسر آينده است.
اگر جوانان ما معيارهاى اخلاقى و معنوى را جايگزين معيارهاى مادى و ظاهرى كنند زندگى مشترك آنها با سعادت و سلامت‏خانوادگى توام خواهدبود. ملاكهاى مادى و صورى ناپايدار بوده و به زندگى رنگ سبز عشق و محبت نمى‏بخشد و با از دست دادن يك امتياز مادى پايه‏هاى زندگى‏اى كه با آن‏ها بنا شده است‏سست‏شده و فرو ريختن سقف خانواده حتمى خواهدبود.
چنانچه رسول رحمت(ص) مى‏فرمايد:
«كسى كه با زنى به خاطر مال او ازدواج كند خداوند او را به حال خود وا مى‏گذارد و كسى كه به خاطر زيبايى زنى با او ازدواج كند در او مسايل ناخوشايند مى‏بيند و آنكه به خاطر دين زن با او ازدواج كند خداوند مال و زيبايى را هم براى او قرار مى‏دهد (جمع مى‏كند بين امتيازات.)» (7)
صحيفه صفات
آنچه در آدمى الگويى كامل براى نسلهاى آينده مى‏سازد وجود صفات نيك و اخلاق برجسته در صحيفه وجود آنان است.
شايد بتوان گفت مجموعه صفات ام‏البنين در ضمن يك جمله زيبا و مختصر از زبان شهيد ثانى، زين‏الدين، ذكر شده است آنجا كه اين عالم فرهيخته و انديشمند مى‏گويد:
«ام البنين از بانوان با معرفت و پر فضيلت‏بوده و نسبت‏به اهل بيت(ع) معرفت و محبت‏خالص و شديد داشته است و نزد آنان مقام و منزلت‏بالايى داشت.» (8)
در اين عبارت ابعاد شخصيتى ام‏البنين، با ظرافت‏خاصى مطرح شده است كه به اين ظرايف مى‏پردازيم:
دانش و دانايى
از ويژگيهاى مهم زندگى انسانهاى برجسته، علم و دانش آنان است كه بسان نورى درخشان جداكننده حق از باطل است و سرچشمه جوشان اين نعمت الهى علمى است كه از خداوند متعال، معلم اول، آموخته و مى‏آموزند.
زندگانى ام‏البنين همواره با بصيرت و نور دانش همراه بوده است و اين ويژگى والا در جاى جاى كتب تاريخى ذكر شده است و ما را با عظمت اين بانوى عالمه و فاضله آشنا مى‏سازد.
علاقه ام‏البنين به اهل بيت(ع) و بصيرت دينى او به امامت‏به قدرى بود كه در باره او مى‏نويسند:
براى عظمت و معرفت و بصيرت ام‏البنين كافى است كه او هر گاه بر اميرالمؤمنين وارد مى‏شد و حسنين مريض بودند با ملاطفت و مهربانى با آنها صحبت مى‏كرد و از صميم قلب با آنها برخورد مى‏كرد چونان مادرى مهربان و دلسوز. (9)
او همسرش را تنها همسر نمى‏دانست كه قبل از همسر او را امام و «ولى‏» خويش مى‏داند و همچنين به اين دو بزرگوار، حسنين، به جهت عشق به امامت و ولايت و به خاطر اتصال آنها با ولى خويش اينچنين محبت و ارادت نشان مى‏دهد.
يكى ديگر از مظاهر بصيرت و بينش اين بانو كه مبتنى بر علم و معرفت اوست جريان صحبت او با «بشير» است. «بشير» پس از واقعه كربلا به مدينه باز مى‏گردد و از وقايع جانسوز كربلا و كربلاييها براى اهل مدينه سخن مى‏گويد.
مورخان مى‏نويسند:
پس از واقعه كربلا بشير در مدينه ام‏البنين را ملاقات مى‏كند تا خبر شهادت فرزندانش را به او بدهد. ام‏البنين پس از ديدن وى مى‏گويد:
از حسين(ع) مرا خبر بده.
بشير مى‏گويد: عباس را كشتند.
ام‏البنين باز مى‏گويد: از حسين(ع) مرا خبر بده. و به همين ترتيب خبر شهادت هر چهار فرزند بزرگوارش را به او مى‏دهد. ام‏البنين با صبر و بصيرتى بى‏نظير مى‏گويد:
«يا بشير اخبرنى عن ابى عبدالله الحسين(ع). اولادى و من تحت الخضراء كلهم فداء لابى عبدالله الحسين(ع).»
اى بشير خبر از [امام من]اباعبدالله الحسين بده فرزندان من و همه آنچه زير اين آسمان مينايى است فداى اباعبدالله(ع) باد.
و آنگاه كه بشير خبر شهادت

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
پنج شنبه ۱۱ شهر ۱۳۸۹ ۱۶:۳۷ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #7
Icon13 RE: چندین مقاله درباره امام علی (ع)
بينش و بينايى
افق فكرى و نگرش ام‏البنين آنقدر بالا و والاست كه فرزندانى چون عباس را كه خود يگانه دهر بود قربانى
آرمانها و انديشه‏هاى آسمانى امام و مولاى خويش، حسين(ع)، مى‏كند و اگر آه و سوزى براى مظلوميت مى‏كشد آهى است‏بر مظلوميت‏حسين(ع).
علامه مامقانى در كتاب تنقيح المقال مى‏نويسد:
علاقه و ارادت او [ام‏البنين] به حسين(ع) به علت امر امامت‏بود و اينكه به فرض سلامت‏حسين مرگ چهار فرزند برومندش را بر خود آسان و قابل تحمل مى‏دانست نشانه بالا بودن درجه ايمان اوست و من او را از نيكان به حساب مى‏آورم. (11)
تبلور اين عشق به ولايت و پيروى از امام و پيشوا تا مرز از دست دادن جان خود و عزيزان در وجود فرزندان برومند و دلير اين بانوى ولايى بود. به ويژه عباس بن‏على كه فرزند بزرگ او بوده و بيشتر صفات مادر را داراست.
بر كرانه وفا
فاطمه كلابيه بنا به نقل تاريخ دومين يا سومين همسر على بن‏ابى طالب(ع) بوده است. آنچه در زندگى مشترك اين دو بزرگوار مطرح است‏حس وفادارى به يكديگر و احترام متقابل مى‏باشد.
وقتى عقيل به خواستگارى ام‏البنين براى مولايش على بن‏ابى طالب آمد با حرام بن‏حالد، پدر او، در اين باره صحبت كرد و «حرام‏» با كمال صداقت و راستگويى گفت: «شايسته اميرالمؤمنين يك زن باديه‏نشين با فرهنگ ابتدايى باديه‏نشينان نيست. او با يك زن كه فرهنگ بالاترى دارد بايد ازدواج كند و اين دو فرهنگ با هم فرق دارند.»
عقيل پس از شنيدن سخنان وى گفت:
اميرالمؤمنين از آنچه تو مى‏گويى خبر دارد و با اين اوصاف ميل به ازدواج با او دارد.
پدر ام‏البنين از عقيل مهلت‏خواست تا از مادر دختر، ثمامه بنت‏سهيل، و خود دختر سؤال كند و به او گفت:
«زنان بيشتر از روحيات و حالات دخترانشان آگاه هستند و مصلحت آنها را بيشتر مى‏دانند.»
وقتى پدر ام‏البنين به نزد همسر و دخترش برگشت ديد همسرش موهاى ام‏البنين را شانه مى‏زند و او از خوابى كه شب گذشته ديده بود براى مادر سخن مى‏گفت:
«مادر خواب ديدم كه در باغ سرسبز و پردرختى نشسته‏ام. نهرهاى روان و ميوه‏هاى فراوان در آنجا وجود داشت. ماه و ستارگان مى‏درخشيدند و من به آن‏ها چشم دوخته بودم و در باره عظمت آفرينش و مخلوقات خدا فكر مى‏كردم. در مورد آسمان كه بدون ستون بالا قرار گرفته است و همچنين روشنى ماه و ستارگان ... در اين افكار غرق بودم كه ماه از آسمان فرود آمد و در دامن من قرار گرفت و نورى از آن ساطع مى‏شد كه چشمها را خيره مى‏كرد. در حال تعجب و تحير بودم كه سه ستاره نورانى ديگر هم در دامنم ديدم. نور آنها نيز مرا مبهوت كرده بود. هنوز در حيرت و تعجب بودم كه هاتفى ندا داد و مرا با اسم خطاب كرد من صدايش را مى‏شنيدم ولى او را نمى‏ديدم گفت:
«فاطمه مژده باد تو را به سيادت و نورانيت. به ماه نورانى و سه ستاره درخشان پدرشان سيد و سرور همه انسانهاست‏بعد از پيامبر گرامى و اينگونه در خبر آمده است.»
پس از خواب بيدار شدم در حالى كه مى‏ترسيدم. مادرم! تاويل رؤياى من چيست؟!» مادر به دخترك فهيمه و عاقله خود گفت:
«دخترم رؤياى تو صادقه است اى دختركم به زودى تو با مرد جليل‏القدرى كه مجد و عظمت فراوانى دارد ازدواج مى‏كنى. مردى كه مورد اطاعت امت‏خود است. از او صاحب 4 فرزند مى‏شوى كه اولين آنها مثل ماه چهره‏اش درخشان است وسه تاى ديگر چونان ستارگانند.»
پس از صحبتهاى دوستانه و صميمانه مادر و دختر، حزام بن‏خالد وارد اتاق شد و از آنها در مورد پذيرش على(ع) سؤال كرد و گفت:
آيا دخترمان را شايسته همسرى اميرالمؤمنين(ع) مى‏دانى؟ بدان كه خانه او خانه وحى و نبوت و خانه علم و حكمت و آداب است اگر او را (دخترت را) اهل و لايق اين خانه مى‏دانى - كه خادمه اين خانه باشد - قبول كنيم و اگر اهليت در او نمى‏بينى پس نه؟
همسر او كه قلبى مالامال از عشق به امامت داشت گفت:
اى «حزام‏» به خدا سوگند من او را خوب تربيت كردم و از خداى متعال و قدير خواستارم كه او واقعا سعادتمند شود و صالح باشد براى خدمت‏به آقا و مولايم اميرالمؤمنين(ع) پس او را به على بن‏ابيطالب، مولايم، تزويج كن. (12)
اگر چه خواب حجت نيست و جهت امور مهمى مثل ازدواج نمى‏توان تنها به خوابها اكتفا كرد ولى راهنماى خوبى براى رسيدن به مقصود مى‏باشد اگر بيننده خواب مهذب باشد و طهارت ظاهرى و باطنى را حفظ كند و انديشه‏هاى شيطانى و خطورات ذهنى پراكنده نداشته باشد خوابهاى او داراى تعبير و تاويل مناسبى خواهد بود. ام‏البنين از شخصيتهايى بود كه اين طهارت را داشته و همواره در رفتار و كردار خويش راه صحيح و مناسب را پيش مى‏گرفته است و از اين رو رؤياى او به اين زيبايى لباس واقعيت و حقيقت مى‏پوشد و چهار پسر براى سيد عالميان على(ع) مى‏آورد كه يكى قمر بنى‏هاشم مى‏شود و ديگران نيز ستارگان آسمان ولايت و امامت هستند.
اينگونه ازدواج آسمانى اين دو بزرگوار صورت مى‏گيرد و در طول زندگى مشترك همواره اطاعت و احترام و تكريم و ملاطفت در مورد فرزندان على(ع) از سوى ام‏البنين مشهود بوده است.
در هنگام شهادت مولا على بن‏ابيطالب(ع) فرزند بزرگ ام‏البنين، عباس بن‏على، كمتر از15 سال سن داشت و همراه با برادرانش كه كوچكتر از وى بودند در دوران كودكى پدر بزرگوار خويش را از دست داده و غبار يتيمى بر سيمايشان نشسته بود.
اين زن فداكار و ايثارگر جوانى و نيروى خويش را صرف تربيت و حفظ فرزندان خانه ولايت نموده و چونان گذشته خود را وقف فرزندان فاطمه زهرا(س) نيز مى‏كرد و بسان مادرى مهربان و دلسوز در خدمت آنها بود.
وفادارى ام‏البنين به همسر بزرگوار خويش به حدى است كه پس از شهادت حضرت على(ع) با آنكه جوان بوده و از زيبايى ويژه نيز برخوردار مى‏باشد تا پايان عمر ازدواج نكرده و همسر ديگرى را اختيار نمى‏كند. اين همسر شهيد ايثارگونه به تربيت فرزندان على(ع) مشغول بوده و بذر عشق و محبت و ايثار در وجود آنها مى‏افشاند.
نگرش سياسى
از ويژگيهاى بسيار مهم ام‏البنين توجه به زمان و مسايل مربوط به آن است. وى پس از واقعه عاشورا از مرثيه‏خوانى و نوحه‏سرايى استفاده كرده تا نداى مظلوميت كربلائيان را به گوش نسلهاى آينده برساند.
ام‏البنين براى عزادارى هر روز به همراه عبيدالله (فرزند عباس بن‏على(ع)) به بقيع مى‏رفت و نوحه مى‏خواند و گريه مى‏كرد و اين اشعار را مى‏خواند:
يا من راى العباس كر على جماهير النقد ووراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبد (13)
«اى آنكه عباس را ديدى در حالى كه بر گروه ضعيفان حمله مى‏كرد و دنبال او از فرزندان حيدر (على(ع)) جنگاورانى بودند كه هر يك داراى يال و كوپالى بودند.»
و آنگاه كه در عزاى فرزندان شجاع و دلير خود مى‏گريست مى‏گفت:
«ديگر مرا ام‏البنين مخوانيد زيرا كه به ياد شيران بيشه مى‏اندازد (اين نام) مرا.
من پسرانى داشتم كه به نام آنها مرا ام‏البنين مى‏خواندند اما ديگر فرزندى (پسرى) ندارم.»
خواندن اشعار براى عزادارى گاه جنبه‏هاى ديگرى دارد. ام‏البنين با اين اشعار هم حماسه كربلا و شجاعت پسران خود و مظلوميت‏حق را به مردم زمان خود و آيندگان معرفى مى‏كرد و هم تاريخ كربلا را واگويه مى‏كرد و در قالب عزادارى و مرثيه‏سرايى نوعى اعتراض به حكومت وقت مى‏كرد و مردم كه اطراف او اجتماع مى‏كردند نسبت‏به عمال بنى‏اميه متنفر و منزجر مى‏شدند.
به راستى وقتى قبر مطهر عباس(ع) و برادرانش در كربلاست چرا ام‏البنين به بقيع مى‏رود؟ آيا به اين نيست كه مردم در آنجا اجتماع مى‏كنند؟ و آيا به خاطر اين نيست كه بزرگان اسلام و پيشينه اسلامى مردم در اين خاك خفته‏اند و در آنجا مردم به ياد حماسه‏هاى جوانمردان صدر اسلام مى‏افتادند؟
مسئله مهم ديگر اينكه چرا فرزند عباس، عبيدالله، را همراه خود مى‏برد؟ آيا اين عمل براى اين نبود كه نسل آينده را نسبت‏به حقايق آگاه و بينا كند؟ آيا اين يك تربيت‏سياسى نبود؟ آيا او در صدد اين نبود كه پيام عاشورا را به مردم ابلاغ كند و پرچمدار اين پيام‏رسانى همانا فرزند علمدار حسين(ع)، عبيدالله، نبايد باشد؟ ام‏البنين، اين شجاعترين زن بنى‏كلاب، كه از پيام‏آوران كربلاست چونان زينب، دختر على(ع)، رسالتى بر دوش دارد و اكنون به انجام آن رسالت مهم و ويژه همت مى‏گمارد. گفتنى است كه عبيدالله بن‏عباس به همراه مادرش لبابه در كربلا حضور داشت و سند زنده‏اى براى بيان وقايع عاشورا بود.
عروج عرشى
زندگى سراسر مهر و عاطفه و مبارزه ام‏البنين رو به پايان بود. او به عنوان همسر شهيد، رسالت‏خويش را به خوبى به پايان رسانيد و فرزندانى تربيت كرد كه فدايى ولايت و امامت‏بودند و هر 4 تن در در كربلا قربانى آرمانهاى «ولى‏» و «امام‏» خويش شدند و بدين وسيله بر صحيفه تربيت ام‏البنين امضاى سبز مولاى متقيان على(ع) قرار گرفت.
پس از كربلا بار رسالت‏سياسى و اجتماعى خويش را به دوش گرفت و پيامهاى مهم كربلا را به فرداها صادر كرد و ارزشهاى معنوى اين حماسه عرفانى را زنده نگاه داشت.
همسر شهيد، مادر چهار شهيد و طلايه‏دار پيام‏آوران كربلا پس از زينب(س) كه لحظه لحظه عمر خويش را با خداى خود معامله كرد و لحظه‏اى خطا و انحراف در زندگى وى راه نيافت در سال 70 ه.ق دار فانى را وداع گفت (14) و در قبرستان بقيع در كنار سبط رسول خدا، امام حسن(ع)، و فاطمه بنت‏اسد و ديگر چهره‏هاى درخشان شريعت محمدى(ص) به خاك سپرده شد.
اگر چه جسم او در خاك است اما روح بلند او و صفات كريمه و عظيمه وى نام او را به بلنداى آفتاب زنده نگاه داشته است و در پرتو صفات اين بانوى فاضله انسانهايى تربيت‏شده‏اند كه در تاريخ مانا و ماندگار خواهد بود.


غدير در سيره اهل بيت (ع)
غدير از اساسى‏ترين برنامه‏هاى پيامبر خدا(ص) براى دوام و عزت و شكوه اسلام و قرآن بود. او در بازگشت از حجة‏الوداع آخرين رسالت‏خويش را انجام داد. زيرا خدايش فرموده بود:
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس ان الله لا يهدى القوم الكافرين. (1)
اى پيامبر، آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى پيامش را نرسانده‏اى; خداوند تو را از گزند مردم نگه مى‏دارد. خداوند گروه كافران را هدايت نمى‏كند. (2)
در پى اجراى اوامر پروردگار و معرفى وصى و جانشين خود على‏بن‏ابى‏طالب(ع) آيه اكمال دين: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا; امروز دين شما را كامل كردم و نعمت‏خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم‏» نازل (3) و روز غدير جشن ولايت و وصايت‏شد.
اهل بيت پيامبر و امامان بر حق شيعه، كه نگاهبان اسلام حقيقى بودند و سعى داشتند آن را از خطرات دور سازند، از هر فرصتى بهره بردند تا غدير را زنده بدارند و آن خاطره گرامى و به ياد ماندنى را مطرح كنند; زيرا در تابش آفتاب غدير اهداف والاى پيامبر جامه عمل مى‏پوشد و براى فتنه‏انگيزى كج‏انديشان فرصت‏باقى نماند.
نگاهى گذرا به سيره فاطمه و اميرمؤمنان - عليهما السلام - و ديگر امامان راستين شيعه ما را با اهميت واقعه غدير و نقش عظيم و سرنوشت‏ساز آن هدايت و نيكبختى بشر آشنا مى‏سازد.
راويان، نويسندگان و مفسران اهل سنت و شيعه به واقعه غدير و آيات نازل شده در آن توجه بسيار داشته‏اند. برخى از علماى شيعه مانند علامه طبرسى روايات (4) نزول آيه تبليغ (5) در سرزمين غدير را مشهور دانسته‏اند. از اهل سنت ابوالقاسم عبيدالله بن‏عبدالله حسكانى، از دانشمندان اهل سنت، نيز همين را مطرح مى‏كند. او احاديث غدير را در دوازده جزوه دسته‏بندى كرده، آن را «دعاء الهداة الى اداء حق الموالاة‏» ناميده است. (6)
ابوالعباس احمد بن‏محمد بن‏سعيد مشهور به ابن‏عقده - مورد اعتماد مذاهب چهارگانه اهل سنت - در اين باره كتابى به نام «حديث الولاية‏» (7) تدوين كرده است.
علامه امينى نيز كتاب گرانسنگ «الغدير» را، در يازده مجلد، به رشته نگارش درآورد. آنچه در مجموعه اين آثار جلب توجه مى‏كند موضعگيرى آشكار ائمه اهل بيت - عليهم السلام - در باره اين واقعه مهم است، موضعگيريهايى كه از اهميت غدير و نقش آن در سعادت بشر پرده برمى‏دارد. در اين مقاله به بررسى بخشى از اين موضعگيريها مى‏پردازيم:
فاطمه زهرا - سلام الله عليها - بر مزار حمزه سيد الشهداء (احد)
روزى در احد بر مزار عموى پدرش «حمزه سيدالشهداء» ايستاده بود و عزادارى مى‏كرد. محمود بن‏لبيد فرصت را نيمت‏شمرده، پس از عزادارى پرسيد: اى دختر پيامبر خدا(ص)، آيا براى امامت و زعامت على بن‏ابى‏طالب(ع) از سخنان پيامبر خدا(ص) دليلى به ياد دارى؟
فاطمه فرمود:
و اعجبا انسيتم يوم غدير خم؟... اشهد الله تعالى لقد سمعته يقول: على خير من اخلفه فيكم و هو الامام و الخليفة بعدى و سبطاى و تسعة من صلب الحسين، ائمة ابرار، لئن اتبعتموهم وجدتموهم هادين مهديين و لئن خالفتموهم ليكون الاختلاف فيكم الى يوم القيامة. (8)
شفگتا! آيا حادثه عظيم غدير خم را فراموش كرده‏ايد؟... خدا را گواه مى‏گيرم كه خود شنيدم آن بزرگوار مى‏فرمود: على بهترين كسى است كه او را در ميان شما جانشين خود قرار مى‏دهم، على [عليه السلام] امام و خليفه بعد از من است.
دو فرزندم حسن و حسين[عليهما السلام] و نه نفر از فرزندان حسين[ع] پيشوايان و امامانى پاك و نيك‏اند.اگر از آنان اطاعت كنيد، شما را هدايت‏خواهند كرد و اگر با آنها مخالفت ورزيد، تا روز قيامت تفرقه و اختلاف در ميانتان حاكم خواهد بود.
على(ع) و استدلال به غدير
سليم بن‏قيس هلالى مى‏گويد: در زمان خلافت عثمان، در مسجد النبى(ص) نشسته بودم; جمعى از مردم نيز در مسجد در حال گفتگو بودند. على بن‏ابى‏طالب(ع) به پاخاست، سوابق خويش در خدمت‏به اسلام را برشمرد و همگى بر درستى گفتارش گواهى دادند حضرت در باره روز غدير خم فرمود:
مردم در باره ولايت و وصايت از پيامبر خدا(ص) پرسيدند، در آن هنگام خداوند به پيامبرش فرمان داد تا خليفه و جانشين بعد از خود را معرفى كند و توضيح دهد، همان‏طور كه درباره نماز، روزه، زكات و حج جزئيات را بيان كرده است. آنگاه امام(ع) ادامه داد: «فنصبني للناس علما بغدير خم... فقال(ص): ايها الناس اتعلمون ان الله - عز و جل - مولاى و انا مولى المؤمنين و انا اولى بهم من انفسهم قالوا بلى يا رسول الله. قال(ص): قم يا على، فقمت. فقال: من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه‏». (9)
در غدير خم پيامبر خدا(ص) مرا چنين معرفى كرد: اى مردم، آيا مى‏دانيد كه خداوند ولى و سرپرست من است و من ولى و سرپرست‏شما مؤمنان هستم; و من نسبت‏به جانهاى شما از خودتان سزاوارترم؟ همگى پاسخ دادند: چنين است اى پيامبر خدا.سپس فرمود: على به پاخيز. من برخاستم، آنگاه فرمود:
هر كس من ولى و سرپرست او هستم على بن‏ابى‏طالب(ع) بر او ولايت دارد; بار خدايا دوست‏بدار هر كه على را دوست دارد، و دشمن بدار هر كه على را دشمن مى‏دارد...
ب) حديث غدير در معركه صفين
على(ع) در يكى از روزها در جمع سپاه خود، كه گروهى از مهاجرين و انصار (10) نيز در آن به چشم مى‏خوردند از زبان پيامبر خدا(ص) فضايل خويش را برشمرد. آيات شريف «انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة... (11) » و «لم يتخذوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤمنين وليجه (12) » را تلاوت كرد و فرمود: مردم پرسيدند يا رسول الله، آيا ولايت اختصاص به بعضى از مؤمنان دارد يا براى عموم است؟ در آن هنگام خداوند فرمان داد تا پيامبرش ولايت را همانند نماز، روزه، زكات و حج توضيح دهد و تبيين كند. در آن وقت پيامبر خدا(ص) در غدير خم مرا ولى امر مردم قرار داد و چنين خطبه خواند: ان الله ارسلنى برسالة... من كنت مولاه فعلى مولاه... (13)
ج) خطبه غديريه اميرمؤمنان(ع) در زمان حكومت
در دوره حاكميت على بن‏ابى‏طالب(ع) اتفاقا روز عيد غدير با جمعه مصادف شد. مسلمانان حضور چشم‏گيرى پيدا كردند و آن حضرت براى اقامه نماز جمعه و خواندن خطبه‏هاى آن در برابر مردم قرار گرفت. حسين بن‏على(ع) مى‏گويد: پنج‏ساعت از روز گذشته بود[قبل از اذان ظهر]، كه پدرم خطبه‏ها را آغاز كرد. او نخست‏به حمد و ثناى حضرت حق پرداخت، صفات ربوبى‏اش را برشمرد، حاكميت مطلق را از آن وى دانست، نعمت‏هايش را مورد توجه قرار داد و بعد خطاب به مردم فرمود: خداوند تعالى امروز دو عيد بسيار بزرگ [جمعه و غدير] را براى شما در يك زمان قرار داده است; دو عيدى كه هر يك فلسفه وجودى ديگرى را تكامل مى‏بخشدو به وسيله هر يك هدايت در ديگرى اثر مى‏بخشد... سپس فرمود: توحيد و ايمان به يگانگى خداوند پذيرفته نمى‏شود مگر با اعتراف به نبوت پيامبرش محمد(ص) و دين و شريعت محمد(ص) پذيرفته نمى‏شود مگر با قبول ولايت امر كسى كه خدا فرمان ولايتش را داده است; و همه اين امور سامان نمى‏پذيرد مگر بعد از توسل و تمسك به اهل ولايت.
غدير از نگاه مولى الموحدين(ع)
على(ع) سپس فرمود: خداوند در روز غدير (14) آنچه در باره منتخبين خود اراده كرد بر پيامبرش فرو فرستاد، به او فرمان داد تا ولايت و وصايت را ابلاغ كند و مجال را از كافران و منافقان بگيرد نگران گزند دشمنان نباشد.روز غدير قدر و نزلت‏بسيار دارد، در آن روز گشايشهاى الهى فرا رسيده و حجتش بر همه تمام شده است. امروز روز روشنگرى و اظهار عقيده از جايگاه بلند و روشن است، امروز روز تكامل دين و روز وفاى به عهد است. غدير روز شاهد (15) [رسول الله(ص)] و مشهود [على بن‏ابى‏طالب(ع)] است، روز در هم ريختن پيمانهاى زير پرده كفر و نفاق است، روز آشكار شدن حقايق اصيل اسلام است، روز ذلت و خوارى شيطان است، روز استدلال و برهان است، روز جدا شدن صفوف كسانى است كه آن را تكذيب مى‏كردند امروز بزرگترين روزى است كه عده‏اى از شما از آن اعراض كرديد، روز هدايت و امتحان بندگان خداست، روز آشكار شدن كينه‏هاى نهفته در دلها و سينه‏هاست، روز عرضه نصوص [سخنان بدون ابهام پيامبر(ص)] بر افراد مؤمن و دلباخته [اهل الخصوص] است، غدير روز شيث پيامبر(ع) است، روز ادريس و يوشع و شمعون و ...
منشور علوى(ع) در عيد غدير
امير مؤمنان(ع) در قسمت آخر خطبه فرمود: رحمت‏خدا بر شما اى مسلمانان، بعد از برگشت از اين اجتماع بزرگ امروز [غدير] را عيد بگيريد: [و با انجام امور ذيل آن را بزرگ بشماريد].
الف) نعمت را بر افراد خانواده و خويشاوندانتان گسترش دهيد و نيكى و بخشش پيشه كنيد. (16)
ب) به برادران دينى خويش به قدر توان نيكى و بخشش كنيد. (18و17) وج) خداى را در برابر نعمتهايى كه به شما ارزانى داشته، شكرگزار باشيد.
د) كنار يكديگر جمع شويد تا خداوند اجتماع شما را فراگير و گيراتر سازد.
ه) به يكديگر نيكى كنيد تا خداوند به شما الفت و مهربانى بيشتر عنايت كند.
و) نعمت‏هاى الهى را به يكديگر تبريك و تهنيت گوييد همان طور كه خداوند [در اين روز] با اعطاى اجر و ثوابى بيش از ديگر اعياد به شما تهنيت مى‏گويد. بعد فرمود: كمك‏هاى مالى به ديگران در امروز (غدير) به اموالتان بركت مى‏بخشد و بر عمرتان مى‏افزايد: مهربانى به ديگران سبب رحمت و عنايات حق خواهد شد.
ز) با خوش‏رويى و شادمانى يكديگر را در آغوش بگيريد.
ح) خداوند را بر توفيقات خويش سپاس گوييد.
ط) از فقرا و ضعيفانى كه چشم به كمك شما دارند ديدن كنيد، به زيارتشان برويد و با آنان در خوراكشان همراه شويد.
بعد حضرت فرمود: يك درهم كمك به فقرا در روز عيد غدير با دويست‏هزار درهم برابر است، بلكه بيشتر خواهد بود.
ى) وقتى يكديگر را ملاقات كرديد مصافحه كنيد، به هم تبريك بگوييد و سلام كنيد، كه پيامبر خدا(ص) به من چنين فرمان داد. (19)
غدير خم در خطبه امام مجتبى(ع)
حسن بن‏على(ع) در برابر طاغوت شام و مردم كوفه خطبه‏اى خوانده، مردم را به بالاترين نعمت از دست رفته، كه حاكميت اهل بيت(ع) بود، توجه داد. شايستگى و لياقت‏خويش و مشروعيت‏خلافتش را متذكر شد و داستان روز بياد ماندنى غدير را چنين بازگو كرد: «وقد سمعت هذه الامة جدي - صلى الله عليه و آله - يقول: ما ولت امة امرها رجلا و فيهم من هو اعلم منه الا لم يزل يذهب امرهم سفالا حتى يرجعوا الى ما تركوه و سمعوه - صلى الله عليه و آله - يقول لابى: انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى. و قد راوه و سمعوه(ص) حين اخذ بيد ابي بغدير و قال لهم: من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاده ثم امرهم ان يبلغ الشاهد منهم الغائب ثم قال... (20) »
مردم سخن جدم پيامبر(ص) را به ياد دارند كه مى‏فرمود: هر گاه مردم كسى را به رهبرى خويش برگزينند در حالى كه لايقتر و آگاهتر از آن فرد وجود داشته باشد، براى خويش تيره‏بختى خريده‏اند مگر اينكه دوباره بدانچه رهاكردند و به فراموشى سپردند بازگردند و آنچه را كه از پيامبرشان در باره پدرم شنيده‏اند دنبال كنند، رسول خدا مى‏فرمود: اى على تو بعد از من مانند هارون پس از موسى هستى، او جانشين برادرش موسى بوده تو نيز جانشين و خليفه منى; تنها تفاوت [ميان آنها و ما] اين است كه بعد من پيامبرى و نبوت نخواهد بود. امام مجتبى(ع) سپس فرمود: اين مردم پيامبر خود را ديدند و سخنانش را در «غدير خم‏» شنيدند. در آن روز جدم رسول خدا(ص) دست پدرم(ع) را گرفت و در برابر آنان گفت: هر كس من مولا و سرپرست او هستم على مولاى او خواهد بود; خدايا، دوست‏بدار هر كس او را دوست دارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن دارد... سپس جدم پيامبر(ص) دستور اكيد داد كه، حاضران مطالب غدير را به غايبان برسانند.
امام حسين(ع) و حديث غدير در منى
يكسال قبل از مرگ معاويه، امام حسين - عليه السلام - به زيارت بيت الله الحرام در مراسم پر شكوه، حج مشرف شد عبدالله بن‏عباس و عبدالله بن‏جعفر او را همراهى نمودند. آن سال عده زيادى از زنان و مردان بنى‏هاشم حضور داشتند. امام حسين(ع) در ايام تشريق آنان را در سرزمين منى جمع نمود در آن اجتماع عظيم بيش از هفتصد نفر از مردان تابعين و دويس نفر از صحابه پيامبر خدا(ص)گرداگرد وجودش زير خيمه حلقه زدند و منتظر سخنان امام خويش بودند، حضرت بپا خاست و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
شما شاهد و ناظر تجاوزات معاويه جنايتكار نسبت‏به ما و شيعيان هستيد و از آنها اطلاع داريد، سخنان مرا گوش كنيد و بنويسيد [تا براى آيندگان بماند] و به ديگر شهرها و قبائل و افراد مؤمن و مورد اعتماد خود برسانيد و آنان را دعوت به اداء حق ما (اهل بيت) كنيد ترس آن دارم كه وقتش بگذرد و حقوق ما مغلوب ستمگر گردد، گر چه خداوند بالاترين پشتيبان است. سپس فرمود: شما را به خدا سوگند: بياد نمى‏آوريد كه پيامبر خدا(ص) روز غدير خم پدرم على(ع) را وصى و امام بعد از خود قرار داد و حديث ولايت را بر شما خواند و فرمود همگى بايد اين پيام را به ديگران برسانيد پاسخ دادند: چرا ما بياد داريم. (21)
امام محمد باقر - عليه السلام -
فضيل بن‏يسار، ب***** بن‏اعين، محمد بن‏مسلم، بريد بن‏معاوية و ابوالجارود همگى در محضر امام باقر(ع) بودند حضرت در باره ولايت على بن‏ابى‏طالب(ع) و روز غدير فرمودند:
خداوند پيامبرش را مامور به ولايت على [عليه السلام] كرد و اين آيه شريفه را نازل كرد: «انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة‏» (22) با نزول آيه فوق ولايت اولى الامر واجب گرديد و لكن عده‏اى نفهميدند اولى الامر چه كسانى هستند؟ خداوند به محمد - صلى الله عليه و آله - دستور داد تا آن را توضيح دهد و همانند نماز و زكات و روزه و حج مصاديق خارجى آن را روشن سازد. در آن هنگام اضطراب او را فرا گرفت و ترسيد عده‏اى بواسطه آن از آيين اسلام برگردند و او را تكذيب كنند او به خدا پناه برد در آن هنگام آيه تبليغ (يا ايها الرسول بلغ... (23) ) نازل گشت پيامبر خدا(ص) امر حق را اجرا نمود و در غدير خم ايستاد و فرمان اجتماع مردم و زوار بيت الله الحرام را داد و در آنجا على بن‏ابى‏طالب(ع) را ولى بعد از خود معرفى كرد و دستور داد آنانى كه در آنجا (غدير خم) بودند پيام خداوند (ولايت على(ع)) را به ديگر افراد برسانند.
امام صادق(ع) در مسجد غدير
حسان جمال مى‏گويد: همراه امام صادق(ع) از مدينه به مكه مسافرت كردم. در نزديكى ميقات جحفه، چون به «مسجد غدير» رسيديم امام - عليه السلام - به جانب چپ مسجد نگريست و فرمود: اين مكانى است كه پيامبر خدا(ص)، در روز غدير، على را جانشين خود معرفى كرد و فرمود: من كنت مولاه فعلى‏غ، مولاه.آنگاه امام(ع) به جانب ديگر نگاه كرد، جايگاه خيمه‏هاى ديگران را نشان داد و فرمود: سالم غلام ابوخذيفه و ابوعبيده جراح نيز در آنجا بود; گروهى از مردم چون على(ع) را بر روى دست پيامبر ديدند با حسادت به وى نگريستند و به يكديگر مى‏گفتند: به دو چشم او [پيامبر] نگاه كنيد، چگونه همانند ديوانه به اطراف خويش مى‏نگرد و قرار ندارد. در اين هنگام جبرئيل نازل شد (24) و اين آيات را بر پيامبر خدا(ص) قرائت كرد:
«و ان يكاد الدين كفروا ليزلقونك بابصارهم لما سمعوا الذكر و يقولون انه لمجنون و ما هو الا ذكر للعالمين‏». (25)
آنان كه كافر شدند، چون قرآن را شنيدند چيزى نمانده بود كه تو را چشم بزنند; آنها مى‏گفتند: او واقعا ديوانه است، در حالى كه قرآن جز بيدارى و آگاهى براى جهانيان نيست. (26)
امام كاظم(ع) و مسجد غدير
عبدالرحمان بن‏حجاج گفت: خدمت موسى‏بن‏جعفر(ع) رسيدم. در حالى كه قصد سفر داشتم، از آن حضرت در باره مسجد غدير خم پرسيدم.
امام - عليه السلام - فرمود: در آن مسجد نماز بخوانيد كه فضيلت و ثواب بسيار دارد، پدرم [به هر كه عازم آن ديار بود] فرمان مى‏داد تا در مسجد غدير نماز بگذارد. (27)
امام رضا(ع)
الف) عرشيان و روز غدير
احمد بن‏محمد بن‏ابى‏نصر بزنطى مى‏گويد: در منزل امام هشتم على بن‏موسى‏الرضا(ع) نشسته بودم، جمع بسيارى نيز در منزل حضرت گرد آمده بودند كه گفتگو در باره روز غدير آغاز شد; بعضى از افراد وجود روز غدير را در صدر اسلام منكر شدند و بعضى آن را از شعائر اسلامى مى‏دانستند. در اين هنگام، على بن‏موسى‏الرضا(ع) فرمود: پدرم از جدم «جعفر بن‏محمد» چنين نقل مى‏كرد:
آسمانيان روز غدير را بهتر از زمينيان‏مى‏شناسند، خداوند در بهشت‏برين ساختمان بزرگى را به خود اختصاص داده است; اين ساختمان از آجرهاى نقره و طلا ساخته شده، در آن صد هزار گنبد از ياقوت سرخ و صد هزار گنبد از ياقوت سبز وجود دارد، خاك و گل‏هاى به كار گرفته شده در اين قصر از مشك و عنبر است، در آن چهار جوى (يا رودخانه) به چشم مى‏خورد كه در هر يك از آنها خمر و آب زلال و شير و عسل جريان دارد; در اطراف اين جويبارها درختان انبوهى از ميوه‏هاى مختلف روييده، بر روى آنها پرندگانى پرواز مى‏كنند كه بدنشان از لؤلؤ و پرهايشان از ياقوت است; آنها با پرواز خويش‏صداهاى دلنوازى ايجاد مى‏كنند.
روز غدير در اين قصر بزرگ باز مى‏شود; فرشتگان و اهل آسمانها تسبيح‏گويان به قصر داخل مى‏شوند; آن پرندگان به پرواز درآمده در جويبارها خود را مرطوب مى‏سازند و سپس به آن مشك و عنبر آغشته كرده، و عطرش را در فضاى ملكوتى قصر منتشر مى‏سازند; فرشتگان الهى به نام فاطمه زهرا(س) به يكديگر هديه مى‏دهند; چون پايان روز غدير فرا مى‏رسد، به فرشتگان گفته مى‏شود به جايگاههاى خويش برگرديد شما تا سال آينده، مثل چنين روزى، از اشتباه و لغزش در امان هستيد و بدانيد همه اين موهبت‏ها به خاطر عظمت پيامبر ما محمد و وصى او على بن‏ابى‏طالب - عليهما السلام - است.
ب) بركات عيد غدير
سپس على بن‏موسى‏الرضا(ع) رو به احمد بن‏محمد ابى‏نصر كرد و فرمود:
اى فرزند ابونصر، هر جا كه بودى روز غدير سمت مرقد امير مؤمنان - عليه السلام - بشتاب.
1 - خداوند گناهان شصت‏ساله هر مؤمن زيارت‏كننده او را مى‏آمرزد.
2 - خدواند، به بركت روز غدير دو برابر گروهى كه در ماه رمضان، شب قدر و شب عيد فطر آزاد مى‏كند، از آتش جهنم مى‏رهاند.
3 - پروردگار يك درهم انفاق به مستحق را هزار برابر پاداش خواهد داد.
سپس فرمود: روز غدير به برادران دينى خود برترى و فضيلت ده و مردان و زنان با ايمان را خوشحال و مسرور نما. (28)



واقعه غدير، اوج ابلاغ ولايت
كتاب«الأمام على ّفى الكتاب والسنّة» مجموعه اى است مشتمل بر سيره و زندگانى على(ع)، از ولادت تا شهادت، بر اساس نصوص روايى و تاريخى فريقين. اين مجموعه، مدخلهايى دارد كه غالباً گزارشهايى تحليلى از نصوص موجود در كتاب است.
آنچه در اين مقاله آمده است، بخشى از مدخل تحليلى فصل«امامت» كتاب است. از اين رو متن روايتهاى مختلف نيامده و به گزارش محتوايى آنها بسنده شده است.
علوم حديث
اسلام، خاتم اديان، و رسول اللّه(ص) خاتم پيامبران و قرآن، فرجام بخش كتابهاى آسمانى است. بدين سان اسلام زمانشمول است و جهانشمول و پيامبر(ص) ابلاغ كننده دينى است كه رنگ ابديت دارد و زمان، طومار حيات او را درهم نمى پيچد. اين از يكسو. از سوى ديگر ناموس خلقت چنين است كه رسول اللّه(ص) چونان ديگر انسانها حيات ظاهرى محدودى دارد و بنا بر سخن صريح قرآن او نيز طعم مرگ را خواهد چشيد،چنانچه ديگران: «انك ميّت و انّهم ميّتون» (زمر،30).
پيامبر(ص) رسالت ابلاغ آموزه هاى دين را بر عهده دارد، بدان گونه كه رهبرى و زعامت جامعه را نيز. به ديگر سخن رسول اللّه(ص) مرجع فكرى مردم و نيز زعيم و پيشواى سياسى آنهاست. بر اين اساس، پرسش جدّى و مهمى ـ كه هرگز نمى توان از كنار آن بسادگى گذشت و در درازناى تاريخ دلمشغولى مهم متفكّران اسلامى نيز بوده است ـ اين است كه اين زعيم بزرگ الهى و مرجع باشكوه خدايى كه آيينش را زمانشمول اعلام كرده است، براى آينده آيين و مكتبش چه كرده است؟ آيا آينده اى مشخص را رقم زده است و يا به هيچ روى براى آينده طرحى نيفكنده و كار را يكسره به مردم وانهاده است و يا …؟
عالمان، محدثان، متكلمان و متفكران اسلامى در اين باره بسيار حكم زده اند و تئوريهاى گونه گونى پرداخته اند1، و بواقع كوشيده اند آنچه را در تاريخ اسلام واقع شده است به گونه اى، استوار بدارند و براى آن، مبنا و يا مبانى يى بسازند، امّا حقيقت چيست؟ در نگريستن دقيق به موضوع نشان خواهد داد كه چگونگى موضع رسول اللّه(ص) از سه حال خارج نيست:

1ـ بر اين باور باشيم كه پيامبر(ص) يكسر مسئله را مسكوت گذاشته است بدون اينكه درباره آن با امت سخنى بگويد؛

2ـ آن را به امت وانهاده و بر تدبير آنها اعتماد كرده و صحابه مأمور رقم زدن آينده شده اند؛

3ـ با نص صريح آينده را رقم زده است و كسى را كه بايد بار مسئوليت هدايت امت و اداره جامعه اسلامى پس از وى را به دوش بگيرد معرفى كرده است. اكنون به اين فرضها بنگريم و چگونگى آنها را وارسى كنيم.
1) سكوت در قبال آينده
چرا پيامبر(ص) بايد طرحى براى آينده نيفكنده باشد؟
اين بى اعتنايى و سكوت را مى شود بر دو پيش فرض بنا نهاد. اكنون بنگريم آيا چنين پيش فرضهايى معقول است:
1ـ احساس امنيت و نفى هرگونه خطر
بدين معنا كه پيامبر مى دانسته است كه هيچ گونه خطرى امت را تهديد نمى كند و آينده مردم را هيچ جريان شكننده اى متزلزل نخواهد ساخت و امتى كه بزودى «رسالت اسلامى» را به ارث خواهد برد براى پى ريزى طرحى در اداره جامعه موفق خواهد بود. آيا اين تصوّر درست است؟!
واقع صادق جامعه آنروز مى تواند بخوبى روشنگر آن باشد كه چنين تصوّرى نااستوار است و خطرهاى جدّى و بنياد براندازى جامعه آن روز اسلامى را تهديد مى كرده است.
الف ـ خلأ رهبرى
پيامبر(ص) جامعه اى بنياد نهاده بود كه از شكل گيرى ابعاد فرهنگى، اجتماعى و سياسى آن زمانى طولانى نمى گذشت و زمام امور، ثقافت، سياست و قضاوت را يكسر به عهده داشت؛ اين از يكسو. از سوى ديگر، درگيرى هاى بسيار و نبردهاى پى در پى، امكان تعميق انديشه و گسترش معيار گرايى و تعميم ثقافت و فرهنگ را از رسول اللّه(ص) گرفته بود و براستى بسيارى از كسانى كه عنوان صحابه را داشتند نه تصوّر درست و عميقى از دين داشتند و نه از پيامبر و نه از ابعاد رسالت. اين گونه كسان با فقدان رهبرى دچار بحران مى شدند، و در بحرانِ دلهره آفرين، توان تصميم را از دست مى دادند و يكسر در كمند سياست بازان و سياست زدگان قرار مى گرفتند.
آيا با توجه به اين واقع صادق ـ كه نمونه هاى عينى تاريخى آن بسيار است ـ مى شود تصوّر كرد، پيامبر(ص) چنين جامعه اى را رها كرده و سرنوشت آينده شان را بدانها سپرده و خود را از آينده فارغ داشته است؟!
ب ـ رشد نايافتگى جامعه
بر بخش پايانى سخن پيشين تأكيد كنيم كه وارثان انقلاب از آنچنان جايگاه فكرى و سياسى والايى برخوردار نبودند كه بتوانند با آرامش و آينده نگرى، آينده را رقم بزنند، رسوبات جاهلى، و تعصبات قبيلگى در ميان آنان هنوز نفوذى جدّى داشت، باز هم تأكيد كنيم كه آنان از جايگاه والاى نبوت و رسول اللّه(ص) درك استوارى نداشتند و از اين روى، گاه او را فردى تلقى مى كردند كه «از سر غضب و خشنودى» سخن مى گويد، و ديگرى گاه او را به عدالت توصيه مى كرد. و گاه تصميم گيريهاى وى چنان بدانها گران مى آمد كه در اصل رسالت شك مى كردند.2
با اين همه آيا معقول است كه زمام امور را در چنين جامعه اى بدانها مى سپرد و با اطمينان خاطر به سوى حق مى شتافت؟
ج ـ منافقان، جريانى شكننده از درون
كسان بسيارى در هنگامه حاكميت و رسالت رسول اللّه(ص) با تمام توان و قدرتى كه آن بزرگوار يافته بود، با وى روياروى مى شدند، آنان گو اينكه پوششى از ايمان بر خود نهاده بودند امّا در بنياد يكسر با گسترش آيين حق در تضاد بودند. اين مواجهه را با توجه به واقع تاريخ مى توان بس گسترده تر از گستره عملكرد منافقان دانست ـ كه بدان اشاره خواهيم كرد ـ و نمى توان رسول اللّه(ص) را از اين همه بى خبر انگاشت.3 و چنين پنداشت كه آن بزرگوار بدون توجه به اينها و جز اينها امت را رها كرده و رفته است.
د ـ يهود و قدرتهاى ديگر، خطرى دلهره آفرين از برون
اسلام، انقلابى بود ويرانگر و بنيادنگر. حركتى بود كه بسى نقشه هاى شيطانى را در هم ريخت و بر ويرانه هاى آن بنيادى نو بنا نهاد. رسول اللّه(ص) آيينى را عرضه كرده بود كه داعيه رهبرى جهان را داشت، دشمن، اين همه را دريافت و با تمام توش و توان در برابر آن ايستاد و تا آخرين رمق جنگيد و چون نبرد روياروى را بى ثمر ديد،به توطئه هاى گوناگون دست يازيد. اين همه براى كسانى كه اندك آگاهيهايى از تاريخ اسلام داشته باشند، روشن است. اكنون با آن روياروييها و درگيريها با يهود و قبايل مشرك و…، آيا مى توان تصوّر كرد كه آنان آرام گرفته بودند و ديگر كارى با اسلام نداشتند، و براى سياستمدارى هوشمند و آگاه معقول است كه اين همه را ناديده انگارد و بدون هيچ طرح و برنامه براى حركت نوپايش بگذارد و برود؟4 آيا مى شود رسول اللّه(ص) را پيشوايى تصوّر كرد كه پس از آن همه درگيرى اكنون بر اين باور است كه امتش آنچنان صلابت يافته اند كه ديگر از آنها هراسى نيست و يا چنان سر براه شده اند كه ديگر خطرى ندارند؟و دشمن چنان تسليم و يا مقهور و يا باورمند به اين حركت شده است كه ديگر توطئه اى نمى كند و ضربه نمى زند و…
2ـ بى تفاوتى نسبت به آينده
بر اين باور باشيم كه رسول اللّه(ص) خطر را احساس مى كرد و موقعيت آينده را بخوبى در مى يافت، امّا مسئوليت و رسالتش را با فرجام زندگى اش خاتمه يافته تلقى مى كرد، و چون خود در ميان مردم نبود و خطرى شخص او را تهديد نمى كرد، و آنچه احتمالاً به وقوع مى پيوست با منافع شخص وى ـ العياذ بالله ـ در تضاد نبود و… مردم را به خود وانهاد و هيچ گونه طرحى براى آينده نيفكند و… آيا چنين تصوّرى را مى شود براى سياستمدارى واقع نگر، انسانى هوشمند و تلاشگر در ذهن پروراند؟ آيا بر رسول الله(ص) آن پيام آور سختكوش آرام ناپذيرى كه خدايش به آرامش دعوت مى كند كه:
ما انزلنا عليك القرآن لتشقى(طه،2).
و در سختكوشى و تلاش بى امانش براى هدايت مردمان مى فرمايد:
عزيز عليه ما عنتّم حريص عليكم بالمؤمنين رئوف رحيم(توبه، 128).
آيا بر آن بزرگوارى كه آينده امت را در آخرين لحظه هاى زندگى نيز فراموش نمى كرد و با تنى تب آلود به «تجهيز سپاه اسامه» فرمان مى داد، و … مى شود چنين گمانى برد؟! آيا قصّه آكنده از غصّه خواستن «دوات و قلم» در آخرين لحظات زندگى براى رقم زدن چيزى كه امت را هماره از گمراهى نجات دهد، بسنده نيست،تا اين پندار را يكسر تباه بدانيم و مسكوت نهادن آينده امت را جسارتى بر رسول الله(ص) بدانيم و ساحت پاك آن بزرگوار را پيراسته از اين همه… .

2) آينده امت به تدبير آنها وانهاده شده بود
بر اين باور باشيم كه پيامبر(ص) به طور صريح،پيشواى آينده امت را تعيين نكرده است، چون اين امر به عهده امت نهاده شده بود، تا آگاهان از مهاجر و انصار براساس شورا و رايزنى آينده امت را رقم بزنند. آيا مى شود چنين باورى را پذيرفت و آن را با حقيقت منطبق دانست؟ نكاتى را كه درباره اين فرض، تأمل برانگيز است مى توان بدين سان برشمرد:
الف: اگر چنين مى بود بايد رسول الله(ص) امت را با نظام شورايى و چندى و چونى آن آشنا مى ساخت و حدود، وظايف و قوانين شورا را مشخص مى كرد. چون تا بدان روز نه جامعه چنان شيوه اى را در ساختار حكومت تجربه كرده بود و نه از چگونگى آن آگاهى داشت. آيا معقول است كه بگوييم پيامبر(ص) مردمان را در رهبرى آينده امت به شيوه نامعلوم حوالت داده است؟!
آنچه اين پندار را يكسره تباه مى سازد اين است كه سياست بازان هرگز بر چنين پيش بينى از سوى رسول الله(ص) استناد نكردند، و مسندنشينان خلافت نيز چنين نكردند؛ چون ابوبكر يكسر به «نصب» روى آورد و عمر تصريح كرد كه چون كسى را نمى يابد به شورا تن مى دهد؛ او به هنگام مرگ گفت:
لو ادركنى احد رجلين لجعلت هذا الأمر اليه ولو ثقت به سالم مولى أبى حذيفه و أبى عبيدة الجرّاح و لو كان سالم حيّاً ما جعلتها شورى.5
بدين سان روشن است كه اين تئورى هيچگونه پيوندى با پيامبر(ص) ندارد، و ساخته اى است در گذرگاه زمان براى توجيه واقعيت6 واقع شده در تاريخ اسلام.
ب: نكته مهم ديگر اين است كه اگر رسول الله(ص) چنين آهنگى را داشته است، و در انديشه آن بوده است كه مرجعيت فكرى و سياسى را به صحابه وانهد، بايد در جهت آماده سازى آنها بسى مى كوشيد. پيامبرى كه از درهم شكسته شدن نظامهاى قيصرى و كسرايى سخن مى گويد، و آيينش را زمانشمول وجهانشمول اعلام مى كند، آيا اصحابش از چنان جايگاهى در دانش و ثقافت برخوردار بوده اند كه اين بار سنگين را به دوش گيرند؟ واقعيت چيست؟ چنين چيزى را درباره صحابيان مى توان باور داشت؟ اين سئوال بسى جدّى است و براى بسيارى مطرح، و از كنار آن بسادگى گذشتن ظاهراً نوعى خامى و سهل انگارى در مبانى عقيدتى است. آقاى «مروان خليفات» از جمله كسانى است كه اين سئوال به طور جدّى بر او مطرح شده است و او را به تأمل واداشته است.7 او براى پاسخ، به متون حديثى و تاريخى بازگشته، و سير وسلوك او در منابع نتيجه اى داده است كه بسيار خواندنى است. وى با استفاده از اين مطالعه، فصل سوّم از باب دوّم كتابش را رقم زده است كه گزيده آن چنين است:
صحابه بسيار اندك سئوال مى كردند و آنچه را مى شنيدند كم روايت مى كردند، سرّ ديگر آنكه به منع تدوين و نشر حديث همت گماشتند، افزون بر اين آنان حقايق بسيار اندكى از رسول الله(ص) دريافتند، آنان تصريح كرده اند كه دلمشغوليهاى بسيار و گشت و گذارهاى فراوان در بازار، آنان را از فراگيرى سنت و حقايق باز مى داشته است8. ديگر آنكه آنان در نقلها بسيار اشتباه مى كردند، گاه فقط بخشى از حديث را نقل مى كردند و ديگر گاه سخن ديگران را به رسول الله(ص) نسبت مى دادند. كسانى مرعوب نقلهاى كتابهاى پيشين بودند و آنها را در بيان آثار اسلامى مى پراكندند، وگاهى آنچه را فراگرفته بودند فراموش مى كردند، كه بدين نكته تصريح كرده اند. گاه به خطا پاسخ مى گفتند و با تنبّه ديگران حق را باز مى يافتند. كسانى از صحابه بر اساس آياتى از قرآن به نفاق گرويده اند و يا سر از ارتداد درآورده اند و براساس نصوص صريح منقول در صحيحين رسول اللّه(ص) برخى را هيمه آتش دانسته است و… آيا با اين همه مى شود پنداشت كه رسول اللّه(ص) مرجعيت فكرى و زعامت سياسى و تفسير آيين و كتاب را بدانها وانهاده است؟9
بدين سان نبايد ترديد كرد كه وانهادن امور امت به آنها و يا به نخبگانِ! آنها و مرجعيت دادن به صحابه چيزى است كه در گذرگاه تاريخ براى توجيه واقعيتهاى تلخ رقم خورده پس از رسول الله(ص) ساخته شده و ريشه در هيچ نصّى شرعى ندارد.
3) تعيين آينده و نصّ بر خلافت و ولايت
بدين سان بر اين باور هستيم كه رسول الله(ص) با حساسيت تمام، آينده امت را رقم زده است و پيشواى پس از خود را تعيين كرده است، و ماجراى غدير و نصوص مربوط به آن خطبه عظيم، تصريح و تأكيدى است بر آنچه رسول الله(ص) بارهاى بار آن را اعلام كرده بوده است: ولايت على(ع) و امامت پيراسته جانى نستوه كه پيامبر از آغازين روزهاى زندگى اش او را همبر خود داشته است و هرگز شرك، جان پاكش را نيالوده است، كلام مولى(ع) در اين باره بسى شنيدنى است:
وقد علمتم موضعى من رسول اللّه ـ صلى اللّه عليه و آله ـ بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة. وضعنى فى حجره وأنا ولد يضُمُّنى إلى صدره و يكنُفُنى فى فراشه و يُمِسُّنى جسده و يُشِمُّنى عرفه. و كان يمضع الشئ ثمّ يلقمُنيه. و ماوجد لى كذبةً فى قول ولاخطلةً فى فعل. ولقد قرن اللّه به ـ صلى اللّه عليه و آله ـ من لدن ان كان فطيماً اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم، ليله و نهاره.
ولقد كنت اتّبعه اتّباع الفصيل اثر أمّه، يرفعه لى فى كلّ يوم من اخلاقه علماً و يأمرنى بالاقتداء به. ولقد كان يجاور فى كلّ سنة بحِراء فأراه ولايراه غيرى. ولم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه و آله ـ و خديجة وانا ثالثهما.
أرى نور الوحى و الرسالة و أشُمُّ ريح النبوّة ولقد سمعت رَنَّة الشيطان حين نزل الوحى عليه ـ صلى اللّه عليه و آله ـ فقلت: يا رسول اللّه، ماهذه الرنّة؟ فقال: هذا الشيطان قد أَيس من عبادته. انّك تسمع ما اسمع و ترى ما أرى، الاّ انّك لست بنبىّ ولكنّك وزير و انّك لعلى خير؛10
شما مى دانيد مرا نزدِ رسول خدا چه رتبت است، و خويشاونديم با او در چه نسبت است. آنگاه كه كودك بودم مرا در كنار خود نهاد و برسينه خويشم جا داد، و مرا در بستر خود مى خوابانيد چنانكه تنم را به تن خويس مى سود و بوى خوشِ خود را به من مى بويانيد. وگاه بود كه چيزى را مى جَويد، سپس آن را به من مى خورانيد. از من دروغى در گفتار نديد، و خطايى در كردار نشنيد. هنگامى كه از شير گرفته شد خدا بزرگترين فرشته از فرشتگانش را شب و روز همنشين او فرمود تا راههاى بزرگوارى را پيمود، و خويهاى نيكوى جهان را فراهم نمود.
و من در پى او بودم ـ در سفر و حضر ـ چنانكه شتربچّه در پى مادر. هر روز براى من از اخلاقِ خود نشانه اى برپا مى داشت و مرا به پيروى آن مى گماشت. هرسال در حراء خلوت مى گزيد، من او را مى ديديم و جز من كسى وى را نمى ديد. آن هنگام جز خانه اى كه رسول خدا(ص) و خديجه در آن بود، در هيچ خانه اى مسلمانى راه نيافته بود، من سوّمين آنان بودم. روشنايى وحى و پيامبرى را مى ديدم و بوى نبّوت را مى شنودم.
من هنگامى كه وحى بر او(ص) فرود آمد، آواى شيطان را شنيدم. گفتم: اى فرستاده خدا اين آوا چيست؟ گفت:اين شيطان است كه از آن كه او را نپرستند نوميد و نگران است. همانا تو مى شنوى آنچه را من مى شنوم، و مى بينى آنچه را من مى بينم، جز اينكه تو پيامبر نيستى و وزيرى و بر راه خير مى روى ـ و مؤمنان را اميرى.
تصريح و نص رسول الله(ص) بر امامت و ولايت على(ع) بدانسان گسترده و روشن است كه هيچ ترديدى را برنمى تابد، آن بزرگوار، نه يك بار و دوبار بلكه دهها مورد با اشاره و تصريح حقِ خلافت و خلافت حق را فرياد كرده است، و طرحى روشن و مشخّص براى آينده امت درانداخته و اين همه را در ميان مردم فراز آورده است.
اين حقنمايى و حق گسترى تمامت حيات رسالت آن بزرگوار را فراگرفته است و در حادثه «غدير» به اوج خود رسيده و حق بر «ستيغ» قرار گرفته است. در نگريستن به همه موارد ـ كه در اين فصل به تفصيل گزارش خواهد شد ـ ترديدى باقى نمى گذارد كه بزرگترين دلمشغولى رسول الله(ص) مسئله امامت و رهبرى آينده بوده است. از اين روى هيچ مناسبت و موقعيت شايسته اى را براى روشن كردن اين حقيقت و ابلاغ اين مأموريت الهى از دست نهشته است.
رسول خدا(ص) از آغازين روزهاى رسالت بر اين امر توجه مى دادند كه اوج آن حادثه غدير است. در اينجا نخست گزارش از آن تلاشها ارائه مى دهيم و سپس با بسطى بيشتر به واقعه غدير مى نگريم.
1ـ حديث يوم الأنذار
رسول الله(ص) براساس آيه:« وانذر عشيرتك الاقربين»(شعراء، 214) مأمور مى شود خويشان خود را به اسلام دعوت كند11 و چون آنان با دعوت پيامبر(ص) گرد مى آيند رسول الله(ص) پس از مقدماتى ك

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
پنج شنبه ۱۱ شهر ۱۳۸۹ ۱۶:۳۹ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #8
RE: چندین مقاله درباره امام علی (ع)
حديث غدير
گفتيم رسول الله(ص) از آغازين روزهاى ابلاغ پيام رسالت، بر امامت و پيشوايى پس از خود نيز تأكيد ورزيد، و جاى جاى در مواضع مختلف در درازناى بيست و سه سال رسالت با تعبيرهاى مختلف و گفتار گونه گون «حق» را فراز آورده و پيشواى پس از خود را با ويژگيهاى والا به گونه اى معيّن و مشخص در پيشديدها نهاد، و گفتيم كه اين حق گزاريها و ابلاغ حق و نشان دادن آينده پيشوايى در واپسين حج رسول الله(ص) ـ كه بدين جهت «حجة الوداع» نام گرفته ـ به اوج رسيد و با فرمان الهى ولايت «ابلاغ» شد و بدين سان اين حج «حجة البلاغ»54 نام گرفت:
رسول الله(ص) به سال دهم هجرت آهنگ حج كرد و مردمان را از اين قصد آگاهاند. بدين سان كسان بسيارى براى حج گزارى راهى مكه شدند تا با رسول الله(ص) حج گزارند و مناسك حج را از آن بزرگوار بياموزند، پيامبر(ص) با مسلمانان حج گزارد و به سوى مدينه بازگشت. در روز هجدهم ذو حجه در حالى كه كسان بسيارى پيش از پيامبر حركت مى كردند و قافله هاى بسيارى از پس از وى، پيامبر به سرزمينى رسيد با نام «غديرخم» در وادى جحفه (كه راه اهل مدينه و مصر و … جدا مى شود). در حالى كه گرماى آفتاب اوج گرفته بود و بى امان بر زمين حرارت مى ريخت، به فرمان الهى دستور داد سواران و پيادگان توقف كنند، روندگان باز آيند و واپس مانده ها برسند. حرارت نيم روز مردمان را مى آزرد، لباسها و مركبها را سايه بان قرار داده بودند، پيامبر (ص) بر انبوهى از جهاز شتران فراز رفت و خطبه آغاز كرد؛ خداى را سپاس گفت و از اينكه بزودى از ميان آنان خواهد رفت، پرده برگرفت و از آنان خواست تا درباره چگونگى رسالت گذارى وى گواهى دهند. مردمان يكسر فرياد برآوردند:
نشهد انّك قد بلّغت و نصحت وجَهَدت فجزاك اللّه خيراً…
آنگاه براى آماده سازى مردمان براى شنيدن پيام آخرين، با مردم از صداقت در ابلاغ و از «ثقلين» سخن گفت و جايگاه والاى خود در ميان امت را برنمود و بر اولويت خود بر آنان گواه خواست، و پاسخهاى بلند يكصدا را شنيد و آنگاه دست على(ع) را گرفت و فراز آورد و باشكوهى شگرف و فريادى بس رسا فرمود:
فمن كنت مولاه فعلى مولاه
سه بار اين جمله را تكرار كرد و بر همسويان، ياوران و پذيرندگان ولايت او دعا كرد.
و بدين سان در تداوم آن روشنگريها و اعلام حقها، در نهايت تدبير و آگاهى و در ميان دهها هزار انسان آمده از اقاليم قبله به حج«ولايت و خلافت على(ع)» را رقم زد و «حق خلافت» را و «خلافت حق» را نشان داد. آن روز هيچ كس در اين حقيقت ترديد نكرد، و در اينكه پيامبر(ص) على(ع) را با اين عبارتها به ولايت و امامت منصوب ساخت ترديدى روا نشد. اگر كسانى گرانجانى كردند، در محتوا و مفاد پيام نبود. آن گونه كسان به لحاظ تيره جانى در اينكه اين حركت وحيانى باشد سخن داشتند. به هر حال كسان بسيارى به محضر على(ع) شتافتند و «امارت و ولايت» وى را تهنيت گفتند. بدين سان روشن است كه آن روزگاران اين حقيقت ترديد بردار نبود. از جمله كلام عمربن الخطاب را بنگريد:
هنيئاً لك يابن أبى طالب. أصبحت اليوم ولىّ كل مؤمن.55
امّا، پس از رسول الله(ص) واقع صادق دگرگون شد؛ سياست بازان، ماجرا را وارونه ساختند و جامه خلافت را بر قامت ديگرى كشيدند، امّا هرگز در اين همه فضلها و فضيلتها ترديد روا نداشتند، بلكه، بهانه هاى ديگرى تراشيدند. امّا پس از آن روزگار كوشيدند از يكسو در دلالت اين سخن شريف بر «امامت و ولايت» ترديد كنند و از ديگر سوى در سند آن. نصوص بسيار و گونه گون آن را در متن آورده ايم، اكنون بر پايه آن گزارشها و آگاهيهاى ديگر مى خواهيم در اين مدخل با نگاهى به چگونگى محتوا، دلالت و سند حديث اندكى از حقايق نهفته درباره اين كلام بلند را بنمايانيم.
1ـ سند حديث غدير
حديث غدير از مشهورترين و بلند آوازه ترين احاديث نبوى است، كه بسيارى از محدثان و عالمان بر استوارى بلكه تواتر آن تأكيد كرده اند؛56 ابن كثير مى گويد:
و صدر الحديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» متواتر اتيقّن ان رسول الله(ص) قاله.57
علاّمه امينى حديث غدير را ازصدوده تن از صحابيان گزارش كرده است و آنگاه در پايان تأكيد كرده است كه گزارش او تمام آن چيزى نيست كه وجود دارد.58
در «الغدير» فهرست بلندى از اقوال تابعيان نيز آمده است كه حديث غدير را نفى كرده اند. عالم جليل القدر و مدافع نستوه ولايت «مير حامد حسين هندى» نيز كه بخش بزرگى از اثر بى مانندش «عبقات الأنوار» را ويژه حديث غدير ساخته است و سند حديث را به تفصيل گزارش كرد، در نقد ديدگاه كسانى كه به عدم تواتر حديث باور دارند بتفصيل تمام سخن گفته و نااستوارى اين ديدگاه را روشن ساخته است.59
گويا سخن گفتن در سند حديث و استوارى گزارش آن در منابع حديثى سخنى زايد باشد؛ از اين روى گفتار تنى چند از محدثان را مى آوريم و بحث را در بعد ديگرى از آن ادامه مى دهيم. حاكم نيشابورى در موردى از «المستدرك» حديث را نقل كرده و پس از آن نوشته است:
هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه.60
و در موردى پس از نقل آن نوشته است:
هذا حديث صحيح الأسناد و لم يخرجاه.61
و ترمذى پس از نقل حديث در «سنن» نوشته است:
هذا حديث حسن صحيح.62
و ذهبى نوشته است:
الحديث ثابت بلاريب. 63
ذهبى در ذيل شرح حال ابن جرير طبرى نوشته است:
لما بلّغه ـ ابن جرير ـ ان ابن ابىداود تكلم فى حديث غدير خم، عمل كتاب الفضائل و تكلم على تصحيح الحديث، قلت: رأيت مجلّداً من طرق الحديث لأبن جرير فاندهشت له ولكثرة تلك الطرق64
ابن حجر مى گويد:
وامّا حديث «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» فقد اخرجه الترمذى والنسائى و هو كثير الطرق جدّاً وقد استوعبها ابن عقده فى كتاب مفرد او كثير من اسانيدها صحاح وحسان.65
كتاب ابن عقده با عنوان «حديث الولاية» تا حدود قرن ده در اختيار عالمان بوده است، سيد بن طاووس درباره آن نوشته است:
وقد روى فيه نص النبى(ص) على مولانا علىّ(ع) بالولاية من مأة و خمس طرق.66
ابن عساكر نيز در موارد متعددى از اثر عظيمش از اين حديث ياد كرده است و فقط در يك مورد نود طريق آن را ياد كرده است.67 و چنين است ياد كرد بسيارى ديگر از محدثان و مفسرّان و عالمان با اين همه اگر كسى يا كسانى در صدور حديث و يا چگونگى نقل آن ترديد روا دارند، بى گمان از بستر استكبار و رويارويى با حق است و نه چيز ديگر.
2ـ دلالت حديث غدير
از آنچه در آغاز سخن آورديم و پس از اين اندكى مشروحتر بدان خواهيم پرداخت و نصوص بسيار آن را خواهيد ديد، روشن است كه در آن روز در اينكه جمله «من كنت مولاه فعلى مولاه» سرپرستى، توليت امور، امامت و پيشوايى را مى رساند، كسى ترديد نكرد. البته روشن است كه واژه «مولى» بار معنايى گسترده اى دارد،68 امّا از معانى مختلف آن جز آنچه را كه ياد شد، در اين مورد نمى توان مراد كرد.

واژه «مولى» در ادب عربى
پژوهش در متون كهن ادبى، لغوى و تفسيرى نشانگر آن است كه يكى از معانى روشن «مولى» سرپرست شايسته تر براى تصرّف در امور و زعامت و ولايت است. برخى از موارد را مى آوريم:
ابو عبيده معمر بن مثنى، در تفسير آيه پانزده سوره حديد (مأواكم النار هى مولاكم) نوشته است:
اولى بكُمْ.69
و اين تفسير را با شعرى از ادب جاهلى استوار كرده است. شعرى كه مورد استشهاد قرار گرفته است اين است:
فـغـدت كلا الفرجين أنـّه مولى المخافة خَلْفُها و أمامُها
شارحان معلقات سبع «مولى» در اين بيت را به معناى «اولى» دانسته اند و بر اين اساس شعر را شرح كرده اند.70
محمد بن سائب كلبى، مؤلف، مفسّر و تبارشناس بزرگ در تفسير آيه پنجاه و يك سوره توبه (قل لن يصيبنا الاّ ما كتب اللّه لنا هو مولانا و على اللّه فليتوكّل المؤمنون)نوشته است:
اُولى بنا من انفسنا فى الموت والحياة.71
ابو ذكريا يحيى بن زياد بن عبدالله، معروف به فراء، اديب و مفسّر بزرگ كوفى، در تفسير آيه پانزده سوره حديد نوشته است:
هى مولى كم، اى أوْلى بكم.72
و چنين اسـت ابوالحسن، أخفش، ابواسحاق زجاج، محمد بن قاسم أنبارى و…73
چنانكه پيشتر آورديم آمدن «مولى» به معناى سرپرست و متولّى امور از جمله روشنترين كاربردهاى واژه «مولى» است و بسيارى بدان تصريح كرده اند:
ابوالعباس محمد بن يزيد معروف به «مبرّد» در تفسير آيه يازده سوره محمد(ذلك بأن اللّه مولى الذين آمنو…) نوشته است:
والولى والمولى معناهم سواء، وهو الحقيق بخلقه المتولّى لأمورهم. 74
و فراء نيز نوشته است:
المولى والمولى فى كلام العرب واحد.75
راغب اصفهانى، مفسّر، اديب و قرآن پژوه بزرگ قرن چهارم نيز نوشته است:
والولاية تولّى الأمر، والولىّ والمولى يستعملان فى ذلك.كل واحد منهما يقال فى معنى الفاعل أى الموالي، وفى معنى المفعول اى الموالى.76
ابوالحسن على بن أحمد واحدى نيشابورى، مفسّر و اديب بزرگ قرن پنجم در تفسير آيه شصت و دو سوره انعام (ثم رُدوا الى اللّه مولاهم الحق…) نوشته است:
الذّى يتولّى أمورهم.77
اين گونه عالمانى كه بر اين حقيقت تأكيد كرده اند بسيارند. از اديب و مفسّر بزرگ معتزلى جار الله زمخشرى ياد مى كنيم و مى گذريم. وى در تفسير آيه دويست و هشتاد و شش سوره بقره (انت مولانا فانْصُرْنا ) نوشته اند:
سيّدنا و نحن عبيدك أو ناصرنا أو متولى اُمورنا….78
ابن اثير نيز در اثر بزرگ و ارجمند خود «النهايه» كه در شرح واژه هاى دشوارياب احاديث نبوى پرداخته است، در تفسير واژه «مولى» نوشته است:
قد تكرّر ذكر المولى فى الحديث و هو اسم يقع على جماعه كثيره … وكلّ من ولي امراً أو قام به فهو مولاه ووليّه و منه الحديث: «أيما أمرأةٍ نكحت بغير اذن مولاها فنكاحها باطل». وفى روايه «وليّها» أى متولى أمرها …79
بدين سان، «اولويت در امور»، «سرپرستى امور»، «سيادت، رياست و زعامت» در معناى «مولى»، حقيقتى است شناخته شده، و همسانى معناى «مولى» با «ولى» نيز حقيقتى است كه ـ چنانكه آورديم ـ، اديبان، عالمان و مفسّران بر آن تأكيد ورزيده اند.80 از اين روى ما بر اين باوريم ـ چنانكه نحله هاى حقمدار و مذاهب ديگر نيز بر اين باور رفته اند ـ81 كه رسول الله(ص) در آن هنگامه شگرف و عظيم و جاودانه، با آن جمله سرنوشت ساز هيچ چيزى را جز ولايت، امامت و زعامت على(ع) رقم نزد. سامان دهى آن اجتماع شكوهمند فقط براى اين بوده است كه يك بار ديگر ـ امّا بسى گوياتر، رساتر و كارآمدتر ـ در گستره اى بس عظيم، مردمان ولايت علوى را بشنود، و فردا و فرداها كسانى نگويند. ندانستيم، نفهميديم، نشنيديم و … چنين بود كه رسول الله(ص) بارها اقرار گرفت و در پايان؛ صدايى بس رسا فرياد زد: الا فَلْيُبَلّغْ الشاهد الغائب.
________________________________________
1. متكلمان و متفكران اسلامى در امامت پس از رسول الله(ص) به ديدگاههايى چون: اجماع، بيعت، اختيار و انتخاب مردم، غلبه و قدرت، اظهار نظر و تعيين اهل حلّ و عقد و نصّ گرايش داشته و دارند. اين ديدگاهها را با نقد و بررسى آنها در ذيل عنوان «الأمامة» از موسوعه الامام على بن ابى طالب فى الكتاب والسنّة خواهيم آورد، براى آگاهى از آنچه ياد شد از جمله بنگريد به: الأحكام السلطانيه، ماوردى، ص15؛ القاضى ابو يعلى الفراء و كتابه الأحكام السلطانيه، ص440 به بعد؛ نظام الحكم فى الشريعة والتاريخ الاسلامى، ص112؛ النظام السياسى فى الأسلام، رأى الشيعه، رأى السنة، حكم الشرع، احمد حسين يعقوب، ص23 به بعد؛ الأمامة وأهل البيت، محمد بيومى مهران، ج1، ص50 به بعد.
2. صحيح البخارى، كتاب الدعوات؛ و نيز بنگريد به ماجراى تقسيم غنايم نبرد حنين و موضع صحابه، صلح حديبيه و مواضع صحابيان و كلام تنبه آفرين يكى از صحابيان درباره برخورد آنان با پيامبر در دلائل النبوة، بيهقى( ج3،ص454) و نيز كلام ابن ابى الحديد در چگونگى فهم و باور صحابيان در شرح نهج البلاغه(ج11، ص48).
3. بنگريد به: المواجهة مع رسول الله(ص)، احمد حسين يعقوب، به ويژه باب سوم كه ابعاد اين رويارويى و مصاديق آن را براساس نصوص تاريخى گزارش كرده است.
4. بنگريد به: المواجهة مع رسول الله(ص)، فصل چهارم و پنجم از باب اوّل.
5. الطبقات لأبن سعد، ج3، ص248
6. چنين است كه مؤلفان اسلامى كه درباره نظام حكومت قلم زده اند و براى پس از پيامبر(ص) نصّ را منتفى دانسته اند، با تمام كوشش براى نظام شورايى معتقد خويش، نصوصى از پيامبر(ص) را نيافته اند و به آنچه به آن استناد كرده اند، مواردى است كه هرگز با اين ديدگاه همسويى ندارد، بنگريد به: النظريات السياسية الاسلامية، الدكتور الرئيس؛ فقه الشورى والأستشاره، توفيق شاوى؛ الشورى وأثرها فى الديمقراطيّه، دكتر اسماعيل انصارى.
7. ر.ك: وركبت السفينة،ص189
8. صحيح البخارى، ج8، ص157
9.وركبت السفينة، صص236ـ189
10.نهج البلاغه، خطبه192(ترجمه از دكتر سيد جعفر شهيدى). روح اين تحليل عقلى را از اثر ارجمند فقيه و متفكر شهيد آيت الله صدر برگرفته ايم و افزودنيهاى بسيارى براى تكميل و مستند سازى آن روا داشته ايم: نشأة التشيع والشيعة،صص56ـ23
11.تفصيل جريان را در منابع تاريخى بنگريد، از جمله: تاريخ طبرى، ج2، ص319؛ الصحيح من سيرة النبى الأعظم، ج3، ص61 با منابع بسيار؛الامام على بن ابى طالب فى الكتاب والسنّة، احاديث الخلافة، حديث يوم الأنذار.
12. شرح ابن ابى الحديد، ج13، ص244 ونيز: نقص العثمانيه، ص303؛ الغدير، ج2، ص395
13. نسيم الرياض فى شرح شقاء، قاضى عياض، ج3،ص35
14. كنز العمال، ج13،ص128
15. طبرى به بدانگونه كه آورديم واقعه را در تاريخش نقل كرده است، امّا در تفسير و در ذيل آيه چون حادثه را نقل كرده به تحريف متن آن دست يازيده و نوشته است: «رسول الله(ص) فرمود: … ان هذا اخى وكذا وكذا …». ابن كثير نيز بر راه او رفته است، وچنان كرده اند برخى از مدعيّان آزادى در تحقيق چون محمد حسنين هيكل و… نگاه كنيد به: الغدير، ج2، ص406 (چاپ جديد)، شگفتا از دستهاى آلوده در تاريخ و عجبا از مظلوميت على(ع)!
16. بنگريد به مقاله «حديث الأنذار يوم الدار»، آيت الله على احمدى ميانجى در مجله رسالة الثقلين، شماره22، ص111
17. تاريخ دمشق، ج42، ص392، بنگريد به: الأمام على بن ابى طالب فى الكتاب والسنّة، احاديث الوصاية.
18.بنگريد به: تتمة منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، ج2، ص19 (ج16، ص19). و نيز معالم المدرستين، ج1، ص289 به بعد كه بحثى است ارجمند و خواندنى.
19. براى آگاهى از اين جريان و چگونگى آن بنگريد به: معالم المدرستين، ج1، ص456
20. ر.ك: الأمام على بن ابى طالب فى الكتاب والسنّة، احاديث المنزلة.
21. سوره نساء، آيه 59
22. اليقين، باب 127
23. بحارالأنوار، ج44، ص2(به نقل از علل الشرايع، ج1، ص212).
24. العين ، ج8، ص429
25. الغارات، تحقيق عبدالزهراء حسينى، ص 121ـ122؛ تحقيق مرحوم محدّث ارموى، ج1، ص203
26. امالى الصدوق، ص434. بنگريد به: الأمام على بن ابى طالب فى الكتاب والسنّة، احاديث الامامة.
27. ر. ك:الامام على بن ابى طالب، احاديث الخلافة.
28. أمالى المفيد، ص613
29. ر.ك: الأمام على بن ابى طالب فى الكتاب والسنّة، احاديث الولاية.
30. ر.ك: نفحات الازهار فى خلاصة عبقات الأنوار، ج2، ص90؛ اهل البيت فى الكتاب والسنة، ص125
31. سنن الترمذى، ج5، ص663، ح3788
32. شرح المقاصد، ج2، ص303. ديدگاههاى عالمانى از اهل سنت را بنگريد در: نفحات الأزهار فى خلاصه عبقات الأنوار، ج2، ص248
33. علاّمه عاليقدر مير حامد حسين هندى در اثر عظيم خود، محتواى اين حديث را از ابعاد مختلف كاويده و حقايق بس ارجمند و تنبه آفرينى بر اساس آن و با تكيه بر انديشه عالمان اسلامى عرضه كرده است (نفحات الأزهار فى شرح عبقات الأنوار، ج2، ص247 به بعد).
34. براى اطلاع كامل از متن و سند حديث سفينه و مباحثى كه درباره آن مطرح است، رجوع شود به: نفحات الأزهار فى شرح عبقات الأنوار، ج4، ص205 به بعد.
35. براى نمونه رجوع شود به: صحيح المسلم، ج3، ص1451( الناس تبع القريش والخلافة فى قريش)؛ المعجم الكبير، ج2،ص195ـ232؛ اهل البيت فى الكتاب والسنة، ص67؛ احقاق الحق، ج13، ص1ـ48
36. صحيح المسلم، ج3، ص1453،ح1822
37. ينابيع المودة، ج3، ص290،ح4
38. سنن الترمذى، ج4، ص501، ح2223
39. بنگريد به: الأمامة وأهل البيت، ج2، ص54 كه از اين مصاديق ياد كرده است.
40. شرح العقيدة الطحاويّه، ص552؛ الأمامة وأهل البيت، ج2، ص56
41. بنگريد به: الأمامة وأهل البيت،ج2، ص56ـ76 كه جنايات معاويه، يزيد، عبدالملك و… را براساس نصوص تاريخى نماياند، و آنگاه اين سئوال را در پيشديد خواننده نهاده است كه آيا با اين همه اينها خلفاى پيامبرند؟!
42. نهج البلاغه، خطبه142
43. سنن ابن ماجه، ج2، ص1367، ح4085؛ مسند احمد بن حنبل، ج1،ص183، ح645؛ المصنف لابن ابى شيبه، ج8، ص678 ،ح485
44. سنن ابى داود، ج4، ص107، ح4284. جالب توجه است كه اين كتاب، روايت مورد بحث(اثناعشر خليفة) را در كتاب المهدى آورده است.
45. مسند احمد بن حنبل، ج1، ص212، ح773، سنن ابى داود، ج4، ص907،ح4283
46. مسند احمد بن حنبل،ج2،ص10،ح3571؛مسند البزاز،ج5،ص225،ح1832
47. كفاية الاثر، ص23
48. مسند احمد بن حنبل، ج7، ص427، ح20976
49.همان.
50.ر.ك: أهل البيت فى الكتاب والسنّة، محمد رى شهرى، ص68، ح80و82
51. مسند احمد بن حنبل، ج5، ص99؛ معجم الكبير، داراحياء التراث، ج2، ص196
52. مسند احمد بن حنبل، ج7، ص429، ح20991
53. رجوع شود به پانوشت شماره50
54. سيره ابن هشام،ج2،ص606
55. ر.ك: الامام على بن ابى طالب، احاديث الغدير، تهنئة الامام بالامارة.
56 . نفحات الأزهار، ج6، ص377: مناقب ابن المغازى، ص26و …
57 . البداية والنهاية، ج5، ص214
58 . الغدير، ج1، ص144 (چاپ جديد). محقق فقيد سيد عبدالعزيز طباطبايى در پانوشت اين سخن گفته اند: صحابيان ديگر جز آنچه علاّمه گزارش كرده است، روايت غدير را گزارش كرده اند كه همه آنها در«على ضفاف الغدير» ياد كرده ام. اين اثر ارجمند سيد عبدالعزيز طباطبايى هنوز به چاپ نرسيده است.
59 . نفحات الأزهار، ج6، ص378 به بعد.
60 . المستدرك، ج3، ص118، ح4576
61 . همان، ص631، ح6276
62 . سنن ترمذى، ج5، ص591
63 . سير اعلام النبلاء، ج5، ص415
64 .تذكرة الحفاظ،ج2،ص713
65 .المطالب العالية،ج4،ص40؛نفحات الازهار،ج1،ص191
66 . اقبال،ص453 و نيز بنگريد به: الغدير فى التراث الاسلامى(ص45و46) كه در آن ازاهميت كتاب ابن عقده و تاثير آن در آثار بعدى، از جمله موارد ديگر از يادكرد ابن طاووس به دقت سخن رفته است.
67 . تاريخ دمشق، ج42، ص204
68 . «الغدير» معانى مختلف آن را بر شمرده است: ج1، ص641
69 . مجاز القرآن، ج2، ص254
70 . شرح المعلقات السبع، ابو عبدالله حسين ابن احمد زوزنى، ص210؛ شرح القصائدالسبع الطوال الجاهليات، أبى بكر محمد بن قاسم الأنبارى، ص566 ـ 565
70 . البحر المحيط، ج5، ص433
72 . معانى القرآن، ج3، ص124
73 . بنگريد به: نفحات الأزهار، ج8، ص86ـ 16؛ الغدير، ج1، ص615 به بعد.
74 . نفحات الأزهار، ج6، ص91 (به نقل از الشافى فى الأمامة).
75 . معانى القرآن، ج2، ص161
76 . مفردات الالفاظ القرآن، ص885
77 . الوسيط فى تفسير القرآن المجيد، ج2، ص281
78 . الكشّاف، ج1، ص333
79 . النهاية فى غريب الحديث، ج5، ص228. طرفه آنكه ابن اثير حديث غدير را منطبق بر اين معنا مى داند و به سخن عمر «اصبحت مولى كل مؤمن» استشهاد مى كند و مى گويد: اى ولىّ كل مؤمن.
80 . بنگريد به: نفحات الأزهار، ج6، ص120ـ16؛ الغدير، ج1، ص615 به بعد. اين دو عالم نستوه و مرزبان بزرگ حق و حقيقت آنچه را ياد كرديم با تكيه بر دهها منبع ادبى، لغوى و تفسيرى گزارش كرده اند.
81 . از جمله سزامند است ياد كنيم از محقق سخت كوش و باريك بين مصرى، محمد بيومى مهران، استاد دانشگاه اسكندريه، كه بدون هيچ ترديدى اين حقيقت را پذيرفته و بر اين باور رفته است كه قطعاً «مولى» به معنى «اولى به تصرف و …» است و نه چيز ديگر (الأمامة وأهل البيت ،ج2، ص120




خطبه غديريه امام على(ع)

اشارت
ممكن است افراد بسيارى در طول تاريخ از حادثه غدير و اهميت آن سخن گفته و از آن تعاريفى ارائه داده باشند، اما هيچ يك از اين سخنان نمى توانند بيانگر عظمت و شكوه غدير باشد، زيرا تنها كسانى مى توانندتعريف جامع از وقايع و حوادث عرضه نمايند كه خود پديد آورنده آن باشند. تنها زيبنده خدا، پيامبر(ص) و على(ع) است كه غدير را به بهترين شكل معرفى نمايند.
پيامبر به دستور خداوند سبحان حادثه غدير را در ميان دو نزول قرآنى قرارداد: ابتدا فرمود: ياايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك، و افزود: وان لم تفعل فما بلغت رسالته(مائده،67) و پس از معرفى على(ع) به وسيله پيامبر(ع) با جمله من كنت مولاه فهذا على مولاه، خدا نيز فرمود: اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الاسلام ديناً(مائده،3)؛ يعنى واقعه غدير، اكمال دين، اتمام نعمت و موجب رضايت و خوشنودى خداست و روز غدير ظرف زمانى اين ارزشها معرفى كرد.
على(ع) نيز در خطبه عيد غدير خود كه خوب است آن را خطبه غديريه بناميم به تفسير و تحليل اين رويداد عظيم تاريخ پرداخت. معرفى اين خطبه كه در گوشه و كنار برخى از كتابهاى ادعيه و روايت در غربت به سر مى برد و بررسى سند و كتابشناسى آن و شرح پاره هايى از آن، موضوع اين جستار است.
1) متن خطبه غديريه
الحمدللّه الذى جعل الحمد من غير حاجة منه الى حامديه طريقاً من طرق الاعتراف بلاهوتيته وصمدانيته وربانيته وفردانيته، و سبباً الى المزيد من رحمته ومحجةً للطالب من فضله و كمنّ فى ابطان اللفظ حقيقة الاعتراف له، بانه المنعم على كل حمد باللفظ وان عظم واشهد ان لااله الا اللّه وحده لاشريك له، شهادةً نُزِعت عن اخلاص الطوى و نطق اللسان بها عبارة عن صدق خفّى، انه الخالق البارئ المصور، له الاسماء الحسنى، ليس كمثله شيئ، اذ كان الشيئ من مشيته، فكان لايشبهه مكوّنه. واشهد ان محمّداً عبده ورسوله استخلصه فى القِدَم على سائر الامم على علم منه، انفرد عن التشاكل والتماثل من ابناء الجنس، وانتجبه آمراً وناهياً عنه، اقامه فى سائر عالمه فى الاداء مقامه اذ كان لاتدركه الابصار ولاتحويه خواطر الافكار ولاتمثله غوامض الظنن [الظنون] فى الاسرار لااله الا هو الملك الجبّار.
قرن الاعتراف بنبوته بالاعتراف بلاهوتيته واختصه من تكرمته بما لم يلحقه فيه احد من بريّته، فهو اهل ذلك بخاصّته وخلّته، اذ لايختص من يشوبه التغيير ولايخالل من يلحقه التظنين وامر بالصلاة عليه مزيداً فى تكرمته وطريقاً للداعى الى اجابته، فصلى اللّه عليه و كرّم وشرّف و عظّم مزيداً لايلحقه التنفيد ولاينقطع على التأبيد. وان اللّه تعالى اختص لنفسه بعد نبيّه(ص) من بريته خاصةً علاهم بتعليته وسمّاهم الى رتبته وجعلهم الدعاة بالحق اليه والادلاء بالارشاد عليه لقرن قرنٍ وزمن زمنٍ، انشأهم فى القِدم قبل كل مَذْرَوٍّ و مَبْرُوٍّ انواراً انطقها بتحميده والهمها شكره و تمجيده وجعلها الحجج على كل معترف له بملكة الربوبية وسلطان العبودية واستنطق بها الخرسات بانواع اللغات بخوعاً له، فانه فاطر الارضين والسماوات، واشهدهم خلقه، وولاّهم ما شاء من امره، جعلهم تراجم مشيته والسن ارادته عبيداً لايسبقونه بالقول وهم بامره يعملون، يعلم ما بين ايديهم وما خلفهم ولايشفعون الا لمن ارتضى وهم من خشيته مشفقون، يحكمون باحكامه ويستنّون بسنته ويعتمدون حدوده ويودّون فرضه ولم يدع الخلق فى بُهم صُمّاً ولافى عمياء بكماء، بل جعل لهم عقولاً مازجّت شواهدهم وتفرقت فى هياكلهم وحقّقها فى نفوسهم واستعبدلها حواسهم فقرر بها على اسماع ونواظر وافكار وخواطر، الزمهم بها حجته واراهم بها محجته وانطقهم عما شهد [تشهد] به بالسن ذَرِبة بما قام فيها من قدرته وحكمته وبين عندهم بها ليهلك من هلك عن بيّنة ويحيى من حىّ عن بيّنة وان اللّه لسميع عليم[انقال، 42] بصير شاهد خبير.
ثم ان اللّه تعالى جمع لكم معشر المؤمنين فى هذا اليوم عيدين عظيمين كبيرين، لايقوم احدهما الا بصاحبه، ليكمل عندكم جميل ضعه [ضيعته] ويقفكم على طريق رشده ويقفو بكم آثار المستضيئين بنور هدايته ويشملكم منهاج قصده و يوفر عليكم هنيأ َ رفده، فجعل الجمعة مجمعاً ندب اليه لتطهير ما كان قبله وغسل ما كان اوقعته مكاسب السوء من مثله الى مثله وذكرى للمؤمنين وتبيان خشية المتقين ووهب من ثواب الاعمال فيه اضعاف ما وهب لاهل طاعته فى الايام قبله وجعله لايتم الا بالايتمار لما امر به، والانتهاء عما نهى عنه، والبخوع بطاعته فيما حثّ عليه وندب اليه فلا يقبل ديناً الا بولاية من امر بولايته ولاتنتظم اسباب طاعته الا بالتمسك بعصمه وعصم اهل ولايته.
فانزل على نبيه(ص) فى يوم الدوح ما بيّن به عن ارادته فى خلصائه وذوى اجتبائه وامره بالبلاغ و ترك الحفل باهل الزيع والنفاق وضمن له عصمته منهم، وكشف من خبايا اهل الريب وضمائر اهل الارتداد ما رمز فيه، فعقله المؤمن والمنافق، فاعزّ معزّ وثبت على الحق ثابت، وازداد جهلة المنافق وحمية المارق ووقع العَض على النواجد والغمز على السواعد. ونطق ناطق و نعق ناعق ونشق ناشق و استمر على مارقيته، ووقع الادغان من طائفه باللسان دون حقائق الايمان ومن طائفة باللسان وصدق الايمان، وكمّل اللّه دينه واقر عين نبيه(ص) والمؤمنين والمتابعين، وكان ما قد شهده بعضكم وبلغ بعضكم وتمت كلمة اللّه الحسنى على الصابرين ودمّر اللّه ما صنع فرعون وهامان وقارون وجنوده [هم] وما كانوا يعرشون وبقيت حثالة من الضلال لايألون الناس خبالاً يقصدهم اللّه فى ديارهم ويمحو اللّه آثارهم ويبيد معالمهم ويعقبهم عن قرب الحسرات ويلحقهم بمن بسط اكفهم ومد اعناقهم ومكنهم من دين اللّه حتى بدلوه ومن حكمه حتى غيّروه وسيأتى نصراللّه على عدوّه لحينه واللّه لطيف خبير وفى دون ما سمعتم كفاية وبلاغ. فتاملوا ـ رحمكم اللّه ـ ما ندبكم اللّه اليه وحثّكم عليه واقصدوا شرعه واسلكوا نهجه ولاتتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله.
ان هذا يوم عظيم الشأن، فيه وقع الفرج، ورفعت الدرج، ووضحت الحجج وهو يوم الايضاح والافصاح عن المقام الصراح ويوم كمال الدين و يوم العهد المعهود ويوم الشاهد والمشهود ويوم تبيان العقود عن النفاق والجحود، ويوم البيان عن حقائق الايمان، ويوم دحر الشيطان، ويوم البرهان، هذا يوم الفصل الذى كنتم توعدون، هذا يوم الملاء الاعلى الذى انتم عنه معرضون، هذا يوم الارشاد، ويوم محسنة العباد، ويوم الدليل على الرّداد، هذا يوم ابدى خفايا الصدور ومضمرات الامور، هذا يوم النصوص على اهل الخصوص، هذا يوم شيت، هذا يوم ادريس، هذا يوم يوشع، هذا يوم شمعون، هذا يوم الأمن والمأمون، هذا يوم اظهار المصون من المكنون، هذا يوم ابلاء السرائر، فلم يزل ـ عليه السلام ـ يقول: هذا يوم هذا يوم، فراقبوا اللّه ـ عزّ وجلّ ـ واتقوه واسمعوا له واطيعوه، واحذروا المكر ولاتخادعوه وفتّشوا ضمائركم ولاتواربوه، و تقربوا الى اللّه تعالى بتوحيده، وطاعة من امركم ان تطيعوه ولاتمسكوا الكوافر، ولايجنح بكم الغى فتضلوا عن سبيل الرشاد باتباع اولئك الذين ضلّوا واضلّوا، قال اللّه ـ عزّ من قائل ـ فى طائفة ذكرهم بالذم فى كتابه: «انا اطعنا سادتنا وكبرائنا فاضلونا السبيلا ربنا آتهم ضعفين من العذاب والعنهم لعناً كبيراً» [احزاب،67و68]،وقال اللّه تعالى: «واذ يتحاجون فى النار فيقول الضعفاء للذين استكبروا انا كنا لكم تبعاً فهل انتم مغنون عنّا من عذاب اللّه من شئ قالوا لو هدانا اللّه لهديناكم»1.
افتدرون الاستكبار ماهو؟ هو ترك الطاعةلمن امروا بطاعته، والترفع على من ندبوا الى متابعته والقرآن ينطق من هذا عن كثير، ان تدبّره متدبّر، زجره ووعظه، واعلموا ايها المؤمنون انّ اللّه ـ عزّ وجلّ ـ قال: «ان اللّه يحب الذين يقاتلون فى سبيله صفاً كانهم بنيان مرصوص» [صفّ،4]، اتدرون ما سبيل اللّه ومن سبيله؟ ومن صراط اللّه؟ ومن طريقه؟ أنا صراط اللّه الذى من لم يسلكه بطاعة اللّه فيه هوى به الى النار، وأنا سبيله الذى نصبنى للاتباع بعد نبيه(ص) أنا قسيم الجنه والنار، وأنا حجة اللّه على الفجار والابرار وأنا نور الانوار، فانتبهوا من رقدةِ الغفلة وبادروا بالعمل قبل حلول الأجل وسابقوا الى مغفرة من ربكم قبل ان ليضرب بالسور بباطن الرحمة وظاهر العذاب. فتنادون فلا يسمع نداءكم وتضجّون فلا يحفل بضجيجكم وقبل ان تستغيثوا فلا ثغاثوا.
سارعوا الى الطاعات قبل فوت الاوقات، فكان قد جاءكم هادم اللذات فلا مناص نجاءٍ ولامحيص تخليص. عودّوا ـ رحمكم اللّه ـ بعد انقضاء مجمعكم بالتوسعة على عيالكم والبرّ باخوانكم والشكر للّه ـ عزّ وجلّ ـ على ما منحكم واجمعوا يجمع اللّه شملكم وتبارّوا يصل اللّه الفتكم، وتهادوا نعم اللّه كما مناكم [وتهانوا نعمة اللّه كما هناكم] بالتواب فيه على اضعاف الاعياد قبله او بعده الاّ فى مثله والبرّ فيه يثمر المال ويزيد فى العمر والتعاطف فيه يقتضى رحمة اللّه وعطفه وهيّوا لاخوانكم وعيالكم عن فضله بالجهد من جودكم وبما تناله القدرة من استطاعتكم واظهر البشر فيما بينكم والسرور فى ملاقاتكم والحمدللّه على ما منحكم وعودوا بالمزيد من الخير على اهل التأميل لكم وساروا بكم ضعفاءكم فى ماكلكم وماتناله القدرة من استطاعتكم وعلى حسب امكانكم. فالدرهم فيه بمأة الف درهم والمزيد من اللّه ـ عزّ وجلّ.
وصوم هذا اليوم مما ندب اللّه تعالى اليه وجعل الجزاء العظيم كفالة عنه حتّى لو تعبّد له عبد من العبيد فى الشبيبة من ابتداء الدنيا الى تقضيها، صائماً نهارها، قائماً ليلها، اذا اخلص المخلص فى صومه لقصرت اليه الدنيا عن كفاية، ومن اسعف اخاه مبتدءً وبرّه راغباً فله كاجر من صام هذا اليوم وقام نهاره. ومن فطر مؤمناً فى ليلته فكانما فطر فئاماً وفئاماً يعده ها بيده عشرة.فنهض ناهض وقال: و ما الفئام؟ قال: مأة الف نبى و صديق و شهيد،فكيف بمن تكفّل عدداً من المؤمنين والمؤمنات، وأنا ضمينه على اللّه تعالى الأمان من الكفر والفقر، وان مات فى ليلته او يومه او بعده الى مثله من غير ارتكاب كبيرة فاجره على اللّه تعالى، ومن استدان لاخوانه واعانهم، فأنا الضامن على اللّه ان بقاه قضاه وان قبضه حمله عنه واذا تلاقيتم فتصافحوا بالتسليم وتهانوا النعمة فى هذا اليوم وليبلغ الحاضر الغايب والشاهد البائن وليعد الغنى على الفقير، والقوى على الضعيف، امر فى رسول اللّه(ص) بذلك، ثم اخذ ـ صلى الله عليه وآله ـ [عليه السلام] فى خطبه الجمعة وجعل صلاة جمعته صلاة عيده وانصرف بولده وسيعتد الى منزل ابى محمّد الحسن بن على(ع) بما اعدله من طعام وانصرف غنيهم وفقيرهم برفده الى عياله.2
2) نگاهى گذرا به مفاد خطبه به عنوان سند جهانى اسلام
امام اميرالمؤمنين(ع) در يكى از روزهاى جمعه كه مصادف با روز عيد غدير بوده است، خطبه اى ايراد مى كند كه با حمد و ثناى الهى و با كلمات و جملاتى پر معنا و شهادت به وحدانيت ذات اقدس اله و بيان برخى از صفات ثبوتيه و سلبيه او، شروع مى شود، و پس از تشريح اهميت نبوت و رسالت، و بيان اين كه گواهى به نبوت، قرين اعتراف به لاهوتيت خداست، به بيان مسئله امامت و مقام امامان(ع) مى پردازد و درباره جايگاه واقعى ائمه، خلقت و نشأت وجودى آنها و ديگر ويژگى هايشان سخن مى گويد.
در ادامه به نقش پراهميت خود مى پردازد و در كنار حجت ظاهر، شاهدى ديگر را بر حقانيّت خود مطرح مى فرمايد. پس از آن، اهميت روز جمعه و عيد غدير را خاطر نشان مى سازد و فلسفه روز جمعه و اعمال مستحب آن را بيان مى نمايد. آنگاه به ارتباط توحيد، نبوت و ولايت و دين با يكديگر اشارت مى كنند و آثار و ثمرات معرفى ولىّ، در واقعه غدير را به تفصيل بيان كرده و با تعابيرى بلند به تفسير آن مى پردازد. پس از آن نصايح و پندهاى ارزشمندى مى دهد و با استناد به آيات قرآن مردم را به اطاعت خدا و رعايت تقوا و دورى از گناه تشويق مى نمايد. سپس در بيان معناى استكبار، استكبار را سرپيچى از پيروى كسى كه مى بايست اطاعت شود مى داند و به تفسير «طريق»، «صراط» و «سبيل اللّه» مى پردازد و مى فرمايد: صراط منم، سبيل اللّه منم، نورالانوار منم و… .
در پايان خطبه بار ديگر مردم را به اخلاق فردى، اجتماعى، مالى و… سفارش مى كند و استحباب روزه روز غدير و پاداش بس عظيم آن را يادآور مى شود.
گوينده اين سخنان كسى است كه همه ملل اسلام به علم، فضل، كمال، مقام والا و عدالت و تقوايش اعتراف دارند؛ از اين روى جاى دارد همگان به اين خطبه به عنوان «سند جهانى اسلام» بنگرند و بدان احتجاج كنند، و به بركت آن، شبهه هاى اعتقادى خود را رفع كنند و مرزبندى هاى ساختگى ميان فرقه ها را بردارند، پيوند وثيق ميان توحيد، نبوت، رسالت و امامت را درك كنند و براساس آن عقايد، احكام و معارف را از باب حكمت و علم نبى دريافت دارند.
3) خطبه غديريه در منابع روايى
اين خطبه اگرچه در كتب اربعه اول يافت نمى شود، اما در ديگر منابع معتبر وجود دارد كه برخى از آنها را يادآور مى شويم.
1ـ مصباح المتهجد وسلاح المتعبد: به حسب ظاهر مرجع اصلى اين روايت «مصباح المتهجد وسلاح المتعبد» تأليف شيخ طوسى، مؤلف كتابهاى «استبصار» و «تهذيب الاحكام»، از كتب اربعه است، كه نويسنده مقاله نيز روايت را از تصوير نسخه خطى آن نقل مى كند.3
2ـ منابع ديگر: پس از شيخ طوسى، ديگر نويسندگان، مؤلفان جوامع روايى و ادعيه، اين روايت را با واسطه و يا بى واسطه از شيخ طوسى و «مصباح المتهجد» نقل كرده اند، كه برخى از آنها تمام خطبه را نقل كرده اند و بعضى تنها به نقل پاره هايى از آن بسنده كرده اند.
الف: منابعى كه همه خطبه را نقل كرده اند
1. اقبال الاعمال: رضى الدين ابوالقاسم على بن موسى بن طاووس (متوفاى664)، تمام اين خطبه را در كتاب «اقبال الاعمال» نقل كرده است، يادآورى مى كنيم ابن طاووس اين روايت را به سند خود از شيخ طوسى و با همان سند شيخ با اندك تفاوتى در بعضى از كلمات نقل مى كند.4
2. مصباح كفعمى:شيخ تقى الدين ابراهيم بن على ابن الحسن … الكفعمى (متوفاى905)، اين خطبه را از «مصباح المتهجد»، در كتاب خود به نام «جنة الامان الواقية وجنة الايمان الباقية» معروف به «مصباح كفعمى» با كمى تفاوت آورده است.5
3. بحارالانوار: علامه ملا محمّد باقر مجلسى، اين خطبه را از «مصباح الزائر»، تأليف سيد ابن طاووس، صاحب «اقبال الاعمال»، و به طور كامل در «بحارالانوار» نقل كرده است، لكن با نسخه «مصباح المتهجد» اندكى تفاوت دارد.6
4. مصباح الزائر: از آنجا كه علامه مجلسى اين خطبه را از «مصباح الزائر» نقل مى كند بى شك اين كتاب نيز از جمله منابعى است كه خطبه را به طور كامل ذكر كرده است، ولى بايد توجه داشت كه چون مؤلف «اقبال الاعمال»، «مصباح الزائر» يك نفر است و كتاب اخير اولين تأليف سيد ابن طاووس است، ممكن است اين دانشمند آنچه را كه در «اقبال الاعمال»، نقل كرده است همان باشد كه در «مصباح المتهجد» بيان داشته است.
5. مسند الامام الرضا(ع): مؤلف اين اثر، متن كامل خطبه را از كتاب «مصباح المتهجد» نقل كرده است.7
ب: منابعى كه تنها به نقل پاره هايى از خطبه بسنده كرده اند
1. مناقب ابن شهر آشوب: رشيد الدين محمّد بن على بن شهر آشوب مازندرانى (متوفاى588)، بخش كمى از اين خطبه را در كتاب خود به نام «مناقب آل ابى طالب» نقل كرده است.8
2. وسائل الشيعه: شيخ حر عاملى بخشهايى از اين روايت را كه در ارتباط با استحباب روزه عيد غدير است از كتاب «مصباح المتهجد»، در كتاب الصوم «وسائل الشيعه» با ذكر سند نقل كرده است.9
3. تفسير نورالثقلين: محدث مفسر عبدعلى حويزى، پاره هايى از اين خطبه كه در اهميت عقل و خرد و كارايى آن است و مشتمل بر آيه شريفه ليهلك من هلك عن بيّنة…(انفال،42) است، ذيل همين آيه، و بخشى ديگر را به مناسبت آيه لاتمسكوا بعصم الكوافر…(ممتحنه،10) را در جاى ديگر آورده است.10

4. جامع احاديث الشيعه: در اين مجموعه كه زير نظر آية اللّه العظمى بروجردى، تدوين گرديده است، به مناسبت استحباب روزه در روز هجدهم ذو الحجه، بخشى از خطبه را كه مربوط به روزه و صدقه است، نقل شده است.11

5. الغدير: علامه امينى در كتاب «الغدير» به ذكر بخشهايى از اين خطبه كه مشتمل بر واژه «عيد» است به مناسبت «عيد الغدير العترة» پرداخته است.12 علامه امينى اگرچه خود تصريح نمى كند كه خطبه را از كدام منبع نقل كرده است، ولى از قراين و شواهد و بويژه از پاورقى كتاب بخوبى معلوم مى شود كه آن را از «مصباح المتهجد» نقل كرده است.

4) پژوهشى در سند خطبه
شيخ طوسى در كتاب «مصباح المتهجد وسلاح المتعبد» زير عنوان «خطبه اميرالمؤمنين يوم الغدير» مى نويسد:
…اخبرنا جماعة عن ابى محمّد هارون بن موسى التلعكبرى، قال حدثنا ابوالحسن على بن احمد الخراسانى الحاجب فى شهر رمضان سنة سبع وثلاثين وثلاث مأة، قال حدثنا سعيد بن هارون ابو عمرو المروزى وقد زاد على الثمانين سنة، قال حدثنا الفياض بن محمّد بن عمر الطوسى بطوس سنة تسع وخمسين ومأتين وقد بلغ التسعين، انه شهد ابا الحسن على بن موسى الرضا(ع) فى يوم الغدير و بحضرته جماعة من خاصته وقد احتبسهم للافطار… وهو يذكر فضل اليوم وقِدمه فكان من قوله(ع) حدثنى الهادى [الكاظم(ع)] ابى، قال حدثنى جدّى الصادق(ع) قال حدثنى الباقر(ع)، قال حدثنى سيد العابدين(ع) قال حدثنى ابى الحسين(ع) قال: اتفق فى بعض سنتى اميرالمؤمنين الجمعة والغدير فصعد المنبر على خمس ساعات من نهار ذلك اليوم فحمد اللّه واثنى عليه حمداً لم يسمع مثله….
شيخ طوسى آنگاه خطبه غديريه را تا پايان نقل مى كند.13

1ـ بررسى رجال و سند روايت
سلسله سند اين روايت از دو بخش تشكيل شده است: بخش اول آن سلسله ذهبيه است كه از امام هشتم، على بن موسى الرضا(ع) شروع و با واسطه ائمه معصومين(ع) به امام اميرالمؤمنين(ع) منتهى مى شود كه تنها به جهت تبرك و تيمن، نام مبارك آنها ذكر شد. اما بخش دوم سند از شيخ طوسى و كتاب «مصباح المتهجد» آغاز و به «فياض بن محمّد» منتهى مى شود كه محور پژوهش در اين بخش از مقاله است.
2ـ اهمال در روايت
اين حديث از نظر علم رجال و علم درايت، از روايتهاى «مهمل» به شمار مى رود، چرا كه تعريف روايت مهمل به طور كامل بر اين روايت منطبق است.
علماى رجال و درايت، در تعريف خبر مهمل گفته اند:
مهمل، روايتى است كه برخى از رجال سند آن در كتابهاى رجالى ذكر نشده باشد و يا اگر ذكر شده وصفى از آن نشده باشد.14
ارباب رجال درباره رجال سند اين روايت به جز «هارون بن موسى» كه مدح و توثيق شده و با تعابيرى چون، وجه، ثقه، معتمد، جليل القدر، عظيم المنزلة وعديم النظير ياد شده است،15 از ديگران ذكرى به ميان نياورده اند و وصفى چه مدح و چه ذم و قدح درباره آنها نگفته اند. مراجعه به جوامع رجالى و سخن علامه نمازى شاهرودى گواه بر اين گفته است. وى تصريح دارد كه علماى رجال از على بن احمد، سعيد بن هارون و فياض بن محمّد طوسى سخنى به ميان نياورده اند.16 بنابراين، روايت مهمل است اما اين باعث آن نمى شود كه دست از روايت شسته و بدان توجهى نكنيم، چرا كه ميان دانشمندان علم رجال و درايت گفتار يكسان و هماهنگى وجود ندارد، و اتفاق و اجماعى بر ميزان اعتبار روايت مهمل در بين نيست و در اين باره دست كم سه نظريه وجود دارد.
آراء دانشمندان درباره روايت مهمل
1ـ روايت مهمل بسان روايت مجهول: اين سخنى است كه به شهيد ثانى، مجلسى و ممقانى نسبت مى دهند كه گفته اند: مجهول اعم از روايتى است كه تصريح به مجهول بودن آن شده باشد و روايتى كه مدحى و قدحى درباره آن ذكر نشده باشد.17
ممقانى ضمن اين كه روايت مهمل و مجهول را جزء اقسام خبر ضعيف مى شمارد مى افزايد: در «لب اللباب»18 نيز اين قسم از روايات در حكم ضعيف دانسته شده است.19

2ـ مهمل، مجهول لغوى است: اين گفته محمّدباقر استرآبادى در «رواشح» است، كه معتقد است مجهول بر دو قسم است: مجهول اصطلاحى، يعنى روايتى كه پيشوايان رجال نسبت به يكى از راويان آن حكم به جهالت نموده باشد، و مجهول لغوى يعنى روايتى كه از راوى آن در كتابهاى رجالى نام برده نشده است. در قسم اول مسلماً روايت ضعيف است ولى در قسم دوم نمى توان حكم به ضعف و صحت نمود.20/p>
3ـ روايت مهمل جزء روايت ممدوح است: اين عقيده علامه حلى و ابن داود (محمّد بن احمد بن داود) و گذشتگان از رجاليان است. مولف «قاموس الرجال» مى نويسد:
علامه، مهمل را اصلاً عنوان نكرده و ابن داود نيز آن را در جزء اول كتاب و در شمار روايتهاى ممدوح ذكر كرده است. مفهوم اين كار اين است كه به روايت مهمل عمل مى كرده اند همانند عمل به خبر ممدوح.
مؤلف« قاموس الرجال» با تعبير «هو الحق الحقيق بالاتباع و عليه عمل الاصحاب» آن را تاييد مى كند.21
در نتيجه بايد گفت، از آنجا كه نسبت به رجال روايت مهمل تصريحى بر جهل و قدح نشده است و ميان دانشمندان نيز سخن يكسانى در بى ارزشى روايت مهمل وجود ندارد، و از سوى ديگر علامه مجلسى با فرض بى اعتبارى و ضعف روايت مهمل، اين خطبه را در «بحارالانوار» نقل كرده است مى توان آن را تلقى به قبول كرد، بويژه اينكه بزرگانى چون شيخ طوسى، ابن طاووس، كفعمى، حرّ عاملى و امينى اين خطبه را نقل كرده اند.
5) شكوه غدير در نگاه على(ع)
در اين بخش به پاره هاى از خطبه غديريه كه درباره معرفى روز غدير و بيان عظمت و شكوه آن است، اشارت مى شود.

1ـ روز غدير، عيد بزرگ: «ان اللّه جمع لكم معشر المؤمنين، فى هذا اليوم عيدين عظمين كبيرين». آن گونه كه پيش از اين نيز يادآورى شد، هنگامى كه امام(ع) اين خطبه را ايراد فرمود، روز غدير مصادف با روز جمعه بوده است، به همين دليل تعبير به «عيدين» كرده و هر دو را به عظمت و بزرگى ياد كرده است. اين خود بهترين دليل بر «تعيّد» روز هجدهم ذو الحجة و برگزارى مراسم جشن و سرور و بزرگداشت آن است.
در عيد بودن روز غدير، روايات متعددى از پيامبر(ص) و امامان شيعه(ع) به ما رسيده است، از جمله در روايتى از پيامبر(ص) مى خوانيم كه فرمود:
يوم غديرخم افضل اعياد امتى.22
و در روايتى از امام صادق مى خوانيم كه فرمود:
انه يوم عيد و فرح و سرور.23
و يا مى فرمايد:
اشرف و اعظم اعياد است.24
نويسنده «الغدير»، از برخى بزرگان از دانشمندان اسلام چون ابو ريحان بيرونى، ابن طلحه شافعى و ابن خلكان نقل مى كند كه از اين روز با نام «عيد» ياد كرده اند.25
2ـ روز بيان اراده خدا و روز بلاغ: «فانزل اللّه على نبيه فى يوم الدوح ما بيّن به عن ارادته فى خلصائه وذوى اجتبائه وامره بالبلاغ…». «واژه دوح»، جمع «دوحه» به معناى درختان بزرگ و تنومند است،26 اين بخش از خطبه در حقيقت بيانگر موقعيت جغرافياى تاريخى غدير است. امام(ع) مى فرمايد، آن روز زير درختان تنومند، آياتى نازل شد كه مبيّن اراده خدا براى بندگان خالص، مخلص و برگزيده اوست.
در آن روز كه هجدهم ذو الحجه بود جبرئيل فرود آمد و آيه يا ايها الرسول بلغ… را بر پيامبر(ص) نازل كرد، و آن حضرت را مأمور به تبليغ امرى كرد كه بين خدا وپيامبر(ص) وجود داشت وآن ولايت على(ع) است.27
از جمله بلغ ما انزل اليك بخوبى روشن مى شود كه پيش از آن ولىّ امر تعيين شده بود و آن روز تنها براى معرفى و ابلاغ بوده است.
3ـ غدير روز بزرگ، روز گشايش ، روز تكامل …: «ان هذا يوم عظيم الشأن، فيه وقع الفرج ورفعت الدرج ووضحت الحجج». عظمت اين روز بدان جهت است كه ظرف ظهور اراده الهى و زمان ابلاغ پيام الهى و آثار مترتب بر آن است؛ روزى است كه گشايش و فرج حاصل شد، چرا كه نگرانى امت اسلام نسبت به زمان پس از پيامبر را برطرف كرد و بدانها اميد بخشيد؛ روزى كه نردبان تكامل افراشته شد و با طرح مسئله امامت و معرفى امام، دين به كمال لازم خود رسيد، روزى كه حجت ها آشكار شد و بر همگان اتمام حجت گرديد.
4ـ روز پرده بردارى از مقام امامت: «هذا يوم الايضاح والافصاح عن المقام الصراح». «افصاح» به معناى اظهار كردن و مرادف با «ايضاح» است، و صراحت به معناى خالص بودن چيزى از تعلقات است، و سخن صريح از همين باب است بدان جهت كه اظهار و تأويل ندارد.28 اما مقام صراح يعنى جايگاه پاكى، پيراستگى، و منظور از آن مقام عصمت و امامت است كه در روز غدير از آن پرده بردارى شد و امام براى همگان مشخص شد تا ديگر بهانه اى براى منافقان و دو رويان نباشد كه پيامبر(ص) به صراحت كسى را معرفى نكرده است.
5ـ روز كامل شدن دين: «ويوم كمال الدين …»، روزى است كه دين خداوند كامل شد. كارى كه در روز غدير صورت گرفت آنچنان از اهميت برخوردار بود كه حق تعالى در شأن آن فرمود: اليوم اكملت لكم دينكم، كارى كه اگر صورت نمى گرفت، نه تنها دين به مرحله كمال خود نمى رسيد كه در حقيقت اصل رسالت نيز ابلاغ نشده بود، فان لم تفعل فما بلغت رسالته از اين روى على(ع) نيز خود فرمود: وكمل اللّه دينه….
6ـ روز پيمان بستن: «ويوم العهد المعهود»، روز پيمانِ بسته شده است، پيمانى كه پيامبر(ص) پس از گرفتن اقرار و اعتراف از مردم مبنى بر اينكه پيامبر حتى از خود مردم نسبت به خودشان، بر آنها اختيار و حق دارد و مردم نيز آن را تأييد كردند.
ايها الناس من اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا: اللّه ورسوله اعلم. قال: ان اللّه مولاى وانا مولى المؤمنين و انا اولى بهم من انفسهم فمن كنت مولاه فعلى مولاه.29
ممكن است عهد معهود اشاره به عهدى باشد كه در آغاز خلقت از انسان گرفته شد، واذ اخذ ربك من بنى آدم…(اعراف،172)، چرا كه در دعاى غدير مى خوانيم كه على(ع) فرمود: «وجددت لنا عهدك و ذكرتنا ميثاقك المأخوذ منا فى ابتداء خلقك

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
پنج شنبه ۱۱ شهر ۱۳۸۹ ۱۶:۴۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #9
RE: چندین مقاله درباره امام علی (ع)
در مسجد پيامبر(ص)
1. برابر آنچه از منابع تاريخى به دست مى‏آيد اولين موردى كه حضرت على - عليه السلام - حديث غدير را مطرح فرمود، بعد از رحلت پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - بود. وقتى حضرت را براى بيعت‏به مسجد آوردند، آن بزرگوار با بيان حقانيت‏خود خلافت مسلمين را از آن خويش دانست و از بيعت امتناع كرد. بشير بن‏سعد انصارى برخاست و گفت: اى ابوالحسن، اگر انصار قبل از بيعت‏با ابوبكر اين كلام را مى‏شنيدند، حتى دو نفر در باره بيعت‏با شما اختلاف نمى‏كردند. حضرت در جواب فرمود:
«يا هؤلاء اكنت ادع رسول الله مسجى لا اواريه و اخرج انازع فى سلطانه؟ و الله ما خفت احدا يسمو له و ينازعنا اهل البيت فيه و يستحل ما استحللتموه، و لا علمت ان رسول الله صلى الله عليه و آله ترك يوم غدير خم لاحد حجة و لا لقائل مقالا. فانشد الله رجلا سمع النبى صلى الله عليه و اله يوم غدير خم يقول: «من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله‏» ان يشهد الان بما سمع‏». (1)
آيا بايد پيكر رسول خدا(ص) را بر روى زمين رها مى‏كردم و قبل از كفن و دفن آن حضرت، در باره خلافت و جانشينى وى نزاع مى‏كردم؟ مساله خلافت چنان روشن بود كه گمان نمى‏كردم كسى در صدد دستيابى به آن باشد و در اين موضوع با اهل بيت پيامبر(ص) درگير شوند. مگر رسول خدا - صلى الله عليه و آله - در روز غدير خم حجت را بر مردم تمام نكرد و مگر جاى عذرى براى كسى باقى مانده بود؟
همگان را به خدا قسم مى‏دهم، هر كس كلام پيامبر اكرم در روز غدير خم را شنيده است كه مى‏فرمود: «هر كس كه من مولاى او هستم اينك على مولاى اوست. خداوندا، هر كس على را دوست دارد دوست‏بدار و آن كه على را دشمن بشمارد، دشمن دار، هر كس على را يارى كند يارى كن، و هر كه على را خوار كند، خوار ساز.» برخيزد و شهادت دهد.
زيد بن‏ارقم مى‏گويد: بعد از اين سخن حضرت، دوازده تن از اصحاب جنگ بدر برخاستند و گواهى دادند. اما من، با آنكه اين گفتار را از زبان رسول الله - صلى الله عليه و آله - شنيده بودم، از اداى شهادت خوددارى كردم و بر اثر همين امر و نفرين حضرت بينايى‏ام را از دست دادم.
در خطبه وسيله
2. هفت روز پس از وفات پيامبر اكرم(ص)، اميرمؤمنان - عليه السلام - در مدينه خطبه‏اى بسيار بلند ايراد فرمود كه به خطبه وسيله معروف شد. حضرت در آن خطبه به واقعه غدير خم و نزول آيه اكمال دين در آن روز تصريح مى‏كند. ثقة‏الاسلام كلينى، در روضه كافى، خطبه وسيله را نقل كرده است. در بخشى از آن چنين مى‏خوانيم:
«... و قوله صلى الله عليه و اله حين تكلمت طائفة فقالت: نحن موالى‏غ‏رسول‏الله(ص) فخرج رسول الله صلى الله عليه و آله الى حجة الوداع ثم صار الى غدير خم، فامر فاصلح له شبه المنبر ثم علاه و اخذ بعضدى حتى رئى بياض ابطيه رافعا صوته قائلا فى محفله: «من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه‏» فكانت على ولايتى ولاية الله و على عداوتى عداوة الله. و انزل الله عزو جل فى ذلك اليوم: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا (2) فكانت ولايتى كمال الدين و رضا الرب جل ذكره...» (3)
[در اواخر عمر پيامبر اكرم(ص)،]، وقتى گروهى گفتند: ما بعد از پيامبر رهبران مردم هستيم، رسول خدا(ص) براى حجة‏الوداع از مدينه خارج شد و پس از اعمال حج‏به وادى غدير خم شتافت، فرمان داد چيزى مانند منبر برايش آماده كردند. سپس بالاى آن رفت، و بازوى مرا گرفت و بلند كرد، به گونه‏اى كه سفيدى زير شانه‏هايش ديده شد. آنگاه با آواز بلند فرمود:
هر كس كه من مولاى او هستم على مولاى اوست. خدايا، دوستش را دوست‏بدار و دشمنش را دشمن شمار. پس ولايت من معيار ولايت‏خدا و دشمنى با من ميعار دشمنى با خدا شد; و خداوند در همان روز اين آيه را نازل فرمود: امروز دين شما را كامل ساختم، نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را دين شما برگزيدم.
پس ولايت من كمال دين و رضايت پروردگار جل ذكره شد. ...
در شوراى شش‏نفره
3. در شوراى منتخب خليفه دوم براى تعيين خليفه، كه اميرمؤمنان - عليه السلام - نيز در شمار آنان جاى داشت، استدلالهاى فراوانى از حضرت نقل شده كه در كتابهاى تاريخ و حديث‏به «حديث الانشاد» يا «حديث المناشدة‏» معروف است. امام(ع) در يك از استدلالهاى خود به حديث غدير خم استناد كرده است.
ابن‏مغازلى شافعى (متوفاى‏483)، در كتاب المناقب،سخن على(ع) را چنين نقل مى‏كند:
«فانشدكم بالله، هل فيكم احد قال له رسول الله صلى الله عليه و آله: «من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، ليبلغ الشاهد منكم الغائب‏» غيرى؟ (4) قالوا: اللهم لا.»
شما را به خدا سوگند مى‏دهم، در جمع شما غير از من كسى هست كه پيامبر در باره او فرموده باشد: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدايا، دوستدارش را دوست‏بدار و دشمنش را دشمن بشمار، حاضران بايد اين مطلب را به غائبان برسانند؟ اعضاى شورا گفتند: به خدا سوگند، نه‏».
در روزگار عثمان
4. در ايام خلافت عثمان جمعى از مهاجران و انصار در مسجد النبى - صلى الله عليه و اله - گرد آمده، پيرامون فضايل و سوابق قريش و انصار سخن مى‏گفتند و از سخنان پيامبر اكرم(ص) در باره قريش و انصار بهره مى‏جستند. حضرت على - عليه السلام - نيز در اين مجلس حضور داشت و به سخنان آنان گوش مى‏داد. گروهى از حضرت خواستند كه او نيز سخنى بگويد. حضرت پاره‏اى از سوابق و مناقبش را برشمرد و حاضران بر درستى گفتارش گواهى دادند. آنگاه امام به حديث غدير اشاره كرد و فرمود:
«افتقرون ان رسول الله صلى الله عليه و آله دعانى يوم غدير خم فنادى لى بالولاية ثم قال: ليبلغ الشاهد منكم الغائب؟ »قالوا: اللهم نعم. (5)
آيا قبول داريد كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - در روز غدير خم مرا خواست، ولايتم را به مردم ابلاغ كرد و فرمود حاضران بايد اين مطلب را غايبان برسانند؟
حاضران گفتند: آرى.
در ميدان جنگ جمل
5. قبل از شروع جنگ جمل، حضرت براى اتمام حجتى ديگر به طلحه پيام داد تا با وى ديدار كند. طلحه نيز پذيرفت و به حضور اميرمؤمنان - عليه السلام - شتافت. حضرت به وى فرمود:
«نشدتك الله هل سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول: «من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه‏»؟
قال: نعم. قال - عليه السلام - «فلم تقاتلنى؟» قال: لم اذكر. (6)
تو را به خدا سوگند مى‏دهم، آيا شنيدى كه رسول الله - صلى الله عليه و آله - مى‏فرمود: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدايا هر كس او را دوست دارد دوست‏بدار و هر كس ا او دشمنى مى‏كند دشمن بدار؟»طلحه گفت: آرى شنيده‏ام:
حضرت فرمود: پس چرا با من مى‏جنگى؟
طلحه جواب داد: فراموش كرده بودم.
در صحنه صفين
6. در جنگ صفين، هنگامى كه فرستاده‏هاى معاويه به حضور اميرمؤمنان - عليه اسلام - رسيدند تا به اصطلاح بين حضرت و معاويه صلح برقرار سازند، حضرت خطبه‏اى ايراد كرد و فرمود:
«انشد كم الله فى قول الله: (يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم) (7) و قوله: (انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون) (8) ثم قال: (و لم يتخذوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤمنين وليجة)، (9) فقال الناس: يا رسول الله، اخاص لبعض المؤمنين ام عام لجميعهم؟ فامر الله عز و جل رسوله ان يعلمهم فيمن نزلت الايات و ان يفسر لهم من الولاية ما فسر لهم من صلاتهم و صيامهم و زكاتهم و حجهم. فنصبنى بغدير خم و قال: «ان الله ارسلنى برسالة ضاق بها صدرى و ظننت ان الناس مكذبونى، فاوعدنى لابلغنها او يغذبنى، قم يا على‏» ثم نادى بالصلاة جامعة فصلى بهم الظهر ثم قال: «ايها الناس، ان الله مولاى و انا مولى المؤمنين و اولى بهم من انفسهم، الا من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره و اخذل من خذله.» فقام اليه سلمان الفارسى فقال: يا رسول الله ولاءه كما ذا؟ فقال: «ولاءه كولايتى، من كنت اولى به من نفسه فعلى اولى به من نفسه.» و انزل الله تبارك و تعالى: (اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا) (10) ...» (11)
شما را به خدا سوگند مى‏دهم، در باره اين آيات: «اى مؤمنان، از خدا و پيامبر و صاحبان امر خود پيروى كنيد;» «صاحب اختيار و ولى شما خدا و پيامبرش و كسى است كه نماز را به پا داشته، در حال ركوع زكات مى‏دهد» و «غير از خدا، پيامبر و مؤمنان را دوست صميمى به شمار نياورديد.»
مردم از رسول خدا(ص) سؤال كردند: آيا مراد از «مؤمنان‏» در اين آيات بعضى از آنهاست‏يا همه آنان را شامل مى‏شود؟ خداوند به پيامبرش دستور داد تا به آنان بفهماند كه اين آيات در باره چه كسى نازل شده است و ولايت را براى آنها تفسير كند چنانكه نماز، روزه، زكات و حج را تفسير كرد. پيامبر(ص)، براى امتثال امر خدا، در غدير خم مرا به خلافت منصوب كرد و فرمود: «خداوند مرا به رسالتى فرستاده است كه سينه‏ام از آن به فشار آمده، گمان مى‏كنم مردم مرا تكذيب خواهند كرد; ولى خداوند مرا تهديد كرد و فرمود: اين پيام را برسانم وگرنه مرا عذاب مى‏كند. اى على برخيز». سپس مردم را براى نماز جماعت فرا خواند، و نماز ظهر را با آنان خواند و فرمود: اى مردم، خداوند مولاى من است، من مولاى مؤمنينم و اختيارم بر مؤمنين از خود آنان بيشتر است، بدانيد هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست. خداوندا، هر كه على را دوست دارد دوست‏بدار و آن كه على را دشمن دارد دشمن بدار، هر كس على را يارى كند يارى كن و هر كه على را يارى نكند خوار كن.
در اينجا سلمان فارسى برخاست و گفت: يا رسول الله، ولايت و اختيار او بر مردم چگونه است؟ حضرت فرمود: اختيارات او مانند اختيارات من است، هر كس اختيار من به او از خود او بيشتر بوده، على هم اختيارش بر او از خودش بيشتر است.
و خداوند تبارك و تعالى اين آيه را نازل فرمود: امروز دين شما را كامل كردم، نعمتم را بر شما تمام كردم و راضى شدم كه اسلام دين شما باشد.
در مسجد كوفه
7. امام على - عليه السلام - بارها مردم را مسجد كوفه جمع كرد و فرمود كه، هر كس در غدير خم حضور داشته، حديث غدير را از زبان پيامبر اكرم شنيده است‏برخيزد و شهادت دهد.
هر بار حضرت چنين خواسته‏اى را بيان كرده، جمعى از بزرگان اصحاب پيامبر(ص) اجابت كرده، شهادت دادند كه، ما در غدير خم اين سخن را از رسول خدا(ص) شنيده‏ايم.
اين بخش از استشهادات حضرت چنان گسترده و متنوع است كه، بى هيچ اغراقى گردآورى منابع آن كتابى مى‏طلبد.
احمد بن‏حنبل در مسند خود داستان يكى از گواه‏جويى‏هاى حضرت را چنين نقل مى‏كند: على - رضى الله عنه - مردم را در رحبة (يكى از ميادين كوفه) گرد آورد و فرمود:
«انشد الله كل امرئ مسلم سمع رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول يوم غدير خم ما سمع لما قام.»
به خدا سوگند مى‏دهم هر مسلمانى كه در روز غدير خم گفتار پيامبر خدا(ص) را شنيده‏است‏برخيزد و شهادت دهد.
احمد بن‏حنبل مى‏افزايد: به گفته ابى‏الطفيل سى‏تن از مردم برخاستند ولى ابونعيم نقل مى‏كند كه بسيارى از مردم برخاسته، شهادت دادند پيامبر اكرم(ص) را در غدير خم در حالى كه دست‏حضرت على را گرفته بود، مشاهده كردند كه مى‏فرمود: «آيا مى‏دانيد كه من به مؤمنين از خودآنان سزاوارترم؟» مردم در جواب عرضه داشتند: آرى چنين است، اى رسول خدا. آنگاه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست. خدايا، دوستدار وى را دوست‏بدار و با دشمن وى دشمن باش.
ابى‏الطفيل كه راوى اين حديث است، مى‏گويد: من از جمع مردم خارج شدم. در حالى كه پذيرش اين حديث‏برايم مشكل بود و در ترديد به سر مى‏بردم، به ملاقات زيد بن‏ارقم رفتم و آنچه از على(ع) در آن روز ديده و شنيده بودم با وى در ميان گذاشتم. زيد بن ارقم گفت: حق همان است كه شنيده‏اى. من خود همه آن مطالب را از رسول خدا(ص) شنيده‏ام‏». (12)
در ميدان كوفه
8. امام على(ع) در خطبه‏اى، كه در رحبه كوفه ايراد كرد، به واقعه غدير و گفتار پيامبر اكرم(ص) در آن تمسك جست. ولى در اين محفل انس بن‏مالك، كه در غدير حضور داشت، مصلحت‏انديشى پيشه‏كرده، از گواهى دادن سرباز زد.
ابن‏ابى‏الحديد در شرح نهج‏البلاغه چنين نقل مى‏كند:
«المشهور ان عليا - عليه السلام - ناشد الناس الله فى الرحبة بالكوفة، فقال: انشدكم الله رجلا سمع رسول الله صلى الله عليه و آله، يقول لى و هو منصرف من حجة الوداع: من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، فقام رجال فشهدوا بذلك. فقال - عليه السلام - لانس بن‏مالك: «لقد حضرتها فما بالك؟. فقال: يا اميرالمؤمنين كبرت سني و صار ما انساه اكثر مما اذكر. فقال [على عليه السلام] له: ان كنت كاذبا فضربك الله بها بيضاء لا تواريها العمامة. فما مات حتى اصابه البرص‏». (13)
مشهور است كه على - عليه السلام - در رحبه كوفه مردم را سوگند داد و گفت: به خدا سوگند مى‏دهم هر كس در بازگشت رسول خدا(ص) از حجة‏الوداع از آن حضرت شنيد كه در باره من فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه‏» برخيزد و گواهى دهد. مردانى برخاستند و گواهى دادند. سپس على - عليه السلام - به انس بن مالك فرمود: تو نيز آن روز حضور داشتى، چه شده است [كه گواهى نمى‏دهى]؟ انس گفت: يا اميرالمؤمنين، سن من زياد شده و آنچه فراموش كرده‏ام بيش از چيزهايى است كه به ياد دارم. حضرت فرمود: اگر دروغگو باشى، خداوند تو را به چنان سفيدى مبتلا كند كه حتى عمامه نيز آن را پنهان نسازد. پس انس قبل از آنكه بميرد مبتلا به پيسى‏شد.
در مسجد كوفه
9. حضرت على - عليه السلام - بارها در مسجد كوفه نيز به واقعه غدير و سخن رسول خدا در آن روز تمسك جست. زيد بن‏ارقم چنين نقل مى‏كند: «نشد على - عليه السلام - الناس فى المسجد فقال: انشد الله رجلا سمع النبى صلى الله عليه و آله يقول: من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. فقام اثنا عشر بدريا، ستة من الجانب الايمن و ستة من الجانب الايسر، فشهدوا بذلك. و كنت انا فيمن سمع ذلك فكتمته، فذهب الله ببصرى‏». (14)
على - عليه السلام - مردم را در مسجد سوگند داد و فرمود: به خدا سوگند مى‏دهم هر كه گفتار پيامبر(ص) را شنيد كه فرمود: هر كه من مولا و فرمانرواى اويم على مولاى اوست، خدايا هر كه او را دوست دارد دوست‏بدار و هر كه او را دشمن دادر دشمن دار; برخيزد و گواهى دهد. پس دوازده تن از اهل بدر، شش تن از سمت راست و شش تن از سمت چپ، برخاستند و بدان گواهى دادند. من نيز از كسانى بودم كه اين سخن‏را از پيامبر(ص) شنيده بودم، ولى آن روز از گواهى خوددارى كردم و خداوند بينايى را از من گرفت.
به نوشته تاريخ‏نگاران او براى شهادتى كه نداده بود افسوس مى‏خورد، اظهار پشيمانى مى‏كرد و از خدا آمرزش مى‏طلبيد.
پس از جنگ نهروان
10. پس از جنگ نهروان اميرمؤمنان على - عليه السلام - نامه‏اى خطاب به شيعيان خود نوشت و ده نفر از بزرگان كوفه‏را كه مورد اعتماد بودند، مامور كرد تا هر جمعه در حضور آنها اين نامه براى مردم قرائت‏شود. حضرت در بخشى از اين نامه بر حق ولايت‏خود استدلال مى‏كند و مى‏فرمايد:
«و انما حجتى انى ولى هذا الامر من دون قريش، ان نبى الله صلى الله عليه و آله قال: «الولاء لمن اعتق‏» فجاء رسول الله صلى الله عليه و آله بعتق الرقاب من النار، و اعتقها من الرق، فكان للنبى صلى الله عليه و آله، ولاء هذه الامة، و كان لى بعده ما كان له، فما جاز لقريش من فضلها عليها بالنبى صلى الله عليه و آله، جاز لبنى هاشم على قريش، و جاز لى على بنى هاشم يقول النبى صلى الله عليه و آله يوم غدير خم «من كنت مولاه فعلى مولاه‏»، الا ان تدعى قريش فضلها على العرب بغير النبى صلى الله عليه و آله. فان شاءوا فليقولوا ذلك...» (15)
دليل من بر اينكه من ولى امرم نه ساير قريش، اين است كه پيامبر(ص) فرمود: ولايت‏براى كسى است كه آزاد كرده است; و چون رسول الله(ص) مردم را از قيد بندگى و آتش جهنم آزاد كرد پس بر امت ولايت دارد. بعد از آن حضرت، همان ولايت او از آن من است; زيرا هر فضيلتى كه قريش بر ساير امت دارد به سبب پيامبر(ص) است و [با توجه به اين معيار] بنى‏هاشم بر قريش فضيلتى آشكارتر دارد; و من همان فضيلت را بر بنى‏هاشم دارم، زيرا رسول خدا در روز غدير خم فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه.» مگر آنكه قريش ادعا كند به دليلى جز انتساب به پيامبر بر عرب برترى دارد، پس اگر مى‏خواهند چنين بگويند، بگويند...
در پايان مقاله براى تكميل بحث، فهرست‏بقيه مواردى كه حضرت على(ع) به حديث غدير استناد كرده است، ذكر مى‏شود:
موارد ديگر
1 - طولانى‏ترين كلامى، كه پيرامون غدير خم و عظمت آن از حضرت على(ع) نقل شده است، خطبه‏اى است كه در جمعه‏اى كه با سالگرد غدير خم مصادف بود در كوفه ايراد شده است.
شيخ طوسى در صفحه 752 مصباح المتهجد اين خطبه را بطور كامل آورده است و علامه مجلسى در جلد97 بحارالانوار آن را از «مصباح الزائر» سيد بن‏طاووس نقل مى‏كند.
2 - امير مؤمنان على(ع) در نامه‏اى، كه در قالب نظم براى معاويه فرستاد، به حديث غدير تصريح كرده است. كتابهاى زير بخشى از منابعى است كه اين ابيات در آنها ديده مى‏شود:
1. الفصول المهمة، ابن الصباغ المالكى، ص 15.
2. تذكرة الخواص، ابن‏الجوزى، ص‏103.
3. فوائد السمطين، حموينى، ج 1، ص‏427.
4. الفصول المختارة، شيخ مفيد، ج 2، ص 70.
5. الاحتجاج، طبرسى، ج 1، ص‏429.
3 - همچنين اشعار بسيار زيبايى از حضرت على(ع) نقل شده است، كه امام(ع) براى اثبات حقانيت‏خويش به حديث غدير خم تمسك جسته است. اين اشعار در صفحه 78 ينابيع المودة قندوزى حنفى، صفحه 540 ديوان منسوب به اميرالمؤمنين و صفحه 32 جلد دوم الغدير نقل شده است.
4 - حضرت على(ع) در مجلسى كه انس بن‏مالك، براء بن‏عازب، اشعث‏بن‏قيس و خالد البجلى حضور داشتند، خطبه‏اى ايراد كرد و از اين چهار تن خواست كه بر درستى حديث غدير گواهى دهند. ولى هر چهار تن به خاطر ملاحظات سياسى از اداى شهادت خوددارى كردند. حضرت در باره هر يك آنها دعايى كرد كه به اجابت رسيد. شيخ صدوق(ره) در كتابهاى «الخصال‏» و «امالى‏» خود از اين واقعه ياد كرده است. اين مطلب در جلد دوم، مناقب آل ابى‏طالب ج 2 و جلد 31 و بحارالانوار نيز نقل شده است.
5 - داستان نفرين حضرت در باره كسانى كه حديث غدير را كتمان كردند در منابع معتبر بسيار آمده است.
انساب الاشراف، اسدالغابة، مسند احمد، و البداية و النهاية بخشى از روايات اين واقعه شمرده مى‏شوند.
6 - امير مؤمنان على - عليه السلام - در روايتى طولانى هفتاد فضيلت ويژه خود را بيان كرده، در ضمن آنها از حادثه غدير خم نيز سخن گفته است. اين روايت را شيخ صدوق(ره) در جلد دوم كتاب خصال آورده است.
7 - همچنين در صفحه‏166 كتاب بشارة المصطفى حادثه غدير و سخنان پيامبر اكرم(ص) در آن روز از زبان على(ع) نقل شده است.
8 - حضرت على(ع) هنگام عزيمت‏به سوى شام براى جنگ با معاويه، در يكى از منازل بين راه، خطبه‏اى نسبتا طولانى ايراد كرد، او ضمن تشويق يارانش به جهاد در راه خدا به حديث غدير استناد جست و مردم را به اطاعت از خود دعوت كرد. اين خطبه را شيخ مفيد(ره) در جلد اول كتاب ارشاد، طبرسى در جلد اول الاحتجاج و علامه مجلسى بحارالانوار در جلد 32 و 34 نقل كرده‏اند.
9 - قضيه معمم شدن اميرمؤمنان على - عليه السلام - به وسيله پيامبر اكرم(ص) در روز غدير، از مواردى است كه حضرت پيرامون غدير خم صحبت كرده است. ابن صباغ مالكى در «الفصول المهمة‏» اين كلام حضرت را نقل كرده است. علامه امينى در جلد اول الغدير از چندين منبع ديگر اهل سنت نام برد كه اين حديث را نقل كرده‏اند.
10 - حضرت على(ع) در جواب سؤال كسى كه گفت: مهمترين فضيلت‏خود را از زبان پيامبر اكرم(ص) بيان كنيد، به حادثه غدير و وجوب ولايت‏خود اشاره مى‏كند. اين روايت را طبرسى در جلد اول كتاب احتجاج نقل كرده است. كتاب سليم بن‏قيس و جلد چهلم بحارالانوار نيز از منابع اين حديث‏شمرده مى‏شود.
11 - حضرت على(ع)، در توضيح حديث «ان حديثنا اهل البيت صعب مستصعب‏»، حديث غدير را بيان كرده، از آزمون مؤمنان در اين مسير سخن گفته است. اين روايت در صفحه 55 تفسير فرات كوفى و نيز جلد 25 بحارالانوار ديده مى‏شود.
12 - ابن عساكر شافعى در جلد دوم تاريخ دمشق به طرق مختلف حديث غدير را از زبان على - عليه السلام - نقل كرده است. همچنين ابن مغازلى شافعى در صفحه 21 كتاب «المناقب‏»، ابن‏كثبر در جلد پنجم البداية و النهاية و هيثمى در جلد نهم مجمع الزوايد سخنان حضرت را نقل كرده‏اند.
به اميد آنكه در پرتو نور غدير به حريم ولايت راه يابيم و از سرچشمه حيات طيبه اهل بيت - عليهم السلام - حياتى نو به دست آوريم.



غدير و فلسفه سياسى اسلام
فارغ از هر دو جهانم به گل روى على(ع) از خم دوست جوانم به خم موى على طى كنم عرصه ملك و ملكوت‏از پى دوست ياد آرم به خرابات چو ابروى على(ع) (1)
با نگاه به پيشينه حيات بشرى، «خانواده‏» و «قبيله‏» نخستين گروههاى اجتماعى است كه در آن نوعى «رياست‏»، «قانون‏» و «حكومت‏» ديده مى‏شود و سپس از دولتها و نظام حكومتى مى‏توان ياد كرد كه در سرزمينهاى گسترده، براى جمعيتى معين، با نظامهاى ادارى و سازمانهاى سياسى به حكومت پرداخته و نظام اقتصادى جامعه را تحت پوشش خويش قرار داده، و اعمال حاكميت نموده‏اند.
«رئيس‏»، «رهبر» و «حاكم‏» با نظام ادارى خاص به تشكيل حكومت موفق مى‏گردد. و عاملى كه در پذيرش و انتخاب رئيس و حاكم مؤثر است چيزى جز فرهنگ و بينش آن جامعه نيست.
اگر جامعه‏اى بينش مادى را بپذيرد و به اقتصاد آزاد گردن نهد و در مبانى عقيدتى و ايدئولوژيكى از فلسفه لذت و اصالت نفع پيروى كند، حكومتى سرمايه‏دارى شخصى يا دولتى خواهد داشت و اگر از مبانى الهى و قرآنى پيروى نمايد، به «حكومت اسلامى‏» و «مدينه فاضله غدير» دست مى‏يابد.
ما در اين گفتار به بررسى اجمالى عنصر اصيل در تشكيل حكومت‏خواهيم پرداخت و با مبانى قرآنى فلسفه سياسى اسلام آشنا خواهيم شد.
فلسفه سياسى اسلام
وقتى از «فلسفه سياسى اسلام‏» سخن به ميان مى‏آيد، بحث از فلسفه و نوع بينش اسلامى است. و در حقيقت فلسفه سياسى اسلام، جزئى از نظام فلسفى و جهان‏بينى اسلامى محسوب مى‏گردد.
دانشمندان اسلامى در علومى چند مبانى نظرى و عملى نظام فلسفى اسلام را تبيين كرده‏اند كه مى‏توان «فلسفه‏»، «كلام‏»، «عرفان‏»، «اخلاق‏» و «فقه‏» را در اين رديف قرار داد.
فلسفه، كلام و عرفان نظرى، مبانى عقلى و تئوريهاى اسلامى را ارائه مى‏دهند، تئوريهايى كه خود علاوه بر عقل از قرآن و سنت اخذ شده‏اند و اگر اين دو را از آن حذف كنيم ناميدن عنوان اسلامى بر آن شايسته نيست.
همچنين عرفان عملى، حكمت عملى - سياست مدن - و فقه اسلامى نيز مبانى عملى فلسفه سياسى اسلام را تشريح مى‏كنند.
«آراء اهل المدينة الفاضلة‏»، «السياسة المدينة‏»، «التنبيه على سبل السعادة‏» از فارابى و «سياسيات شفا» از ابن‏سينا در فلسفه، «الشافى فى الامامة‏» از سيد مرتضى، و «تجريد الاعتقاد» از خواجه نصير الدين طوسى و شروح آن در علم كلام و «فصوص الحكم‏» فارابى و محيى الدين عربى و «مصباح الانس‏» شمس الدين محمد، ابن فنارى از جمله كتبى هستند كه مبانى نظرى فلسفه سياسى اسلام را بيان داشته‏اند.
«طهارة الاعراق‏» ابن‏مسكويه رازى، «اخلاق ناصرى‏» و صدها اثر در فقه اسلامى چون «جواهر الكلام‏» شيخ محمد حسن نجفى و «كتاب البيع‏» حضرت امام خمينى - قدس سره - به اصول عملى فلسفه سياسى اسلام پرداخته‏اند.
فلسفه سياسى اسلام به گونه‏اى كه مبانى نظرى و عملى آن در كتابى فراهم آمده باشد نگاشته نشده است و هر يك از اصول عقلى و نقلى آن جداگانه مورد بررسى قرار گرفته است و همين امر موجب گشته تا نا آشنايان به علوم اسلامى و گروههايى بسان مستشرقان و غربگرايان از وجود چنين فلسفه‏اى اظهار بى‏اطلاعى نموده و منكر وجود خارجى آن گردند.
ولى ناگفته پيداست كه اگر مبانى نظرى آن در كتابى فراهم نشده، ولى اصول عملى آن همواره با صدها و هزاران تاليف مورد بررسى قرار گرفته و به عنوان برنامه زندگى هر يك از افراد جامعه اسلامى به اجرا گذاشته شده است.
البته نبايد فراموش كرد كه برخى از دانشمندان اسلامى با نوشته‏ها و خطابه‏هاى سياسى خويش اين مبانى را ولو بصورت مختصر و بدون فصل‏بندى و شيوه‏هاى كلاسيك در مجموعه‏اى فراهم ساخته‏اند كه از آن جمله‏اند:
العروة الوثقى سيد جمال‏الدين اسد آبادى
طبايع الاستبداد عبدالرحمان كواكبى
خطابه‏هاى سياسى شيخ محمد خيابانى
قانون مشروطه مشروعه سيد عبدالحسين لارى
تنبيه الامة و تنزيه الملة ميرزا محمدحسين نائينى
عوايد الايام مولى احمد نراقى
شؤون اختيارات ولى فقيه حضرت امام خمينى
حكومت اسلامى حضرت امام خمينى
كشف الاسرار حضرت امام خمينى قدس سره
بايد خاطر نشان ساخت از آنجاييكه به شيعه جز در موارد معدودى فرصت تشكيل حكومت داده نشده است اين علم مانند ديگر علوم اسلامى رشد و بالندگى نداشته است ولى چون برادران اهل سنت زمان بيشترى بر مسند حكومت تكيه نموده‏اند، كتابهايى در اين زمينه نگاشته و به آن نظم بيشترى بخشيده‏اند. «الاحكام السلطانيه‏» مارودى از اين نوع است.
پيام‏آوران وحى
قرآن كريم پيامبران الهى را به عنوان رهبران جامعه انسانى كه از سوى خداوند متعال برگزيده شده‏اند، معرفى مى‏نمايد. چنانچه مى‏فرمايد:
«كان الناس امة واحدة فبعث الله النبين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه‏». (2)
«مردم گروه واحدى بودند، خدا رسولان را فرستاد كه نيكان را بشارت دهند و بدان را بترسانند و با آنها كتابى به راستى فرستاد تا تنها دين خدا به عدالت در موارد نزاع مردم حكم فرما باشد.»
محور وحدت امت اسلامى
با همه اختلافاتى كه در تعريف جامعه از سوى جامعه‏شناسان روى داده است. ضابطه «حكومت واحد و استقلال سياسى‏» براى وحدت يك جامعه، با ارزش و معتبر تلقى شده است.
و از آنجاييكه قرآن كريم اين حكومت و استقلال سياسى را از آن پيامبران خدا مى‏داند، همواره حاكمان زر و زور و تزوير با آنان به مقابله برخاسته‏اند. در عصر نبوى - صلى الله عليه و آله - مخالفت قريش و مشركان عربستان، و در عصر علوى، مخالفت معاويه و اصحاب جمل و نهروان و در عصر حسنين - عليهما السلام - مخالفت زمامداران و سياست‏بازان اموى با دين و اسلام تضعيف دين را به همراه داشت. معاويه و خلفايى بسان او با تكيه بر خلافت اسلامى، سلطنت استبدادى خويش را پيش مى‏بردند و چون توان آن را نداشتند كه با صراحت‏با دين اسلام به مقابله برخيزند، با منع تدوين حديث و سب اهل بيت عصمت و طهارت به مخالفت‏با اسلام پرداختند. حال آنكه ولاء اهل بيت از سوى پيامبر - صلى الله عليه و آله - سفارش شده بود و اين خاص مكتب تشيع نبود. و بزرگان اهل سنت نيز به آن اشاره كرده‏اند. چنانكه امام شافعى گويد:
«يا آل بيت رسول الله حبكم فرض من الله فى القرآن انزله يكفيكم من عظيم الفخر انكم من لم يصل عليكم لا صلاة له‏» (3)
«اى اهل بيت رسول خدا - صلى الله عليه و آله - دوستى شما فريضه‏اى است از جانب خداوند كه در قرآن آن را فرود آورده است. از فخر بزرگ، شما را اين بس كه درود بر شما جزء نماز است و هر كس بر شما درود نفرستد نمازش باطل مى‏گردد».
همچنين فخر رازى از زمخشرى نقل مى‏كند كه پيامبر خدا(ص) فرمود:
«من مات على حب آل محمد مات شهيدا، الا و من مات على حب آل محمد مات مغفورا له، و من مات على حب آل محمد مات تائبا، الا و من مات على حب آل محمد مات مؤمنا مستكمل الايمان...» (4)
«هر كس كه بر دوستى آل محمد مرد، شهيد مرده است، هر كى كه بر دوستى آل محمد مرد، آمرزيده مرده است، هر كس بر دوستى آل محمد مرد، مؤمن و كامل ايمان مرده است...»
روش تضعيف دين براى از بين بردن حقوق پيامبران الهى خاص عصر رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - و حضرت اميرالمؤمنين على - عليه السلام - نبود بلكه همواره حاكمان مستبد و ستم پيشه با اين روش به حكومت‏خود استمرار بخشيده‏اند.
غدير و فلسفه سياسى اسلام
خداوند متعال به عنوان تنها قانونگذارى كه با شناخت كامل انسان - مخلوق خويش - پيامبران الهى را بسوى مردم فرستاد تا «دين خدا» و برنامه‏هاى سعادت‏بخش آن را به انسان ابلاغ نمايند (5) براى تداوم رهبرى الهى امت اسلامى نيز امامانى انتخاب فرمود و بوسيله رسول خويش به مردم شناساند تا پس از وى رهبرى او را گردن نهند.
در فسلفه سياسى اسلام چند مساله به عنوان اصل شناخته شده‏اند:
1 - اهميت زندگى اجتماعى
2 - ضرورت وجود قانون
3 - واضع قانون
4 - مجرى قانون
اهميت زندگى اجتماعى و ضرورت قانون براى اداره جامعه از جمله امور بديهى است كه تمامى انسانها بر آن واقفند. مساله‏اى كه نظامهاى فلسفى را دچار اختلاف كرده و بعضى از آنان را به انحراف كشانده، اصل قانون‏گذارى براى اداره نظام اجتماعى است.
هر چند خود بشر به نقصان خويش در قانون‏گذارى واقف است (6) ليكن همواره بر آن اصرار ورزيده و با حكومتهاى ناپايدار خويش انسانها را از سعادت حقيقى و هدف زندگى دور ساخته و در منجلاب شهوات فرو برده است.
از آنجاييكه انسان موجودى داراى ابعاد گوناگون است و در صدد تكامل و سعادت جاودانى، و هر چند ازلى نيست، موجودى ابدى است و بايد در اين دنيا سعادت اخروى خويش را تامين كند. قانونگذارى بايد براى وى تعيين برنامه نمايد كه شناخت كامل از انسان داشته باشد و با بى‏نيازى و بى‏غرضى كه در خويش دارد، قوانين را بر وفق سعادت و خوشبختى انسان وضع نمايد. چنين كسى جز خداوند متعال نيست.
«مجرى قانون‏» نيز بايد كسى باشد كه علاوه بر آگاهى به قانون بر تمايلات خويش مسلط باشد و با شجاعت و حسن مديريتى كه دارد در جامعه، حكومت‏بپا دارد و جلو تخلفات را گرفته و از بروز هرج و مرج و پايمال شدن حقوق ضعيفان جلوگيرى نمايد. اين شخص جز فرد معصوم كسى ديگر نيست. كه از ديدگاه مسلمانان حضرت رسول اكرم - صلى الله عليه و آله و سلم - است و از نظر شيعه اماميه، دوازده امام معصوم - عليهم السلام - نيز در اين رديف قرار دارند. و در صورت عدم معصوم و غيبت وى، بنا بر دستورى كه از جانب پيشوايان دينى صادر گشته، دين‏شناسان متعهد - فقيهان با تقوا - اين مسؤوليت‏خطير را بر عهده دارند.
حديث غدير
در قرآن كريم آيات بسيارى در باره حضرت مولى الموحدين اميرالمؤمنين على- عليه السلام - نازل شده است كه بزرگ داشنمندان شيعه و اهل سنت در كتب تفسير و شان نزول آيات به آنها اشاره نموده‏اند.
آيه «تبليغ‏» از جمله آياتى است كه داستان غدير را جاودانه نموده است. اين آيه روز هجدهم ذى‏الحجه سال دهم هجرت، بر رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - فرود آمد. زمانى كه پيامبر بزرگوار اسلام به غدير خم رسيده بود. پيشروان كاروان يكصد هزار نفرى را فرمود تا آنانكه از آن نقطه دور شده‏اند، بازگردانند و منتظر كسانى باشند كه از پى مى‏آيند. آنگاه به ابلاغ فرمان الهى پرداخت.
«يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس‏». (7)
«اى پيامبر [صلى الله عليه و آله] به مسلمانان ابلاغ كن، آنچه را كه بسوى تو نازل گرديده و اگر چنين نكنى، پس سالت‏حق را بجا نياورده‏اى و خداوند تو را از - دشمنى - مردم نگاه مى‏دارد». حضرت علامه مجاهد آية الله امينى - قدس سره - در كتاب بزرگ الغدير نام سى(30) تن از دانشمندان اهل سنت را نام مى‏برد كه شان نزول آيه را در مورد حضرت على - عليه السلام - مى‏دانند. (8)
آيه «اكمال دين‏» از ديگر آياتى است كه در قرآن كريم آمده، و نزول آن پس از تعيين حضرت على - عليه السلام - به مقام امامت مى‏باشد. زمانيكه خطبه غدير به پايان رسيده است.
«اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» (9) «امروز دين شما را كامل نمودم و نعمت‏خود را بر شما تمام كردم و دين اسلام را براى شما دين پسنديده قرار دادم.»
علامه امينى مى‏فرمايد:
متجاوز از بيست تن از دانشمندان اهل سنت - از مفسرين و متكلمين - به نزول آيه اكمال دين در غدير اشاره نموده‏اند. (10)
آيه ولايت (12) و سوره هل اتى در باره حضرت اميرالمؤمنين على - عليه السلام - نازل گشته و دهها دانشمند از بزرگان اهل سنت‏بر اين امر اعتراف كرده‏اند. (13)
علامه امينى در كتاب خويش تحت عنوان، «الغدير فى الكتاب العزيز» در باره آيات نازله در مورد واقعه غدير مى‏فرمايد:
«خداوند متعال خواست اين حديث همواره تازه ماند و شب و روز آن را كهنه نسازد و دستخوش گذشت زمان نگردد، از اينرو آياتى درخشان و آشكار در اطراف آن نازل كرد و امت اسلام هر بامداد و شبانگاه آنها را مى‏خوانند».
گويا پروردگار هستى هر بار كه يكى از اين آيات تلاوت مى‏شود، نظر خواننده را جلب مى‏كند و در روان وى نقشى مى‏نهد و به آنچه كه واجب است وى در باره خلافت كبراى الهى ايمان آورد، در گوش او فرو مى‏خواند. از اين آيات است: «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك...» (14)
همچنين احاديث نبوى(ص) اين واقعه را تاكيد كردند، احاديثى چون:
- حديث منزلت
- حديث ثقلين
- حديث على مع الحق و الحق معلى على
- حديث على مع القرآن و القرآن معه
- حديث ان عليا اول من اسلم و آمن و صلى
- حديث رد الشمس
- حديث‏سد الابواب
و ...
آنچه كه در باره «حديث غدير» - من كنت مولاه فهذا على مولاه - مهم است چيست؟
آيا چيزى جز مساله ولايت و امامت پس از رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - است؟ اين حديثى كه به تواتر آن را اهل سنت و شيعه نقل كرده‏اند، به اين نكته اشاره دارد كه فلسفه ارسال رسل با اصل امامت تداوم مى‏يابد. همواره بايد در ميان امت اسلامى كسى باشد كه از سوى خدا راهنمايى بشر را بر عهده گرفته باشد و اين امر چنان بزرگ است كه عدم ابلاغ آن از سوى رسول اعظم الهى تمام تلاشهاى طاقت‏فرساى‏23 سال رسالتش را از بين مى‏برد ولذا آن حضرت در جمع بزرگ كاروانيان حج مساله ولايت و امامت‏حضرت على - عليه السلام - را ابلاغ مى‏نمايد و پس از آن آيه اكمال دين نازل مى‏گردد.
رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - علاوه بر جايگاه تكوينى داراى شؤون متعددى بود كه مى‏توان به موارد زير اشاره كرد:
1 - بيان احكام و دستورات الهى
2 - منصب قضا
3 - رياست عامه مسلمين
شيعه معتقد است پس از پيامبر اين شؤون به امام منتقل مى‏گردد. تا فلسفه ارسال رسل با اصل امامت تداوم يابد. از اينرو مساله امامت‏به رياست عامه اكفتا نمى‏كند، بلكه به معنى مرجع دينى مطرح است.
اهل سنت و تمامى مردم جهان بر اين امر واقفند كه جامعه به رهبر نياز دارد و هر جامعه‏اى بايد پيشوايى داشته باشد كه همه از وى اطاعت نمايند. ولى شيعه مساله امامت را خيلى عميق‏تر از اين مطرح مى‏كند. وى قائل است پيامبر از جانب خدا امام بعد از خويش را به امت اسلامى معرفى كرد و هر امام، پيشواى بعد از خود را مشخص مى‏كند و آنان نه تنها به معنى رهبرى جامعه اسلامى، بلكه به عنوان وصى پيامبر، علومى را كه بر آنان افاضه گرديده به مردم ابلاغ مى‏نمايند و مرجع دينى و كارشناس اسلام پس از رسول خدايند و چون رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - بر ضمائر دلها آگاهى دارند و بسان يك روح كلى بر همه روحها محيط مى‏باشند. (15) و همانند پيامبر داراى مقام عصمت هستند و از لغزش مصون مى‏باشند.
ويژگى‏هاى سه‏گانه امام در تفكر شيعى موجب گشته تا اصل امامت نيز بسان اصل نبوت در رديف اصول اعتقادات قرار گيرد و گر نه تعريف اهل سنت از امام و حاكم اسلامى و - تعاريف ديگر مكاتب سياسى در مورد رهبرى جامعه، هرگز وى را در جايگاه رفيع اصول قرار نمى‏دهد بلكه شايسته است در فروع احكام دينى و مسائل فقهى از آن گفتگو شود.
لذا وقتى مصلح نستوه حضرت علامه امينى - قدس سره - در كتاب گرانقدر «الغدير» در پى اسناد حديث غدير است و به ذكر نام يكصد و ده تن صحابى و هشتاد و چهار تابعى مى‏پردازد كه اين حديث‏شريف را نقل كرده‏اند و سيصد و شصت تن از دانشمندان اسلامى از قرن دوم تا چهاردهم را نام مى‏برد كه به نقل اين حديث توفيق يافته‏اند. در پى احياء مدينه غدير است تا اصل امامت ديگر بار امت اسلامى را جانى تازه بخشد. و معتقد است‏حوزه‏هاى علميه شيعه بايستى درسى تحت عنوان «ولايت‏» داشته باشند. (16) تا مسائل فلسفه سياسى اسلام رشد يابد و تعالى پذيرد و در جامعه تاثير گذارد.
هر چند آن بزرگ مصلح، خود سيماى مدينه غدير را در ايران اسلامى مشاهده نكرد، ليك اشارات حكيمانه وى به سوى امام غدير و پيشواى مسلمين در عصر خويش خالى از لطف نيست. آن بزرگ مجاهد مدينه غدير مى‏فرمود:
«ديگران غاصبند و اين مقام حق مسلم آن فريادگر است.» (17)
و در جاى ديگر به صراحت هر چه تمامتر ندا برداشت:
«الامام الخمينى ذخيرة الله للشيعه‏» (18) امام خمينى ذخيره خدا براى جهان تشيع است.
او شاگردانى بسان حضرت نواب صفوى را تربيت نمود تا حكومت علوى را فرياد زنند و با گامهاى الهى خويش پايه‏هاى حكومت غاصبان را به لرزه افكنند.
علامه امينى با تاليف «الغدير» خاطرات عصر نبوى را تجديد نمود، عصرى كه سرورى از آن امت قرآنى بود و رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - رهبرى آن را بر عهده داشت.
امينى، احياگر «الغدير» جلوه‏هاى شوكت و عظمت امت اسلامى را در خاطره‏ها زنده كرد و اصل اصيل و محور حكومت قرآنى، جريان غدير خم را يادآور گرديد.
وى در عصرى زندگى مى‏كند كه شكست دولت عثمانى روى داده است، شكستى كه اگر «اصل غدير» و رهبرى امت آنگونه كه پيامبر(ص) اسلام و قرآن كريم فرموده، اجرا مى‏گرديد، روى نمى‏داد و انگليس را جرات آن نبود كه عراق را جزء مستعمرات خويش درآورد.
در عصر امينى هنوز «غدير و اصل امامت و ولايت‏» به درستى تبيين نشده است. برخى از فقهاء و كارشناسان دينى از تاليف و تدريس احكام سياسى و حكومتى دست‏شسته‏اند و عهده‏دار شدن امر قضاوت و اجراى حدود و ديات و جلوگيرى از ستم ظالمان و اقامه عدل را هر چند در محدوده وظايف كارشناسان متعهد مى‏دانند ليكن به اصل تشكيل حكومت عقيده‏مند نيستند و مساله ولايت فقيه را كه از اصول مسلم فقه شيعى است در برخى فروع و احكام محدود ساخته‏اند.
در همين زمان حضرت امام خمينى - سلام الله عليه - با ژرف‏نگرى خاص به تدريس حكومت اسلامى پرداخته و منصب ولايت فقيه را كه در امتداد فلسفه امامت جاى دارد عنوان نموده و اين اصل را كه از اصول به فروع تنزل كرده بود، به جايگاه خود بازمى‏گرداند.
پس از انقلاب اسلامى تئورى ولايت فقيه در جامعه به صورت فراگير در جهان شيعه و حوزه‏هاى علميه مطرح مى‏شود. مردم به پيروى از رهبر و امام خويش با انقلاب اسلامى فرزند على - عليه السلام - را به حكومت‏بر مى‏گزينند و مدينه فاضله قرآنى و شهر آرمانى غدير بعد از گذشت‏ساليانى طولانى عينيت مى‏يابد.
حضرت امام - قدس سره - با الهام از بينش قرآنى و پيام غدير، ولايت فقيه را اينگونه بيان مى‏دارند:
«اسلام بنيانگذار حكومتى است كه در آن نه شيوه استبداد حاكم است كه آراء و تمايلات نفسانى يك تن را بر سراسر جامعه تحميل كند و نه شيوه مشروطه و جمهورى، كه متكى بر قوانينى باشد كه گروهى از افراد جامعه براى تمامى آن وضع كنند، بلكه «حكومت اسلامى‏» نظامى است ملهم و منبعث از وحى الهى كه در تمام زمينه‏ها از قانون الهى مدد مى‏گيرد و هيچ يك از زمامداران و سرپرستان امور جامعه را حق استبداد راى نيست. تمام برنامه‏هايى كه در زمينه زمامدارى جامعه و شؤون و لوازم آن جهت رفع نيازهاى مردم به اجرا در مى‏آيد، بايد بر اساس قوانين الهى باشد. اين اصل كلى حتى در مورد اطاعت از زمامداران و متصديان امر حكومت نيز جارى و سارى است.»
بلى، اين نكته را بيفزائيم كه حاكم جامعه اسلامى مى‏تواند در موضوعات، بنا بر مصالح كلى مسلمانان يا بر طبق مصالح افراد حوزه حكومت‏خود عمل كند، اين اختيار هرگز استبداد به راى نيست، بلكه در اين امر مصلحت اسلام و مسلمين منظور شده است. پس، انديشه حاكم جامعه اسلامى نيز همچون عمل او تابع مصالح اسلام و مسلمين است.
احكام اسلامى، اعم از قوانين اقتصادى و سياسى و حقوقى تا روز قيامت‏باقى و لازم الاجرا است. هيچ يك از احكام الهى نسخ نشده و از بين نرفته است. اين بقا و دوام هميشگى احكام، نظامى را ايجاب مى‏كند كه اعتبار و سيادت اين احكام را تضمين كرده، عهده‏دار اجراى آنها شود، چه اجراى احكام الهى جز از رهگذر برپايى حكومت اسلامى امكان‏پذير نيست. در غير اين صورت، جامعه مسلما به سوى هرج و مرج رفته، اختلال و بى‏نظمى بر همه امور آن مستولى خواهد شد. علاوه بر آن حفظ مرزهاى كشور اسلامى از هجوم بيگانگان و جلوگيرى از تسلط تجاوزگران بر آن عقلا و شرعا واجب است. تحقيق اين امر نيز، جز با تشكيل حكومت اسلامى ميسر نيست و بين زمان حضور و غيبت امام فرقى نمى‏كند.
آنچه برشمرديم جزو بديهيترين نيازهاى مسلمانان است و از حكمت‏به دور است كه خالق مدبر و حكيم، آن نيازها را به كلى ناديده گرفته از ارائه راه حلى جهت رفع آنها غلفت كرده باشد. آرى همان دلايلى كه لزوما امامت پس از نبوت را اثبات مى‏كند، عينا لزوم حكومت در دوران غيبت‏حضرت ولى‏عصر - عجل الله تعالى فرجه الشريف - را بر دارد. (19)
رهبر فرزانه و فقيه انقلاب اسلامى، مدينه قرآنى غدير را از توحيد و نبوت آغاز نموده و فلسفه نبوت و بعثت و تعهد ايمان به نبوت را بيان فرموده و به حلقه نورانى «ولايت‏» مى‏رسد.
مى‏فرمايند:
«يك جامعه در صورتى داراى «ولايت‏» است كه در آن «ولى‏» مشخص بوده و عملا مصدر و الهام‏بخش همه نشاطها و فعاليتهاى زندگى باشد. و يك فرد در صورتى داراى ولايت است كه شناخت درستى از «ولى‏» داشته و براى هر چه بيشتر وابسته و مرتبط ساختن خود به او - كه مظهر «ولايت‏خدا» است - دائما در تلاش و كوشش بسر مى‏برد. از آنجا كه «ولى‏» جانشين خدا و مظهر سلطه و قدرت عادلانه الهى در زمين است، از همه امكانات و استعدادهايى كه در وجود انسانها براى تكامل و تعالى نهاده شده، به سود آنان بهره‏بردارى مى‏كند و از اينكه حتى اندكى از اين زمينه‏هاى مساعد در راه زيان انسانيت‏به كار مى‏رود و يا نابود و خنثى گردد - كه اين نيز خود زيان بزرگى است - مانع مى‏گردد. عدل و امن را كه براى رويش و بالندگى نهال انسان، همچون زمين مستعد و آبى گوارا و هوايى مساعد است، در محيط زيست آنان تامين مى‏كند و از بروز جلوه‏هاى گوناگون ظلم (شرك، تعدى به غير، تعدى به خود) جلوگيرى مى‏نمايد. همه را به سوى بندگى خدا سوق مى‏دهد، ياد خدا (نماز)، تقسيم عادلانه ثروت (زكوة)، اشاعه نيكى‏ها(امر به معروف) و ريشه‏كن ساختن بديها و نابسامانيها (نهى از منكر) را برنامه اساسى خود مى‏سازد و خلاصه، انسانيت و پديده، «انسان‏» را به هدف و غايت آفرينش نزديك و نزديك‏تر مى‏سازد». (20)

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
پنج شنبه ۱۱ شهر ۱۳۸۹ ۱۶:۴۲ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,918
اعتبار: 24
سپاس کرده: 1,576
سپاس شده: 2,164 در 940 موضوع

امتياز: 1,301.66

ارسال: #10
چندمقاله (امام علی):
ولادت و حسب و نسب
بنا بوشته مورخين ولادت على عليه السلام در روز جمعه 13 رجب در سال سى‏ام عام الفيل[sup] (1) [/sup]بطرز عجيب و بيسابقه‏اى در درون كعبه يعنى خانه خدا بوقوع پيوست،محقق دانشمند حجة الاسلام نير گويد:

اى آنكه حريم كعبه كاشانه تست‏
بطحا صدف گوهر يكدانه تست‏
گر مولد تو بكعبه آمد چه عجب‏
اى نجل خليل خانه خود خانه تست


پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر اين على عليه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است[sup] (2) [/sup]

اما ولادت اين كودك مانند ولادت ساير كودكان بسادگى و بطور عادى نبود بلكه با تحولات عجيب و معنوى توأم بوده است مادر اين طفل خدا پرست بوده و با دين حنيف ابراهيم زندگى ميكرد و پيوسته بدرگاه خدا مناجات كرده و تقاضا مينمود كه وضع اين حمل را بر او آسان گرداند زيرا تا باين كودك حامل بود خود را مستغرق در نور الهى ميديد و گوئى از ملكوت اعلى بوى الهام شده بود كه اين طفل با ساير مواليد فرق بسيار دارد.

شيخ صدوق و فتال نيشابورى از يزيد بن قعنب روايت كرده‏اند كه گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بوديم كه فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين در حاليكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدايا من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمده‏اند ايمان دارم و سخن جدم ابراهيم خليل را تصديق ميكنم و اوست كه اين بيت عتيق را بنا نهاده است بحق آنكه اين خانه را ساخته و بحق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان ، يزيد بن قعنب گويد ما بچشم خودديديم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گرديد و ديوار بهم بر آمد چون خواستيم قفل درب خانه را باز كنيم گشوده نشد لذا دانستيم كه اين كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بيرون آمد و در حاليكه امير المؤمنين عليه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زيرا آسيه خدا را به پنهانى پرستيد در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مريم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانيد تا از خرماى تازه چيد و خورد(و هنگاميكه در بيت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسيد كه از اينجا بيرون شو اينجا عبادتگاه است و زايشگاه نيست) و من داخل خانه خدا شدم و از ميوه‏هاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بيرون آيم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرمايد من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأديبش كردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانيدم و اوست كه بتها را از خانه من ميشكند و اوست كه در بام خانه‏ام اذان گويد و مرا تقديس و تمجيد نمايد خوشا بر كسيكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانيش كند.[sup] (3) [/sup]

و چنين افتخار منحصر بفردى كه براى على عليه السلام در اثر ولادت در اندرون كعبه حاصل شده است بر احدى از عموم افراد بشر چه در گذشته و چه در آينده بدست نيامده است و اين سخن حقيقتى است كه اهل سنت نيز بدان اقرار و اعتراف دارند چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه گويد:

و لم يولد فى البيت الحرام قبله احد سواه و هى فضيلة خصه الله تعالى بها اجلالا له و اعلاء لمرتبته و اظهارا لتكرمته.[sup] (4) [/sup]

يعنى پيش از آنحضرت احدى در خانه كعبه ولادت نيافت مگر خود او واين فضيلتى است كه خداى تعالى به على عليه السلام اختصاص داده تا مردم مرتبه بلند او را بشناسند و از او تجليل و تكريم نمايند.

در جلد نهم بحار در مورد وجه تسميه آنحضرت بعلى چنين نوشته شده است كه چون ابوطالب طفل را از مادرش گرفت بسينه خود چسباند و دست فاطمه را گرفته و بسوى ابطح آمد و به پيشگاه خداوند تعالى چنين مناجات نمود.

يا رب هذا الغسق الدجى‏
و القمر المبتلج المضى‏ء
بين لنا من حكمك المقضى‏
ماذا ترى فى اسم ذا الصبى[sup] (5) [/sup]


هاتفى ندا كرد:

خصصتما بالولد الزكى‏
و الطاهر المنتجب الرضى‏
فاسمه من شامخ على‏
على اشتق من العلى[sup] (6) [/sup]


علماى بزرگ اهل سنت نيز در كتب خود بهمين مطلب اشاره كرده‏اند و محمد بن يوسف گنجى شافعى با تغيير چند لفظ و كلمه در كفاية الطالب چنين مينويسد كه در پاسخ تقاضاى ابوطالب ندائى برخاست و اين دو بيت را گفت.

يا اهل بيت المصطفى النبى‏
خصصتم بالولد الزكى‏
ان اسمه من شامخ العلى‏
على اشتق من العلى[sup] (7) [/sup]


و در بعضى روايات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل(پيش از اينكه بوسيله نداى غيبى نام او على گذاشته شود) نام كودك را حيدر نهاد و هنگاميكه او را قنداق كرده بدست شوهر خود ميداد گفت خذه فانه حيدرة و بهمين جهت آنحضرت در غزوه خيبر بمرحب پهلوان معروف يهود فرمود:
انا الذى سمتنى امى حيدرة
ضرغام اجام و ليث قسورة[sup] (8) [/sup]


و چون نام آنحضرت على گذاشته شد نام حيدر جزو ساير القاب بر او اطلاق گرديد و از القاب مشهورش حيدر و اسد الله و مرتضى و امير المؤمنين و اخو رسول الله بوده و كنيه آنجناب ابو الحسن و ابوتراب است.

همچنين خدا پرستى و اسلام آوردن فاطمه و ابوطالب نيز از روايات گذشته معلوم ميشود كه آنها در جاهليت موحد بوده و براى تعيين نام فرزند خود بدرگاه خدا استغاثه نموده‏اند،فاطمه بنت اسد براى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بمنزله مادر بوده و از اولين گروهى است كه به آنحضرت ايمان آورد و بمدينه مهاجرت نمود و هنگام وفاتش نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پيراهن خود را براى كفن او اختصاص داد و بجنازه‏اش نماز خواند و خود در قبر او قرار گرفت تا وى از فشار قبر آسوده گردد و او را تلقين فرمود و دعا نمود.[sup] (9) [/sup]

و ابوطالب هم موحد بوده و پس از بعثت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بدو ايمان آورده و چون شيخ و رئيس قريش بود لذا ايمان خود را مصلحة مخفى مينمود،در امالى صدوق است مردى بابن عباس گفت اى عمو زاده رسولخدا مرا آگاه گردان كه آيا ابوطالب مسلمان بود؟گفت چگونه مسلمان نبود در حاليكه ميگفت:

و قد علموا ان ابننا لا مكذب‏
لدينا و لا يعبأ بقول الا باطل


يعنى مشركين مكه دانستند كه فرزند ما(محمد صلى الله عليه و آله و سلم) نزد ما مورد تكذيب نيست و بسخنان بيهوده اعتناء نميكند مثل ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه ايمان خود را در دل مخفى نگهميداشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو ثواب بآنها داد،حضرت صادق عليه السلام هم فرمود مثل‏ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه در دل ايمان داشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو پاداش (يكى براى ايمان و يكى براى تقيه) بآنها داد.[sup] (10) [/sup]

اشعار زيادى از ابوطالب در مدح پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مانده است كه اسلام وى از مضمون آنها كاملا روشن و هويداست چنانكه به آنحضرت خطاب نموده و گويد:

و دعوتنى و علمت انك ناصحى‏
و لقد صدقت و كنت قبل امينا
و ذكرت دينا لا محالة انه‏
من خير اديان البرية دينا[sup] (11) [/sup]


بحضرت صادق عرض كردند كه(اهل سنت) گمان كنند كه ابوطالب كافر بوده است فرمود دروغ گويند چگونه كافر بود در حاليكه ميگفت:

ألم تعلموا انا وجدنا محمدا
نبيا كموسى خط فى اول الكتب[sup] (12) [/sup]


شيخ سليمان بلخى صاحب كتاب ينابيع المودة درباره ابوطالب گويد:

و حامى النبى و معينه و محبه اشد حبا و كفيله و مربيه و المقر بنبوته و المعترف برسالته و المنشد فى مناقبه ابياتا كثيرة و شيخ قريش ابوطالب.[sup] (13) [/sup]

يعنى ابوطالب كه رئيس و بزرگ قريش بود حامى و كمك پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و او را بسيار دوست داشت و كفيل معيشت و مربى آنحضرت بود و بنبوتش اقرار و برسالتش اعتراف داشت و در مناقب او اشعار زيادى سروده است.(درباره اثبات ايمان ابوطالب مطالب زيادى در كتب دينى‏نوشته شده و كتابهاى مستقلى نيز مانند كتاب ابوطالب مؤمن قريش برشته تأليف در آمده است) .

بارى ولادت على عليه السلام در اندرون كعبه مفاخر بنى هاشم را جلوه تازه‏اى بخشيد و شعراى عرب و عجم در اينمورد اشعار زيادى سروده‏اند كه در خاتمه اين فصل بچند بيت از سيد حميرى ذيلا اشاره ميگردد.

ولدته فى حرم الاله امه‏
و البيت حيث فنائه و المسجد
بيضاء طاهرة الثياب كريمة
طابت و طاب وليدها و المولد
فى ليلة غابت نحوس نجومها
و بدت مع القمر المنير الاسعد
ما لف فى خرق القوابل مثله‏
الا ابن امنة النبى محمد[sup] (14) [/sup]


مادرش او را در حرم خدا زائيد در حاليكه بيت و مسجد الحرام آستانه او بود.

آن مادر نورانى كه لباسهاى پاكيزه ببر داشت و خود پاكيزه بود و مولود او و محل ولادت نيز پاكيزه بود.

در شبى كه ستاره‏هاى منحوسش ناپيدا بوده و سعيدترين ستاره بهمراه ماه پديد آمده بود .

قابله‏هاى(دنيا) هيچ مولودى را مانند او لباس نپوشاينده‏اند(يعنى هرگز مولودى مانند او بدنيا نيامده) بجز پسر آمنه محمد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم.

پى‏نوشتها:

(1) حبشى‏هاى فيل سوار كه باصحاب فيل سوار كه باصحاب فيل مشهورند تحت فرماندهى ابرهه براى ويران كردن كعبه بمكه آمده بودند كه خداوند همه آنها را هلاك نمود و خود ابرهه نيز آخرين نفر بود كه بهلاكت رسيد چنانكه در قرآن كريم فرمايد: (ألم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل؟) اعراب حجاز آن سال را مبارك شمرده و نامش را عام الفيل گذاشتند و ولادت نبى اكرم نيز در همانسال بوده است تا 71 سال پس از آنواقعه يعنى تا سال 18 هجرى عام الفيل مبدأ تاريخ مسلمين بود ولى در سال مزبور كه ششمين سال خلافت عمر بود برهنمائى حضرت امير از عام الفيل صرفنظر و سال هجرت نبوى مبدأ تاريخ مسلمانان قرار گرفت.

(2) ابوطالب پيش از ولادت على عليه السلام داراى سه پسر ديگر هم بود كه به ترتيب عبارتند از طالب،عقيل،جعفر.

(3) امالى صدوق مجلس 27 حديث 9ـروضة الواعظين جلد 1 ص 76ـبحار الانوار جلد 35 ص 8ـكشف الغمه ص .19

(4) فصول المهمه ص .14

(5) اى پروردگار صاحب شب تاريك و ماه نور دهنده از حكم مقضى خود براى ما آشكار كن كه اسم اين كودك را چه بگذاريم.

(6) شما دو نفر (ابوطالب و فاطمه) اختصاص يافتيد بفرزند پاكيزه و برگزيده و پسنديده پس نام او على است و على از نام خداوند على الاعلى مشتق شده است.

(7) ينابيع المودة باب 56 ص 255ـكفاية الطالب ص .406

(8) من آنكسم كه مادرم نام مرا حيدر نهاد،شير بيشه‏ام چنان شيرى كه زورمند و پنجه افكن باشد.

(9) اعلام الورىـاصول كافى جلد 2 ابواب تاريخـامالى صدوق مجلس 51 حديث .14

(10) امالى صدوق مجلس 89 حديث 12 و 13ـروضة الواعظين جلد 1 ص 139

(11) بحار الانوار جلد 35 ص 124ـمرا(بدين خود) دعوت كردى و من دانستم كه يقينا تو خير خواه منى و تو از اين پيش راستگو و امين بودى و دينى را بمردم عرضه داشتى كه آن بهترين اديان است.

(12) اصول كافى جلد 2 باب ابواب التاريخـآيا ندانستيد كه ما محمد(ص) را مانند موسى به پيغمبرى يافتيم كه در كتابهاى گذشته نامش نوشته شده است.

(13) ينابيع المودة باب 52 ص .152

(14) روضة الواعظين جلد 1 ص .81

امضا كاربر
خدايا ظهر امام زمان را نزديك بفرما
اللهم عجل لوليك الفرج
دو شنبه ۱۵ فرو ۱۳۹۰ ۰۳:۱۵ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
1 کاربر به دلیل این ارسال از حسن ضیغم تبار سپاسگزاری کرده است. رویا.
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.