به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید
نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

مرگ بیصدا...

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 1,885
اعتبار: 155
سپاس کرده: 19,622
سپاس شده: 16,502 در 7,798 موضوع

امتياز: 58,267.50

ارسال: #1
مرگ بیصدا...
بعد یه عمری تنهایی، تو دفتر انتظار رو در دلم بستی
وقتی هنوز در دنیا نبودم تو با نازت در دلم نشستی
تورو میبینم مست مستم اگرچه دلم اهل باده نیست
خودم رو تنها میبینم اگرچه دلم تک سوار جاده نیست
اگر تو پیشم نباشی و من جدا از تو تنهای تنها باشم
مثل گریه روان و جاری، مثل دست باد بیصدا باشم
چون شعله شمع روشن اما بیدار و بی خواب باشم
من همیشه در کنار تو باشم اما باز دچار سراب باشم
قسم میخورم که اگه روزی رسد که تابی نداشته باشم
با همه وجود آرزو مردن کنم و با زندگی غریبه باشم
دست به طناب دار برده و طنابی به گردن میندازم
در فصل غم انگیز مرگم ترانه ای غمگین میسازم
در پایان قصه زندگی چراغ چشم خود را خاموش میکنم
وقتی جدا شدم، با مردن خود دنیا رو فراموش میکنم
روزی با تمام وجودم دل به تو دادم و اسیر شدم
توسط دلت و به اون گرمیه عشقت دستگیر شدم
عطر و بوی تنت مثال شب، رخ نیلوفری داشت
حال و هوای اون دل عاشقت هوای دیگری داشت
بخاطرت عزیز چه شبها که بیدار و شب خیز بودم
عمری برای رسیدنت در انتظار بهار و پاییز بودم
من که عمری برای آن چشمانت در شب تار بودم
بخاطر عشقت عمری در نگاهت بر طناب دار بودم
شب هجران کوله بار بست اما هنوز سحر نیست
تک سواره جاده دلمو شکست و از او خبر نیست
تویه تک بهار باغ دلم دیگه ملکه و پادشاهی نیست
دیگه دلم بی تفاوت به هیچگونه خطا و گناهی نیست
مرگ صدام رسید و دیگه فانوس خنده روشن نیست
دیگه در دل غمزدم نشونه ای از خنده گلشن نیست
پایان ماجرای قهرمان قصه ها که زنده بودن نیست
گل شدن میون تک باغ بهار و پر خنده بودن نیست
از غم رفتنت بیوفا خیلی شبها تنها نشستم و گریستم
خوب بدون من دیگه اون آدم شاد و خندون نیستم
سکانس شکست رو برای دل بیچارم ساختی و رفتی
زنده بودن و نبودن دلم رو به قمار باختی و رفتی
مثل ابر بهاری در معبد چشامهایم هزار غصه گذاشتی
هزار حرف نگفته و نشنیده ی مرده و زنده گذاشتی
من زمانی در لوح کبود روزگار نقطه ای بیش نبودم
همچون قصه ی نگفته ای در غم اندوه خویش نبودم
همچون تکه ابری در کویر غربت و بی بارون شدم
به اندوه و سایه های شب نفرینی دل مهمون شدم
داستان دل من هم قصه ی مرگ فریاد و بیصدا شد
غروب شدن امروز و نرسیدن به صبح روز فردا شد

امضا كاربر
در خرمن کائنات کردیم نگاه
یکدانه محبت است
باقی همه کاه !

خوشبخت و عاقل کس است که هنگام بیدار شدن با خود میاندیشد که امروز سعی میکنم بهتر از دیروز باشم.Abu
شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۹ ۲۳:۱۹ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
1 کاربر به دلیل این ارسال از *مسافر* سپاسگزاری کرده است. eesanaseri
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.