به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید
نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

چند مینی مال خنده ...

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 3,161
اعتبار: 0
سپاس کرده: 1,710
سپاس شده: 1,040 در 613 موضوع

امتياز: -1,216.50

ارسال: #1
چند مینی مال خنده ...
راننده
مسافر تاکسی اهسته روی شونه راننده زد،چون می خواست ازش یه سوال بپرسه...
راننده جیغ زد،کنترل ماشین رو از دست داد... نزدیک بود بزنه به یه اتوبوس ... از جدول کنار خیابون رفت بالا ... نزدیک بود که چپ کنه... اما کنار یه مغازه تو پیاده رو متوقف شد ... برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر هیچ حرفی رد و بدل نشد... سکوت سنگینی حکم فرما بود تا اینکه راننده رو به مسافر کرد و گفت : هی مرد ! دیگه هیچ وقت این کارو تکرار نکن.!.. من رو تا سر حد مرگ تر سوندی.!
مسافر عذر خواهی کرد و گفت:من نمی دونستم یه ضربه کوچیک انقدر تورو میترسونه!!
راننده جواب داد:واقعا تقصیر تو نیست، ... امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده تاکسی دارم کار می کنم، اخه من 25 سال راننده ماشین جنازه کش بودم...!




----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امضا كاربر
من از یاد عزیزانم دمی غافل نمی مانم / نمیدانم عزیزانم ز من یادی کنند یا نه

:c (14): تشکر یادت نره :c (14): :c (5):





دو شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ۱۳:۰۰ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 3,161
اعتبار: 0
سپاس کرده: 1,710
سپاس شده: 1,040 در 613 موضوع

امتياز: -1,216.50

ارسال: #2
RE: چند مینی مال خنده ...
هلمز و واتسون
شرلوک هلمز،کاراگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی وشب هم چادری زدند وزیر ان خوابیدند... نیمه های شب هلمز بیدار شد واسمان را نگریست؛ بعد واتسون را بیدار کرد و گفت:« نگاهی بالا بیانداز و بگو چه میبینی؟» واتسون گفت:« میلیون ها ستاره میبینم» هلمز گفت :« چه نتیجه ای می گیری؟» واتسون گفت:« از لحاظ روحی نتیجه می گیریم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد، از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیریم که مریخ در محاذات قطب است ،پس ساعت باید حدود 3 نیمه شب باشد ...»
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت:«واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!!»




----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امضا كاربر
من از یاد عزیزانم دمی غافل نمی مانم / نمیدانم عزیزانم ز من یادی کنند یا نه

:c (14): تشکر یادت نره :c (14): :c (5):





دو شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ۱۳:۰۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 3,161
اعتبار: 0
سپاس کرده: 1,710
سپاس شده: 1,040 در 613 موضوع

امتياز: -1,216.50

ارسال: #3
RE: چند مینی مال خنده ...
صبح زمستانی

گفت:خدا بد نده مشکی پوشیدی؟...
و بعد هردو کلاغ خندیدند!




----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امضا كاربر
من از یاد عزیزانم دمی غافل نمی مانم / نمیدانم عزیزانم ز من یادی کنند یا نه

:c (14): تشکر یادت نره :c (14): :c (5):





دو شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ۱۳:۰۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 3,161
اعتبار: 0
سپاس کرده: 1,710
سپاس شده: 1,040 در 613 موضوع

امتياز: -1,216.50

ارسال: #4
RE: چند مینی مال خنده ...
دماغ عملی

دماغش را عمل کرد. حالا به جای اون دماغ گنده یه دماغ کوچولوی سر بالا داشت. دو روز بعد از گرسنگی مرد! مادرش صد دفه بهش گفته بود که عمل جراحی بینی مخصوص ادماست نه فیل ها!!




----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امضا كاربر
من از یاد عزیزانم دمی غافل نمی مانم / نمیدانم عزیزانم ز من یادی کنند یا نه

:c (14): تشکر یادت نره :c (14): :c (5):





دو شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ۱۳:۰۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 3,161
اعتبار: 0
سپاس کرده: 1,710
سپاس شده: 1,040 در 613 موضوع

امتياز: -1,216.50

ارسال: #5
RE: چند مینی مال خنده ...
پلیس


زانتیا،بکش کنار.خودروی زانتیا برو کنار، راه رو باز کن. زانتیا کناررفت و وانت قراضه ای که بار هندوانه داشت،از کنارش عبور کرد!




----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امضا كاربر
من از یاد عزیزانم دمی غافل نمی مانم / نمیدانم عزیزانم ز من یادی کنند یا نه

:c (14): تشکر یادت نره :c (14): :c (5):





دو شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ۱۳:۰۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 3,161
اعتبار: 0
سپاس کرده: 1,710
سپاس شده: 1,040 در 613 موضوع

امتياز: -1,216.50

ارسال: #6
RE: چند مینی مال خنده ...
الکل

بوی تند الکل مشام را آزار می داد. سرش را روی میز گذاشت و چشمان خمارو بی حالش را به شیشه ی نیمه پُر روی میز دوخت. موهایش به هم ریخته و دکمه های پیراهنش تا روی شکم باز بود. ناگهان صدایی او را به خود آورد: من آماده ام. مرد به سختی برخاست و همانطور که به طرف سرنگ می رفت، در دل به بیمارستان و شب کاری لعنت می فرستاد.




----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امضا كاربر
من از یاد عزیزانم دمی غافل نمی مانم / نمیدانم عزیزانم ز من یادی کنند یا نه

:c (14): تشکر یادت نره :c (14): :c (5):





دو شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ۱۳:۰۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 3,161
اعتبار: 0
سپاس کرده: 1,710
سپاس شده: 1,040 در 613 موضوع

امتياز: -1,216.50

ارسال: #7
RE: چند مینی مال خنده ...
عشق او رفته بود.از شدت نا اميدي خود را از پل " گلدن گيت" پرت کرد.
از قضا چند متر دورتر دختري به قصد خودکشي شيرجه زد.
دو تايي وسط آسمان همديگر را ديدند.
چشم در چشم هم دوختند.
کيمياي وجودشان جرقه اي زد.
عشق واقعي بود.
فهميدند.
سه پا با سطح آب فاصله داشتند.




-------------

امضا كاربر
من از یاد عزیزانم دمی غافل نمی مانم / نمیدانم عزیزانم ز من یادی کنند یا نه

:c (14): تشکر یادت نره :c (14): :c (5):





دو شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ۱۳:۰۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 3,161
اعتبار: 0
سپاس کرده: 1,710
سپاس شده: 1,040 در 613 موضوع

امتياز: -1,216.50

ارسال: #8
RE: چند مینی مال خنده ...
بلند شد ایستاد ، همه دنیا کمربندهاشون رو کشیدن ، اونهایی که کمربند نداشتن باتوم در آوردن و اونهایی که جفتش رو نداشتن به قفل فرمون قناعت کردن ، گرفت نشست.




----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امضا كاربر
من از یاد عزیزانم دمی غافل نمی مانم / نمیدانم عزیزانم ز من یادی کنند یا نه

:c (14): تشکر یادت نره :c (14): :c (5):





دو شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ۱۳:۰۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 3,161
اعتبار: 0
سپاس کرده: 1,710
سپاس شده: 1,040 در 613 موضوع

امتياز: -1,216.50

ارسال: #9
RE: چند مینی مال خنده ...
سلمان

گروبز گریدی رفت سلمانی ، نام صاحب سلمانی سلمان بود.اسم سلمانی هم سلمانی ِ سلمان خان بود.گروبز به آقای سلمانی گفت که موهایش را مدل سالمون بزند.همان مدلی که سلمانی ِ سلمان خان (همان بازیگرهندیه که در فیلم سلیمان ، نقش سلمان را بازی میکرد و در محله سلمان آباد ساکن بود) میزد. آقا سلمان ِ سلمانی دار هم موهایش را سلمانی کرد و فرستادش پیش سلمان (نام پدر گروبز هم سلمان بود).




----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امضا كاربر
من از یاد عزیزانم دمی غافل نمی مانم / نمیدانم عزیزانم ز من یادی کنند یا نه

:c (14): تشکر یادت نره :c (14): :c (5):





دو شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ۱۳:۰۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 3,161
اعتبار: 0
سپاس کرده: 1,710
سپاس شده: 1,040 در 613 موضوع

امتياز: -1,216.50

ارسال: #10
RE: چند مینی مال خنده ...
ما چقدر فقير هستيم !

روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند ، چقدر فقير هستند . آن دو يك شبانه روز در خانه محقر يك روستايي مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد :«نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد:« عالي بود پدر !»
پدر پرسيد:«آيا به زندگي آنها توجه كردي ؟»
پسر پاسخ داد:«بلي پدر »
و پدر پرسيد:« چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت :« فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهارتا.ما در حياطمان يك فواره داريم و آنها رودخانه اي كه نهايت ندارد . ما در حياطمان فانوسهاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند.حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود، اما باغ آنها بي انتهاست .»
با شنيدن حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود .
پسربچه اضافه كرد :«متشكرم پدر ، تو به من نشان دادي كه ما چقدر فقير هستيم !»

امضا كاربر
من از یاد عزیزانم دمی غافل نمی مانم / نمیدانم عزیزانم ز من یادی کنند یا نه

:c (14): تشکر یادت نره :c (14): :c (5):





دو شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ۱۳:۰۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.