به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید

تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان / آرشیو کلی سایت / آرشیو کلی سایت / ویژه محرم 93 / مقالات محرم و مطالب مربوط v / دل نوشته هایی در سوگ شهادت قمربنی هاشم

نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

دل نوشته هایی در سوگ شهادت قمربنی هاشم

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,681 در 4,756 موضوع

امتياز: 17,546.78

ارسال: #1
Icon13 دل نوشته هایی در سوگ شهادت قمربنی هاشم
عباس جان! از تو كه مى‏نويسم، تمام كلمات خيس‏اند و در سكوت ياد تو، چيزى جز دريا نمى‏گذرد. اى ايستاده‏ترين دريا ! مشك خالى‏ات، اشتياق تمام آب‏هاى جهان را برانگيخته است تا قطره‏قطره تو را فرياد كنند.
امروز، كتاب عاشورا را كه ورق مى‏زنى، با مقدمه عباس آبرو مى‏گيرد تا بلندترين شعر خون، به نام تو سروده شود و به امضاى حسين عليه‏السلام برسد.
بوسه مى‏زنم بر دستانى كه از مسير فرات برگشت تا نمايش وفا را در قلب هر مسلمان، به تعزيه بنشيند؛ از آن روز، تمام رودها سراسيمه پى تو مى‏گردند.

امان‏نامه همه به دست توست


در سوگ تو، فراتى از گريه بر ديده‏ام جارى است؛ بيا و تصوير بلند ماه رخسار خويش را بر فراتِ جانم بينداز كه دستانم از دامانت بريده است. تو، حكايت دستان بريده را مى‏دانى.
گناهانم، آب چشمه حيات را به روى جانم بسته‏اند و تو تشنگى را مى‏فهمى؛ جز تو چه كسى را امان‏نامه مى‏دهند تا روز محشر، شفيع تشنگى حال زارمان باشد؟!
به منزلتت سوگند، درهاى روشنى را به روى تيرگى‏مان بگشاى تا چون تو، در صراط مستقيم حسين عليه‏السلام قدم بگذاريم و مشك تيرخورده قلبمان را با اشك ديدگان خود، از فرات يادت پر كنيم!

مثل ديوار سياه‏پوش حسينيه


عباس محمدى
دلتنگم؛ مثل همه ماهيانى كه در گلوى تُنگ، گير كرده‏اند؛ مثل همه ابرهايى كه بغض آسمان را به دوش مى‏كشند؛ مثل رودهايى كه خويش را گم كرده‏اند.
دلم گرفته است؛ مثل همه روزهاى بارانى؛ مثل دل ديوار سياه‏پوش حسينيه؛ مثل شمع‏هاى سقاخانه؛ مثل مادربزرگ كه اين روزها، بى‏اختيار اشك مى‏ريزد.

تشنه‏ام


تشنه‏ام؛ تشنه‏تر از همه ابرها؛ تشنه‏تر از همه سنگ‏ها؛ تشنه‏تر از كويرهاى بى‏باران؛ تشنه‏تر از دجله، فرات، كوفه، علقمه؛ تشنه‏تر از همه آب‏هايى كه به دنبال لب‏هاى خشك تواند؛ تشنه‏تر از همه آب‏ها و آدم‏هايى كه راه به سراب مى‏برند.
كاش مى‏توانستم تشنگى لب‏هاى تو را ببوسم!
كاش تَرَك لب‏هاى تو، رودم مى‏كرد! من به اشك‏هاى خودم پيوسته‏ام.
سال‏هاست كه در تشنگى‏ام دنبال تو مى‏گردم؛ دنبال خودم؛ دنبال دست‏هاى بريده تو؛ دنبال دست‏هاى خودم؛ دنبال...

با همين دست‏هاى بريده...


گم مى‏شوم در صداى زنجيرها، صداى سينه‏زنى‏ها، صداى هق‏هق بى‏وقفه اشك‏ها.
گم مى‏شوم تا شايد تو پيدايم كنى. شايد دست‏هاى جدا افتاده تو دست‏هايم را بگيرند.
به هر طرف مى‏دوم، تا در نگاه تو كه به سمت در خيره مانده‏اند، آب شوم و به سمت خيمه‏ها بدوم! بدوم به سمت تشنگى بى‏وقفه كودكان؛ كودكانى كه سال‏هاست منتظر آمدن تواند.

دنبال دست‏هاى تو


خيابان‏ها هم عزادارى مى‏كنند. عطر تو را از كنار علقمه مى‏شنوم. عطر تو در نفس عزاداران و اشك‏ها جارى است. صداى فرات را مى‏توانم بشنوم؛ دارد دنبال تو مى‏گردد؛ دنبال دست‏هاى دور از مشك تو؛ دست‏هاى در راه مانده‏ات. چه‏قدر نزديك آسمان شده‏ايم!

يك قدم مانده به عشق


سودابه مهيجى
شبى كه آبستن هر چه نيزه و شمشير و خون است، شبى كه آبستن تمام اشك‏ها و بغض‏هاى هستى است، در تمام رگ‏هاى تاريك زمين نشسته و به دور دست‏ها مى‏نگرد؛ به فرو بستگى كار عشق كه تنها، پروردگار صبر و شكيب، شفاى زخم‏هايش را مى‏داند.
زانوان عشق محكم است و بى‏ترديد، دست‏هاى عاشقى، گشوده است به سمت شهادت.
صورت‏هاى معصوم، كودكانه مهيايند تا آبروى عصمت را پس از اين برگونه‏هاى صبور، با سيلى سرخ نگه‏دارند.
لب‏ها به پيشواز تشنگى رفته‏اند.
گهواره‏ها در باد، به سمت معراج خون تاب مى‏خورند و اين همهْ تاوان عشق، سهم ايل و تبارى است كه ادامه خدا بر روى زمين‏اند.

سپاه سياه


آن سو، قومى مست و مبهوت در خوابند و انگار سال‏هاست كه پلك از هم نگشوده‏اند! انگار سال‏هاست كه به آفتاب حقيقت پشت كرده‏اند! گلّه‏اى كه «صمٌ بكْمٌ عُمْىٌ»اند و «لايعقلون»، تنها وصف لحظه‏اى از بى‏خبرى آنهاست.
كسى نيست سيل در خانه اين موريانه‏هاى دژخيم بيندازد؟ كسى نيست چشم‏هايشان را باز كند به روى تقديرِ سياهى كه با دستان خويش، بر ناصيه‏هاى خطاكارشان مى‏نويسند و تاوانِ اين ننگ را تا قيامت، بر دوشِ خون‏خواران پس از خويش مى‏گذارند؟
بيدار باشى نيست كه در اين شبِ دلهره، شكاف بيندازد و نعره برآورد: اى به‏خطارفتگانِ ابدى! آن قوم موعودى كه پروردگار در شأنشان گفته بود: «فَسَوف يَأْتِىَ اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبّونَه»، همين قبيله معصومى است كه تيغ‏هاى كافرتان را براى بريدن رگ‏هايشان آبداده كرده‏ايد.
آه، پروردگار بلندمرتبه! «ظَهَرَالْفسادُ فِى الْبّرِ و الْبَحْرِ»، همين‏جا و اكنون است و اين صحرا، اين عرصه پيكارِ ستاره‏هاى دنباله‏دار و ابرهاى روسياهِ بى‏باران، چه سرزمين سنگ‏دلى‏ست كه اين هنگامه را بر دوش مى‏كشد و از هم نمى‏پاشد.

... تا فردا


فردا، عشق، هفتاد و سه بار بر خاك مى‏افتد و آن‏گاه چون ققنوسى تازه نفس، از شعله‏هاى خويش برمى‏خيزد و در آغوش پروردگارخويش، سرفراز و مسرور، لبخند مى‏زند و خود را در خلد برين، از سر مى‏گيرد.
فردا، گريه‏هاى شيرخوارگى، به ناگاه، هزاران سال قد مى‏كشد و در عروجى سرخ، به آغوش پروردگار مى‏رسد.
فردا، دست‏هاى برادرانگىِ دريا، به دست خدا مى‏پيوندد و گلوگاه دريده عشق، در حضيض قتلگاهِ عصمت، عزيزتر از تمام حرمت‏هاى هستى، مصداق «صَدَقوا ما عاهَدوا اللّهَ عَلَيه» را جلوه‏گر مى‏كند.
آه، دخترِ صبر فاطمى و بلاغت علوى! امشب، نماز شبت را هنوز بايست! بر خاك نشستنِ سجده‏هايت را بگذار براى فردا؛ فردا كه گيسوانِ سپيدِ يك‏شبه‏ات، شبيه انحناى قامت زهرا، ناگهان و سرزده از راه مى‏رسند.
آه، سجاد دل‏نگران و تب‏دار! تاب و توانِ كم‏رمقت را بگذار براى فردا؛ فردا كه تو دليل استوارى آسمان و زمين خواهى شد و امام زمانه و حجت معصوم پروردگار.
آه، حسين! با چشمان وداع، به كائنات خيره نشو؛ ستون‏هاى عرش را به لرزه نينداز!...
قيامتِ زودرس را به پا نكن!

كربلاى بى‏ابوالفضل،آسمان بى‏ماه است


ميثم امانى
كربلا بى‏تو، منظومه پايان‏نيافته‏اى است كه ماه در مدارش نيست تا ستاره‏هاىِ بعد از خورشيد را روشنى ببخشد.
كربلا بى‏تو، ادبيات پهلوانى را كم دارد.
وفادارى، با هر چه زيبايى‏اش در نام تو جمع شده است؛ فداكارى نيز. شجاعت و جوان‏مردى به تو اقتدا مى‏كند. تو معنا بخشيده‏اى به كلمه‏هاى رشيد، به جمله‏هاى حماسى. تو جرئت بخشيده‏اى به تصاوير سرد، به معانى فقير.
عظمتِ نام تو، هنوز ميدان‏هاى عراق را گوش به فرمان نگه داشته است و هنوز به بازوهاى توانگر، نيرو مى‏دهد.
كربلا بى‏تو، آسمانى است كه ماه ندارد و آسمانى كه ماه ندارد، ستاره‏هايش بركت نخواهند ديد.

منظومه قمرى


«و الشَّمسِ وَ ضُحيها وَ الْقَمَرِ إِذا تَليها»؛ قسم به خورشيد در طلوعش؛ قسم به ماه در خضوعش! تو پيشاهنگ كاروان خورشيدى در ميدان سياهِ شب؛ دليل عظمت كاروان خورشيد تويى و بلنداى شوكت، از ماه چهره‏ات برق مى‏زند. تو، پرچم‏دار قافله خورشيدى. هر كه مى‏خواهد به خورشيد برسد، بايد از مدار تو بگذرد.
منظومه شمسى، با تمام ابهتش در هلالِ جمال تو خلاصه شده است؛ هر كه مى‏خواهد به شهر خورشيد برسد، بايد از باب تو بگذرد. تو ادامه خورشيدى، تو اذان و اقامه خورشيدى و خورشيدِ كربلا بعد از تو، تاب تابيدن را نخواهد داشت.

رسم وفا نمى‏ميرد


اى قمر بنى‏هاشم؛ اى هنرمند كربلا! نگارگرى دلاورى‏هاى تو، سياهه‏نويسى هرچه شمر و يزيد را نقش بر آب كرده است. تو با به دندان گرفتن مشك، خواستى بگويى كه رسم وفا نمى‏ميرد و جفا در حق لب‏هاى تشنه، روا نيست.
تو، «چگونه موج برداشتن» را به آب‏ها آموخته‏اى؛ «چگونه جارى شدن» را به چشمه‏ها و «چگونه سيراب كردن» را به جويبارها.
خون سرخ تو، نه تنها زمين خشكيده كربلا، كه لب‏هاى خشكيده قهرمانان تاريخ را آبيارى كرده است.
نشان‏ها و بازوبندها، تأسى به نام تو مى‏جويند. نام تو، نخستين نامِ نامور قهرمانى است. نگارگرى‏ها و نقشينه‏هاى رزم، تأسى به نام تو مى‏جويند. تو با ماه چهره‏ات، با فدا كردن دست‏هايت، زيبايى بخشيده‏اى به تابلوى پر نقش و نگار عاشورا و هنوز هنر از دست‏هاى تو مى‏آموزند، اى هنرمند كربلا... اى قمر بنى‏هاشم!

چشم‏هايم را به خاك علقمه بسپاريد


نزهت بادى
دعا كنيد تا برمى‏گردم، غنچه سرخ دهان شش ماهه، در هجوم بادهاى داغ و سوزان پرپر نشود و ماهى خنده بر لب‏هاى خشك سه ساله، از بى‏آبى نميرد.
سايه‏بان خسته خيمه اگر كمى طاقت بياورد و نشكند، براى دختركان آفتاب نشين، ترانه‏باران مى‏آورم و بوسه‏هاى داغ عقيله قبيله بر تن تب‏دار سجاد عليه‏السلام را به خنكاى نسيم مى‏سپارم.
دعا كنيد تا برمى‏گردم، مشك‏هاى خالى به غارت نرود و تازيانه‏ها، لب‏هاى تشنه را به جاى آب، به خون ميهمان نكنند. و آب مشك من به خاموشى سينه‏هاى سوخته برسد، نه به دامن‏هاى آتش گرفته.
لالايى مرغان دريايى را در گوش گهواره ناآرام بخوانيد تا گلوى عطشناك، با تير سه شعبه سيراب نشود!
دعاكنيد تا برمى‏گردم، حسين عليه‏السلام تشنه لب پا به گودال قتلگاهش نگذاشته باشد و كاسه آب من، زودتر از خنجر قاتل به گلوى او برسد!
اما اگر برنگشتم، چشم‏هايم را به خاك علقمه بسپاريد؛ چشمه‏اى جوانه خواهد زد؛ از اشك‏هايى كه در چند قدمى فرات، بر خاك حسرت ريخت!

عباس عليه‏السلام و امان‏نامه شيطان؟!


فاطره ذبيح‏زاده
حيا و مردانگى در ديدگان محجوب ماه گردش مى‏كند و ادب در پيشگاه سكوت پر معناىِ علمدار، هزاربار به احترام قيام مى‏كند.
ابرها از شوق اين همه مردانگى بغض مى‏كنند و اشك‏هاشان در پياله چشم كائنات سرازير مى‏شود.
عباس، شرمنده ديدگان امام است از آنكه نسبتى با دعوت پليد اين ملعون داشته باشد؛ آن هم با اين صداى نحس و اين امان‏نامه ننگين!
آخر چه فكر كرده‏اند؟! اباالفضل، افتخار علمدارى آقايش حسين عليه‏السلام را به وعده پسران شيطان خواهد فروخت؟! پسر على عليه‏السلام ، چشم‏هاى عاشقش را از كارزار خونين امامش به سلامت خواهد برد؟! دستانى را كه از ازل، وقف عطش طفلانِ برادر شده‏اند، زير سايه نكبت‏بار امان‏نامه آل‏اميه بى‏قدر خواهد كرد؟! چه‏قدر اين جماعت، با منطقِ عارفانه عباس بيگانه‏اند و چه‏قدر زمانه، براى درك عظمتش حقير مانده است!

وفادارى


اين جان‏هاىِ پرندين كه ديدگان تاسوعايى شب را براى ديدن معركه عشق‏بازى خود بى‏تاب كرده‏اند؛ اين پروانگانِ شيدا كه براى سوختن در راه حبيب، شعله از درون خويش مى‏كشند؛ اين مردانِ حيدرى كه رجزخوانى‏شان، آسمان را تا پشت خيمه بانوى كربلا پايين كشيده است؛ جمعى كه پيرانش براى محاسنِ سپيد خود، خضاب عاشورايى طلب مى‏كنند و جوانانش براى يك شبه طى كردن راه ملكوت، نغمه شهادت سر داده‏اند، همه اصحاب حسين‏اند كه صف كشيده‏اند در پيشگاه عقيله بنى‏هاشم، تا امتحان دلدادگى پس بدهند و دختر على عليه‏السلام را از ارادتشان به حسينِ فاطمه عليهاالسلام آسوده‏خاطر كنند.
ملايك، غبطه مى‏خورند بر اين جمع و مى‏انديشند چه خوب بود سال‏ها پيش، گروهى چنين بى‏نظير و از گوهر ناب اين جماعت، بر گردِ خانه آل‏اللّه، ارادت به محضر على عليه‏السلام مى‏بردند و آرامش را تا خانه محزون بانوىِ ياس، مشايعت مى‏كردند!

تكه‏تكه و پرپر


دوباره حواشى خيمه‏گاه را مرور مى‏كنى تا نكند بوته خارى پنهان مانده باشد.
انگار به دشت خشك كربلا سفارش مى‏كنى كه با دختركان بى‏پناهِ فردا مهربانى كند!
به آسمان چشم مى‏دوزى و به ستاره‏اى كه براى آخرين بار، آرامش را از نگاه تو مى‏جويد، دلدارى مى‏دهى. از ابتدا، همه چيز آن‏گونه كه مقدّر بود، رقم خورد. گويا عاشوراى حسين عليه‏السلام بايد همين قدر تكه‏تكه و پرپر اتفاق بيفتد! هيچ‏كس نداند، تو خوب مى‏دانى كه چرا دست‏هاى عباس، اين‏قدر با علم‏دارى و سقايى تناسب دارد و چرا شهادت، اين‏قدر در دهان اشتياقِ قاسم، شيرين شده است.

لبخند رضايت


راستى اين چه سرّى است ميان لبخند رضايت تو و تقدير غريب خداوند كه حتى ملايك هم براى فهميدنش بيگانه‏اند؟!
آينه‏دار جمال خداوند! چه نسبتى است ميان آينه هزار تكه تو و زيبايى تصويرى كه در ديدگان زينب عليهاالسلام نشسته است؟
چرا بايد رفتن تو، اين همه سرخ، اين همه پر عطش و اين همه جان‏گداز باشد؟
چرا بايد پاى كودكان بى‏گناهِ فردا، در داغستان معركه تاول بزند؟
چرا صورتِ غفلت و دنياطلبى فرزندانِ قابيل، اين اندازه كريه و ظالمانه و سياه جلوه خواهد كرد؟
يا اباعبدالله! چه راست گفت جدّ بزرگوارت پيامبر، كه براى شهادت حسين عليه‏السلام ، در قلب‏هاى مردم باايمان، شور و حرارت جاودانه‏اى است كه هرگز به سردى نخواهد گراييد.

كاش مى‏فهميدند...!


فاطمه سادات احمدى ميانكوهى
امروز حسين عليه‏السلام را مهلت دادند تا يك شب به نماز و دعا بپردازد؛ اما اى كاش مى‏دانستند اين مهلت حسين عليه‏السلام است به آنان، تا شايد به خود آيند و يك لحظه خداى محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را به ياد آورند و از خون فرزندش بگذرند؛ شايد از آتش دوزخ كمى دور شوند. افسوس كه چشم طمع، آن‏قدر به دنبال نان مى‏دود كه مجالى براى ديدن آب نمى‏يابد. طمع، هميشه گرسنه‏تر از آن است كه تشنگى باران رحمت الهى را احساس كند.
امروز، حلقه محاصره دشمنان بر حسين فاطمه عليهاالسلام تنگ شد؛ كاش پرده غيب يك دم كنار مى‏رفت تا حلقه هولناك زبانه‏هاى آتش سقر را به گرد خويش مى‏ديدند!
اين شمر است كه امروز با نامه ابن‏زياد، براى ريختن خون حسين عليه‏السلام به كربلا آمده است؛ كاش مى‏فهميد كه بايد نامه را به دست چپش گيرد؛ چرا كه بار همين گناه براى سقوط او تا قعر الى الابد دوزخ، كافى است.

امان از امان‏نامه!


فاطمه پهلوان على آقا
برايش امان‏نامه فرستاده‏اند، مى‏خواهند عباس را از معركه عشق حسين عليه‏السلام در امان دارند.مى‏خواهند نور را از خورشيد بگيرند، آب را از اقيانوس و برادر را از برادر.
مى‏خواهند خورشيد را از آسمان جدا كنند، درخت را از ريشه، عشق و ادب را از عباس عليه‏السلام و عباس را از حسين عليه‏السلام . اما غافلند كه خون على در رگ‏هاى او جارى است و قلب او با واژه ناب حسين عليه‏السلام مى‏تپد.
نمى‏دانند كه تار و پودِ جانِ ابالفضل، از نام حسين عليه‏السلام بافته شده است. عباس، فرزند ام‏البنين است؛ شيرزنى كه نام ام‏البنين بر خود نهاد تا تكرار نام فاطمه، يادآور زخم‏هاىِ مادر مظلومه فرزندان على عليه‏السلام نشود. امان‏نامه براى فرزندِ مادرى اين‏چنين آن هم به بهانه نسب قبيله‏اى مادر فرستادن؛ ياللعجب!

فدايى حسين عليه‏السلام


ادب در مقابلش زانو مى‏زند و دستان پر صلابتش را مى‏بوسد؛ او فرزند على عليه‏السلام است؛ نور چشم ام‏البنين، و پشتيبان حسين عليه‏السلام و ستون خيمه زينب.
ناگفته مى‏خواند كه كودكان آب مى‏طلبند و چشم اميد برادر به اوست.
بيرق سبز عاشورا را به دست مى‏گيرد و مشك‏هاى خالى آب را بر دوش.
چشمه‏هاى مشك‏ها در حيرت مردانه‏اش فرات را جرعه‏جرعه مى‏نوشند.
دستانش از آغاز حركت اين كاروانِ سرخ، پيش‏كش حسين عليه‏السلام بوده است. اگر آنها را قطع كنيد، اميد كودكانِ برادر را به دندان مى‏گيرد و به راه خيمه‏ها ادامه مى‏دهد.
چشمانش؟ چشمانش نيز فداى حسين عليه‏السلام ؛ اما مشك، مشك را نَه... اميد كودكان را نَه، براتِ خجلت ساقى را نَه، مشك را نَه... مشك را تير باران نكنيد!
آسمان سرخ شده است و خورشيد به دَرد مى‏گريد. قامت سرو را شكستند. برادر! برادر را درياب.

دست‏هاى خالى‏ام قابل ندارد...


رزيتا نعمتى
مى‏برم نزديك لب آب و پشيمان گشته‏ام
ياد لب‏هاى تو را كردم پريشان گشته‏ام
تير باران تا كنار خيمه‏ات خواهم رسيد
تا ببينى در هواى دوست، باران گشته‏ام
مى‏توانم بيش از اينها عاشقت باشم، حسين!
قبله‏ام بودى اگر دور بيابان گشته‏ام
زخم‏هايم شعله شمع تو بادا، يا حسين!
خوب در شام غريبانت چراغان گشته‏ام
دست‏هاى خالى‏ام قابل ندارد؛ مال تو
حج من پايان رسيد و عيد قربان گشته‏ام

فصل عطش


سعيده خليل‏نژاد
هنگامه برپاكرده طوفان مى‏خروشد
خون مى‏زند موج و بيابان مى‏خروشد
هر گوشه نخلى زخمىِ دست تبرها
گل‏ها لگدكوب هجوم نيشترها
خم كرده دستى ساقه ياسِ على را
بالا بلندى مثل عباسِ على را
آن گوشه زينب چشم بر راه برادر
اين گوشه مثل ماه در خون خفته اصغر
اى آسمانىْ نام آور، اى برادر!
تنها پناه محكم خواهر، برادر!
مى‏آيى از سمت گل و آيينه، آرى
پيوسته ما را يار و يارى‏گر، برادر!
از سوى فردوس برين باريده امروز
باران اشك شادى مادر، برادر!
حسن ختام اين غم همواره شيرين
همراه من تا لحظه آخر، برادر!
مى‏بينمت بى‏سر كه در رقص جنونى
مى‏بوسمت اى لاله پرپر، برادر!
پيروز ديدم وارثان سادگى را
پايان سرخ قصه دلدادگى را
وقتى فلق خود را به شب پيوند مى‏زد
خورشيدى از بالاى نى لبخند مى‏زد

عشق‏بازى


نقى يعقوبى
اباالفضل از دو عالم دست برداشت
از اين دنياى پر غم دست برداشت
چنان گرديد گرم عشق‏بازى
كه از دستان خود هم دست برداشت

امضا كاربر


وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
دو شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ۱۹:۳۵ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.