به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید

تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان / آرشیو کلی سایت / آرشیو کلی سایت / ویژه محرم 93 / مقالات محرم و مطالب مربوط v / دل نوشته هایی در سوگ سید الشهدا(علیه السلام)

نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

دل نوشته هایی در سوگ سید الشهدا(علیه السلام)

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,681 در 4,756 موضوع

امتياز: 17,546.78

ارسال: #1
Icon13 دل نوشته هایی در سوگ سید الشهدا(علیه السلام)
ای حسین! ای فرزند شریف‏ترین انسان، ای معشوق جان‏های شیفته حق و حقیقت و ای امید حیات پاکان اولاد آدم. داستان خونین تو در دشت سوزان نینوا، قرن‏ها پیش از آنکه چشم به این دنیا باز کنیم، به وقوع پیوست و ما و گروهی از کاروانیان گذرگاه حیات پرمعنا، به حکم جریانِ منظمِ زندگی در جویبار زمان، از دیدار جمالِ زیبایِ ربّانیِ تو و یاران بی‏نظیرت محروم گشتیم؛ یاران باوفایی که با شکوفایی درخشان‏ترین سعادت و فضیلت انسانی در دل، چره برافروختند و با بال و پری که از اعماق جانشان روییده بود، در چند لحظه از تنگنای عالم خاک، در اوج عالم پاک به پرواز درآمدند. افسوس که ما از تقدیم جانمان در آن طَبَق اخلاص ـ که در آن روز خونبار، جان هفتاد و دو تن انسان کامل را به پیشگاه الهی عرضه کرد ـ محروم ماندیم!
ای حسین! سپاس بیکران خدای را که ما از آن گروه‏های نابخرد نبودیم که عهدها بستند و تو را برای اقامه حکومت حق و عدالت، به سرزمین خود فرا خواندند، و در آن هنگام که گام بر سرزمین آنان نهادی، آن نابخردانِ ضدانسانیت، عهدها را شکستند و صدها نامه‏ای که شخصیت خود را در گرو آن گذاشته بودند، انکار کردند و آن‏گاه با شمشیرهای بُرّان خود، بر تو و یارانت تاختند و در آن روز، پیش از آنکه خورشیدِ سپهر لاجَوَردین از دیدگان زمینیان ناپدید گردد، خورشید عالَم افروزِ وجود تو را از دیدگان مردم دنیا پوشاندند. غافل از آنکه، اگر جمال ابدیّت نمای تو از دیدگاه فضای عالَم طبیعت غروب کند، در دلِ پاکانِ فرزندان آدمی، طلوعی جاودانه خواهد داشت [؛ طلوعی بس درخشنده‏تر].
سلام بر زمزمي که از کربلا مي جوشد. سلام بر موسم عاشورا. سلام بر غزل هاي عاشقانه حسيني. سلام بر سجاده هاي مرطوب گريه. سلام بر ترک هاي قلب حزن و اندوه. سلام بر سفينه بر ساحل نشسته. و سلام بر شما که در قامت شمشير و در هيبت نور به خيمه هاي آه و گداز پيوسته ايد و مهيّاي کارزار شده ايد. سلام بر شما کربلاييان، تاسوعاييان و عاشوراييان؛ مقتل‌خواني تان قبول درگه حق باد.
گريه بر حسين، الفباي آدابِ بيداري و نشانه اي است که ميلِ به طهارت روح را گواهي مي دهد و اين آغاز کار است؛ بايد حسيني شد.
اي حسينيان! پيوستن به اين قافله نور را آدابي است که بي‌تشرف به آن، اجازه ورود نمي دهند. به حريم کاروان که رسيديد، بايد احرام شهادت بربنديد و چون نداي رسا، اما حزين و غريبانه «هل من ناصر» را شنيديد، لبيک اجابت گوييد.
محبت حسين(ع) دل ها را به التهاب درمي آورد، جگرها را مي گدازد و مذاب مي کند، و شورش دل و آتش درون را به ريزش قطرات اشک از ديدگان آشکار مي سازد.
هان اي حسينيان! خيمه هاي عشق و عزا برپا داريد و نغمه هاي شور شهادت سر دهيد و بر سنجِ آگاهي و طبل رحيل بکوبيد که محرم، آغاز هجرت انسان، بهار اصحاب شهادت و فصلِ لاله هاي سرخ و شقايق هاي گلگون و زمان معراج وارث آدم، از راه رسيده است.
کدام چشم است که مرثيه مصيبت آل ثارالله را بشنود و خونابه غمِ مظلوميت و غربت انسان را از ديدگان فرو نريزد.
در اين جايگاه مقدس، در اين خاک کرب و بلا و محنت و عطش، آمده ايم و خيام برافراشته ايم، اي آينه تمام‌نماي آيات روشن خداوند! تا گوش جان بسپاريم به فريادت که «اي مردم کوفه! آن ناکس پسر ناکس، دير شما و فرمانده آن کس که شما به فرمان او آمده ايد، به من گفته است که از اين دو کار يکي را انتخاب کن: يا شمشير يا تن به ذلت دادن. آيا من تن به ذلت بدهم؟ هيهات که ما زير بار ذلت برويم. ما تن خودمان را در مقابلِ شمشيرها قرار مي دهيم، ولي روح خودمان را در جلو شمشير ذلت هرگز فرو نمي‌آريم.»
حلول محرمِ جانگداز، ماه خون، ماه زخم، ماه وداع با خوب ترين، ماه کرب و بلا، ماه نينوا، ماه تاسوعا و عاشورا، ماه نيزه و شمشير، ماه اشک هاي بي اختيار، ماه غمبار اسيران، ماه فريادهاي خونين و ماه طنين مويد صحراي عشق، بر شما عاشوراييان تسليت باد.
آنان از کدام جام محبت نوشيده بودند که عسل در کامشان تلخ مي نمود و از کدامين زمين جوشيده بودند که چشمه‌گانِ زلال را شرم مي نمود. اين سراپا غيرت و شجاعت و همت و هيبت، چه درسي داد و چه گفت و چه کرد که ياران را ياري آرامش نبود و اين‌چنين تصويرگران رويش خون شدند.
سلام بر خط شفقگون کربلا، که خون تو را اي خون خدا! همواره بر چهره افق مي-پاشد و غروب‌هنگام سرخي آسمان مغرب را به شهادت مي گيرد، تا آن جنايت هولناک را هرچه آشکارتر بنماياند، و چشم تاريخ را بر اين صحنه هميشه خونين بدوزد، و گوش زمان را از آن فريادهاي تندرگونه آن عاشوراي دوران ساز، پر کند. (جواد محدثي)
اي حسين! آن کدام خيال نازک بيني است که حرکت عاشقانه و شهادت‌طلبانه تو را از سرِ درک و درد به کمال فهم کند؟
اگر از ما بپرسند شما در روزِ عاشورا که حسين حسين مي کنيد و به سر خودتان مي-زنيد، چه مي خواهيد بگوييد، بايد بگوييم ما مي خواهيم حرف آقايمان را بگوييم و مي خواهيم تجديد حيات کنيم. عاشورا، روز تجديد حيات ماست. در اين روز مي-خواهيم روح خود را در کوثر حسيني شست‌وشو دهيم. خودمان را زنده کنيم و از نو مبادي و مباني اسلام را بياموزيم. روح اسلام را دوباره به خودمان تزريق کنيم. ما نمي خواهيم حس امر به معروف و نهي از منکر، احساس شهادت، احساس جهاد و احساس فداکاري در راه حق در ما فراموش شود، و نمي خواهيم روح فداکاري در راه حق در ما بميرد.
ذهنِ کربلايي داشتن، حرف عاشورايي زدن و از ميان رنگ ها، سرخ را به رسميت شناختن، يعني معيار تازه اي براي پاسداري از حيثيت خون حسين دربرداشتن.
محرم را به حرمت عاشورا قسم مي دهيم که سقاخانه چشممان را هرگز نخشکاند، و شور شيدايي مان را به عاشقي هاي نافرجام نسپرد، و مرثيه هامان را به واژه هاي ناگويا ختم نکند.
در شام غريبان، گردِ شمعِ حضورش، چلچراغ معرفت مي افروزيم و با دست هاي تمنا، دامانِ ضريح شش گوشه اش را مي فشاريم و وارستگي طلب مي کنيم.
محرم، زيباترين نگارخانه در قلب هستي است که زمين و آسمان و مُلک و ملکوت و عرش و فرش را شگفت زده کرده است.
عاشورا، واژه اي است به وسعتِ بي کرانگي ها و معنايي است به عشق ناتمام ها. عاشورا، عاشقانه اي است که شورها را برمي انگيزد و آيه هاي سرخ خدا را بر ضميمه سبز دل ها نازل مي کند.
سلام بر بيدارگران؛ آنان که در ني محرم دميدند، در نينواي خدا آشيان گزيدند و با نواي حسين، شهد گواراي شهادت نوشيدند.

نخل‏های علقمه


سیدعلی‏اصغر موسوی
نخل‏های علقمه گواهند که تو از خود گذشتی! این تنها فرات نیست که به شکوه جاری شدنت رشک می‏برد.
تمام رودها سرود جاودانی‏ات را می‏ستایند؛ آن گاه که می‏فرمودی: «حاشا که آیینه‏ی غیرت، بنوشد آب، پنهانی».
ای کهکشانِ خلاصه شده در تبسّم ماه! تکثیر دست‏های آب آورت را در زلال فرات می‏ستایم؛ که ستایش دست‏هایت و یادآوری شهادتت، نشانه‏ی عشق به آل اللّه‏ است.
نخل‏های علقمه گواهند که تو با تمام صداقت، شتاب می‏کردی تا ساحل خیمه‏ها را در آغوش بکشی؛ خیمه‏هایی که هر لحظه، در هرم انتظار می‏گداخت تا دوباره محو نگاهت شود. تا وقتی که تو بودی، کسی عطش را بهانه نمی‏کرد و کسی فراتر از نگاهت قدم بر نمی‏داشت. آزادگی در قامت تو خلاصه می‏شد و عشق و معرفت، برازنده‏ی نامت بود. در قاموس فضایلت: شجاعت برابر است با تمرین نفس، سخاوت برابر است با سر ریز ایمان، شهادت یعنی صداقت عشق و غیرت یعنی آیینه‏ی شهادت.
اینک، فرات با نجوایی مه آلود، سرود یادت را زمزمه می‏کند:
چرا دلتنگی امشب ماه محزون؟ نگاهت می‏کنم با چشم پرخون
نگاهت می‏کنم لبریز احساس به یاد عصر عاشورای عباس علیه‏السلام
... و نخل‏های سر به زیر، باز هم به یاد بازوانی می‏افتند که جویبار خونشان، تا ابدیت جریان داشت؛ جریانی زیبا، به زیبایی آخرین تبسّم حضرت علیّ اصغر علیه‏السلام . درود خداوند بر تو، ای وفای محض، ای غیرت خدا، ای علمدار فضیلت‏ها، ای ساقی معارف حسینی و ای بازوان عظمت عاشورا!
مولاجان، ای باب الحوایج! دردمندیم؛ به جرعه‏ای از ساغر مهرت، دل خسته‏ی ما را بنواز.

آفتاب سبز


دنيا شنيد آه نيستاني تو را
بر نيزه آينه‌گرداني تو را
موج نسيم غم‌زده حس كرد مو به مو
بر اوج نيزه، عمق پريشاني تو را
سنگي كه قلب دخت علي را نشانه رفت
آمد شكست حرمت پيشاني تو را
قومي كه سجده بر بُت ابليس برده‌اند
انكار كرده‌اند مسلماني تو را
آنان كه گوششان پُر آواز سكه شد
كر مي‌شدند لهجه قرآني تو را
با اين‌همه كسي نتوانست كم كند
يك ذره از تجلي عرفاني تو را
بعد از طلوع سرخِ تو، اي آفتاب سبز
چشمي نديد مغرب پاياني تو را
[سيد محمدجواد شرافت]

بارش تير


الا كه غرقه به خون، اوفتاده پيكر تو
ببايد از كه بگيرم نشانيِ سر تو؟
ز بس‌كه بر بدنت ريخته است بارش تير
بسان غنچه، دهن باز كرده پيكر تو
اگر سياهي شب، دشت را فرا گيرد
پناه بر كه بَرد يا حسين! دختر تو؟
نه وقت گريه من، در بَرت ز بيم عدو
نه جاي بوسه زينب به جسم اطهر تو
چرا به پاسخ من خامُشي كه مي‌بيني
سكينه تو نشسته است در برابر تو
سراغ جسم تو بگرفته‌ام ز عمّه، ولي
تو خود بگوي كجا مانده نعش اصغر تو
شنيدم آن‌كه تو را كهنه جامه بر تن بود
چه شد كه نيست هم آن كهنه جامه در بر تو
ز عطر و ناله زهرا، پر است اين صحرا
مگر گذشته بر اين قتلگاه مادر تو؟
[سيد رضا مؤيد]

«شب حادثه‏ی سرخ»


علی خیری
امشب، غمگین‏ترین ماه، آسمان دنیا را به تماشا نشسته است.
امشب، بغض‏های در گلو مانده از غدیر، دسته دسته بر مزار هفتاد و دو ستاره‏ی روشن، خواهد بارید.
امشب، واپسین نفس‏های آخرین بازمانده‏ی آل عبا، در فضای مه آلود زمان گم می‏شود.
امشب، فرشته‏های سیاه پوش، ترانه‏ی غم سر می‏دهند و نخل‏های اندوه، بر سر و سینه می‏کوبند.
امشب، عاشقانه‏ترین بزم تاریخ، در بیابانی‏ترین نقطه‏ی زمین، شکل می‏گیرد.
امشب، چشم‏های عشق، تا سحر نخواهد خُفت.
امشب، گوشه گوشه‏ی کربلا را چراغ‏های راز و نیاز روشن کرده است.
امشب، خیمه‏های حسینی پر از شمیم بیداری است و سرشار از شورِ شهادت.
امشب، شب عاشوراست؛ شبی که هیچ روزی روشن‏تر از آن را سراغ ندارد؛ پر رمز و رازترین شب تاریخ؛ شبی که در یک سوی آن قبیله‏ی شیطان، در پرده‏های هزار رنگ گمراهی، بد مستی می‏کنند و در سوی دیگر، خدایگان عشق و ایثار، در آسمان رهایی، پر می‏گیرند.
امشب، همان شب است که حادثه‏ای سرخ، طلوع فردا را انتظار می‏کشد؛ حادثه‏ی عاشورا را؛ غمگین‏ترین روز آفرینش را.
روزی که هفتاد دو ستاره‏ی بریده از خاک، به خاک می‏افتند.
روزی که دست‏های خدا، در کنار شریعه خواهد رویید.
روزی که تیر بلا، گلوی شش ماهه‏ی حسین را آواز خون خواهد داد.
روزی که پشت آفتاب، در کنار دست‏های قلم شده‏ی تشنه‏ترین ساقی دنیا، خواهد شکست.
روزی که تیرهای فتنه، به شوق دریدن مشک‏های حسرت، به پرواز در می‏آیند.
روزی که در غروب به خون نشسته‏ی آن، سرِ بهترینِ اهل زمین، بر فراز نیزه‏ها گل خواهد کرد.
روزی که کاش آسمان، بر زمین آواز می‏شد.
... و من امشب چقدر دلتنگم! چه حس غریبی برای گریستن دارم؛ با دلی بی‏تاب، که در سینه‏ام نمی‏گنجد.
آخر امشب، شب عاشوراست ...

عاشورا، هميشه جارى است


ميثم امانى
تاريخ، گواهى مى‏دهد كه عاشورا نخواهد مرد. تاريخ، شهادت مى‏دهد كه كربلا، همچون جغرافياى وجدان‏هاى بيدار، در گوشه گوشه پهناور دنيا ادامه خواهد يافت.
هر روز كه بيايد، عاشوراست. زير هر سنگ را كه بردارى، خون جارى خواهد بود و به هر افق كه بنگرى، در گستره پهن آسمان‏ها سرخ خواهد شد.
عاشورا، پيمانى است كه با قلب‏هاى سليم بسته شده است و داستانى است كه در عصر فطرت‏هاى دگرگون شده، در جريان است.
تاريخ گواهى مى‏دهد كه نبردهاى خير و شر، تا دنيا دنياست، در جريان است و هميشه حسينيانِ روزگارند كه بايد عليه يزيديان برخيزند.
عاشورا، در فكرها و انديشه‏ها، در قلب‏ها، رگ‏ها و خون‏ها جارى است؛ در طلوعِ فجر، در حلولِ بهار و در وقت «ظهور» جارى است.
زمان تا زمان است، از عاشورا خالى نخواهد شد و زمين تا زمين است، از كربلا تهى نخواهد گشت.

اين خط سرخ، ادامه دارد


اين خون سرخى است كه در مظلوميت هابيل جوشيده است و در توبه آدم و استقامت نوح و در شهادت يحيى فوران كرده است؛ با هجرت ابراهيم عليه‏السلام زخم خورده است و تا قربانى اسماعيل پيش رفته است.
اين خون سرخى است كه مصائب مسيح را مى‏داند و در امتحانِ ايوب، استوار مى‏ماند؛ با رنج‏هاى موسى دويده است و به ميراث محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رسيده است.
اين خط سرخى است كه از آدم تا خاتم انبيا ادامه دارد و از على عليه‏السلام تا واپسين حجت خدا بر زمين ادامه خواهد داشت. عاشورا، سرنوشتِ زمين است و خون سرخى است كه نسل به نسل و سينه به سينه، در هر كه رنگ حسينى داشته باشد، خواهد جوشيد و عليه هر كه رنگ و بوى يزيدى داشته باشد، خواهد خروشيد.

گواهى تاريخ


تاريخ گواهى مى‏دهد كه شقايق‏هاى عاشورا، در هر زمينى و در هر زمانى گل خواهند كرد؛ در حسرت و پشيمانى «توابين»، در سنگستان تلخ «حرّه»، در بازارهاى دمشق، پشت درهاى سياه كوفه. شقايق عاشورا، در شهادت «زيد بن على»، در قيام «مختار ثقفى» و در شورش «شهيد فخ» گل كرده است و بارها در زواياى تنگ و تاريك خفقان‏ها و بى‏عدالتى‏ها، به نام گل سرخ، برخاسته و به رنگ گل سرخ آراسته شده است. عاشورا، در سياه روزهاى قاجار، زير شلاق‏ها و شكنجه‏هاى پهلوى جان گرفته، در روزهاى انقلاب نام و نشان گرفته و در خاطرات جنگ، بوى شهيدان گرفته است.

عاشورا زنده است


عاشورا زنده است و زنده خواهد ماند. «شهادت سيدالشهدا در قلب‏هاى مؤمن آتشى زده است كه سرد نخواهد شد»؛ تا زمان «انتقام نهايى» روز به روز گسترش خواهد يافت. عاشورا زنده است و زنده بودن خويش را در انتفاضه قدس، در بيدارى بيروت، در مظلوميت بغداد و در مجاهدت كابل، فرياد خواهد زد.
عاشورا زنده است و زنده خواهد ماند؛ تا پيروزى آخر خير بر شر، تا دفع كامل ظلم و ستم و تا ظهور انتقام‏گيرنده خون مظلومان تاريخ.

هنوز خيمه‏ها ايستاده‏اند


سودابه مهيجى
نخستين تير از كمان كفر پر كشيد و فتنه آغاز شد. هنوز ابتداى خون‏خوارى شغالان است. هنوز زخم‏ها زودگذرند... هنوز خيمه‏ها ايستاده‏اند و دلخوشند كه طلسم معجزتى مگر گرگ‏ها را از اين شبيخونِ دودمان‏سوز، باز دارد ...

قبيله خورشيد


ستاره‏ها يك‏يك بر خاك مى‏افتند و آسمان، تاريك‏تر مى‏شود در معرض خاكى كه اين‏چنين اختران سرخ را در خويش مى‏بلعد و هر بار، هر فرو افتادنى خورشيد را قامت‏خميده‏تر مى‏كند و گيسوان صبرش سپيدتر مى‏شوند. واى از آن لحظه‏اى كه اين آفتاب، بى‏قبيله بماند.

سخن از آب نگو!


آب؟ سخن از آب نگو كه افسانه‏اى دور است در اين صحراى واويلا... سخن از آب نگو؛ حتى اگر مادرت، بانوى آب‏هاى جهان باشد و پدرت، سقاى كوثر بهشت... سخن از آب نگو؛ حتى اگر ثمره «مَرَج الْبحرين يَلْتَقيان»باشى... سخن از آب نگو كه دست‏هاى بى‏شمار، آنان كه تو را خواستند و مكتوب در پى‏ات فرستادند، امروز اطراف سرگرانى اين آب پرسه مى‏زنند و چنگ و دندان تيز مى‏كنند تا هيچ لبى به وصال اين نهر، نرسد.

آفتاب ادب؛ عباس علیه السلام


عشقى از جنس برادر و برادرى در لباس عشق، در ادبستان «حيدر»، پروانگى آموخته...
اى ماه! اينك تو را چه مى‏شود كه پيش پاى آفتاب ادب، ديگر نمى‏توانى برخيزى؟
...مهتابى پريده‏رنگ، با چشمانى دوخته از تير، در امتداد نهرى به سمت وقاحتْ جارى، پستى را و هستى را از زبانِ مشكى پاره نفرين مى‏كند... پرستوها هنوز تشنه‏اند... ماه برنيامد... و آب هنوز جارى است...

خون خدا


شيهه غبارآلوده‏اى از سمت غروب، به خيمه‏هاى يتيم برمى‏گردد؛ شيهه سرخى كه گيسوپريشان و منهدم، خبرى سوگوار را بر دوش مى‏كشد. از اين شيهه كمرخميده، تاريخ به خاك سياه نشست و خاك عالم بر سرِ تمام روزگار شد. سايه خداوند را كه در زمين، مهربان و عاشق جارى بود، با دست‏هاى خويش، در قتلگاه افكنديد...
آه از اين گودال فرومايه كه خون خدا را مكيده است!
آه از اين گلوگاه به تاراج رفته؛ اين «حنجره زخمى تغزّل» كه توحيد، يگانه جرم عاشقى‏اش بود!

تا فرداى خطبه‏خوانى...


اينك آسمان، تهى مانده از تمام گنج‏هاى هستى خويش... مهتاب، بر خاك افتاده... ستاره‏ها همه در خاك غلتيده‏اند...خورشيد، بر خاك آرميده ... آتش، قساوت ناگهانى است كه خانمانِ پرستوها را خاكستر كرد... و اسارت، ته‏نشين شانه‏هاى بلند ايمان است كه در جاده‏هاى سياه، به سمت انقلابى سرخ پيش مى‏رود.
تاريخ، سراپا گوش است فرداى خطبه‏هاى زينبى را كه تمام ستون‏هاى زمانه را تا قيامت بر خويش خواهد لرزاند.
رفتن، تقديرِ پرستوها بود و ماندن، سرنوشت خون‏خواهىِ زبان‏هاى حقيقت‏گو.
حسين عليه‏السلام ، با زينب و سجادِ خطبه‏خوان، آسوده‏خاطر است كه اين‏گونه بر فراز نيزه‏ها، شيرين‏زبانى مى‏كند و اندوهى ندارد...

حديث خون


محمدكاظم بدرالدين
اين خون چه كرده است كه تا اسم كربلا به ميان مى‏آيد، داغ دل عاشقان تازه مى‏شود و چكه‏چكه آب مى‏شوند. چشمه‏هاى سرخ عاشورا، همين خون‏هايند كه با ذكر يا سيدى، يا عشق! جارى‏اند. آن‏قدر اين خون‏ها ارزشمندند كه لباس بهترين غزل از خون‏هاى پاك كربلا متبرّك شده است.
عاشورا كه مى‏شود، قلم‏هاى ما گل مى‏كنند براى مصيبت دوباره‏اى از خون و جنون؛ براى سرودن لحظه‏هاى آتشبار و سرخ مقتل.

اشك‏هاى مشك


مشك‏هاى گريان، نام «عباس» را در سينه دارند. دو بيتى‏هاى غريبانه را علقمه، به حسرت مى‏گريد. فرات، تا آخر عمر در اين آه مى‏سوزد كه چرا نتوانست به دريادلىِ عباس بپيوندد.
بياييد، اى عَلَم‏ها و مشك‏ها!
بياييد، خيمه‏اى برپا كنيد؛ همين‏جا؛ كنار دستانى بريده.

غزل‏آباد گريه


سلام بر جانمازهاى مرطوب گريه كه رو به روى آتش‏زدگى و عطش پهن است!
سلام بر موسم شكفتن‏هاى فهم و فصل شكستن‏هاى قلب!
به راستى غزلستانى آبادتر از گريه‏هاى بى‏وقفه دل نيست؛ ولى همراه با چشم‏هاى عاشورا، هر قدر هم كه بگرييم، باز هم گويا فرسنگ‏ها تا حقيقت كربلا باقى مانده است.
اى اشك‏ها! در شما چه رازى پنهان است كه كمال هر كسى را با سطرهاىِ روشن شما مى‏سنجند؟

به زيارتِ داغ


عاشورا، به زيارت لب‏تشنگى‏ها آمده است و ورق ورق كتاب آب، تشنه لب‏هاى حسينى‏هاست.
عاشورا، با تك‏تك واژه‏هاىِ غم‏زده‏اش به زيارتِ چكه‏هاى داغ عطش مى‏آيد. عاشورا، صداى ماندگار زيارت و آواى جاويد شهيدانِ حقيقت‏جو است. هميشه سرخ‏ترين واژه‏هاى تاريخ، تنها از حنجره پر نويد عاشورا برمى‏آيد.
تا بوده، عاشورا همدم ساعت‏هاى نورانى عشق و هم‏نوا با شور حسينى بوده است.

فصل يتيمىِ گل‏ها


پاره‏هاى آتش، بر نگاهِ خيمه‏هاى بى‏آب فرود مى‏آيد و تمام دل‏سوختگى، اشك‏ريزِ چنين منظره دل‏خراشى است.
فصل يتيمىِ گل‏هاست و موسم گفته‏هاى پرپر كودكان در جست‏وجوى پدر، عمو، برادر... .
خيمه‏ها مى‏سوزند و آتش، سرتاسر دشت را مدهوشِ ضجّه‏ها كرده است.
خيمه‏ها مى‏سوزند؛ همراه با دل‏هاى عاشقى كه ناب‏ترين روايات داغ را تا سنگ‏دلىِ شام مى‏برند.
امروز اين پرسشِ عاشوراست: تا خيمه‏هاى مصيبت‏زدگى، چند آه بايد با آتش همراه شد؟

امت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را چه شده است؟


ميثم امانى
پس از پنجاه سال، چه بر سر امت پيامبر آمده است كه راه بر سيد جوانان اهل بهشت مى‏بندند؟ چه شده است كه صحابه بدر و احد كه ياران جمل و صفين، به يارى دين الهى نمى‏روند؟ چه پيش آمده است كه شانهْ‏سوارِ پيامبر، به جرم بيعت نكردن شهيد مى‏شود؛ در حالى كه همه مى‏دانند قتل نفس حرام است؟
چه شده است كه خون‏هاى جاهليت دوباره رنگ گرفته‏اند و صف‏هاى مسلمانان كه برادران دينى‏اند، چشم در چشم يكديگر، شمشير مى‏كشند؟
پس از پنجاه سال، حربه‏هاى معاويه در انحراف نسل نوخاسته، به بار نشسته و خوراك تبليغات، در كامشان شيرين شده است.
دستِ برادران دينى، به روى همديگر بلند شده و كيسه‏هاى زر، غيرت‏شان را تصاحب كرده است.
پس از پنجاه سال، اهالى كوفه، به اراده‏هاى سست و دورويى، خو گرفته‏اند و عدالت علوى نه تنها اسلامشان را خالص نكرده، كه بر بغضشان به پيشواى اول افزوده است.
اسلام، وارونه شده است و بدعت‏ها سخت ريشه دوانده‏اند.
اينك تويى كه بايد فرياد بزنى: «اگر دين محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله جز با ريختن خون من اصلاح نمى‏شود، پس اى شمشيرها مرا در بر بگيريد».

كدام مسلمانى؟!


سايه‏هاى ترديد و تزلزل، بر سرشان سنگينى مى‏كند.
لشكريان روبه‏رو، همان امضاكنندگان نامه‏هاى دعوت‏اند كه اكنون با شمشيرهاى آخته، آماده نبرد شده‏اند. در اين سوى ميدان، اصحاب يمين‏اند و در آن سوى ميدان، اصحاب شِمال.
جاده در اين طرف از مدينه مى‏آيد و از مكه و در آن سو از دمشق، از كوفه؛ در اين سوى، خورشيد است و ماه است و ستاره‏ها و آمده‏اند تا حديث دلبرى بنگارند و مشق عشق بياموزند؛ در آن سوى، شب است و رعد و برق و ابرهاى سياهى كه آمده‏اند تا روى خورشيد را بپوشانند؛ تا مكتب «رحمة للعالمين» را برچينند. كدام مسلمانى پيش پاى برادر مسلمان خويش خار مى‏ريزد؟!
كدام مسلمانى دست به خون برادر مسلمان خويش مى‏شويد و گوارايى آب را از لب‏هاى تشنه‏اش دريغ مى‏كند؟!
همه‏كس طالب يارند، همه‏كس طالب نور؛ اما تنها خفاشان‏اند كه دل خوشى از تابش خورشيد نداشته‏اند و چشم‏هايشان به تيره و تارها، به غارها عادت كرده است.

سلام بر حسين عليه‏السلام !


سلام بر تو اى احياگر آيين نبوى؛ اى بازگرداننده ارزش‏هاى فراموش شده!
سلام بر تو اى روشن‏گر سياهه‏هاى ترديد و سرگردانى! آرمان الهى‏ات، مايه نجات مردم بود از شر دروغ‏ها و تزويرهايى كه به نام اسلام، به خوردشان داده بودند؛ نجات مردم از شر دام‏هاى انحراف و ترديد و بدعت‏هاى بديع.
سلام بر تو، اى چراغ هدايت؛ اى كشتى نجات كه تا آخرين لحظه‏هاى مانده به جنگ، كوشيدى تا آگاهشان كنى و بيرونشان بياورى از گرداب جهل، از مرداب ننگ و لعنت و نفرين ابدى.

آرزوى عاشورايى


عباس محمدى
خوش به حال پرنده‏ها كه مى‏توانند تا شانه‏هاى حرمت پرواز كنند!
خوش به حال نسيم كه گيسوان درختان عاشقت را شانه مى‏زند!
خوش به حال سيب‏هاى سرخ، خوش به حال نيازهايى كه گره مى‏شوند به ضريحت؛ نيازهايى كه سبزند، از جنس خودت، رنگ خودت؛ نيازهايى كه به بهار مى‏رسند.
چقدر دوست دارم كه دست‏هاى من هم گره مى‏شدند به مشبك‏هاى ضريحت!

من نبوده‏ام؛ اما...


من خواب بودم كه تو از خيال هفت آسمان گذشتى؛ اما هنوز صدايت بر بلنداى نيزه‏ها قرآن مى‏خواند.
من نبودم كه تو را سنگ‏هاى كوفه به تماشا نشستند؛ اما هنوز پيشانى من زخمى است از مهمان‏نوازى كوفيان.
هنوز خواب‏هايم زخمى خنجرهاى در آستين پنهان كوفيان است.
من نيامده بودم كه تو پرنده شدى و از هفت‏آسمان گذشتى.

در تلّ زينبيه


زيباترين قطعه هستى را با رگ‏هاى بريده مى‏خواندى و همه رمل‏ها، هم‏صدايت شده بودند.
نرگس‏ها، پس از شنيدن بوى خونت كه نسيم به تن كرده بود، گل سرخ شدند و شعرهاى عاشقانه، مرثيه‏هايى شدند كه شادى‏هاى جهانى را منجمد مى‏كرد.
جهان، مو سپيد كرد در غم رفتنت و آسمان، به سختى تاب آورد تا بر روى پاهاى خويش بماند.
گلويم را در سربلندترين گودال تاريخ جا مى‏گذارم تا نامت را هم‏صداى پرنده‏هاى عاشق جهان، در شش جهت آواز كند.
چشم‏هايم را در تلّ زينبيه خاك مى‏كنم تا تاريخ را نبينم؛ تا عطش را نبينم. تا جدايى تو را...

هزاران نى، هزاران نوا


نزهت بادى
خدا مشتى خاك را برگرفت. مى‏خواست نينوا را بسازد. اشك خدا بر خاك چكيد و از آن‏جا، هزاران نى سر زد. خداوند از نواى خود در نى‏ها دميد. نى‏ها عاشق شدند.
خدا سرزمين نينوا را آزمون انسان‏ها قرار داد تا عاشقان از گناه‏كاران جدا شوند.
خدا انسان را عاشق مى‏خواست؛ امتحان آدم اينجا بود.
مردمانى كه پاى بر نينوا نهادند، دو دسته شدند: عده‏اى كه عاشق بودند، نواى خدا را سر مى‏دادند و گروهى كه گناه‏كار بودند، نى‏ها را سر مى‏بريدند.
خون عاشقان كه بر خاك ريخت، دوباره هزاران نى سر زد و هزاران نوا برخاست.
خاك نينوا در دستان خدا، نور شد و گناه‏كاران از نينوا به سوى نار رانده شدند.

با ياد كربلا، تا رسيدن به حق


سال‏هاست كه دنيا آكنده از حق و باطل است؛ آكنده از شر و خير، از خطا و صواب.
و انسان سرگشته در ميان اين دو و نمى‏داند به كدامين جانب برود؟
انسان كور است و در تاريكىِ پيش رويش اسير شده است؛ ولى خداوند به او هديه‏اى داد، موهبتى عظيم و با شكوه!
خدا به انسان يك چراغ داد؛ چراغى براى هدايت، براى تشخيص حق از باطل.
گروهى هر سال، محرم كه از راه مى‏رسد، اين چراغ را در خانه‏شان روشن مى‏كنند؛ گروهى ديگر، وقتى راهشان به نينوا مى‏كشد، نور چراغ را مى‏بينند؛ اما دسته سوم كه شمارشان اندك است، هميشه و همه‏جا چراغ را در دلشان روشن نگه مى‏دارند تا در مسير تاريك زندگى‏شان، رد خونِ به ناحق ريخته حسين عليه‏السلام را دنبال كنند تا به حق برسند.

خون خدا


حسين اميرى
صداى چكاك‏چاك شمشيرها مى‏آيد؛ كسى به روى امام شيعيان تيغ كشيده است. صداى شيهه اسبان را مى‏شنوم؛ كسى راه به روى فرزند پيامبر بسته است. صداى العطش كودكان مى‏آيد؛ كسى آب را از فرزندان رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دريغ كرده است. صداى شيون زنان را مى‏شنوم؛ انگار فرزند فاطمه عليهاالسلام به خيمه برنگشته است!
صداى شيهه ذوالجناح مى‏آيد؛ انگار پسر فاطمه از اسب فرو افتاده است!
كجايند عهد بستگان با محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و على عليه‏السلام ؟
كجايند دلبستگان به آل محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، كه جنازه خون خدا را از زمين بردارند؟

فرومايه‏تر از جاهليت


شكستن غرور عرب را بنگريد، بر باد رفتن حرمت مهمان در ميان باده‏نشينان را! اى كاش نيم‏جو از تعصب دوران جاهلى‏تان باقى بود كه براى مهمان سر مى‏داديد!
صد مرحبا به اخلاق جاهليت كه عهدِ بسته، به بهاى جان، پاس مى‏داشتيد!
اينك چرا فرومايه‏تر از جاهلان شده‏ايد؟
واى بر شما و بر عهدتان كه خامه طومارتان نخشكيده، پاره‏اش مى‏كنيد! نكند موريانه، لوح مردانگى‏تان را خورده؟ نكند آتش بر كتاب عهدتان افتاده؟
چه شده كه حسين عليه‏السلام را تنها گذارده‏ايد، در حالى كه مهمان شماست؟

فقط براى عشق


منسيه عليمرادى
شانه‏هاى زنجيرخورده، سينه‏هاى سرخ، كاكُل‏هاىِ گِل‏ماليده؛ چه عطرى، چه شميمى، چه فضايى! نه از روى اجبار، نه از روىِ اكراه، نه براى تقليد، نه براى سنت، نه براى نمايش؛ فقط براى عشق؛ براى عشق به حضرتى آغشته به خون،
براى اَفرايى بى‏دست،
براى غزالى كوچك، گم شده در خرابه‏هاى بى‏حس و بى غَزَل،
براى قُمرىِ شش‏ماهه‏اى، با گلويى خونين،
براى بانويى سياه‏پوش، ايستاده بر بالاى تلِّ زينبيه.
تا جهان باقى است، تا نفس مى‏آيد، تا آسمان نيلى است، برايت عاشقانه مى‏گريم.

مى‏توان حر شد


محبوبه زارع
به اين ترتيب آتش نقش چادر شد؛ و ديگر هيچ
بلور سينه‏ها را قسمت آجر شد؛ و ديگر هيچ
در آن هنگامه سرخِ عبور آغوش هفت افلاك
از آن خالى‏ترين پروازها پر شد؛ و ديگر هيچ
مسيرى باز، فرصت كم، سفر... تا آن طلوع زخم
بشر را ناگهان راهى ميان‏بُر شد؛ و ديگر هيچ
خدا! در ازدحام آتش و خون و نى و سرها
چه شد؟ تصوير صحرا مينياتور شد؛ و ديگر هيچ
زمين از سمت اعجازش به روى آسمان وا شد
تجلّى سهم اين هفتاد و دو دُر شد؛ و ديگر هيچ
...و اينك شاعرى در سايه انديشه مى‏گريد
و مى‏خواهد بگويد مى‏توان حُر شد؛ و ديگر هيچ

نام تو معروف‏تر از همه‏ی نام‏هاست


مریم سقلاطونی
شب، گسترده است؛
علقمه، سراسیمه و محزون؛
فرات، عطش‏زده و پریشان‏تر از مشک‏ها؛
آسمان، زلزله‏خیز؛
آفتاب، در زنجیر.
چه باران شگفتی!
باران خون، باران نیزه، باران اشک.
«اذا وقعت الواقعه»
چه دقایق غریبی!
دقایق تشنگی، دقایق داغ، دقایق مرگ، دقایق زندگی.
چه زمزمه‏های سوزناکی!
آب! آب
عمو! عمو
زینب! زینب.
«اذا زلزلت الارض زلزالها»
زمین، آبستن زلزله‏ای مهیب است.
دریا، فرصت تشنگی و نوبت داغ است.
قامت‏ها، از قیامت خاک به بلوغ می‏رسند.
بر بلندای نیزه‏ها، شکوفه‏سار خون می‏بارد.
روز آبروداری لب‏های عطشان است؛
روز آبروداری چشم‏های منتظر،
روز آبروداری دست‏های آسمانی،
روز آبروداری مشک‏های آب‏آور.
«عمّ یتسائلون»!
از چه می‏پرسند:
این گام‏های برهنه،
این سینه‏های توخالی،
این خیمه‏های در آتش رها،
این چشم‏های گرسنه،
این نیزه‏های منفور،
این رگ‏های بریده،
این دست‏های شعله‏ور و این عَلَم‏های نگران.
از کدام حادثه می‏گویند:
این شانه‏های تازیانه خورده،
این گونه‏های نیلی،
این مشک‏های تشنه،
این گیسوان شعله‏وش و این خیمه‏های منتظر.
زمین، بی‏تابی کدام تشنه را دست و پا می‏زند؟
کوه، بی‏قراری کدام خسته‏دل را فرو می‏پاشاند؟
دریا، التهاب کدام نگاه را می‏گدازد؟
آسمان، سرگردان بارش کدام آفتاب است؟
«فاین تذهبون»
به کجا می‏روند این دامان‏های رقصان در خون،
این انگشتان شناور در آتش،
این بال‏های رها بر نیزه،
این گلوهای فرو رفته در خنجر،
این لب‏های سوخته در آب و این مشک‏های ترک خورده در فرات؟
شب گسترده است؛
شبِ بارانِ هلهله و سنگ،
شب بارانِ خنجر و خیزران،
شب بارانِ حیله و نیرنگ،
شبِ بارانِ شمر و خولی،
شبِ بارانِ سنان و حرمله،
شبِ بارانِ چشم‏های نامحرم و شبِ بارانِ ابن زیادها!
چقدر تعداد ستاره‏ها کم شده است!
چقدر شمارش سرهای برهنه سخت است!
چقدر فاصله‏ی مرگ و زندگی ناچیز است!
چقدر ابن زیادها، زیادند!
چقدر زیادها یادشان رفته که چه می‏کنند!
آه! از این زیاده خواهی‏ها!
زمین برهنه و خالی است.
صحرا تاریک تاریک.
دهان‏ها گستاخ.
آرامش آسمان فرو ریخته است.
وجدان‏ها، ناهوشیار شدند.
سیاهی گسترده از شب‏های جاهلی است.
و گودال،
این گودال عزیز!
آفتابی و روشن.
وای زمین، اگر نسوزد از این تشنگی!
وای دریا، اگر نشکفد از این داغ!
وای آسمان، اگر فرو نپاشد از این مصیبت!
وای آفتاب، اگر مچاله نشود از این زخم!
وای کوه، اگر آواره نشود از این اندوهان بزرگ!
وای باران، اگر نایستد از این گستاخی‏ها!
توفان مرگ در راه است. دشت افتان و خیزان خون می‏بارد.
فرات، تشنه تشنه سیراب می‏شود از گریه‏های مداوم.
کجاست ابراهیم تبر بر دوش، سرزمین منا این جاست؟
کجاست هاجر سرگردان، زینب از خیمه‏گاه تا فرات، از گودال تا شام را سعی می‏کند؟
نمرود، در برابر یزید تسلیم است.
فرعون، در مقابل خولی کم آورده است.
پسر ملجم، در قمار سنگدلی، از شمر باخته است.
قابیل، در برابر معاویه زانو زده است.
ابوجهل، شرمنده‏ی وقاحت عبیداللّه‏ است.
کجاست شیطان؟
کجاست تا ببیند برگ برنده‏ی فرومایگی در دست خاندان اموی است؟
کجاست پادشاهی خدایان شام؟
کجاست شماتت‏های دارالخلافه؟
کجاست پایکوبی مردان سنگ؟
کجاست نیزه‏های قساوت؟
کجاست تازیانه‏های بی‏رحم؟
کجایند خنیاگران بزم‏های شراب؟
کجایند خنیاگران جشن‏های خون؟
کجایند خنیاگران مجالس عربده؟
«و امرت بالمعروف»
معروف‏تر از نام تو نامی نشنیدیم.
شکوهمندتر از قیام تو قیامی ندیدیم.
غریب‏تر از کاروان تو، کاروانی نیامده است.
تشنگی اصغر تو کجا، تشنگی اسماعیل کجا!
سعی زینب تو کجا، سعی هاجر کجا!
منای تو کجا، منای ابراهیم کجا!
گودی قتلگاه تو کجا، شعب ابی‏طالب کجا!
دلتنگی تل زینبیه کجا، غربت کوچه‏های بنی‏هاشم کجا!
کسی را یارای ایستادن نیست.
دلی را سرماندن نیست.
شبِ غمگین بغض‏هاست.
غروب، در سیطره‏ی شقی‏ترین دقایق است.
کاروان، فروچکان دلتنگی و زنجیر است.
سرهای بریده، سکوت اسب‏های حیران است.
شام، میزبان حنجره‏های سوخته‏ی زینب است؛
میزبان کوچه‏های تهمت و دروغ،
میزبان کودکان شکنجه و سیلی،
میزبان دل‏های خاکستر نشین و میزبان شمشیرهای آخته.
چشم‏ها، سراغ اصغر را از ذوالجناح می‏گیرند؛
سراغ رقیه را از زینب،
سراغ زینب را از حسین علیه‏السلام ،
سراغ حسین علیه‏السلام را از عباس؛
دل‏ها، سراغ قافله را از شام می‏گیرند؛
سراغ شام را از عاشورا،
سراغ تاسوعا را از بدن‏های چاک‏چاک.
«این الطالب بدم المقتول بکربلا؟»
ای قهرمان داستان کربلا!
ای فرزند عاشورا!
از کاروان تو جا نمانیم؟

ای آبروی آب!


الهام موگویی
حسین! ای ساحل نجات، ای سوزنده‏ترین نام، ای زیباترین جلوه‏ی خدا، ای مظلوم تاریخ، ای ناله‏های نیمه شب عاشورا و ای نام بلند! تویی که آبروی آب را، تشنه، به جان خریدی.
تو، آتش خیمه‏های هر دلی. تو، خونابه سوزان هر چشمی.
ای منظومه‏ی بلند آسمان و ای دیباچه‏ی تمام دنیا! مظلومیت تو، سرفصل مظلومیت‏های تاریخ است و تشنگی تو، تا همیشه، آب را از شرم، آب می‏کند!
ای سپیدار بلند شهادت!
نمی‏دانم دستان کدامین پلید، گلوی نازک گل را فشرد و غربت کدامین خیال، اندیشه‏ام را ربود و مرا به نینوا برد؛ آن جا که دختری غریب، سر بر شانه‏های نسیم گریه می‏کرد.
با من بگو! از کدامین دیار آمده‏ای که چنین آشفته‏اند اسیران روی تو! از کدامین کوچه‏ی درد آمدی که سهم شب‏های غربت ما، اشک‏های بی‏تو بودن است.
لحظه‏ای درنگ کن! بگذار با نرگسان داغدار به سرزمین درد و خون و اشک سفر کنم؛ آن جا که در دامن پیچک‏های عاشق، سرهای بریده خفته‏اند.
من محرم را با نام تو و یاد تو عاشقم یا حسین! من شربت گوارای محرّم را به یاد لب‏های تشنه‏ی عباست می‏نوشم و سینه زدن‏هایم، به یاد چهره‏های سیلی خورده‏ی نوگل دوست داشتنی تو است.
مرا با آتش خیمه‏هایت بسوزان و با فریادهای العطش کودکان و آخرین نگاه عباست، تشنه‏تر کن و با فریاد زینب، آواره‏تر!

آفتاب در تنور!


خدیجه پنجی
پلک بگشا، ای آفتاب در تنور! بوی بهشت می‏وزد. برخیز، میوه‏ی دل زهرا علیهاالسلام ! این مادر مظلومه‏ی توست که به دیدارش آمده است. برخیز و به میهمانان خود خوش آمد بگو! می‏شنوی؟! این صدای لالایی برایت آشنا نیست؟! گویا نوای جبرییل است که می‏خواند؛ گهواره جنبان تو! بلند شو حسین جان! نباید چشم فاطمه علیهاالسلام تو را این گونه ببیند! خاکستر از ماه رخسارت، پاک کن! مادر آمده است؛ تا سر به دامانش بگذاری و سفره‏ی دل باز کنی ...
تشنگی، امانت را بریده بود. از کویر لب‏هایت، عطش فوّاره می‏زند. گرما، بی‏دریغ می‏بارید. هیچ کس نبود به یاری‏ات بشتابد. باید بازمی‏گشتی؛ باید با تک‏تکِ عزیزانت وداع می‏کردی. چقدر لحن وداع آخرت، غریبانه بود و بوی پرواز می‏دارد؛ بوی سفره طعم جدایی نگاهت، در نگاه مهربان خواهر گره خورد؛ بی‏هیچ حرفی، حتی می‏توانستی، صدای شکستن قلبش را بشنوی!
برای آخرین بار، نوازشت را نثار کودکان کردی؛ کودکانی که تا چند لحظه‏ای دیگر، تنها نوازش تازیانه را باید حس می‏کردند. صورتشان را عاشقانه بوسیدی؛ همان صورت‏های معصومی که رد سیلی بر آن می‏ماند.
و برای بار آخر، از عطر خوش بهشت آغوشت، سرشارشان کردی.
چقدر تصویر دور شدنت از خیمه‏ها، جانکاه و دردناک بود و چقدر اهل حرم، دل‏نگران، رستاخیز رفتنت را می‏نگریستند و چقدر ...!
...و ناگهان طنین صدایی، وجودت را لرزاند و قدم‏های استوارت را به سُستی کشاند؛ صدایی که تو بسیار مشتاق شنیدنش بودی، در دل تاریخ پیچید:
بهار من! کمی آهسته‏تر رو کمی آرام‏تر سمت خطر رو
شب رفتن سفارش کرده مادر ببوسم حلق پاکت را برادر!
هنوز گلویت، طعم بوسه‏های خواهر را می‏دهد و بوی خوش آسمان را.
آن لحظه، نه تنها زینب علیهاالسلام ، که ساکنان عرش، همه بر گلویت بوسه زدند.
تنها، وسط میدان ایستاده بودی و به روی شهادت لبخند می‏زدی؛ در نهایت زیبایی.
دلت زیر بار سنگینی این همه بی‏وفایی و نامردی، چگونه تاب آورد؟ چگونه حسین جان؟!
... ولی تو، باز هم لب به نصیحت گشودی، باز هم نور باریدی، باز هم امر به معروف و باز ... به خدا که کلام تو سنگ را بارور می‏کرد، درشگفتم، چطور در سنگِ دل این قوم اثر نکرد؟!
با من سخن بگو، ای سربریده در تنور! بگذار تاریخ، هزار بار این قصه‏ی تلخ را بشنود. تو با تنی پاره پاره، در دل گودال، آه! که آن لحظه، جسمت چقدر به آسمانی پرستاره می‏مانست!
در آن سوی واقعه ـ کمی دورتر ـ درست روی تلّ زینبیّه، دو چشم ـ اندوهگین و دل نگران، قیامت این دقایق را به تماشا نشسته بودند.
با زهم دریای مهربانیت جوشید، دوباره باران رحمتت بارید و لطف بی‏نهایتت گل کرد.
گفتی: «اگر از تو دست بردارد، فردای قیامت شفاعتش می‏کنی» ولی آقا! چه کسی دیده که در شوره‏زار، گل بروید؟! به خدا که کویر همواره کویر می‏ماند ...
شمر، خنجر بر گلوی افلاک نهاد. صدای ضجّه‏ی ملایک، در آسمان‏ها پیچید. جبرییل، سر برهنه، صورت خراشید و شیون کرد و پهلوی فاطمه علیهاالسلام ، یک بار دیگر شکست و خون خدا، تا ابد، مایه‏ی آبروی کربلا شد ...
حرف بزن، ای سربریده بر خاکستر! از خرد شدن استخوان‏هایت، زیر سم اسبان بگو! به خدا که با شکستن هر قطعه از استخوان‏هایت، یک تکّه از عرش، ترک برمی‏داشت.
آه ای نور دیده‏ی زهرا! هیچ می‏دانی سر بریده‏اش بر نیزه، چه به روز عالم آورد؟!
چقدر به موقع قرآن خواندی و به آرامش کلام وحی، توفان اندوه جان‏ها را فرو نشاندی، که اگر چنین نمی‏کردی، خدا می‏دانست که سنگینی این داغ، با دل‏های سوگوار، چه می‏کرد؟!
پلک بگشا، ای آفتاب در تنور! نمی‏خواهی به پیشواز مادرت بروی؟ امشب را سر به دامان مهربان مادر بگذار و آسوده بخواب! که کاروان کربلا شب‏های تلخ بسیاری پیش رو دارد.
آرام جان فاطمه! امشب، سرت، خورشیدِ شب این تنور است و فردا، شمع محفل بی‏چراغ خرابه‏نشینان. امشب، تو میزبان مادری و فردا، دخترت میزبان تو.
امشب، سرت به دامان یاس کبود است و فردا، سر به دامان یاس سه ساله خواهی نهاد.
پلک بگشای ای آفتاب در تنور!

تیغ


محمد کامرانی اقدام
زخم پوشانده تنش را سپر انداخته تیغ
با رجز خوانی او قافیه را باخته تیغ
کیست این مرد که یک سر همه آتش شده‏است
گل نموده است به هرجای تنش آخته تیغ؟
یک طرف نعش جنون است که بر زین دارد
یک طرف پرچم خون است که افراخته تیغ
کیست این مرد که از دست خودش افتاده‏است
ولی از دست خودش هیچ نیانداخته تیغ
کیستی مرد که تا صبح قیامت هرگز
افقی تازه‏تر از زخم تو نشناخته تیغ
امسال بنفشه را سیه‏پوش کنید
گل‏خنده‏ی عیش را فراموش کنید
در شام غریبان حسین بن علی علیه‏السلام
هرجا که بود چراغ، خاموش کنید
دوبيتى‏هاى عاشورايى


محمد كاظم بدرالدين
نمى‏افتاد اگر هيچ اتفاقى
همين بس: با عطش برگشت ساقى
دو بيتى‏هاى من سودى ندارند
براى خيمه بى مشكْ باقى
بهار پر ثمر: ماه محرّم
اميد سبز در ماه محرّم
دو بيتى‏زارِ چشمم خشك مى‏مانْد
نمى‏باريد اگر ماه محرّم
نهالستانِ عزت، رُسته اشك
جهان عاشقى، دلبسته اشك
شُكوه سرخ عاشورا كجايى؟
كجايى هيئت غم، دسته اشك؟!

امضا كاربر


وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
دو شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ۱۹:۵۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,681 در 4,756 موضوع

امتياز: 17,546.78

ارسال: #2
RE : دل نوشته هایی در سوگ سید الشهدا(علیه السلام)
راه حسين، راه دل است و هرگاه عاشقي به دل توجه کند، او را مي يابد. آري، قبر او در دلِ دوستداران اوست.

بياييم در مکتب انسان سازِ او، از اکسير محبتش مس وجودمان را طلاي ناب و زر خالص گردانيم.
تو را ز باب حسيني بَرند جانب جنّت
تو را که عاشق اويي، تو را که شيعه اويي
در راهِ خدا چو نيست شد هستِ حسين
شد عالم هستي همه پابست حسين
اي حسين! ما بزم نشينان کوفي نيستيم. جانمان فدايت! پيشه‌مان عهدشکني نيست و رسممان بي وفايي. از اين روزگار ظلماني خسته ايم. بمان و عشقت را چون باران بر سرزمين کويري روحمان بباران. بمان و سيل‌سيل و تاراج و تازيانه را بنگر که با اهل‌بيت حرمت و معصوميت چه مي کند. اينجا در اين عاشورا، هنوز هم خيمه هاي پريشان‌دل، در انتظار تواند. اينجا جز درود و سلام چيزي نيست.

غروب آخر


جواد محمدزمانی
غروب آن روزِ خورشید، از غروبی غم‏انگیزتر خبر می‏داد: خون فرزند پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم با شقایق خانه‏ی خورشید در هم آمیخت. نسیم، سینه زنان، خبر سوختن فرزندان فاطمه علیهاالسلام را به مدینه می‏بُرد و شب، سراسیمه از راه می‏رسید. اینک این پیکر عریان حسین علیه‏السلام است که بر رمل‏های دشت کربلا افتاده است؛ با هزار ستاره زخم، و دختری که به شیون افتاده است.
خیمه‏ها، شعله‏زار شده بود و شراره‏ها میهمان دامن کودکان بودند و کودکان، میهمانِ خارهای که با آبله از پاهاشان پذیرایی می‏کردند. آن سوتر، تازیانه‏ها به نوازش یتیمان برخاسته بودند. و در این میانه، زینب علیهاالسلام ، آن همیشه‏ی پر از اندوه، چشمی به قتلگاه، که بدن پاره پاره را بیابد و دستی به نوازش کودکان، تا با فرا رسیدنِ شب، ترس بر اندامشان سایه نیندازد.
آری! این دختر علی است که به قتلگاه آمده است؛ گوشه به گوشه‏ی میدان را می‏نگرد و ناگاه بوی گل، او را به سمت خویش فرا می‏خواند. با دامنی از اشک می‏دود و شاخ و برگ‏ها را کنار می‏زند؛ نیزه‏ها و شمشیرها را می‏گویم. و کم کم، بدنِ گُل که آرام بر سجاده‏ی گرم صحرا آرمیده است؛ بی‏سر!
و آری! دوباره این دختر علی است که دست به زیر بدنِ پاره پاره می‏کند و سر به آسمان بلند، که «پروردگارا، این قربانی را از آل پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم قبول کن!» و سپس رو به مدینه، با پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به نجوا می‏پردازد که:
«این کُشته‏ی فتاده به هامون حسین تُست»

هر آینه حماسه ...


جواد محمدزمانی
مگر سرخ فامیِ دل‏های زخمی را نمی‏نگرید؟ مگر آسمان بارانی چشم‏ها را در نمی‏یابید؟ مگر ناله‏های اسیرانِ کاروان را نمی‏شنوید؟ مگر دیگرگونِ شقایق کاریِ دشتِ نینوا نمی‏شوید؟ مگر با تماشای سرهایی که بر نیزه شکوفه کرده‏اند، رشته‏ی صبر نمی‏گسلید؟ مگر دلتان با کودکانِ خسته در میانِ راه، تازیانه نمی‏خورد؟ مگر دل شما را با زنجیرهایی که بر پای کاروانیان عشق بسته‏اند، به روی خارهای صحرا نمی‏کشانند؟ و مگر نمی‏خواهید دودِ آهتان، کاخ سبزِ اموی را سیاه کند؟
پس، ای بازوان غیرت شیعه! هستی را به انتقام استخوانِ لهیده‏ی مظلومان کربلا بر آشوبانید و به احترامِ خونِ پاکِ آفتاب، که بر ریگ‏های گرم صحرای تفّ، دریا شد، قیام کنید. ای فرزندان محرّمِ سال شصت! مشت‏های قرن‏ها ستمدیدگی را گره کنید و بر سینه‏ی ستم پیشگانِ بکوبانید. ای چشم‏های به افق دوخته! هرگز از طغیان باز نمانید که درختِ غیرت و صلابتِ نسل‏های پسین، از چشمه‏های جوشان چشم شما آب خواهد خورد ... و ای دل‏های دلیر! هر آینه آفریدگارِ حماسه‏ای باشید که تا بی‏کرانه‏ی دشت‏ها امتداد یابد و به کوه‏ها استواریِ دیگرگونه بیاموزد.
بگذارید دست کم، قطره‏ی آبی باشیم که آتش سالیانِ درد را از دامن روزگار، اندکی فرو نشاند!
بگذارید صادقانه به فریاد «هل من ناصر» قرون پاسخ گوییم و رؤیای رویت گونه‏های سرخ شهادت، در خاطرمان به وقوع بپیوندد و انگشتانمان، چین قبایِ خون خدا را در آغوش گیرد!

آخرین شب مهتابی


مهدی میچانی‏فراهانی
اینک سپاهِ کوچک، در محاصره‏ی خیلِ بی‏شمارِ شیاطین، چون مهتابی زنجیر شده در بطنِ ظلمتِ نیمه شب. آیا چه خواهد شد؟ به فردایی می‏اندیشم که ای کاش هرگز از راه نمی‏رسید.
اینک امامِ ستاره‏های فروزان را می‏بینم که این آخرین شب را برای دعا و استغفار، مهلت می‏طلبد. این آخرین شب، چقدر ظلمانی می‏گذرد و چقدر روشن. پایان است یا آغاز؟ چه کسی می‏داند؟
علمدارِ تشنه، به پاسبانیِ خیام خورشید برخاسته است و در دل، به صبحی می‏اندیشد که همه‏ی بادها، سرخ می‏وزند و فرات، تشنه‏تر از لبانِ سوخته‏ی رقیّه‏ها، ندای العطش سر خواهد داد. علمدار، صدای حادثه را خوب می‏شناسد. پس تمامِ روز، خاطره‏ی ذوالفقارِ پدر را در خورد مرور می‏کند و به مشکی می‏نگرد که تهی مانده است؛ مشکی که باید سیراب شود و سیراب کند. سقّا شرمگین است.
زره بر تن و کوهوار ایستاده؛ آن سو تر، جوانی هاشمی که گویی رسول خدا است که به نینوا آمده است. آری! علی‏اکبر، تیغ صیقل می‏دهد و ذکر می‏گوید و لحظه شمار حادثه‏ی موعود است. فردا آیا چه کسی سر از پیکرِ شبیه‏ترینِ مردم به رسول خدا، جدا خواهد کرد؟
خیمه‏ای می‏سوزد. تبِ زین العابدین، نینوا را به آتش کشیده است؛ مردی که امروز شاهد است و فردا مشهود.
زنی به پرستاری ایستاده که اندیشه‏ی مصیبتِ فردا، عطش را از یادش برده است ـ تشنگی، دغدغه‏ی کودکانه‏ای است، وقتی که سخن از تکّه تکّه شدنِ خورشید باشد ـ؛ زینبی که امروز، مسافرِ قافله است و فردا قافله سالار. شیر دخترِ علی، که فردا، مرثیه خوانِ عزیزان است و فرداها، پیامبرگونه، حدیثِ کربلا را با خود به دور دستِ زمان خواهد برد. می‏بینم لحظه‏ای را که آتشِ سخنانش، بر پلکان دار الخلافه، شام را ذوب خواهد کرد.
قافله‏ی اندک، امشب، آخرین مهتاب را تجربه می‏کند. مردانی را می‏بینم؛ سوگوار و شادمان ـ سوگوارِ رنجِ امامِ خویش و شادمانِ وصالِ خود به معبود ـ صف می‏آرایند. بادهایی برهنه، که خود را برای آفرینشِ توفانِ فردا مهیّا می‏کنند. پس، وسوسه‏ی پیکر دژخیمان، تمامِ تیغ‏ها را برآشفته است و کمان‏ها، از همین حالا کشیده شده‏اند. هفتاد و دو شمشیر صیقل خورده، در هفتاد و دو دست، که فردا به نیروی شگفتِ عشقی بی‏کران، خواهند رقصید. هفتاد دو سر که خود را برای درخشیدن بر نیزه‏های فردا، آماده می‏کنند و هفتاد و دو پیکرِ عطرآگین، که خاکِ کربلا از وجودشان به خود می‏بالد. این قیامِ مردانِ حماسه است. فردا چه خواهد شد؟ چه کسی می‏داند؟ جز خدا

آخرين وصيت


محبوبه زارع
اين گريه‏ها، نشانه عجز و بيچارگى نيست؛ بلكه سرود حقيقت است و شعار شهادت! فرياد ملكوتى غربت است و نداى جاودان عاشورا. اين آخرين خلوت امام زين‏العابدين عليه‏السلام است با پدر: «حالا كه عزم ميدان دارى، مرا نصيحتى كن».
و اباعبداللّه عليه‏السلام رو به تمام عالم امكان لب مى‏گشايد: «بپرهيز از ستم به كسى كه مدافع و ياورى جز خدا ندارد».

در آرزوى پرواز


خيل زنان و طفلان حرم، ملتمسانه خود را بر پاى امام انداخته‏اند و ناله مى‏كنند. سكينه التماس مى‏كند: «پدر! آيا تن به مرگ مى‏سپارى و ما را تنها مى‏گذارى؟! پس حالا كه مى‏روى ما را به حرم جدّمان بازگردان!»
امام به سپاه دشمن كه بى‏تابانه در انتظار آمدن او ايستاده‏اند، نگاه مى‏كند و به برق شمشيرهاى برهنه چشم مى‏دوزد. آن‏گاه بلند و راسخ مى‏فرمايد: «اگر صياد از مرغ دست برمى‏داشت، بى‏شك پرنده در آشيانه‏اش آسوده مى‏خفت!» و اهل حرم بال از او برمى‏گيرند؛ مثل پرندگانى بى‏سامان!

فراخوانى ازلى


يارانى كه تا ساعتى پيش در ركاب او، خود را به ميدان شهادت سپرده بودند، اينك همگى در خيمه شهدا آرميده‏اند.
حالا امام عليه‏السلام در كربلا، تنهاى تنهاست؛ امام عليه‏السلام صورت خود را به آسمان بلند مى‏كند، دست‏ها را بالا مى‏گيرد و فرياد مى‏زند: «آيا كسى هست كه از حرم پيامبر خدا دفاع كند؟ آيا يارى‏كننده‏اى هست كه ما را يارى دهد؟!»
و اين پرسش ازلى تا هميشه در ذهن حماسه‏ها ثبت خواهد شد؛ باشد كه اهل حق هماره اين ندا را دريابند!

تصوير عاشورايى


شايد بتوان سر امام عليه‏السلام را بر نيزه بالا برد؛ اما كجا نيزه‏اى مى‏تواند حقيقت او را به تماشاى يزيديان كوردل بگذارد؟! عاشورا در خود مرور مى‏كند ثانيه‏هاى زمان را و آينده را در خويش به تصوير مى‏كشد؛ تصويرى كه به تجسم هيچ نقاشى جز خدا در نمى‏آيد. تصوير عاشورا، تا هميشه در خورشيد منعكس مى‏شود و كربلا در آفرينش براى ابد انتشار مى‏يابد.
و سلام بر حسين عليه‏السلام و تصوير هميشه جارى‏اش!

پای رفتن، یا دل ماندن؟


نزهت بادی
سیاهی شب، محمل خوبی است برای گریز از آن‏چه در هزار توهای بن‏بست دلت مخفی کرده‏ای!
پای بر مرکب تاریکی بنه و خودت را از مهلکه‏ی رسوایی‏ها برهان! فردا صبح، که فجر صادق بدمد مه، در این دشت پر بلا، قیامتی برپا می‏شود که «یوم تُبْلی السَرائر» خواهد بود و هر چه را که در پشت ظاهر دیندار خویش پنهان کرده بودی، در برق جلای شمشیرها عیان می‏شود.
همین امشب تکلیفت را با خود معلوم کن: می‏روی یا می‏مانی؟
اگر می‏بینی که امام حسین علیه‏السلام ،نور خیمه‏ها را خاموش کرده است و زنجیر بیعت خویش را از دست و پای دلت گشوده است و فرموده است: «شب را شتر رهواری برگیرید و پراکنده شوید»، برای این است که موریانه‏های ترس و تردید را می‏بیند که بر جانت افتاده‏اند و ریشه‏ی ایمانت را می‏خورند.
خوب نگاه کن! امشب در کربلا، نسیم مرگ می‏وزد؛ نسیمی که بوی خون گرفته است؛ اما هنوز راه‏های انتخاب بسته نیست و بیابان کربلا، وادی حیرتی است برای آن سرانجامی که تو برای خویشتن رقم خواهی زد! امام عاشقان، امشب را از دشمن مهلت گرفته است تا پیش از شروع آن بلای عظیم، صف اصحاب عاشورایی، از یاران دنیایی جدا شود و هر که از خون خویش در راه خون خدا ـ ثاراللّه‏ علیه‏السلام ـ نگذشته است و جانش را برای قربانی کردن آماده نکرده است، از سیاهی شب و تاریکی بیابان بهره گیرد برای دور شدن از کربلا!
تو چه می‏کنی؟ سرِ بریده، به سنان می‏سپاری، یا سرافکنده، عنان زندگی‏ات را به دست می‏گیری و از مواجهه با مرگ می‏گریزی؟ سینه‏ات را سپر نیزه‏ها و تیرهای بلا می‏کنی، یا از گریزگاهی که شیطان جلوی پایت گذاشته است، سینه خیز فرار می‏کنی؟
همین امشب، باید کار را یکسره کنی! یا می‏مانی و شمشیرها سینه‏ات را می‏شکافند و نیزه‏ها جگرت را می‏درند و سنگ‏ها، صورتت را می‏خراشند و خنجرها، سرت را می‏بُرند و اسبان تازه نفس بر جنازه صد چاکت می‏دوند و عزیزانِ اهل خانه‏ات را تازیانه می‏زنند و به اسیری می‏برند؛ ولی نامت، جزء هفتاد و دو ستاره‏ی سرخ منظومه‏ی عشق، در آسمان کربلا می‏درخشد! و یا اینکه می‏روی و جانت را از مهلکه‏ی مرگ به در می‏بری و مال و دنیای پشیزت را حفظ می‏کنی و عزیزانت را از رنج و بلا دور می‏سازی و به خانه‏ات باز می‏گردی؛ ولی داغ ننگ و مذلّت، بر پیشانی‏ات زده می‏شود و دامان زندگی‏ات را به خون حسین علیه‏السلام می‏آلایی!
با خودت اندیشیده‏ای! اگر بروی، چگونه می‏خواهی یک عمر، سرت را بالا بگیری؛ در هنگامه‏ای که سر بریده‏ی پسر فاطمه علیهاالسلام را بر نیزه‏ها می‏افرازند و سر تو سلامت می‏ماند!
با خودت گفته‏ای که اگر بروی، چه ذلّتی را برای خویش می‏خری و چه آبرویی از شرف و غیرت خود می‏بری؟ جواب تاریخ را چه می‏دهی که تو را از نامردانی می‏شمارد که رسم غیرت و مردانگی نشناختند و امام زمان خویش در هجوم سگان درنده‏ای که از هر سو بر او حمله می‏کردند، تنها گذاشتند و به پستو خانه‏های امن خود پناه بردند؟ برای رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم چه پاسخی داری که جگر او را با لب تشنه پاره کردند و هتک حرمت ناموس آل‏اللّه‏ را نمودند؛ در حالی که تو جانی داشتی برای آن که پیشمرگ حسین علیه‏السلام شوی و زندگی داشتی برای به آتش کشاندن در راه پاسبانی خیمه‏های اهل حرم!
حالا خودت می‏دانی که امشب را برای گریختن از کربلا و هراسیدن از مرگ برگزینی یا برای مناجات و وصیت در کنار امام عاشقان!
باید، هم اینک انتخاب کنی که شب عاشورایی‏ات را چگونه رقم خواهی زد؟!

خورشید به خون نشسته


سیدعلی‏اصغر موسوی
آسمان! چه دلگیری امشب؛ بی‏ستاره‏ترینی! کاش به چشمانم فرصتی می‏دادی تا شور اشک مرا، شعله‏ها بنشانند.
... و دیگر بار، نجوایی تمام غریبانه‏هایم را به اشک می‏سپارد و پیش روی نگاهم، تصویری جانکاه از غروب عاشورا می‏آویزد.
غروب عاشورا، غربتی به طول تاریخ و زخمی ناسور بر زخمه‏ی زمان؛ که از لحظه‏ی «وداع» آغاز می‏شود و تا «خرابه‏ی شام»، ادامه دارد.
آه ای لحظه‏های ویرانگر! ای لحظه‏های سخت جانکاه! مرا به کجا می‏برید؟!
من از دست‏های خونین که گوشواره‏ی شکوفه‏ها را چید بیزارم.
من از نگاه‏های آتشین که گیسوان خیمه را به خاکستر نشانید بیزارم.
من از کسانی که عشق را، اشک را، شعله را و خون دل را نفهمیدند بیزارم.
دلم می‏خواهد رو به‏قبله بایستم و دل به‏نجوای عاشورایی‏ترین دعا بسپارم. الهی به‏حق‏الحسین علیه‏السلام : قبول کن حج اشک‏هایم را، درد و داغ‏هایم را، سوزِهای‏هایم را.
اینک، قنوت سبز و بارانی چشم‏هایم در آسمانت طنین می‏اندازد.
یا قدیم الاحسان به حق الحسین علیه‏السلام ... آه، ای خدای شهیدان! این چه رازی‏ست که در نام مولایم قرار داده‏ای که تا به تکرار آن می‏پردازم، حس می‏کنم غروب عاشوراست، شام غریبان است و من با تمام آشفتگی، در کنار قتلگاه به این سو و آن سو می‏دوم و فریاد می‏کشم: اَینَ الشُموسُ الطّالِعه، اَینَ الاَقمارِ المُنیره، ... .
کجاست خورشید به خون نشسته‏ی کربلا؟ کجایند آن ستارگان غلتیده در خون؟! کجاست آن غنچه‏ی نسترنی که در شبنم خون نشست؟!
کجاست آن نهال برومندی که گیسوان آرزویش را، باد با خود برد؟
کجاست آن نخل سخاوتمندی که بازوانش را غیرت عشق بُرید؟!
کجاست؟ کجاست زینب؟ که به تماشای گودال قتلگاه بایستد و فریاد برآورد: اَینَ الحُسین ... اَینَ ابنآءُ الحُسین ... صالحٌ بَعْدَ صالِح ... صادقٌ بَعدَ صادق ...
الهی به حق الحسین علیه‏السلام که بر سوختنم بیافزای و جاودانی ساز ناله‏ای را که در دل دارم.
نیِ من را چو آتش در دل افتاد
دل دریایی‏ام را مشکل افتاد
میان سوختن‏های پیاپی
طنین ناله‏اش بر ساحل افتاد

در سوگ لاله‏ها


حورا طوسی
شعله‏ها، ناله‏کنان، سر بر آسمان داده‏اند و خیمه‏ها، افتان و خیزان، سر بر خاک سوخته‏ی صحرا می‏سایند. صدای خرد شدنِ استخوان خیمه‏ها به گوش می‏رسد و چار چوب این تنها سر پناه اهل بیت، بر مصیبت‏ها و دردهایشان فرو می‏ریزد.
باران، بهانه‏ی عقده گشایی ابرها شده است. شانه‏ی موج، از سیل اشک‏های فرات، به سختی تکان می‏خورد. زمین، گردنِ شکسته‏ی نخل‏هایش را به نظاره نشسته است و آسمان، تصویر گمشده‏ی ستاره‏های درخشانش را آیینه‏وار، در رأس‏های به خون تپیده جستجو می‏کند.
هزار دستان روزگار، زانوی ادب به پیشگاه شمشیر زنی زده‏اند که با طنین دلنوازِ «مَا رَأَیْتُ الاَّ جَمِیلاً» عشق را شاگرد مکتب خود نمود. ریگ‏های کربلا، تکّه‏های دل زمین، در تماشای صبر زینبند. گودی قتلگاه، قلب فرو ریخته‏ی زمین، در تماشای عاشقی حسین علیه‏السلام با خداست. ژاله از گونه‏ی گل، همیشه جاری است؛ از آن دم که تیر دشمن، مشک آب و غیرت عباس علیه‏السلام را نشانه رفت و عرق شرم، بر چهره‏ی گلگونش جاری شد. شمشادها، عَلَم حیرت زمین از رشادت‏های شمشاد به خون غلطیده‏ی حسینند و تمام غزل‏های ناز و نیاز، سیه پوش نجواهای پریشانی رقیه و رباب و سکینه و زینب علیهاالسلام اند با سر حسین علیه‏السلام ، که با غزل عشق بر سر نیزه قرآن می‏خواند.

تبارشناسی عاشورا


جواد محمدزمانی
عاشوراست که فریاد شور گسترش، در همیشه‏ی گلدسته‏های تاریخ بلند است و به روان مسلمانان، قرآن می‏آموزد.
عاشوراست، آن راز بزرگی که با ماندگاری حجّ می‏انجامد و صفا و مروه را حیاتی دیگرگونه می‏بخشد.
عاشوراست، آن خون سرخی که در رگ‏های جوانمردان اقلیم روشنایی، به خروش درآمده است.
عاشوراست، که از نماز، حماسه می‏سازد و سجاده را با گل‏های شقایق زینت می‏بخشد.
عاشوراست که «ما عرفنا حقَّ معرفتک» را جامه‏ی عمل می‏پوشاند و «ما عبدنا حقَّ عبادتک» را جلوه‏ی دیگرگونه می‏دهد. عاشوراست که «رسالت» را از «اسارت» باز می‏شناسانَد و «حیات» را در «ممات» می‏باورانَد.
عاشوراست، که به آبشار روان زندگی، طراوت می‏چشاند و پرتوهای ملکوت را به گستره‏ی خاکی باز می‏تاباند.
عاشوراست، که طفل عقل را در صحرای جنون می‏دواند و نهالِ خروش را در سرزمین سکوت می‏نشاند.
عاشوراست، که نوجوان شجاعت را به بلوغ می‏رساند و به چشمانِ منتظر، سعادت فروغ می‏رساند.
عاشوراست، که حساب از گستاخی زورمندان می‏ستاند و کتاب مظلومیّت بشر را باز می‏خواند.
عاشوراست، که دوباره به عدالت سلام می‏کند و کارِ هر چه ستم را تمام می‏کند.
و عاشوراست، آن حقیقتی که عاشورایش می‏خوانند و برادر بزرگ‏ترِ تاسوعا!

پنجره‏ای به عاشورا


جواد محمدزمانی
برخیز! برخیز و بالا را نگاه کن! ملکوت را می‏گویم! همان جا که گمان داری پرنده‏ی اندیشه‏ات، توان پرواز بدان را نخواهد داشت. راهت را بازیاب و قیامت آغاز کن! از این‏که به سمت مشرق آفتاب گام برمی داری و سرشار از روشنی می‏شوی و سنگلاخ‏ها را در زیر گام‏هایت لِه می‏کنی، بر خود ببال!
برخیز! آن‏گونه که نشستن و ماندن، پیش رویت دست و پا بزند و خواب، در بستر تنهایی بیارامد.
آن‏گونه برخیز که برخاستن با تو برخیزد و قیام تو، بهار را از خاک برخیزاند. آن‏گونه برخیز که چشمه‏ها، چون اشک، از چشمان، و اشک‏ها، چون آب، از چشمه ساران برخیزند.
برخیز که نفسِ گرمِ پیامبران پیشین، به تو روح بخشیده است و خونِ شهیدان عشق، همراه با سپیده، چهره‏ی تو را سرخ و سفید خواسته است. برخیز که قیام مصلحان تاریخ، تو را قامت آفریده است و همّت دلیر مردان دشت جنون، تو را بازوان فراخ ساخته است. برخیز که خون دل‏های باغبان فضیلت، در سینه‏ی تو شقایق شده است و ملکوتِ نیایش شب زنده دارانِ عشق، روح تو را پرنده کرده است.
برخیز! برخیز و پنجره‏ای رو به عاشورا بگشا؛ پنجره‏ای به حماسه پنجره‏ای به عرفان پنجره‏ای به احساس و پنجره‏ای به هر چه پنجره! برخیز و پای در خنکای فُرات نِه تا دلت از گرمای نخل‏های سوزان کربلا آتش بگیرد. برخیز و دست در خاک‏های تفتیده‏ی کربلا فرو بَر تا به خنکای بی‏وفاییِ نامردْ مردمان کوفه، نفرین روانه سازی. برخیز! برخیز که برخاسته بمانی.

آخرین قد قامت الصلوة


مهدی میچانی‏فراهانی
گاهِ نمازِ آخرین است، مولا! لختی دست از جنگ بدار.
نینوا، حریق خون و آهن است. مهلتی باید که اینک، ظهرِ آخرین است. این آخرین راز و نیاز را بگذار به تو اقتدا کنیم مولا! بگذار برای آخرین بار، از خاک، سری به افلاک برکشیم. در این تبانی درد و آتش، بگذار بار دیگر در محضر عشق بایستیم. مباد که لحظه‏ای، دستانمان سست شود و مباد که لحظه‏ای تیغ از کف بگذاریم و مباد که از خاک نینوا برویم! جز به وقتی که فرشتگان، روحمان را، عمود، به آسمان برند. مهلتی باید ...
سرنوشت غریبی است. یک عمر، سراسر عاشق پرواز بوده‏ایم. اینک با دو بالِ سرخ، از باتلاقِ خون و نیزه و پیکر، پَر می‏کشیم. آه! از پیله‏ی اسارت این خاک.
ناسوت مالِ آن همه ناسوتی. این خاکِ تیره مالِ آنها که روحشان چون خاک، تیره است. خورشید مالِ ماست؛ ما را چه باک از رفتن، وقتی که آخرین نماز لبریز عشق را، بر قامت قیام امام اقتدا کنیم.
«قد قامت الصلوة»
پس امام به نماز می‏ایستد و گروهِ اندکِ عشّاق نیز. تیر و نیزه است که از هر سو می‏رسد و صدای تمسخر دژخیمان: «نماز شما مقبول نیست.»
عجب! شما که پشت به قبله نماز می‏گزارید، نمازتان قبول؛ امام حسین علیه‏السلام که خود، باطن کعبه است، خیر؟
«قد قامت الصلوة»
و آن‏که، پیش‏تر از امام، ایستاده و سینه را سپر تیرها کرده است گرچه دیگر رمقی ندارد؛ امّا عاشقانه و کوهوار، هر لحظه، هجوم تیری را به تمامِ سینه می‏خَرَد. این تاوانِ عاشقی است؛ قیمتی که باید پرداخت.
«قد قامت الصلوة»
و یارانِ ایستاده، دیگر نه عطش می‏شناسند و نه سوزشِ جراحتی حس می‏کنند؛ آخر نماز، گاهِ بی‏خودی است؛ که چشمه‏ی زلال عشق، همه را سیراب می‏کند و هیچ زخمی نیست؛ که آنجا، مقام صحّت و کمال است.
«قد قامت الصلوة»
تیره بخت آنان، که دل به بیعتِ خلیفه‏ی پوشالیِ خویش بسته‏اند و صدای سکه‏های کیسه‏ی ابن زیاد را از دور می‏شنوند. سردارانِ شکست خورده‏ای که جاهلانه، نعره‏ی پیروزی سر می‏دهند. اینک آیا فاتح چه کسی است؟ پاسخ دشوار نیست.
گاهِ نمازِ آخرین است مولا! پس شهادت می‏دهم به عشق و شهادت می‏دهم به ایمانی که تیغ بر کف ما نهاد و گواه می‏گیرم ریگ ریگ بیابان را که بگوید پیکر ما چگونه بر خاک افتاد و گواه می‏گیرم هفتاد و دو تیغ را که بگویند چگونه به رقص درآوردیمشان.
فأشهد انّ العشق، سبیلنا الی اللّه‏.

چهل منزل استقامت


طیبه تقی‏زاده
بالای گودال ایستاده‏ای؛ چشم‏هایت خون گریه می‏کند، بغض، گلویت را آتش زده و حنجره‏ات، زخمی‏تر از گلوی اصغر، فریاد را در خود فرو می‏خورد.
ای کاش زمان لحظه‏ای باز بایستد و تو یک بار دیگر، خورشید را بوسه زنی. شاید، دوباره عطر یاد پیامبر را در گلوگاه عشق استشمام کنی. می‏ایستی؛ آن‏گونه که کوه، از ایستادنت شرم می‏کند.
می‏گریی؛ امّا آرام آرام؛ آن‏گونه که تنها لب‏های ترک خورده‏ات گرمای این دانه‏های مذاب را حس کنند و چشم‏های خیره‏ی دشمن، بی‏صبری تو را نبینند.
نمی‏دانم، آن زمان که باد، خاکستر خیمه‏های سوخته را بر سرت می‏ریخت، چشم به کدام سو دوخته بودی؟ داغ سوختگی دامن‏های شعله‏ور را بر سینه می‏زدی یا غروب بی‏یاور خورشید را صبورانه نگاه می‏کردی؟
ای کاش زمان به عقب برمی‏گشت و تو بار دیگر عباس را می‏دیدی که چون مهتابی از پشت خیمه‏ها تیغ برکشیده، و علی‏وار، غیرتش را وقف معصومیت کودکان می‏کند!
تو بالای گودال ایستاده‏ای و هنوز از بهت این واقعه بیرون نیامدی که، ناگاه، فریاد عمه‏جان کودکی، از میان هلهله‏ی شام، چنان ضجه سر می‏دهد که بار دیگر خاطره‏ی تازیانه‏های فدک، در نگاه زنده می‏شود.
... ایستاده‏ای و حالا خورشید را می‏بینی که بر پشت نیزه، تیغ کشیده است و این بار، تو هستی که زمان را به حرکت وا می‏داری تا فصاحت کلامت را به قامت چهل منزل استقامت، به گوش تمام تاریخ برساند.

آخرین قربانی


علی خیری
عصر عاشوراست. اینک حسین در پیشگاه تاریخ، یکه و تنها، از حریم عشق پاسداری می‏کند و صحرای کربلا، آخرین قربانی خود را به نظاره ایستاده است. دیگر کودکان، عباس را در کنار خود نمی‏بینند. فرات، تشنه‏تر از همیشه، بی‏تاب و پریشان، به خود می‏پیچد. سینه‏ی خیمه‏ها از آتش درد می‏سوزد. خورشید از شرم، آرام آرام رخ در نقاب می‏کشد. همه‏ی هستی، مبهوت این که آیا حسین را تشنه سر می‏برند یا نه؟ آیا از این پس، زینب، قافله را به پیش خواهد راند؟ آیا پاره‏ی تن رسول‏اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم لگدمال سم اسب‏ها خواهد شد؟ لحظه به لحظه چهره‏ی حسین برافروخته‏تر می‏شود. برای زینب، مثل روز روشن است که دیگر حسین جز خدا را نمی‏بیند و نمی‏خواهد. زینب می‏داند که واپسین دقایق حیات برادر است. برادری که یک به یک زنجیرهای تعلق را ازدست و دل می‏برد تا مجال پریدن بیابد. حسین در گودال قتلگاه سر بر آسمان می‏ساید تا به تاریخ اعلام کند که اگر این همه، در راه دوست باشد، در حضیض نیز می‏توان عزیز بود. به راستی کربلا چکیده‏ی همه‏ی تاریخ است؛ تاریخی که هماره شاهد ستیز حق با باطل بوده است.یک روز، حق، ابراهیم می‏شود و تبر در دست، بت‏های نمرودی را در هم می‏شکند تا در هرم آتش، غرق گل و بلبل شود. یک روز، موسی می‏شود و با عصایش، دریا می‏شکافد و فرعون را از سریر بخت به زیر می‏آورد. یک روز، محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم می‏شود و بت‏های ابوسفیانی را به کرنش وا می‏دارد و اینک، در سال 61 هجری، خداوند اراده کرده است که بیرق حق در دست‏های حسین چهره بنماید. چه شگفت‏آور است این تاریخ!!
و اکنون، هیاهو جای خود را به سکوتی مرگبار داده است. دیگر هفتاد و دو کهکشان، در طواف خورشید، آرام گرفته‏اند. تن‏های بی‏سر، جای جای دشت را پر کرده است. یزیدیان، بی این که خود بدانند، با دست خود، گورهای ابدی خویش را کنده‏اند؛ بگذار اینک در مستی گمراهی خود خوش باشند و در چراگاه بی‏خبری، شکم‏هایشان را پر کنند تا روز واقه فرا برسد؛ روزی که فاطمه، با دست‏های بریده‏ی عباسش، در پیشگاه خداوند فریاد تظلم سر خواهد داد.
راستی! اگر خوب عباس را مرور کنی، می‏بینی هیچ ارزش و الگویی نیست که در او نباشد؛ اگر به دنبال طرحی از وفا و مردانگی باشی، عباس هست؛ او که در آب هم تصویر حسین را می‏بیند. اگر به دنبال شجاعت باشی، باز عباس را نشان می‏کنی و اگر در پی ساقی لب‏های سوخته باشی، سراغ عباس را می‏گیری. تنها حسین و خدایش عباس را می‏شناسند.
از همان روز که عباس دیده به جهان گشود، فدایی حسین بود.مادرش او را دور سر حسین طواف می‏داد و علی بازوانش را غرق بوسه می‏کرد؛ تا این که کربلا رقم خورد و عباس، مجال جانبازی یافت. هرکس نداند، فرات می‏داند که در آن نیم‏روز، عباس چه کرد؟ راستی اگر عباس در کربلا نبود، آیا وفا و جوانمردی مجال ظهور می‏یافت؟

هجرتبرای حرّ


جواد محمدزمانی
نماز را به جماعت خواند؛ به امامت همان که باید می‏خواند و پس از نماز، گلنغمه‏هایِ امام عشق را شنید که می‏فرمود: «سپاس خدای را و سلام بر شما میزبانانِ من. به سرزمینتان آمدم، چون دعوتم نمودید؛ با نامه از پی نامه و ناله‏ی کمک برای مردمان ستمدیده‏ای که چشم به راهِ رهبری آزاده بودند. حقّتان بود که ستم را رضا ندهید وآرمان پیکار را در خود زنده بدارید و این بر عهده‏ی من، که خواسته‏تان را بی‏پاسخ نخواهم.
اکنون، این منم و شما و نامه‏های انبوهتان. اگر پشیمان شده‏اید و به ستم خشنود و جبرانگارانه، باور داشته‏اید که سرنوشتتان همین خواهد بود و جز آن از دستتان بر نمی‏آ ید... از همین‏جا باز می‏گردم؛ همانا پروردگار، سرنوشت هیچ گروهی را بر نمی‏گرداند مگر با خواسته‏ی خودشان. چه بهره از بودن من، آن‏گاه که شما دگرگونی را نخواهید؟! امّا اگر یک تن از شمایان، ستم را خصم پندارد و پیکار را برگزیده باشد، دلیلی خواهم یافت تا بمانم...».
و پاسخ سپاهیان مقابل، سکوت بود؛ سکوتی مرگ‏بار! تنها یک نفر بود که وحشت ودهشت، همه‏ی جانش را فرا گرفته بود و می‏اندیشید به آخرین جرعه‏های سخنان ناب امام عشق؛ همان که هموطنانش او را می‏طلبیدند و اکنون با شمشیرهای برهنه به استقبالش صف کشیده بودند! بدان می‏اندیشید که در کدام هوا نفس می‏کشد و همصدا با کدام مردمان شده‏است، مردمان خدعه و نیرنگ؟ و چرا؟
در خودش سر فرو می‏بَرَد و به روزها و شب‏هایی که گذرانده است رجعتی دیگرگونه می‏کند. گویی خودش را شرمسار تباری می‏بیند که مدت‏ها آن‏ها را به فراموشی سپرده بود؛ نسل آینه‏ها.
زنجیرهای شب را حلقه حلقه می‏دَرَد و به پیش می‏آید و چشمِ بسته‏ی خویش را می‏گشاید، به هرچه زیبایی: «اِنَّ اللّهَ جَمیلٌ و یُحِبُّ الجَمالَ». حِرای سینه‏اش کم کم حس می‏کند که پیامبری به رسالتِ نور مبعوث خواهد گشت با لیلة القدری پر از ستاره‏های فروزان.
باید کم کم طلوع کند، از سمت مشرقِ تنهایی و به ظهور روز واقعه برسد؛ باید کم کم ببارد، در طروات دل‏انگیز خودش بابارانی که روحش را شادابی دو چندان بخشد؛ و اینک آن هنگام است که هنگامه ساز شود در پیکار عقل و عشق.
به سمت نور پر می‏کشد و طعم خوش رهایی را می‏چشد. آزادی و آزادگی. از این پس او را به حقیقت باید «حُرّ» نامید و سربازی در سپاه «حسین علیه‏السلام » نه «یزید». این حسین بود که فریاد برداشت: «مردم! پیامبر خدا می‏فرمود: کسی که قدرتمندی را درنگرد که ستم را به جای داد، برگزیده وحرمت حریم پروردگار را درمی‏شکند و راهی خلاف رسالت می‏پیماید و به ستم دست بر می‏گشاید، و با این همه در گفتار و کردار به دگرگونی او نکوشد، خدا او را همنشین آن ستمکار در قیامت قرار می‏دهد.
نگاهی به پیش رو و نگاهی به واپس! در واپس، مرداب‏ها و مردارها با شکم‏هایی انباشته از حرام و دستانی که تنها راه کاسه تا دهان را می‏پیمایند و در پیش‏رو، آفتاب‏ها و بهارها با نفس‏هایی که عطرِ خوش سیبِ شهادت را می‏پراکند؛ و گاه این اندیشه که چگونه پیش از این، همین را حس نکرده بودیا بدان نیندیشیده بود! این‏گونه است که هوای رفتن از «رخوت» می‏کند و لحظه‏هایی با خود «خلوت»، و سرانجامِ آن آشکار است: آری، «هجرت»!
برای رهای از انجماد و رخوت باید دل به آفتاب سپرد و برای آشنایی با همیشه‏ی خلوت، باید به شمع و پروانه نگریست؛ از آغاز شب تا سپیده‏دم که نعش پروانه را باد به دوش خواهد گرفت و در بی‏کرانه‏ی آسمان به خاک خواهد سپرد. همان‏جاست که مبنای سال هجری شمسی و قمری آشکار می‏شود! یعنی آن‏جا که هجرت از خویش آغاز خواهدشد.
«حُرّ» از آن مردمان است که آشوب‏های درونیِ خود را درمی‏یابد:
در اندرونِ منِ خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
و دل می‏سپارد پیش از این که سر بسپارد. از آنان است که مرز دشمن و دوستش با عشقِ ناب تعریف می‏شود و ناگاه جای خود را در سپاه همان که تا لحظه‏های پیش، دشمنش می‏پنداشت خالی می‏بیند و پر می‏کشد از سرزمین «هست»ها به ملکوت «باید»ها! از قبیله «بنی یرموع» در می‏گذرد و به پذیرش قبیله‏ی «بنی‏عشق» درمی‏آید. اشرافیّتِ مرده‏اش را وا می‏نهد و در راهِ عقلانیّت ناب، همه، او می‏شود و چقدر هم پرشتاب!
روزهای بی‏حسین علیه‏السلام را به شرم می‏نشیند و ندامت خود را در نگاه می‏ریزد؛ آن‏گونه که امامش شایانِ عفوش ببیند. آن‏گاه به سمت آن همیشه‏ی با او، آن ستاره‏ی دنباله‏دار که به دنبالش آمده بود، آن سپیده سوارِ دشتستانِ فطرت، اسب می‏دوانَد؛ از سپاه «بنی‏امیه» به سپاه «بنی‏آدم!» و از زمستان به بهار!
نیرنگِ تلخ سپاه کوفه که به میهمانِ خود حتی اجازه‏ی بازگشت هم نمی‏دهد، خاطرش را می‏آزارد و بیش از آن، آن خفّت و خواری که کسی بخواهد هم پیکارِ چنین مردمانی باشد: مجسّمه‏هایی سنگی و چوبی در سنگستانِ کوفه!
دیگر او فرمانبری نیست که با عنوان «فرماندهی» دل خوش بدارد. دیگر او همان کسی نیست که «پسر سعد» به بودنش خشنود باشد تا پا بر سینه‏ی مظلومی بفشارد. دیگر او همان نیست که برای سروری چندروزه، گناهی هماره را بر دوش کشد. دیگر او دیگر است. آن دیگرِ ایثارگر!
یک‏سو نور می‏دیدو دیگر سو نارْ یک سو گل می‏دید و دیگر سو خارْ یک سو آشوب می‏دید و دیگر سو قرار
و این‏گونه بود؛ سخت بی‏قرار!
آری! عطر خوش «یا فاطمه»، ثانیه‏هایش را پُر کرد و از جاریِ کوثر سیراب شد. دل به دریا زد و اکنون می‏رزمد؛ آن‏گونه که رزم برایش تکبیر می‏گوید، با این امید که لحظاتی دیگر سرنوشتی سرخ، او را در دامنِ سبز امامش جای خواهد داد.
امام به کنارش آمده‏بود و دستمالی به رنگ سپیده ارزانیِ پیشانی‏اش ساخته بود. و این تن او بود که افتاد بر خاک، تا افلاک تشییع می‏شد.

در آغوش میدانبرای «نضر بن ابی نیزر»


جواد محمدزمانی
خرماپزانِ دردهای فراهم آمده‏بود و نخل‏ها به مهربانی، بر سر عابران سایه می‏افکندند. خورشید، تازیانه‏ی شعله‏های خود را بر زمین می‏نواخت و عطش از لبانِ انتظار لبریز می‏شد. صدای مردی از تبار آسمان، حجم زمین را در آغوش کشیده‏بود. صدایش باران بود و می‏بارید. هنگامی که در نخلستان، قوتِ لا یموتِ خود را می‏خورد، نخل‏ها برای تماشا خم می‏شدند و خورشید از شرم، عرق می‏ریخت. هر ضربه‏اش بر خاک، چشمه‏ای می‏شد جوشنده‏تر از آتشفشان و هر جرعه‏ی آن، زلال‏ترینی برای محرومان و دردکشان؛ و در خاک بذر می‏افشاند، آن‏گونه که «أَلدُّنْیا مَزْرَعَةُ الآخِرَة»: همه برای خدا و با هردانه‏اش، هزار «یا قُدُّوس» می‏شکُفت.
به روزگار می‏اندیشید، و به آدمی که در فریب ابوالمال‏ها «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْاِحسَان» را به دست فراموشی سپرده بود!به این می‏اندیشید پای انسانی چگونه در شن‏زارها و ماسه‏ها، حماسه‏ها را به مرگ وا می‏دارد و چگونه خاطر خود را بدین خوش می‏دارد که پیروزی، فرار از مرگ است! در این فکر بود که چگونه مرده روح‏ها از خوبی سخن می‏گویند و با آن زندگی نمی‏کنند!
هم او بود که به «علی» می‏اندیشید؛ فرابشری که همیشه‏ی بشارت بود؛ فرا حماسه‏ای که دشمنش همیشه در هراس بود؛ فرا عرفانی که دعای کمیلش، درخشنده‏تر از ستاره‏ی سهیل بود؛ فرا فرهنگی که زیستنش تمدّن‏ساز بود؛ فرا اندیشه‏ای که آسمان پیشه بود: می‏بارید و درختان فطرت را طراوتِ برگ و میوه و ساقه و ریشه بود.
و در سال شصت هجری، به هجرت از خود آماده می‏شد و به کربلایی که برایش آغوش گشوده بود. به سالار عشقی که «هَلْ مِنْ معین»اش ندایی برای آزاد ساختن هر آن که مرغِ روحش در قفس گرفتار است، بود؛ و اکنون فرا فرصتی که در کاروان سربداران، نام‏نویسی کند؛ چرا که حروفِ مشترک «حسین» و «حماسه» را حس می‏کرد!
«نصر بن ابی نیزر» به میدانی می‏رفت که شقایق نام خدای را می‏توان دید و هر زخمی، مُهری است که عشق را در تن آدمی به یادگار وا می‏نهد. میدانی که فرشتگان، رکابِ اسب‏سوار آن‏را بوسه می‏زنند و ملکوت در چکاچک شمشیرهایش برق می‏زند. میدانی که پایان آن پرنده شدن است و در آن می‏توان حماسه را به گرمی در آغوش کشید.
و اینک «نصر» به نَصْر نزدیک می‏شود و جاودانه خواهد شد!

آموزگار عشق تقدیم به «بُریر»


جواد محمدزمانی
از بزرگان تبار خود بود و قاری قرآن. سالیانی را در کوفه به معلّمی گذرانده بود و هرکسی در کوفه، از گلستانِ محضرش، اگرچه به قدر شاخه‏ای، گل چیده بود. علی علیه‏السلام را دیده بود و حکومتش راو این که چگونه آقای کوفه، در مسجد درس می‏گفت تا آن زمان که با فرقِ گلگون به آنچه آموخته بود، شهادت داد. مسجدی را دیده بود که علی علیه‏السلام بر منبر آن می‏رفت و فلسفه‏ی عشق را می‏آموزاند. همان زمان آموخته بود که از مدرسه و مسجد تا «میدان» راهی نیست و خوش‏تر آن که علم کسی به عمل بسرانجامد.
معلمّی بود با مدرسه‏ای به وسعت هستی و همه‏جا سرگرمِ تعلیم و تعلّم. او معلّم هنر بود و سرمشق دانش‏آموزانش «هَیْهات مِنَّ الذِّلَّه»ای که از امامش آموخته بود. پیرآموزگاری بود که در احیای «کلمةُ الحق»، قلم را به خانه وا نهاده بود و سلاح رزم به دست گرفته بود؛ آن‏گونه که عقل و عشق را درس دیگری می‏آموخت از جنس «جَاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ».
... و اکنون روز موعود است و موعود روز! خورشید از برق شمشیرها نور می‏گیرد و مردانی از تَبار آسمان پای در رکاب اسب فرو برده‏اند. تا هنگامه‏ی دیگری گرم کنند.
دو سپاه روبروی هم ایستاده‏اند. یکی با آرزوی قرب الی‏اللّه و دیگری به امید غنیمت جنگی. یکی به انگیزه‏ی حیات طیّبه و دیگری به شوق زنده ماندنی چندروزه. یکی با خدای خود خلیل شده و دیگری با ادّعای خود فُسیل شده. یکی حماسه‏ساز و جانباز و دیگری هرروز به یک ساز و نیرنگ باز و یکی هم رکاب با بزرگِ مردان شهید و دیگری همپیاله با پلیدترین، یعنی یزید!
این «بُرِیر» بود که سرکرده‏ی سپاه خصم را سرزنش می‏کرد و دشمن آن قدر خیره، که از خواسته‏اش سر باز می‏زد. این‏گونه بود که بُریر، اندیشه‏ی شهادتی پیاپی می‏کرد و «عُمرِ سعد» فکر حکومتِ ری... و ای کاش زخم زبان‏های خصم پایان می‏یافت و ای وای بر دانش‏آموزانی که بر آموزگارِ خویش شمشیر می‏کشند برای اندکی غنیمت و چندروزه ماندنِ زودگذر... و چه دردناک که شاگردان مکتبی، استاد خود را دروغگوی صدا بزنند!
و اینک این «بریر» است که می‏رزمد؛ آن‏گونه که رزم را فرا گرفته بود و آن‏گونه که آموزش داده‏بود. هم او بودکه فریاد بر می‏آورد: «ای شکم‏هاتان انباشته و منصب‏هاتان فراخواه و مال‏هاتان لبالب، پیروزی ما در مرگ ماست نه زنده‏ماندن و این زندگی پاک و سرشار که در دستان من موج می‏زند، فریاد برمی‏آورد پیروزی در رفتن است نه به هدف رسیدن. این لبریزِ باور من است که فریادی قرآنی برمی‏آورد که: «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْت». این چشمان من است که در میان شما مرد را جستجو می‏کند که نمی‏یابد تا حقیقتِ شرمبارِ وجود شما را باز گوید!»
آری! خون، حقیقتی سترگ است که در رگ‏های مردانِ دلیر، گاه به جوش می‏آید و فوران می‏کند.
خون، جوهری است که با قلمِ شوق، بر صفحه‏ی دل‏ها ترکیب‏سازی می‏کند و نقشی می‏شود که هر ثانیه روح می‏گیرد و بر می‏خیزد. خون، رازی است مگو، که تنها بر عاشقان، خود را آشکار می‏سازد.
و «بریر»، آموزگاری بود که با خونِ خود افتخار را نوشت تا دانش‏آموزانِ تاریخ، راز ماندگاری را فرا گیرند.

اذن سوختنبرای «حنظلة بن أسعد»


جواد محمدزمانی
به کاروان حسین علیه‏السلام درآمد؛ با تبسّمی به باغ چهره و ترنّمی در سخن. از آنان بود که هرگاه لب می‏گشود، چلچله‏ها مدهوش می‏شدند و چون می‏نگریست، آهوان از خویش می‏رمیدند. هنگام که قرآن می‏خواند، فرشتگان به دهانش بوسه می‏زدند و آن‏گاه که به سجّاده در می‏آمد، گل‏های جانماز می‏شکفتند. نسیم هر صبح به شوقِ شانه بر گیسوانش روان بود و آفتاب، به تمنایش سَرَک می‏کشید. ابرها را اشکِ شوقِ او بود هنگامی که باران می‏شدند و دشت‏ها را استقبال از او بود که سبز می‏کرد.
مردم را بیم می‏داد از روز بازخواست و آن روز که فریادرسی به فریادشان نباشد، از این‏که پیش رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، سرِ شرم فرود آورند، از این‏که به روی فرزندش به بی‏وفایی شمشیر آخته‏اند و کوفه رابه نامردمی‏ها مشهور سازند، از این‏که سرِ فرزند علی علیه‏السلام را به بام نیزه برند و شهر به شهر بگردانند و از این‏که کوفی باشند؛ همان‏گونه که با این نام می‏شناسندشان.
امّا چگونه؟ مردمی که مردی را به زیر پای نهاده‏اند و یوسف آل پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را به زرِ ناسره فروخته‏اند. مردمی که به شیشه‏ی دلِ دخترکان حسین علیه‏السلام ، سنگِ ستم زده‏اند و فرات را از کینه‏ی خود گل‏آلود ساخته‏اند، مردمی که در میدان علم تاختند و در معرکه‏ی عمل رنگ باختند؛ و مگر با سرزنش و سفارش می‏توان این قومِ پاییز خواه را به بهار امیدوار ساخت؟!
و اکنون، خود در شوق سوختن، پروانه می‏شد و به دنبال شمع؛ و پروانه اگر شیفته باشد، روز و شب نمی‏شناسد و تنها به شمع می‏اندیشد. دلِ ماندن نداشت؛ آن هم ماندنی که پایانش لجنزار است. پس چه گواراتر از این که روان باشد، که به اقیانوس بپیوندد و بی‏کرانه شود. چه دلپذیرتر از این که آبیِ آب، به «یا قُدّوس» متصّل شود. چه شیرین‏تر که قیامت شود، توفان شود، گردباد شود و از خاک به افلاک برخیزد، وَ شُد!
به سوی حسین علیه‏السلام آمد و سپس اذن سوختن! و شرارِ شوق آنچنان در تن انداخته بود که آفتاب را به تسخیر هُرمِ خویش درآورده بود. خود سپاهی بود با هزاران سرباز جان‏برکف. خود حضوری بود پرشور. خود شکوهی بود جاودانه. خود طلوعی بود در خور. خود رعد و برقی بود توفان‏زا. خود آسمانی بود همیشه آبی. خود کهکشانی بود پرستاره. خود، خودی بود تا خدا!
«حنظلة بن اسعد» به سمت معرکه تاخت؛ آن‏گونه که لرزه بر سپاه دشمن افتاد. برق شمشیرهایش چشم خورشید را می‏زَد و رکابِ اسب، با خشنودی، پایش را در آغوش کشیده بود.
اینک عشق، بر زمین افتاده است از زین و فرشتگان‏اند که پیکرش را بوسه باران کرده‏اند!

سپید دلتقدیم به «جون»


جواد محمدزمانی
سیه چرده‏ای بود سپید دل! از نژاد سیاه بود ولی نسبش به تاریکی نمی‏رسید؛ بلکه از نسل نور بود، آن هم در روزگاری که شب بودن، سکّه‏ی رایج بود و بهای آدمی در گونه‏ی پوست و پوسته خلاصه می‏شد؛ روزگاری که مردمان، بَرده‏ی نفس خویش بودند و خود را به اندک سکّه‏ای می‏فروختند.
در دلش تازیانه‏ی هزاران سال ستم فرعونیان را حس می‏کرد؛ آن‏گاه که پدرانش را به سنگ بر سنگ نهادن وا می‏داشتند تا اهرامِ عیش را در مصرِ خاطره‏ها بنا سازند و گاه نیز خود دیواری می‏شدند تا پادشاهانِ چندروزه، روزی چند بر آن بایستند.در دلش، تاول دستان و پاهای برادرانِ ستمدیده‏اش را حس می‏کرد، وقتی که حلقه‏های‏زنجیر، به این‏شهر و آن‏شهر کشانده‏می‏شدند که شاید قیمتی‏بیش بیابند.
و ناگاه سپیده دمی برای سیاهان! شکوه آیینی که برده را نیز برادر می‏خواند و «اِنَّما الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ» را فریاد می‏زد؛ همان آیینی که پرهیزگاران را برتر می‏شمرد و دیگر برتری‏ها را اَبْتَرَ! و این «جون» بود که روزگاری میهمان سفره‏ی «فضل بن عباس» بود و سپس همنشین خورشید ربذه، «ابوذر!» همان پیرمردی که خون عدالت، رگ‏هایش را لبریز ساخته‏بود و تپش قلبش «یا محمد یا علی» را فریاد می‏زد، تا روزگاری که ربذه، سوگوار رفتنش از خاک شد. دیگر بار «جون» به علی علیه‏السلام پیوست؛ همان که ذکر تپش‏های دلِ ابوذر بود! و تماشاگر کوفه‏ای سرشار از نامردمی‏ها و محرابی که از خون سر علی علیه‏السلام ، لاله‏زار شد.
اینک هم و بود که به «هَلْ مِنْ ناصِر» حسین علیه‏السلام لبیک می‏گفت و چه خوش، کسی که غلامِ درگاه حسین علیه‏السلام است؛ همان که غلامی‏اش افتخار است و بردگی‏اش همان آزادی!
آری! سیاه بود، آن‏گاه که از عشقِ سالارش سوخته بود و هرآن که در آتش عشق کبود شود، ابراهیمی است در گلستان که هرچه آتش دنیا، بر او «بَرْدَا وَ سَلاما» خواهدشد؛ چه خوش‏تر که آتش عشق «جون» با آتش شوق حسین درهم آمیزد و حماسه‏ای هماره را بیاغازد؛ حماسه‏ای که پایانی سرخ خواهدداشت و فردایی سبز!
و اینک، غلامِ سیاه اباعبداللّه است که می‏رزمد و از خون خویش وضو می‏سازد تا در نماز قیامت، زودتر از همه و در صف اوّل بایستد؛ و «جونِ» سیاه، هم‏اکنون سرخ شده است، همچون شقایق‏ها!

با همیشه‏ی نمازبه پیشگاه «ابو ثمامه»


جواد محمدزمانی
به نماز عشق می‏ورزید حتی آن‏هنگام که باران تیر و نیزه باریدن گرفته بود و به راز و نیاز، وقتی که خنجرها و شمشیرها تشنه‏ی خونِ تازه بودند. همگان را فهمانده بود که در قنوت، سکوت جایز نیست و چه خوش‏تر آن که در سجده‏ی آخر نماز ـ همچون خورشید فروزان محراب کوفه ـ سجّاده لاله‏زار شود. نماز، اورا رستاخیزی بود که پنج نوبت در دلش به پا می‏شد و اشک، آبی که در زلالِ آن، «دائم الوضو» بود.
شمشیر زدن در رکاب حضرت عشق نیز، برای او نمازی بود که با هر ضربه باید «تکبیرة‏الاحرام» گفت. هر زخم که بر بدنش می‏نشست، پری از شهود بود که ملکوتِ حسین علیه‏السلام را نشانش می‏داد. هر عطش که به سمت او حمله می‏کرد، کوثری را فرارویش می‏گستراند که در آن مردی جام به دست، به انتظارش ایستاده بود. هر دشمنی که به سویش می‏آمد، جهنمی را به خاطر می‏آورد که باید هرچه پرشتاب‏تر، او را بدانجا برساند و همهمه‏ی لشگریان خصم، برایش عربده‏ی فریب خورده‏هایی بود که لحظه لحظه در گنداب خویش فرو می‏روند.
نیایش خود را نشان داد به آنانی که بت در آستین تکبر و خودپرستی داشتند، به آنانی که آنی به آن سوی خویش نمی‏اندیشیدند، به آنانی که به نانی، خویش را به بازار آورده بودند، به آنانی که آن‏قدر بت پرستیده بودند که مانند بت‏ها سنگ و چوب شده‏بودند، به آنانی که به «آن» دل بسته بودند، به آنانی که نمرودها و فرعون‏های خود را برانگیخته بودند، به آنانی که به ابراهیم علیه‏السلام و موسی علیه‏السلام ایمان نداشتند، به آنانی که به «آنان» گفتن باید بسنده کرد و آنها را نام نبرد! به آنانی که «خلق» بوده‏اند و هم اکنون تنها «حلق» شده‏اند، به آنانی که روزی یکپارچه غریو بودند و هم‏اکنون دیو و به آنانی که به آسانی از قفا شوریدند و جفا پیشه ساختند.
و نماز، آن همیشه‏ی نیایش، او را از خویش وا رهاند و به دریای موّاج «هَیْهات مِنَّا الذِّلَّه» کشاند. نماز، دستی شد و شمشیر به دستش داد تا در هماره‏ی یاری فرزند پیامبر، بماند. نماز

امضا كاربر


وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
دو شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ۲۰:۰۶ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.