به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید
نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

دوئل

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 4,310
اعتبار: 106
سپاس کرده: 1,460
سپاس شده: 1,901 در 871 موضوع

امتياز: 69,082.08

ارسال: #1
دوئل
لحظه ای نگاهش را به آسمان دوخت.کرکس ها بر پهنۀ آبی رنگ آن با چشمان خود حر یصانه زمین را می کاویدند.وحشت بر وجودش سایه انداخت. هراس ازآینده ای تاریک و نامعلوم روحش را می آزرد.

بار دیگر نگاهی به انتهای جاده ی خاکی انداخت. با خشمی فروخورده زیر لب گفت:«نه،نه،نمی ذارم،نمی ذارم،مگه اینکه از روی نعش من رد بشه!»

ساعتها بود که به انتظار غریبه ایستاده بود. غریبه ای که به تازگی پایش به دیگر آبادیهای اطراف باز شده ،دوستان و همنوعانش را به روز سیاه نشانده بود.و امروز قدم به آبادی او می گذاشت .سرش را به پشت چرخاند.مردم برای پیشباز از غریبه با اسپند و قربانی در مدخل آبادی گردآمده بودند.

غمی جانکاه اعماق درونش را چون خوره می جوید.

آیا با ورود غریبه دوران طلایی اش به پایان خواهد رسید؟دیگر دست محبت آمیزی چون گذشته او را نوازش نخواهد کرد؟آیا با حضور این تازه وارد سرنوشتی جز سرگردانی،تنهایی و گرسنگی در انتظارش خواهد بود؟

پاسخی برای پرسشهایش نمی یافت و این بیشتر آتش خشم و عصیان را در وجودش شعله ور می ساخت.

- « نه،شده تا پای جونم با هاش می جنگم،تسلیم نمی شم،باهاش می جنگم.»

ناگهان از انتهای جاده؛غریبه بسان عروسی طناز و پر هیاهو نمایان شد.خرامان خرامان،سرشار از غرور دل جاده ی خاکی را می شکافت و به پیش می آمد. صدای هلهله و شادی مردم در فضای آبادی طنین انداخت.

دندانهایش را از خشم بر هم فشرد،چشمانش کاسه ی خون شد. رگهای گردنش متورم گشت. خون انتقام در رگهایش جوشید. تمام نیرویش را در بازوانش جمع کرد . نعره زنان و رجز خوان برای نبردی تن به تن با غریبه به جاده خزید.هیچ چیز جلودارش نبود. با تمام قوا،عرق ریزان به پیش می رفت و دشمنش را به نبردی نابرابر می طلبید.

غریبه شتابان و بی محابا به سوی او نزدیک و نزدیک تر می شد.سرانجام با تمام توان خودش را به سینۀ آهنین غریبه کوبید.در میان گرد و غبار برخاسته از این جدال نابرابر،ناگهان فریادی دلخراش در فضا پیچید.هیچ چیز دیده نمی شد،همه جا را سکوتی مرگبار فرا گرفته بود.وقتی غبار فرونشست،در میان

جاده نقش بر زمین شده بود.تمام استخوانهایش خرد شده بود.رگه ای خون از گوشۀ لبهایش جاری شده بود.به سختی آخرین نفس هایش را می کشید.نگاهی حسرت بار به مردمی که تماشاگر مرگش بودند،انداخت.اشک در چشمانش خشکید.احساس کرد که نیرویی او را روی زمین کشیده و با خود هرلحظه از آبادی دورتر و دورترش میکند.

غریبه بود که او را با خود می برد.برای آخرین بار چشمان بی رمقش را به آسمان دوخت.کرکس های گرسنه از اینکه می دیدند روی زمین وانتی سفید رنگ،الاغ نیمه جانِ بخت برگشته را با خود به قربانگاه می آورد ،از شادی در پوست خود نمی گنجیدند.

امضا كاربر
پنجره ها کلافه اند از سنگینی
نگاه منتظرم
اگر نمی آیی
اینقدر پنجره ها را زجر ندهم
چشم هایم به
جهنم!


سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۹ ۱۸:۰۷ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.