امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زمان کنونی: پنج شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۳, ۱۳:۵۴ عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: صحرا
آخرین ارسال: صحرا
پاسخ: 40
بازدید: 4358

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
اشعار شاعران غیر ایرانی
*
ارسال‌ها: 16,155
اعتبار: 223
سپاس کرده: 3,002
سپاس شده: 9,438 در 5,502 موضوع

امتياز: 5,856.62

 
ارسال: #11
RE : اشعار شاعران غیر ایرانی
كارلو بتوكي‌/شاعر ايتاليائي‌
مترجم‌: كامبيز تشيعي‌

كارلو بتوكي‌(CARLO BETOCCHI)به‌ سال‌ 1899 در تورينو به‌ دنيا آمد.
در سال‌ 1986 در فلورانس‌ درگذشت‌.
وي‌ به‌ خاط‌ر شغل‌ پدرش‌ دوران‌ نوجواني‌ را به‌ اتفاق‌ خانواده‌ در شهرهاي‌ بلونيا، رم‌ و... گذراند و سرانجام‌ در فلورانس‌ استقرار يافت‌.
اولين‌ مجموعه‌ شعرش‌ در سال‌ 1932 در فلورانس‌ چاپ‌ و منتشر شد. و سال‌هاي‌ بعد سه‌ مجموعه‌ ديگر از او به‌ چاپ‌ رسيد.
مهمترين‌ فعاليت‌ فرهنگي‌اش‌ تاسيس‌ مجله‌اي‌ مذهبي‌ بود. عمق‌ ايدئولوژي‌ اشعار بتوكي‌ مذهبي‌ ــ كاتوليكي‌ است‌.

يك‌ بعدازظهر شيرين‌ زمستان‌


يك‌ بعدازظ‌هر شيرين‌ زمستان‌، شيرين‌
براي‌ اين‌ كه‌ نور تنها چيزي‌ بود
كه‌ تغيير نمي‌يافت‌، نه‌ سپيده‌دم‌ بود نه‌ غروب‌، ناپديد شدند افكارم‌ مثل‌ پروانه‌هاي‌
بسياري‌ كه‌ ناپديد شدند، پروانه‌هاي‌ كه‌
در باغهاي‌ سرشار از گل‌ سرخ‌
زندگي‌ مي‌كنند آنجا، خارج‌ از دنيا.

مثل‌ پروانه‌هاي‌ بينوا هستند، مثل‌ آن‌
بي‌شمار پروانه‌هاي‌ ساده‌ بهار
كه‌ بر روي‌ كرتها پرواز مي‌كنند زرد و سفيد،
سبك‌ و زيبا رفتند،
چشمان‌ متفكرم‌ را دنبال‌ مي‌كردند،
هرچه‌ بيشتر اوج‌ مي‌گرفتند بدون‌ خستگي‌.

تمام‌ شكلها همزمان‌ پروانه‌
مي‌شدند، در اط‌راف‌ من‌
ديگر هيچ‌ چيز متوقف‌ نبود، نور مرتعش‌
دگر دنيايي‌ لبريز كرده‌ بود وادي‌ را
كه‌ من‌ از آن‌ مي‌گريختم‌، و فرشته‌اي‌
با صداي‌ جاوداني‌اش‌ آواز مي‌خواند
و مرا به‌ درگاه‌ تو مي‌برد خدا.


Un dolce pomeriggio
dinverno Un dolce pomeriggio d'inverno, dolce perchela luce non era piu che une cosa immutabile, non alba ne tramonto, i miei pensieri svanirono come molte farfalle,
nei giardini pieni di rose
che vivono di la, fuori del
mondo. Come povere Farfalle, Come quelle Semplici di primavera che sugli orti Volano innumerevoli gialle e bianche, ecco se ne andavan via leggiere e belle ecco inseguivano i miei occhi assorti, sempre piu in alto
Volavano mai stanche. Tutte le Forme diventavan Farfalle intanto, non c'era piu una cosa ferma intorno a me, una tremolante luce d'un altro mondo invadeva quella Valle dove io fuggive, e con la sua voce eterna cantava l'angelo che
a Te mi conduce.

منبع: مجله شعر
چهار شنبه ۷ ارد ۱۳۹۰ ۱۲:۲۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 16,155
اعتبار: 223
سپاس کرده: 3,002
سپاس شده: 9,438 در 5,502 موضوع

امتياز: 5,856.62

 
ارسال: #12
RE : اشعار شاعران غیر ایرانی
ترجمه چند شعر /گلاره چمشیدی
اُفلیا
آرتور رمبو
برگردان:گلاره جمشیدی

I

روی امواج آرام و سیاه
آنجا که ستارگان به خواب می روند،
افلیای پاک مثل یک گل سوسنِ درشت،
با حالتی مواج شناور است
می رود سلانه سلانه،
خوابیده بر روانداز بلندش...

به گوش می رسد از بیشه های دور دست
صدای فریاد شکارچیان.

بیش از هزار سال است که افلیای غمگین اینجاست
می گذرد چون شبحی سپید ،
بر روی رودخانهء بلند سیاه،
بیش از هزار سال است که جنون آرام او،
آواز عاشقانه اش را
زمزمه می کند با نسیم شبانگاه.
باد بر سینه اش بوسه می زند و
برگ گل را باز می کند.

به نرمی تکان می خورد روی آبها،
روانداز بلندش.
بیدهای لرزان اشک می ریزند،
روی شانه اش.
ساقه های نی سر خم می کنند،
بر چهرهء بلند پریشانش.
نیلوفران رنجور آه می کشند،
گرداگردش.
بیدار می کند او گاه گاه
پوپک خفته ای را درون آشیانه ای
و او با لرزش خفیف بالهایش
می گریزد از آنجا.
-آوازی مرموز از ستارگان طلایی فرو می آید:

II

آه افلیای پریده رنگ! زیبای برف فام !
بله، فرزند،
تو درخروش یک رود خشمگین مُردی!
این است که بادهای وزان از کوههای نروژ
با توآرام از آزادی گفتند
و چنین است که رایحه ای
در حال بافتن گیسوان بلندت
روح شوریده ات را از آوازهای سحرانگیز برانگیخت.
قلبت ترانهء طبیعت را گوش کرد
در ناله های درخت و افسوس های شب.
این است که آوای مادران پریشان حال
سینهء فرزندت را در هم شکست
با خس خسی شدید
بسیار انسانی و بسیار آرام.

این است که یک صبح بهاری،
مردی چابک سوار و پریده رنگ،
دیوانه ای مفلوک،
خاموش برروی زانوانت نشست!
پروردگار! عشق! آزادی!
چه رویایی! آه دیوانهء مفلوک!
تو در برابرش آب شدی، چون دانه برفی برابر آتش:
رویاهای بزرگت، آهنگ صدایت را خفه کردند،
و وحشتی بی انتها، چشم آبی ات را مات و خیره کرد!

III

.... و شاعردر پرتو ستارگان گفت
تو می آیی که جستجو کنی شب را،
گلهایی که چیده ای را،
و او دیده است
روی آبها
خفته ای بر روانداز بلندش را،
افلیای پاک را
شناور
مثل یک گل سوسن درشت....

Ophélie

I
Sur l'onde calme et noire où dorment les étoiles
La blanche Ophélia flotte comme un grand lys,
Flotte très lentement, couchée en ses longs voiles ...
- On entend dans les bois lointains des hallalis.


Voici plus de mille ans que la triste Ophélie
Passe, fantôme blanc, sur le long fleuve noir;
Voici plus de mille ans que sa douce folie
Murmure sa romance à la brise du soir.


Le vent baise ses seins et déploie en corolle
Ses grands voiles bercés mollement par les eaux;
Les saules frissonnants pleurent sur son épaule,
Sur son grand front rêveur s'inclinent les roseaux.


Les nénuphars froissés soupirent autour d'elle;
Elle éveille parfois, dans un aune qui dort,
Quelque nid, d'où s'échappe un petit frisson d'aile:
- Un chant mystérieux tombe des astres d'or.



II
O pâle Ophélia! belle comme la neige!
Oui, tu mourus, enfant, par un fleuve emporté!
- C'est que les vents tombant des grands monts de Norwège
T'avaient parlé tout bas de l'âpre liberté;


C'est qu'un souffle, tordant ta grande chevelure,
A ton esprit rêveur portait d'étranges bruits;
Que ton coeur écoutait le chant de la Nature
Dans les plaintes de l'arbre et les soupirs des nuits;


C'est que la voix des mers folles, immense râle,
Brisait ton sein d'enfant, trop humain et trop doux;
C'est qu'un matin d'avril, un beau cavalier pâle,
Un pauvre fou, s'assit muet à tes genoux!


Ciel! Amour! Liberté! Quel rêve, ô pauvre Folle!
Tu te fondais à lui comme une neige au feu:
Tes grandes visions étranglaient ta parole
- Et l'Infini terrible effara ton oeil bleu!



III
- Et le Poète dit qu'aux rayons des étoiles
Tu viens chercher, la nuit, les fleurs que tu cueillis,
Et qu'il a vu sur l'eau, couchée en ses longs voiles,
La blanche Ophélia flotter, comme un grand lys.


Arthur Rimbaud (1854 - 1891), Poésies (1895), Ophélie (1870).


« توت فرنگی های تلخ »
سیلویا پلات
برگردان:گلاره جمشیدی

تموم صبح توی مزرعهء توت فرنگی،
اونا دربارهء روسها حرف زدن،
و ما چمپاتمه زنون میون ردیفها
گوش دادیم.
شنیدیم که سردستهء زنها گفت:
« خارج از نقشه، بمبارونشون کنین...»
خرمگسها وزوز کردن
مکث کردن و گَزیدن،
و طعم توت فرنگی ها
غلیظ و ترش شد.

ماری آروم گفت:« من یه پسره رو دارم،
اونقدی سن داره که بشه باهاش رفت،
هر اتفاقی اگه بیفته...»

آسمون بلند بود و آبی،
دو تا بچه
گرگم به هوا بازی می کردن و می خندیدن
توی علفزارهای بلند؛
ناشیانه جست و خیز می کردن و می دویدن
از میون خطوط جاده؛
مزرعه پر بود از مردای جوون آفتاب سوخته،
در حال کج بیل زدن به کاهوها و
هرس کردن کرفس ها.

زن گفت: « طرحمون تصویب شد،
باید زودتر از اینها بمبارونشون می کردیم.»

« این کارو نکنین !»
دخترک،
با گیسوای بافتهء طلایی،
التماس کرد.
چشمای آبیش توُ وحشتی مبهم شناور شد،
بی تابانه گفت:
« نمی فهمم چرا شما
همیشه اینجوری حرف می زنین...»

زن به تندی غُرید:
« اَه ... دست وردار، نِلدا!»
و ایستاد،
مثه یه فرماندهء بی رمق،
توُ یه لباس کتونی رنگ و رو رفته
از ما پرسید:
« چقدر چیدین؟»
مجموعشو توی دفترچه اش ثبت کرد،
ما همه برگشتیم به چیدن و بیل زدن،
زانو زدیم جلوی ردیفها و
برگها رو درو کردیم،
با دستای سریع و کاربلد
توت فرنگی هایی رو
که قبلا محافظشون بودیم،
رگ زدیم،
و بین انگشتای شست و سبابه،
ساقه ها رو قطع کردیم ...


Bitter Strawberries
By Sylvia Plath

All morning in the strawberry field
They talked about the Russians.
Squatted down between the rows
We listened.
We heard the head woman say,
'Bomb them off the map.'
Horseflies buzzed, paused and stung.
And the taste of strawberries
Turned thick and sour.

Mary said slowly, 'I've got a fella
Old enough to go.
If anything should happen...'

The sky was high and blue.
Two children laughed at tag
In the tall grass,
Leaping awkward and long-legged
Across the rutted road.
The fields were full of bronzed young men
Hoeing lettuce, weeding celery.

'The draft is passed,' the woman said.
'We ought to have bombed them long ago.'
'Don't,' pleaded the little girl
With blond braids.

Her blue eyes swam with vague terror.
She added petishly, 'I can't see why
You're always talking this way...'
'Oh, stop worrying, Nelda,'
Snapped the woman sharply.
She stood up, a thin commanding figure
In faded dungarees.
Businesslike she asked us, 'How many quarts?'
She recorded the total in her notebook,
And we all turned back to picking.

Kneeling over the rows,
We reached among the leaves
With quick practiced hands,
Cupping the berry protectively before
Snapping off the stem
Between thumb and forefinger.


لاله ها
سيلويا پلات ( 1963-1932)



لاله ها هیجان انگیزند بسیار
اینجا زمستان است،
نگاه کن همه چیز چقدر سفید است
چقدر آرام، چقدر برف پوش...
من آرامش را می آموزم،
در سکوت خویش می آسایم
همانگونه که نور
دراز می کشد بر این دیوارهای سفید ،
بر این تختخواب، بر این دستها...
من هیچکسم،
من هیچ ندارم برای این هیاهو
من نامم را
و لباسهایم را
به پرستاران داده ام،
پیشینه ام را به بیهوش گرها
و بدنم را به جراحان...

آنها سرم را گذاشته اند
بین بالش و ملحفه.
مانند چشمی
میان دو پلک سفید که هیچگاه بسته نخواهد شد.
حدقهء بیچاره
ناچار است همه چیز را دربر بگیرد.
پرستاران می روند و عبور می کنند،
آنها مزاحم نیستند
عبور می کنند چون ساده لوحانی در کلاهکهای سفیدشان،
با دستهایشان کار می کنند، هریک درست مثل دیگری،
آنسانکه گفتن تعدادشان ناممکن است...

بدنم برایشان ریگی است،
مانند آب نگاهداریش می کنند،
نگاهداری از ریگها باعث سرریزشان می شود
باید صاف و صیقلی شان کرد، به آرامی...
مرا با سوزنهای براقشان بی حسّ می کنند
مرا خواب می کنند،
اکنون من خویش را گم کرده ام
من یک بیمار مسافرم
قالب شبانه ام، چرمین و نفوذناپذیر،
مانند یک جعبه سیاه قرص...
لبخند همسر و کودکم، آشکار در عکس خانوادگی.
لبخندشان به پوستم جذب می شود،
این دامهای خندان کوچک...

من، گذاشته ام اشیاء بگریزند.
یک قایق باری ِ سی ساله،
سرسختانه بر نام و نشانی من می آویزد.
آنها مرا از دلبستگی های عاشقانه ام زدوده اند
هراسان و عریان، بر یک ارّابه ِ سبز متکادار و نرم،
تماشا کردم: سرویس چایی ام را
گنجهء لباسهایم، کتابهایم را،
غرق شده و فرورفته،
و آب از سرم گذشت...
من اکنون یک تارک دنیایم
و هیچگاه چنین خالص و ناب نبوده ام...

من هیچ گلی را طلب نمی کردم
من تنها می خواستم
با دستهای خالی، دراز بکشم و کاملا تهی شوم
چقدر رهاست، نمیدانی چقدر رها-
این آرامش آنقدر عظیم است که خیره ات می کند
هیچ نمی پرسدت،
از نامی
و پشیزی...
این همان چیزی است که مرده را در بر می گیرد،
من درکشان کردم
دهانهایشان را بر آن می بندد،
مانند لوح آیین عشاء ربانی...

لاله ها بسیار سرخند در وهلهء نخست،
آزارم می دهند.
حتی از میان کاغذ هدیه ها،
می توانستم صدای نفس کشیدنشان را بشنوم
درخشان،
میان قنداق های سفیدشان
چونان کودکی هراسان.
سرخیشان با زخمهایم سخن می گوید،
با هم رابطه دارند.
چقدر زیرکند
به نظر می آید شناورند،
گرچه مرا زیر بار خود خم می کنند.
آشفته ام می کنند با زبان تندشان و رنگشان
یک دوجین لاله قرمز قلاب می افکنند دور گردنم.

هیچ کس پیش از این مرا ندیده بود،
و اکنون دیده می شوم.
لاله ها به سمت من
و پنجره پشت سرم،
می چرخند.
آنجا که روزی نور به آرامی پهن می شد
و به آرامی از میان می رفت
و من خود را می بینم:
خوابیده، مسخره، سایه ای تکه تکه
مابین چشم خورشید و چشمان لاله ها،
و بی هیچ چهره ای.
من خواسته ام که خود را محو کنم،
لاله های جاندار، اکسیژنم را می بلعند.

پیش از آمدن آنها نسیم آرام بود،
می آمد و می رفت،
دم به دم،
بی هیچ های و هوی،
آنگاه لاله ها فضا را آکندند
چون قیل و قالی مهیب
و اکنون هوا گره می خورَد و چرخ می زنَد به دور آنها،
بسان رودی.
گره می خورد و چرخ می زند
به دور توربینی مغروق و پوشیده از زنگار سرخ !
آنها حواسم را جلب می کنند،
حواسی که شادمان بود،
بازی کنان و آسوده،
بی هیچ سرسپردگی بر خویش...

حصارها نیز انگار خود را گرم می کنند.
لاله ها باید پشت میله ها باشند،
مثل حیوانات دهشتناک.
آنها باز می شوند،
مثل دهان گونه ای گربه بزرگ آفریقایی
و من از قلبم با خبرم،
باز و بسته می شود،
جام شکوفه های سرخش
از عشق نابِ من تهی می شود،
آبی که می نوشم گرم است و شور،
مانند دریا...
و از سرزمینی می آید بسیار دور،
چونان تندرستی....


Tulips
The tulips are too excitable, it is winter here.
Look how white everything is, how quiet, how snowed-in
I am learning peacefulness, lying by myself quietly
As the light lies on these white walls, this bed, these hands.
I am nobody; I have nothing to do with explosions.
I have given my name and my day-clothes up to the nurses
And my history to the anaesthetist and my body to surgeons.
They have propped my head between the pillow and the sheet-cuff
Like an eye between two white lids that will not shut.
Stupid pupil, it has to take everything in.
The nurses pass and pass, they are no trouble,
They pass the way gulls pass inland in their white caps,
Doing things with their hands, one just the same as another,
So it is impossible to tell how many there are.
My body is a pebble to them, they tend it as water
Tends to the pebbles it must run over, smoothing them gently.
They bring me numbness in their bright needles, they bring me sleep.
Now I have lost myself I am sick of baggage -
My patent leather overnight case like a black pillbox,
My husband and child smiling out of the family photo;
Their smiles catch onto my skin, little smiling hooks.
I have let things slip, a thirty-year-old cargo boat
Stubbornly hanging on to my name and address.
They have swabbed me clear of my loving associations.
Scared and bare on the green plastic-pillowed trolley
I watched my teaset, my bureaus of linen, my books
Sink out of sight, and the water went over my head.
I am a nun now, I have never been so pure.
I didn't want any flowers, I only wanted
To lie with my hands turned up and be utterly empty.
How free it is, you have no idea how free -
The peacefulness is so big it dazes you,
And it asks nothing, a name tag, a few trinkets.
It is what the dead close on, finally; I imagine them
Shutting their mouths on it, like a Communion tablet.
The tulips are too red in the first place, they hurt me.
Even through the gift paper I could hear them breathe
Lightly, through their white swaddlings, like an awful baby.
Their redness talks to my wound, it corresponds.
They are subtle: they seem to float, though they weigh me down,
Upsetting me with their sudden tongues and their colour,
A dozen red lead sinkers round my neck.
Nobody watched me before, now I am watched.
The tulips turn to me, and the window behind me
Where once a day the light slowly widens and slowly thins,
And I see myself, flat, ridiculous, a cut-paper shadow
Between the eye of the sun and the eyes of the tulips,
And I hve no face, I have wanted to efface myself.
The vivid tulips eat my oxygen.
Before they came the air was calm enough,
Coming and going, breath by breath, without any fuss.
Then the tulips filled it up like a loud noise.
Now the air snags and eddies round them the way a river
Snags and eddies round a sunken rust-red engine.
They concentrate my attention, that was happy
Playing and resting without committing itself.
The walls, also, seem to be warming themselves.
The tulips should be behind bars like dangerous animals;
They are opening like the mouth of some great African cat,
And I am aware of my heart: it opens and closes
Its bowl of red blooms out of sheer love of me.
The water I taste is warm and salt, like the sea,
And comes from a country far away as health. "

« به عشق! »
لرد بایرون
برگردان:گلاره جمشیدی

مادر خوابهای طلایی! آی عشق!
ملکه فرخنده لذات کودکی!
چه کس تو را هدایت می کند به رقصهای آسمانی؟
به همرکابی تو که دلخواه پسران است و دختران
و به دلبری ها و افسون های بی پایان؟
من زنجیرهای جوانی ام را می گسلم
بیش ار این پای نمی نهم در دایره پررمز و راز تو
و قلمرو حکمرانی ات را
به خاطر این حقیقت ترک می گویم...

... هنوز برون آمدن از رویاها سخت است
رویاهایی که به ارواح خوش گمان، بسیار آمد و شد می کنند
آنجا که هر حوری زیبا، الهه ای را می ماند
که چشمهایش از میان تابش نور، تلاءلویی جاودان دارد
آنگاه که خیال، به حکمرانی بی انتهایش دست می یازد
و هرچیز چهره ای دیگر به خود می گیرد
آن هنگام که باکرگان دیگر غرور نمی ورزند
و لبخند ِ زنان خالصانه است و حقیقی...

آیا سزاست که خویش را به تمامی به تو وانهیم، جز نامی از خود؟
و آنگاه از گنبد ابرگون تو فرود آییم،
بی یافتن پریزادی در میان تمام زنان
و همراهی بین همه یاران
آیا سزاست به ناگاه دست کشیدن از قلمرو آسمانی تو
و گرفتار آمدن در زنجیر پریان افسونگر؟
و آنگاه اعترافی منصفانه به فریبکاری زن
و خودخواهی و خویش انگاری یاران؟

شرمناک، اقرار می کنم سلطه تو را درک کرده ام
حالیا حکمرانی ات رو به پایان است
بیش از این بر فرمان تو گردن نخواهم نهاد
بیش از این بر بالهای خیال انگیز تو اوج نخواهم گرفت
ابلهی دیگر بیاب! برای عشق ورزیدن به چشمهای درخشان
تا گمان ببرد که آن چشم از آنِ محبوبی است حقیقی
و ایمان بیاورد به افسوس این جسارتِ زود گذر
و بگدازد در زیر اشکهای حسی سرکش!

آی عشق!
منزجر از فریب،
به دور از بارگاه رنگارنگ تو پرواز می کنم
آنجا که کبر و ناز بر مسند خویش نشسته است،
و این حس بیمارگون
اشکهای ایلهانه اش جاری نمی شود،
- مگر به دردی از تو،
و از پریشانی های حقیقی روی می تابد
برای خیساندن آنها در شبنم های معبد پر زرق و برق تو...

اکنون با جامه سیاه عزا،
بپیوند به کاج تاجدار ایستاده در میان علف های هرز
همو که همراه تو همدلانه آه می کشد
و سینه اش یا هر در آغوش گرفتنی به خون می نشیند
و زنان آواز خوان جنگل ِ تو را فرا می خواند
به سوگواری عاشق سرسپرده ای که برای همیشه رفته است
همانکه می تواند به ناگاه
همسان آتشی رخ بیفروزد
و بر تو تعظیم کند، پیش از آنکه بر تخت بنشینی

های! حوریان نکو مشربی که اشکهای در آستینتان
هر وهله به چابکی روان می شود،
شما که آغوشتان با ترسهای موهوم
با شعله های خیال انگیز
و تابشی شوریده وار انباشته می شود،
بگویید آیا بر شهرت از دست رفته ام خواهید گریست؟
من ِ مطرود از سلسله نجیب زادگی خویش؟
باشد که دست کم، طفلی خنیاگر
سرودواره ای به همدردی من از شما طلب کند...

یدرود، ای تباران شیفته
بدرودی طولانی!
ساعت تقدیر، شب را مردًد نگاه داشته است
آنک فراق پیش روست
آنجا بیارامید که اندوهی در آن نهفته نیست
برکه تیره گون فراموشی پیش چشم است
و هر آینه با تندبادهایی می آشوبد که شما را تاب آن نیست
آنجا که... افسوس!... شما همراه با ملکه نجیب زاده خویش
ناچارید به فنا سپرده شوید...

To Romance
Lord Bayron

Parent of golden dreams, Romance!
Auspicious Queen of childish joys,
Who lead'st along, in airy dance,
Thy votive train of girls and boys;
At length, in spells no longer bound,
I break the fetters of my youth;
No more I tread thy mystic round,
But leave thy realms for those of Truth.

And yet 'tis hard to quit the dreams
Which haunt the unsuspicious soul,
Where every nymph a goddess seems,
Whose eyes through rays immortal roll;
While Fancy holds her boundless reign,
And all assume a varied hue;
When Virgins seem no longer vain,
And even Woman's smiles are true.

And must we own thee, but a name,
And from thy hall of clouds descend?
Nor find a Sylph in every dame,
A Pylades in every friend?
But leave, at once, thy realms of air i
To mingling bands of fairy elves;
Confess that woman's false as fair,
And friends have feeling for---themselves?

With shame, I own, I've felt thy sway;
Repentant, now thy reign is o'er;
No more thy precepts I obey,
No more on fancied pinions soar;
Fond fool! to love a sparkling eye,
And think that eye to truth was dear;
To trust a passing wanton's sigh,
And melt beneath a wanton's tear!

Romance! disgusted with deceit,
Far from thy motley court I fly,
Where Affectation holds her seat,
And sickly Sensibility;
Whose silly tears can never flow
For any pangs excepting thine;
Who turns aside from real woe,
To steep in dew thy gaudy shrine.

Now join with sable Sympathy,
With cypress crown'd, array'd in weeds,
Who heaves with thee her simple sigh,
Whose breast for every bosom bleeds;
And call thy sylvan female choir,
To mourn a Swain for ever gone,
Who once could glow with equal fire,
But bends not now before thy throne.

Ye genial Nymphs, whose ready tears
On all occasions swiftly flow;
Whose bosoms heave with fancied fears,
With fancied flames and phrenzy glow
Say, will you mourn my absent name,
Apostate from your gentle train
An infant Bard, at least, may claim
From you a sympathetic strain.

Adieu, fond race! a long adieu!
The hour of fate is hovering nigh;
E'en now the gulf appears in view,
Where unlamented you must lie:
Oblivion's blackening lake is seen,
Convuls'd by gales you cannot weather,
Where you, and eke your gentle queen,
Alas! must perish altogether.
چهار شنبه ۷ ارد ۱۳۹۰ ۱۲:۳۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 16,155
اعتبار: 223
سپاس کرده: 3,002
سپاس شده: 9,438 در 5,502 موضوع

امتياز: 5,856.62

 
ارسال: #13
RE : اشعار شاعران غیر ایرانی
پابلونرودا/سیامک بهرام پرور
پابلو نرودا
سیامک بهرام پرور

شاعر شیلیایی ، متولد 1904 با نام اصلی نفتالی ریکاردو ریس باسوالتو در پارال شیلی . در تموکو دوران جوانی و نوجوانی را گذراند . از 1920 به بعد نام پابلو نرودا را به احترام یان نرودا شاعر چک ( 1834 -1891) برای حود برگزید . در ا920 اولین کتابش به نام گرگ و میسپش سپیده دم و یکسال بعد بیست شعر عاشقانه و یک ترانه نومید را منتشر کرد که برایش شهرت به ارمغان آورد . در 1945 به سنای شیلی راه یافت ذر حالیکه پیش از آن به نهضتهای مردمی اسپانیا و فرانسه پیوسته بود . در 1947 به علت سخنرانی اعتراض آمیز نسبت به رییس جمهور وفت شیلی – بیده لا – شیلی را مخفیانه ترک و به اروپا رفت . در 1952 به کشورش بازگشت و در 1971 جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد . از آثار برجسته او می شود به : بیست شعر عاشقانه و یک ترانه نومید ، تلاش انسان بی پایان ؛ اقامت در خاک ، اسپانیا در قلب من ، خشم ها و محنتها ، آواز همگانی ، شعرهای ناخدا ، چکامه های بنیادین ، انگورها و باد ، صد شعر عاشقانه ، یادداشتهای ایسلا نگرا ، کتاب سوالها ، بود ها و یادبودها و دهها اثر دیگر اشاره کرد . بودها و یادبودها مجموعه خاطرات ادبی و سیاسی شاعر است که اتفاقا به فارسی نیز ترجمه شده است . نرودا در سال 1973 چند روز پس از کودتای پینوشه به علت سرطان خون در خانه محبوبش در ایسلا نگرا فوت کرد در حالیکه همسرش و الهه شعرهای عاشقانه اش ماتیلده اوروتیا را در کنار داشت .
***
شاید همین اندک برای معرفی نرودا کافی باشد که بیوگرافی کاملتر از این را می توان در دیباچه هر کدام از کتابهایش و کاملترین آنها را در کتاب بودها و یادبودها به قلم خودش خواند .
در این کوتاه سخن برآنم به برشمردن برخی از دریافتهایم از شعر نرودا بپردازم :
نرودا شاعریست جمیع الاطراف . این گفته شاید برای او بیش از هر شاعر دیگری در دنیا صدق کند . نرئدا آن چنان عاشقانه می سراید که واژه ها تاب مستی شاعر را نمی آورند و ان چنان از دردهای سرزمین اش سخن می گوید که هر کلمه شلاقی می شود بر صورت متجاوز !
گاه انچنان ساده شعر می گوید که چکامه های بنیادین شکل می گیرد و گاه چنان خکیمانه و فلسفی با جهان رو به رو می شود که شعر بلند کتاب سوالها و یا این همه نام .
اما چیزی که مسلم است نرودا شاعر زمانه خویش است و از آن بالاتر انسان زمانه خویش . نگاه و لطیف و شاعرانه او گوشه گوشه جهان هستی را واکائی می کند ئ از دل هر جنبنده و ناجنبنده ای شعر بیرون می کشد !
مثال روشن برای این ادعا ، چکامه های بنیادین اند که شاعر گوچه فذنگی و لیمو و شراب و ذرت و ماهی تون و حتی کت و شلوار را به چالش شعر می کشد و برای هر یک چکامه ای می نویسد ! چکامه هایی که شاید تنها شاعری چون نرودا باید بپردازدشان تا به دامن ابتذال نیافتند و هر یک در پس ظاهر ساده شان حکمتی عمیق را به تماشا بگذارند . نخستین حکمت چنین اشعاری شاید این باشد که در همه مخلوقات عالم هزار حرف نگفته ، هزار تفسیر پنهان و هزار هزار درس آموختنی ست اگر چشم و گوش ات هوشیار باشند و حساس نه زیر غبار عادت و فراموشی !
از سوی دیگر نرودا یک شهروند کاملا سیاسی ست . گذشته از پستهای ریز و درشتش – از نمایندگی سنا تدر چند مرحله تا سمتهای متعذذ کنسولی در کشورهای گوناگون – و نیز کاندیداتوری اش برای ریاست جمهوری در سال1969 و کناره گیری اش از انتخابات به نفع آلنده ، این ذهن شاعر است که به قدری درگیر اجتماع ، میهن و دردهای انسانی ست که وقتی به سرایش شعری با رویکرد اجتماعی دست به قلم می برد ، سیاست نه به شکل یک شعار روشنفکرانه که به صورت مفهومی که در عرصه زندگی انسان تاثیری مستقیم دارد ، در سروده اش شکل می گیرد . به عبارت دیگر او از سیاست نیز می گیو نه به خاطر ذات سیاست بلکه به خاطر تاثیراتش بر انسان و نرودا شاعریست که کاملا انسان مدار است !
و دست به همین دلیل است که عشق نیز با تمام و نمودهای جسمی و روحی اش در شعر او حضوری بسیار پررنگ دارد . صد شعر عاشقانه او مصداق کاملی از تغزل عینی و حسی ست و درک او از معشوق درکی یگانه است و سبب می شود که نام ماتیلده همردیف بلقیس نزار فبانی و آیدای بامداد و مانند آنها قرار گیرد که البته تعداد این معشوقهای یگانه علی رغم تعدد آثار تغزلی در دنیا چندان زیاد نیست ! چرا که اغلب ، درک شاعر از عشق درکی یگانه و مختص او نیست و لاجرم معشوق و در نتیجه عشق ماهیتی یگانه نمی یابند .
فرم در کارهای نرودا در خدمت محتوا و کارکرد اثر است . مثلا در صد شعر عاشقانه از فرم 14 مصراعی ( سونات ) استفاده می برد که فرمی مناسب برای اشعار لطیف و تغزلی ست . در چکامه های بنیادین شیوه تقطیع و سرایش به گونه ایست که شعر در یک ستون روزنامه بگنجد ! …چرا که شعرها برای نخستین بار در آنجا منتشر شده است و…
زبان نرودا زبانی ساده و صمیمی ست و کمتر به دام مغلق گویی می افتد . تصاویر شاعر نیز کاملا عینی اند و نرودا نیز مانند بسیاری از شاعران بزرگ که حرفی برای گفتن دارند ، خود را به ورطه ابهامهای مه الود و لابیرنتهای معماگونه و زهنیتی مالیخولیایی نمی اندازد . چرا که به گمان من ، مضمون برای او اهمیتی بسیار دارد و خواننده را ارج می نهد .
نتیجه این ارج نهادن به مخاطب در داتسان کوتاهی از زندگی او کاملا هویداست که باذکر آن ، این مقال را به پایان می برم :
نرودا در خاطراتش می نویسد که در دوران جوانی و کمی پس ازآنکه مجموعه شفق را منتشر کرده بود همراه دوستانش به کلوپی در پایین شهر وارد می شود و اتفاقا ورودشان مصادف می شود با درگیری دو تن از اوباش برجسته محل ! ...کلوپ به هم می ریزد و نرودای جوان – شاید به واسطه همان سر پر باد جوانی !- فریادکشان برسر آن دو مرد تنومند، آنها را به ترک محل امر می کند ! ...یکی از این دو – که به قول نرودا قبل از چاقوکشی ،بکس باز حرفه ای بوده – به نرودا هجوم می آورد که مشت سنگین رقیب اوباشش او را نقش بر زمین می کند ! ...کلوپ دو باره آرام می شود و رقیب ازپا افتاده را بیرون می برند و رقیب پیروز به شادمانی جمع باز می گردد که نرودا او را نیز چنین خطاب می کند : «همه تان گم شوید !...شما هم دست کمی از او ندارید ! »...ساعتی بعد به وقت ترک محل در آستانه در خروجی مرد قوی هیکل مست را می بیند که در انتظار او ایستاده است !...دوستان آماده گریختنند و نرودای – به قول خودش پر وزن ! – بی دفاع در برابر حریفی نابرابر !...باقی را از زبان خود نرودا بشنوید با کمی تلخیص :
...و من فکر کردم چه بی فایده است در برابر این هیولا عرض اندام کردن .درست مثل ببری که با بچه گوزنی رو به رو شود ... همانطور که شاخ به شاخ بودیم ، ناگهان دیدم که سرش را به عقب کشید و چشمانش را از هم گشود و آن حالت سبعیت از دیدگانش محو شد و با شگفتی پرسید : شما پابلو نرودا هستید ؟!
« بله من خودم هستم »
بعد سر بزرگش را بین دو دست گرفت و گفت : من چه آدم احمقی هستم .اینجا با شاعری که او را ستایش می کنم روبه رو شده ام ، آنوقت باید از من عملی ناشایست سر بزند » و سرش را بین دو دست گرفت و خود را ملامت کرد : من چه آدم رذلی هستم ! ...درسته که ما همه از یک قماشیم ...ما تفاله های اجتماعیم ...اما به از شما نباشد ، در دنیا اگر یک آدم سالم باشد ، نامزد من است . ... نگاه کن دون پابلو ! این عکس اوست ...درست به قیافه اش نگاه کن ! ...من روز ی به او خواهم گفت که عکس تو در دست دون پابلو بوده است ...این او را خوشحال خواهد کرد ... »
و او عکس دخترکی خنده رو را که تبسمی کودکانه به لب داشت ، به دستم داد « نگاه کن دون پابلو ! ...شعر تو بود که واسطه عشق ما شد .... او مرا به خاطر شعر تو دوست دارد ، به خاطر شعر تو ، که هر دو با هم آنرا می خوانیم و از حفظ داریم »
و یکباره شروع کرد با صدای بلند به خواندن :« در آستانه قلب تو / پسرکی افسرده حال چونان من زانو زده است / با دیدکانی دوخته به نرگس شهلای تو /....»
درست در همین زمان در باز شد و دوستانم با تجدید قوا باز گشتند : با قیافه های بر افروخته ، با مشتهای گره کرده و مهیا برای مقابله !
من با آرامی از در خارج شدم و ان مرد همچنان در جای خود ترانه ام را مترنم بود و در جذبه سکر سرود ...
*
نرودا خود از این واقعه و دهها واقعه مشابه ، آنگاه که ایتالیایی ها به نفع او و بر علیه نخست وزیرشان شعار می دادند ، شعرخوانی برای کارگران معدن و ترنم شعرهایش به وقت اعتصابهای کارگری و مواردی از این دست ، به عنوان « زمانی که شعر به صحنه امد و قدرت خود را نشان داد » نام می برد .
و این چنین است شاعری که تحسین منتقدان را تا انجا بر می انگیزد که جایزه نوبل را به او اختصاص می دهند ، چنان مورد توجه حتی فرودست ترین طبقات فرهنگی جامعه است که شعرش را از بر می کنند و از آن تاثیر می پذیرند و به خاطر او و دکلمه شعرهایش ، ساعتها بر زمین می نشینند و به ترنمش گوش می سپارند . او در میان مردم زیست و برای مردم شعر سرود و راز بزرگی و ماندگاری شاعر ، چیزی جز این نمی تواند باشد .
منابع : 1) یادها و یادبودها، پابلو نرودا ، ترجمه هوشنگ باختری ، نشر پارسا 1378
2) هوا را از من بگیر خنده ات را نه ، پابلو نرودا ، ترجمه احمد پوری ، چاپ هفتم ، نشر چشمه ، 1381
3) صد شعر عاشقانه ، پابلو نرودا ، ترجمه نازنین میرصادقی ، نشر نگاه، 1379
4) چکامه ها ، پابلو نرودا ، ترجمه نازنین میرصادقی ، نشز نگاه ، 1380

Discoverers of Chile
From: ‘Canto General’
From the North Almagro brought his train of scintillations.
And over the territories, between explosion and subsidence,
he bent himself day and night as if over a map.
Shadow of thorns, shadow of thistle and wax,
the Spaniard joined to his dry shape,
gazed at the ground’s sombre strategies.
Night, snow and sand make up the form of
my narrow country,
all the silence is in its long line,
all the foam rises from its sea beard
all the coal fills it with mysterious kisses.
Like a hot coal the gold burns in its fingers,
and the silver lights like a green moon
its hardened form of a gloomy planet.
The Spaniard seated next to the rose one day,
next to the oil, next to the wine, next to the ancient sky,
did not conceive of this place of furious stone
being born from under the ordure of the sea eagle.
کاشفان شیلی
آورد
از آلماگروی شمالی
قطار شراره هایش را ،
و بر فراز سرزمین هایش
در میانه انفجار سکوت
در خود خمید
روز و شب
چنان که بر نقشه ای .
سایه خارزار ،
هاشور خاربن و موم ؛
اسپانیولی پیوست با شکل خشکش ،
خیره بر رزم آرایی تیره خاک !
شب ، برف و شن
بر آوردند ساختار باریکه سرزمینم را.
تمام سکوت در درازنایش است و
تمام کفها
بالا شده از ریش دریایش !
تمام زغال سنگها سرشارش کرده
با بوسه های رازآلود .
چون زغالی گداخته
می گدازد بر انگشتانش
طلا ،
و می تابد نقره
مثل ماهی سبز
بر هیات منجمد سیاره ای تاریک !
اسپانیولی نشست ، روزی
در کنار گل سرخ ،
کنار نفت ،
کنار شراب و
کنار آسمان کهن ؛
بی آنکه گمان برد
زاده شده است
این سرزمین سنگهای سخت
از زیر فضله عقاب دریا !

Too Many Names
From: ‘Estravagario’


Monday entangles itself with Tuesday
and the week with the year:
time cannot be severed
with your weary shears,
and all the names of the day
the water of night clears.


No man can call himself Peter,
no woman Rose or Mary,
we are all sand or dust,
we are all rain in the rain.
They have told me of Venezuelas,
Paraguays and Chiles,
I don’t know what they’re talking about:
I know the skin of the Earth
and I know that it has no name.


When I lived among roots
they delighted me more than flowers,
and when I talked to a stone
it echoed like a bell.


It is so slow the spring
that lasts the winter long:
time has lost his shoes:
one year’s four centuries.


When I go to sleep each night
what am I called, not called?
And when I wake up, who am I
if it wasn’t ‘I’ who was sleeping?
This is to say that as soon as we
are thrust out into life,
that we come ly born,
that our mouths are not filled
with all these dubious names,
with all these mournful labels,
with all these meaningless letters,
with all this ‘yours’ and ‘mine’,
with all this signing of papers.


I think to confound things
mingling them, hatching them ,
seeing through them, stripping them naked,
until the light of the earth
has the unity of the ocean,
a generous integrity,
a crackle of starched perfume.

این همه نام
دوشنبه
محصور می کند خویش را
با سه شنبه
و هفته با سال .
نمی شود بگسلد زمان
با قیچی کسل کننده ات،
و تمام نامهای روز را
آب شب می شوید !
هیچ مردی نمی تواند بنامد خویش را :
پیتر ؛
چنانکه هیچ زنی :
رز یا ماری .
ما ،همه، ماسه ایم و غبار ؛
ما ،همه ، بارانیم در باران !
با من از ونزوئلا ها سخن گفتند ،
از پاراگوئه ها ،
شیلی ها ؛
نمی دانم از چه می گویند .
من تنها ،
پوسته زمین را می شناسم
و می دانم که نامی ندارد !
وقتی می زیستم در میان ریشه ها
لذتم می بخشیدند
بیش از گلها ؛
و آنگاه که سخن می گفتم
در میانه صخره ها
پژواک می شد صدایم
چون ناقوسی .
آنک بهاری می آید
آهسته اهسته
که درازنای زمستان را تاب آورده است ؛
زمان
گم کرده کفشهایش را ؛
یکسال
چهار قرن به طول می انجامد !
هر شب به گاه خفتن ،
چه نامیده می شوم و
نمی شوم ؟!
و به گاه بیداری کی ام ،
اگر این نیست «من» ای که به خواب رفته بود ؟!
این می گویدمان
که پرتاب می شویم در کام زندگی
از همان بدو تولد
که نیانباشته دهانهامان
با این همه نامهای مشکوک
با این همه برچسبهای غم انگیز
با این همه حروف بی معنا
با این همه «مال تو » و « مال من »
با این همه امضای کاغذها !
می اندیشم به شوراندن اشیا ،
در آمیختن شان ،
دوباره برآوردنشان ،
ذره ذره برهنه کردنشان ،
تا آنجا که داشته باشد ، نور زمین
یگانگی دریا را :
تمامیتی سخاوتمند و
خش خش عطری استوار را !



Fable of the Mermaid and the Drunks
From: ‘Estravagario’
All those men were there inside,
when she came in totally naked.
They had been drinking: they began to spit.
ly come from the river, she k nothing.
She was a mermaid who had lost her way.
The insults flowed down her gleaming flesh.
Obscenities drowned her golden breasts.
Not knowing tears, she did not weep tears.
Not knowing clothes, she did not have clothes.
They blackened her with burnt corks and cigarette stubs,
and rolled around laughing on the tavern floor.
She did not speak because she had no speech.
Her eyes were the colour of distant love,
her twin arms were made of white topaz.
Her lips moved, silent, in a coral light,
and suddenly she went out by that door.
Entering the river she was cleaned,
shining like a white stone in the rain,
and without looking back she swam again
swam towards emptiness, swam towards death.

افسانه پری دریایی و مستها
همه اون مردا
اونجا کنار رود بودن
وقتی اومد :
لخت و عور !
اونا مست بودن و
شروع کردن به تف انداختن !
تازه از رود اومده بود و
هیچ چی نمی دونست .
یه پری دریایی بود
که راهشو گم کرده .
متلکا سرازیر شد
رو تن براقش
بد وبیراه ها غرق کرد
سینه طلایی شو .
اشکو نمی شناخت
به خاطر همین گریه نکرد .
لباسو نمی شناخت
به خاطر همین لباس نداشت .
اونا سیاهش کردن
با چوب پنبه های سوخته و
ته سیگار ،
غلتیدن رو کف میخونه و
ریسه رفتن !
هیچی نگفت
چون زبونی نداشت .
چشماش
به رنگ یه عشق دور بود و
جفت بازواش
از یاقوت سفید .
لباش جنبید
بی صدا
با یه نور مرجانی ...
و یه دفه
از اون در زد بیرون !
رفت توی رود و
پاک شد .
درخشید
مثه یه سنگ سفید زیر بارون !
و بی اونکه پشت سرش رو نگاه کنه
شنا کرد و شنا کرد ...
شنا کرد به طرف هیچ ،
شنا کرد به طرف مرگ !

Love
Because of you, in gardens of blossoming flowers I ache from the
perfumes of spring.
I have forgotten your face, I no longer remember your hands;
how did your lips feel on mine?
Because of you, I love the white statues drowsing in the parks,
the white statues that have neither voice nor sight.
I have forgotten your voice, your happy voice; I have forgotten
your eyes.
Like a flower to its perfume, I am bound to my vague memory of
you. I live with pain that is like a wound; if you touch me, you will
do me irreparable harm.
Your caresses enfold me, like climbing vines on melancholy walls.
I have forgotten your love, yet I seem to glimpse you in every
window.
Because of you, the heady perfumes of summer pain me; because
of you, I again seek out the signs that precipitate desires: shooting
stars, falling objects.

عشق

به خاطر تو
در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده
من
از رايحه بهار زجر مي كشم !
چهره ات را از ياد برده ام
ديگر دستانت را به خاطر ندارم
راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!
به خاطر تو
پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم
پيكره هاي سپيدي كه
نه صدايي دارند
نه چيزي مي بيننند !
صدايت را فراموش كرده ام
صداي شادت را !
چشمانت را از ياد برده ام .
با خاطرات مبهمم از تو
چنان آميخته ام
كه گلي با عطرش !
مي زيم
با دردي چونان زخم !
اگر بر من دست كشي
بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !
نوازشهايت مرا در بر مي گيرد
چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي افسردگي !
من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر پنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !
به خاطر تو
عطر سنگين تابستان
عذابم مي دهد !
به خاطر تو
ديگر بار
به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم :
شهابها !
سنگهاي آسماني !!

POETRY
And it was at that age...Poetry arrived
in search of me. I don't know, I don't know where
it came from, from winter or a river.
I don't know how or when,
no, they were not voices, they were not
words, nor silence,
but from a street I was summoned,
from the branches of night,
abruptly from the others,
among violent fires
or returning alone,
there I was without a face
and it touched me.
I did not know what to say, my mouth
had no way
with names
my eyes were blind,
and something started in my soul,
fever or forgotten wings,
and I made my own way,
deciphering
that fire
and I wrote the first faint line,
faint, without substance, pure
nonsense,
pure wisdom
of someone who knows nothing,
and suddenly I saw
the heavens
unfastened
and open,
planets,
palpitating planations,
shadow perforated,
riddled
with arrows, fire and flowers,
the winding night, the universe.
And I, infinitesmal being,
drunk with the great starry
void,
likeness, image of
mystery,
I felt myself a pure part
of the abyss,
I wheeled with the stars,
my heart broke free on the open sky.

شاعری
و در ان زمان بود
كه ( شاعري ) به جستجوي ام بر آمد
نمي دانم !
نمي دانم از كجا آمد
از زمستان يا از يك رود
نمي دانم چگونه
چه وقت !
نه !!
بي صدا بودند و
بي كلمه
بي سكوت !
اما از يك خيابان
از شاخسار شب
به ناگهان از ميان ديگران
فرا خوانده شدم
به ميان شعله هاي مهاجم
يا رجعت به تنهايي
جائيكه چهره اي نداشتم …
و
( او ) مرا نواخت !!
نمي دانستم چه بگويم !
دهانم راهي به نامها نداشت
چشمانم كور بود
و چيزي در روح من آغازيد :
تب
يا بالهايي فراموش شده !
و من به طريقت خود دست يافتم :
رمز گشايي اتش !
و اولين سطر لرزان را نوشتم :
لرزان ،
بدون استحكام ،
كاملا چرند !!
سرشار از دانايي آنان كه هيچ نمي دانند!!
و ناگهان ديدم
درهاي بهشت را
بدون قفل و گشوده !
گياهان را
تپش كشتزاران را
سايه هاي غربال شده با تيغ آتش و گل را
شب طوفان خيز و
هستي را !
و من
اين بي نهايت كوچك
با آسمانهاي عظيم پرستاره
مهربانانه
همپياله شدم !
تصويري راز آلود
خودم را ذره اي مطلق از ورطه اي لايتناهي حس كردم
با ستارگان چرخيدم
و قلبم
در اسمان
بند گسست

I Crave Your Mouth, Your Voice, Your Hair

DON'T GO FAR OFF, NOT EVEN FOR A DAY
Don't go far off, not even for a day, because --
because -- I don't know how to say it: a day is long
and I will be waiting for you, as in an empty station
when the trains are parked off somewhere else, asleep.
Don't leave me, even for an hour, because
then the little drops of anguish will all run together,
the smoke that roams looking for a home will drift
into me, choking my lost heart.
Oh, may your silhouette never dissolve on the beach;
may your eyelids never flutter into the empty distance.
Don't leave me for a second, my dearest,
because in that moment you'll have gone so far
I'll wander mazily over all the earth, asking,
Will you come back? Will you leave me here, dying?






من آرزومند دهانت هستم ، صدايت ، مويت
دور نشو
حتي براي يك روز
زيرا كه …
زيرا كه …
- چگونه بگويم –
يك روز زماني طولاني ست
براي انتظار من
چونان انتظار در ايستگاهي خالي
در حالي كه قطارها در جايي ديگر به خواب رفته اند !
تركم نكن
حتي براي ساعتی
چرا كه قطره هاي كوچك دلتنگي
به سوي هم خواهند دويد
و دود
به جستجوي آشيانه اي
در اندرون من انباشته مي شود
تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد !
آه !
خدا نكند كه رد پايت بر ساحل محو شود
و پلكانت در خلا پرپر زنند !
حتي ثانيه اي تركم نكن ، دلبندترين !
چرا كه همان دم
آنقدر دور مي شوي
كه آواره جهان شوم ، سرگشته
تا بپرسم كه باز خواهي آمد
يا اينكه رهايم مي كني
تا بميرم !



Your hands
From: ‘Versos del capitán’
When your hands go out,
love, toward mine,
what do they bring me flying?
Why did they stop
at my mouth, suddenly,
why do I recognize them
as if then, before,
I had touched them,
as if before they existed
they had passed over
my forehead, my waist?




Their softness came
flying over time
over the sea, over the smoke
over the spring
and when you placed
your hands on my chest
I recognized those golden
dove wings
I recognized that clay
and that color of wheat




All the years of my life
I walked around looking from them.
I went up the stairs,
I crossed the roads,
trains carried me,
waters brought me,
and in the skin of the grapes
I thought I touched you.
The wood suddenly
brought me your touch,
the almond announced to me
your secret softness,
until your hands
closed on my chest
and there like two wings
they ended their journey.


دستانت
وقتي دستانت
به سوي من قد مي كشند
پروازشان
چه هديتي خواهد داشت براي من ؟!
چرا بر دهانم آرام مي گيرند
ناگهان ؟!
چرا مي شناسم شان
چنان كه گويي پيش از اين لمسشان كرده ام ؟!
…انگار كه
بر پيشاني ام و كمرگاهم
گدشته اند ؟!
لطافتشان
بر فراز زمان پر مي كشد
بر بلنداي دريا و مه
بر بالاي بهار !
و آنگاه كه دستانت
روي سينه ام آرام گرفت
دو بال زرين فاخته را باز شناختم !
به ياد آوردم
خاك را و رنگ خوشه گندم را !
تمام سالهاي عمرم را
به جستجوشان گام زدم
از پلكانها بالا رفتم
از جاده ها گذشتم
ترنها مرا بردند و
درياها بازم آوردند !
… و گمانم
در پوست انگوري بود
كه لمست كردم !
بيشه
به ناگهان لمست را آورد
براي من !
بادام
راز لطافت را تشريح كرد
تا آنگاه كه
دستانت دور سينه ام محكم شد
و چونان دو بال خفته
به سفر خويش پايان داد …

Sonnet 71

Already, you are mine. Rest with your dream inside my dream.
Love, grief, labour, must sleep now.
Night revolves on invisible wheels
and joined to me you are pure as sleeping amber.


No one else will sleep with my dream, love.
You will go we will go joined by the waters of time.
No other one will travel the shadows with me,
only you, eternal nature, eternal sun, eternal moon.


Already your hands have opened their delicate fists
and let fall, without direction, their gentle signs,
you eyes enclosing themselves like two grey wings,


while I follow the waters you bring that take me onwards:
night, Earth, winds weave their fate, and already,
not only am I not without you, I alone am your dream.
سونات 71

و اكنون تو از آن مني
با رويا هايت در روياي من بيارام!
عشق و رنج و كار
يكسره در خواب رفته اند
شب بر ارابه ناپيدايش مي راند
و تو در كنارم چونان كهربا آرمبده اي!
كسي ديگر ، عشق من ! در روياهايم نخواهد آرميد
تو خواهي آمد !
و ما دستادست بر فراز سيلاب زمان خواهيم گذشت.
كسي ديگر در گذر از سايه ها همسفرم نخواهد بود
تنها تو ، هميشه سبز!
هميشه خورشيد!
هميشه ماه!
دستانت آماده گشودن مشتهاي ظريفشانند
تا آيات حادثه اي لطيف از آنان بچكد.
چونان دو بال خاكستري
چشمانت بسته اند
و من بال مي گشايم!
در ميانه امواجي كه تو بر آورده اي
من ربوده مي شوم!
شب ، جهان ، باد ، در دايره تقديرشان مي چزخند.
بي تو
من
تنها خيال واره تو هستم
و اين خود همه چيز است!

Sonnet 72
My love, at the shutting of this door of night
I ask of you, love, a journey through a dark pound:
shut out your dreams: enter with your sky my eyes:
stretch out in my blood as if in a wide river.


Goodbye, goodbye, cruel clarity that was dropped
into the bag of every day of the past:
goodbye to every gleam of clocks or oranges:
welcome oh shadow, periodic friend!


In this boat, or water, or death, or life,
one more time we unite, slumbering, resurrected:
we are the marriage of the night in the blood.


I don’t know who lives or dies, sleeps or wakes,
but it is your heart that delivers,
to my chest, the gifts of the dawn.

سونات 72

اكنون كه اين در شبانه را
مي بنديم ، عشق من!
همراه من بيا! به تو در توي سايه ها.
روياهايت را فرو گذار!
با آسمانت به چشمانم در آ !
در خونم جاري شو ! چونان رودخانه اي وحشي!
وداع با روشناي مهيب روز
كه قطره قطره در جوال گذشته مي چكد!
وداع با پرتو ساعت و نارنج !
سايه! دوست گاهگاهم! خوش آمدي!!
در اين كشتي
يا در ميانه امواج
در مرگ
يا در حياتي تازه
ديگر بار به هم مي پيونديم‌،
خواب آلود!
و باز مي خيزيم :
چونان عروسي شب در خون!
نمي دانم كيست كه مي زيد و مي ميرد
مي خوابد و بر مي خيزد
اما اين قلب توست
كه همه موهبتهاي غروب را در سينه ام مي پراكند!
چهار شنبه ۷ ارد ۱۳۹۰ ۱۲:۳۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 16,155
اعتبار: 223
سپاس کرده: 3,002
سپاس شده: 9,438 در 5,502 موضوع

امتياز: 5,856.62

 
ارسال: #14
RE : اشعار شاعران غیر ایرانی
نزار قبّانى /بیدج/یغما گلرویی

نزار قبّانى تلخيص از كتاب: «بلقيس و عاشقانه‏هاى ديگر»
مترجم: موسى بيدج‏ و تمام كودكان جهان مترجم: یغما گلرویی

«نزار قبّانى» شاعر قدرتمند عاشقانه‏هاى شعر عرب، در سال 1923 به دنيا آمد. او نخستين دفتر شعرش را با نام «زن سبزه‏رو به من گفت» در سن بيست و يك سالگى و همزمان با خواندن رشته حقوق در دانشگاه دمشق منتشر كرد. انتشار اين كتاب هياهو و جنجال فراوانى را در پى داشت. طرفداران شعر قبّانى را طبقه دانشجو و متجدد تشكيل مى‏دادند. جرأت و جسارت قبّانى در سرودن عاشقانه‏هاى بى‏پرده، ويژگى خاص شعر اوست. سفرهاى او به شهرهايى چون قاهره، پكن، مادريد و لندن ،نقاط عطفى در زندگى ادبى او بودند. قبّانى بعد از نخستين كتاب، با فاصله‏هاى سه - چهار سال يك بار، كتابهاى ديگرى به نامهاى «كودكى سينه»، «سامبا»، «تو از آنِ منى»، «شعرها»، «محبوب من» و «نقاشى با كلمات» به چاپ رساند كه هر كدام از آنها نيز همچون كتاب اول او بحث و هياهوى فراوانى را در مطبوعات كشورهاى عربى برانگيخت. موضوع تمام اين كتابها «عشق» است. اما عشقى كه از مجاز فراتر نمى‏رود و بيشتر حول محور غريزه و جنسيت مى‏گردد. قبّانى پس از بيست و يك سال كار از حوزه سياست كناره گرفت و در شهر بيروت براى اشتغال به كار فرهنگى اقامت گزيد و به كار نشر پرداخت. با شكست حكومتهاى عربى از رژيم اشغالگر قدس، انقلابى در نزار قبّانى رخ داد. او در منظومه‏اى فريادگونه، خشم و غيظ و نااميدى خود را از اين واقعه سرود و به اين‏ترتيب، درِ تازه‏اى در زندگى شعرى خود گشود. سرودن اين شعر اگرچه با خشم زيادى مواجه شد و عده فراوانى قبّانى را لايق شعر وطن نمى‏دانستند، اما راه تازه‏اى شد كه او آن را ادامه داد. او در سروده‏هاى بعدى، دو محور را اساس كار خود قرار داد: عشق به يار و ديار و هجو اعراب و حكومتهاى عربى.
با اين حال او سه مجموعه شعر عاشقانه ديگر با نامهاى «يادداشتهاى روزانه زنى لاابالى»، «شعرهاى وحشى» و «كتاب عشق» را چاپ مى‏كند كه نشان‏دهنده ادامه كار عاشقانه اوست و اين‏كه هنوز به‏طور كامل موج ميهن‏پرستى روح او را تسخير نكرده است. پس از جريان جديد شعر عرب كه روح مبارزه‏طلبى و خشم بر آن حاكم بود، قبّانى نيز با تجربه كارهاى حماسى قبل، به سرودن شعرهايى از اين دست پرداخت كه به صورت مجموعه‏اى با نام «خشم خوشه‏ها» منتشر شد. پس از انتشار شعر «حاشيه‏اى بر دفتر شكست»، گروهى از نويسندگان به خاطر توهين او به جمال عبدالناصر، خواستار ممنوعيت ورود او به خاك مصر شدند. به اين ترتيب ورود او به مصر و فروش و توزيع كتابهايش ممنوع شد، اما او با نوشتن نامه‏اى به جمال عبدالناصر، او را وا داشت تا اين ممنوعيت را لغو كند.
او مجموعه‏هاى ديگر را نيز پس از آن چاپ كرد. در سال 1975، پس از جنگ داخلى لبنان، اين مضمون نيز به شعرهاى او افزوده شد. در سالهاى نخست دهه هشتاد، همسر عراقى‏تبار او به نام «بلقيس»، در انفجار سفارت عراق در بيروت كشته شد و اين حادثه تأثيرى عميق بر او نهاد و زبان خشم او را نسبت به حكومتهاى غربى تيزتر كرد. قبّانى «الاعمال‏الكامله» خود را در سه جلد كه هر كدام شامل ده مجموعه شعر است، حدود بيست سال پيش منتشر كرد و پس از آن با انتشار مجموعه‏هايى ديگر، شمار كتابهايش را به پنجاه رساند.
اينك نزار قبّانى با تمام خصوصيات مثبت و منفى‏اش از اين جهان رخت بربسته است، اما به حق، او يكى از تأثيرگذاران بر روند شعر امروز عرب است كه با تمام توان كوشيد تا راه سومى ميان زبان فرهنگها و قاموسهاى عرب و نيز زبان عاميانه آن ايجاد كند و شكاف ميان اين دو زبان ايستا و پويا را تا حد توان پر كند.
نكته قابل ذكر درباره شعرهاى او اين است كه به دشوارى تن به ترجمه مى‏دهند، لذا براى حفظ شعريت اين سروده‏ها و نزديك‏سازى آن به فرم شعر سپيد، تلاش فراوانى در ايران صورت گرفته است.
نزار قبّانى در اواخر فروردين سال 1377 در بيمارستانى در لندن درگذشت. اينك نمونه‏هايى از شعر او به نقل از دو كتاب «بلقيس و عاشقانه‏هاى ديگر» به ترجمه موسى بيدج و نيز «تمام كودكان جهان شاعرند»، به ترجمه يغما گلرويى:


پيش از چشمان تو تاريخى نبود
در ژنو
از ساعتهايشان‏
به شگفت نمى‏آمدم‏
- هر چند از الماس گران بودند -
و از شعارى كه مى‏گفت:
ما زمان را مى‏سازيم.
دلبرم!
ساعت‏سازان چه مى‏دانند
اين تنها چشمان تواند
كه وقت را مى‏سازند
و طرح زمان را مى‏ريزند...

(بلقيس و...)
استاد عشق استعفا مى‏دهد
بانوى من!
سخنم را گوش مده‏
كه من‏
درس عشق نمى‏گويم‏
و سخنم بيشتر
شطح و رؤياست‏
كه من‏
با كبريت بازى مى‏كنم‏
و خودم را آتش مى‏زنم‏
- چون كودكان -

بانوى من!
نوشته‏هايم را بها مگذار
كه من مردى‏ام‏
كه بر بستر باد، گندم مى‏كارم‏
و بر بستر آب‏
شعر.
و از موسيقى دريا
شميم علفها
و تنفس بيشه‏ها
عشق مى‏سازم...

به من گوش مده‏
كه من مردى‏ام‏
كه جهان را با واژگانم ويران كردم‏
و رنگ دريا را
رنگ افق را
و برگ درختان را
ديگرگون...

گوش مده‏
به روزنامه‏هايى كه از من مى‏نويسند
يا خبر فتوحاتم را مى‏گويند.
كه خود مى‏دانم‏
افسانه پيروزى‏ام‏
از مرمر و ياقوت سينه‏هاست...

بانوى من!
چگونه درس عشق بگويم‏
درس انديشه‏
و آزادى چشمها و مژگانها
و حال آن‏كه‏
من ميراث‏دار
سلاله وحشتم.
از من چشم مدار.
كه من از اخبار جنگ خسته‏ام‏
از اخبار عشق‏
از اخبار دلاوريهايم.
خسته‏ام‏
از كاشتن دريا
زيبا كردن زشتى‏
برانگيختن مردگان.

بانوى من!
از من انقلاب چشم مدار
كه حس مى‏كنم‏
آخرين انقلاب من‏
تو بوده‏اى.

(بلقيس و...)

بلقيس‏
سپاستان مى‏گويم‏
سپاستان مى‏گويم‏
دلبرم از پاى درآمد.
اينك مى‏توانيد
بر مزار اين شهيد
جامى بنوشيد.

بلقيس‏
زيباترين شاه بانوى تاريخ بابل بود.
بلقيس‏
رعناترين نخل عراق...
بلقيس!
تو درد منى‏
و درد شعر
- وقتى كه انگشتان بر تنش دست مى‏كشند -
پس از گيسوان تو، آيا
سنبله‏ها قد مى‏كشند؟
اى نينواى سبز
كولى طلايى رنگ من‏
اى كه موجهاى دجله‏
بهاران‏
زيباترين خلخالها را ارمغان تو مى‏كرد.
بلقيس!
تو را از پا درآوردند.
اين كدام امت عرب است‏
كه صداى قنارى را از پا مى‏اندازد؟...

بلقيس!
در فنجان قهوه ما
مرگ نهفته است‏
در كليد خانه ما
در گلهاى باغچه ما
در كاغذ روزنامه‏ها
و در حروف الفبا
اينك ما - بلقيس -
ديگر بار به جاهليت رفته‏ايم.
به روزگار وحشيگرى‏
اينك ما
ديگر بار
به روزگار بربرها برگشته‏ايم‏
كه سرودن‏
كوچى است ميان تركش‏ها
و كشتن پروانه‏ها،
آرمان ماست...

(بلقيس و...)


آرامش‏
حروف نام تو، فرش ايرانى است!
چشمانت، دو پرستوى دمشقى‏
كه در فاصله دو ديوار مى‏پرند!
قلب من كبوترى است‏
كه بر فراز درياى دستهاى تو
پرواز مى‏كند
و در سايه ديوار
آرام مى‏گيرد.

(تمام كودكان جهان...)
نامه‏هاى عاشقانه‏
... از من و تو كارى ساخته نيست!
زخم‏
با خنجرى كه پيش رو دارد
چه كند؟

چشمان تو
شب بارانى است‏
كه كشتى‏ها در آن غرق مى‏شوند
و تمام نوشته‏هاى مرا
در آينه‏اى بى‏خاطره‏
بر باد مى‏دهند!...

(تمام كودكان جهان...)
گزارش محرمانه از سرزمين مُشت‏
دوستان!
شعر به چه كار مى‏آيد
اگر نتواند جار عصيان باشد؟
شعر به چه كار مى‏آيد
اگر نتواند به وقت نياز، آتشفشانها را بيدار كند؟
شعر به چه كار مى‏آيد
اگر تاج از سر ستمگران برنگيرد؟

(تمام كودكان جهان...)

منبع:الفبا
چهار شنبه ۷ ارد ۱۳۹۰ ۱۲:۳۳ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 16,155
اعتبار: 223
سپاس کرده: 3,002
سپاس شده: 9,438 در 5,502 موضوع

امتياز: 5,856.62

 
ارسال: #15
RE : اشعار شاعران غیر ایرانی
آنا ماريا ارتزه‌/كامبيز تشيعي‌
نويسنده‌ و شاعره‌ ايتاليائي‌
(Anna Maria Ortese)

مترجم‌: كامبيز تشيعي‌

آنا ماريا ارتزه‌(Anna Maria Ortese)به‌ سال‌ 1914 در رم‌ به‌ دنيا آمد. دوران‌ كودكي‌ و نوجواني‌ را همراه‌ خانواده‌اش‌ در شهرهاي‌ ناپل‌، ونيز، ميلان‌ و كشور ليبي‌ گذراند، براي‌ مدت‌ زماني‌ نيز در انگلستان‌ زندگي‌ كرد.
ارتزه‌ يكي‌ از اعضاي‌ فعال‌ انجمن‌ شاعران‌ شهر رم‌ بود و برنده‌ چند جايزه‌ ادبي‌ اروپايي‌ بوده‌ است‌.
او در يكي‌ از نامه‌هايش‌ به‌ يك‌ دوست‌ شاعر مي‌نويسد: بيت‌ ساختن‌ در مورد شعر درست‌ نيست‌، زيرا هيچ‌گاه‌ نمي‌توان‌ پشت‌ ميز تحرير نشست‌ و براي‌ ساختن‌ يك‌ شعر تصميم‌ گرفت‌، تنها بستگي‌ به‌ الهام‌، هيجانات‌ و لحظ‌ه‌ دارد، افراد بسياري‌ وجود دارند كه‌ حتي‌ رابط‌ه‌اي‌ با مدرسه‌ نداشته‌اند، و تنها راهنمايشان‌ مط‌العه‌ گلچين‌هاي‌ شعر بوده‌ است‌.
من‌ (با آنا ماريا ارتزه‌ آشنايي‌ داشتم‌) او به‌ تمدن‌ ايران‌ علاقمند بود. سالها پيش‌ در يك‌ فستيوال‌ شعر در رم‌ از من‌ خواست‌ كه‌ بعضي‌ شعرهايش‌ را به‌ زبان‌ فارسي‌ ترجمه‌ كنم‌، اينك‌ او در قيد حيات‌ نيست‌. سال‌ 1998 در رم‌ درگذشت‌. سه‌ مجموعه‌ شعر، رمان‌ و داستانهاي‌ كوتاه‌ از او چاپ‌ شده‌ است‌.
شهرت‌ آنا ماريا ارتزه‌ بخاط‌ر رمانهاي‌ اوست‌.

خدا خواهش‌ مي‌كنم‌ مرا ببر
خدا مرا به‌ دوردست‌
روي‌ بال‌هاي‌ فرشتگان‌ ببر
خواهش‌ مي‌كنم‌:
جائي‌ كه‌ عشق‌ با مرگ‌ در جدال‌ نيست‌،
تا اين‌ عشق‌ پاك‌، تسليم‌ نشود;
جائي‌ كه‌ هميشه‌ گل‌هاي‌ سرخ‌ شكفته‌ مي‌شود،
مانند ياقوت‌هايي‌ كه‌ آنها را پوشانيده‌ باشد;
جايي‌ كه‌ ماه‌ جرقه‌ زند و بگريد
براي‌ پيوستن‌ به‌ عاشقان‌.
مي‌خواهم‌ به‌ آن‌
سرزمين‌ دور بروم‌، جائي‌ كه‌ پسران‌ نوجوان‌
در حال‌ دويدن‌، براي‌ عشق‌ رنج‌ مي‌كشند;
جايي‌ كه‌ دختران‌ نوجوان‌
در عصرهايي‌ كه‌ جشن‌ است‌
ميان‌ پنجره‌هاي‌ پر از گل‌ نشسته‌اند
و پنهاني‌ مي‌گريند، با اندوهي‌ آسماني‌





Prego il Signore che mi Porti
Prego il Signore che Mi porti
sulle ali degli Angeli Iontano: dove l'Amore non lotta con la Morte, e non soccombe, il candido, dove gli oleandri floriscono sempre. com coperti
di rubini.
dove la luna scintilla e piange per essere all unisono con gli
amanti.
In quel paese lontano io voglio andare, dove i
fanciulli correndo, gia soffrono
d'amore,
dove le fanciulle sedute
ai fioriti davanzali nelle sere di Festa gia
piangono furtivamente, con mestizia
divina.


فصل‌ها گذشتند
فصل‌ها تقريبا
رقصان‌ گذشتند، صد بار.
گلبرگ‌هاي‌ سرخ‌ پژمرده‌،
و چند برگ‌ سرد نقره‌اي‌ دارم‌:
شايد فصل‌ها باز نخواهند گشت‌.
من‌ چقدر گريه‌ كردم‌، بعد چقدر خنديدم‌
در آن‌ رقص‌ شادي‌; اما بعد،
خسته‌، گفتم‌: رهايم‌ كنيد. و اينك‌
آن‌ها ديگر نيستند.
زمستان‌ نيست‌ نه‌ حتي‌ تابستان‌،
نه‌ پائيز و نه‌ بهار
(بدرود، دانه‌هاي‌ برف‌،
بدرود، نوازش‌هاي‌ آپريل‌،
درياهاي‌ آبي‌، جنگل‌هاي‌ ط‌لائي‌)
و نه‌ صبح‌ است‌ و نه‌ عصر
اما اگر من‌ با انگشت‌ سنگي‌ را لمس‌ كنم‌
باز هم‌ آفتاب‌ ولرم‌ را روي‌ آن‌
سنگ‌ بيچاره‌ حس‌ مي‌كنم‌،
و فكر مي‌كنم‌ كه‌ زندگي‌ من‌
خواهر آن‌ است‌. يك‌ ستاره‌
مي‌آيد، و به‌ من‌ سلام‌ نمي‌كند.
ديگر هيچ‌ كس‌ مرا نمي‌شناسد.





Le Stagioni Sono Passate
quasi in danza, cento volte.
Ho dei Poveri Petali di rosa, ho qualche Fredda foglia argentata:
non so se torneranno piu. Io quanto piansi, quanto poi risi dentro quell'ilare danza'ma poi, stanca:lasciatemi, dissi.
Ed ora
esse non ci sono piu. Non e inverno ne estate, ne autunno ne qrimavera (addio, falde di neve, addio, carezze
d'aprile mari azzurri, boschi dorati)
enon e mattina ne sera.
Ma s io tocco un sasso col dito
ancora sento tiepido il sole,su quel povero sasso.
e penso che la mia vita gli e sorella.
Una stella Viene, e non mi saluta.
Nessuno mi conosce piu.

مجله شعر
چهار شنبه ۷ ارد ۱۳۹۰ ۱۲:۳۴ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 16,155
اعتبار: 223
سپاس کرده: 3,002
سپاس شده: 9,438 در 5,502 موضوع

امتياز: 5,856.62

 
ارسال: #16
RE : اشعار شاعران غیر ایرانی
ویسلاوا شیمبورسکا

شب شعرشعار لهستانی، برنده نوبل ادبی 1996

ترجمه: علیرضا دولتشاهی و ایوُنا نویسکا
*

واژک ها
«La Pologne? La Pologne?، انجا لابد فوق العاده سرده، درسته؟» – زنی از من این را می پرسید و نفس راحتی کشید. چون تعداد کشورها آن قدر زیاد شده که راحت ترین موضوع صحبت، آب و هواست. دلم می خواهم جوابش را بدهم: «سرکار خانم، شاعران کشور من دستکش به دست می نویسند، ادعا نمی کنم که دستکش ها را اصلاً در نمی آورند، اگر ماه هوا را کمی گرم کند، چرا که نه؟! در پاراگراف هایی که از داد و فریادهای رعدآسا شکل گرفته – چون آن ها فقط در نعره طوفان به سختی به گوش می رسند – زندگی ساده چوپانان فوک را می سرایند. نویسندگان نامدار با قلم قندیل بر برف لگدکوب شده، واژه ها حک می کنند. بقیه شاعران منحط، از دستِ سرنوشت برفدانه می گیرند. کسی که بخواهد خود را غرق کند، تبری باید برای حفر سوراخی در یخ داشته باشد. سرکار خانم، سرکار خانم عزیز!»
دلم می خواهم چنین جوابش را بدهم؛ اما یادم رفت فوک را به فرانسه چه می گویند و به درستی واژه قندیل و سوراخ در یخ چندان اطمینانی ندارم. «La Pologne? La Pologne?، آن جا لابد فوق العاده سرده، درسته؟»
خیلی یخ جوابش را می دهم: Pas du tout.**





ای الهه شعر! مشت زن نبودن، نبودن است
تماشاچیان قرّان را از ما دریغ کردی
دیگر در سالن دوازده نفری هستند
شروع باید کرد


نیمی از دست بارش باران به این جا پناه آورده اند
باقی از قوم و خویشان اند
ای الهه شعر!


در این عصر خزانی، زنان هوای غش کردن دارند
اما فقط در مسابقه مشت زنی
آن جا که صحنه های جهنمی و عروج
ای الهه شعر


مشت زن نبودن، که شاعر
محکوم بودن به سبک پر طمطراق نُروید***
به خاطر نداشتن عضلات پولادین
شعر کتاب درسی فردا را به دنیا نشان دادن، اگر اقبالی باشد
ای الهه شعر، ای ذوالجناح
اسب-فرشته


در ردیف نخست پیرمردی به خواب شیرین است:
زن درگذشته اش از گور برخاست وُ
برایش کیک آلو می پزد
بر آتشی ملایم تا کیک نسوزد
خواندن شعر آغاز می شود، ای الهه شعر!



زندگی فی البداهه
زندگی فی البداهه
نمایشی بی تمرین
تنی بی پُرو
سری بی تأمل


از نقشی که بازی می کنم ناآگاهم
فقط می دانم که از آن خودم ست، غیر قابل تعویض


موضوع نمایشنامه را
درست روی صحنه باید حدس بزنم
برای افتخار زندگی هنوز آماده نیستم
سرعت جریانی را که بر من وارد می شود به سختی تاب می آورم
بدیهه می سازم، با آن که از بدیهه سازی بدم می آید


بر ناآگاهی ام هر گام سکندری می خورم
رفتارم بوی شهرستانی بودن می دهد
غریزه هایم نشان از تازه کاری دارند
ترس صحنه، علتی است برای تحقیر شدنم
به گمانم موجبات تخفیف، ظالمانه است


واژگان و حرکات غیر قابل پس گرفتن
ستارگان، تا آخر شمرده نشده اند
شخصیت ام مثل پالتویی است که در حال دویدن دکمه هایش را می بندم
این هم نتایج تأسف بار این شتاب زدگی است


کاش دست کم، بشود چهارشنده ای را از پیش تمرین کرد
پنج شنبه ای را تکرار کرد
اما وای، دیگر، جمعه با نمایشنامه ای که نمی شناسمش از راه می رسد
می پرسم آیا این کار درستی است
(صدایم گرفته است
چون حتی نگذاشتند پشت پرده سینه ام را صاف کنم)


گمراه کننده است که فکری کنی این امتحانی سرسری
در اتافی موقتی است، نه
میان دکورها ایستاده ام و می بینم چه استوارند
دقت همه آکساسوارها مرا متعجب می سازد
صحنه ای گردان، دیری ست که می گردد


حتا دورترین سحابی ها روشن شده است
آه، شکی ندارم که این نخستین شب نمایش است
و هر کاری که می کنم
برای همیشه به کاری که کرده ام بدل می شود



بچه های عصر خود
بچه های عصر خودیم
عصری سیاسی


همه مسائل تو، ما، شماها
مسائل روز، مسائل شب
مسائلی سیاسی است


خواهی نخواهی
ژن های تو آینده ای سیاسی دارند
پوست تو – ته رنگ سیاسی
چشم هایت – جنبه ای سیاسی


آن چه از آن حرف می زنی، طنینی
آن چه از آن حرف نمی زنی، معنایی
به هر حال، سیاسی دارد


حتا وقتی در جنگل پرسه می زنی،
گامهایت سیاسی ست
بر زمینه ای سیاسی


شعر غیر سیاسی هم سیاسی ست
و در بالا ماه می تابد
چیزی که دیگر ماه نیست
بودن یا نبودن، مسئله این است
کدام مسئله، بگو عزیزم،
مسئله سیاسی.


حتا لازم نیست که انسان باشی
تا معنای سیاسی بیابی
کافی ست نفت باشی
یا علوفه باشی یا مواد بازیافتی


و یا حتا میز مذاکره که در مورد شکلش
ماه ها بحث و جدل کردند
سر چه جور میزی بهتر است مرگ و زندگی را معامله کرد:
گِرد یا چهارگوش


در این بین مردمان می مردند
حیوانات سقط می شدند
کشتزارها رها می شدند
و خانه ها می سوختند
همچون عصرهای باستانی
و کمتر سیاسی



انحطاط قرن
قرار بود از قبلی ها بهتر باشد این قرن بیستم ما
دیگر مجال اثبات این را ندارد
سالهایش به شماره افتاده است
قدش لرزان
نفسش تنگ


دیگر بیشتر از اندازه اتفاقاتی روی داده است
که قرار نبود روی بدهد
و شد آن چه نباید می شد


قرار بود به رنگ بهار باشد
به رنگ خوشبختی،
قرار بود وحشت کوه ها و دره ها را ترک کند
قرار بود حقیقت زودتر از دروغ
دوان دوان به هدف برسد


قرار بود فاجعه ای چند
دیگر روی ندهد
مثلا جنگ
یا قحطی وغیره


قرار بود احترام گذارند
به بی دفاعی بی دفاعان
به اعتماد و از این قبیل


آن که خواست از جهان لذت بَرد
با تکلیف غیر قابل انجام
رو به رو شد


کودنی خنده دار نیست
خِرَد، شادی نیست


امید دیگر آن دوشیزه نیست
و از این جمله، متأسفانه


بنا بود سرانجام خداوند
به انسان خوب و قدرت مند اعتماد بیابد
اما انسان خوب و قدرتمند
هنوز هم دو تن اند


چه گونه زیستن را با نامه ای از من پرسید
آن که قصد داشتم همین را
از او بپرسم


و باز هم مثل همیشه
همان طور که در بالا دیدیم
پرسشهای ضروری تری
از پرسشهای ساده وجود ندارد



ایستگاه راه آهن
نیامدنم به ناکجا
سر ساعت بود


پیشتر با خبر شده بودی
با نامه ای ارسال نشده


رسیده بودی که نیایی
سرِ قرار


قطار به سکوی سه رسید
و مردمان زیادی پیاده شدند


غیبتم میان جمعیتی که خارج می شد
حضور داشت


چند زنِ شتابان
جایم را گرفتند
در این شتاب


پیش یکی از آن زنان
شخصی دوید که او را نمی شناسم
اما زن او را در جا شناخت


بر هم بوسه ای زدند
که بوسه ما نبود
و در آن بین چمدانی گم شد
که مال من نبود


ایستگاه راه آهن ناکجا
از پس امتحان وجود عینی
خوب برآمد


همه چیزها سر جای خویش بودند
اجزا روی مدارهایی مشخص
می گردیدند
حتا قرار ملاقات
به انجام رسید


خارج از حیطه
حضور ما


در بهشت از دست رفته
احتمالات


جای دیگر
جای دیگر
چه قدر این دو واژه زنگ دارد



پوشاک
در می آوری، در می آوریم، در می آورید
مانتو، ژاکت، نیم تنه، پیراهن را
پشمی، پنبه ای، حریری
دامن، شلوار، جوراب، زیرپوش را
و می گذاریش، می آویزیش، می اندازیش
بر پشت صندلی، روی پاروان
پزشک می گوید: فعلاً چیز مهمی نیست
بفرمائید لباستان ر بپوشید، استراحت کنید، سفر روید
دوا بخورید، پیش از خواب، پس از غذا
سه ماه دیگر، یک سال، یک سال و نیم دیگر باز بیائید
می بینی! تو فکر می کردی و ما می ترسیدیم
و شما حدس می زدید و او گمان می کرد
وقت آن است که گره بزنیم، با دستان لرزان ببندیم
بند کفش، دکمه قابلمه ای، زیپ، سگک را
کمربند، کراوات، دکمه، یقه را
و از آستین، کیف، جیب
شال گردن مچاله ای را، شالی خال خالی، خط خطی، با نقش گل، شطرنجی را
که تاریخ مصرفش ادامه یافت، بیرون کشیم



مکّاره معجزات
معجزه معمولی:
این که زیاد معجزه معمولی رخ می دهد.


معجزه عادی:
در سکوت شب،
وق وق سگ های ناپیدا


معجزه ای از انبوه معجزات:
ابری رقیق و کوچک
می تواند ماه بزرگ و سنگینی را فرا پوشد.
چند معجزه توأم: درخت توسکایی در آب منعکس شده
و این که در آب تاج وارونه می رویَد
و هیچ به ته نمی رسد
اگر چه آب کم عمق است


معجزه روزمره:
باد ضعیف و معتدل
در زمان طوفان


نخستین معجزه ای که به ذهن می رسد
گاو، گاو است.


دومی که هیچ دست کمی از اوّلی ندرد
این باغ و نه باغ دیگری
از این تخم و نه از تخم دیگری


معجزه ای بدون فراگ سیاه و کلاه سیلندر
کبوترهای سپیدی که به هر سو پرواز می کنند


معجزه، چه جور دیگر می شود نامیدش
امروز خورشید ساعت سه و چهارده دقیقه طلوع کرد
و ساعت بیست و یک دقیقه غروب می کند


معجزه ای که به اندازه کافی متعجب نمی سازد:
انگشتان دست اگر چه کمتر از شش
اما بیشتر از چهارند


معجزه – کافی ست اطراف را نگاه کرد
دنیای همه جا خاضر


معجزه ای اضافی همان طور که همه چیز اضافی ست:
چیزی که اندیشه ناپذیر است،
اندیشه پذیر است



می تواند بی عنوان باشد
چنین شده است که زیر درختی نشسته ام
کنار رودخانه
یک صبح آفتابی
این اتفاق ناچیزی است وُ
در تاریخ نمی ماند
این نشستن، نبردها و قراردادهایی نیست
که انگیزه هاشان بررسی می شود
و نه ترور ماندگار ستم گران


اما کنار رود نشسته ام و این مسلم است
و چون اینجایم
باید از جایی آمده باشم
و پیش از آن
در مکان های زیاد دیگری به سر می بردم
چون کشورگشایان
پیش از سوارشدن بر کشتی


حتا لحظه ای زودگذر گذشته فشرده ای دارد
جمعه خود را پیش از شنبه
و مه خود را پیش از ژوئن
افق های خود را دارد که واقعی است
آن سان که در دوربین فرماندگان


درخت، درخت تبریزی است که سال ها ریشه داده
رود، رود «رابا» است که نه امروز جاری شده
بین بوته ها، جاده ای کشیده شده
نه از پریروز
باد برای این که ابرها را بپراکند
باید پیشتر آن ها را به این جا آورده باشد


برای این که در نزدیکی هیچ اتفاق مهمی رخ نمی دهد
دنیا از جزئیات تهی تر نیست
بدتر توجیه شده، کمتر تصریح شده
از زمانی که مهاجرت های ملل بر دنیا چیره می شد


سکوت فقط همراه توطئه های پنهان نیست
علت ها فقط ملازمین رکاب تاجگذاری ها نیستند
و گشتن فقط از آن سالگشت قیام ها نیست
که از آن سنگریزه ها نیز هست


طرح موقعیت ها پیچیده و سخت است
نقش مورچه ها در علف
علفی به زمین دوخته شده
طرح موجی که بر چوبی می گذرد


فراز من پروانه ای سپید در هوا بال بال می زند
با بالک هایی که تنها از آن اوست
و سایه ای بر دستم می دود
نه سایه هر کس، که سایه او


همیشه با دیدن چنین منظره ای دچار شک می شوم
که آن چه مهم است
آیا از آن چه مهم نیست
مهم تر است؟



(برگرفته از کتاب: عکسی از یازده سپتامبر. گزیده شعرهای ویسلاوا شیمبورسکا = Fotografia z 11 wrzesnia، ترجمه ی ایوُنا نوویسکا، علیرضا دولتشاهی، انتشارات بال، تهران 1382، 144 ص.)
چهار شنبه ۷ ارد ۱۳۹۰ ۱۲:۳۵ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 16,155
اعتبار: 223
سپاس کرده: 3,002
سپاس شده: 9,438 در 5,502 موضوع

امتياز: 5,856.62

 
ارسال: #17
RE : اشعار شاعران غیر ایرانی
صورت قانا از نزار قباني




ترجمه: هادي محمدزاده

1- صورت قانا رنگ پريده، چون صورت مسيح
وجه قانا شاحب اللون كما وجه يسوع.
و نسيم درياييِ آوريل...
و هواء البحر في نيسان,
باران‌هاي خون.. و اشك‌ها
أمطار دماء, و دموع…
2- آنها از روي اجسادِ سوخته‌ي ما وارد قانا شدند
دخلوا قانا على أجسادنا
و در سرزمين‌هاي جنوب
پرچم نازي را به اهتزاز درآوردند
يرفعون العلم النازي في أرض الجنوب.
هيتلر آن‌ها را در اتاقك‌هاي گاز سوزاند
هتلر أحرقهم في غرف الغاز
و آن‌ها بعد او آمدند كه ما را بسوزانند
و جاؤوا بعده كي يحرقونا..
هيتلر آن‌ها را از اروپاي شرقي بيرون راند
هتلر هجرهم من شرق أوروبا..
و آن‌ها ما را از سرزمينمان بيرون راندند
و هم من أرضنا قد هجرونا.
3- چون فوج گرگ‌هاي گرسنه وارد قانا شدند
دخلوا قانا..كأفواج ذئاب جائعة.
و در سراي مسيح آتش درزدند
يشعلون النار في بيت المسيح.
و پيراهن حسين و سرزمينِ محبوبِ جنوب را لگدمال كردند
و يدوسون على ثوب الحسين..
و على أرض الجنوب الغالية..
4- ساقه‌هاي گندم
درختان زيتون و تنباكو آفت زد
قصفوا الحنطة, و الزيتون, و التبغ,
و آواز قناري‌ها نيز...
و أصوات البلابل..
كادموس در پوستش فرو خشكيد





قصفوا قدموس في مركبه..
دريا و مرغ‌هاي نوروزي فروخشكيدند
قصفوا البحر..و أسراب النوارس..
حتي بيمارستان‌ها فرو پژمرد
حتي پرستار ماماها
قصفوا حتى المشافي..و النساء المرضعات.
و بچه‌مدرسه‌اي‌‌ها
و تلاميذ المدارس.
زيبايي زن‌هاي جنوبي
قصفوا سحر الجنوبيات
و باغ‌ِ چشم‌هايِ عسلي
و اغتالوا بساتين العيون العسلية!..
5- ما اشك‌ها را در چشم علي به نظاره نشستيم
….و رأينا الدمع في جفن علي.
صدايش را شنيديم كه داشت زيرِ بارانِ آسمان‌هايِ خوني،
نماز مي‌خواند
و سمعنا صوته و هو يصلي
تحت أمطار سماء دامية..
6- هر كس قرار باشد تاريخ قانا را بنويسيد
كل من يكتب عن تاريخ (قانا)
بر اوراقش خواهد نوشت:
كربلاي دوم!
سيسميها على أوراقه:
(كربلاء الثانية)!!.
7- قانا از پنهان‌ها پرده برداشت
كشفت قانا الستائر..
امريكا را ديديم
كه كت كهنه‌ي يك خاخام يهودي را پوشيده است
و رئينا أميركا ترتدي معطف حاخام يهودي عتيق..
و قتل عام را رهبري مي‌كند
و تقود المجزرة..
بر فرزندان ما بي هيچ دليلي آتش مي‌گشايند
تطلق النار على أطفالنا دون سبب..
بر همسران ما آتش مي‌گشايند
و على زوجاتنا دون سبب.
بر درختان ما
و على أشجارنا دون سبب.
بر انديشه‌هاي ما
و على أفكارنا دون سبب.
8- هر گاه رئيس جمهور امريكا خواست پيروز شود
بايد عرب‌ها را بكشد?
هل على كل رئيس حاكم في أمريكا؟
إن أراد الفوز في حلم الرئاسة..
قتلنا, نحن العرب؟
9- ما منتظر آن عرب يگانه‌ايم
انتظرنا عربي واحداً.
كه بيايد
و خراش خنجر را از حنجر ما كنار زند
يسحب الخنجر من رقبتنا..
منتطر يك قريشي يگانه
انتظرنا قريشياً واحداً..
منتظر يك هاشمي يگانه
انتظرنا هاشميا واحداً..
يك دن كيشوت يگانه
دونكشوتاً واحداً..
يك قهرمان محلي يگانه ،
منتظر كسي كه شاربش را نتراشيده‌اند
قبضاياً واحداً لم يقطعوا شاربه…
منتظر يك خالد يك طارق يك عنتره ...
انتظرنا خالداً..أو طارقاً..أو عنترة..
وراجي ما را فرو خورد
فأكلنا ثرثرة و شربنا ثرثرة..
(از بس كه مشغول صحبت بيهوده شديم )
آن‌ها نمابري فرستادند
أرسلوا فاكسا إلينا..استلمنا نصه
به نشانه‌ي معذرت و پايان قتل‌عام!
بعد تقديم التعازي و انتهاء المجزرة!!.
متن آن را خوانديم
10- آيا اسرائيل از گريه‌هاي ما مي‌ترسد؟
ما الذي تخشاه إسرائيل من صرخاتنا؟
آيا او از نمابرهاي ما مي‌ترسد؟
ما الذي تخشاه من (فاكساتنا)؟
11- آيا اسرائيل از ابن‌مقفع و جرير و فرزدق مي‌ترسد؟
ما الذي تخشاه إسرائيل من ابن المقفع؟
و جرير ..و الفرذدق؟
و از خنسا هنگامي كه شعر‌هايش را بر دروازه‌ي گورستان پرت مي‌كند
و من الخنساء تلقي شعرها عند باب المقبرة..
آن كيست كه از حرارت گريه‌ بترسد؟
ما الذي تخشاه من حرق الإطارات..
از امضاي اعلاميه‌ها
و تخريب محلات
و توقيع البيانات..و تحطيم لمتاجر..
و درمي‌يابد كه ما هرگز سلاطين جنگ نبوده‌ايم
و هي تدري أننا لم نكن يوما ملوك الحرب..
بل پادشاه وراجي بوده‌ايم
بل كنا ملوك الثرثرة…
12- اسرائيل از چه مي‌ترسد؟
از صداي طبل‌ها؟
ما الذي تخشاه من قرقعة الطبل..
از پارگي لباسها
و خراش گونه‌ها
و من شق الملاءات..و من لطم الخدود؟





آيا او از سرگذشت عاد و ثمود مي‌ترسد؟
ما الذي تخشاه من أخبار عاد و ثمود؟؟
13- ما در گسستگي قومي به سر مي‌بريم
نحن في غيبوبة قومية
ما نامه‌اي از روز‌هاي پيروزي دريافت نكرده‌ايم
ما استلمنا منذ أيام الفتوحات بريدا…
14- ما مردمي ساخته شده از خميريم
نحن شعب من عجين.
همچنان كه اسرائيل به كشتار و ارهابش مي‌افزايد
كلما تزداد إسرائيل إرهابا و قتلا..
ما بر تنبلي و رخوت خود مي‌افزاييم
نحن نزداد ارتخاء ..و برودا..
15- يك اتحاد سبز كه بر جدايي مي‌افزايد
وحدة خضراء تزداد انفصالاً.
و مرزها..
تا جايي كه بخواهند
مرز‌هاي ديگر را محو مي‌كنند
و حدود كلما شاء الهوى تمحو حدودا!!
16- اسرائيل بايد ما را قتل عام كند
چرا كه نه؟
كيف إسرائيل لا تذبحنا ؟
هشام و زياد و الرشيد را بايد محو كند چرا كه نه ؟
كيف لا تلغي هشاما, و زياداً, و الرشيدا؟
و بني تغلب مشغول به همسرانشان باشند چرا كه نه ؟
و بنو تغلب مشغولون في نسوانهم..
و بني مازن مشغول به غلمانشان باشند چرا كه نه؟
و بنوا مازن مشغولون في غلمانهم..
و بني هاشم شلوارشان را تا سر زانوهايشان تا بزنند
و بنو هاشم يرمون السراويل على أقدامها..
17- آيا اسرائيل از برخي اعراب پس از اين كه يهودا شدند مي‌ترسد ؟
ما الذي تخشاه إسرائيل من بعض العرب
بعد ما صاروا يهودا؟؟…
چهار شنبه ۷ ارد ۱۳۹۰ ۱۲:۳۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 16,155
اعتبار: 223
سپاس کرده: 3,002
سپاس شده: 9,438 در 5,502 موضوع

امتياز: 5,856.62

 
ارسال: #18
RE : اشعار شاعران غیر ایرانی
مارگارت آتوود



Margaret Atwood (1939-).


ترجمة هادي محمدزاده


مارگارت آتوود شاعر، رمان‌نويس و منتقد در 18 نوامبر 1993 در استان انتاريوي كانادا متولد شد در دانشگاه‌هاي مختلفي از قبيل تورنتو، پرت مدال، هاروارد، ردكليف تحصيل كرد. در 1966 به خاطر كتاب شعر دور بازي•The Circle Game (1964) جايزة فرماندار شهر را برد و اين جايزه برايش شهرت شعري زيادي به ارمغان آورد. شعرهاي آتوود در بسياري از مجلات معتبر از قبيل نيويوركر، آتلاتيك، شعر، كاياك، كواري و پريسم و بسياري از گزيده‌هاي ادبي به چاپ رسيده است. او به حرفه‌هاي زير اشتغال داشته است: از 1964 تا 1965 مدرس زبان انگليسي دانشگاه بريتيش كلمبيا. از 1967 تا 1968 استاد دانشگاه جرج ويليامز مونترال. از 1969 تا 1970 استاد دانشگاه آلبرتا. از 1971 تا 1972 استاد يار انگليسي دانشگاه يورك تورنتو. از 1972 تا 1973 نويسنده مقيم در دانشگاه تورنتو. 1985استاد افتخاري دانشگاه آلاباما. 1986 استاد سيار دانشگاه نيويورك. 1987 نويسندة مقيم دانشگاه مككواري استراليا. 1989 نويسندة مقيم دانشگاه ترينيتي سان آنتونيو تگزاس. از 1981 تا 1982 رئيس اتحاديه نويسندگان كانادا. او در جاهاي مختلفي از جمله بوستون، بندر ونكوور(در غرب كانادا)، ادمونتون، مونترال، برلين، ادينبورگ، لندن، و شمال فرانسه اقامت داشته است. او اكنون نيز در تورنتو به نوشتن ادامه مي‌دهد. آثار او در 38 كشور و به 25 زبان ترجمه شده است علاوه بر رمان، داستان كوتاه و شعر، در زمينة كار كودك، نقد ادبي، نمايشنامه‌هاي تلويزيوني و راديويي نيز آثاري دارد. او چندين سال عضو فعال عفو بين‌الملل بود و مدت‌هاي مديدي بر ضد سانسور ادبي جنگيده است. از داستان‌هاي كوتاه او مي‌توان به رقص دختران و چند داستان كوتاه ديگرDancing Girls and Other Stories (1977) قتل در تاريكي Murder in the Dark (1983) و از رمان‌هاي او مي‌توان به زن مأكول The Edible Woman (1969) ، سطحيSurfacing (1972) ، آزار جسمانيBodily Harm (1981) و چشم گربه، Cat's Eye (1988) اشاره داشت. كتاب‌هاي شعر بسياري از قبيل دور بازي The Circle Game (1964) حيوانات آن سرزمين The Animals in That Country (1968) ، زور سياسي• Power Politics (1971) ، شما شادانيد You Are Happy (1974) داستان‌هاي واقعي True Stories (1981) ماه در محاق Interlunar (1984) بامدادان در خانة سوخته Morning in the Burned House

(1995)از او منتشر شده است. او يكي از شاعراني بود كه اميد مي‌رفت سال 2002 جايزة نوبل ادبيات را ببرد.



با هم 2 شعر از او مي‌خوانيم


اين عكسي از من است
مدتي قبل گرفته شده است
در آغاز به نظر مي‌رسد
آغشته و چسبناك چاپ شده
با خطوط محو و سايه روشن‌هاي خاكستري
درآميخته با كاغذ عكس
بعد اگر موشكافانه نگاه كنيد
در گوشة‌ چپ
چيزي مي‌ بينيد شبيه شاخه، بخشي از يك درخت
(درخت گل‌خدا يا صنوبر) كه رفته رفته پديدار مي‌شود
و سمت راست، وسط عكس
بايد سرازيري ملايمي باشد
و يك خانة‌ چوبي كوچك.
در زمينة عكس درياچه‌اي است
و ماورايش چند تپة كوتاه
عكس يك روز بعد غرق شدن من گرفته شد
من در درياچه‌ام، وسط تصوير
دقيقاً زير سطح
مشكل است كه بگويم دقيقاً كجايم
يا چقدر كوچكم چقدر بزرگ
آب
نور را شكسته است
اما اگر مدتي مديد
خوب نگاه كنيد
مي توانيد
مرا ببينيد


This is a Photograph of Me

It was taken some time ago.
At first it seems to be
a smeared
print: blurred lines and grey flecks
blended with the paper;


then, as you scan
it, you see in the left-hand corner
a thing that is like a branch: part of a tree
(balsam or spruce) emerging
and, to the right, half way up
what ought to be a gentle
slope, a small frame house.


In the background there is a lake,
and beyond that, some low hills.


(The photograph was taken
the day after I drowned.
I am in the lake, in the center
of the picture, just under the surface.


It is difficult to say where
precisely, or to say
how large or small I am:
the effect of the water
on light is a distortion


but if you look long enough,

eventually
you will be able to see me.)
شعر دوم

اين عكس كليشه‌اي از پيري من است
مي‌دانم تغيير كرده‌ام
تغيير يافته‌ام
اما اين قيافة بي روح مال كيست؟
پر كك و مك و وسيع و گرد و قلمبه
معلق در كاغذ خالي
انگار كسي از تلسكوپ
به كك و مك ماه نگاه كند
از صندلي‌ام مي‌پرم
بر ضد جاذبه به بالا كشيده مي‌شوم
منحرف مي‌شوم
و در باغي فرود مي‌آيم
ميان علف‌ها گشتي مي‌زنم
سر كت و گنده‌ام
آفتاب را بر ساية آبكندهاي محاط
بازمي‌تاباند
گودالچه‌هاي دو دهانه
گونه‌هايم را چاك داده و چشمهايم را دريده‌اند
بين راه
دور درختان سيب مي‌چرخم
ستارگان سوسو زنان
گرد سرم چرخ مي‌خورند


من وجودي‌ام
كه نور او را خورده است


Daguerreotype Taken in Old Age

I know I change
have changed


but whose is this vapid face
pitted and vast, rotund




suspended in empty paper
as though in a telescope


the granular moon

I rise from my r
pulling against gravity
I turn away
and go out into the garden


I revolve among the vegetables,
my head ponderous
reflecting the sun
in shadows from the pocketed ravines
cut in my cheeks, my eye-
sockets 2 craters


among the paths
I orbit
the apple trees
white white spinning
stars around me


I am being
eaten away by light
چهار شنبه ۷ ارد ۱۳۹۰ ۱۲:۳۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 16,155
اعتبار: 223
سپاس کرده: 3,002
سپاس شده: 9,438 در 5,502 موضوع

امتياز: 5,856.62

 
ارسال: #19
RE : اشعار شاعران غیر ایرانی
سيلويا پلات



سيلويا پلات در ايران چهره شناخته شده اي است و با مجال اندكي كه ما داريم نقل شرح حال او چندان ضرورتي ندارد و در اين جا تنها به بررسي شعر استعارات و ترجمه شعر آينه او مي پردازيم.

اشاره:
شعرا با استفاده از استعاره، ايدة خاصي را جست‌وجو مي‌كنند و ذهن ما را به تفكري منطقي وا مي‌دارند. در اين شعر پلات از زبان يك زن حامله سخن مي‌گويد و حالات او را همچون معمايي براي ما مطرح مي‌كند. استعاره‌ها داخل استعاره‌ها جاسازي شده‌اند و همه سيستم استعاري، استعاره براي روح كسي است كه دارد نمود مي‌يابد. منظور از معماي 9 سيلابي كلمه pregnancy به معناي حاملگي و بارداري است. شاعر ايدة آبستني پشت شعر را به عنوان يك استعاره براي آفرينش انساني و وجود‌يافتن به‌كار مي‌گيرد. شاعر به اهميت اصوات به خوبي واقف است و اگر به اين توجه داشته باشيم كه منشا عالم كلمه است و اينكه سيلاب‌ها، از صامت‌ و مصوت‌ تشكيل مي‌شوند و اين صامت‌ها و مصوت‌ها مواد اوليه خلق كلمه‌اند و به اين مسئله نيز توجه داشته باشيم كه زايش نيز نوعي آفرينش است زيبايي شعر براي ما صد چندان مي شود. 9 مصرع شعر نيز بيانگر 9 ماه حاملگي است و تأكيد روي حرف I كه نهمين حرف الفباي انگليسي است نيز بي سبب نيست. تمام مواردي كه شاعر خود را بدان‌ها تشبيه مي‌كند حالت گرد و مدور دارند و بيانگر حالت حاملگي هستند. اين شعر از مصاديق بارز اين ضرب‌المثل انگليسي است show.not tell
يعني نشان بدهيد نگوييد!


استعارات
سيلويا پلات


من يك معمايم
در 9 هجا:
يك فيل، يا يك خانة سترگ
يك هندوانه
سيار
بين دو پيچك
يك ميوة قرمز،
يك توپ
يا يك كندة مرغوب!
يك گِردة نان بزرگ
با ظاهري ور‌آمده.
يا پول‌هايي نو
در همياني حجيم
من يك سري ابزار هستم
يك چوب‌بست
يا يك گاو با گوساله‌اش
يك خورجين
از سيب‌هاي كال
يا يك قطار پُر
كزان نتوان پياده شد.


Metaphors by Sylvia Plath

I'm a riddle in nine syllables.
An elephant, a ponderous house,
A melon strolling on two tendrils.
O red fruit, ivory, fine timbers!
This loaf's big with its yeasty rising.
Money's -minted in this fat purse.
I'm a means, a stage, a cow in calf.
I've eaten a bag of green apples,
Boarded the train there's no getting off.

آينه
« سيلويا پلات»
من سيم گونم و شفاف و دقيق
بي هيچ تصور قبلي
فوراً ‌مي بلعم
هر چيزي را كه مي بينم
از عشق يا تنفر
مه يا غباري رويم نيست
من بي‌رحم نيستم
تنها مي نمايانم
راستي و درستي را
چون چشم
يك بت حقير چهار گوش
بيشتر وقتها
رو در روي ديوار مقابل
به تفكر مي پردازم
ديوار صورتي است و پر كك و مك
مدتها مي نگرم بر آن
فكر مي كنم
جزيي از قلب من است
اما اين يك احساس بيهوده است
تاريكي
بارها ما را از هم جدا كرد
هان ! من مثل يك درياچه هستم
زني بر من دولا مي شود
واقعيت خود را در من مي جويد
سپس رو مي چرخاند به سمت آن دروغ گويان ، شمع ها و ماه
من به پسِ پشتش مي نگرم
منعكس مي كنمش
به درستي
تنها اشك تحويلم مي دهد و لرزش دستانش را
برايش اهميت دارم
او مي رود و مي آيد
صبحها صورتش
جانشين ظلمت مي شود
در من او يك دختر جوان را....
در من او يك پيرزن را غرق كرده است
از پس اين پيرزن
رفته رفته به سويش پيش مي آيد
انگار يك ماهي دهشتناك



Mirror
I am silver and exact. I have no preconceptions
Whatever I see I swallow immediately
Just as it is , unmisted by love or dislike.
I am not cruel, only truthful-
The eye of a little god , four-comered.
Most of the time I meditate on the opposite wall.
It is pink , with speckles ,I have looked at it so long
I think it is a part of my heart . but it flickers.
Faces an darkness separate us over and over.


Now I am a lake. A woman bends over me,
Searching my reaches for what she really is.
Then she turns to those lairs ,the candles or the moon.
I see her back, and reflect it faithfully.
She rewards me with tears and an agitation of hands.
I am important to her. She comes and goes.
Each morning it is her face that replaces the darkness.
In me she has drowned a young girl ,and in me an old woman
Rises toward her day after day , like a terrible fish.
Silvia Plath


چهار شنبه ۷ ارد ۱۳۹۰ ۱۲:۳۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 16,155
اعتبار: 223
سپاس کرده: 3,002
سپاس شده: 9,438 در 5,502 موضوع

امتياز: 5,856.62

 
ارسال: #20
RE : اشعار شاعران غیر ایرانی
بهار در آسانسور



شعر بهار در آسانسور سروده‌ي عليرضا قزوه كه چندي پيش توسط اين جانب به انگليسي ترجمه شده بود در مسابقه شعر«كتابخانه بين المللي شعر»، جايزه نگاه ويژه هنري را از آن خود كرد. مسؤولين سايت poetry .com كه مهمترين سايت شعر محسوب مي‌شود در نامه‌اي نوشتند كه كميته شعرِ سايت، بهار در آسانسور را به دقت مطالعه كرده و و آن را واجد نگاه ويژه هنري شناخته است. لازم به ذكر است كه مقر اين سايت در واشنگتن است و حدود 5 ميليون و 100 هزار عضو دارد و در قسمت شعر‌هاي هايكو و بلند و كوتاه مسابقه برگزار مي‌كند. اين مسابقات به صورت سالانه ماهانه و روزانه برگزار مي‌شود
اصل شعر به فارسي



بهار در آسانسور



برق رفته بود و
بهار گير کرده بود و
باران ميباريد در آسانسور!



خب وقتي که برق نباشد
ماه مي چسبد به سقف آسمان
نصف النهارها و مدارها مي چسبند به سقف زمين!



اين به سقف زمين و آسمان چسبيدن را جدي نگير
اما اين برق ها و باران ها جدي ست!
و اين که گاه بهار هم گير ميکند در آسانسور!






ترجمه شعرِ بهار در آسانسور


Spring in elevator


The electric current had been disconnected and Spring had caught in elevator!
And it had rained in it!(elevator).
Well!



when electric current has been disconnected
The moon adheres on sky’s roof!
And the meridians and orbits adheres on Earth’s roof!
This (to adhere on sky’s and Earth’s roof) isn’t a very serious matter
But this Rains and Thunderbolts are serious!
And the truth is that sometimes
The Spring catches in elevator too!







در ضمن شعر «بگو! كه حق با شعر است و سنبله ها نه با بمب هاي خوشه اي» از همين شاعر
كه اين نيز توسط اين جانب به انگليسي ترجمه شده و توسط سرکار خانم دکتر طاهره صفارزاده اديت شده بود به عنوان شعر روز سايت معروف و معتبر poets against the war (شاعران ضد جنگ) انتخاب شد
آدرس سايت
برای مشاهده لینک ، لطفا ثبت نام یا وارد شوید
لازم به توضيح است كه اين سايت بر ضد سياستهاي جنگ طلبانه بوش و تيم او فعاليت ميكند و مقر آن در امريكا است و تاكنون چند كتاب از شاعران ضد جنگ منتشر كرده است.



اصل شعر


از يادداشت‌هاي جنگ سوم


بگو كه حق با شعر است و سنبله‌ها نه با بمب‌هاي خوشه‌اي
اي خداي آفريننده موسي و فرعون با هم
که قادري جرج کوچک را
به يک گنجشک
يا يک سوسمار بدل کني؟
اي خدايي که شيطان را از فرشته خلق کرده اي
و آتش را از دل آب بيرون کشيده اي
حوا را از پهلوي چپ آدم خلق کرده اي
و اسامه بن لادن را
از پهلوي چپ بوش
اي خداي آفريننده بادمجان و سازمان ملل
خداي آفريننده شوراي امنيت و منچ!
من دنبال آدرس معجزات پيامبرانت مي گردم.
اي خداي آفريننده عراق و واشنگتن با هم
که عراق را سرزمين تمدنهاي کهن کردي
و واشنگتن را سرزمين موشک و گاوميش
اي خداي آفريننده شعر و نطق هاي بچه گانه ي پريزيدنتها با هم



بگو که حق با شعر است و سنبله ها
نه با بمب هاي خوشه اي
اي خداي آفريننده برجها از نفت
خداي آفريننده کودکان ناصريه و بغداد
از استخوان باغهاي معلق
خداي آفريننده استالين و مناخيم بگين
پيش از آنکه بوش کوچک
از شرمگاه بوش بزرگ بيرون بيايد
خداي آفريننده آواکس ها و مارکس ها
که صدام را بر سرزمين "حمورابي" معلق کردي
شاه کويت را در قوطي کبريت جا دادي
اي خداي گور‌هاي دسته جمعي جنوب عراق
از وادي السلام نجف
هود و صالح را با معجزه اي به سوي ما برگردان
ما منتظر معجزه اي جز نفتيم
پس اي قهوه خانه ها و قليانهاي اعراب
يک قدم به پيش
اي عياش خانه ها با رقاص ها يتان
يک قدم به پيش
اي قوطي کبريت شعبده
که از آن جعبه واکس و فرچه بيرون مي آيد
يک قدم به عقب
اي "اردوغان" و( گل) دقيقه نود
در دروازه خودي
که آسمانت را چوب حراج زدي
يک قدم به عقب
خداي من
مظفر النو اب چه مي نويسد حالا
"محمد الماغوط"
در قهوه اش کدام شعر را پنهان کرده است؟
اي خداي آفريننده شعر و شيلر
خداي آفريننده خيام و حافظ و گوته
خداي آفريننده لورکا و نرودا و ريتسوس
چه مي شد به جاي "هانتينگتون "
و توني بلر
و جک استراو
به جاي بوش و رامسفلد و پاول با هم
يک اليوت مي آفريدي
يا دست کم
از آن همه گاوان سرزمين هرز
يک گنجشک خلق مي کردي
يا حتي يک سوسمار!



ترجمه شعر





Say That Poetry and Hyacinthes are rightful not
Cluster bombs.
Alireza Ghazveh
Edited by Dr. Tahere Saffarzadeh
Translated by: Hadi Mohammadzadeh
Notes on the third war



O God! You who are Creator of Mussa and Pharaoh.
That you can convert minor George Bush into a sparrow or an alligator!
O God! that you created Satan from angel
And you who pull out fire through the water.
You created Eve from the left flank of Adam
And, Osame bin Laden from the left flank of Bush.
O God! you who are Creator of Eggplant and United Nations!
Creator of Security Council and backgammon!.
I search for your prophets miracles's address.
O God! you who are Creator of both Iraq and Washington.
That you set up Iraq as the land of old civilization And Washington as the land
of missile and buffalo.
O God! you who are Creator of both the poetry and childish orations of the
Presidents.
Say that Poetry and Hyacinthes are rightful not Cluster bombs.
O God! you who are Creator of sky-scraperes out of oil.
O God! you who are Creator of Naseriya and Baghdad children from Hanging Gardens
bone.
O God! you who are Creator of Stalin and Menachem Begin.
O God! you who are Creator of Marxes and Awacses you who hung Saddam over the
Hammurabi land.
You who placed King of Kuwait in the matchbox.
The mass graves of south Iraq's God! Divert From the Najaf's Vadi-al-salam Hood
the prophet and Saleh the prophet to us, with a miracle.
We are waiting for a miracle apart from oil.
Then O Arab's coffee-houses and water pipes , onward! a few paces.
O cabarets with your dancers ,onward! a few paces.
O juggler's sleight of a matchbox ,who come out wax and brush from that, Aback!
a few paces.
O Ordoghan And goal in ninety minute , in friendly goal ,who put up your sky at
auction,aback! a few paces.
Oh my God! what is Mozaffar al Navvab writing now?
Which poetry has hiden Mohammad Al-Maghut's in his coffee?
O God! you who are the Creator of poetry and Schiller
O God! you who are the Creator of Khayyam and Hafiz and Goethe
O God! you who are the Creator of Lorca , Neruda and Ritsos
What would happen if instead of Huntington and Tony Blair and Jack Straw ,
instead of Bush and Rumsfeld and Pawell ,
you had created an Eliot?
Or at least
you had created from the Wasteland's cows
a sparrow or even an alligator
چهار شنبه ۷ ارد ۱۳۹۰ ۱۲:۳۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ  ارسال موضوع