به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید

تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان / تالار عمومی / انجمن مذهبی و دفاع مقدس / تالار قرآن و نهج البلاغه / داستان های قرآنی v / داستانهای قرانی برای کودکان ( جامع )

نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستانهای قرانی برای کودکان ( جامع )

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 239
اعتبار: 40
سپاس کرده: 1,094
سپاس شده: 1,422 در 693 موضوع

امتياز: 11,081.95

ارسال: #1
داستانهای قرانی برای کودکان ( جامع )
مثل حضرت زهرا (س)




امروز با مامان رفتیم حرم امام رضا (ع). وقتی از حرم بر می گشتیم، از کنار مغازه های دور حرم رد شدیم. من این مغازه ها را خیلی دوست دارم. چیزهای جالبی دارند؛ انگشترهای کوچک، تسبیح های رنگی، نخود و کشمش، آب نبات....

مامان رو به روی یک مغازه ی پارچه فروشی ایستاد و چند متر پارچه ی گل دار خرید. روی پارچه ی آبی، گل های ریز سفید بود. از مامان پرسیدم: "مامان می خواهی چی بدوزی؟"
مامان خندید و گفت: "یک چیز قشنگ!"

وقتی به خانه رسیدیم مامان متر را آورد و اندازه ی من را گرفت. حدس می زدم که می خواهد برای من چیزی بدوزد. آن وقت با آن پارچه ی گل دار نشست پای چرخ خیاطی. ت..ت..تق دوخت و دوخت و دوخت. من همانطور روبه رویش نشستم و نگاهش کردم. وقتی کارش تمام شد پارچه را برداشت و گفت: "حالا بیا جلو و سرت کن."

با خوش حالی پرسیدم: "مال من است؟"
مامان گفت: "بله!برای دختر قشنگم یک چادر گل دار دوختم."

با خوش حالی چادر را از دست مامان گرفتم و روبه روی آینه ی بزرگ ایستادم. چه قدر قشنگ شده بودم؛ مثل درخت آلبالوی خانه ی مان که فصل بهار شکوفه می دهد. از مامان پرسیدم: "خدا گفته خانم ها باید حجاب داشته باشند؟"

مامان جواب داد: "بله دخترم! خدا به پیامبر (ص) گفت که به زن ها بگوید پیش نامحرم ها باید حجاب داشته باشند. حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) هم که از بهترین زن های دنیا هستند، پیش مردان نامحرم حجاب کامل داشتند."

دوباره خودم را توی آینه نگاه کردم. حالا چادر گل دارم را بیش تر دوست داشتم؛ چون حس می کردم من مثل حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) دارم حجابم را رعایت می کنم."

امضا كاربر


با

" سر "

زمین خوردن زیباست ، اگر هدف بوسیدن

خاک پای رفیق باشه.

(آخرین ویرایش در این ارسال: يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۷:۲۳ عصر، توسط مرجان ن.)
يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۱۰ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
2 کاربر به دلیل این ارسال از مرجان ن سپاسگزاری کرده اند. حسن ضیغم تبار, ahmedirooni
*
ارسال ها: 239
اعتبار: 40
سپاس کرده: 1,094
سپاس شده: 1,422 در 693 موضوع

امتياز: 11,081.95

ارسال: #2
داستانهای قرآنی برای کودکان 2 جشن تکلیف
جشن تكلیف



سبا كوچولو یك بابابزرگ مهربون داشت كه اكثر اوقات را به مناجات با خدا مشغول بود.

سبا نماز خواندن را خیلی دوست داشت و هر وقت بابابزرگ را در حال نماز خواندن می‌دید، می‌دوید و جانماز مادرش را برمی‌داشت و روی زمین پهن می‌كرد و پشت سر بابابزرگش می‌ایستاد و كارهایی را كه باباجونش درحال نماز خواندن انجام می داد مو به مو اجرا می‌كرد و بعد وقتی نمازش تمام می‌شد جانماز را همان جا رها می‌كرد و می‌رفت و مامانش از این كار سبا فوق‌العاده عصبانی می‌شد.

سبا چند روز دیگه تولدش بود و به سن 9 سالگی می‌رسید. یك روز خانم ناظم در مدرسه برای بچه‌ها صحبت می‌كرد و به آن ها گفت: بچه‌های عزیز، دخترهای خوب من، شما دیگه بزرگ شدید و همه تون امسال به سن تكلیف می‌رسید و ما می‌خواهیم برای شما جشن تكلیف بگیریم.

سبا دستش را بالا گرفت و از خانم ناظم سوال كرد: ببخشید خانم ناظم، اجازه... جشن تكلیف یعنی چی؟

خانم ناظم گفت: جشن تكلیف یكی از جشن‌های بسیار بزرگ مذهبی ما مسلمانان است كه مخصوص شما كودكان می‌باشد. كه از این سن وظایف دینی شما تازه شروع می‌شود.

سبا تمام روز به این جشن فكر می‌كرد و با خودش می‌گفت: یعنی باید چه كارهایی انجام بدهم ؟

و رفت پیش بابابزرگ مهربانش و از او پرسید: بابابزرگ شما می‌دونید كه من به سن تكلیف رسیدم. بابابزرگ گفت: بله دخترم، جشن تكلیفت كی هست؟

سبا: پس شما می‌دونید كه مدرسه می‌خواهد برامون جشن تكلیف بگیره.
بابابزرگ: بله.

هر بچه‌ای كه به سن تكلیف می‌رسه برایش جشن می‌گیرند.
سبا: بابابزرگ هر كسی كه به سن تكلیف می‌رسه باید چه كارهایی انجام
بده؟

بابابزرگ: سباجان یعنی تو دیگه یك خانم بزرگ شدی و از حالا به بعد همه كارها و اعمالت باید مثل یك خانم بزرگ باشه.

حتماً باید حجابت رو حفظ كنی و نماز خواندن از این سن به تو واجب است و باید همیشه، اول وقت نمازت را بخوانی و وظایف دینی‌ات را كاملا ًانجام دهی. سجاده‌ات را پهن كرده و مثل بزرگ‌ترها با خدای مهربان صحبت كنی و همیشه شكرگزار باشی. از حالا به بعد تو دیگه می‌توانی روزه كامل هم بگیری و عبادت خدا را به جا بیاوری.

در این موقع مامان سبا از راه رسید و كنار بابابزرگ و سبا نشست و از صحبت‌های آن ها متوجه جشن تكلیف سبا شد. و رفت سجاده و چادر و مقنعه‌ای كه از قبل برای سبا آماده كرده بود را آورد و روی پای سبا گذاشت و گفت: بفرمایید دختر قشنگم...

این كادو مال توست و اما یادت باشه یكی از كارهایی كه اهمیت زیادی داره این است كه وقتی می‌خواهی نماز بخوانی، باید اول با احترام سجاده‌ات را رو به قبله پهن كنی و بعد از پایان نماز، چادر و مقنعه را مرتب و منظم تا كرده و داخل سجاده قرار دهی و این كار احترام گذاشتن به عبادتت است
برگرفته از سایت کانون گفتگوی قرآنی Abu

امضا كاربر


با

" سر "

زمین خوردن زیباست ، اگر هدف بوسیدن

خاک پای رفیق باشه.

(آخرین ویرایش در این ارسال: يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۹ عصر، توسط مرجان ن.)
يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۱۲ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
2 کاربر به دلیل این ارسال از مرجان ن سپاسگزاری کرده اند. حسن ضیغم تبار, ahmedirooni
*
ارسال ها: 239
اعتبار: 40
سپاس کرده: 1,094
سپاس شده: 1,422 در 693 موضوع

امتياز: 11,081.95

ارسال: #3
داستانهای قرانی برای کودکان 3 خدا و حرفهای من
خدا و حرف های من



به مادرم گفتم: «فکر می کنم خدا به حرف های من گوش نمی دهد.» مادرم خندید و پرسید: «از کجا می دانی گوش نمی دهد؟» گفتم: «هر چه دعا می کنم و آرزوهایم را می گویم، خدا به حرفم گوش نمی دهد.

مادرم گفت: «خدا همیشه به حرف هایت گوش می دهد، اما تو فراموش می کنی.» پرسیدم:«چی را فراموش می کنم؟»

مادرم
گفت: «تو آرزو کردی که حال پدربزرگ خوب شود، پدربزرگ خوب شد. آرزو کردی با ماشین دایی عباس به مسافرت برویم، رفتیم. آرزو کردی کفش کتانی سفید داشته باشی، حالا داری. هیچ وقت نگو خدا به حرف هایم گوش نمی دهد.
خدا همه ی آرزوهایت را می داند، دعاهایت را می شنود و هرگز هیچ چیز را فراموش نمی کند. اما تو خودت آرزوهایت را فراموش می کنی.»

گفتم: «یک بار هم آرزو کردم مادربزرگ شب خانه ی ما بماند، او هم ماند.» مادرم مرا بوسید و گفت: «دیدی؟! حالا خوشحال باش و برای همه ی چیزهایی که داری خدا را شکر کن. آرزوهایت را به او بگو و صبر کن تا بر آورده شوند!»

مادرم درست می گوید، خدا همیشه به حرف های من گوش می کند. او مهربان است و مرا خیلی دوست دارد.


امضا كاربر


با

" سر "

زمین خوردن زیباست ، اگر هدف بوسیدن

خاک پای رفیق باشه.

(آخرین ویرایش در این ارسال: يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۵ عصر، توسط مرجان ن.)
يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۱۴ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
2 کاربر به دلیل این ارسال از مرجان ن سپاسگزاری کرده اند. حسن ضیغم تبار, ahmedirooni
*
ارسال ها: 239
اعتبار: 40
سپاس کرده: 1,094
سپاس شده: 1,422 در 693 موضوع

امتياز: 11,081.95

ارسال: #4
داستانهای قرانی برای کودکان 4 عاقل و دانا یعنی چی
عاقل و دانا یعنی چی؟




دوست پدربزرگ، به دیدنش آمده بود. آنها توی حیاط نشسته بودند و با هم حرف می‏زدند.

حسین می‏خواست با پدربزرگ توپ بازی کند. به او گفتم: «پدربزرگ مهمان دارد، بیا برویم توی اتاق با هم بازی کنیم.»

دوست پدربزرگ از جیبش دو تا شکلات بیرون آورد. یکی را به من داد و یکی را هم به حسین داد.

من شکلات را گرفتم و از او تشکر کردم. اما حسین فوری کاغذ شکلات را باز کرد تا آن را بخورد. توی گوش حسین گفتم: «تشکر کن!» حسین خندید و سرش را تکان داد.

او هنوز نمی‏تواند خوب حرف بزند، اما همه‏ی ما می‏دانیم که این‏طوری تشکر می‏کند. دوست پدربزرگ سر مرا بوسید و گفت: «تو خیلی عاقل و دانا هستی. آفرین!» من و حسین به اتاق رفتیم و شکلات‏هایمان را به مادرم نشان دادیم.

از مادرم پرسیدم: «عاقل و دانا یعنی چی؟» مادرم کمی فکر کرد و گفت:

«امام جعفر صادق (علیه‏السلام) بهترین و قشنگ‏ترین معنی را گفته‏اند. ایشان فرموده‏اند که عاقل کسی است که بی‏موقع حرف نمی‏زند. وقتی از او چیزی بپرسند جواب می‏‏دهد. به حرف‏های دیگران با دقت گوش گوش می‏کند و از آنها چیزهای تازه یاد می‏گیرد و از همه مهم‏تر این که راستگو است.»

حسین داشت شکلاتش را می‏خورد، اما من شکلاتم را نصف کردم و نصف آن را در دهان مادرم گذاشتم.

من او را به اندازه‏ی همه‏ی دنیا دوست دارم.


برگرفته از سایت کانون گفتگوی قرآنی Abu

امضا كاربر


با

" سر "

زمین خوردن زیباست ، اگر هدف بوسیدن

خاک پای رفیق باشه.

(آخرین ویرایش در این ارسال: يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۵ عصر، توسط مرجان ن.)
يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۱۷ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
2 کاربر به دلیل این ارسال از مرجان ن سپاسگزاری کرده اند. حسن ضیغم تبار, ahmedirooni
*
ارسال ها: 239
اعتبار: 40
سپاس کرده: 1,094
سپاس شده: 1,422 در 693 موضوع

امتياز: 11,081.95

ارسال: #5
داستانهای قرانی برای کودکان 5 هر جاکه مهربانی است خدا هم هست


هر جا که مهربانی باشد خانه‏ ی خداست




دیروز، پدربزرگ و مادربزرگ به مکه رفتند.

من و مادر و پدر و مبین به فرودگاه رفتیم. من دلم می‏خواست با آنها به مکه بروم و خانه‏ی خدا را ببینم.

گفتم: «کاش من و مبین را هم می‏بردید تا خانه ‏ی خدا را ببینیم.» مادربزرگ من و مبین را بوسید و گفت: «بزرگ‏تر که بشوید می‏روید. اما یادتان باشد که همه جا خانه‏ی خداست.

هر جا که مهربانی باشد، خوبی و دوستی باشد، آنجا پر از فرشته می‏شود. آنجا خانه ‏ی خدا می‏شود.»

مادربزرگ و پدربزرگ رفتند و من دعا کردم. دعا کردم که یک روز به
مکه بروم و خانه‏ی خدا را ببینم. آن روز مبین را هم با خودم می‏برم.



برگرفته از سایت کانون گفتگوی قرآنی Abu

امضا كاربر


با

" سر "

زمین خوردن زیباست ، اگر هدف بوسیدن

خاک پای رفیق باشه.

(آخرین ویرایش در این ارسال: يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۷ عصر، توسط مرجان ن.)
يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۲۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
1 کاربر به دلیل این ارسال از مرجان ن سپاسگزاری کرده است. ahmedirooni
*
ارسال ها: 239
اعتبار: 40
سپاس کرده: 1,094
سپاس شده: 1,422 در 693 موضوع

امتياز: 11,081.95

ارسال: #6
داستانهای قرانی برای کودکان 6 احترام به پدربزرگ
احترام به پدربزرگ




پدرم می خواست برای پدربزرگ کفش بخرد.

مادرم اجازه داد که من هم همراه آن ها بروم. من و پدرم، کفش هایمان را پوشیدیم و جلوی در ایستادیم. اما پدربزرگ هنوز آماده نبود.

گفتم: «پدر! بیا برویم بیرون، پدربزرگ خودش می آید.» پدرم گفت: «این کار درست نیست. ما صبر می کنیم تا پدربزرگ هم بیاید.

پدربزرگ از همه ی ما بزرگ تر هستند. زودتر رفتن ما بی احترامی به اوست.»

پدرم گفت: «یک روز شخصی به همراه پدرش به دیدن امام رفته بودند. او زودتر از پدر وارد اتاق شد.

امام از این رفتار او خیلی ناراحت شدند و گفتند: «این آقا پدر شما هستند، چرا جلوتر از او وارد اتاق شدید؟» آن شخص از کاری که کرده بود خیلی خجالت کشید...»

همین موقع پدربزرگ گفت: «من آماده ام برویم.» پدرم در را باز کرد و گفت: «بفرمایید پدرجان!» پدربزرگ برای پدرم دعا کرد و از در بیرون رفت.

بعد پدرم به من گفت: «برو جانم!» گفتم: «نه! شما پدر من هستید من جلوتر از شما نمی روم!»

پدرم مرا بوسید، بغل گرفت و گفت: «و تو عزیز دل من هستی!»

بعد هر دو با هم از در بیرون رفتیم.

امضا كاربر


با

" سر "

زمین خوردن زیباست ، اگر هدف بوسیدن

خاک پای رفیق باشه.

(آخرین ویرایش در این ارسال: يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۲ عصر، توسط مرجان ن.)
يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۲۸ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
3 کاربر به دلیل این ارسال از مرجان ن سپاسگزاری کرده اند. حسن ضیغم تبار, ahmedirooni, شکوفه دهنوی
*
ارسال ها: 239
اعتبار: 40
سپاس کرده: 1,094
سپاس شده: 1,422 در 693 موضوع

امتياز: 11,081.95

ارسال: #7
داستانهای قرانی برای کودکان 7 مادر فرشته ای برای کودک
مادر فرشته ای برای کودک




کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید،اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند، وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو، زیباترین و شیرین‌ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟

اما خدا به این سؤال هم پاسخ داد: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.


در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد،

می توانی او را
مـادر صدا کنی.




امضا كاربر


با

" سر "

زمین خوردن زیباست ، اگر هدف بوسیدن

خاک پای رفیق باشه.

(آخرین ویرایش در این ارسال: يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۴ عصر، توسط مرجان ن.)
يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۴۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
3 کاربر به دلیل این ارسال از مرجان ن سپاسگزاری کرده اند. حسن ضیغم تبار, ahmedirooni, شکوفه دهنوی
*
ارسال ها: 239
اعتبار: 40
سپاس کرده: 1,094
سپاس شده: 1,422 در 693 موضوع

امتياز: 11,081.95

ارسال: #8
داستانهای قرانی برای کودکان 8 شکر یعنی تشکر
شکر یعنی تشکر




امروز باران آمد، برگ‏ها خیس شدند. زمین خیس شد و باغچه‏ی جلوی خانه‏ی ما هم پر از آب شد.

مادرم گفت: «خدا را شکر.» پرسیدم: «باران خوب است؟» مادرم گفت: «باران خیلی خوب است.

وقتی باران می‏بارد، درخت‏ها و گل‏ها تشنه نمی‏مانند. زمین زیبا می‏شود و پرندها از شادی آواز می‏خوانند.»

دو تا کلاغ روی شاخه‏ی درخت نشسته بودند و قارقار می‏کردند. مادرم گفت: «نگاه کن! حتی کلاغ

مادرم گفت: «باران هدیه‏ ی خداوند است. شکر کردن خدا، یعنی تشکر از او.

تشکر برای باران، برای درخت، برای آسمان و برای همه‏‏ ی چیزهایی که آفریده است.» آن روز من هم مثل مادرم خدا را شکر کردم.

خدا خوشحال بود و وقتی خدا خوشحال است انگار همه چیز قشنگ‏تر است.



امضا كاربر


با

" سر "

زمین خوردن زیباست ، اگر هدف بوسیدن

خاک پای رفیق باشه.

(آخرین ویرایش در این ارسال: يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۸ عصر، توسط مرجان ن.)
يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
3 کاربر به دلیل این ارسال از مرجان ن سپاسگزاری کرده اند. حسن ضیغم تبار, ahmedirooni, شکوفه دهنوی
*
ارسال ها: 239
اعتبار: 40
سپاس کرده: 1,094
سپاس شده: 1,422 در 693 موضوع

امتياز: 11,081.95

ارسال: #9
داستانهای قرانی برای کودکان 9 مثل خدا مهربان باش
مهربان باش، مثل خدا




وقتی قرآن خواندن پدربزرگ تمام می‌شود من قرآن را از او می‌گیرم، آن را می‌بوسم و سرجایش می‌گذارم. من این کار را خیلی دوست دارم. پدربزرگ و من همیشه با دست‌های تمیز قرآن را به دست می‌گیریم.

یک روز بعد از اینکه پدربزرگ قرآن خواند، آن را به من داد تا سرجایش بگذارم. حسین با توپ توی اتاق آمد و مرا دید که قرآن را می‌بوسم. توپ را روی زمین انداخت و خواست قرآن را از من بگیرد.

من گفتم: با دست‌های کثیف نباید به قرآن دست بزنی. اما حسین شروع کرد به گریه کردن. بعد با دست کثیف اشک‌هایش را پاک کرد. حالا صورتش هم چرک و کثیف شده بود. حسین گریه می‌کرد و می‌خواست که قرآن را به او بدهم. پدربزرگ به اتاق آمد و گفت: چی شده؟

گفتم: حسین می‌خواست با دست‌های کثیف و نشسته قرآن را بگیرد، من هم به او ندادم.

پدربزرگ حسین را بغل گرفت و او را به دست‌شویی برد. دست و صورتش را با آب صابون شست. بعد به اتاق آمد و گفت: حالا که دست و صورتش را شسته قرآن را به او بده.

من قرآن را به حسین دادم. او فقط قرآن را بوسید و خندید.


پدربزرگ
به سر من دست کشید و گفت: خدا خیلی مهربان است. تو هم باید مهربان باشی.

من حسین را بوسیدم و دوتایی با هم قرآن را سرجایش گذاشتیم.



امضا كاربر


با

" سر "

زمین خوردن زیباست ، اگر هدف بوسیدن

خاک پای رفیق باشه.

يك شنبه ۲ مرد ۱۳۹۰ ۱۶:۰۲ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
3 کاربر به دلیل این ارسال از مرجان ن سپاسگزاری کرده اند. حسن ضیغم تبار, ahmedirooni, شکوفه دهنوی
*
ارسال ها: 239
اعتبار: 40
سپاس کرده: 1,094
سپاس شده: 1,422 در 693 موضوع

امتياز: 11,081.95

ارسال: #10
RE : داستانهای قرانی برای کودکان 10 اشتباه علی کوچولو



اشتباه علی ‌كوچولو




یك روز علی كوچولو با مادرش به یك فروشگاه بزرگ برای خرید رفت. مادر یك چرخ خرید برداشت و با علی در فروشگاه مشغول راه رفتن شدند.

علی كوچولو بسیار ذوق زده شده بود از این‌كه در فروشگاهی به این بزرگی و خوش آب و رنگ قدم می‌زدند. انواع خوراكی‌های خوشمزه به علی كوچولو چشمك می‌زد.

علی ساعتی را تحمل كرد ولی بعد از مدتی دید چیزهایی كه مادر از فروشگاه برمی‌دارد دوست ندارد، بنابراین تصمیم گرفت خودش دست به كار شود و جلوتر از مادر به راه افتاد.

مادر تا به خودش بجنبد، دید كه یه عالم خوراكی در سبد خریدشان است. خیلی سریع به علی گفت: علی جان تو با اجازه چه كسی این چیزها را برداشتی... مگر من به تو اجازه دادم؟ علی گفت: با اجازه خودم...

مادر گفت: كار خیلی اشتباهی كردی... چون به اندازه پولی كه در جیبمان هست، می‌توانیم خرید كنیم نه بیشتر...

علی گفت: آخه مامان... من می‌خواهم... شما فقط برای خودتان خرید كردید... پس من چی؟

مادر گفت: پسرم نوبت به تو هم می‌رسد. ما اول باید مایحتاج خانه‌مان را بخریم، بعد خوراكی‌های تو را. پس خیلی زود این چیزهایی را كه برداشتی، ببر و سر جایش بگذار...

علی كوچولو با شنیدن حرف‌های مادر زد زیرگریه و فروشگاه را روی سرش گذاشت. آنقدر گریه كرد و پاهایش را روی زمین كوبید كه آبروی مادرش را برد.

مادر كه خیلی ناراحت شده بود اصلاً به رویش نیاورد و فقط سكوت كرد. وقتی به خانه رسیدند مادر با علی كوچولو صحبت نكرد و فقط گفت برو تو اتاقت.


علی كوچولو همین كار را كرد و ساعت‌ها در اتاقش ماند. از آن لحظه به بعد هیچ خوراكی‌ای متعلق به علی نبود. در نهایت علی پیش مادرش رفت و گفت: مادر... آخه چرا شما این كار را می‌كنید؟ مادر گفت: چون تو آبرویم را در فروشگاه بردی و باید بفهمی كه اشتباه كردی.

این حركتی كه تو كردی آنقدر زشت بود كه هر چی فكر می‌كنم اصلاً قابل بخشش نیست. علی فكری كرد و گفت خب من چه كار كنم مرا ببخشید؟

مادر گفت: فقط دیگه تكرار نشه. علی از مادرش عذرخواهی كرد و گفت: بله تكرار نمی‌شه و از آن روز به بعد علی هیچ وقت برای خوراكی گریه نكرد.

امضا كاربر


با

" سر "

زمین خوردن زیباست ، اگر هدف بوسیدن

خاک پای رفیق باشه.

دو شنبه ۳ مرد ۱۳۹۰ ۰۲:۰۶ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
1 کاربر به دلیل این ارسال از مرجان ن سپاسگزاری کرده است. ahmedirooni
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1396.