به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید

تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان / تالار عمومی / انجمن فرهنگ / تالار شعر و ادبیات / اشعار کوتاه v / شعر ها و داستان های ترجمه شده

نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

شعر ها و داستان های ترجمه شده

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,681 در 4,756 موضوع

امتياز: 17,546.78

ارسال: #1
icon1 شعر ها و داستان های ترجمه شده
داستان کوتاه از شیوانا



روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد.

شیوانا از زن پرسید:" آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند؟! " زن پاسخ داد: "آری در رفع نیازهای ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند!" شیوانا تبسمی کرد و گفت:"پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده!"

دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شیوانا آمد و گفت:" به مرد زندگی اش مشکوک شده است. او بعضی شبها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است. زن به شیوانا گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد. شیوانا از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند.

شیوانا تبسمی کرد و گفت:" نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست، به شما تعلق دارد." شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت:" ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم. او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد." زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد. شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:" هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بـزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید. حتماً بلایی سر شوهرت آمده است!" زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد. اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد.

سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند. او را در حالی که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند. شیوانا لبخندی زد و گفت:" این مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد."

بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود. یک سال بعد زن هدیه ای برای شیوانا آورد. شیوانا پرسید:" شوهرت چطور است؟! "

زن با تبسم گفت:" هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم! به همین سادگی "


فان پاتوق

امضا كاربر


وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
(آخرین ویرایش در این ارسال: جمعه ۲۸ مرد ۱۳۹۰ ۱۶:۲۶ عصر، توسط maryam.)
جمعه ۲۸ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۴ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
1 کاربر به دلیل این ارسال از maryam سپاسگزاری کرده است. baran_xx10
*
ارسال ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,681 در 4,756 موضوع

امتياز: 17,546.78

ارسال: #2
RE: شعر ها و داستان های ترجمه شده
بوسه و سیلی





ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت

خانم جوان در دل گفت: از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم

مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم
ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند


نتیجه: زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.

امضا كاربر


وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
جمعه ۲۸ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۵ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,681 در 4,756 موضوع

امتياز: 17,546.78

ارسال: #3
RE: شعر ها و داستان های ترجمه شده
داستان "شانس" از مارک تواین



جنگهای کریمه تازه شروع شده بود. با خود می.گفتم، حتماً باید جنگی در کار باشد تا این الاغ نتواند پیش از اینکه دستش رو شود، بمیرد. منتظر زلزله ماندم و وقتی آمد، مات و مبهوت شدم...

در ضیافت شامی که به افتخار یکی از مشهورترین افسران عالیرتبه.ی انگلیس برگزار شده بود، شرکت داشتم. به دلیلی که به زودی خواهید فهمید، به اسم و درجه.ی واقعی این افسر اشاره.ای نمی.کنم و او را ژنرال "لرد آرتور اسکرزبی .وی .جی .سی و غیره" می.نامم. اسمهای افراد معروف، آدم را جادو می.کند. مردی که سی سال پیش در نبردهای کریمه، ناگهان به اوج شهرت و افتخار رسید و هزاران بار اسمش را شنیده بودم، حی و حاضر آنجا نشسته بود. به جای خوردن و نوشیدن، محو تماشای این نیمه خدا شده بودم. سراپایش را به دقت ورانداز می.کردم و در چهره.اش دقیق می.شدم. آرامش، خویشتن.داری و وقار در چهره.اش نمایان بود. رفتار بسیار ساده و بی.پیرایه.ای داشت و با فروتنی دل چسبی، صدها نگاه تحسین.آمیزی را که به او دوخته شده بود، و تعریف و تمجیدهای صمیمانه.ی حضار را نادیده می.گرفت.
در سمت چپم، کشیشی نشسته بود که از آشنایان قدیمی.ام محسوب می.شد و قبل از اینکه کشیش شود، نیمی از عمرش را در اردوگاه و میدان جنگ گذرانده و در مدرسه.ی نظامی «وول ویچ» تدریس کرده بود. در حالی که محو تماشای قهرمان جنگ.های کریمه بودم، چشمان کشیش برق عجیبی زد. به طرفم خم شد، به قهرمان ضیافت اشاره کرد و در گوشی گفت: .«بین خودمون باشه، ولی اون یک احمق تمام عیاره.»
از تعجب خشکم زد. اگر این حرف را درباره.ی ناپلئون یا سقراط هم می.گفتند، این قدر تعجب نمی.کردم. ولی از دو چیز مطمئن بودم: یکی اینکه جناب کشیش، آدم بسیار راستگویی است و دیگر این که آدم.ها را خوب می.شناسد. پس مطمئن شدم که همه درباره.ی این قهرمان اشتباه می.کنند و او واقعاً یک احمق است. برای همین، به دنبال فرصتی بودم که بفهمم جناب کشیش، چطور توانسته پرده از این راز بردارد.

چند روز بعد، فرصتی دست داد و این چیزی است که کشیش گفت: تقریباً چهل سال پیش در آکادمی نظامی "وول ویچ" تدریس می.کردم. بر حسب اتفاق در همان قسمتی بودم که اسکرزبی جوان، امتحانات مقدماتی.اش را می.گذراند. دلم خیلی برایش سوخت، چون بقیه.ی بچه.ها خیلی راحت به سؤالات جواب می.دادند. ولی او ... خدای من! هیچ.چیز بلد نبود. پسر خوب و دوست.داشتنی و ساده.ای بود و از این که می.دیدم، مثل مجسمه ایستاده و جواب.های پرت و پلا و احمقانه می.دهد، خیلی ناراحت شدم. واقعاً دلم برایش سوخت. به خودم گفتم، وقتی بخواهند دوباره از او امتحان بگیرند، حتماً رد می.شود. پس بگذار محض رضای خدا، کاری کنم که سقوط راحتی داشته باشد. او را به کناری کشیدم و فهمیدم درباره.ی "سزار" چیزکی می.داند. چون چیز دیگری بلد نبود، دست به کار شدم و مثل برده از او کار کشیدم و وادارش کردم با خرخوانی، سؤالات مربوط به سزار را که احتمال داشت در امتحان بیاید از بر کند. می.دانم حرفم را باور نمی.کنید. ولی او امتحان را با موفقیت کامل گذراند! فقط چند تا سؤال از بر کرده بود و برای همین، تشویقش می.کردند، ولی آنهایی که هزار برابر او می.دانستند، کرک و پر شدند. از بخت بلند اسکرزبی، چیزی که ممکن است صد سالی یک.بار اتفاق بیفتد، رخ داده بود و از او فقط سؤالهایی را پرسیدند که از بر کرده بود.
خیلی عجیب بود! در تمام دوره.ی تحصیل، مثل مادری که بچه.ی علیلش را تر و خشک می.کند، کنارش بودم و همیشه هم به طرز معجزه.آسایی نجات پیدا می.کرد. می.دانستم که ریاضیات، دستش را رو می.کند و دخلش را می.آورد. تصمیم گرفتم جان کندنش را آسان کنم و برای همین، سؤالاتی را که ممکن بود در امتحان بیاید با او تمرین کردم و سپردمش به دست سرنوشت. خب، حدس می.زنی، چطور شد؟ در کمال بهت و ناباوری موفق شد رتبه.ی اول را کسب کند و همه تحسینش کردند.

یک هفته از عذاب وجدان، خواب به چشمم نیامد. این کار را محض رضای خدا و از روی ترحّم کرده بودم، تا جوان بیچاره خیلی زجر نکشد. خوابش را هم نمی.دیدم که چنین افتضاحی به پا شود. مثل دانشمندی که "فرانک اشتاین" را درست کرده بود، احساس گناه می.کردم. احمقی را که کله.اش پر از خاک ارّه بود، در جاده.ای قرار داده بودم که به ترفیع.های درخشان و مسئولیت.های سنگین، ختم می.شد. شک نداشتم که در اولین فرصت خود و هر مسئولیتی را که به او سپرده شود، نابود می.کند.
جنگهای کریمه تازه شروع شده بود. با خود می.گفتم، حتماً باید جنگی در کار باشد تا این الاغ نتواند پیش از اینکه دستش رو شود، بمیرد. منتظر زلزله ماندم و وقتی آمد، مات و مبهوت شدم. اسکرزبی فرمانده.ی فوج پیاده نظام شد! آنهایی که سرشان به تنشان می.ارزد، باید موهایشان سفید شود تا بتوانند به چنین درجه.ای برسند. چه کسی فکرش را می.کرد بار این مسئولیت سنگین را بر شانه.های نحیف و ناتوان او بگذارند؟ حتی لیاقت نداشت پرچم را به دستش بسپرند، ولی حالا سروان شده بود. فکرش را بکن! داشتم از غصه دق می.کردم.
ببین، من که این.قدر عاشق آرامش و سکوت هستم، مجبور به چه کاری شدم. به خاطر کاری که کرده بودم، خودم را در برابر مردم مقصّر می.دانستم. برای همین، تصمیم گرفتم همراهش بروم و تا آنجا که می.توانم، مملکت را از شرش حفظ کنم. این شد که پول کمی را به هزار بدبختی پس.انداز کرده بودم، برداشتم، به دسته.ی او پیوستم و با هم به میدان رفتیم.
آن وقت... خدای من! خیلی وحشتناک بود! بجز اشتباه هیچ.کاری نمی.کرد، ولی کسی رازش را نمی.دانست. همه درباره.اش به اشتباه افتاده بودند و برای همین، رفتارش را بد تعبیر می.کردند و اشتباهات احمقانه.اش را به حساب نبوغش می.گذاشتند. واقعاً همین.طور بود. کوچکترین اشتباهش، اشک هر آدم عاقلی را در می.آورد، و اشک مرا هم درآورد و آن.قدر عصبانیم کرد که وقتی تنها بودیم، به او پرخاش می.کردم. بیشتر از این نگران بودم، هر اشتباهی که مرتکب می.شد، شهرت و آوازه.اش را بیشتر می.کرد. پیش خودم می.گفتم، آن.قدر بالا می.رود که وقتی بالاخره زمین بخورد و دستش رو شود، انگار خورشید از آسمان افتاده است.
مرتب پیشرفت می.کرد. پشت سر هم درجه می.گرفت و از جنازه.ی افسران مافوقش، مثل نردبان بالا می.رفت،. تا این که در گرماگرم یکی از جنگها، سرهنگ ما کشته شد و نفسم از ترس بند آمد؛ چون بعد از او اسکرزبی از همه ارشدتر بود. با خودم گفتم که ده دقیقه.ی دیگر کار همه.ی.مان تمام است.
جنگ با شدت ادامه داشت و نیروهای متحد ما، در سرتاسر جبهه عقب.نشینی می.کردند. هنگ ما در موضع حساسی مستقر بود و یک اشتباه، کافی بود که همگی نابود شویم. در چنین موقعیت حساسی، این احمق کله.پوک دستور داد هنگ به تپه.ی مقابل که کسی روی آن نبود، حمله کند. پیش خودم گفتم، دیگر همه.چیز تمام شد.

حرکت کردیم و قبل از اینکه کسی متوجه این اشتباه شود و جلو آن را بگیرد، روی یال تپه بودیم. فکر می.کنی، چه چیزی دیدیم؟ یک ارتش ذخیره.ی روسها، آنجا موضع گرفته بود. هیچ کس فکرش را هم نمی.کرد. فکر می.کنید چه اتفاقی افتاد؟ دخل همه.مان را آوردند؟ در نود و نه درصد موارد این طور می.شود. ولی روسها، پیش خود حساب کرده بودند که امکان ندارد در چنین شرایطی یک هنگ، سلانه سلانه به آنجا بیاید و فکر کرده بودند که حتما کل ارتش انگلیس به آنجا آمده و نقشه.ی زیرکانه.ی آنها لو رفته است؛ برای همین، دمشان را گذاشتند روی کولشان و با بی.نظمی از تپه سرازیر شدند و ما هم دنبالشان رفتیم. آنها خودشان قلب سپاه روسیه را در هم ریختند و از میان آن گذشتند و طولی نکشید که سپاه روسها، کاملاً تار و مار شد و شکست متحدین به پیروزی باشکوهی تبدیل شد. مارشال "کان روبرت." که گیج و حیرت زده این صحنه را تماشا می.کرد و غرق در تحسین و لذت شده بود، اسکرزبی را احضار کرد و در حضور کلیه.ی ارتشها به او مدال افتخار داد.
فکر می.کنید، این بار اسکرزبی چه اشتباهی کرده بود؟ هیچ. فقط دست چپ و راستش را اشتباه گرفته بود. دستور داده بودند، عقب.نشینی کند و به کمک جناح راست برود؛ ولی او اشتباهاً به طرف جلو حرکت کرده و از تپه به سمت چپ سرازیر شده بود. شهرتی که آن روز کسب کرد، تا دنیا دنیاست و کتابهای تاریخ وجود دارند، از بین نمی.رود.

اسکرزبی هنوز هم آدم دوست.داشتی و بی.ریایی است، ولی آن.قدر خنگ است که نمی.داند برای اینکه خیس نشود، نباید زیر باران بایستد. باور کن اغراق نمی.کنم. همه.ی دنیا را بگردی، احمق.تر از او پیدا نمی.کنی. ولی تا نیم ساعت قبل به جز من و خودش کسی از این راز خبر نداشت. از همان.روزی که به دنیا آمده، خوش.شانسی مثل سایه تعقیبش می.کند. یک نسل است که این سرباز در جبهه.های نبرد می.درخشد. زندگی نظامی او پر است از اشتباه، ولی هیچ اشتباهی نبوده که او را به مقام شوالیه، بارون، لرد یا مقام دیگری نرساند. سینه.ی لباسش را نگاه کن؛ پر است از مدالهای رنگارنگ داخلی و خارجی. آقای عزیز، هر کدام از این مدالها، نشانه.ی یکی از اشتباهات احمقانه.ی اوست. وقتی این همه مدال را می.بینی، می.فهمی که بهترین چیز این است که آدم، خوش شانس به دنیا بیاید. آن شب به شما گفتم و باز هم تکرار می.کنم که اسکرزبی یک احمق تمام عیار است.

امضا كاربر


وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
جمعه ۲۸ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۵ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,681 در 4,756 موضوع

امتياز: 17,546.78

ارسال: #4
RE: شعر ها و داستان های ترجمه شده
مزه ی نان/هاینریش بل



هوای نمناک و آمیخته به بوی ترشیدگی از زیرزمین به سوی مرد میآمد. او به آرامی از پلههای لزج پایین رفت و کورمالکورمال وارد تاریکی ِ مایلبهزردی شد: از یک جایی چیزی میچکید؛ یا سقف آسیب دیده بود یا لولهی آب ترکیده بود. آب با آوار و گردوخاک آمیخته شده بود، و پلهها را مانند کفِ آکواریوم لغزنده کرده بود. مرد به رفتن ادامه داد. از میان دری که آن پشت قرار داشت، نوری آمد. مرد در سمت راستش در تاریکروشن تابلویی دید: «سالن پرتونگاری، لطفاً وارد نشوید». مرد به نور نزدیکتر شد. نور زرد و لطیف بود و لرزشش باعث شد تا مرد بفهمد که این میبایست نور شمع باشد. مرد همچنان که میرفت به اتاقهای تاریک سرک کشید. او در هر یک از اتاقها متوجه صندلیها و کاناپههای چرمی درهمریختهشده و کمدهای شکستهشده و پخششده بر زمین شد.
دری که نور از آن خارج میشد، کاملاً باز بود. راهبهای با ردای آبی بر تن کنار شمع بزرگِ محراب ایستاده بود. زن داشت سالاد را در یک کاسهی لعابی بههممیزد. برگهای سبز به رنگ سفید درآمده بودند. مرد صدای آرام چلپچلوپ سُس را در ته کاسه شنید. زن با دستِ دراز و گلگونش برگها را میچرخاند، و گهگاه برگهای کوچک از لبهی کاسه میافتادند بیرون. زن برگها را به راحتی برمیداشت و دوباره میانداخت داخل کاسه. کنار جاشمعی یک قوری بزرگ حلبی قرار داشت و از درونش بوی سوپ رقیق میآمد، بوی آب داغ، پیاز و یک نوعی از حبوبات.
مرد به صدای بلند گفت: «عصر به خیر.»
راهبه رویش را برگرداند. چهرهی تازه گلگون زن ترس را نشان میداد. او به آرامی گفت: «خدای من – چه میخواهید؟» سُس ِ شیرمانند از دستان زن میچکید، و بر بازوانِ نرم و کودکانهاش چند برگ کوچک چسبیده بودند. زن گفت: «خدای من. مرا ترساندید. چیزی میخواهید؟»
مرد به آرامی گفت: «گرسنهام.»
ولی مرد دیگر به راهبه نگاه نکرد: او داشت سمت راستش را مینگریست. مرد به داخل کمد بیدری نگاه کرد که در ِ آن توسط فشار هوا کنده شده بود. باقیماندهی تکهتکهشدهی در ِ چوبی بر لولای در آویزان بود، و زمین با تکههای ریز رنگ پوشیده شده بود. داخل کمد نان وجود داشت، تعداد زیادی نان. آنها سرسری روی هم چیده شده بودند. در آنجا بیشتر از یک دوجین نان وجود داشت، و همه تا شده بودند. آب خیلی سریع در دهان مرد جمع شد. مرد سِییل را فروداد پایین و فکر کرد: «نان خواهم خورد، حتماً نان خواهم خورد...»
مرد به راهبه نگاه کرد: نگاه کودکانهی زن نشانگر همدردی و ترس بود. زن گفت: «گرسنه؟ گرسنهاید؟» زن با حالتی پرسشگرانه به کاسهی سالاد، قوری و نانهای رویهمچیدهشده نگاه کرد.
مرد گفت: «نان. لطفاً نان.»
زن رفت به طرف قفسه و نانی بیرون آورد. آن را گذاشت روی میز و داخل کِشو به دنبال چاقو گشت.
مرد به آرامی گفت: «ممنون، چاقو لازم نیست، نان را میتوان با دست هم نصف کرد...»
راهبه کاسهی سالاد را گذاشت زیر بغلش؛ قوری را برداشت و از کنار مرد گذشت و رفت بیرون.
مرد با عجله لبهی نان را جدا کرد: چانهاش میلرزید، و تکانخوردن عضلات دهان و فکش را احساس میکرد. سپس مرد دندانهایش را درون تکهی جداشدهی ناصاف و نرم فروبُرد و شروع به خوردن کرد. مرد داشت نان میخورد. نان کهنه شده بود. مطمئناً یک هفته از پختنش میگذشت، یک نان خشک و خاکستریرنگ با مارک مقوایی ِ مایلبهقرمز از یک کارخانه. مرد به فروبردن دندانهایش در نان ادامه داد، و حتی پوستهی مایلبهقهوهای و چرممانند آن را خورد. قرص نان را در دستانش گرفت و تکهی دیگری جدا کرد. با دست راستش میخورد و با دست چپش قرص نان را محکم گرفته بود. مرد همچنان در حال خوردن بود. او نشست روی لبهی یک صندوق، و هرگاه تکهای جدا کرد، نخست قسمت نرمتر آن را گاز زد، و بعد تماس نان با گرداگرد دهان خود را همچون عطوفت خشکی احساس کرد، در حالی که دندانهایش پیوسته در نان فرومیرفتند.

امضا كاربر


وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
جمعه ۲۸ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۵ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,681 در 4,756 موضوع

امتياز: 17,546.78

ارسال: #5
RE: شعر ها و داستان های ترجمه شده
بینام از هاینریش بل



آیا شما آن دهکده های مفلوکی را می شناسید که در آن ها انسان بیهوده از خود می پرسد که چرا راه آهن در آن جا ایستگاه دارد؛ آن جا که به نظر می رسد ابدیت برگرد چند خانه ی کثیف و کارخانه ای متروک چنبره زده است؛ جایی که مزارع اطرافش به نفرین ابدی بی حاصلی دچار شده اند؛ آن جا که انسان یک باره حس می کند ویرانه ای بیش نیست؛ زیرا درخت یا حتی برج کلیسایی هم به چشم نمی آید؟
مردی که کلاه قرمز بر سر دارد، سرانجام پس از توقفی طولانی قطار را به حرکت درمی آورد و پشت تابلویی بزرگ با نامی درشت بر آن، ناپدید می شود. این طور به نظر آدم می رسد که مرد حاضر است تمام دارایی اش را بدهد تا بتواند یک روز تمام فقط سیر بخوابد.
افقی خاکستری رنگ بر فراز مزارع متروکه و ویرانه که هیچ کس در آن ها چیزی نمی کارد، آویخته شده است. با همه این احوال من تنها کسی نبودم که پیاده شدم. زنی سالخورده با پاکتی بزرگ و قهوه ای رنگ از کوپه مجاور پیاده شد، اما هنگامی که آن ایستگاه کوچک و کثیف را ترک می کردم، گویی زمین دهان باز کرده و زن را بلعیده بود و من برای یک لحظه سر در گم ماندم؛ زیرا نمی دانستم باید از چه کسی آدرس بپرسم. چند خانه ی آجری با پنجره هایی که هیچ نشان از زندگی در آن خانه ها نداشت، با آن پرده های زرد و سبز چنان می نمودند که گویا سکونت در آن ها ناممکن است. در آن سوی این خیابان، دیواری سیاه کشیده شده بود که به نظر می رسید در حال ریزش است. به سمت دیوار تیره رفتم، زیرا می ترسیدم درِ یکی از این خانه های مردگان را به صدا درآورم. سپس از نبش خیابان پیچیدم و درست در کنار تابلوی کثیفی با عنوان غذاخوری که به سختی قابل خواندن بود، واژه خیابان اصلی را به وضوح با حروف سفید بر زمینه آبی خواندم. باز هم چند خانه که چشم اندازی قناس را به تصویر می کشیدند، گچ کاری های تکه تکه شده و در طرف مقابل، دیوار طویل، بی پنجره و تیره و تار کارخانه، مانند حصاری که گرداگرد ویرانه ها کشیده باشند، دیده می شد. به سادگی فقط به حکم احساس به سمت چپ پیچیدم، اما در آن جا ناگهان دهکده به پایان می رسید. حدود ده متر دورتر بار دیگر دیوار ادامه داشت. پس از آن مزرعه ای هموار و خاکستری رنگ با نور خفیفی به رنگ سبز که به سختی به چشم می آمد و در نقطه ای با افق خاکستری دوردست پیوند می یافت، آغاز می شد. این احساس خوفناک به من دست داد که در انتهای دنیا و در جلوی مغاکی بی پایان ایستاده ام. گویا نفرین شده بودم که درون این خیزاب بی نهایت فریبنده و خاموش ناامیدی مطلق کشیده شوم.
سمت چپ خانه ای کوچک و کتابی شکل، مانند خانه هایی که کارگران پس از خاتمه کار می سازند، قرار داشت. با تردید و تقریباً تلوتلوخوران به سوی آن حرکت کردم. پس از عبور از پرچینی محقر و رقت آور که شاخه های گل سرخ وحشی آن را پوشانده بود، شماره خانه را دیدم و متوجه شدم که درست آمده ام.
کرکره های تقریباً سبز رنگ خانه که دیگر حسابی از رنگ و رو رفته بود، محکم بسته شده و انگار به پنجره ها چسبیده بودند. سقف کوتاه خانه که دست من به پیش آمدگی آن می رسید، با صفحه های حلبی زنگ زده وصله شده بود. سکوتی بیان ناپذیر حاکم بود؛ ساعتی که در آن شامگاه پیش از آن که با رنگ خاکستری خود در حاشیه بی نهایت جاری شود، اندکی مکث می کند. لحظه ای طولانی پشت در خانه ایستادم و آرزو کردم که کاش آن روزها مرده بودم... به جای این که این جا بایستم تا وارد این خانه شوم. هنگامی که دست دراز کردم تا در بزنم، از داخل خانه صدای پرطنین خنده ی زنانه ای را شنیدم؛ از همان خنده های مرموزی که درک ناشدنی هستند و بنا به خلق و خویی که داریم یا ما را سرخوش می سازند یا قلبمان را درهم می فشارند. در هر صورت فقط زنی که تنها نباشد، می توانست آن گونه بخندد، باز هم ایستادم. بار دیگر آن میل درنده و سوزان برای این که بگذارم درون آن بی نهایت خاکستری شامگاهی که فرو می نشست، کشانده شوم، درونم به جوشش افتاد؛ شامگاهی که اکنون بر فراز آن مزرعه دوردست آویزان بود و مرا به سوی خود می کشید و می کشید... با واپسین توانم در را به شدت کوبیدم.
نخست سکوت بود. آن گاه صدای نجوا و سر آخر صدای قدم، قدم های آهسته ی یک نفر با دمپایی، سپس در باز شد و من زنی با موهای بور سرخ فامی را دیدم که تأثیر او بر من مانند یکی از آن نورهای توصیف ناشدنی ای بود که نقاشی های تیره رامبراند را تا کوچکترین زاویه روشن می سازند. این زن با رنگ طلایی و سرخ موهایش همچون نوری درون این ابدیت خاکستری و سیاه می درخشید. او با فریادی آهسته به عقب جست و با دستانی لرزان در را نگه داشت، اما هنگامی که کلاه سربازیم را برداشتم و با صدایی گرم عصر به خیر گفتم، تشنج هراس که این چهره بی اندازه بی حالت را دربرگرفته بود، برطرف شد و او با پریشانی لبخندی زد و گفت: "بله؟".
برای لحظه ای در پس زمینه، هیکل عضلانی مردی را دیدم که در تاریک و روشن راهروی کوچک از آن جا گذشت. آهسته گفتم: "می خواستم با خانم برینک صحبت کنم".
بار دیگر با صدایی بی طنین گفت: "بله؟" و با عصبانیت در را گشود. هیکل مرد در تاریکی ناپدید شده بود. وارد اتاقی تنگ شدم که از اثاثیه محقری پر شده و بوی غذای نامرغوب و سیگار بسیار مرغوب در آن پیچیده بود. دست سفید زن به سوی کلید برق رفت و هنگامی که نور بر او افتاد، چهره رنگ پریده و بی حالت او که بی شباهت به چهره ی مردگان نبود، هویدا شد. فقط موهای قرمز روشن او زنده و گرم به نظر می رسید. زن با این که دکمه های پیراهنش محکم بسته شده بود، با دستانی که هنوز می لرزید، با تشنج لباس قرمز تیره اش را روی سینه های برآمده خود چنگ زد. انگار می ترسید من روی او چاقو بکشم. نگاه چشمان آبی و پر اشک او هراسیده و رمیده بود، انگار بدون داشتن هیچ تردیدی درباره صدور حکمی خوفناک در پیشگاه دادگاه ایستاده است. حتی تابلوهای ارزان قیمت آویخته به دیوار و آن تصاویر شیرین نیز بی شباهت به متهمین به دار آویخته نبودند. به زحمت گفتم: "نترسید".
در همان لحظه می دانستم که این ناخوشایندترین سرآغازی است که می توانستم انتخاب کنم، اما پیش از آن که بتوانم سخنم را ادامه دهم، با صدایی بی نهایت آرام گفت: "من همه چیز را می دانم، او مرده است... مرده."
فقط توانستم سرم را به علامت تصدیق تکان دهم. سپس دست به درون جیبم بردم تا واپسین دارایی های او را به زن تحویل دهم، اما در همین لحظه صدایی خشمگین درون راهرو پیچید: "گیتا!"
زن مأیوسانه مرا نگاه کرد، سپس در را گشود و فریادزنان گفت: "پنج دقیقه صبر کن لعنتی"، و بار دیگر در را با صدا به هم کوبید. می توانستم تصور کنم که مرد چگونه بزدلانه پشت بخاری چپیده است. زن نگاه لجوجانه و تقریباً پیروزمندانه اش را به من دوخته بود. به آهستگی، حلقه، ساعت و کتابچه سربازی با عکس های بسته بندی شده اش را روی رومیزی مخمل سبز گذاشتم. در این لحظه زن ناگهان با حالتی عصیان زده و هراسان مانند حیوانی به هق هق افتاد. خطوط چهره اش کاملاً محو و بسیار نرم و بی شکل شده و قطرات شفاف و کوچک اشک از میان انگشتان کوتاه و گوشتالودش بیرون می غلتید. زن خود را روی کاناپه انداخت و درحالی که با دست چپ با اشیأ محقر اتاق بازی می کرد، دست راستش را به میز تکیه داد. خاطرات به نظرش با ضربه هزاران شمشیر پاره پاره می شد. در این لحظه بود که دانستم جنگ هرگز به پایان نخواهد رسید؛ جنگ تا زمانی که این جا و آن جا زخمی سر باز کند که آن رزمنده شهید مسبب آن بوده است، هرگز پایان نخواهد گرفت. تمامی نفرت، هراس و یأس خود را مانند باری محقر از دوش فروافکندم و دستم را روی آن شانه لرزان و گوشتالود گذاشتم. هنگامی که چهره متعجب خود را به سویم چرخاند، برای نخستین بار در خطوط چهره اش شباهتی با آن دختر زیبا و دوست داشتنی یافتم که بی شک صدها بار ناگزیر به دیدن عکسش شده بودم، آن روزها....
کجا اتفاق افتاد؟ بنشینید. در شرق بود؟
از چهره اش مشخص بود که ممکن است هر لحظه بار دیگر به گریه افتد.
نه... در غرب، در اسارت... ما بیشتر از صد هزار نفر بودیم.
چه موقع؟
نگاهش هیجان آلود، هوشیار و بسیار زنده و چهره اش سخت و جوان بود، انگار هستی اش به پاسخ من بستگی داشت. آهسته گفتم: "ژوئن "۴۵.
به نظر رسید که برای لحظه ای به فکر فرو رفته است و سپس لبخندی بر لب آورد. لبخندی کاملاً معصومانه و بی گناه و من پیش خود اندیشیدم که برای چه لبخند می زند. اما حالی به من دست داد گویی هر لحظه ممکن است خانه بر سرم خراب شود. از جایم بلند شدم. او بدون این که کلامی بر لب آورد، در را برایم گشود و خواست آن را برایم نگه دارد، اما من سرسختانه آن قدر منتظر ماندم تا او از کنارم رد شد و از در بیرون رفت. هنگامی که با من دست می داد، با هق هقی فروخورده گفت: "می دانستم، از همان زمان تقریباً سه سال پیش وقتی او را تا راه آهن بدرقه کردم، می دانستم." سپس با صدایی کاملاً آهسته افزود: "من را تحقیر نکنید".
از بیان این سخنان قلبم از هراس به لرزه افتاد. خدای بزرگ، مگر من به یک قاضی می ماندم؟ پیش از آن که بتواند مانع شود، آن دست کوچک و نرم را بوسیده بودم و این نخستین بار در زندگیم بود که دست زنی را می بوسیدم. بیرون هوا تاریک شده بود. در حالی که ترس سراپایم را فراگرفته بود، باز هم لحظه ای پشت در بسته منتظر ماندم. در این لحظه صدای هق هق بلند و وحشیانه زن را از داخل شنیدم. او به در خانه تکیه داده بود و تنها لایه ای از چوب در، او را از من جدا می کرد. در این لحظه صمیمانه آرزو کردم که خانه روی سرش خراب شود و او را مدفون سازد.
سپس آهسته، کورمال کورمال و با احتیاط فراوان به سمت راه آهن برگشتم، زیرا می ترسیدم هر لحظه درون گودالی فرو بروم. نورهای ضعیف و کوچکی درون خانه مردگان می سوخت و کل خانه های کوچک مقابل آن نور، بسیار بسیار عظیم به چشم می آمدند. حتی پشت دیوار سیاه هم لامپ های کوچکی را دیدم که به نظر می رسید، حیاط های بی اندازه بزرگی را روشن کرده اند. فضای شامگاه متراکم، سنگین، مه آلود، تیره و نفوذناپذیر شده بود.
درون سالن انتظار پر کوران و کوچک به غیر از من چند زوج سال خورده، سرمازده در گوشه ای چپیده بودند. من دست هایم را در جیب فرو برده و کلاهم را تا روی گوش هایم پایین کشیده بودم. مدتی طولانی به انتظار ایستادم، زیرا کوران سردی از سوی ریل ها می وزید و شب هر لحظه بیشتر و بیشتر همچون باری سنگین فرود می آمد.
مردی پشت سرم غرغرکنان گفت: "کاش فقط مقدار بیشتری نان و کمی توتون داشتیم." من مرتب به جلو خم می شدم تا خطوط موازی ریل را که در دوردستها در لابلای نورهای بی رنگ به یکدیگر نزدیک می شدند، نگاه کنم.
اما پس از مدتی در ناگهان گشوده شد و مرد کلاه قرمز با چهره ای که از اشتیاق او به حرفه اش حکایت داشت، گویی در سالن انتظار ایستگاهی بزرگ است، فریاد کشید: "قطار مسافربری به مقصد کلن با نود و پنج دقیقه تأخیر."
در این لحظه به نظرم رسید تا آخر عمرم به اسارت افتاده ام.

امضا كاربر


وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
جمعه ۲۸ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۶ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,681 در 4,756 موضوع

امتياز: 17,546.78

ارسال: #6
RE: شعر ها و داستان های ترجمه شده
داستان واقعی بسیار جالبی ازیک معلم و دانش آموز



در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد


خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.


خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.


پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.


یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.


شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.


چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.


چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.


ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.


تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.


خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.


بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!

امضا كاربر


وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
جمعه ۲۸ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۶ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,681 در 4,756 موضوع

امتياز: 17,546.78

ارسال: #7
RE: شعر ها و داستان های ترجمه شده
جولیا زشت ترین دختر کلاس !








جولیا زشت بود و كریه المنظر، با دندان هایی نامتناسب كه اصلا به صورت جولیا نمی آمدند. اولین روزی كه جولیا به مدرسه ما آمد هیچ دختری حاضر نبود كنار او بشیند. یادم هست همان روز ژانت دوست صمیمی خواهر من كه دختر بسیار زیبایی بود مقابل جولیا ایستاد و از او پرسید:

(آیا میدانی زشت ترین دختر این كلاس هستی؟)

همه از این جمله ژانت خنده شان گرفت. حتی بعضی از پسر های كلاس در تصدیق حرف ژانت سر تكان دادند و ویلیام كه همیشه خودش را برای ژانت لوس میكرد اضافه كرد: (حتی بین پسرها)
اما جولیا با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جواب ژانت جمل هایی گفت كه باعث شد همان روز اول تمام دختران كلاس احترام جولیا را بیشتر از ژانت حفظ كنند! جولیا جواب داد:
(اما ژانت تو بسیار زیبا و جذاب هستی).
در همان هفته اول جولیا محبوب ترین و خواستنی ترین عضو كلاس شد و كار به جایی رسید كه برای اردوی آخر هفته همه می خواستند جولیا با آنها هم گروه باشد. او برای هر كس اسم مناسبی انتخاب كرده بود . به یكی میگفت چشم عسلی و به دیگری لقب ابرو كمانی داده بود.حتی به آقای ساندرز معلم كلاس لقب خوش اخلاق ترین و باهوش ترین معلم دنیا را داده بود. ویژگی برجسته جولیا در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود كه واقعا به حرف هایش ایمان داشت و دقیقا به جنبه های مثبت شخصیت هر فرد اشاره میكرد. مثلا به من میگفت بزرگترین نویسنده دنیا و به سیلویا خواهرم میگفت بزرگترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی سیلویا حرف نداشت و من تعجب كرده بودم كه چگونه جولیا در همان هفته اول متوجه این موضوع شده بود.
سال ها بعد جولیا به عنوان شهردار شهر كوچك ما انتخاب شد و من بعداز ده سال وقتی با او برخورد كردم بی توجه به قیافه و صورت ظاهریش احساس كردم شدیدا به او علاقه مندم. جولیا فقط با تعریف ساده از خصوصیات مثبت افراد در دل آنها جای باز میكرد.
5 سال پیش وقتی كه برای خواستگاری جولیا رفتم دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش خواندم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:

(برای دیدن جذابیت یك چیز، باید قبل از آن جذاب بود )

و من بلافاصله و بدون هیچ تردیدی در همان اتاق شهرداری از او خواستگاری كردم.
در حال حاضر من ازجولیا یك دختر سه ساله به نام آنجلا دارم. آنجلا بسیار زیباست و همه از زیبایی صورت او در حیرتند.
روزی مادرم از جولیا راز زیبایی آنجلا را پرسید و جولیا در جوابش گفت:

(من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم)

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی های خانواده را به ما بخشید.

امضا كاربر


وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
جمعه ۲۸ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۷ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,681 در 4,756 موضوع

امتياز: 17,546.78

ارسال: #8
RE: شعر ها و داستان های ترجمه شده
گراکوس شکارچی داستانی از فرانتس کافکا





از هنگامی که گراکوس شکارچی بودم، و در جنگل سیاه زندگی می.کردم و یک بز کوهی را دنبال کرده بودم که در پرتگاه افتادم، همیشه این.جا دراز کشیده.ام. پیش.آمد با نظم و ترتیب انجام گرفت. من در حال....

فرانتس کافکا
برگردان: صادق هدایت
دو بچه روی کرپی بندر نشسته طاس می.ریختند. مردی در سایة مجسمة پهلوانی که قدارة آخته در دست داشت، روی پلکان بنا نشسته روزنامه.ای می.خواند. دختری دلو خود را از جشمه پر می.کرد. میوه.فر وشی پشت بساط خود دراز کشیده نگاهش به دریا بود. از لای درز در و پنجرة قهوه.خانه.ای دو مرد دیده می.شدند که آن ته نشسته شراب می.نوشیدند. قهوه.چی جلو در قهوه.خانه لمیده چرت می.زد. زورقی به خاموشی سوی بندر کوچک می.آمد. گویی به وسیله.ای نامریی روی آب رانده می.شد. مردی با پیرهن آبی از آن پیاده شده بود و ریسمان زورق را از حلقة اسکله رد می.کرد. پشت سر کرجی.بان، دو مرد دیگر سیاه.پوش که دگمه.های سیمین داشتند تابوتی را می.بردند که روپوش بزرگ ابریشمی آراسته به گل.های نقاشی و شرابه رویش کشیده شده بود و ظاهراً مردی در آن بود.

هیچ.کس روی اسکله اعتنایی به گذرندگان نکرد، حتی زمانی که تابوت را به زمین گذاشتند و چشم به.راه کرجی.بان بودند، که هنوز مشغول گره زدن ریسمان بود. کسی به آن نزدیک نشد، کسی از آنان پرسشی نکرد، کسی از روی کنج.کاوی بدانان توجهی ننمود.

کرجی.بان را زنی که یک بچه در بغلش بود، چند دقیقه مشغول داشت، سپس با موی پریشان روی پل زورق نمایان شد. بعد نزدیک آمد و خانه دو اشکوب زرد رنگی را نشان داد که به طور ناگهانی در ساحل چپ نزدیک دریا بنا شده بود. باربران بار خود را برداشته به سوی در کوتاهی که دو طرفش دو ستون ناز ظریف داشت رهسپار گردیدند. درست همان زمانی که جماعت وارد خانه می.شد، پسربچه.ای یک پنجره را باز کرده و بعد آن را فوراً بست. اکنون در محکم خانه که از چوب بلوط تیره ساخته شده بود، بسته بود. یک دسته کبوتر که دور برج کلیسا پرواز می.کردند جلو همان منزل در کوچه نشستند، مثل این.که خوراک آنان آن.جا انباشته شده بود. همه جلو در گرد آمدند. یکی از آن.ها تا اشکوب اول پرواز کرد و به پنجره نوک زد.

این.ها پرندگان زیبایی بودند که به دقت نگاه.داری شده بودند و رنگ.های درخشان داشتند. زنی که در زورق بود با حرکات سخاوت.منشانه.ها، جلوشان دانه پاشید. پرندگان دانه.ها را برچیدند و به سوی زن پرواز کردند.

مردی با کلاه رسمی که نوار کرپ داشت از کوره.راهی که به بندر منتهی می.شد پایین آمده، نگاه دقیقی دور خود افکند. هیچ چیز این.جا به پسند او نیامد. از دیدن خاکروبه در گوشه.ای روی ترش کرد. پوست میوه روی پله.های مجسمه افتاده بود، سر راهش با ته عصا آن.ها را پایین انداخت. در خانه را زد و همان دم دستی که در دستکش سیاه بود کلاه رسمی خود را از سر برداشت. در باز شد و در حدود پنجاه پسر بچه دو رج به طول دهلیز ایستادند و در موقع ورود او سر خود را خم کردند.

کرجی.بان از پلکان پایین آمد، مرد سیاه.پوش را سلام کرد و به اشکوب اول راهنماییش نمود. از غلام گردش درخشان و زیبایی که حیاط را دور می.زد گذشتند، در حالی که بچه.ها دور هم گرد آمده و برای احترام فاصله گرفته بودند. هر دو آن.ها به اتاق فراخ تازه.سازی وارد شدند که پشت خانه واقع شده بود، و از پنجرة آن هیچ خانة مسکونی دیده نمی.شد، مگر یک دیوار خشن خاکستری که مایل به سیاهی بود. تابو.ت.کشان مشغول تهیه و روشن کردن شمع.های بلندی بالا سر تابوت بودند، ولیکن شمع.ها روشنی نمی.دادند و فقط سایه.های وحشت.زده.ای را که تا کنون بی حرکت بودند، می.راندند و آن.ها را روی دیوارها به لرزه درمی.آوردند. روپوش تابوت را برداشته بودند، مردی با موهای ژولیده دیده می.شد، که شبیه شکارچیان بود. بی حرکت دراز کشیده بود. به نظر می.آمد که نفس نمی.کشد و چشم.هایش بسته بود و فقط تزیینات مربوط به مرده نشان می.داد ککه این شخص ظاهراً درگذشته است.

مردی مبادی آداب به سوی تابوت رفت، دستش را روی پیشانی کسی که در تابوت خوابیده بود گذاشت، و زانو زد و مشغول خواندن دعا شد. کرجی.بان اشاره به باربران کرد که از اتاق خارج شوند؛ آن.ها بیرون رفتند و بچه.ها را که بیرون دور هم جمع شده بودند پراکنده ساختند و در را از پشت بستند. ولی این کار هم مرد مبادی آداب را راضی نکرد، نگاهی به کرجی.بان انداخت؛ کرجی.بان دریافت و از دری که به اتاق پهلو باز می.شد بیرون رفت. همان دم مردی که در تابوت بود چشم.هایش را گشود و رویش را به زحمتبه طرف آن مرد گرداند و گفت: "شما که هستید؟" مردمبادی آداب بی.آن.که شگفتی بنماید بلند شد و گفت: "من شهردار ریوا هستم."

مردی که در تابوت بود سرش را تکان داد، و با حرکت خفیف دست صندلی را نشان داد و پس از آن.که شهردار دعوت او را پذیرفت گفت: "طبیعی است که شهردار را می.دانستم، ولی در اولین آنی که به خود می.آیم، همیشه فراموش می.کنم، همه چیز جلو چشمم می.چرخد و بهتر آن است که از خود بپرسم آیا می.دانم یا نه. شما نیز محتمل است بدانید که من گراکوس شکارچی هستم."

شهردار گفت: "البته ورود شما شبانگاهان به من اعلام شد. دقیقه.ای بیش از خواب نگذشته بود، زنم مرا به اسم خواند و فریاد زد: "سالواتور، کبوتر را جلو پنجره ببین." در واقع هم یک کبوتر بود، اما به درشتی خروس. به سوی من پرواز کرد و بغل گوشم گفت: "فردا، گراکوس، شکارچی مرده، وارد می.شود؛ او را به نام اهالی شهر بپذیر."

شکارچی سرش را تکان داد و تک زبان را روی لب.هایش گردانید و گفت: "بله، کبوترها قبل از من بدین سو پرواز کردند. ولی آقای شهردار، شما گمان می.کنید من در ریوا بمانم؟"

شهردار جواب داد: "من هنوز نمی.توانم بگویم، آیا شما مرده.اید؟"

شکارچی گفت: "بله، همان.طوری که می.بینید. سال.ها می.گذرد. آری باید سالیان دراز گذشته باشد که در پرتگاهی واقع در جنگل سیاه در آلمان – هنگامی که شکار بز کوهی می.کردم – پرت شدم. از آن به بعد، مرده.ام."

شهردار گفت: "ولیکن شما زنده هم هستید."

شکارچی گفت: "از طرفی، از طرفی من نیز زنده.ام. کشتی مرگ راه خود را گم کرده؛ یک تکان ناشیانه میلة سکان یک لحظه فراموشی از طرف کرجی.بان، یک آرزوی برگشت به سوی کشور دل.ربایی که در آن به دنیا آمده.ام، آن چه شد در حقیقت نمی.توانم بگویم، فقط آن.چه می.دانم این است که روی زمین مانده.ام و پس از این لحظه پیوسته زورق من روی آب.های زمین بادبان گسترده؛ و از این قرار من که هرگز آرزو نمی.کردم در جای دیگر مگر در کوهستان.هایم زیست بکنم، پس از مرگم در پیرامون همة مرز و بوم.ها زمین مسافرت می.کنم. "

شهردار ابروهایش را در هم کشیده پرسید: "پس شما به هیچ وجه با دنیای دیگر پیوندی ندارید؟"

شکارچی جواب داد: "من همیشه روی پلکانی هستم که بدان.جا راهبری می.کند، من این پلکان بسیار وسیع و پهناور را زمانی سوی بالا و گاهی سوی پایین و گاهی از سمت راست و زمانی از سمت چپ می.پیمایم و پیوسته در جنبشم." شکارچی تبدیل به پروانه شده می.خندید.

شهردار از خود دفاع کرد: "من نمی.خندیدم."

شکارچی گفت: "مرحمت داری، من همیشه در جنبشم ولی هنگامی که شور و شعف بی.پایان به من دست می.دهد و آشکارا در را می.بینم که در مقابلم می.درخشد، همان.دم روی زورق اسقاطم بیدار می.شوم، که به طرز ناامیدی در کنار یک ساحل زمینی به خاک نشسته است. خطای اساسی مرگ نخستینم به میزله ریشخند تلخی از خاطرم می.گذرد، در صورتی که در جایگاه خوم دراز کشیده.ام. ژولیا، زن کرجی.بان، در را می.کوبد و نوشابة صبحانة کشوری را که ناگهان از کنارش می.گذریم روی تابوتم می.نهد. من در خوابگاه چوبین خفته.ام، مشاهدة من لذتی نمی.بخشد، زیرا کفن چرکین فرسوده.ای به.بر دارم و موری سر و ریش خاکستری رنگم انبوه و درهم و برهم روییده است. بدنم از یک شال زنانه پوشیده شده که مزین به گل.های درشت و شرابه.های بلند می.باشد. یک شمع مقدس نزدیک سرم می.سوزد و مرا روشن می.سازد. به دیوار روبه.رو پردة نقاشی کوچکی است، ظاهراً مرد جنگلی را نشان می.دهد که نیزة خود را به سوی من گرفته و پشت سپری که رویش نقاشی دلپسندی شده پنهان گردیده. در زورق اندیشه.های خام به من هجوم می.آورد ولی این از همة آن.ها ابلهانه.تر است. به علاوه حجرة چوبین من کاملاً تهی گشته. از سوراخی که در یک طرف آن شده نفس گرم شب.های جنوبی نفوذ می.کند و آوای آب که به بدنة زورق می.خورد به گوشم می.رسد.

"از هنگامی که گراکوس شکارچی بودم، و در جنگل سیاه زندگی می.کردم و یک بز کوهی را دنبال کرده بودم که در پرتگاه افتادم، همیشه این.جا دراز کشیده.ام. پیش.آمد با نظم و ترتیب انجام گرفت. من در حال تعاقب افتادم. خونم در یک خندق جاری شد و مردم، و این زورق می.بایستی مرا به دنیای دیگر راهنمایی بکند. هنوز می.توانم به خاطر بیاورم که با چه شادمانی سرشاری نخستین بار روی این خوابگاه خستگی در می.کردم. هرگز کوه.ها آوازی مانند آوازهایی که به این جدارهای سایه گرفته برخورد از من نشنیده بودند.

من در زندگی خوشبخت بودم و از مرگ خود نیز خوشبخت بودم. پیش از آن که در زورق بنشینم، با خرسندی ساز و برگ ناچیز و کوله.بار و تفنگ شکاری را که همیشه از حمل آن.ها به خود می.بالیدم دور انداختم و مانند دختری که لباس شب عروسی بپوشد در کفنم لغزیدم. خوابیدم و انتظار کشیدم، درین وقت پیش.آمد رخ داد."

شهردار دست خود را با حرکت دفاع بلند کرد و گفت: "چه سرنوشت جانگدازی! آیا شما راجع به علت این پیش.آمد هیچ.گونه سرزنشی به خود نمی.دهید؟"

شکارچی گفت: "به هیچ.رو. من یک نفر شکارچی بوده.ام، آیا به این سبب گناهی کرده بودم؟ من معروف به شکارچی جنگل سیاه بودم و در آن زمان در آن.جا گرگ وجود داشت و فقط پیروی از قریحة شخصی خود کرده بودم. کمین می.نشستم، تیر خالی می.شد و به هدفم اصابت می.کرد. بعد پوست شکار خود را می.کندم. آیا در این کار گناهی هست؟ خدمات من تقدیس می.شد و «شکارچی جنگل سیاه» به من نام نهاده بودند. آیا در جریان این گناهی دیده می.شود؟"

شهردار گفت: "من صلاحیتی ندارم که تصمیم بگیرم، ولی به نظر من نیز هیچ گناهی در چنین چیزها وجود ندارد. اما آیا تقصیر با کیست؟"

شکارچی گفت: "با کرجی.بان است. هیچ.کس به این مطلب پی نخواهد برد. هیچ.کس به کمک من نخواهد آمد، هرگاه به همة مردم دستور می.دادند که مرا کمک کنند، همة درها و پنجره.ها بسته خواهد ماند، هرکس در بستر خود خواهد رفت و لحاف بر سر خواهد کشید، تمام زمین مبدل به یک مهمان.سرای شب خواهد شد. این مطلب مفهومی در بر دارد، زیرا هیچ.کس مرا نمی.شناسد و اگر کسی کوچک.ترین آگاهی به حال من داشته باشد، نمی.دانست چه.گونه مرا بیابد و هرگاه می.دانست که کجا مرا بیابد نمی..دانست چه.گونه به من رسیدگی و کمک بکند. فکر این که به من کمک کنند یک جور ناخوشی است که برای بهبود آن باید رختخواب رفت و خوابید.

"من این موضوع را می.دانم، و به همین علت کسی را به کمک نمی.طلبم، هرچند در بعضی اوقات – زمانی خود را می.بازم، و اکنون یکی از آن موارد است – در این بازه جداً می.اندیشم. ولیکن برای راندن این.گونه افکار، کافی است به اطراف خود بنگرم و مکانی که در آن.جا هستم ببینم – و می.توانم بدون نزلزل ثابت بکنم – که در همان.جا صدها سال بوده.ام."

شهردار گفت: "عجب، عجب، حالا آیا شما خیال دارید با ما در ریوار بمانید؟"

شکارچی به عنوان پوزش لبخندی زد، و دستش را روی زانوی شهردار گذاشت و گفت: "گمان نمی.کنم. همین قدر می..دانم که این.جا هستم، نمی.خواهم بیش از این بدانم. کشتی من سکان ندارد، و دستخوش بادی است که در ژرف.ترین دیار مرگ می.وزد."

امضا كاربر


وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
جمعه ۲۸ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۸ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,681 در 4,756 موضوع

امتياز: 17,546.78

ارسال: #9
RE: شعر ها و داستان های ترجمه شده
رز درون



رز درون

شخصی گل رزی را کاشت و تا قبل از گل دادن منظم از آن مراقبت و آبیاریش کرد. غنچه ای که بزودی می خواست شکوفا شود را مشاهده کرد ، اما به خار های روی ساقه توجه کرد و با خودش فکر کرد که چه طور ممکن است گلی زیبا از گیاهی با چنین خارهای تیزی بوجود بیاید؟ با این نوع طرز فکر از آبیاری گل دست کشید و درست قبل از اینکه غنچه بشکفد گل خشک شد
این کاریست که خیلی از افراد انجامش می دهند. درون هر روحی گل رزی وجود دارد. صفات و ظرفیت هایی خدایی در هنگام تولد در ما نهاده شده که در میان خار های عیب ها و کاستی هایمان رشد می کنند. خیلی از ما وقتی به خودمان نگاه می کنیم خار ها و کاستی ها را می بینیم و از اینکه کار مثبتی از ما سر بزند ناامید می شویم و از آبیاری خوبی های درونمان دست می کشیم تا عاقبت می میرند و هیچگاه متوجه ظرفیت ها و توانایی هایمان نمی شویم
بسیاری متوجه رز درونشان نمی شوند و نیاز دارند تا دیگران آن را نشانشان دهند.ارزشمند ترین هدیه ای که کسی می تواند بدست بیاورد این است که به ورای خارهای دیگران برسد و رز درونشان را کشف کند
به دیگران کمک کنید تا به این باور برسند که می توانند بر مشکلاتشان غلبه کنند. اگر رز درون را نشانشان دهیم قطعا بر مشکلاتشان غلبه خواهند کرد و در همان لحظه بار ها و بارها خواهند شکفت

منبع: Indianchild
ترجمه :سعید ضروری

امضا كاربر


وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
جمعه ۲۸ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۸ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,681 در 4,756 موضوع

امتياز: 17,546.78

ارسال: #10
RE: شعر ها و داستان های ترجمه شده
فرصت ازدست رفته | الن بولند



«یوشیرو ماتسوموتو» روی صندلی چرخدار نشسته بود.
صورتش مثل سنگ سرد و بیصدا بود. انگار ماسکی بر چهره داشت که پنجاه سال از روی صورتش تکان نخورده بود. به مردهای که در تابوت خفته و انگار منتظر برگزاری مراسم سوگواری بود، نگاه میکرد...
مرد جوان از ردیف سربازانی که یونیفورم سیاه پوشیده بودند، گذشت. چند لحظه ایستاد و در سکوتی معنادار به فکر فرو رفت. بعد با سری خم و دستانی که پشتش گره کرده بود به جایگاه نزدیک شد. باد شدیدی که میوزید، در لباسش میپیچید. مرد جوان پشت میکروفن مکثی کرد و نفس بلندی کشید و بالاخره رو به جمعیت گفت: «از همة شما که به اینجا آمدید بسیار متشکرم. من از درگذشت پدرم بسیار غمگینم، اما از یادآوری اینکه او که بود و چه سرنوشتی داشت، برخود می بالم. من میدانم که همة شما برای تجلیل از او به اینجا آمدهاید. او کهنه سربازی بود که در طول جنگ جهانی اول و دوم با شهامت جنگید...»
همینطور که مرد جوان این کلمات را برزبان میراند به طرف یوشیرو برگشت: «بله.»
یوشیرو هم برای اینکه خونسردیاش را حفظ کند، لبهایش را روی هم فشار داد و با خودش فکر کرد:«بله. اگر یک جو غیرت توی وجودم بود، باید پنجاه سال پیش میمرد» و خاطرة آن روز برایش زنده شد. درست است که مدتهاست نامی از جزیره بر سرزبانش نیست، اما تصویر آن هنوز برایش زنده است و همین بقایای سنت کهن است که سرباز ژاپنی را زنده نگه داشته است...
درست پیش از حملة سراسری بود که او سرگردان در جنگل میدوید. ناگهان شوک ناشی ازضربه خمپاره او را زمین زد و بیهوش کرد. درست در کنار زمینی که مین گذاری شده بود.
یوشیرو سینهخیز به جلو خزید. ناگهان در تاریکی بدنش به جسمی برخورد کرد. جسد سرباز دشمن بود! یوشیرو متوجه خونی شد که از پای مرد سرازیر بود.مرد به آرامی چیزی زمزمه کرد و لحظهای بعد جان سپرد. یوشیرو خودش را به طرف سرباز کشاند. صورت مرد مثل فلزی سرد و خاموش بود.
با دیدن این صحنه دلخراش غمی جانکاه سراسر بدنش را در برگرفت. لبانش را محکم به هم فشرد، اما لحظهای نگذشت که نفس عمیقی کشید و با تمام توانش سعی کرد ترس را از خود دور کند. به سوگندی که یاد کرده بود فکر کرد، سوگند یک سرباز... جنگ با دشمن تا آخرین نفس... و این مرد کسی نبود جز دشمن امپراتوری ژاپن.
او به شرافتش قسم خورده بود که تا آخرین نفس با آنها بجنگد. امکان داشت تمام دوستان و همراهانش زندگیشان را در این راه از دست داده باشند، اما چیزی که در این تاریکی شب برایش مهم بود همین یک دشمنی بود که روبه رویش جان سپرده بود!
یوشیرو دندانهایش را بههم سایید و قمقمه آب سرباز را مقابل جسدش خرد کرد و آرام آرام با پاشنه پا له کرد.
ناگهان صدای خفة نالهای به گوشش خورد. یوشیرو درنگ کرد. سرش را برگرداند. صدا برایش آشنا بود. درست مانند صدای برادران ژاپنیاش که در میدان نبرد افتاده بودند و از درد به خود میپیچیدند و سعی میکردند کسی صدای آنها را نشنود. اما یوشیرو در میان آنها نبود.
تنها چیزی که میتوانست ببیند دو گوی سفید و درخشانی بود که درد در آنها موج میزد و حالا یوشیرو به سختی میتوانست صدا را بشنود...
کنارسرباز دراز کشید و به خودش نهیب زد: «حفظ شرافت تا پای مرگ!» و دستانش شروع به لرزیدن کرد، اما به خودش فشار آورد.سرباز به پشتش چرخید و یوشیرو به سرعت اسلحة او را کناری پرت کرد. کمکم چشمهای مرد باز شد. چیزی را زمزمه میکرد.
همان موقع که یوشیرو با ترس به پشتش نگاه میکرد، سرباز دوباره زمزمه کرد. یوشیرو چیزی نمیفهمید. ناگهان قطرهای عرق از صورت یوشیرو لغزید و روی پیشانی مرد چکید.سرباز نگاهی به او کرد و ناگهان یوشیرو متوجه شد چه میخواهد.آب! مرد آب میخواست.
یوشیرو به سرباز نگاهی انداخت و این طرف و آن طرف را گشت و سریع به طرفش برگشت.برای لحظهای نگاهشان بههم گره خورد. آیا بایست دنبال قمقمه میگشت یا ماشه را میکشید و دشمن را از پای درمیآورد؟ناگهان یوشیرو در چشمان سرباز دشمن برق چشمان برادران ژاپنیاش را دید...
تنها نیمی از قمقمهاش آب داشت. کف دستش را پر از آب کرد و در دهان سرباز ریخت. بعد از اینکه این کار را سه بار تکرار کرد، قمقمه را کنار گذاشت و نوار باریکی از پیراهنش پاره کرد و پای مجروح سرباز را محکم بست و دوباره مقداری آب به دهان سرباز پاشید...
ناگهان همه چیز بههم ریخت و اطرافش نورباران شد. بر اثر هجوم نور چشمش جایی را نمیدید. همان لحظه از بالای سرش صدایی شنید و درجا خشکش زد.تفنگها به طرفش نشانه رفته بودند! ناگهان دستی او را هل داد و به طرز وحشیانهای قمقمهاش را قاپید و به او فرمان داد تا سرپا بایستد.
یوشیرو تسلیم شد و همینطور که میایستاد و دستهایش را بالای سرش میگرفت، حاشیة پارة لباسش از کمرش آویزان شد. او توسط سربازان دشمن محاصره شده بود.فرمانده به دوسرباز دیگر اشاره کرد تا همقطار زخمی را بازرسی کنند. دقیقهای نگذشت که صدای سربازها بلند شد. یوشیرو متوجه شد که آنها به لباسش و نواری که به پای سرباز بسته شده بود اشاره می کنند. چشمان یوشیرو فرو افتاد. آنها فهمیده بودند.
آه، اگر او سرباز را کشته بود... چه چیزی او را از این کار باز داشته بود؟ یوشیرو هیچ چیز را به یاد نمیآورد. هیچ دلیلی وجود نداشت... پس سوگندی که خورده بود چه میشد؟! نه! یوشیرو تحمل این مصیبت را نداشت. نفس عمیقی کشید و روی زانو نشست و پیشانیاش را به خاک مالید و به زبان ژاپنی گفت: «شلیک کنید!»
فرمانده تنها ایستاده و به او چشم دوخته بود...
یعنی او از شرافت بویی نبرده بود؟ یوشیرو سرش را مقابل لولة تفنگ گرفت و نالید: «شلیک کنید!»اما هیچ جوابی شنیده نشد. یوشیرو بدون هیچ حرکتی و در حالی که صدایش میلرزید دوباره تکرار کرد: «شلیک کنید! شلیک کنید!»فرمانده به جای شلیک، تنها به او اجازه داد که حرفش را تکرار کند. بعد سرش را به اشاره برای سربازانش تکان داد. یوشیرو احساس کرد روی زمین کشیده میشود و دست و پاهایش را میبندند. او هیچ مقاومتی نکرد. اگر هم میکرد، فایدهای نداشت.
لحظه ها چون سالها میگذشتند و برای یوشیرو هفتهها و ماهها گم شده بودند. در اردوگاه اسرا برادران ژاپنیاش از او میپرسیدند اگر داستان راست باشد، پس او جان دشمنی را نجات داده است! و این شرافتمندانه نبود. یوشیرو تنها نگاه میکرد و هیچ پاسخی نمیداد.
ناگهان یوشیرو خودش را میدید که در خاک کشورش ایستاده است. حالا چگونه با مردمش روبهرو شود؟ او بایست میجنگید. بله! اما همین به اصطلاح مردانگی بود که او را نابود کرده و زندگیاش را شخم زده بود. حالا هیچ چارهای نداشت جز اینکه به کشور دشمن برود و به مردم آنجا ملحق شود!
او در آنجا ازدواج کرده و تشکیل خانواده داده بود و حالا پس از پنجاه سال خاطرات برایش زنده شده بود. او به مجلس ختم جوزف دورکاس آلن دعوت شده بود. به مجلس ختم کسی که جانش را در کنار میدان مین نجات داده بود...
او به صحبتهای مرد جوانی که در جایگاه ایستاده بود گوش سپرد: «من به پدرم عشق میورزیدم، اما او کسی نیست که من امروز میخواهم دربارهاش صحبت کنم. من میخواهم از مردی تشکر کنم که بسیار شجاع بود. او در جنگ مقابل پدر من میجنگید و دشمن او بود، اما جان پدرم را نجات داد. او که بود؟ یک سرباز ژاپنی... کسی که به دلیلی ناشناخته به پدرم آب داد و جلوی خونریزی او را گرفت...»
مرد جوان مستقیم به یوشیرو که اخم کرده بود و شق و رق نشسته بود، نگاه کرد و صدایش آرام تر شد: «من میخواهم شخصاً از شما تشکر کنم آقای ماتسوموتو، چون با نجات دادن زندگی پدرم زندگی مرا امکانپذیر کردید و همچنین زندگی برادر و خواهرم را.»
یوشیرو حال خودش را نمیفهمید... تک تک نگاهها روی یوشیرو میخکوب شده بودند...تنها صدایی که به گوش یوشیرو می رسید صدای ضربان قلبش بود و بعد ریزش قطرات باران که با قطرات اشک بههم آمیخته بود و از صورتش میچکید...در میان صدای کف زدنها و اشکهایی که ریخته میشد، در ناباوری صدای شکستن سنگی که سالهای سال روی قلب یوشیرو سنگینی میکرد نیز شنیده میشد...

امضا كاربر


وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
جمعه ۲۸ مرد ۱۳۹۰ ۱۵:۵۸ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.