به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید

تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان / انجمن فرهنگ / تالار شعر و ادبیات / نثر-داستان-حکایت v / داستان های فانتزی

نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده‌ی ارسال‌های تازه‌ مشاهده‌ی ارسال‌های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید


داستان های فانتزی
زمان کنونی: سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۳, ۱۰:۴۴ صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: maryam
آخرین ارسال: maryam
پاسخ: 6
بازدید: 634



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان های فانتزی

نویسنده پیام
*
ارسال‌ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,434 در 4,544 موضوع

امتياز: 17,537.78

ارسال: #1
icon1 داستان های فانتزی
منبع:ایران پردیس

خاله سوسكه

در زمان قديم سوسك پير قرمزي بود كه دختر ي داشت. روزي به دخترش گفت من ديگر توان تامين مخارج تورا ندارم تو بايد بروي و شوهري براي خودت پيدا كني. دختر كمي گريه و زاري كرد اما پدر به او توجه اي نكرد . ناچار قبول كرد كه براي پيدا كردن شوهر خانه را ترك كند. دختر از پدر خواست تا براي او لباس مناسب تهيه كند تا بتواند از خانه بيرون برود. پدر با پوست بادمجان يك چادر سياه و با دو پوست سنجد ، يك جفت كفش براي او درست كرد. دختر آنها را پوشيد و به خيابان رفت . وقتي به مفابل يك بقالي رسيد . بقال با ديدن خاله سوسكه از او پرسيد : خاله سوسكه كجا مي ري؟
خاله سوسكه جواب داد: خاله سوسكه درد پدرم منكه از گل بهترم . پس از گفتن اين حرف ها راهش گرفت و رفت . بقال كه عاشق خاله سوسكه شده بود داد زد پس چي بگم؟
خاله سوسكه گفت: بگو خاله زري ، چادر سياهي ، كفش قرمزي كجا مي ري ؟
بقال هم تكرار كرد : خاله زري ، چادر سياهي ، كفش قرمزي كجا مي ري ؟
خاله سوسكه جواب داد: ميرم به همدون ( همدان) شو كنم ( شوهر كنم) به رمضون ، نون گندم بخورم منت بابا نكشم.
بقال با شنيدن اين حرف گفت: زن من مي شي؟
خاله سوسكه جواب داد: اگر زن تو بشم و قتي دعوامون بشه من با چي ميزني؟
بقال هم نگاهي به دورو برانداخت . گفت با همين سنگ ترازو
خاله سوسكه داد زد: واه واه من زن تو نمي شم اگر بشم كشته مي شم.
خاله سوسكه بعد ازگفتن اين حرف فرار كرد. رفت و رفت تا به يك قصابي رسيد . قصاب با ديدن خاله سوسكه گفت: خاله سوسكه كجا مي ري؟
خاله سوسكه جواب داد: خاله سوسكه درد پدرم منكه از گل بهترم . پس از گفتن اين حرف ها راهش گرفت و رفت . قصاب كه عاشق خاله سوسكه شده بود داد زد پس چي بگم؟
خاله سوسكه گفت: بگو خاله زري ، چادر سياهي ، كفش قرمزي كجا مي ري ؟
قصاب هم تكرار كرد : خاله زري ، چادر سياهي ، كفش قرمزي كجا مي ري ؟
خاله سوسكه جواب داد: ميرم به همدون شو كنم ( شوهر كنم) به رمضون ، نون گندم بخورم منت بابا نكشم.
قصاب با شنيدن اين حرف گفت: زن من مي شي؟
خاله سوسكه جواب داد: اگر زن تو بشم و قتي دعوامون بشه من با چي ميزني؟
بقال هم نگاهي به دورو برانداخت . گفت با همين ساطور
خاله سوسكه داد زد: واه واه من زن تو نمي شم اگر بشم كشته مي شم.
خاله سوسكه پس از گفتن اين حرف به راهش ادامه داد ديگه خسته شده بود به كنار تپه اي رسيد كه يك موش روي آن نشسته بود موش با ديدن خاله سوسكه گفت: خاله زري ، چادر سياهي ، كفش قرمزي كجا مي ري ؟
خاله سوسكه با تعجب به موش نگاه كرد بعد جواب داد: ميرم به همدون شو كنم ( شوهر كنم) به رمضون ، نون گندم بخورم منت بابا نكشم.
موش با شنيدن اين حرف گفت: زن من مي شي؟
خاله سوسكه جواب داد: اگر زن تو بشم و قتي دعوامون بشه من با چي ميزني؟
موش گفت : هيچوقت دعوامون نمي شه
خاله سوسكه گفت " اگه شد
موش جواب داد: با دم كه دورش پنبه پيچيدم
خاله سوسكه پرسييد: واقعا مي زني
موش جواب داد: نه . دم ام مي زنم تو سرمه و به چشات ( چشمهايت) مي كشم
آن دو با هم ازدواج كردند و به خوشي زندگي كردند تا اينكه يك روز خاله سوسكه رفت دم گودال آب لباس بشور افتاد تو گودال آب . هرچي دادزد كسي نبود كه كمكش كن. ناگهان ديد يك سوار شاه از كنار گودال آب ايستاده است
خاله سوسكه داد زد: اي چابك سوار. وقتي رسيدي به قصر شاه . به موش موشكم بگو كه زنت، عزيز دلت افتاده تو گودال آب . خودت زودتر برسونه
( متاسفانه ريتم شعر را از ياد بردم )
سوار به قصر شاه رفت و به آشپز گفت: من وقتي كنار گودال آب بودم يك صداي شنيدم
آشپز پرسيد چه صداي؟
سوار با خنده داستان را تعريف كرد. موش كه در گوشه اي از آشپزخانه قايم شده بود با شنيدن اين داستان سراسيمه به سراغ خاله سوسكه رفت. خاله سوسكه با ناراحتي گفت تا حال كجا بودي؟
موش گفت: دستت بده بيا بيرون
خاله سوسكه جواب داد: نازك مي شكنه
موش گفت: پات بده بيا بيرون
خاله سوسكه جواب داد: نازك مي شكنه
موش گفت: پس من چه كار كنم
خاله سوسكه جواب داد: برو نرديان طلا بيار تا منو بيرون ببري
موش رفت و يك هويج با دندانش پله پله كرد و آورد و خاله سوسكه را از گودال آب درآورد به خانه برد. خاله سوسكه شديدا سرما خورده بود آقا موشه رفت تا برايش آَش بپزه. وقتي مي خواست آش را هم بزند. افتاد تو ديگ آش ومرد. خاله سوسكه هرچه صبر كرد ديد آقا موشه نيامد. رفت تو آشپزخانه و با دين اين صحنه براي هميشه سياهپوش شد.
__________________

امضا كاربر
[تصویر:  sx83dinkqu9rdr9xw4r.jpeg]

وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
سه شنبه ۱ شهر ۱۳۹۰ ۱۴:۴۵ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,434 در 4,544 موضوع

امتياز: 17,537.78

ارسال: #2
RE: داستان های فانتزی
ديو چاه آب

سالها پيش در يك شهر دورخشك سالي بزرگي شد و چاه اصلي آب شهر خشك شد. هركسي را براي آوردن آب ازته چاه مي فرستادند ديگر برنمي گشت. اما چاره اي نبود. هر روز قرعه كشي مي كردند. تا يكي از جوان هاي شهر اين كار را انجام دهد. تا اينكه روزي نوبت تنها پسر يك پيرزن فقير در شهر شد. هرچي پيرزن التماس كرد به خرج كسي نرفت. مردان شهر جمع شد و پسر جوان را به طرف چاه آب بردند. مشك آب خالي را به اودادند و طنابي به كمرش بستند و اورا به ته چاه فرستادند. پسر وقتي به ته چاه رسيد. ديد چاه خشك خشك است به اطراف نگاهي كرد دالان بزرگي ديد . داخل آن شد. در انتهاي دالان نوري به چشم مي خورد به طرف آن رفت. خانه كوچكي آنجا بود كه در جلويش چشمه آبي جاري بود. از پنجرهخانه به داخل نگاه كرد دخترزيباي در حال جارو كردن بود. دختر خيلي خيلي زيبا بود. پسر جوان محو ديدن دختر شد ه بود. ناگهان دختر جوان ، اورا ديد. مي خواست جيغ بكشد كه ناگهان احساس كرد عاشق پسر جوان شده است .از خانه بيرون آمد و با تشر از پسر جوان پرسيد كه اينجا چكار مي كني؟
پسرجوان. جواب داد: آمدم آب ببرم
دختر گفت : نمي توني. اينجا خانه ديو چاه آبه و هيچكس اجازه نداره آب برداره. ديو هر دفعه به اندازه يك شهر آب مي خوره .
ناگهان صداي هولناكي شنيد شد. دختر با ترس گفت: ديو آمد تو بايد يك جا مخفي شوي وگرنه مي كشدت
دختر دست پسر جوان را گرفت و داخل كمد مخفي اش كرد. ديو همينكه رسيد شروع كرد به بو كشيدن و گفت : بوي آدميزاد مي آد.
دختر جواب داد: اشتباه مي كني بوي غذا است .
ديو دستي به سر دختر كشيد .گفت : خيلي گشنمه غذا را بيار . دختر رفت تا غذا رابياورد .
ديو همانطوريكه آهسته اين طرف و آنطرف را مي گشت گفت: فكر كردم بازهم از مردم شهر اومدن دنبال آب . من گوشت آدميزاد را خيلي دوست دارم.
دختر در حاليكه غذا را مي آورد جواب داد: نه كسي نيامد. مردم شهر از اين چاه آب مي ترسند. اگر مي آمد مثل هميشه جيغ مي كشيدم و تو خبردار مي شدي و مي آمدي.
ديو پس از اينكه غذايش را خورد سرش را روي پاي دختر گذاشت و ازاو خواست تا مثل هميشه شپش ها ي سرش را بجوره.( پيداكنه و بكشه) . دختر هم اين كار كرد . اما اين بار با خودش فكر كرد كه چقدر بدبخت است كه به جاي آن پسر جوان بايد سر يك ديو روي پايش باشد. ديو چند دقيقه اي رو ي پاي دختر خوابيد . بعد از اينكه بيدار شد. به كنار چشمه رفت و به اندازه يك شهر آب خورد سپس از دختر خداحافظي كرد و رفت.
پسر جوان با رفتن ديو از كمد بيرون آمد و ساعتي پيش دختر نشست بعد گفت من بايد برگردم مادرم ومردم شهر منتظر من هستم. اما بايد براي مردم آب ببرم.
دختر كمي فكر كرد . پس از مدتي با صداي لرزاني گفت به شرطي مي توني آب ببري كه ديگر برنگردي
پسرجوان پذيرفت مشك همراهش را پر آب كرد و از چاه بيرون آمد.
مردم شهر از برگشتن پسر جوان نااميد شده بودند و پيرزن در سرچاه نشسته بود و گريه مي كرد . باديدن او ومشك پر آب، همه مردم شهر خوشحال شدند وجشن گرفتند.
روز بعد ، زمان قرعه كشي ، پسر جوان داوطلب شد كه براي آوردن آب دوباره به ته چاه برود هرچه دوستان و مادر پيرش اصرار كردند كه اين كار نكند قبول نكرد. پسر جوان دوباره به ته چاه و پيش دختر رفت . دختر اول از ديدن او ناراحت شد اما چون عاشق پسر جوان شده بود اجازه داد كه دوباره آب بردارد . بارها پسر جوان به ته چاه رفت . او فهميد كه ديو بسيار ثروتمند است و دختر را دزديده وبه آنجا آورده است .
روزي پسر جوان به دختر گفت بيا باهم فراركنيم .
دختر جواب داد: ما به هر كه جا كه بريم اين ديو ما را پيدا مي كنه و تورا مي كشه .
پسر گفت: پس بيا ديو را بكشيم اين طوري هم تو نجات پيدا مي كني هم مردم شهر صاحب آب مي شن.
دختر پرسيد : چطوري؟
پسر جواب داد: مادر من ميگه هر ديوي يك شيشه عمر داره از ش بپرس شيشه عمرش كجاست.
دختر قبول كرد. آن ظهر كه ديو آمد . دختر غذاي خيلي خوبي درست كرد و از هميشه بيشتر به ديو محبت كرد .وقتي ديو سرش را روي پاي دختر گذاشت . دختر به او گفت اگر منوخيلي دوست داري به من بگو شيشه عمرت كجاست
ديو خنديد و گفت توي تنور
دخترديو را نوازش كرد تا خوابيد وقتي ديوبيدار شد و رفت . دختر داخل تنور گشت . اما هيچي پيدا نكرد . فهميد ديو به او دروغ گفته است .
وقتي پسر جوان آمد دختر ماجرا را براي او گفت . هردو همه جا را گشتند اما شيشه عمر ديو را پيدا نكردند. دختر هر روز از ديو سوال مي كرد و ديو هر روز جواب هاي غلط به او مي داد. تا اينكه يك روزپسر جوان به دختر پيشنهاد كرد . غذاي ديو را آماده نكند تا ديو محل شيشه عمرش را بگويد. دختر از اين پيشنهاد خيلي ترسيد . اما پسر جوان به اوگفت كه با يك شمشير در كمد مخفي خواهد شدو اگر ديو خواست آزاري به او برساند با ديو خواهد جنگيد.
در روز قرار پسر با يك شمشير در كمد خانه ديو مخفي شد. وقتي ديو به خانه آمد دختر جوان غذاي ديو را آماده نكرده بود. ديو خيلي عصباني شد و تنوره كشيد. بعد كه عصبانيتش كم تر شد از دختر پرسيد چرا غذا رو آماده نكردي؟
دختر با گريه جواب داد: چون تو مرا دوست نداري و درباره محل شيشه عمرت دروغ مي گويي.
ديو خيلي خسته و گرسنه بود با خود فكر كرد كه دختر جوان به تنهايي نمي تواند خطري براي اوداشته باشد بنابراين به او گفت: شيشه عمر من در زير در ورودي دفن شده است . برو غذا را آماده كن .
سپس با دلخوري دراز كشيد و خوابش برد . وقتي صداي خرناس ديو بلندشد .پسر جوان از داخل كمد بيرون آمد و با شمشيرو كمك دختر زير در ورودي را كمي حفاري كردند تا شيشه عمر ديو را پيدا كردند. اما شيشهعمر ديو آنجا نبود سرو صدا ديو را بيدار كرد . پسر از در بيرون رفت و مخفي شد و دختر شروع به آب و جارواطراف در كرد ديو باسوء ظن از دختر پرسيد: چكار مي كني؟
دختر جواب داد: دارم جاي شيشه عمرت را تميز ميكنم
ديو خنديد و چيزي نگفت.
در بيرون خانه پسرجوان كنارچشمه، پشت يك سنگ مخفي شده بود . ديو پس از اينكه غذايش را خورد كنار چشمه آمد و آب خورد. وقتي سطح آب پايين آمد ماهي درآب ظاهر شد و ديوبه اطراف نگاه كرد چون كسي را نديد ماهي را نوازش كرد ورفت. پسر جوان با خودش فكر كرد بايد ارتباطي بين ماهي و ديو باشد. پس از رفتن ديو به سراغ چشمه رفت. آب كم بود پسر جوان ماهي را به راحتي گرفت و شكمش را پاره كرد . شيشه عمر ديو داخل شكم ماهي بود.پسر جوان شيشه عمر ديو را بيرون آوردو در دستش گرفت . ديو ناگهان سراسيمه ظاهر شدو فرياد زنان به طرف پسر جوان يورش برد . پسر جوان شيشه عمر ديو را به زمين كوبيد . شيشه شكست و ديو دودشد. و به هوا رفت . پسرو دختر جوان هرچه توانستند از طلاهاي ديو برداشتند و از چاه بيرون آمدند. چند روز بعد چاه پر ازآب شد . آن دو سالها با همديگر زندگي كردند.
__________________

امضا كاربر
[تصویر:  sx83dinkqu9rdr9xw4r.jpeg]

وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
سه شنبه ۱ شهر ۱۳۹۰ ۱۴:۴۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,434 در 4,544 موضوع

امتياز: 17,537.78

ارسال: #3
RE: داستان های فانتزی
اسمش هست دختر نارنج و ترنج
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود پادشاهی بود که بچه دار نمی شد این پادشاه همراه همسرش سالها از خدا به زاری فرزندی خواستند و در آخر خدا به اونها یک پسر داد پسری زیباتر از پنجه ی آفتاب.سالها گذشت و شاهزاده ی قصه ی ما بزرگ شد و به سنی رسید که باید بنا به گفته ی پدرش ازدواج می کرد اما این پسر حاضر نبود با دختران زیباو جوانی که پدرش معرفی می کرد ازدواج کنه چون اون دختری می خواست که توی دنیا به خوشگلی اون کسی نباشه ...خلاصه شاهزاده یک روز تصمیم گرفت که خودش به دنبال دختر آرزوهاش بره این شد که سوار اسبش شدو راهی دشت شد چندین و چند روز گذشت تا اینکه به یک روز که داشت می رفت به یک پیرزن بر خورد.پیرمرد از اون و کاروبارش پرسید و وقتی جواب شاهزاده رو شنید بهش گفت: دختری که تو دنبالش می گردی دختر نارنج و ترنجه و تو باید از هفت دشت و هفت دریا و هفت کوه بگذری تا به باغ نارنج و ترنج برسی فقط مواظب باش که دیو ها از اون باغ مراقبت می کنند و اگر بی احتیاطی بکنی تو را می کشند .وقتی به باغ رسیدی باید صبر کنی تا ظهر بشه، تا دیو ها بخوابند، دیو ها هروقت چشمشان باز بود یعنی خوابیده اند و هر وقت چشمشان بسته بود یعنی بیدارند باید با احتیاط بری سراغ درخت و میوه اش را بچینی .شاهزاده خوشحال ازینکه توانسته جای دختر محبوبش را پیدا کنه از هفت دشت و هفت دریا و هفت کوه می گذره تا به تپه ای می رسه که روش باغ نارنج و ترنج بود.باغ با دیوار سفید پوشیده شده بود و دیو ها دورش به نگهبانی مشغول بودند.شاهزاده تا ظهر صبر می کند و سر ظهر آروم آروم وارد باغ می شه و می ره نزدیک یک درخت و یک سبد پر نارنج و ترنج می چینه همین که می آید از در خارج بشه، حواسش پرت می شه و پای یک دیو رو له می کنه...پا رو پای دیو گذاشتن همان و بیدار شدن دیو همان دیو که بیدار می شه تنوره می کشه و دیوای دیگرو بیدار می کنه شاهزاده سوار اسبش می شه و شروع به تاختن می کنه دیوها هم از پشت سر می آمدند شاهزاده برای اینکه دیو ها دست از سرش بردارند شروع می کنه به پرت کردن نارج و ترنج ها تا اینکه فقط سه تا میوه براش می مونه اما این کار موثر می افته و دیو ها که در هر میوه یک دختر را پنهان کرده بودند می رند سراغ نارنج م ترنج هایی که روی زمین افتاده اند... خلاصه شاهزاده می تازونه و می تازونه تا به نزدیکی شهرش می رسد.یک چاقد در می آورد و شروع می کنه با احتیاط پوست یکی از نارنج ها را بکنه.که یک دختر از درون نارج بیرون می آید یک دختر که پوستش مثل ماه می مونست و موهاش شبق دختر می گه من گشنمه نون بده بخودم وگرنه می میرم... و تا شاهزاده بره نون پیدا کنه دختره می میره.شاهزاده که با نون بر می گرده خیلی ناراحت می شه که می بینه دختر به اون زیبایی مرده.پش نارنج دون را باز می کنه یک دختر بیرون می آد خوشگل تر از قبلی می گه نون بده بخورم وگرنه از گشنگی می میرم شاهزاده بهش نون می ده دختر نون رو می خوره و می گه آب بده من تشنمه اگر آب ندی از تشنگی می میرم و پسر تا آب پیدا کنه دختر دوم هم می میره.شاهزاده می ره تا برسه به یک رودخونه کنار رودخونه آخرین نارنج رو باز می کنه و دختری بیرون می آد که دنیا نظیرش رو از زیبایی ندیده بود.رشک ماه و خورشید.به آفتاب می گفت در نیا که من درومدم.پوستش مثل شیر سفید گونه هاش مثل سیب سرخ و موهاش از شب یلدا سیاه تر. به پسر می گه نون بده، شاهزاده بهش نون می دهمی گه آب بده، شاهزاده بهش آب می ده و دختر بعد ازینکه آب می خوره می خنده و می گه ممنونم که منو نجات دادی...شاهزاده می گه که شاهزاده ی یک شهر و می خواد با دختر ازدواج کنه و اونو ببره تا توی قصر با خودش و خانواده اش زندگی کنن.اما لباس دختر حریر نازک بود و شاهزاده به دختر می گه که درست نیست من با این لباس تو رو ب شهر ببرم صبر کن تا من برم و از شهر برات لباس بیارم و خانواده ام را هم از آمدن تو با خبر کنم.دختر قبول می کنه و شاهزاده به به دختر کمک می کنه که بره بالای درخت و بهش می گه که صبر کن تا من بیام و تو را ببرم.
شاهزاده می ره و دختر نارنج و ترنج بالای درخت نشسته بود که یک کنیز سیاه سوخته که رختهای مردمو می شسته می رسه و آد زیر درخت تا رخت بشوره همین که تو آب نگاه می کنه عکس دختر را در آب می بینه و فکر می کنه خودشه که اینقدر خوشگله می گه: من که اینقدر خوشگلم چرا باید رختای مردمو بشورم؟ و می ره شهر و به اربابش می گه که من رخت نمی شورم اربابش هم می زندش و می گه غلط کردی برو قبل از عصر رختارو شسته بر گردون.کنیز سیاسوخته بر می گرده و باز عکس خودشو می بینه و می گه ارباب من نفهم بوده کهنمی فهمیده من خوشگلم و دوباره همان آش همان کاسه تا بار شوم که کتک خورده بر می گرده همین که می گم من به این خوشگلی دختر نارج و ترنج می زنه زیر خنده و کنیز سرش را بلند می کنه که ببینه این کیه که می خنده و اینجوری می شه که دختر نارنج و ترنج را می بیندو حسودیش می شه اما به روی خودش نمی آره بهش می گه تو کی هستی و دختر نارنج و ترنج براش می گه و کنیز می گه بیا پایین که من سرت را بجورم و دختر می گه نه و آنقدر کنیز اصرار می کنه که دختر نارنج ترنج برای اینکه جبران کرده باشه خندیدنش به کنیز را ،قبول می کنه. کنیز سیاسوخته به دختر می گه سرت را بزار روی پام و دختر اینکار و که می کنه کنیز دختر و خفه می کنه(تا اونجا که یادمه...) و دخترو خاک می کنه و خودش می ره بالای درخت .بپردازیم به شاهزاده که وقتی به شهر برمی گرده خانواده اش خیلی خوشحال می شوند و خوشحالتر می شن وقتی می شنون که شاهزاده دختری که می خواسته پیداا کرده شاهزاده هم خوشحال هر کس رو که می دیده از زیبایی دختر براش می گفته و خلاصه شهر همه منتظر تا ببینند که این دختر خوشبخت کیه.شاهزاده با لباس های بسیار زیبایی می ره جایی که دخترو گذاشته بود و می بینه ای دل غافل یک کنیز سیاسوخته اونجا نشسته.شاهزاده می پرسه تو کی هستی؟ می گه من دختر نارنج و ترنجم دیگه.می گه پس چرا اینقدر سیاه شدی؟ می گه دیر کردی آفتاب پوستمو سیاه کرد خلاصه هر سوالی پسر می کرد کنیز یه جواب تو آستین براش داشت و پسره دید که ناچاره کنیزه رو به جای دختر ببره..خلاصه وقتی کنیزه رو مردم پشت شاهزاده می دیدند شروع می کنند به خندیدن که دختر خوشگل می گفتی این بود؟ خلاصه شاهزاده ی بیچاره می شه مضحکه ی مردم شاهم که کنیز سیاه رو می بینه به پسرش می گه تو لیاقت دخترایی که من برات پیدا کردم رو نداشتی و باید با همین ازدواج کنی.خلاصه کنیز رو به عقد شاهزاده در میارن و شاهزاده در قصری با کنیز زندگی می کنه.از طرفی جایی که دختر نارنج و ترنج را کنیز سیاسوخته دفن کرده بود یک درخت نارنج و ترنج در می آد و شروع می کنه به روییدن و رشد کردن و در یک سال به درخت تناوری تبدیل می شه.یک روز پیرزنی که به شاهزاده بر خورده و بود راز درخت نارنج و ترنج را برای شاهزاده گفته بود داشت از کنار شهر رد می شد که این درخت رو دیدو خیلی تعجب کرد که یک درخت نارنج و ترنج دور از باغ دیو ها کنار شهر در اومده.یکی از میوه هاش رو می چینه و و پوستش رو قاچ می کنه و بعد از آب و نون دادن به دختر می گه از سرگذشتت برام بگو، دختر هم می گه که من دختر نارنج و ترنج بودم ...خلاصه تمام قصه را برای پیرزن می گه و شروع می کنه به گریه کردن.پیرزن می گه ناراحت نباش، برای دختر لباسی فراهم می کنه و می ره شهر، کنار قصر شاهزاده، یک خونه می گیره و با دختر می رن که اونجا زندگی کنن.پیرزن برای دختر لباس های زیبا می خریدو به دختر می گفت که در ایوانی که کنار ایوان اتاق شاهزاده بود روبروی آینه ای بنشیند و دختر همین کار را می کرد.چند روز که گذشت، یک روز که شاهزاده از دست کنیز سیاسوخته خیلی عصبانی و دلگیر شده بود، برای اینکه کمی آرامش پیدا کنه،می آد توی ایوون و همین موقع، نوری که افتاده بود توی آینه ی دختر و روی دیوار ایون افتاده بود نظرش رو جلب می کنه، وقتی بر می گرده که ببینه این نور از کجا اومده، دختر نارنج و ترنج رو می بینه و دختر بهش اشاره می کنه که بیا خانه ی ما.شاهزاده دست از پا نشناخته، سریع بدون اینکه به چیزی دقت کنه می ره خانه ی دختر و پیرزن رو می بینه و پیرزن تمام ماجرا برای شاهزاده تعریف می کنه.شاهزاده که از دست کنیز خیلی عصبانی شده بود دست دختر را می گیرد و او را با خود به نزد شاه می برد و تمام ماجرا را برای شاه تعریف می کند.شاه دستور می دهد کنیز سیاه سوخته رو بکشند و همانروز شاهزاده با دختر نارنج و ترنج ازدواج می کنه.شاه هم دستور ی ده ارتشش برند و دیوهای باغ نارنج و ترنج رو بکشند و تمام دختر ها را به شهر بیاورند .این می شه که شهر پر می شه از دختران زیبا رو و پسران جوانی که دلباخته ی اونها شدن و با هم ازدواج کردند.شهر از همیشه زیباتر می شه و شاهزاده و دختر نارنج و ترنج به خوبی وخوشی سالهای سال با هم زندگی می کنند.
__________________

امضا كاربر
[تصویر:  sx83dinkqu9rdr9xw4r.jpeg]

وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
سه شنبه ۱ شهر ۱۳۹۰ ۱۴:۴۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,434 در 4,544 موضوع

امتياز: 17,537.78

ارسال: #4
RE: داستان های فانتزی
قاتل عشق

by Sarah Ashwood & Kyle MacDougall توسط سارا Ashwood و کایل MacDougall


My dear, sweet Malice, عزیز ، کینه توزی و شیرین من ،

I hope this note finds you well. من امیدوارم که این توجه داشته باشید شما می یابد و است . I'd like to reassure you that, yes, I got your last note. من می خواهم به شما اطمینان دهد که ، بله ، من توجه داشته باشید آخرین. Yes, I appreciated the imaginative death threat included in the postscript. بله ، من قدردانی تهدید مرگ تخیلی گنجانده در پست اسکریپت. And yes, I did particularly enjoy the brownies you sent with the hidden razor blades in them. بله ، من به خصوص کیک شما با تیغ ریش تراشی پنهان در آنها فرستاده شده لذت ببرید . <3 You should know, however, that I've seen every possible trick by now and am quite impervious to them. <3 شما باید بدانید ، با این حال ، که من هر ترفند ممکن است در حال حاضر دیده می شود و کاملا غیر قابل نفوذ به آنها.

Dear, dear Malice…do you remember that couple whose affection you tried to sabotage last week? عزیزم ، عزیز کینه توزی... انجام این کار زن و شوهر که محبت به شما تلاش برای خرابکاری در هفته گذشته رو به یاد شما؟ They've just announced their engagement! آنها تعهدات خود را اعلام کرد! Old age is slowing you down, my friend. سن شما آهسته ، دوست من است . I think a good measure of gloating is in order. من فکر می کنم یک اقدام خوب gloating به منظور. You can't see the dance I'm doing right now. شما می توانید رقص من در حال حاضر نمی بینم. But it is a victory dance, rest assured. اما آن است که یک رقص پیروزی ، بقیه مطمئن است .

I do hope to hear more from you soon. من امیدوارم که به شنیدن بیشتر از شما به زودی . Reading your notes is a great source of entertainment and sadistic pleasure on my days off. خواندن یادداشت خود را یک منبع بزرگ از سرگرمی و لذت سادیستی بر روز من خاموش است. I wish you would reveal yourself, though. من آرزو می کنم شما را به خودتان ، هر چند آشکار . Don't be such a stranger! آیا نمی شود چنین یک غریبه! Not knowing your address, assumed name, or human identity makes it hard to send notes such as these. آدرس خود را ، فرض نام ، و یا هویت انسانی نمی دانستند ، آن را سخت می کند برای ارسال یادداشت از این قبیل است. I end up having to leave them wherever I've been, so that you'll find them when you try to undo my work. من تا پایان نیاز به آنها را ترک هر جا من شده است ، به طوری که شما آنها را هنگامی که شما سعی می کنید برای خنثیسازی کار من پیدا است. And those astral carrier pigeons have proved unreliable. و کسانی که خیال اندیش کبوتر حامل ثابت کرده اند که قابل اعتماد نبودند. Write more later…keep in touch! بیشتر مینویسیم بعد... در تماس باشید! <3 <3

Sincerest wishes for continued health and happiness Sincerest آرزوها برای سلامتی و شادی ادامه

Love, عشق ،
Cupid کوپید


After reading the newest correspondence from her nemesis, Malice pushed up her glasses with a wrinkled hand and glowered. پس از خواندن جدیدترین مکاتبات از انتقام او ، کینه توزی تحت فشار قرار دادند عینک او را با دست چین و چروک و glowered. At least she still had one advantage over that puerile cherub: she knew who he was and how to find him. حداقل او هنوز یکی از مزایای بیش از آن فرشتگان اسمانی بصورت بچه بالدار کودکانه : او می دانست که او چه کسی و چگونه به او. Her stealthy machinations had guaranteed that. یواشکی او تضمین شده به حال دسیسه که است. She was tempted to scowl in celebration, but the gesture just seemed…indulgent. او به در جشن اخم وسوسه بود ، اما ژست به نظر می رسید فقط... زیاده. There was still the problem of her falling behind lately. هنوز هم مشکل وجود دارد از او به تازگی در حال سقوط پشت سر.

Malice lived at 33 Highcrest Circle under the assumed name of Edna Bardenheuer. مالیس در 33 Highcrest دایره تحت نام پیش بینی شده از ادنا Bardenheuer زندگی می کردند. She sat in her small, modest house, in an armchair made of jagged glass, and wished there were someone nearby she could whack with her cane. او در خانه کوچک او متواضع نشسته ، در یک صندلی ساخته شده از شیشه های ناهموار ممکن میکند ، و آرزو شد کسی در نزدیکی او می تواند با عصا او را ضربت سخت زدن وجود دارد. Preferably a certain chubby, cherubic individual. ترجیحا چاق خاص ، فرد cherubic.

She supposed she should write a response to the latest note. مثلا قرار بود او باید پاسخ به آخرین توجه داشته باشید بنویسید. It was only polite. این تنها مودب بود. With a resigned grumble, she pulled a sheet of parchment from the ether, stabbed herself in the wrist with a sharpened quill, and dipped her implement in the flowing, crimson “ink:” با استعفا داد گله از اتر او یک ورق از کاغذ پوست کشیده ، خودش را در مچ دست با تیغ جوجه تیغی تیز چاقو ، و غوطه ور او را در جریان ، قرمز سیر پیاده سازی "جوهر"



Dear Cupidiot , عزیز Cupidiot ،

How are you? حال شما چطور است؟ You are a stupid, sissy dumdum. شما احمق ، dumdum مردیا بچه زن صفت. Eat cement and die. بخورید سیمان و می میرند. The end. پایان.

Sincerely, با احترام ،

Malice کینه توزی


A sigh came out as she finished writing. آه بیرون آمد به عنوان به پایان رسید او به نوشتن. Even her put-downs were slipping. حتی او گذاشته ، فراز لیز بودند. This simply was not acceptable. این به سادگی قابل قبول نیست. Not for the queen of all things libelous; the person who set the bar for maligners and political candidates everywhere. ملکه از همه چیز افترا آمیز نیست ، کسی که مجموعه ای از نوار برای maligners و نامزدهای سیاسی در همه جا. But today the queen was in an especially lazy mood. اما امروز ملکه بود در خلق و خو به خصوص تنبل است.

In fact, she was debating whether it was worth the effort to send the message when she heard a loud, sputtering motor and a screeching of brakes from outside. در واقع ، او به بحث که آیا آن را به ارزش تلاش برای ارسال یک پیام هنگامی که او شنیده ام با صدای بلند ، موتور کندوپاش و screeching از ترمز از خارج بود. Through the window, she saw that the mail truck had arrived. از طریق پنجره ، او را دیدم که کامیون پست الکترونیکی وارد شده بود. A weatherworn, sixtyish man with an iron-gray pate got out and shuffled up the long driveway toward the mailbox. مرد کهنه ، sixtyish با کله آهن خاکستری و حوصلگی تا پارکینگش طولانی به سمت صندوق پست. Malice had purposefully set her mailbox at the end of the driveway, as far from the street as it could possibly get. کینه توزی هدفمند صندوق پستی خود را به حال در پایان در جلوی خانه ، دور از خیابان را به عنوان احتمالا می تواند. Directly behind a thornbush, but elevated so it could be seen easily. به طور مستقیم در پشت بوته خار است ، اما بالا پس از آن می تواند به راحتی دیده می شود. The man kept his head down as he walked, cursing all the way before completing his task and tearing off in his rickety vehicle. مرد نگه داشته سر او را به عنوان او راه می رفت ، لعن تمام راه را قبل از تکمیل کار خود را و پاره شدن در وسیله نقلیه زهوار در رفته اش. His loud expletives could be heard long after he vanished from the spot. expletives با صدای بلند او شنیده می تواند مدت ها پس از او از نقطه ای از بین رفت.

Malice watched with interest. کینه توزی با علاقه تماشا. This was the new mailman, if she wasn't mistaken. این پستچی جدید بود ، اگر او اشتباه نمی شد. The one who was rumored to tear up all Valentine's Day cards that entered his care. یکی که به پاره کردن کارت های روز ولنتاین که مراقبت خود را وارد شایع شده بود. But thinking about the previous mailman made her feel an inexplicable sense of loss. اما تفکر در مورد پستچی قبلی ساخته شده او را احساس حس غیر قابل توضیح از دست دادن. She realized suddenly that in all the years he'd made his rounds to her house, she had never once abused him properly. او ناگهان متوجه شد که او در تمام سال می خواهم دور او را به خانه اش ، او تا به حال هرگز او را مورد آزار قرار گرفته به درستی. Barely even noticed his existence. به ندرت حتی متوجه وجود خود را. She'd been so busy hating the people in the surrounding community that she forgot to hate the ones closest to her. او می خواهم تا مشغول نفرت مردم در جامعه اطراف آن که او را فراموش کرده نفرت آنهایی که نزدیک به او بوده است. And in her case, the mailman was the closest person. Really, she thought, if a person can't hate those within their own personal sphere…well then, that person's got no business calling themselves a misanthrope! و در پرونده او ، پستچی نزدیکترین فرد بود ، او فکر کردم ، واقعا ، اگر یک فرد می تواند آنها را در درون خود حوزه شخصی خود نفرت... و سپس ، آن شخص من هیچ کسب و کار که خود را انسان گریز!

Her regret over those wasted opportunities lent her a sudden resolve. او را بیش از این فرصت ها هدر رفته لنت او را حل و فصل ناگهانی پشیمانی. She could not squander her resources again! او می تواند منابع خود را هدر دادن دوباره! And maybe a little scheming at home would give her the practice she needed to get back into real-world mischief with vim and vigor. Now… she contemplated. و شاید کمی فریبنده در خانه به او عمل او مورد نیاز به عقب بر گردیم به شرارت در دنیای واقعی با زور و قدرت می دهد. در حال حاضر... او اندیشیدم . What would a new mailman hate worse than anything else? چه پستچی جدید نفرت بدتر از هر چیز دیگری؟

It wasn't long before she wandered over to a different location: down the street, where she stopped in front of a sign on a neighbor's lawn. “FREE PUPPIES,” it said, with the “S” written backwards in a nauseatingly cutesy manner. “To a good home.” She barely paid attention as the owner cooed nonsensically at the box of yipping beasts in the open garage. هنوز مدت زیادی نبود قبل از او سرگردان را به مکان های مختلف : پایین خیابان ، جایی که او در مقابل از نشانه روی چمن همسایه را متوقف "توله سگ رایگان" آن ، با "S" به عقب در nauseatingly cutesy نوشته شده گفت : شیوه ای "یک خانه خوب است." او به سختی توجه به عنوان صاحب nonsensically در جعبه yipping جانوران در گاراژ باز cooed .

“They're adorable, aren't they? "آنها شایان ستایش ، آنها نه؟ Aren't they precious?” آیا آنها با ارزش است؟ "


“Diamonds are precious,” Malice snorted. "الماس گرانبها ،" کینه توزی snorted. “Coal is even better.” "زغال سنگ می باشد حتی بهتر است."

The perky woman was unfazed. زن متکبر بود unfazed. “D'you know which one you'd like?” "D' شما می دانید که یکی از شما می خواهم؟"

“That one.” Malice pointed without looking. "آن یکی." کینه توزی با اشاره بدون نگاه. A warm, furry bundle was lifted from the box and pressed into her hands. بسته نرم افزاری خزدار و گرم ، از جعبه برداشته بود و فشرده را در دست او است. It turned out to be a tiny Doberman pinscher with twitching ears and soulful, brown eyes. معلوم شد به سگ پاسبان المانی متوسط ​​الجثه کوچک با گوش کشش و پر از احساسات ، چشم قهوه ای.

“They make good attack dogs, don't they?” "آنها سگ حمله خوب است ، آیا اینطور نیست؟"

“Oh, yes.” The woman laughed nervously. "اوه ، بله." زن خندید عصبی. “But—” "اما"

“Tell me, then. "به من بگو ، و سپس. What's a good, proper name for a dog?” خوب ، نام مناسب برای یک سگ چیست؟ "

“Uh—” The babbling fool was caught off guard again. UH - "احمق پر حرف را از نگهبانی گرفتار شد دوباره. “Well, there's the usual—Spot, Fido, Max, Rex…” "خب ، معمول نقطه ای ، Fido ، ماکس ، رکس وجود دارد..."

“Wrecks!” Malice echoed. "Wrecks!" کینه توزی در واقع همان تکرار. Now that was a name that held interest. حالا که یک نام بود که برگزار شد علاقه. It was wonderfully, deliciously…evocative. زیبا ، خوشمزه... خاطره انگیز. And hopefully portentous of things to come. و امیدوارم از چیزهایی بدیمن آمده.

“And…” Malice wanted to know, “he'll grow bigger than this, won't he?” "و..." کینه توزی می خواست بداند ، او رشد بزرگتر از این ، او نیست؟ "

Her peppy neighbor nodded uneasily. همسایه سرحال او راننده سرشونو تکون دادن uneasily.

So it came to pass that the once-independent malefactor acquired her very first henchman. پس از آن آمد به تصویب که مستقل از بار تبه کار به دست آورد او مرید. The next afternoon, she was waiting, ready to release Wrecks into the driveway at a moment's notice. بعد از ظهر روز بعد ، او منتظر بود و آماده را آزاد Wrecks به پارکینگش متوجه یک لحظه است. Just waiting for that truck and its ornery occupant to arrive. تنها در حال انتظار برای آن کامیون و سرنشینان بد خلق خود را برای رسیدن به است. After all, weren't canines known as Mailman's Worst Enemy? پس از همه ، کانین شناخته شده به عنوان پستچی را بزرگترین دشمن این رژیم بشمار میروند؟

### # # # # #

Unbeknownst to Malice, however, she was being observed. بدون اطلاع کینه توزی ، با این حال ، او در حال مشاهده شد. Word from Mother had been handed down. کلام از مادر تحویل داده شده بود. Edna Bardenheuer of 33 Highcrest Circle was reaching the age where finding love was nearly impossible. ادنا Bardenheuer از 33 Highcrest دایره بود از رسیدن به سن که پیدا کردن عشق تقریبا غیر ممکن بود. Truth be told, Cupid contemplated, she was past that age. حقیقت گفته شود ، کوپید مداقه قرار داد ، او گذشته بود که سن. All of the opportunities for love, and even the agents meant to secure those opportunities, Mother had sent her way during the past fifty-odd years had done nothing except make Edna meaner, harder, and more jaded. همه فرصت هایی برای عشق ، و حتی عوامل به منظور ایمن سازی این فرصت ها ، مادر راه خود را در طول سال گذشته پنجاه و عجیب و غریب ارسال به حال چیزی جز ادنا meaner ، سخت تر و خسته تر انجام داده بود. The past score of years had seen such a hardening of her tough, leathery hide that love's missiles bounded right off. نمره سال گذشته چنین سخت شدن سختی خود را ، پنهان چرمی دیده بود که موشک های عشق محدود حق خاموش. Mother was determined to conquer this woman, who was seemingly impervious to Love, the almighty force she wielded at will. مادر را به تسخیر این زن ، که به ظاهر غیر قابل نفوذ به عشق بود تعیین می شد ، نیروی متعال او را در اراده اختیار داشت.

Their audience yesterday had been succinct, brief. دیروز مخاطبان خود موجز شده بود ، کوتاه است.

“I want her brought down. "من می خواهم او را پایین آورده است. She has to fall in love within the next three days. او به عاشق طی سه روز آینده است. My birthday is coming up,” Mother had reminded him, with a smug smile settling back into her plump, cushioned throne. روز تولد من در حال آمدن است ، "مادر او ، به یاد با یک لبخند از خود راضی حل بازگشت به گوشتالو ، تاج و تخت او تشک بادی مجهزند.

As if he didn't know. همانطور که اگر او نمی دانست. Hadn't he been working overtime to secure a new record of heart flames—living reflections of those he'd caused to fall in love—to light not only the grand chamber in which her celebration would be held, but also the entire mountain villa, the courtyard, and the driveway leading up to the villa? اگر او مشغول به کار اضافه کاری برای تضمین یک رکورد جدید شعله های آتش از قلب و زندگی بازتاب از کسانی که او باعث شده تا در عشق به سقوط نور نه تنها اتاق بزرگ که در آن جشن خود را برگزار خواهد شد ، بلکه کل کوه ویلا ، حیاط ، و پارکینگش منتهی به ویلا؟

“I want her vanquished by that day. "من می خواهم او را با آن روز مغلوب. Her heart flame will be the centerpiece of my table. شعله قلب او خواهد شد محور جدول من است. Anyone who has used so little love during her lifetime must have a great deal stored up; her heart flame will burn exceptionally bright. هر کسی که دارای عشق تا کمی در طول عمر خود استفاده می شود باید یک معامله بزرگ ذخیره می شود تا را داشته باشند ؛ شعله قلب او را خواهد سوزاند استثنایی روشن. I am confident of this, and I wish its glow at my birthday celebration.” من مطمئن هستم از این ، و من آرزو درخشش خود را در جشن تولد من است. "

Back on Earth, studying his prey, Cupid wasn't so sure. بر روی زمین ، مطالعه طعمه خود را ، کوپید بود نه چندان مطمئن شوید. From what he had observed of Edna Bardenheuer, there was no great store of love in that wrinkled, withered old heart dammed up from disuse. از آنچه که او ادنا Bardenheuer مشاهده کرده بود ، هیچ فروشگاه بزرگ عشق در قلب است که چین و چروک ، پژمرده از استفاده نامناسب از dammed وجود دارد. From what he'd observed, the woman had no heart! زن از او می خواهم مشاهده ، تا به حال بدون قلب! Not the physical, blood-pumping kind; not the spiritual, love containing kind; not even the paper hearts cut out of red construction paper kind. نه فیزیکی ، پمپ کردن خون نوع ، معنوی ، عشق نوع حاوی ، نه حتی قلب کاغذی از نوع ساخت و ساز کاغذ قرمز برش.

“Making her fall in love by Valentine's Day will be no easy task,” he decided, watching silently as she kept a firm hand on her new pup's collar. تماشای سکوت او به عنوان دست محکم در یقه جدید خود را توله سگ را نگه داشته "و سقوط او در عشق روز عشاق نه کار آسانی خواهد بود ،" او تصمیم گرفت. “Although perhaps her deciding to purchase a sweet, cute, cuddly puppy does betray a certain recognition of a need for affection. اگرچه شاید او تصمیم گیری برای خرید و شیرین ، زیبا ، راحت توله سگ خیانت به رسمیت شناختن برخی از نیاز به محبت است. “ "

It was the most hopeful glimmer witnessed to date. با روشنایی ضعیف تابیدن امیدوار شاهد به روز شد. And as he espied the new mailman's truck pull up to her block and park, an idea struck. و او به عنوان espied کامیون پستچی جدید بکشد تا بلوک و پارک وی ، ایده اصابت کرد. Reaching into the quiver behind his back, he withdrew a super-penetrating, spiral headed arrow made for tough cases like Edna. رسیدن به تیردان قرار گرفتن پشت سر او ، او عقب نشینی فوق العاده نافذ ، فلش مارپیچی سر ساخته شده برای موارد شدید مانند ادنا. These arrows, nobody had ever been able to resist. این فلش ، هیچ کس تا کنون شده بود قادر به مقاومت است. Yes, no doubt about it. بله ، بدون شک در مورد آن. Edna Bardenheuer was about to fall in love… ادنا Bardenheuer بود در مورد سقوط در عشق...

With her new mailman. با پستچی جدید خود است.

### # # # # #

A breathless hush hung over the neighborhood, one speaking of anticipation, as if all of Highcrest Circle was leaning forward to watch the impending skirmish. صدا در نیاوردن نفس آویزان بیش از محله ، یک سخن گفتن از پیش بینی ، که اگر همه از دایره Highcrest خم شدن به جلو برای تماشای درگیری قریب الوقوع است. The twang of a bowstring sounded, and Malice felt the shock of an impact. صدای زه زه صدا ، و کینه توزی احساس شوک تاثیر. Even so, she knew she hadn't been hit directly. با این حال ، او می دانستند او شده بود ، ضربه به طور مستقیم. Instead, she watched as a particularly deadly-looking arrow ricocheted off her invisible “love shield” and flew toward the next closest person: the mailman. در عوض ، او را تماشا می کردند به عنوان یک پیکان به خصوص مرگبار به دنبال ricocheted نامرئی او را به نام "عشق سپر" و پرواز به سوی نزدیک ترین فرد بعد : پستچی.

With a sickening thump , the arrow struck target. با صدای تلپ مشمئز کننده ، فلش هدف زده است. The grizzled man looked stunned for a minute, though he didn't seem to have felt the impact. مرد grizzled برای یک دقیقه نگاه حیرت زده کرد ، هر چند او به نظر نمی رسد تاثیر است احساس کرده است. Regular humans couldn't perceive Cupid's arrows, but that made them no less susceptible to their effects. انسان به طور منظم می تواند فلش کوپید را درک نیست ، اما ساخته شده است که آنان کمتر مستعد ابتلا به اثرات آنها.

Malice dropped her head in her hands. کینه توزی سر او را در دست او کاهش یافته است. Another fine plan ruined! یکی دیگر از برنامه خوب خراب! She forced herself to look up again, dreading what she would see. او مجبور خودش را به نگاه کردن دوباره ، dreading آنچه او را دید. The mailman was staring at her with his mouth hanging open. پستچی خیره در او با دهان خود را حلق آویز باز شد. Pure adoration and awe shone from his face, disgustingly more handsome than his earlier scowl. خالص عشق و هیبت از چهره اش تاباند ، disgustingly خوش تیپ تر از خود را زودتر اخم. One might even say that it was aweful. حتی ممکن است می گویند که آن aweful بود.

Wrecks ran up to him, yapping gleefully, but the man took no notice. Wrecks زد تا او ، yapping gleefully ، اما مرد در زمان بدون اطلاع قبلی. Instead, he tiptoed toward Malice and stood before her, unspeaking. در عوض ، او نسبت به کینه توزی tiptoed و پیش از او ایستادند ، unspeaking. He looked like he might get down on one knee and present the mail to her, then thought better of it and simply handed the envelopes over. او نگاه او ممکن است بر روی یک زانو و ارائه پست الکترونیکی به او ، پس بهتر از آن فکر و به سادگی دست پاکت بیش. Malice growled under her breath, but accepted them. کینه توزی growled زیر لب او را ، اما قبول آنها. She couldn't keep her eyes from drifting toward the arrow shaft sticking out of his chest. او می تواند چشم او را از شناور به سمت شفت فلش چسبیده از قفسه سینه خود را حفظ کند.

He continued standing there with a stare and an inane half-smile, as if he didn't quite know what to do with his hands, or even his face. وی ادامه داد : با خیره شدن و پوچ لبخند نیمه ایستاده وجود دارد ، تا اگر او را کاملا نمی دانند چه با دست ، و یا حتی چهره اش انجام. Malice was quickly fed up, and wanted to wipe that silly look off his kisser. کینه توزی به سرعت تزریق شده بود ، و می خواستم برای از بین بردن آن نگاه احمقانه کردن چهره خود است. With both hands, she grabbed the arrow, tugged it out of his chest, and heaved it as far away as she could. ، او با هر دو دست برداشت فلش tugged آن از قفسه سینه او ، و heaved آن را به عنوان دور او می تواند. Wrecks barked excitedly. Wrecks barked هیجان. The mailman gave no of noticing any of this, although he watched her tugging-and-throwing movements with interest. پستچی داد نه از توجه به هر یک از این ، اگر چه او خود عمل کشیدن و انداختن جنبش را با علاقه تماشا. As if he found her miming skills endearing. همانطور که اگر متوجه شد که مهارت های تقلید حرکات او یابم.

“You may go now,” she said, voice dripping with caustic acid. صدای چکیدن با اسید سوزاننده "شما هم اکنون می توانید ،" او گفت.

He seemed taken aback, but nodded his head. او ناگهان به نظر می رسید ، اما راننده سرشونو تکون دادن سر خود را. “As you wish, ma'am.” "همانطور که می خواهید ، چیه خانوم.

Malice shuddered. کینه توزی shuddered.

The man clambered back into his truck, glancing over his shoulder at her again and again. مرد پشت به کامیون خود clambered ، نظر اجمالی بیش از شانه خود را در او دوباره و دوباره. Then, with a puff of oddly perfumy exhaust, he was gone. سپس ، با یک پف از اگزوز عجیب perfumy ، او رفته بود.

Malice stood hugging herself, uttering angry nonsense syllables at no one in particular. ایستاد بغل کردن و یا کینه توزی خود ، uttering هجاهای بی معنی عصبانی هیچ کس به طور خاص است. From now on, she would have to start egging her own mailbox. از حالا به بعد ، او می توانست برای شروع egging صندوق پستی خود را. Maybe putting letter bombs (fake, of course) into the outgoing mail. شاید قرار دادن بمب های نامه (جعلی ، البته) را به ایمیل های خروجی است. Anything to make his job miserable and keep him away. هر چیزی را به شغل خود را پر از بدبختی و نگه داشتن او دور.

And she would hunt Cupid down and make him pay for this. و او را شکار کوپید پایین و او را برای این پرداخت.

She squinted at the spot the arrow must've come from, but saw no signs of him. او در نقطه must've فلش از squinted ، اما هیچ نشانه ای از او دیدم. Apparently, he'd been hiding in the trees to begin with, but was probably long gone by now. ظاهرا او مخفی شده در درختان برای شروع بود ، اما احتمالا زمانی در حال حاضر از بین رفته اند. A pang of alarm struck her as a thought popped into her head. اضطراب سخت و ناگهانی از زنگ او را زده به عنوان یک تفکر ظهور به سر او. Did this attack mean that Cupid had finally uncovered her true identity? آیا این حمله معنی است که کوپید در نهایت به کشف هویت واقعی او را داشتند؟ But she had been so careful! اما او پس دقت در شده است! Was it just coincidence? آن را فقط به تصادف؟

She heard the sound of a dog trying to bark with its mouth full. “Rrrhghgrrrrrf!” او شنیده صدای سگ در تلاش برای با دهان کامل آن پارس. Rrrhghgrrrrrf! "

Wrecks sat in front of her, wagging his tail. Wrecks شنبه در مقابل او ، wagging دم خود را. He set the arrow down and waited for her to throw it again. او مجموعه ای فلش رو به پایین و منتظر برای او تا آن را پرتاب دوباره.

“What th—” "چه TH -"

Malice gaped at the dog. کینه توزی gaped در سگ. “What are you bringing me this for, stupid?” چه چیزی می آوردن من این ، احمق؟ "

Wrecks, of course, replied not except with a slobbery grin, a mush mouthed, “Woof, Woof!” and a happy little dance consisting of him jumping up on his mistress with two big, damp paws. Wrecks ، البته ، به جز با پوزخند لجن مالی نیست پاسخ ، پیاده در برف سفرکردن دهن ، "پود ، پود!" و کمی شاد رقص متشکل از او پریدن بر روی معشوقه اش با دو بزرگ ، پنجه های مرطوب است.

“Get away from me, you nasty beast!” Malice shrieked, reeling backwards to keep from being bowled over. "دور از من ، شما وحش تند و زننده!" کینه توزی shrieked ، وضعیتی وخیم عقب از دگرگون بیش از نگه دارید. With a hand, she caught herself on the pine tree behind her, preventing a fall. با استفاده از دست ، او خودش را بر روی درخت کاج پشت سر او گرفتار ، جلوگیری از سقوط.

Wrecks, undaunted, surged forward as if to force his gift upon his aged mistress. Wrecks ، بی باک ، به جلو که اگر به زور هدیه خود را بر معشوقه سن خود رسید. Malice, remembering the worshipful gleam in her mailman's eyes, eyed it like a coiled cobra prepared to strike. کینه توزی ، به خاطر سپردن سوسو زدن پرستش در چشم پستچی او ، آن را مانند مار کبری مارپیچ آماده اعتصاب چشم. “Take that thing away,” she hissed. "نگاهی که چیز دور ، او hissed. “Or I'll ram it through your heart and make you fall in love with a cement mixer! "یا من آن را از طریق قلب خود را به حافظه RAM و حافظه شما را در عشق با یک میکسر سیمان سقوط! That'll make your chipper attitude fall a bit flat .” که شما را به نگرش جیک جیک خود را سقوط کمی مسطح است . "

“Woof!” Wrecks gleefully assented to the terrible pun. "پود!" Wrecks gleefully به جناس وحشتناک assented.

Which set Cupid's opponent to thinking. که مجموعه ای حریف کوپید به فکر کردن. Shoot arrows at her , would he? فلش شوت در او ، او؟ Make her fall in love, would he? سقوط او را در عشق ، که او را ؟ She, who'd always despised love, lacy red hearts, boxes of assorted chocolates, weddings, We've Only Just Begun , chubby cheeked drooling babies, sticky fingered (and faced) toddlers, and fuzzy yellow chicks. او که همیشه می خواهم نفرت عشق ، بند دار قلب قرمز ، جعبه شکلات مخلوط می ، عروسی ، ما تنها آغاز چاق cheeked نوزادان سرازیر شدن آب دهان ، چسبنده انگشتی (و با آن روبرو) کودکان نوپا ، و فازی جوجه زرد.

An idea—a nasty, terrible idea wriggled its way to the forefront of her malicious, conniving mind. یک ایده تند و زننده ، ایده وحشتناک wriggled راه خود را به خط مقدم مخرب ، ذهن او conniving. A bitter smile twisted one corner of her permanently puckered mouth, revealing a yellowish, too-sharp canine. یک لبخند تلخ هم پیچیده است یک گوشه ای از دهان او به طور دائم puckered ، آشکار زرد ، بیش از حد تیز وابسته به خانواده سگ.

“That's it! ” she breathed. "همین!" او تنفس. “I'll shoot Cupid with his own arrow. "من ساقه با فلش خود را کوپید. I'll make HIM fall in love with the first thing he sees—hopefully a cement mixer or a raging bull or the pavement below a ninety story skyscraper! من او را عاشق شدن با اولین چیزی که می بیند امیدوارم میکسر سیمان و یا گاو خشمگین و یا پیاده رو زیر آسمان خراش نود داستان! Either way, he'll have to embrace the object of his affections, and when he does—” A terrible cackle. در هر صورت ، او باید جسم را از عواطف خود را در آغوش گرفت ، و زمانی که او می کند "قات قات کردن وحشتناک. “I'll be rid of that nasty cherub forever!!! "من خواهید بود که فرشتگان اسمانی بصورت بچه بالدار تند و زننده از شر برای همیشه لطفا برای!

“No more love, no more weddings, no more blushing brides and stammering grooms! "بدون عشق ، هیچ عروسی ، هیچ عروس بیشتر فروتن و دامادی stammering! No more barfing babies, chubby children, lust, or love! نه بیشتر نوزادان barfing ، کودکان چاق ، شهوت ، و یا عشق! Finally, I'll be free from all those annoyances to live my life in perfect peace.” در نهایت ، من خواهید بود از تمام کسانی که نارضایتی به زندگی من در صلح کامل است. "

Wrecks's ears perked up as Malice walked back to her house, humming to herself in a rare moment of good humor. گوش Wrecks perked با کینه توزی به عقب راه می رفت به خانه اش ، زمزمه خودش را در لحظه ای نادر از طنز خوب است. Had he possessed a basic knowledge of American pop culture (and an intellect sharper than that of the average canine), he would have recognized the tune as “You're a Mean One, Mister Grinch.” او دارای دانش پایه از فرهنگ پاپ آمریکایی (و عقل واضح تر از از سگها به طور متوسط) ، او را به رسمیت شناخته اند به عنوان "لحن شما در میانگین ، یک آقا Grinch."

### # # # # #

Highcrest Circle was miles behind before Cupid felt safe enough to land. دایره Highcrest مایل پشت قبل از کوپید احساس به اندازه کافی امن به زمین است. Breathing heavily, he went over the newest development in his conquest against Edna. تنفس به شدت ، او بیش از ، جدید ترین توسعه را در فتوحات خود در برابر ادنا رفت. She had actually seen his arrow! او در واقع فلش خود را دیده بود! Not just seen it…she had physically interacted with it! فقط آن را دیده... او از نظر جسمی با آن را به حال تعامل! And she had seemed none too pleased about its existence or intended aim. و او تا به حال به نظر می رسید هیچ یک بیش از حد در مورد وجود آن و یا هدف در نظر گرفته شده خوشحال است.

No normal human could perceive any of his missiles. هیچ انسان معمولی می تواند هر یک از موشک های خود را درک کند. And it stood to reason that someone who could see Cupid's arrows could also see Cupid himself. و آن ایستاده بود به همین دلیل است که کسی که می تواند فلش کوپید نیز می توانند خود را کوپید. It was a good thing he hadn't shot the arrow from close range; his stratagem had been mostly hidden by a clump of bushes. این چیز خوبی است که او تا به حال فلش از محدوده نزدیک به ضرب گلوله کشته شد. تدبیر جنگی خود را عمدتا توسط انبوه بوته ها پنهان شده بود. He was fairly sure he hadn't been seen. او نسبتا مطمئن شوید که او تا به حال دیده نشده بود.

This bothersome Edna was obviously more than just another human. این ادنا آزاردهنده بود بدیهی است که بیش از فقط انسان دیگری را. Could she possibly be a minor demigoddess? او احتمالا می شود demigoddess جزئی؟ Or some meta-human mythical creature in disguise? و یا برخی از متا انسان موجودی افسانه ای در لباس مبدل؟ A Fury? خشم؟

Then he remembered how his arrow—his most powerful arrow!—had hit an invisible barrier and oriented itself on a new target. سپس او به یاد که چگونه خود را فلش خود را قدرتمند ترین فلش مانع نامرئی تصادف! بود و محور خود را بر روی یک هدف جدید. Very few magical barriers could withstand that kind of assault, except— تعداد بسیار کمی از موانع جادویی می تواند این نوع از حمله ، مقاومت در برابر به جز

Edna was known for being amazingly hateful. ادنا بودن شگفت آور نفرت شناخته شده بود. This fact explained why all his previous efforts had failed in the first place. این حقیقت توضیح داد که چرا تمام تلاش های قبلی خود را در وهله اول شکست خورده بود. Was it possible that her hate was the reason for…? آیا امکان دارد که او نفرت دلیل بود...؟ No, but that would mean that this was supernatural hatred! نه ، اما این به معنی است که این نفرت ماوراءطبیعی بود! It couldn't be! آن نمی تواند باشد! Was she really…his old enemy? بود او واقعا... دشمن قدیمی خود را؟

“Malice,” he whispered in a stupefying moment of revelation. "کینه توزی ،" او را در یک لحظه stupefying وحی زمزمه. “Have I found you at last? "من به شما در تاریخ و زمان آخرین یافت؟ All this time, were you right in front of my eyes?” در تمام این زمان ، شما را درست در جلوی چشم من بود؟ "

There was one way to confirm this. یک راه برای تایید این وضعیت وجود دارد. If Edna really was Malice, he was pretty sure what her next move would be. اگر ادنا واقعا کینه توزی بود ، او کاملا مطمئن بود حرکت بعدی او چه خواهد بود. As tentatively as an independent voter, he snuck back to her house and risked a peep inside the window. همانطور که موقتا به عنوان رای دهندگان مستقل ، او snuck برگشت به خانه او و جوانه زدن را از داخل پنجره به خطر انداخته است. Edna was absent, but a shining rectangle the size of a full-length mirror floated in the middle of the living room. ادنا غایب بود ، اما یک مستطیل درخشان به اندازه یک آینه تمام طول شناور در وسط اتاق نشیمن. It was all the evidence he needed. تمام شواهد مورد نیاز او بود.

So…Malice had opened a portal to the astral plane, had she? بنابراین کینه توزی... پورتال به هواپیما خیال اندیش باز بود ، به حال او؟ It would remain active for a few hours yet, since there was no way to close it from the other side. این فعال باقی مانده اند هنوز برای چند ساعت ، از آنجایی که هیچ راهی به آن نزدیک است از طرف دیگر وجود دارد. Very interesting. بسیار جالب است. Cupid hovered there for a moment, staring through the window and contemplating. کوپید وجود دارد را برای یک لحظه hovered ، خیره از پنجره و فکر است.

### # # # # #

Sprawling, pastel hills sparkled in the soft, rose-colored sunlight as Malice approached the mansion of the Eros estate. وسیع ، تپه پاستل برق زد در نرم ، نور خورشید رنگ سرخ به عنوان کینه توزی با نزدیک شدن عمارت از املاک و اروس است. Her enemy's home turf. چمن خانه دشمن او. It had been a long time since she'd last stepped through the portal and left the human world. این یک مدت طولانی بوده است از او می خواهم تاریخ و زمان آخرین را از طریق پورتال پا و چپ در جهان انسان است. She found that an earthly environment was harder and less fanciful than this up-in-the-clouds business, and she liked it that way. او متوجه شد که محیط زمینی سخت تر و کمتر خیالی از این تا در ابرها کسب و کار بود ، و او دوست آن است که راه. Already, she was missing the concrete weight of the physical world as she was bombarded by a cloying display of palpable abstractions that made every step seem lighter. در حال حاضر ، او کم بود وزن بتن از جهان فیزیکی را به عنوان او توسط یک صفحه نمایش های cloying از قابل لمس انتزاعی ساخته شده است که در هر مرحله به نظر می رسد سبک بمباران شد. Or maybe it was just the fact that gravity had less influence here. یا شاید فقط به این واقعیت می کرد که گرانش نفوذ کمتری داشتند.

Wrecks followed, yapping at her heels the whole way. Wrecks yapping در پاشنه او تمام راه. Try as she might, she hadn't been able to keep the little nuisance from coming through the portal after her. سعی کنید او ممکن است ، او تا به حال قادر به نگه داشتن مزاحمت کمی از آینده را از طریق پورتال پس از او نشده است. Only now had it occurred to her that she should have locked him up in another room before conjuring the entryway. در حال حاضر آن را به او رخ داده است که او باید به او قفل شده است تا در یک اتاق دیگر قبل از برآمده entryway.

She fumed until she reached the mansion's gate, occasionally stopping to scream, “Will you shut up that ear-splitting, cacophony-spewing snout of yours?” او fumed تا او به دروازه عمارت رسید ، گاهی توقف می کند به شیون ، "آیا شما بسته است که گوش تقسیم ، صدای ناهنجار و خشن خارج می گردند پوزه شما را؟ "

With a whimper, Wrecks plunked down on his haunches, eyeing her sadly. با ناله و شکایت کردن ، Wrecks پایین haunches خود plunked به او ، eyeing متاسفانه. Perversely annoyed, she then leaned into the attendant's booth and screamed, “Will you shut— I mean, I'd like an appointment with your proprietor, if you please, bootlicking manservant!” Perversely آن را اذیت او ، و سپس به غرفه همراه تکیه داد و فریاد زد : "آیا شما بسته به منظور من ، من می خواهم یک وقت ملاقات با مالک خود را می خواهم ، اگر شما لطفا ، bootlicking نوکر! "

The attendant looked confused, but replied, “Certainly, ma'am” with an extra dash of customer service cheer. همراه نگاه اشتباه است ، اما پاسخ داد : "قطعا ، چیه خانوم" با فاصله های اضافی از تشویق مشتری خدمات. After all, nearly everyone who wanted to see Master Cupid had good intentions, and it wasn't in love's nature to refuse entry to anyone. پس از همه ، تقریبا هر کسی را که می خواستم ببینم استاد کوپید نیات خوب بود ، و آن را در طبیعت عشق بود برای امتناع از ورود به هر کسی.

He pressed the button to open the gate. او فشار دادن دکمه برای باز کردن دروازه است. “In you go. "در شما بروید. Have a pleasant stay! اقامت دلپذیر! The master is out on business right now, and Mother is getting her beauty sleep, but make yourself comfortable in the waiting room! استاد در کسب و کار در حال حاضر ، و مادر خواب زیبایی او ، اما خود را در اتاق انتظار راحت! I'm expecting him back any moment now.” من او را به انتظار هر لحظه در حال حاضر. "

“No thank you! "نه متشکرم! I mean, you're not welcome!” She hesitated and scowled. منظورم این است ، شما استقبال نمی! "او تردید و scowled. What was the proper way not to thank someone? راه مناسب به تشکر نیست کسی چه بود؟

Leaving the friendly fool behind, she made her way to the front door and observed the demesnes as she went. ترک احمقان دوستانه در پشت سر ، او راه خود را به درب جلو و مشاهده demesnes او رفت. All the architecture was frilly and loaded down with ornamental curlicues. همه معماری شد داراي زوائد و تزئينات و پایین با curlicues زینتی لود شده است. The walls and rooftops were soothingly rounded; not a single hard edge anywhere in sight. دیوارها و پشت بام soothingly گرد بودند ، نه تک لبه در هر نقطه سخت در چشم است. Malice grumbled about this as she finally entered the waiting room and plopped herself onto a too-comfortable, cushioned chair. کینه توزی بیدارم در این باره که وی به نهایتا به وارد اتاق انتظار شد و خودش را بر روی صندلی خیلی راحت ، تشک بادی مجهزند plopped.

She must have dozed off, because the next thing she noticed was Wrecks yapping even louder than usual and a familiar face staring into hers. او باید dozed خاموش ، زیرا چیزی که بعد از او متوجه Wrecks yapping حتی بلندتر از حد معمول و یک چهره آشنا خیره به... او بود.

Cupid? کوپید؟ No…it was… She convulsed in her seat. نه... آن بود... او در صندلی خود تکان. That dratted mailman! که dratted پستچی!

He was leaning over her, staring at her with unmistakable goo-goo eyes. او بیش از او تکیه بود ، خیره در او را با بی تردید چشم ، ماده چسبنده و لزج ماده چسبنده و لزج.

Malice exploded. کینه توزی منفجر شد. “How did you get here? "شما در اینجا؟ Don't tell me you…no, you didn't! آیا من به شما بگویم... نه ، این کار را نکرده! You went back to my house, broke in somehow, found the portal, and followed me through it, didn't you? Didn't you?” شما به خانه من رفت و برگشت ، در نوعی شکست ، پورتال را در بر داشت ، و من از طریق آن به دنبال ، آیا شما نیست؟ آیا شما نیست ؟ "

Something like a sheepish smile crossed the mailman's face. چیزی شبیه یک لبخند گوسفندوار عبور صورت پستچی.

“Well, get out!” She slapped him across the cheek. "خب ، خارج!" او در سراسر گونه سیلی زد.

Again, the man said nothing. باز هم ، آن مرد گفت : هیچ چیز نیست. Great goobers, the idiot seemed to be perpetually tongue-tied ever since being hit with the arrow. goobers بزرگ ، ادم سفیه و احمق به نظر می رسید به دائمی تا به حال از زمانی که با فلش ضربه زبان ، گره خورده است. It had been an awfully potent arrow, after all. فلش awfully قوی ، بعد از همه بود.

“How long have I been asleep anyway? "چه مدت به من شده است در خواب به هر حال؟ I can feel the stench of this froufrou place rubbing off on me by the minute!” من می توانم بوی زننده از این محل خش خش می مالید به من شده توسط دقیقه! احساس "

She glanced at the clock on the wall. او در ساعت روی دیوار نگاه کرد. Almost forty-five minutes! تقریبا چهل و پنج دقیقه! Surely Cupid had to show up sometime soon. مطمئنا کوپید بود برای نشان دادن بعضی از مواقع به زودی. Crossing her arms, she passed the next ten minutes sitting in her chair and glaring at the mailman, who kept trying to touch her hand. عبور از سلاح خود ، او گذشت ده دقیقه نشستن در صندلی خود و خودنمایی در پستچی ، که در تلاش برای لمس دست او را نگه داشته است. She batted him away every time. او هر بار او را batted دور.

At long last, the door cracked open and her nemesis himself stepped through. در مدت و زمان آخرین ، درب باز ترک خورده و کینه جویی او خود پا را از طریق.

“Yes?” Cupid smirked. "بله؟" کوپید smirked. “You wanted to see me about something? "شما می خواستم به من در مورد چیزی را ببینید؟ Oh…Edna! آه... ادنا! You're the last person I expected to be calling on me. شما در آخرین فرد انتظار می رود بر من خواست. But how did you even get…?” اما چگونه شما حتی... دریافت کنم؟ "

“Yesss!” Malice sprang out of her chair and screeched in triumph. "Yesss!" کینه توزی از صندلی خود بر خاست و screeched در پیروزی. She approached him and pointed at the flames in the waiting room fireplace. او به او نزدیک و با اشاره به شعله های آتش در شومینه اتاق انتظار. “Look! "ببین! Look at the pretty fire!” نگاهی به آتش زیبا! "

He did, with a confused look on his face. او با یک نگاه اشتباه گرفته بر روی چهره اش انجام داد. “All right, but—” "همه حق است ، اما ،"

“Ahaaa!” She pulled the arrow out of her clothing and jabbed him in the chest with it. "Ahaaa!" او فلش از لباس خود را بیرون آورد و او را در قفسه سینه با آن jabbed. “Eat this, moron!” "خوردن این ، ادم احمق و ابله!"

“Ohh!” Cupid staggered for a moment, clutching his chest. "آلبوم"! کوپید مبهوت برای یک لحظه ، محکم فشار قفسه سینه خود. The arrow clattered to the floor. فلش clattered به طبقه است. It hadn't penetrated the skin—non-corporeal bodies were made of sterner stuff than that—but the weapon's tip had already begun to work its magic, nonetheless. این نفوذ پوست بدن غیر مادی از چیزهای sterner از آن ، اما نوک سلاح در حال حاضر آغاز شده بود به کار سحر و جادو خود ، معهذا ساخته شد.

His eyes swiveled back to the fire at which he'd been staring when stabbed. چشمان او را به آتش که در آن او خیره زمانی که چاقو swiveled. “Oh, my love! "آه ، عشق من! What has my life been all this time, without you in it? زندگی من تمام این مدت ، بدون شما در آن؟ Naught but a hollow shell!” The firelight reflected in his eyes as he slowly walked toward it, arms outstretched like a hormone-driven zombie. جز یک پوسته توخالی! "رعد و برق منعکس شده در چشم خود را به عنوان او به آرامی به سمت آن راه می رفت ، بازوها دراز مانند یک انسان زنده هورمون رانده است.

“Yes!” Malice congratulated herself. "بله!" کینه توزی به خودش تبریک گفت. “Victory is mine! "پیروزی مال من است! And he never even found out my true identity. و او هرگز متوجه هویت واقعی من است. He still thought I was Edna when he saw me! او هنوز فکر من ادنا بود زمانی که او مرا دید! Ahh yes, revenge is sweet indeed. اوه بله ، انتقام شیرین است در واقع. I wonder—oogh…” من تعجب می کنم oogh... "

To her disbelief, she felt the sharp sting of an impact. به ناباوری او ، او احساس نیش تیز از تاثیر است. Something with a pointed tip was pressing between her shoulder blades. چیزی با یک نوک با اشاره به فشار بین تیغه شانه او بود. What could possibly…? چه چیزی می تواند احتمالا...؟

She turned around to see the mailman grinning at her, holding the arrow's shaft in both hands. او برگشته بود به پستچی grinning به او ، برگزاری شفت فلش را در هر دو دست. He had thrust the tip against her back with all the force he could muster. او نوک پشت او را با تمام نیروی او می تواند جمع اوری محوری بود. She crumpled to the floor. او به طبقه مچاله. How could this have happened? چگونه می تواند این اتفاق افتاده است؟ Surely the man couldn't be that smart! مطمئنا مرد نمی تواند این باشد که هوشمند!

The sound of mocking laughter rang in the air, but it wasn't from her attacker. صدای خنده مسخره رنگ در هوا ، اما آن را از مهاجم خود نشده بود.

“Now that was thoroughly entertaining!” Cupid cried, hopping about like a sugared up two-year-old. "که کاملا سرگرم کننده بود!" کوپید گریه ، رقص مانند sugared تا دو ساله است . “You really thought I'd fallen in love with the fire, didn't you? "شما واقعا فکر می کردم می خواهم در عشق با آتش کاهش یافته است ، آیا شما نمی؟ How sad that you don't even know the basics about my chosen trade after all this time! چگونه غم انگیز است که شما حتی نمی دانند که اصول اولیه تجارت انتخاب من بعد از همه این بار! The love spell on my arrows only works on living things! طلسم عشق در فلش من فقط بر روی موجودات زنده کار می کند! It's physically impossible to fall in love with an inanimate object! فیزیکی غیر ممکن است به عاشق شدن با یک شی بی جان! And besides that, I'm Cupid. و علاوه بر آن ، من کوپید. I'm immune to my own arrows.” من به فلش خود من ایمن است. "

A haze of warm feelings surrounded Malice's consciousness, trying their best to work their way into her body. کدورت از احساسات گرم و احاطه آگاهی کینه توزی است ، تلاش خود را به کار راه خود را به بدن او است. She fought them with every iota of will she possessed. او آنها را با هر ذره آیا او دارای مبارزه می کردند.

“But how…?” she gasped. اما چگونه...؟ "او gasped. “I should be immune as well! "من باید ایمنی را نیز! I have my love shield! من سپر عشق من! My barrier…” مانع من... "

“Your good friend the mailman here got a little bit of coaching from me. "دوست خوب شما پستچی در اینجا کمی از مربیگری از من. I tracked him down and convinced him that if he wanted your affections for himself, he should follow you through that portal and stab you with the arrow when your guard was down. من او را دنبال می کردن و از او متقاعد است که اگر او عواطف خود را برای خود می خواست ، او باید به شما از طریق این پورتال و زخم چاقو شما با فلش وقتی که گارد خود را پایین. I had a theory, you see. من تا به حال یک نظریه ، شما را ببینید. Your love shield appears to be like a bubble of personal space around you. سپر عشق خود را به نظر می رسد که مانند یک حباب از فضای شخصی را در اطراف شما می شود. But what would happen if someone were to get close enough? اما چه اتفاقی خواهد افتاد اگر کسی نزدیک به اندازه کافی؟ What if they were to get inside that personal bubble and then hit you at point blank range? در صورتی که در داخل آن حباب های شخصی دریافت کنید و سپس کلید شما را در محدوده نقطه خالی؟ After all, the shield doesn't repel human bodies, and if someone could conceal the arrow on their person…” He giggled. پس از همه ، سپر بدن انسان دفع نمی کند ، و اگر کسی می تواند فلش را بر روی فرد خود را پنهان کند... "او منتظر. “I can see that you're battling the feelings right now. "من می توانید ببینید که شما در حال نبرد با احساسات در حال حاضر است. I'm still not sure if this plan will work. من هنوز هم مطمئن نیستید اگر این طرح به کار خواهد کرد. Your body and your will might prove too strong for that. بدن شما خواهد شد و شما ممکن است بیش از حد قوی برای اثبات. But I just had to experiment.” اما من فقط به حال برای آزمایش است. "

“You…you chauvinist pig!” "شما... شما شوونیست خوک!"

Malice didn't have much idea what that meant, but from what she gathered, it was something a woman was supposed to say when a man was trying to tell her she needed romance. کینه توزی بود ایده ی بسیار چه به معنای ندارد ، اما از آنچه او جمع شده بودند ، آن را چیزی در زن می گویند زمانی که انسان در تلاش بود به او بگوید او مورد نیاز عاشقانه قرار بود بود. Anyway, her delirium was making it hard to think clearly. به هر حال ، هذیان او بود و آن را سخت به فکر می کنم به وضوح.

She concentrated, focusing hard on trying to sweat it out like a fever. او متمرکز شده ، با تمرکز در مورد تلاش آن را عرق مانند تب سخت. She channeled all her feelings of hatred into one focal point while Cupid and the mailman watched with the utmost attention. او تمام احساسات خود را از نفرت را به یک نقطه کانونی کانال در حالی که کوپید و پستچی با توجه بیشترین تماشا. Finally, the positive emotions began to gradually fade and Malice knew the worst was over. در نهایت ، احساسات مثبت شروع به تدریج محو شدن و کینه توزی می دانستم که بدترین بود بیش از. She had beaten it! او آن را مورد ضرب و شتم قرار بود! She was stronger than love after all! او قوی تر از عشق بعد از همه بود! A hearty round of self-congratulation would have been called for, if she hadn't felt so weak from the struggle. دور دلچسب از خود تبریک می شده نامیده می شود ، اگر او تا به حال احساس نکرده از مبارزه به حدی ضعیف شده است.

Cupid and the mailman both looked disappointed. کوپید و پستچی هر دو نگاه ناامید.

“I suppose it didn't work after all,” Cupid sighed. کوپید آهی کشید : "گمان می کنم این کار را کرد پس از تمام کار نیست ،". “Oh well. "آه خوب. No harm done. هیچ آسیبی انجام می شود. You may show yourself out of my estate now, madam. شما ممکن است خود از نشان از املاک و من در حال حاضر ، خانم. Rest assured, now that I know your true identity, I'll be keeping a close eye on you.” He winked. مطمئن باشید ، در حال حاضر است که هویت واقعی خود را به من می دانم ، من نگه داشتن چشم نزدیک بر شما "او ثبت کردن.

Malice picked herself up and hobbled out the door in silence. کینه توزی به خودش برداشت و hobbled درب در سکوت. She didn't even have enough energy to shoo Wrecks and the mailman away as they followed her out. او حتی نیست که انرژی کافی برای Wrecks چخ و پستچی دور آنها به دنبال او.

### # # # # #

Weeks passed. هفته گذشت. Malice's glee over Cupid's crestfallen appearance a few days after the debacle at his family manor was short-lived. ساز و نواز کینه توزی بر ظاهر crestfallen کوپید چند روز بعد از ناکامی در مانور خانواده اش کوتاه بود. Whatever trouble he'd been in—a chewing from Mother, perhaps?—like a rubber ball, he quickly bounded back. هر چه مشکل او می خواهم در جویدن از مادر بوده است ، شاید شبیه به یک توپ لاستیکی ، او به سرعت محدود. The level of activity between Cupid and Malice declined, although they both made halfhearted attempts to keep up the old rivalry. سطح فعالیت های بین کوپید و کینه توزی کاهش یافته است ، اگرچه هر دو آنها ساخته شده halfhearted تلاش برای حفظ رقابت قدیمی است. It was just harder to fight with the same fervor with each one sensing the other couldn't be beaten; that each one was as constant and certain as death, taxes, and the periodic reemergence of horrid fashion trends. این فقط سخت تر بود را در راه مبارزه با شور همان با هر یک سنجش دیگر می تواند نه مورد ضرب و شتم قرار به که هر یک به صورت ثابت و معینی را به عنوان مرگ ، مالیات ، و ظهور دوباره تناوبی روند مد

امضا كاربر
[تصویر:  sx83dinkqu9rdr9xw4r.jpeg]

وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
سه شنبه ۱ شهر ۱۳۹۰ ۱۴:۵۵ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,434 در 4,544 موضوع

امتياز: 17,537.78

ارسال: #5
RE: داستان های فانتزی
حکایت عاشق شدن رضا خان

--------------------------------------------------------------------------------



آقاى اهل دلى ، به رحمت خدا رفته بود و راهى آن دنیا شده بود . در آن دنیا ، در پیشگاه عدل الهى ، اعمال خوب و بدش را در ترازوى نقد گذاشتند و او را به سبب اهل دل بودنش شایسته ى آن دانستند كه به بهشت برود و فرشته اى از فرشتگان بارگاه كبریایى ، دستش را گرفت تا او را به بهشت ببرد .


این آقاى اهل دل ، وقتیكه مى خواست وارد بهشت بشود ، متوجه شد كه یك آقاى پیر مرد سپید مویى ، دم دروازه ى بهشت نشسته است و شباهت غریبى به رضا شاه دارد .

با خودش گفت : این آقا چقدر شبیه رضا شاه است !

فرشته گفت : خود رضا شاه اس

پرسید : مى توانم چند كلمه اى با او حرف بزنم

فرشته گفت : چرا كه نه ؟

آقاى اهل دل ، خودش را به رضا شاه رساند و سلامى كرد و گفت :

-ببخشید كه مزاحم تان میشوم قربان ! شما توى بهشت چیكار میكنید ؟

رضا شاه گفت : والله ! ما تا همین چند سال پیش توى جهنم بودیم ، اما از بس ملت ایران گفته اند ' خدا پدر شاه را بیامرزد ' به امر الهى ما را به بهشت آورده اند .

آقاى اهل دل پرسید : خب ، چرا دم در نشسته اید ؟

رضا شاه گفت : والله ! از خدا كه پنهان نیست ، از شما چه پنهان ، بیست سال پیش وقتیكه ما وارد بهشت شدیم ، یك دل نه صد دل عاشق یكى از فرشتگان بهشتى شدیم ، اما قانون بهشت این است كه بدون ازدواج نمى توان به وصال هیچ فرشته اى رسید . حالا بیست سال است كه من اینجا ، دم در ، نشسته ام ، و هیچ آخوندى وارد بهشت نمى شود كه صیغه ى عقد مان را جارى كند .

__________________

امضا كاربر
[تصویر:  sx83dinkqu9rdr9xw4r.jpeg]

وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
سه شنبه ۱ شهر ۱۳۹۰ ۱۴:۵۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 965
اعتبار: 35
سپاس کرده: 2,956
سپاس شده: 7,434 در 4,544 موضوع

امتياز: 17,537.78

ارسال: #6
RE: داستان های فانتزی
آخرین ساکنان سیاره سانسار - اوستین هال

--------------------------------------------------------------------------------

یک کتاب مزخرف تازه! همین اول بگم که اگر دوستان این کتاب رو توی کتابفروشی دیدند نخرند! نمی ارزه. حتی اسم استاد خسرو معتضد هم باعث بهتر شدن قضایا نشده. نکته بامزه دیگه این که توی ویکی پدیا چنین نویسنده ای وجود ندارد، دیگه خودتون پرتقال فروش را پیدا کنید.
خلاصه داستان اینه که سفرهای گالیور رو در سبک فضایی درجه ج تصور کنید. یک نفر از یک امپراتوری باستانی (خیلی باستانی، 150 میلیون سال پیش!) میره فضا، روی یک ستاره دنباله دار فرود میاد. طی ماجراهایی بی سر و ته با دو نفر آواره دیگه به تعداد زیادی سیارات چرت و پرت سفر می کنند و اتفاقات کم مفهومی برای ایشان پیش میاد. در آخر هم همگی به خوبی و خوشی فوت می کنند!
کاراکترهای کتاب هم کاملا قابل پیش بینی هستند! جوان ثروتمندی که در واقع امپراتور تمدن فوق الذکر است، پیرمرد دانشمندی که همه چیز بلده و خلاصه آخرشه، دختر پیرمرد که بسیار خانم و زیبا و باهوش تشریف دارند. آخر داستان هم احتمالا مثل فیلمهای هندی دور درخت آواز می خوانند!
کتاب دو قسمت است. قسمت اول داستانهای هذیان مانندی در مورد ارتباط مصریان باستان و فضاییها، قاره آتلانتیس و سایر اراجیف از این قبیل است که با جدیت اثبات می کند تمدن مصری یک تمدن غیر زمینی است. در قسمت دوم کتاب که همونیه که بالا گفتم هم بارها به قسمت اول اشاره میشه، البته صرفا برای پر کردن صفحه!

اما... این داستان از یک نظر خیلی برای من جالب بود. بحث کهنه ای همیشه اینجا داریم، آن هم تعریف ع.ت. است. این داستان واقعا مورد جالبی برای بررسی است. داستانی کاملا تخیلی، بدون اندکی (دقت بفرمائید، حتی اندکی!) مبنا و ریشه علمی. فقط هر چند صفحه یک بار چند خط از یک دایره المعارف علوم برای کودکان به طور کامل نقل شده است. برای مثال الگوی زیر را ببینید:
پروفسور زاندا: آلواس، آیا تو می دانی سیاره مشتری... (آمار کامل سیاره مشتری: مدار، اندازه، جاذبه، اقمار...)
آلواس: عجب؟ خوب جناب پروفسور... (داستان ادامه پیدا می کند، هیچ ربطی هم به آمار فوق ندارد!)
...(10 صفحه می گذرد)
زاندا (یا هر کاراکتر دیگه): بله نور در هر ثانیه ... (نصف صفحه صحبت در مورد سرعت نور و خواص ذره و موجی آن)
...
...

خلاصه داستان این جوری پیش می رود و تمام می شود!
ظاهرا فیلمی هم بر اساس این کتاب ساخته اند، چون تعدادی عکس در کتاب هست که به فیلمهای علمی تخیلی درجه 5 دهه 70 شبیه است!

این یک معرفی کاملا مغرضانه و بیطرفانه بود!
__________________

امضا كاربر
[تصویر:  sx83dinkqu9rdr9xw4r.jpeg]

وفادارى؟ ... خدا بيامرزدش ...صداقت؟ .... يادش گرامى...غيرت؟..... به احترامش يك لحظه سكوت... معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد ......عشق؟ ..... از دم قسط... .
واقــعـا به کـــجــاچــــنــيــــن شـــــتـــابـــــا ن؟؟؟
سه شنبه ۱ شهر ۱۳۹۰ ۱۴:۵۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1393.