به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید
نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رازخوشبختی

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 1,324
اعتبار: 10
سپاس کرده: 729
سپاس شده: 874 در 439 موضوع

امتياز: 5,017.25

ارسال: #1
رازخوشبختی
راز خوشبختي
نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا « راز خوشبختي » تاجري پسرش را براي آموختن
راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد . مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا
زندگي مي كرد.
به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود و ارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم
مي خورد، فروشندگان وارد و خارج م ي شدند، مردم در گوشه اي گفتگو م ي كردند، اركستر كوچكي موسيقي
لطيفي مي نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراك ي ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو
بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت
را برايش فاش كند . پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو « راز خوشبختي » ندارد كه
ساعت ديگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه كرد : اما از شما خواهشي دارم . آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو
قطره روغن در آن ريخت و گفت : در تمام مدت گردش اين قشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه
روغن آن نريزد . مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پل ه ها، در حاليكه چشم از قاشق بر نم ي داشت . دو
ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.
آيا فرش هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال »: مرد خردمند از او پرسيد
صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده
«؟ ديديد
جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او
سپرده بود حفظ كند.
خب، پس برگرد و شگفتي هاي دنياي من را بشناس. آدم نم ي تواند به كسي اعتماد كند، مگر » : خردمند گفت
«. اينكه خان هاي را كه در آن سكونت دارد بشناسد
مرد جوان اين بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه
كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف ها بود مي نگريست.
او باغ ها را ديد و كوهستا ن هاي اطراف را، ظرافت گل ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب
به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.
«؟ پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست » : خردمند پرسيد
مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.
آن وقت مرد خردمند به او گفت:
راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي هاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل »
« قاشق را فراموش كني
بر گرفته از كتاب كيمياگر، نوشته پائولو كوئيلو

امضا كاربر
یادمان باشد اگر سرد شدیم...
از صدای نفس خاطره هاست...
که چنین دلگرمیم...
شنبه ۱۲ شهر ۱۳۹۰ ۲۳:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.