به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید
نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

معشوق /جبران خلیل جبران

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 1,885
اعتبار: 155
سپاس کرده: 19,622
سپاس شده: 16,502 در 7,798 موضوع

امتياز: 58,267.50

ارسال: #1
معشوق /جبران خلیل جبران
نام کتاب:معشوق
(انعکاسی از طریقت قلب)
نام نویسنده:جبران خلیل جبران
مترجم:حورزاد صالحی
انتشارات پل

امضا كاربر
در خرمن کائنات کردیم نگاه
یکدانه محبت است
باقی همه کاه !

خوشبخت و عاقل کس است که هنگام بیدار شدن با خود میاندیشد که امروز سعی میکنم بهتر از دیروز باشم.Abu
دو شنبه ۱۴ شهر ۱۳۹۰ ۱۷:۳۰ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 1,885
اعتبار: 155
سپاس کرده: 19,622
سپاس شده: 16,502 در 7,798 موضوع

امتياز: 58,267.50

ارسال: #2
RE: معشوق /جبران خلیل جبران
بر دروازه ی معبد

من لبانم را با آتش مقدس تطهیر کردم تا شاید از عشق بگویم.اما هنگامی که دهان باز کردم تا چیزی بگویم خود را خاموش یافتم.
من ترانه ای از عشقی که هنوز آنرا نمی شناختم سر دادم اما هنگامی که آنرا شناختم کلمات بر روی لبانم به نجوایی مبهم بدل شد و آهنگی که در سینه داشتم به سکوتی عمیق.
ای مردم در گذشته از من درباره ی عجایب و سرور عشق می پرسیدید و از آنچه پاسخ می گرفتید احساس رضایت می کردید.
اما اکنون هنگامی که عشق مرا با خرقه اش پوشانده است این من هستم که از شما درباره ی فضیلت آن می پرسم.
آیا کسی در میان شما می تواند به من پاسخ دهد؟من آمده ام تا از شما درباره ی آنچه در وجودم است بپرسم و امیدوارم که بتوانید از روح خویش برایم بگویید.
آیا کسی از شما می تواند به قلبم درباره ی خود قلبم توضیحی دهد؟یا درباره ی ماهیتم به اصل جوهرم؟
آیا به من می گویید این آتشی که در سینه ام شعله ور است چیست که هویتم را نابود می سازد و عواطف و تمایلاتم را ذوب می گرداند؟
این دستان نامرئی زبر و خشن اما هنوز نرم که روحم را درمواقع تنهایی و انزوا قبضه می کند از آن کیست که در پیمانه ی قلبم شرابی آمیخته که تلخی لذت و شیرینی درد می دهد.
این صدای خش خش کدامین بال است که در بالین و در سکوت شب هنگامی که برای آنچه نمی دانم شب زنده داری می کنم هنگامی که برای آنچه نمی شنوم گوش فرا می دهم هنگامی که برای آنچه که آن را نمی بینم خیره می شوم هنگامی که برای آنچه که درک نمیکنم تعمق می نمایم و هنگامی که برای آنچه که از آن بیم دارم مراقبت به عمل می آورم به گوشم می رسد و آه می کشد؟
در صدای آن آه شکوه ای نهفته است که در نظرم از پژواک خنده و شادمانی دوست داشتنی تر است و مرا در مقابل نیرویی که مرا نابود می سازد به تسلیم وا می دارد و سپس مرا به زندگی باز می گرداند و باز مرا بارها و بارها نابود می کند.
تا زمانی که سپیده ی صبح بشکفد و گوشه های اتاقم از نور لبریز گردد و من می خوابم اما هنوز بیداری بر روی مژگانم به رقص و پایکوبی مشغول است و روانداز سختم رویاهای غیر واقعی ام را در زیر سلطه ی خود دارد.
چیزی را که آن را عشث نام نهاده ایم چیست؟
به من بگو این راز مخفی که در وراء زمان پنهان است چیست که در پشت نمود آن در کمین است اما هنوز در قلب بودن لانه می سازد.
این فکر نامحدود چیست که معلول هر علتی را همانطور سبب می شود که علت هر معلولی را؟
این بیداری چیست که زندگی و مرگ هر دو را احاطه کرده است و آن را در قالب رویایی در می آورد که از زندگی غریب تر و از مرگ عمیق تر است؟
به من بگویید ای مردم به من بگویید اگر زندگی جانتان را با نوک انگشتانش بنوازد چه کسی در میان شما از خواب زندگی بیدار نخواهد شد؟
اگر دختری که قلب شما را تسخیر کرده است شما را بخواند چه کسی از میان شما پدرتان مادرتان یا خانه تان را فرو نمی گذارد؟
چه کسی در میان شما برای دست یافتن به دختری که قلبش اختیار کرده حاضر نیست دریاها را پشت سر بگذارد صحراها را گذر کند و از کوهها بگذرد؟
کدامین جوان که قلبش را تا پایان زمین برای تنفس شیرینی و دم معشوقش برای لمس نرمی دستانش و برای لذت آهنگ صدایش دنباله رو نیست؟
کدامین انسان است که جانش را قربانی نمی کند که دود آن تا سر حد خداوند برود تا خدایش التماس او را بشنود و دعایش را مستجاب کند؟
*********
دیروز بر دروازه ی معبد ایستادم و از رهگذران درباره ی رموز و آداب عشق پرسیدم.
مردی میان سال می گذشت وجسمی بی رمق و چهره ای غمگین داشت.آهی کشید و گفت:
"عشق میراثی است که از اولین انسان که استحکام و توانایی را ضعیف ساخته است."
جوانی تنومند و ورزیده می گذشت.با صدایی آهنگین پاسخ داد:
"عشق ثباتی است که به "بودن"افزوده گردیده تا اکنونم را به نسل های گذشته و آینده پیوند دهد."
زنی با نگاهی دلتنگ می گذشت.آهی کشید و گفت:
"عشق زهری مرگ آور است که دم جمع زنندگان عبوس است که در جهنم به خود می پیچند و از آسمان توام با چرخش چون ژله ای جاری است.
فقط به این خاطر که روح های تشنه را در آغوش بگیرد و سپس آنان را لحظه ای می نوشند یکسال هوشیارند و تا ابد می میرند."
دخترکی که گونه ای چون گل سرخ داشت می گذشت.لبخندی زد و گفت:
"عشق چشمه ای است که روح عروسان را چنان آبیاری می کند تا به روحی عظیم بدل شوند و آنان را با نیایش تا سر حد ستارگان شب بالا می برد تا قبل از طلوع خورشید ترانه ای از ستایش و پرستش سر دهند."
مردی می گذشت.لباسی تیره رنگ به تن داشت با محاسنی بلند.ابرو در هم کشید و گفت:
"عشق جهانی است که مانع از دید است.درعنفوان جوانی آغاز می شود و با پایانش پایان می یابد.!"
مردی خوش منظر با چهره ای گشاده عبور می کرد.با خوشحالی گفت:
"عشق دانش علوی است که چشمانمان را باز می کند تا چیزها را همانطور که خداوند می بیند ببینیم."
مرد نابینایی می گذشت که با عصایش به زمین ضربه می زد گریه سر داد و گفت:
"عشق مهی غلیظ است که روح را از هر جهت احاطه کرده است و حدود وجود را مستور نموده است و فقط اجازه دارد شبح تمایلاتش را که در صخره ها سر گردان است ببیند و نسبت به صدای پژواک فریادش در دره ها ناشنوا است."
جوانی با گیتار می گذشت و می خواند:
"عشق اشعه ای جادویی از نوری است که از روی انسان های حساس می درخشد و اطرافشان را آذین می بندد.
تو جهان را چون کاروانی می بینی که از میان علفزار سبز گذر می کند.
عشق رویایی دوست داشتنی است که بین بیداری و بیداری بر پا است."
پیر مردی می گذشت.پشتش خم شده بود و پاهایش را همانند تکه ای پارچه به دنبال می کشید. با صدایی لرزان گفت:
"عشق آرامش جسم است در خاموش گور و آسایش روح است در عمق ابدیت."
کودکی پنج ساله می گذشت.لبخندم را پاسخ داد و گفت:
"عشق یعنی پدرم یعنی مادرم فقط پدر و مادرم هستند که عشق را می شناسند"
روز به پایان رسید.کسانی که از معبد عبور می کردند هر یک به زبان خویش تعبیری از عشق داشتند که آمالشان را آشکار می ساخت و بیانگر یکی از رموز زندگی بود.
عصر هنگام که عبور رهگذران خاموش شد صدایی از درون معبد به گوشم رسید:
"عشق دو تصنیف دارد:
نیمی صبر و نیمی تند خویی.نیمی از عشق آتش است."
در آن هنگام وارد معبد شدم با صداقت و در سکوت زانو زدم و به عبادت پرداختم:
"خداوندا مرا طعام شعله ها گردان.بار الهی مرا در آتش مقدس بسوزان.آمین."

امضا كاربر
در خرمن کائنات کردیم نگاه
یکدانه محبت است
باقی همه کاه !

خوشبخت و عاقل کس است که هنگام بیدار شدن با خود میاندیشد که امروز سعی میکنم بهتر از دیروز باشم.Abu
دو شنبه ۱۴ شهر ۱۳۹۰ ۱۷:۳۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 1,885
اعتبار: 155
سپاس کرده: 19,622
سپاس شده: 16,502 در 7,798 موضوع

امتياز: 58,267.50

ارسال: #3
RE: معشوق /جبران خلیل جبران
"ترانه های نیمه شب"


سکوت شب است
اما در خرقه ی سکوت
رویاها در انتظارند
******
ای دختر صحرا
بگذار تو را
تا تاکستان عشاق ببرم
شرابی که ما می افشریم
آتش جاودانگی را
فرو می نشاند
آیا طنین شبانه را نمی شنوی
که در صحرا
ترانه می سراید؟
تنفس تپه ها
آسمان را لبریز ساخته
دم آنها
رایحه ی گیاهان است.
******
عشق من
نیازی نیست بهراسی
زیرا ستارگان
هرگز نگفتند
که در ارتفاعات
چه می دانند
مه غلیظ شب
در این تاکستان می چرخد
و اسرارمان را
چون حجابی است.
******
نیازی نیست
که از عروس روح
که از غار جادویی اش بیرون می آید بهراسی
او در خوابی خمار است
و از چشمان
تمام حوریان
بدور است.
******
اگر شاه روح
می گذرد
بگذار که رنج
پرستشی که به او وعده داده شده است
را پیشکش کند
او نیز
همانند من می سوزد
و عشق را تنبیه نخواهد کرد
زیرا او نیز
می سوزد
*******


"ترانه ها"


در عمق روحم ترانه هایی است که تمایل ندارند ظاهر لغات را به خود گیرند.ترانه هایی که همانند بذر در دلم زندگی می کنند.
آنها با دوات بر وری کاغذ جاری نمی شوند.مانند حبابی نیمه شفاف با عواطفم سرشته شده اند و هرگز نمی توانند به شیرینی بر زبانم جاری شوند.
پس چگونه می توانم آنها را نجوا کنم؟
برای چه کسی آنها را بخوانم هنگامی که به زندگی در کلبه ی روحم عادت کرده اند و از ناگواری و ناملایمی دیگر گوشها می هراسند.
اگر در چشمانم بنگری تصویر تصویر آنها را خواهی دید و اگر سر انگشتانم را لمس کنی حرکت آنها را حس خواهی کرد.
فعالیت دستانم آنها را چنان آشکار می سازد که گویی دریاچه ای بارقه ی ستارگان را منعکس سازد.
اشکانم آنها را چنان افشاء می کند که گویی اسرار گلبرگهای رز هنگامی که گرما دانه ی ژاله ای را متفرق می سازد بر ملا شده است.
ترانه ها در سکوت می گسترند و در همهمه اجتماع می کنند.در رویاها پژواک می یابند و در بیداری پنهان می گردند.
آنها ترانه های عشق هستند ای مردم!
کدامین نغمه سرای آنها را آواز خواهد کرد؟
کدامین پیامبر این مزامیر را خواهد خواند؟
آنها از شمیم یاسمن نیز خوشبوترند.
آنها از کدامین حنجره بیرون خواهند تراوید.
آنها از باکرگان هم عفیف ترند.
کدامین ویولون آنها را خواهد نواخت؟
چه کسی می تواند غرش دریا و آواز هزار دستان را با هم بیامیزد؟
چه کسی می تواند آه یک کودک را با تندر غران پیوند دهد؟
کدامین جسم می تواند ترانه های خدایان را بخواند.
*****


"ترانه های موج"


من و ساحل به یکدیگر عشق می ورزیم.
با آرزوها به هم پیوند خورده ایم و با باد از هم می گسلیم.
من از ورای آبی غروب آمده ام تا جوشش نقره فام خویش را با ساحل زرین او بیامیزم.
من با دهانم گرمای قلبش را خنک می کنم.در سپیده دم قانون درد و رنج را در گوش محبوبم می خوانم و او مرا بر روی سینه ی خویش می گذارد و در غروب من نیایش بدرود را برایش آواز می کنم و او نیز صمیمیت را اقامه می کند.
من سر سخت و مصرم
محبوب من یاری صبور و دوستی وفادار است.
همچنانکه بر می خیزم معشوقم را در آغوش می گیرم و هنگام زوال خویش را بر روی پاهایش می افکنم.
چه مواقعی که با دختران دریا رقصیدم.هنگامی که آنان از اعماق بر می خاستند و بر روی صخره ها می نشستند تا در منظر ستارگان دلپسند آید.
چه مواقعی که به مرثیه ی رنج معشوقم که برای دخترکی می خواند گوش فرا دادم و همراه او تاسف خوردم و آه کشیدم.
چه مواقعی که با صخره ها به عیاشی و باده نوشی پرداختم اگر چه آنها جسمی جامد بیش نبودند. با خنده از آنان دلجویی کردم اما آنان هیچ لبخندی نزدند.
چه مواقعی که جسم انسانی را از خشم دریا نجات دادم و او را به زندگی باز گرداندم و چه مرواریدهایی را از اعماق دریا ربودم تا به زنی زیبا هدیه کنم.
در سکوت شب هنگامی که سایه ی خواب تمامی خلائق را در آغوش می گیرد من تماشا می کنم.
گاه نجوا می کنم و گاه آواز می خوانم.
من پریشانم زیرا تماشای شب مرا به تباهی کشانده است.
اما من عاشقم و ماهیت عشق همیشه بیدار است.
این زندگی من است و چون زندگی من است پس باید زندگی کنم.
******


"ترانه ی قطار"


من رشته ای سیمینم که خداوند از آسمان آویخته است.طبیعت مرا به تصرف در آورد و دره هایش را زینت بخشید.
من مرواریدهایی دوست داشتنی ام که از تاج "عشتاروت"به زمین افتاده ام.
دختر صبح آنها را دزدید و مزارع را با آنها مزین کرد.من می گریم و تپه ها لبخند می زنند.من حقیر می نمایم و گلها سرشان را بالا می دارند.
ابرها و مزارع عاشق یکدیگرند و من چون خادمی هستم در میان آنها.
من با گریستن تشنگی یکی را رفع می کنم و بیماری دیگری را شفا می بخشم.
غرش رعد و تندر تقرب مرا چون شمشیر جلودار است.
قوس و قزح طاق نصرتی است بر انتهای سفرم.این زندگی زمینی از زیر پای هستی خشمناک آغاز می گردد و در دستان مرگ مسالمت آمیز پایان می یابد.
من از قلب دریاچه برخاسته ام و بر فراز عالم اثیری پرواز می کنم.
هنگامی که به باغی زیبا برمی خورم پایین می آیم شکوفه هایش را می بوسم و شاخه هایش را در آغوش می گیرم.
من در سکوت شیشه ی پنجره ها را با نوک انگشتان ظریفم به تپش وا می دارم و این ضربان با ترانه ای می آمیزد که فقط ارواح مال اندیش قادر به درک آن هستند.
من از گرمای هوا ایجاد شده ام. با این وجود گرمای هوا را نابود می سازم.
همان طور که زنان با قدرتی که از مردان می گیرند بر آنان حکم می رانند.
من آه دریایم.
من اشک آسمانم.
من لبخند کشتزارانم.
پس عشق نیز آهی است بر گرفته از دریای عواطف اشکی از آسمان عشق و لبخندی از کشتزار روح.
******
1-عشتاروت:الهه ی باروری و لقاح فنیقی ها.

امضا كاربر
در خرمن کائنات کردیم نگاه
یکدانه محبت است
باقی همه کاه !

خوشبخت و عاقل کس است که هنگام بیدار شدن با خود میاندیشد که امروز سعی میکنم بهتر از دیروز باشم.Abu
دو شنبه ۱۴ شهر ۱۳۹۰ ۱۷:۳۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 1,885
اعتبار: 155
سپاس کرده: 19,622
سپاس شده: 16,502 در 7,798 موضوع

امتياز: 58,267.50

ارسال: #4
RE: معشوق /جبران خلیل جبران
ترانه های زیبایی

من راهنمای عشقم.من شراب روحم.غذای جان.گلی هستم که هنگامی که روز جوان بود قلبش را گشود.دخترکی مرا برداشت.مرا بوسید و مرا بر روی سینه اش نهاد.
من سرای سعادتم.منبع لذت.من آغاز غنودنم.لبخندی لطیف بر لبان دوشیزه ای باکره.
جوانی مرا می بیند و همراهانش را فراموش می کند.زندگیش منزلگاهی است برای رویا های لذت.
شعر ها از من نشات می گیرند.من راهنمای هنرمندانم.معلم موسیقیدانان.
من در غالب حوا بر آدم ظاهر شدم و او را برده ی خویش ساختم.من با شمائل معشوق"سولرمون"بر او نمود کردم و او را خردمند و شاعر ساختم.
من به "هلن" لبخند زدم و "تروی" را ویران نمودم.من چون دیهیم بر سر "کلئوپاترا"نشستم و عشق دره ی "نایل" را لبریز ساخت.
من زما ن را دوست دارم.زیرا روز را بنا می کند و شب را ویران.من خدا هستم زیرا زندگی و مرگ می بخشم.
من از آه شکوفه ی بنفشه نیز نرمترم.از طوفان سهمگین ترم.
ای انسانها من حقیقتم.من حقیقتم و خوشبختم که شما نمی دانید.
********

ترانه های شادمانی

انسان معشوق من است و من نیز محبوب او.من به او میل دادم و اونیز با من به وجد می آید.اما دریغ که در عشق او رقیبی دارم که مرا آزار می دهد و او را به ستوه می آورد.
همسر دومی که نام او "ذات" است و هر جا که پای می گذاریم ما را دنبال می کند تماشاگری که ما را از یکدیگر جدا می سازد.
من در روستاها در میان درختان در کنار دریاچه به دنبال اویم.اما او را نمی یابم."ذات" او را فریفته و به سوی شهر رانده.به سوی جامعه و فساد و نکبت.
من در تالار دانش در جست و جوی اویم و در معبد فرزانگی.اما او را نمی یابم."ذات" او که جامه ای از غبار پوشیده از او در سنگری از خود پسندی حمایت می کند آنجا که بی اعتنایی مسکن دارد.
من در کشتزار فناعت و خرسندی در جستجوی اویم.اما او را نمی یابم زیرا خصم من او را در گودال حرص و طمع زنجیر کرده است.
من او را در صحبدم هنگامی که شرق از لذت لبریز است.می خوانم.اما او صدایم را نمی شنود زیرا چشمهایش از خواب آلوده است من غروب هنگام زمانی که که تاریکی خاموش است با مهربانی از او دل جویی می کنم اما او به من توجهی ندارد زیرا فقط نگران فرداست.
معشوق من مرا دوست دارد و در جست و جوی من است.اما او فقط مرا در آثار خداوند می یابد.
او در جست و جوی آن است که در قصر جلال و شکوه با من یکی شود.جایی که او آنرا روی ناتوانی بنا کرده است.اما من فقط در کلبه ای ساده که خداوند آنرا بر نهر عواطف بنا کرده است ظاهر می شوم.او در جست و جوی آن است که مرا نزد ستمگران و ظالمان ببوسد اما من فقط به او اجازه می دهم که لبانم را در تنهایی و در میان گلهای ناب ببوسد.
او با خدعه و نیرنگ سعی در میانجی گری دارد اما من تمایلی ندارم که هیچ واسطه ای کردارم را آلوده و رفتارم را بی خویش سازد.
معشوقم آموخته است که برای دشمنم "ذات" بگرید و سوگواری کند.اما من به او خواهم آموخت تا از چشمان روحش اشکهای اغوا بریزد و در جست و جوی قناعت وقت بگذارند.
معشوق من از آن من است من نیز از آن اویم.
******

امضا كاربر
در خرمن کائنات کردیم نگاه
یکدانه محبت است
باقی همه کاه !

خوشبخت و عاقل کس است که هنگام بیدار شدن با خود میاندیشد که امروز سعی میکنم بهتر از دیروز باشم.Abu
دو شنبه ۱۴ شهر ۱۳۹۰ ۱۷:۳۲ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 1,885
اعتبار: 155
سپاس کرده: 19,622
سپاس شده: 16,502 در 7,798 موضوع

امتياز: 58,267.50

ارسال: #5
RE: معشوق /جبران خلیل جبران
رز-الهانی 1
Roze AL-HANI 1

برای شما از مردی می گویم که دل باخته ی دختری بود و ناخشنود.آن مرد او را شریک زندگی خویش می دانست و شیرینی سیما و خون قلبش را به پای او می ریخت و حاصل رنج و ثمره ی محنتش را در دستان او می گذاشت.
او تصمیم داشت که با بی خوابی شبانه اش و رنج روزانه اش دل او را بدست آورد اما ناگهان دریافت که وی قلبش را به مرد دیگری بخشیده که لذت را در اعضای مستور او می یابد و از رموز عشقش سر خوش است.
برای شما از زنی می گویم.او از خواب جوانی اش بیدار شد و خویش را در خانه ی مردی یافت که تمام ثروتش را به او هدیه می کرد و جامه ای از احترام و عزت بر تن او می کرد اما قادر نبود که قلبش را با سخن های احیا کننده ی عشق برباید.او قادر نبود روحش را با آن شراب الهی که خداوند از چشمان مردی به قلب زنی می ریزد او را از خود بی خود کند.
من "رشید-بیک-نامان " را از کودکی می شناسم.خانواده اش اهل "کوههای لبنان" اند اما او در "بیروت"به دنیا آمد و آنجا زیست.او از خانواده ای متمول برخاست که به خاطرات پر افتخار گذشته دلبسته بود.او به دوباره گویی داستانهایی انس داشت که بیانگر اصالت اجدادش بود.او از روش زندگی و عقاید آنان پیروی می کرد.ترجیح می داد دنباله روی آنان باشد تا از رسومی غربی تبعیت کند که می رفت تا آسمان شرق را همانند هجوم پرندگان پر کند.
"رشید بیک"شخصیت مهربان و رئوف داشت اما مثل بسیاری از دیگر مردم که در "سوریه" زندگی می کردند فقط به ظاهر اهمیت می داد و آنچه را که در وراء هر چیز نهفته بود نمی دید.او به ندای جانش گوش نمی داد اما تمایلات خویش را متوجه ترانه هایی ساخته بود که توسط محیط خلق شده بود.او به جهتی سوق داده شده بود که خویش را با دنیای مادیات سرگرم می کرد و یکی از اسرار زندگی را به بیراهه می کشاند و او را از دریافت راز بودن و نیز در مقابل تعمق در مقابل لذات آنی دور می ساخت.
او از جمله کسانی بود که در اثبات عشق خویش عجولند اما پس از گذشت اندک زمانی از این تعجیل تاسف می خوردند و این باعث می شود که مورد تمسخر و بی اعتنایی واقع شوند نه عفو.
شخصیت و فردیت "رشید بیک نامان" چنین بود و او را به سوی ازدواج با بانو "رز الهانی" قبل از آنکه عشق واقعی در قلبش شکل بگیرد سوق داد.عشقی که در زندگی زناشویی بهشت می سازد.
********
من چند سالی را در خارج از بیروت زندگی می کردم و هنگامی که بازگشتم به دیدار "رشید" رفتم.او را بیمار و رنگ باخته یافتم.اشباح اندوه بر وجودش سایه افکنده بودند.نگاه محزونش با خاموشی از قلب شکسته و افسردگی درون سخن می گفت.به اطراف نگاهی انداختم.با هیچ کلامی قادر به شرح حالت نزار و دلمردگی او نبودم.از او پرسیدم:
حضرت والا شما را چه پیش آمده است؟شادمانی که همراه همیشگی اوقات جوانی تان بود کجا رفته است؟آیا بین تو و دوستی گرامی اجل پای گذاشته است و یا تاریکی شب ثروتی را که در روشنایی روز اندوخته ای غارت کرده است؟به عنوان یک دوست از تو می پرسم این پریشانی که روح تو را در آغوش گرفته است و این حال نزار که بر جسمت حکم می راند چیست؟
او نظری اجمالی از روی تاسف به من افکند.زیرا خاطرات تصاویری از روزهایی زیبا به او نشان می داد که اکنون دیگر مخفی و مستور بودند.
با صدایی لرزان و حاکی از نا امیدی و بی پناهی پاسخ داد:
اگر کسی دوستی گرامی را از دست دهد به اطراف می نگرد و دوستان بسیاری را می بیند که برای دلداری و تسلی او را احاطه کرده اند.اگر کسی ثروتش را از دست بدهد پس از کمی تعمق در خواهد یافت که رضایتی که در ثروت نهفته است در بیشتر یافتن تقویت می شود.پس او غم از دست دادنش را به دست فراموشی می سپارد و این نوعی تسلی است.
اما اگر قلب کسی از عشق محروم باشد آنرا کجا پیدا کند و چگونه جایگزینی برای آن بیابد؟هنگامی که مرگ برای در آغوش گرفتنت بازوانش را بگشاید و وحشیانه بر تو تازیانه زند دیگر در کدامین شب و روز نبض زندگی را بر انگشتانت حس می کنی یا لبخند می زنی و به وجد می آیی؟سرنوشت شاید در مواقع بی اعتنایی به سویت آید و با چشمانی ترسناک و عظیم به تو خیره شود و زنجیری به پایت افکند و بر تو مستولی شود تو را وحشیانه بر روی زمین افکند و تو را در زیر پاهای آهنینش لگد مال کند و با خنده از تو دور شود.
اما به زودی نادم به سویت باز می گردد و از تو طلب بخشش می کند.تو را در دستهای ابریشمین خود بالا می گیرد برایت ترانه ای از امید سر می دهد و تو را از آواز سرشار می سازد.
شاید مرارتها و مصیبتهای بسیاری به سراغت آید اما ظاهر فریبنده ی شب با به همراه داشتن صبح آنرا ذوب می کند و از بین می برد و حس خواهی کرد که اکیدت شک وتردیدت را بی رنگ ساخته است.
اما اگر قسمتی از هستی تو پرنده ای است که دوست می داری با دانه های قلبت آنرا تغذیه کن و بگذار از نور چشمانت بنوشد بگذار دنده هایت قفس وار آنرا احاطه کند و درونت آشیانه اش باشد و هنگامی که به پرنده ات می نگری و با تشعشع جانت پرهای آنرا حمام می کنی از تو می گریزد و چرخان از ابرها نیز فراتر می رود و بار دیگر به لانه ای دیگر فرود می آید و راهی برای بازگرداندن آن وجود نخواهد داشت....و آنوقت اعلی حضرت چه خواهی کرد؟به من بگو چه خواهی کرد و صبر و تسلی را در کجا خواهی یافت؟
امید و آمالت را چگونه احیا خواهی کرد؟
"رشید بیک" این سخنان را با صدایی محکم اما دردناک ادا می کرد.سپس ایستاد و همانند نائی نفس بریده که در باد می لرزد ایستاد و چنان به جلو حرکت کرد که گویا انگشتان دستان مشت کرده اش تصمیم به گرفتن چیزی و تکه تکه کردذن آن دارد.خون به صورتش دوید و چهره ی پر چین و چروکش را تیره ساخت.او رویی ترش کرد چشمانش را تیز کرد و برای لحظه ای چنان خیره گشت که گویا اهریمن را نزد خویش می بیند که مرگ را برایش به ارمغان آورده است.
سپس برگشت و به من نگریست.چهره اش به سرعت تغییر یافت.نرمی جسمش به درد و رنج بدل گشت.گریست و گفت:
او یک زن است!زنی که من او را از فقر نجات دادم و درهای گنجینه هایم را به روی او گشودم.با جامه های زیبا و زیور آلاتی پر بها درشکه هایی با شکوه و اسبهایی مجلل که هر زنی در آرزوی آن است.زنی که قلبم در اختیار او بود و پریشانی ام را به پای او ریختم.کسی که جام را به او بخشیدم و هدایا و گشاده دستی ام را در مقابل او فرو گذاردم.زنی که برایش دوستی پر مهر همراهی با اطمینان و همسری وفادار بودم.او به من خیانت کرد و مرا ترک نمود!
او به خانه ی مرد دیگری رفت و رد سایه ی فقر با او به زندگی پرداخت.آن زن با او نانی از رسوایی و آبی از شرم را قسمت کرد.زنی که من عاشقش بودم.زنی که من او را با دانه های قلبم قوت دادم و از نور چشمانم به او نوشاندم.
کسی که دنده هایم برایش قفسی بود و درونم برایش لانه ای.او از لانه ی من گریخت و به لانه ای دیگر پناه آورد.لانه ای که از الوار درختان بر پا شده بود و در آنجا خار خوردند و با کرم حشرات که زهری تلخ است شستشو دادند!آن فرشته ی عفیف که او را برای زندگی در بهشت عشقم ساخته بودم به شیطانی افتاده در تاریکی بدل گشت که خویش را به سبب گناهانش به دوزخ انداخت و مرا نیز به سبب جرمش به جهنم!
مرد خاموش گشت و صورتش را با دستانش پوشانید.گویی که سعی داشت خویش را از خویشتن حفظ نماید.سپس آهی کشید.
این تمام آن چیزی است که می توانم بگویم.بیش از این سوال مکن و سختی هایم را متذکر مشو.در عوض بگذار مرارت های خاموش باشند شاید در سکوت رشد کنند مرا بکشند و برایم آرامش به ارمغان آوردند.
من از مکان خویش برخاستم.
اشک از چشمانم جاری شد.همدردی قلبم را فشرد و او را در سکوت ترک کردم زیرا هیچ کلامی نیافتم تا مرهمی بر قلب زخمی اش باشد و هیچ سخن فرزانه واری نیافتم تا به تاریکی روحش روشنایی بخشم.
*********

امضا كاربر
در خرمن کائنات کردیم نگاه
یکدانه محبت است
باقی همه کاه !

خوشبخت و عاقل کس است که هنگام بیدار شدن با خود میاندیشد که امروز سعی میکنم بهتر از دیروز باشم.Abu
دو شنبه ۱۴ شهر ۱۳۹۰ ۱۷:۳۲ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 1,885
اعتبار: 155
سپاس کرده: 19,622
سپاس شده: 16,502 در 7,798 موضوع

امتياز: 58,267.50

ارسال: #6
RE: معشوق /جبران خلیل جبران
رز - الهانی 2
rose al - hani 2



چند روز بعد بانو رز الهانی را برای اولین بار در خانه ای حقیر که با گلها و درختان احاطه شده بود ملاقات کردم.
او از زمانی که در منزل "رشید بی" می زیست نام مرا شنیده بود.مردی که او را پایمال کرده بود و او را ترک کرده بود تا بمیرد.هنگامی که چشمان بشاش او را دیدم و صدای لطیف او را شنیدم با خود گفتم:آیا این زن می تواند مستعد شیطان شدن باشد؟آیا این صورت شفاف نقابی از روح شیطان است با قلبی مجرم آیا این زن بی وفا است؟آیا این همان زنی است که من در افکارم او رابارها چون شریری مستور در پرنده ای فریبنده لعنت فرستادم؟اما در افکاری عمیقتر با خویش نجوا کردم:
-پس چه چیز در کنار این صورت دوست داشتنی آن مرد را به فلاکت کشیده است؟آیا اغلب ندیده ایم و نشنیده ایم که زیبایی های ظاهری می تواند دلیل پریشانی های مهیب و اندوه های عمیق و دردناک باشد.آیا این ماه نیست که انعکاس آن در آب زلال شعر را به تصنیف می کشد؟همان ماه که جذر را سبب می شود و موجها یی را فرا می خواند که دریا را به تلاطم می اندازد.
هنگامی که نشستم بانو رز در کنارم نشست.به نظر می رسید افکارم را می خواند و تمایلی به ادامه ی منازعه ی بین بهت و شک و تردید من نداشت.سر خویش را بر روی دستهای سپیدش خم کرده بود و با صدایی نرم چون نای سخن گفت:
-تا کنون شما را ندیده بودم آقا.اما پژواک افکار و رویاهایتان از دهان مردم بیرون می تراود.پس می دانم با زنهایی که به اشتباه افتاده اند همدردی می کنید و نسبت به ضعف آنان بخشنده اید و احساسات و تمایلات آنان را می شناسید.بدین سبب می خواهم دریچه ی قلبم را بر روی شما بگشالیم و آنچه را که در خویش مخفی نموده ام بر شما فاش سازم.
چنانچه از دردی که قلبم را کدر ساخته مطلع شوید و اگر مایل باشید به مردم بگویید رز الهانی زنی بی وفا و بد کاره نیست.
هنگامی که هیجده ساله بودم تقدیر رشید بیک نامان را برایم رقم زد.در آن زمان او حدودا چهل ساله بود.او عاشقم شد و آنطور که مردم می گفتند بسیار محترمانه با من رفتار نمود.او مرا به همسری برگزید و بانوی منزل باشکوه و خدمتکاران بی شمارش شدم.او مرا به ابریشم ملبس نمود و دست و سر و گردنم را با جواهرات و سنگهای قیمتی مزین.او در سرای دوستانش مرا به معرض نمایش می گذاشت و مرا چون هدیه ای با ارزش جلوه گر می ساخت و هر گاههمتایان او با لذتی رشک بار به من می نگریستند او با افتخار و پیروزی لبخند می زد و هر گاه همسران دوستانش مرا می ستودند یا مرا با مهر می نگریستند او سرش را مغرورانه بالا نگه می داشت.اما نمی شنید که کسانی نیز می گفتند:
-آیا این همان همسر رشید بیک است که او را به فرزندی گرفته است؟ و یا اگر رشید بی در جوانی زنی اختیار کرده بود فرزندش باید از رز الهانی بزرگتر می بود!
تمامی این اتفاقات زمانی رخ داد که هنوز از خواب عمیق جوانی بیدار نشده بودم.قبل از آنکه خداوند هنوز دلم را به جرقه ای از عشق روشن سازد و قبل از آنکه بذر عواطف و تمایلات در قلبم شروع به باروری کند.حقیقتا تمامی اینها زمانی رخ داد که هنوز فکر می کردم که نهایت شادمانی در پوشیدن جامه ی زیبایی که اندامم را محفوظ می دارد در سوار شدن بر ارابه ای بی نظیر و در پارچه های گران قیمت نهفته است.
اما هنگامی که از خواب برخاستم و با نوری که در چشمانم برق می زد به هیجان آمدم حس کردم که زبانه های آتش مقدس جسمم را به تحلیل برده و از بین می برد و به محض بیدار شدن پی بردم نوعی گرسنگی با طنی روحم را می رباید و آزار می دهد و بالهایم به دوطرف چپ و راستم می جنبند تا مرا در بهشتی از عشق داخل سازند.
در همین زمان بالهایم لرزیدند و مایوس شدند زیرا نمی توانستند زنجیرهای قانون را بگسلند و جسمم قبل از آنکه به ماهیت آن زنجیرها پی ببرم یا انجام ان قانون را بشناسم در زنجیر شده بود.هنگامی که از خواب برخاستم و این چیزها را حس کردم دریافتم که شادمانی یک زن نه در ثروت یا اطاعت از یک مرد خلاصه می شود و نه در مهربانی و سخاوت او بلکه در عشقی یافت می شود که روح را به بند بکشاند.عشقی که در عواطف ریخته می شود عشقی که در جسم زندگی را جلا می دهد.کلمه ای بر روی لبان خداوند.
وقتی این حقیقت در نظرم اشا شد خویش را همانند دزدی در سرای رشید بیک یافتم که نان او را می خورد و در تاریکی شب در کمین است.احساس می کردم روزهایی را که در کنار او می گذراندم چون دروغی مهیب بود.دروغی که ریاکاری در نامه ی اعمالم و بر روی پیشانی ام برای اعمال در بهشت و زمین نوشته است تا خوانده شود زیرا نه توانسته بودم در مقابل سخاوت او عشق قلبم را به او هدیه کنم و نه در مقابل ارادت و نیکی او توانسته بودم مهر نثار او سازم.
من تلاش کردم بی ثمر تلاش کردم تا به خود بیاموزم که او را دوست بدارم اما موفق نشده بودم زیرا عشق نیرویی است که قلب را می سازد.قلب ما نمی تواند عشق بسازد و سپس به نیایش پرداختم و در سکوت شب و در مقابل بهشت تعظیم کردم.لابه و نیایشم نتوانست محبتی معنوی را در عمق قلبم برانگیزد و مرا به مردی که بهشت به عنوان یار برایم انتخاب کرده بود نزدیک تر کند.نه به خواست بشر بلکه به امر خداوند عشق در قلبمان نفوذ می کند.پس به مدت دو سال که زمانی طولانی می نمود در خانه ی مرد زندگی کردم و در آرزوی آن بودم که در آن علفزار چکاوکها به آزادی دست یابند.اگر چه چکاوک خودم دوست داشت در زندانی که من در آن می زیستم باقی بماند.مانند مادری که تنها فرزندش مرده است من در اندوه قلبی که به اسارت فرزانگی در امده بود سوگواری کردم.قلبی که قانون آنرا بیمار کرده بود و هر روز از گرسنگی و تشنگی می مرد.
یکی از آن روزها ی تار از پشت این تاریکی جوانی را دیدم که در جاده ی زندگی به تنهایی گام برمی داشت.چشمانم روشن شدند.جوانی که به تنهایی با کاغذها و کتابهایش در کلبه ی کوچکش می زیست.
چشمانم را بستم تا برق آن آزارم ندهد و با خویش گفتم:
-سهم تو تاریکی گور است به غبطه نورز!
سپس فریادی کشیدم.ترانه ای مجلل به گوشم رسید.ترانه ای که شیرینی اش دست و پایم را می لرزاند و خلوصش تمام هستی ام را می ستود.گوشهایم را پوشاندم و به روح خویش گفتم:سهم تو آتش جهنم است که گوش تو را می خراشد.میل به ترانه مکن.چشمانم را طوری بستم که قادر به دیدن نباشم گوشهایم را طوری پوشاندم که قادر به شنیدن نباشم.اما چشمانم اگر چه بسته بودند هنوز می توانستند آن اشعه را ببینند و گوشهایم اگر چه مسدود بودند اما هنوز طنین آن ترانه را می شنیدند.
در ابتدا حس فقیری را داشتم که در نزدیکی قصر شاهزاده ی جواهری می یابد و در منتهای ترس جرات برداشتن آن را ندارد و در عین حال فقر به او اجازه نمی دهد که آنرا بر جای بگذاردومانند تشنه ای خزیدم که به چشمه ی آب روشنی رسیده است که توسط چهارپایان وحشی محصور گردیده و خویش را با نا امیدی به زمین افکنده و در انتظار است.
بانو رز الهانی برای لحظه ای سکوت کرد و چشمانش را بست.گذشته در مقابلش ایستاده بود و جرات نداشت به صورتم بنگرد و دوباره لب به سخن گشود:

بعضی از مردم از ابدیت می آیند و دوباره به آن باز می گردند بدون آنکه طعم زندگی را چشیده باشند.هنگامی که روح آنان در مقابل مردی می ایستد که او عاشق اوست و بهشت برایش رقم زده است و مرد دیگری که قانون زمینی او را بدو محدود ساخته است از درک ماهیت درد یک زن عاجزند.
این داستانی غم انگیز است که با خون و اشک زنان نوشته شده است اما مردان آنرا به عنوان طنز می خوانند زیرا از آن چیزی درک نمی کنند و زمانی که به آن پی می برند خنده در نظرشان چون عیاشی و جفا کاری جاوه می کند.عصبانیت خویش را چون شعله های آتش جهنم به سر تا پای زن می ریزد و گوش او را نا سزا و دشنام لبریز می سازد.
این داستان درد است که تاریکی شب بر روی سینه ی زنی نوشته است که قبل از آنکه مفهوم ازدواج را بفهمد به تختخواب مردی زنجیر شده است که او را به عنوان همسر می شناسد و روح خویش را در اطراف مردی دیگر به فلوت زدن می بیند که با تمامی عشقی که در دل دارد او را دوست دارد و به اندازه ی تمام خلوص و زیبایی که در عشق نهفته است.
این منازعه ای ترسناک است و زمانی آغاز می شود که ضعف در زن قدرت می گیرد و نیرومندی در مرد و تا زمانی که روزهای خدمت ضعف به نیرو پایان نگیرد به اتمام نخواهد رسید.این جنگی ترسناک میان قانون فاسد مردان و عطوفت روحانی قلب است.
دیروز من به این میدان جنگ کشانده شدم و از ترس در شرف مرگ بودم و تقریبا با اشک هایم ذوب می شدم و فرو می ریختم.اما ایستادم و حجاب دخترانی چون خویش را از صورت برداشتم و بالهای خویش را از زنجیرهای ضعف و تسلیم آزاد ساختم و به سوی آسمان عشق و آزادی پرواز کردم و اکنون در کنار این مرد شادمانم.
من و او قبل از شروع زمان به صورت جرقه ای مجزا از دستان خداوند بیرون آمدیم هیچ نیرویی در جهان نمی تواند شادمانی مرا انکار کند زیرا ازر آغوش دو روح بر خاسته است که با درک دو جانبه به هم پیوند خورده است و عشق بر آن سایه افکنده است.
بانو رز چنان متفکرانه به من نگریست که گویا اشکهایش توانسته است قلب مرا بگشاید و کلماتش عواطف مرا تحت تاثیر قرار داده است و نیز پژواک صدایش در درونم پیچیده است.
خاموش باقی ماندم تا او را از سخن باز ندارم و دوباره او لب به سخن گشود.اکنون دیگر با صدایی که بین تلخی و حلاوت آزادی و رهایی از قیود در تعادل بود سخن می گفت.
مردم خواهند گفت که رز الهانی زنی بی وفا و خیانتکار بود که شهوتی را که در قلبش موج می زد دنبال کرد و مردی که او را به جایگاه بانوی یک خانه بودن رسانید ترک کرد.آنها به شما خواهند گفت که او زنا کاری فاسد بود که دستانش را آلوده ساخت و ازدواجی را که مذهب برای او رقم زده بود ویران کرد و او شایسته ی تاجی وقیح است از خارهای آتش جهنم.او جامه ی حیا را از تن به در کرد و جامه ای از گناه و ناپاکی پوشید.آنان حتی بیش از این به شما خواهند گفت زیرا روح نیاکانش هنوز در جسم آنان زنده است.
آنان به غاری خالی در دره ای می مانند که پژواک صدایشان را بدون آنکه مفهوم آنرا درک کنند به آنها بر می گردانند.آنها مفهوم "خداوند" را در مخلوقاتش در ک نمی کنند.آیا اهمیت واقعی مذهب را نمی دانن؟ آنها نمی دانند که چه هنگام انسان منحرف و سرگردان است.آنها با چشمان کوچکشان به ظواهر بیرونی هر عمل می نگرد اما از راز آن بی اطلاعند.آنان در بی توجهی قضاوت می کنند و در نابینایی محکوم.مقصر و بی گناه درستکار و نادرست در نظرآنان یکی است.
اف بر کسی که قضاوت می کند و اف بر کسی که حکم می راند.من در خانه ی رشید بیک بی وفا و خائن بودم او بنا به آداب و رسوم و سنتها مرا شریک در خوا ب شبانه ی خویش ساخته بود اما بهشت بنا به قانون مهر و محبت برایم چنین رقم نزده بود.
او به من تجملات یم بخشید تا امیالش را با جسمم را ضی نگهدارد و ره گاه که من از آنها سیراب می شدم در حضور جان و خداوند آلوده تر می گشتم اما اکنون خالص و ناب گشته ام زیرا قانون عشق مرا آزاد ساخته است.
اکنون من با وفا و نیکم زیرا دیگر جسمم را در مقابل نان و روز های زندگی ام را در مقابل جامه نمی فروشم.من آن زمان که مردم مرا همسری عفیف می دانستند زناکار و فاسد بودم و امروز با اینکه آنان مرا مفسده می دانند من عفیف و پاکدامنم.آنان روح را با استاندارد های جسم می سنجند و روح را با میزان های مادی در نظر می گیرند.
بانو رز به پنجره خیره گشت و با دست چپ به شهر اشاره کرد.با صدایی که از قبل بلندتر می نمود و با تنفر و انزجار گویا که روح های گناهکار و پست را می دید ادامه داد:
به این خانه های زیبا و بلند و قصر های عظیم نگاه کن.در آنها افرادی متمول و قدرتمند زندگی می کنند و دیوارهای آن با قالیچه های ابریشمین مزین شده است اما هنوز ریا و دورویی در ان موج می زند.در ورای سقفهای زر اندود آن دروغ در کنار مهر ایستاده است.نگاه کن و به آن عمارت دقت کن.در نظر تو آنها سمبلی از ثروت قدرت و شادمانی اند اما آنها چیزی بیش از غاری برای پنهان داشتن محرومیت فلاکت و بی نوایی نیستند.آنها مقبره های جلا داده ای هستند که برای فریفتن زنان بی پناه در پشت چشمان بی فروغ و لبان سرد و کبود رنگ پنهان شده اند و برق زرین و سیمین آن منیت و حیوانیت مردان را مخفی می سازد.آنها قصرهایی هستند که دیوارها ی آن با غرور و تکبر به آسمان رفته است اما اگر آنها می توانستند بوی تعفن و نفرت انگیزی را که از این چیزها بر می خیزد دریابند و خدعه ی نهفته در آن را درک کنند آنها بتدریج فرو می ریختند و روی زمین تبدیل به ویرانه می گشتند.

امضا كاربر
در خرمن کائنات کردیم نگاه
یکدانه محبت است
باقی همه کاه !

خوشبخت و عاقل کس است که هنگام بیدار شدن با خود میاندیشد که امروز سعی میکنم بهتر از دیروز باشم.Abu
دو شنبه ۱۴ شهر ۱۳۹۰ ۱۷:۳۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 1,885
اعتبار: 155
سپاس کرده: 19,622
سپاس شده: 16,502 در 7,798 موضوع

امتياز: 58,267.50

ارسال: #7
RE: معشوق /جبران خلیل جبران
روح نغمه خوان


ای افسون مرا به کجا هدایت می کنی؟
من به دنبال تو در این راه نا هموار پیچ و تاب خوران در میان صخره ها چه می کنم؟در این جاده ی پوشیده از خار و خس ما با پاهای برهنه به سوی قله ی کوه راه می پیماییم و به تنهایی به اعماق سرازیر می شویم.
من صدای تو را محکم چسبیده ام و به تو همانند کودکی که مادر خویش را رها نمی کند علاقمندم.رویاهای خویش را به فراموشی سپرده ام و به زیبایی تو خیره گشته ام.من چشمان خویش را به روی پیشروی اوهامی که ذهنم را فرا گرفته است می بندم و با نیروهای مخفی و مستوری که در وجود تو پنهان است از خویش بی خویش می شوم.
لحظه ای در کنارم درنگ کن تا من در چشمانت بنگرم.لحظه ای به من نگاه کن تا شاید در چشمانت راز نهفته در قلبت را دریابم.شاید از روی پیکرت به چیزهای نهفته در روحت پی ببرم.
ای روح لحظه ای صبر کن زیرا من از این راه خسته ام و روح من از وحشت این جاده لرزان است.درنگ کن زیرا به چهار راهی رسیده ایم که در آن مرگ زندگی را در آغوش گرفته است.من تا زمانی که به روح من نیت و آهنگا روح خویش را بازگو نکنی گامی فراتر نخواهم نهاد.تا زمانی که گنجینه ای را که در قلب داری برای قلبم نگشایی.
*******
ای روح افسونگر به من گوش بده!
دیروز من آزاد بودم در آسمان شنا می کردم در جویبار پرواز.عصرها بر روی بلندترین شاخه ها می نشستم و به تماشای قلعه ها و قصرها ی شهری با ابرهای رنگین می پرداختم.شهری که خورشید آنرا در نیمه ی روز بنا می کرد و قبل از طلوع شب ویران.
نه من همانند اندیشه ای بودم که از شرق تا غرب دنیا سفر می کردم.از چیزها ی خوب و انبساط زندگی لذت می بردم و عمیقا در تفحص رموز و اسرار مخفی بودن به سر می بردم.
من چون رویایی بودم که با تاریکی شب نزاع می کرد از شکاف پنجره ها وارد اتاق خواب باکره ها ی در خواب می شدم و با عواطف آنان بازی می کردم.سپس بر روی پاکی جوانان می ایستادم و امیالشان را تحریک می کردم.بر روی تختخواب پیر مردان به کشف اندیشه های مخفی شان می پرداختم.
امروز با افسون تو را دیدم و با بوسه هایی که بر دستانت نهادم زهرآگین شدم.من چون یک زندانی برخاستم و زنجیرهایم را به سمتی که نمی دانم کجاست کشیدم و همانند مست از باده ای بودم که در جست و جوی شرابی است که اراده اش را به سرقت برده است و آرامش دستانی را می بوسد که به من سیلی می زند.
اما اندکی درنگ کن ای افسون.آیا من توانایی ما را برگردانده ام و زنجیرهایی را که پاهایم را می ترسانید پاره کرده ام؟آیا من پیمانه ای را که از آن می نوشیدم که در نظرم بسیار با حلاوت شده بود شکسته ام؟دوست داری چه کار کنم؟کدامین جاده را برایمان آرزو داری؟
من تقاضا دارم که آزادی ام به من بازگردد.آیا تو با یک یار آزاد خشنودتر نخواهی بود؟آیا می توانی با چشمانی باز به خورشید خیره شوی و یا آتش را با دستان خالی نگه داری؟
من بالهایم را برای بار دوم گشودم.آیا تو همراه جوانی خواهی بود که چون فرشتگان در میان کوهها پرواز می کند و یا همچون یک شیر شبها را در وحشی گری می گذراند؟
آیا از عشق مردی که عشق را به دوستی گرفته اما اجازه یملکه شدن در وجودش را نمی دهد خشنود خواهی بود؟
آیا رنج یک قلب برای تو کافی است؟قلبی که به وجد و سرور در آمده است اما تمایلی به تسلیم شدن ندارد؟قلبی که می سوزد اما ذوب نمی شود؟
آیا تو با عواطف قلبی که با طوفان می لرزد اما نمی شکند به آرامش دست خواهی یافت؟قلبی که در تنمد باد تزلزل می یابد اما از ریشه کنده نمی شود؟
آیا تو با من به عنوان همراه خشنود خواهی بود؟یاری که در جست و جوی آن است نه سلطان باشد و نه برده؟
اگر چنین است ای دستهای من آنرا در دستان لطیف خویش بگذارد و ای پیکر من آنرا با بازوان دوست داشتنی ات در آغوش بگیر و ای لبهای من آنرا بوسه ای طولانی عمیق و خاموش بده.


زندگی عشق

*بهار

محبوب من بیا.بگذار در خرابه ها گام برداریم زیرا برفها ذوب شده اند.زندگی از خواب برخاسته اشت و در میان دره ها و تپه ها پیچ و تاب می خورد.
با من بیا تا رد پای بهار را در دشتهای دور ببینیم.بیا بگذار تا نوک تپه ها بالا برویم و موجی از جلگه ها ی هموار و سبز رنگ را در اطراف خویش شاهد باشیم زیرا بهار جذابیتی را که شبهای زمستان مخفی کرده بود آشکار ساخته است.
درختهای هلو و سیب چون عروسی در شب مقدس آراسته شده اند.
ارکیده ها دست از غنودن برداشته اند.شاخه های آنها از عشاق را در آغوش دارند.نهرها جاری اند در میان سنگها می رقصند و ترانه ای لذت را پژواک می کنند.گلها از قلب طبیعت مانند کف و حباب دریا می شکفند.
بیا بگذار آخرین اشک قطره ی باران را از پیمانه ی نرگس بنوشم و جان خویش را از ترانه های چکاوکان پر کنیم.اکنون زمان آن است که نسیم بهار را عمیقا تنفس کنیم.
بگذار کنار تخته سنگی که بنفشه را مخفی ساخته بنشینیم و بو سه های عشق را رد و بدل کنیم.


*تابستان

بیا بگذار به دشتها برویم زیرا روز برداشت فرار سیده است.محصول ها رشد کرده اند و گرمای عشق خورشید نسبت به طبیعت آنرا به عمل آورده ایت بیا قبل از آنکه پرندگان در کمین ما بنشینند و محصول رنج و زحمت ما را درو کنند و یا قبل از آنکه مورچه ها ب مهاجرنشین سرزمین ما را غضب کنند.
بیا بگذار محصول خاک را درو کنیم همانگونه که روح محصول شادمانی را که بذر وفاداری می روید درو می کند.بذرهایی که در اعماق قلب های هر دوی ما با عشق کشت می شود.
بگذار انبار خانه را با محصولات محیط طبیعی پر کنیم.همانگونه که زندگی انبار عواطف ما را سرشار می سازد.
همراه من بیا بر روی علفزار دراز بکشیم.بگذار بر روی علفی که هنوز به کاه تبدیل نشده بیارامیم و خستگی کار روزانه را از تن بدر کنیم.
به نجواهای شبانه ی نهر در رده ی پایین گوش جان بسپاریم.


*پاییز


محبوبم بگذار به تاکستان برویم و انگورها را بفشاریم و خمره ها را با عصاره ی آن پر سازیم.همانگونه که روح از فرزانگی نسلها پر می شود.بگذار میوه ها ی خشک شده را جمع آوری کنیم.شکوفه ها را تقطیر کنیم گلها را قربانی کنیم تا رایحه ی آنرا باقی نگهداریم.
بگذار به بقایای آن بازگردیم زیرا برگ های درختان قهوه ای نیستند و با باد متفرق نمی شوند.
باد برگها را چون کنفی برای اشتیاق گلهای مرده قرار داده است.زیرا تابستان آنان را فرو گذاشته و رها کرده است.بگذار برویم زیرا پرندگان بسوی کرانه ها سفر کرده اند دوستی مزارع را به آنان یاد آور باشیم دلتنگی یاسمن را پشت سر بگذاریم تا او آخرین قطره های اشکش را نثار زمین کند.
بگذار برگردیم زیرا نهرها از جاری شدن فرو ایستاده اند.چشمه ها دیگر اشک شوق نمی ریزند.تپه ها لباس پر زرق و برق خویش را از تن به در آورده اند.محبوب من بیا زیرا طبیعت با رخوتی چون خواب مرگ اغوا شده است و بیداری رودها ی غم انگیز "نیهاوند" سرود بدرود عصر را سر داده است.


*زمستان

شریک زندگی من نزدیک بیا.به من نزدیک شو و به تنفس یخ زده اجازه نده پیکرهای ما را از هم جدا کند.کنارم نزدیک آتشدان بنشین.زیرا آتش شیرین ترین میوه ی زمستان است.برایم داستانهایی از دوران گذشته بازگو زیرا گوشهایم از شنیدن صدای آه باد و به زانو در آمدن طبیعت خسته و کسل است.
درها و پنجره ها را ببند.زیرا منظره ی هوای نا مساعد روحم را آزرده می سازد و منظره ی شهر چون مادری داغدیده در کنار لایه های یخ نشسته است.اینها قلبم را می گدازد...
آه ای شریک زندگی من در چراغ نفت بریز تا آرام بسوزد آنرا در کنارم بگذار تا ببینم که شبها بر روی چهره ات چه نوشته اند.جامی از شراب بیاور تا آنرا بنوشیم و روزهایی را به یاد آوریم که در شتاب است.
بیا به من نزدیک شو ای محبوب جانم زیرا آتش فرو نشسته است و خاکستر روی آنرا پوشانده است.
مرا در آغوش بگیر زیرا چراغ خاموش شده است و تاریکی هجوم آورده است و چشمهایمان از شراب زمان خمار است.
با چشمان خواب آلوده ات به من بنگر.قبل از آنکه سستی به من جیره شود مرا در آغوش بگیر.
مرا ببوس زیرا یخ همه چیز جز بوسه ی تو را ذوب می کند.
آه ای محبوب من در دنیا چقدر دریای خواب عمیق است و چقدر صبحدم دور است....!

امضا كاربر
در خرمن کائنات کردیم نگاه
یکدانه محبت است
باقی همه کاه !

خوشبخت و عاقل کس است که هنگام بیدار شدن با خود میاندیشد که امروز سعی میکنم بهتر از دیروز باشم.Abu
دو شنبه ۱۴ شهر ۱۳۹۰ ۱۷:۳۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 1,885
اعتبار: 155
سپاس کرده: 19,622
سپاس شده: 16,502 در 7,798 موضوع

امتياز: 58,267.50

ارسال: #8
RE: معشوق /جبران خلیل جبران
"در سالی که درتاریخ ثبت نشده است"



در سایه ی درخت گردو و درخت بید پسرک دهقاتی در کنار رود نشسته بود و به گذر آرام و خموش آب خیره گشته بود.او جوانی بود که مزارع او را تربیت کرده بودند جایی که همه چیز از عشق می گفت.جایی که درختان یکدیگر را در آغوش گرفته بودند جایی که گلها به یکدیگر می خندیدند جایی که پرندگان از عشق می خواندند جایی که طبیعت تا ابد روح را موعظه می کرد.او بیست سال داشت.
دیروز او دختری را دید که در میان زنان نشسته بود و عاشق او شد.اما بزودی متوجه شد که او دختر امیر است.قلبش از او باز خواست می کرد و روحش از او انتقاد.اما تمامی این شکایات نه او را از عشق خویش باز می گرداند و نه این ملامتها روح او را زا واقعیت دور ساخت.
پسرک در نزاع قلب و روح خویش وامانده بود همانند شاخه ی درختی که بین باد شمال و باد جنوب در پیچ و تاب است.
جوان گل بنفشه را دید که در کنار گل آفتاب گردان می روید.بلبلی دید که بیمار گونه آواز سر داده است و به تنهایی اش خزید.ساعاتی که او عشق ورزیده بود چون شبحی از پیش چشم او گذشتند و احساساتش در میان اشک با کلمات جاری گشت.
"ببین که عشق چگونه مرا به استهزا گرفته است!او به من ریشخند می زند و مرا به جایی راهنمایی می کند که امید ها به گناهان بدل می شوند و اشتیاق به شرمساری.
عشق که من آنرا عبادت نمودم.مرا تا قصر امیر بالا برد و جایگاهم را تا کلبه ای روستایی پایین آورد.او روحم را به سوی یک حوری بهشتی هدایت کرد که نجیب زادگان او را احاطه کرده اند و شرافت او را در بر دارد.
ای عشق من فرمانبردار و مطیعم اما تو برایم چه رقم زده ای؟جاده ات از میان آتش می گذرد و شعله هایت مرا به کام گرفته است.چشمانم را می گشایم اما فقط تاریکی را می بینم.توانایی گفتار ندارم اما درباره ی اندوه می توانم سخن بگویم.
اشتیاق مرا در آغوش گرفته است.ای عشق اشتیاقی معنوی در من موج می زند که فقط بوسه ای از محبوبم می تواند آنرا آرامش بخشد.من ضعیفم ای عشق پس چرا تو که قدرتمندی باید با من در تضاد باشی؟هنگامی که تو حقیقت هستی و من بی گناه چرا باید مرا به اشتباه اندازی؟هنگامی که حامی دیگری جز تو ندارم چرا باید مرا پست و کم ارزش نمایی؟
هنگامی که تو خالق من هستی چرا مرا انکار و تکذیب می کنی؟اگر خون من برخلاف میل تو در رگهایم جاری گشت آنرا بریز!اگر پاهایم راهی جز راه تو پیمود آنرا بفرسا و سست کن.هرچه مایلی با این جسم انجام ده اما بگذار روحم در گلزار و در زیر سایه ی بالهای تو شادمان و امن باشد.نهرها به سوی معشوقان جاری اند و دریا و گلها به مراد رنج خویش می خندند و نور نیز.مه به سوی معشوق خویش در ره روان است و من؟در من چیزی است که نهر از آن چیزی نمی داند.گلها آنرا نمی شنوند و مه چیزی از آن درک نمی کند.تو مرا در عشق خویش تنها خواهی یافت.تنهایی با من همدردی می کند و من همچنان از او دورم.
او مرا حتی به عنوان سرباز حکومتی پدرش نیز نمی خواهد در نظر او حتی لیاقت آنرا نیز ندارم که خدمتکاری در قصرش باشم"؟
جوان لحظه ای سکوت کرد.چنانکه داشت زبان رودخانه و برگ را می شنید و سپس دوباره لب به سخن گشود:
"ای که نامت مرا از صدا زدنش می هراساند ای که مرا از خود با زنجیرهای غرور ودیوارهای تکبر پنهان ساخته ای ای حوری بهشتی که نمی توانم آرزو کنم تا تو را تا تساوی ابدیت ملاقات کنم.ای کسی که قوی ترین مردان از تو اطاعت می برند و در مقابلت خدمتکاران در تعظیم اند.
ای کسی که در معابد و گنجینه ها به روی تو باز است به قلبی حکومت کن که عشق آنرا محترم شمرده است و ستایش کن روحی را که خداوند آنرا عزت داشته است.تو ذهنی را فریفته ای که تا دیروز از آزادی کشتزارها برخوردار بود و امروز در زنجیرهای این رنج به یک زندانی مبدل شده است قضاوت کن من تو را دیدم و به دلیل آمدنم به این جهان پی بردم.
هنگامی که دریافتم که جایگاه تو تا چه حد بالاست تنهایی ام در نظرم آمد و فهمیدم که خداوند اسرای دارد که بر انسان فاش نیست و جاده هایی هست که خداوند اسراری دارد که بر انسان فاش نیست و جاده هایی هست که روح در آن گام بر می دارد و به جایی می رسد که در آن عشق بی آنکه نیازی به اطاعت از قوانین بشر داشته باشد می درخشد.من قطعا هنگامی که به چشمان تو نگاه کردم دریافتم که این زندگی چون بهشتی است که دروازه ی آن را قلبهای انسانها ساخته اند.هنگامی که مرتبه ی بالای تو را دیدم و حقارت خویش را چون شیری که با نیایش خویش در نبرد است دریافتم که دیگر این جهان خهانه ی زادگاهم نیست.
هنگامی که تو را در میان زنان همچون گلی در میان علفزار دیدم با خود اندیشیدم که عروس رویاهایم نیز چون من بشری خاکی است.هنگامی که مرتبه ی ابالای پدرت را دیدم دریافتم که ارزش ربودن یک گل به بهای خونین شدن انگشتان از میان خار و خس است که آنچه رویا گرد می آورد بیداری آنرا متفرق می سازد."
سپس او ایستاد و به سوی چشمه روان گشت با شانه های افتاده قلب شکسته و صدایی که به اندوه و نا امیدی سپرده بود:
"ای مرگ بیا و در من آمیز!در این زمین که خار و خس گلها را مسموم ساخته است جایی برای زندگی نیست.مرا از کهولتی رهایی بخش که در آن عشق مخالف سریر پر عظمت پادشاهی است و شان و رتبه جایگاهش را به یغما برده است.
ای مرگ مرا آزاد ساز زیرا ابدیت برای آنانی که عشق می ورزند از این جهان برتر است.آنجا من در انتظار معشوقم خواهم ماند و آنجا با یکدیگر یکی خواهیم شد".
هنگامی که او به چشمه رسید عصر در راه بود خورشید اشعات زرین خویش را از کشتزاری که او در آن بود برمی گرفت.اشکهایش بر زمینی جاری گشت که دختر امیر بر روی آن گام می نهاد سر را بر روی دستانش نهاد چنانکه می خواست قلب خویش را از میدان باز دارد.
در آن لحظه دختری از پشت درخت بید ظاهر شد.دامانش به روی زمین کشیده می شد.او در کنار جوان ایستاد و دستان ابریشمین خویش را بر روی سر او نهاد او به دختر نگاه کرد چون خوابی که اشعه خورشید او را بیدار ساخته باشد او دختر امیر را دید که کنارش ایستاده بود.
او چنان به زانو افتاد که موسی هنگامی که بو ته ای در کنارش با آتش آمیخت.صدایش لرزان تر از آن بود که سخن بگوید اما چشمان اشک آلودش به جای آن سخن می گفت.دختر او را در آغوش کشید و بوسید و از اشکهای گرم او نوشید و با صدایی زیباتر از صدای نی لبک چوبین گفت:
محبوبم من تو را در رویاهایم دیدم.من چهره ی تو را در تنهایی و انزوا دیدم تو شریک روح من هستی.تو نیمه ی گمشده ی من هستی که از روز ازل از من جدا شده بودی تا من به این جهان پا نهم.من مخفیانه بدین جا آمده ام تا تو را ببینم.معشوق من اکنون در میان بازوانت جای دارم پس اندوه مخور.
من ثروت پدرم را زیر پا نهادم که تا پایان دنیا تو را دنبال کنم که از پیمانه ی زندگی و مرگ تو بنوشم برخیز عشق من!بگذار از وحشی گری انسان دور شویم.
دو عاشق از میان درختان گذشتند و در حباب شب مخفی شدند.نه از خشم امیر واهمه داشتند و نه از خیال شب.
آنجا در حومه ی شهر سربازان امیر به دو اسکلت انسان برخوردند.به دور گردن یکی گردنبندی از جنس طلا بود.نزدیک آن سنگی بود که روی آن نوشته شده بود:
"عشق ما را با هم یکی کرد.پس چه کسی می تواند ما را جدا سازد؟
مرگ ما را با خود برد پس چه کسی می تواند باز گرداند؟"

امضا كاربر
در خرمن کائنات کردیم نگاه
یکدانه محبت است
باقی همه کاه !

خوشبخت و عاقل کس است که هنگام بیدار شدن با خود میاندیشد که امروز سعی میکنم بهتر از دیروز باشم.Abu
دو شنبه ۱۴ شهر ۱۳۹۰ ۱۷:۳۴ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 1,885
اعتبار: 155
سپاس کرده: 19,622
سپاس شده: 16,502 در 7,798 موضوع

امتياز: 58,267.50

ارسال: #9
RE: معشوق /جبران خلیل جبران
محبوب

*اولین نگاه

اکنون لحظه ای است که می توان رایحه ی زندگی را از بیداری پیش گویی کرد.
اولین جرقه ای است که اسرار روح را عیان می سازد.
اولین یادداشت سحر آمیز است که به ریسمانی از قلب انسان آویخته شده است.
لحظه ی کوتاهی است که داستان روزهای از دست رفته ی روح را بازگو می کند و در گوشش اعمالی که شب انجام داده است را نجوا می کند.
در پیش چشمانش تاثیر وجد و سرور و راز ابدیت را در جهان آشکار می سازد.
بذری است که "عشتاروت" از ارتفاعات بام پایین انداخته است.بذری که چشم آنرا در کشتزار قلب کاشته است.عواطف آن را تیمار کرده و روح به محصول نشانده است.
اولین نگاه محبوب همانند روحی است که در صورت آب موج می زند و از آن بهشت و زمین هستی یافتند.
اولین نگاه زندگی پژواکی است از صدای خداوند:
"بگذار باشد...."


*اولین بوسه

بوسه اولین جرعه از جامی است که خداوند آن را از چشمه ی عشق پر ساخته است.مرزی است بین شکی که قلب را می فریبد و اندوهگین می سازد و اطمینانی که سرشار از شادمانی است.
سرودن اولین خط اط شعر زندگی معنوی است.
اولین فصل از کتاب داستان انسان علوی.
ریسمانی است که ویرانی گذشته را به شکوه و جلال آینده پیوند می زند و خاموشی احساس را با ترانه هایش یکی می سازد.
کلماتی است که لبها برای اثبات سریر پادشاهی قلب ندا در می دهند و در آن عشق چون ادشاه و وفاداری چون دیهیم است.
لمس است از انگشتان باد.هنگامی که از گل دلجویی می کند و حسرت طولانی لذت را می زداید.
شروع یک لرزش جادویی است که دو عاشق را از جهان فضا و بعد جدا می سازد و به دنیای رویاها و الهام می برد و شقایق را به شکوفه ی انار پیوند می دهد و دو رایحه را با یکدیگر می آمیزد تا روح سومی را خلق کند.
اگر اولین نگاه چون بذری است که خداوند در کشتزار قلب انسان افشانده است پس اولین بوسه چون اولین شکوفه ای است بر شاخه های فرعی تر اولین شاخه ی زندگی.


*اتحاد

اکنون عشق از نثر زندگی نظم می سازد تا از اندیشه های گذشته سرودی بسازد در روز آوزا شود و در شب خوانده شود.
اکنون تمایلات حجاب شک و تردید را از ابهامات گذشته می زداید.هنگامی که او خدای خویش را در آغوش می گیرد از مواج موهایش شادمانی می بافد که از شادمانی روح نیز برتر است.
اتحاد اتصال دو روح است تا روح سوم نیز بر زمین خلق شود.
دو تجزیه ناپذیر است که شانه به شانه ی یکدیگر ایستاده اند تا در مقابل سرنوشتی که با آنان در عناد است مقابله کنند.
در هم آمیختن شراب سفید و شراب قرمز است تا نوع طلایی آن خلق شود.نفرت دو روح از تنفر است و اتحاد دو روح در اتحاد.زنجیری طلایی است که اولین حلقه ی آن نیم نگاه است و آخرین حلقه ی آن ابدیت.
بارش باران زلال است از آسمان پاک در تقدیس طبیعت که نیروی کشتزارهای پر برکت را به جلو می را ند.
اگر اولین نگاه محبوب چون بذری است که خداوند در کشتزار قلب انسان افشانده است و اولین بوسه چون اولین شکوفه ای است بر شاخه های فرعی تر اولین شاخه ی زندگی پس اتحاد اولین میوه از اولین شکوفه ی آن بذر است.

********

شاهزاده ی پندار


هنگامی که به خرابه های "پالمایرا" رسیدم از سفر خسته و کسل بودم.
بر روی علفزاری که زمان آنرا از ریشه کنده بود و به روی زمین آورده بود دراز کشیدم.به نظر می رسید که در جنگی سخت حیات را بدرود گفته اند.به این اندیشیدم که چیزهای مهم اگر چه ممکن است روزی به حد اعلی ویران شوند و انحطاط یابند اما هنوز ارزش آنها از چیزهایی که زنده اند و ایستاده اند بر تر است.
هنگامی که شب آمد و مخلوقات برای تقسیم جامه ی شب با یکدیگر در نزاع بودند من از چیزی که جاری شد و مرا احاطه کرد بیدار بودم.رایحه ی آن بوی خوش داشت و تاثیر آن چون شراب بود و آنرا خارج از کنترل نوشیدم.دستهایی نامرئی را حس کردم که با شعور من برخورد کرد.پلکهایم را پایین انداخت و زنجیرهایی که روحم را محدود ساخته بود گسست.سپس زمین به خود لرزید آسمان هراسان شد و من با نیرویی جادویی که مرا وادار می ساخت جستم.خویش را درون باغی سرشار از زیبایی هایی که توسط انسان غیر قابل درک است یافتم که توسط باکرگانی احاطه شده بود که فقط جامه ای از زیبایی به تن داشتند.آنها در کنارم می خرامیدند.پاهایشان علفزار را لمس نمی کرد و ترانه ی ستایش از رویاهای عشق را سر داده بودند.عودی که می نواختند از جنس عاج بود و سیم هایی زرین داشت.
خادمین در دو سمت چپ و راست ایستاده بودند و صدایشان را بالاتر از همیشه می بردند و به سمتی می نگریستند که از آن رایحه ی کندر و درخت "مرمکی" می آمد.شاهزاده ای از میان درختانی که غرق در گل بودند بر خاست و به نرمی به سوی سریر خرامید و بر آن جلوس کرد.در آن لحظه دسته ای فاخته پایین آمدند که به سپیدی برف می ماندند و چون هلال ماه او را حلقه زدند.فاخته ها و خادمین ترانه ای از عظمت شاهزاده سر دادند.نی لبک ها نواختند تا او را تمجید کنند.
من ایستادمو به تماشای آن چیزی پرداختم که چشمان هیچ انسانی قادر به دیدن آن و گوش هیچ بشری قادر به شنیدن آن نبود.سپس شاهزاده با دست اشاره ای کرد.تمام حرکات موزون بودند.
او با صدایی شروع به سخن گفتن نمود که به خویش لرزیدم چون سیم های عودی که توسط دستهای موسیقیدانی نواخته می شود.آوایش چنان می نمود که گویا همه چیز می شنید.
-"تو را صدا می زنم ای انسان فانی.من بانوی تئاتر تصورات هستم.من به تو این امتیاز را داشتم تا کنار من بایستی.من شاهزاده ی جنگل و رویاها هستم.پند مرا بشنو و آنرا برای انسان با کرنا آواز کن.
به آنان بگو که شهر تصورات چون میهمانی عروسی است که نگهبان دروازه ی اهریمنی تنومند است که فقط به کسانی اجازه ی دخول می دهد که برای مهمانی لباسی پر زرق و برق به تن دارند.به آنان بگو که آن بهشتی است که توسط فرشته های عشق نگهبانی می شود و هیچ کس قادر به دیدن آن نیست مگر کسانی که بر پیشانی آنان داغ عشق خورده باشد.چمنزاری از اوهام است که طعم رودهایش رایحه ی گلهای عطر آگین است اما فقط پسر رویاها می تواند در آن چمنزار گام بگذارد.به انسانها بگو که من برایشان پیاله ای مهیا ساخته ام که شادمانی از آن لبریز است اما آنها با بی توجهی خویش آنرا به زمین ریختند.اکنون فرشتگان تاریکی آمدند و آنرا با عصاره ی اندوه پر ساخته اند.آنها پیاله را سر کشیدند و از آن سرخوش شدند.به آنان بگو که آنان تا زمانی که انگشتانشان کمر مرا لمس نکند و چشمهایشان بر سریر من خیرذه نماند نمی توانند چنگ زندگی را بنوازند.اشعار "اشعیا" چون مروارید های فرزانگی بودند که با ریسمان عشق من کنار یکدیگر قرار گرفتند.با زبان من بود که "یحیی" از تصورات خویش نوشت.من بودم که "دانته" را به اقلیم روح هدایت کردم.من چون استعاره ای هستم که حقیقت را در آغوش دارد.حقیقتی که یگانگی روح را آشکار می سازد.شاهدی که حقانیت راه خدایان را اثبات می کند.به آنان بگو که اندیشه های خانه ی زادگاهشان از دنیای مادیات با عظمت تر و با شکوه تر است.خانه ای که آسمان آن با ابرهای شادمانی تیره و تار نیست.به آنان بگو که آنچه به آن می اندیشند در آسمان خداوند ترسیم می شود و انعکاس آن به روحشان باز می گردد پس هرگاه از زندگی پست رهایی یافتند می توانند آرزوهای بزرگتری را در سر بپرورانند."
شاهزاده تصورات مرا به نگاهی جادویی به سوی خویش کشید و لبهای سوزانم را بوسید و ادامه داد:
-"هر که روزش را در تئاتر رویاها نگذراند برده ی هر روز است."
در آن زمان آوای خادمین بلندتر شد.رایحه ی خوش همه جا را فرا گرفت و دیده ها را مستور ساخت.سپس زمین به خود لرزید و آسمان به خود پیچید و من خویش را در میا آن ویرانه ها یافتم.سپیده دم لبخند می زد اما هنوز از میان زبان و لبهایم این کلمات خارج می شوند:
-هر که روزش را درتئاتر رویاها نگذراند برده ی هر روز است".

*مرمکی:نوعی صمغ قهوه ای رنگ مایل به قرمز یا زرد خوشبو تلخ و تند.
*اشعیا:اشعیا نبی که از سال 701 تا 740 قبل از میلاد مسیح می زیسته است.
*یحیی:تنجیل یوحنا-رسالات یوحنا

امضا كاربر
در خرمن کائنات کردیم نگاه
یکدانه محبت است
باقی همه کاه !

خوشبخت و عاقل کس است که هنگام بیدار شدن با خود میاندیشد که امروز سعی میکنم بهتر از دیروز باشم.Abu
دو شنبه ۱۴ شهر ۱۳۹۰ ۱۷:۳۴ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 1,885
اعتبار: 155
سپاس کرده: 19,622
سپاس شده: 16,502 در 7,798 موضوع

امتياز: 58,267.50

ارسال: #10
RE: معشوق /جبران خلیل جبران
واژه های عشق



در کلبه ی متروک جوانی در صبحدم زندگی خویش بود گاهی اوقات از پنجره به بیرون و به ستارگان که آسمان را زینت داده بودند می نگریست و گاهی نیز به عکس دختری که در کنارش گذاشته بود.
خطوط و رنگهای عکس که در چهره اش انعکاس داشت اسرار جهان و رموز ابدیت را آشکار می کرد.چهره ی آن زن در عکس راز گونه با او سخن می گفت و چشمهایش را به گوشهایی بدل می ساخت تا زبان روح هایی که در فضای اتاق شناور بودند را درک کند و تمام هستی او را تحت الشعاع قلبی روشن از عشقی قرار می داد که غرق در اشتیاق بود.
ساعتی گذشت اما چنان که گویا لحظه ای را در آرزویی مسرت بخش یا سالی را در ابدیت سپری کرده است.در پایان جوان عکس را پیش روی قرار داد قلم و کاغذ را برداشت و نوشت:
"ای محبوب روح من
حقایق عظیمی که ورای طبیعت وجود دارد نمی تواند با مکالمات معمولی از انسانی به انسان دیگر منتقل شود.پس ترجیحا آنها خاموشی را به عنوان راه بین قلبهاانتخاب می کنند.خوب می دانم که سکوتی که با شتاب ما بین روحهای ما در گذر است حامل پیغمی بسیار لطیف تر از کلماتی است که نسیم بهار بر چهره ی آب می نویسد و داستان کتاب قلب ما دو نفر را برای هر دوی ما نقل می کند.
اما همانطور که خداوند خواسته است که روحها در جسم ها زندانی گردد این خواست عشق است که من زندانی کلمات شوم.کلمات می گویند محبوب تا عشق به خدمتکاری در آتش خاموش بدل شود.من دریافته ام که ساعت وداع قادر به جدا کردن عصاره ی ارواح ما دو نفر نیست.درست همانطور که در اولین دیدار دریافتم که روح من روح تو را قرنها است که می شناسد همانطور که دریافتم که اولین دیدارم با تو در حقیقت اولین دیدارم نبوده است.
محبوب آن ساعت قلبهای ما را به هم نزدیک ساخت و این تبعیدی از جهان بدتر می نومد.آن ساعت یکی از آن محدود ساعاتی بود که پیمانم را در پیش موجودیت فنا ناپذیری محکم تر ساخت.در چنان ساعاتی طبیعت نقاب از چهره ی عدالت لایتناهی بر می دارد با این حال آنان گمان می کنند که بی عدالتی روا شده است.
محبوبم آیا به یاد می آوری که در آن بوستان هر یک از ما به چهره ی معشوق او خیره گشتیم ؟آیا می دانی که نگاهت به من گفت که عشق تو نسبت به من از روی ترحم نیست؟
آن نگاهها به من می گفت که هدیه ای که منبع آن عدالت لایتناهی است از هدیه ای به عنوان خیرات برتر است و اینکه عشقی که تحت شرایطی خاص خلق شود چون آبی راکد است.
محبوبم در کنارم حیاتی است که من می خواهم زیبا و با شکوه باشد.حیاتی که مکانش را در خاطرات انسان می یابد و می آید و شایسته ی احترام و مهر آنان است.
حیاتی که زمانی آغاز شد که تو را ملاقات کردم کاملا ایمان دارم که دائمی و یپوسته است زیرا ایمان دارم که تو می توانی نیرویی را که خداوند در من به ودیعه نهاده است هویدا سازی.این نیرویی این نیرویی است که من در غالب کلمات و رفتار آنرا ابراز می دارم درست همانند خورشید که گلهای وحشی خوشبو را در چمنزار می رویاند.
پس آیا عشق من برای من و دیگر نسلها ادامه خواهد داشت؟خالی از خود پسندی که شاید آنرا بگستراند و بالاتر از خفتی که آنرا به تو محدود می سازد تشدید شود؟
جوان ایستاد و به آرامی در اطراف اتاق قدم زد.او از پنجره به بیرون نگریست و ماه را دید که از افق بالا زده بود و آسمان را از اشعات لطیف خود سرشار می ساخت.او برگشت و در نامه اش نوشت:
"محبوب من مرا ببخش که تو را "تو" خطاب کردم.
هنوز هم تو نیمه ی گمشده ی من هستی که از لحظه ای که دستهای خداوند را رها کردیم گم شدم.
مرا ببخش محبوبم."

******
******

آمیزش


ای مطلوب من اکنون کجایی؟آیا در آن باغ به گلهایت که تو را دوست می دارند آب می دهی؟چون کودکانی که سینه ی مادر خویش را دوست می دارد؟
یا در اتناق خوابت هستی جایی که آنجا را برای تطهیر و قربانی کردن آخرین نفس و روحم مهیا ساخته ای؟
یا در میان کتابهایت دانشت را درباره ی فرزانگی انسان می افزایی تا دیگر حتی در جست و جوی خدایان هم نباشی تا فرزانگی ات را افزایش دهند؟
تو کجایی ای رفیق روح من؟آیا در معبد برای من به دعا نشسته ای؟یا در چمنزار آمیزش با طبیعت را به تصرف در می آوری که منبع شگفتی و رویاهایت است؟آیا در کلبه ی فقرا نشسته ای و آنانی را که قلبی شکسته دارند با حلاوت خویش آرامش می بخشی و دستهایشان را سرشار از مهربانی می سازی؟
تو همه جا حضور داری زیرا روح خداوند در تو جریان دارد تو در زمان جاری هستی زیرا از سرنوشت نیز نیرومند تری.
آیا شبهایی را که با یکدیگر به سر می بردیم به یاد می آوری که با اشعاتی از روح تو روشنایی می یافت و فرشتگان عشق اطراف ما حلقه می زدند و سرودی از کردار روح را زمزمه می کردند؟
آیا روزهایی را که در زیر سایه ی شاخه های درختان با یکدیگر به سر می بردیم به یاد می آوری؟آنها ما را چون حجابی می پوشاندند تا از دیدگان انسانها در امان باشیم چون دنده ها که اسرار قلب مقدس را پنهان می داند.آیا جاده ها و تپه هایی را که در آن با یکدیگر گام بر می داشتیم به خاطر می آوری؟
انگشتانت چون جحلقه های مویت به دور انگشتان من حلقه می زد و سرهایمان چنان به روی شانه ی دیگری خم می شد که گویی خویش را از خویش مخفی می کرد.آیا ساعت وداع را به خاطر می اوری؟تو مرا در آغوش کشیدی و گونه ام را بوسیدی و این بوسه پیشاپیش ما به دنیای وداع پا گذارد و عظمت دو روح را اعلام نمود و آنجا خواهد ماند تا ما به او تا ابد بپیوندیم و بعد گریستی و گفتی:
"جسم ها مقصودی دارند که ما از آن چیزی نمی دانیم.آنها به دلایلی زمینی از یکدیگر جدا می شوند اما روح ها در دست عشق با قی می مانند تا زمانی که مرگ فرا می رسد و آنان را نزد خداوند برد.
برو ای عشق من زندگی به تو امر کرده است و تو باید از آن اطاعت کنی این توفیقی است که به تو داده شده است تا پیمانه هایی را که از چشمه ی لذت لبریز است سر کشی.عشق تو برای من همچون عروس و دامادی وفادار خواهد بود و خاطرات تو جشن عقدی طولانی و مقدس."
تو اکنون کجایی؟آیا در خاموشی شب بیدار خواهی ماند؟هر جا که باشی من نسیم را به سوی تو جریان خواهم داد تا تپش های قلب و اسرار جسم را به سوی تو آورد.
آیا تو به عکس معشوقت خیره می شوی؟آن عکس دیگر حقیقت ندارد زیرا اندوه تصویر آنرا بر پشانی مهر کرده است تا دیروز در کنار تو بودنی سر شار از شادمانی جلوه کند.غم چشمانی را پر کرده است که روزی از تماشای زیبایی ایت خیره ماند.
اشتیاق لبهایی را که روزی گونه ام را بوسید خشک کرده است.
تو کجایی محبوب من؟آیا از ورای دریا صدای اندوه مرا می نوی؟ایا پریشانی و اضطرار مرا می بینی؟
آیا طاقت و بردباری مرا حس می کنی؟ایا در هوا روحی نیست که نفس پر رنج مردی که در حال مرگ است را به تو یاد آورد؟
آیا بین دو روح ریسمانی نیست که سوگواری عشاق بیمار را به عاشقان برساند؟
ای زندگی من تو کجایی؟خاموشی مرا در آغوش گرفته است و اندوه بر من فائق آمده.
بخند تا من جانی دوباره یابم.
تنفس کن تا من زندگی یابم.
تو کجایی ای محبوبم؟تو کجایی؟
آه که عشق چقدر بزرگ اسیت و من چقدر حقیرم!

امضا كاربر
در خرمن کائنات کردیم نگاه
یکدانه محبت است
باقی همه کاه !

خوشبخت و عاقل کس است که هنگام بیدار شدن با خود میاندیشد که امروز سعی میکنم بهتر از دیروز باشم.Abu
دو شنبه ۱۴ شهر ۱۳۹۰ ۱۷:۳۵ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.