به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید
نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

فریدون مشیری

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #1
فریدون مشیری
ديدار



عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت
اين درد جانگداز زمن روی برنتافت
وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در اين سال های سخت
من بودم و نوای دل بينوای من
دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها
در چشم رنجديده من می كني نگاه
چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان
نشناختم صفای تورا “ – آه ازين گناه !

امروز اين منم كه پريشان و دردمند
مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين
ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .

گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان
گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !
ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۰:۴۶ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
1 کاربر به دلیل این ارسال از **Hoda سپاسگزاری کرده است. *داتیس*
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #2
RE: فریدون مشیری
خنده خورشيد



هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش !

چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش

سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش

برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش

آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش

بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش

پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش !
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۰:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #3
RE: فریدون مشیری
كاروان



عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟
وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
مي برد مژده آزادی زندانی را ،
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد
سحری جلوه كند اين شب ظلماني را .

پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد
شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش
روح آزرده من مي رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
كاروانی همه افسون ، همه نيرنگ و فريب !
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب

ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق
به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۰:۴۸ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #4
RE: فریدون مشیری
دريای خاطرات زمان



آهی كشيد غم زده پيری سيپد موی ،
افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه
در لا به لای موی چو كافور خويش ديد :
يك تار مو سياه ؛

در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد
سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود
يك تار مو سپيد ؛

در هم شكست چهره محنت كشيده اش ،
دستی به موی خويش فرو برد و گفت : ” وای ! “
اشكی به روی آيينه افتاد و ناگهان
بگريست های های ؛

دريای خاطرات زمان گذشته بود ،
هر قطره ای كه بر رخ آيينه می چكيد
در كام موج ، ناله جانسوز خويش را
از دور مي شنيد .

طوفان فرونشست ... ولي ديدگان پير ،
می رفت باز در دل دريا به جست و جو...
در آب های تيره اعماق ، خفته بود :
يك مشت آرزو !
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۰:۴۸ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #5
RE: فریدون مشیری
گناه دريا

چه صدف ها كه به درياي وجود
سينه هاشان ز گهر خالي بود
ننگ نشناخته از بي هنري
شرم ناكرده از اين بي گهري
سوي هر درگهشان روي نياز
همه جا سينه گشايند به ناز
زندگي دشمن ديرينه من
چنگ انداخته در سينه من
روز و شب با من دارد سر جنگ
هر نفس از صدف سينه تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهرها ... همه كوبيده به سنگ
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۰:۴۹ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #6
RE: فریدون مشیری
بعد از من
مرا عمري به دنبالت كشاندي
سرانجامم به خاكستر نشاندي
ربودي دفتر دل را و افسوس
كه سطري هم از اين دفتر نخواندي
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سركشي هم فشاندي
گذشت از من ولي آخر نگفتي
كه بعد از من به اميد كه ماندي
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۰:۵۰ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #7
RE: فریدون مشیری
دوست

همه ذرات جان پيوسته با دوست
همه انديشه ام انديشه اوست
نمي بينم به غير از دوست اينجا
خدابا اين منم يا اوست اينجا ؟
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۰:۵۰ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #8
RE: فریدون مشیری
گل خشكيده

بر نگه سرد من به گرمي خورشيد
مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت
تشنه اين چشمه ام چه سود خدا را
شبنم مرا نه تاب نگاهت
جز گل خشكيده اي و برق نگاهي
از تو در اين گوشه يادگار ندارم
زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم
يك نفس از دست غم قرار ندارم
اي گل زيبا بهاي هستي من بود
گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم
گوشه تنها چه اشك ها فشاندم
وان گل خشكيده را به سينه فشردم
آن گل خشكيده شرح حال دلم بود
از دل پر درد خويش با تو چه گويم
جز به تو درمان درد از كه بجويم
من دگر آن نسيتم به خويش مخوانم
من گل خشكيده ام به هيچ نيرزم
عشق فريبم دهد كه مهر ببندم
مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم
پاي اميد دلم اگر چه شكسته است
دست تمناي جان هميشه دراز است
تا نفسي مي كشم ز سينه پر درد
چشم خدا بين من به روي تو باز است
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۰:۵۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #9
RE: فریدون مشیری
غروب پاييز

دلم خون شد از اين افسرده پاييز
از اين افسرده پاييز غم انگيز
غروبي سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل كار دارد
شرنگ افزاي رنج زندگاني ست
غم او چون غم من جاوداني ست
افق در موج اشك و خون نشسته
شرابش ريخته جامش شكسته
گل و گلزار را چين بر جبين است
نگاه گل نگاه واپسين است
پرستوهايي وحشي بال در بال
اميد مبهمي را كرده دنبال
نه در خورشيد نور زندگاني
نه در مهتاب شور شادماني
فلق ها خنده بر لب فسرده
سفق ها عقده در هم فشرده
كلاغان مي خروشند از سر كاج
كه شد گلزار ها تاراج تاراج
درختان در پناه هم خزيده
ز روي بامها گردن كشيده
خورد گل سيلي از باد غضبناك
به هر سيلي گلي افتاده بر خاك
چمن را لرزه ها در تار و پود است
رخ مريم ز سيلي ها كبود است
گلستان خرمي از ياد برده
به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است
حديث غم نواي آبشار است
چو بينم كودكان بينوا را
كه مي بندند راه اغنيا را
مگر يابند با صد ناله ناني
در اين سرماي جان فرسا مكاني
سري بالا كنم از سينه كوه
دلم كوه غم و درياي اندوه
اهم مي شكافد آسمان را
مگر جويد نشان بي نشان را
به دامانش درآويزد به زاري
بنالد زينهمه بي برگ و باري
حديث تلخ اينان باز گويد
كليد اين معما باز جويد
چه گويم بغض مي گيرد گلويم
اگر با او نگويم با كه بگويم
فرود آيد نگاه از نيمه راه
كه دست وصل كوتاهست كوتاه
نهيب تند بادي وحشت انگيز
رسد همراه باراني بلاخيز
بسختي مي خروشم هاي باران
چه مي خواهي ز ما بي برگ و باران
برهنه بي پناهان را نظر كن
در اين وادي قدم آهسته تر كن
شد اين ويرانه ويرانتر چه حاصل
پريشان شد پريشان تر چه حاصل
تو كه جان مي دهي بر دانه در خاك
غبار از چهر گل ها مي كني پاك
غم دل هاي ما را شستشو كن
براي ما سعادت آرزو كن
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۰:۵۲ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
1 کاربر به دلیل این ارسال از **Hoda سپاسگزاری کرده است. پرنده آشنا
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #10
RE: فریدون مشیری
عشق بي سامان

چنين با مهرباني خواندنت چيست ؟
بدين نامعرباني رندنت چيست ؟
بپرس از اين دل ديوانه من
كه اي بيچاره ماندنت چيست ؟
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۰:۵۲ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.