به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید
نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

سهراب سپهری

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #1
سهراب سپهری
به سراغ من اگر می آیید.
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدک هایی است
که خبر می آرند، از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک.
روی شن ها هم، نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۱:۵۹ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #2
RE: سهراب سپهری
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایقی از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا – پریانی که سر از آب به در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم راند:
«دور باید شد، دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آیینه ی تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی مشعلی راننمود.
دور باید شد دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.

همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتی است.
مردم آنشهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.

پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری است.
قایقی باید ساخت.
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۲:۰۰ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #3
RE: سهراب سپهری
دم غروب، میان حضور خسته اشیا.
نگاه منتظری حجم وقت را می‌دید.
و روی میز،هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادارك مرگ جاری بود.
و بوی باغچه را، باد، روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می‌كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می‌زد خود را.
مسافر از اتوبوس
پیاده شد:
«چه آسمان تمیزی!»
و امتداد خیابان غربت او را برد.
غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش می‌آمد.
مسافر آمده بود.
و روی صندلی راحتی ، كنار چمن
نشسته بود:0
«دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یك چیز فكر می‌كردم
و رنگ دامنه‌ها هوش از سرم می‌برد.
خطوط جاده در اندوه دشت‌ها گم بود.
چه دره‌های عجیبی!
و اسب، یادت هست،
سپیده بود
و مثل واژه پاكی، سكوت سبز چمن‌زار را چرا می‌كرد.
و بعد، غربت رنگین قریه‌های سر راه.
و بعد تونل‌ها.
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این قایق خوشبو، كه روی شاخه نارنج می‌شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، كه در سكوت میان دو برگ این گل
شب بوست،
نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف.
نمی‌رهاند.
و فكر می‌كنم
كه این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.»
نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد:
«چه سیب‌های قشنگی!
حیات نشئه تنهایی است.»
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
– قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشكال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمی یك سیب می‌كند مأنوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد،
مرا رساند به امكان یك پرنده شدن.
– و نوشداروی اندوه؟
– صدای خالص اكسیر می‌دهد این نوش.

و حال شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چای می خوردند.

– چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهایی.
– چقدر هم تنها!
– خیال می‌كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستی.
– دچار یعنی
– عاشق.
– و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهی كوچك دچار آبی دریای بیكران باشد
– چه فكر نازك غمناكی!
– و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
– خوشا به حال گیاهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
– نه، وصل ممكن نیست،
همیشه فاصله‌ای هست.
اگرچه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله‌ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله‌هاست.
صدای فاصله‌هایی كه
- غرق ابهامند.
– نه،
صدای فاصله‌هایی كه مثل نقره تمیزند.
و با شنیدن یك هیچ می‌شوند كدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه‌هاست.
و او ثانیه‌ها می‌روند آن طرف روز .
و او ثانیه‌ها روی نور می‌خوابند.
و او و ثانیه‌ها بهترین كتاب جهان را.
به آب می‌بخشند.
و خوب می‌دانند
كه چی ماهی هرگز.
هزار و یك گره رودخانه را نگشود.
و نیمه شب‌ها، با زورق قدیمی اشراق
در آب‌های هدایت روانه می‌گردند.
و تا تجلی اعجاب پیش می‌رانند.
– هوای حرف تو آدم را
عبور می‌دهد از كوچه‌ باغ‌های حكایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!

حیاط روشن بود
و باد می‌آمد
و خون شب جریان داشت در سكوت دو مرد.

«اتاق خلوت پاكی است.
برای فكر چه ابعاد ساده‌ای دارد!
دلم عجیب گرفته است.
خیال خواب ندارم.»
كنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه‌ای
نشست:
«هنوز در سفرم.
خیال می‌كنم
در آب‌های جهان قایقی است
و من – مسافر قایق – هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای كهن را
به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم
و پیش می‌رانم .
مرا سفر به كجا می‌برد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند.
و بند كفش به انگشت‌های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جان رسیدن، و پهن كردن یك فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یك ظرف زیر شیر مجاور؟

و در كدام بهار
درنگ خواهی كرد.
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب باید خورد
و در جوانی یك سایه راه باید رفت،
همین.

كجاست سمت حیات؟
من از كدام طرف می‌رسم به یك هدهد؟
و گوش كن، كه همین حرف در تمام سفر
همیشه پنجره خواب را بهم می‌زد.
چه چیز در همه راه زیر گوش تو می‌خواند؟
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۲:۰۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #4
RE: سهراب سپهری
خواب تلخ



مرغ مهتاب مي خواند
ابري در اتاقم ميگريد
گلهاي چشم پشيماني مي شكفد
درتابوت پنجره ام پيكر مشرق مي لولد
مغرب جان مي كند
مي ميرد
گياه نارنجي خورشيد
در مرداب اتاقم مي رويد كم كم
بيدارم
نپنداريم درخواب
سايه شاخه اي بشكسته
آهسته خوابم كرد
اكنون دارم مي شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهاي چشم پشيماني را پر پر مي كنم
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۲:۰۲ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #5
RE: سهراب سپهری
فانوس خيس



روي علف ها چكيده ام
من شبنم خواب آلود يك ستاره ام
كه روي علف هاي تاريكي چكيده ام
جايم اينجا نبود
نجواي نمناك علف ها را مي شنوم
جايم اينجا نبود
فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند
كجاميرود اين فانوس
اين فانوس دريا پرست پر عطش مست ؟
بر سكوي كاشي افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد
زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد
باران پرخزه مستي
بر ديوار تشنه روحم مي چكد
من ستاره چكيده ام
از چشم ناپيداي خطا چكيده ام
شب پر خواهش
و پيكر گرم افق عريان بود
رگه سپيد مر مر سبز چمن زمزمه مي كرد
و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد
پريان مي رقصيدند
و آبي جامه هاشان با رنگ افق پيوسته بود
زمزمه هاي شب مستم مي كرد
پنجره رويا گشوده بود
و او چون نسيمي به درون وزيد
اكنون روي علفها هستم
و نسيمي از كنارم مي گذرد
تپش ها خاكستذ شده اند
آي پوشان نمي رقصند
فانوس آهسته پايين و بالا مي رود
هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد
چشمانش خوابي را گم كرده بود
جاده نفس مفس مي زد
صخره ها چه هوسناكش بوييدند
فانوس پر شتاب
تا كي مي لغزي
در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ ؟
زمزمه هاي شب پژمرد
رقص پريان پايانن يافت
كاش اينجا نچكيده بودم
هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد
فانوس از كنار ساحل به راه افتاد
كاش اينجا در بستر علف تاريكي نچكيده بودم
فانوس از من مي گريزد
چگونه برخيزم ؟
به استخوان سرد علف ها چسبيده ام
و دور از من فانوس
درگهواره خروشان دريا شست و شو مي كند
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۲:۱۰ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #6
RE: سهراب سپهری
جهنم سرگردان


شب را نوشيده ام
و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان
مرا با رنج بودن تنها گذار
مگذار خواب وجودم را پر پر كنم
مگذار ازبالش تاريك تنهايي سر بر دارم
و به دامن بي تار و پود رويا ها بياويزم
سپيدي هاي فريب
روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشم آويخته
او را بگو
تپش جهنمي مست
او را بگو : نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام
نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم
جهنم سرگردان مرا تنها گذار
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۲:۱۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #7
RE: سهراب سپهری
ياد بود


سايه دراز لنگر ساعت
روي بيابان بي پايان در نوسان بود
مي آمد مي رفت
مي آمد مي رفت
و من روي شن هاي روشن بيابان
تصوير خواب كوتاهم را مي كشيدم
خوابي كه گرمي دوزخ را نوشيده بود
و در هوايش زندگي ام آب شد
خوابي كه چون پايان يافت
من به پايان خودم ذسيدم
من تصوير خوابم را مي كشيدم
و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم كرده بود
چگونه مي شد در رگ هاي بي فضاي اين تصوير
همه گرمي خواب دوشين را ريخت ؟
تصوير را كشيدم
چيزي گم شده بود
روزي خودم خم شدم
حفره اي در هستي من دهان گشود
سايه دراز لنگر ساعت
روي بيابان بي پايان در نوسان بود
و من كنار تصوير زنده خوابم بودم
تصويري كه رگ هايش در ابديت مي تپيد
و ريشه نگاهم درتار و پودش مي سوخت
اين بار
هنگامي كه سايه لنگر ساعت
از روي تصوير جان گرفته من گذشت
بر شن هاي روشن بيابان چيزي نبود
فرياد زدم
تصوير را بازده
و صدايم چون مشتي غبار فرو نشست
سايه دراز لنگر ساعت
روي بيابان بي پايان در نوسان بود
مي آمد مي رفت
مي آمد مي رفت
و نگاه انساني به دنبالش مي دويد
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۲:۱۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #8
RE: سهراب سپهری
پرده


پنجره ام به تهي باز شد
و من ويران شدم
پرده نفس مي كشيد
ديوار قير اندود
از ميان برخيز
پايان تلخ صداههاي هوش ربا
فرو ريز
لذت خوابم مي فشارد
فراموشي مي بارد
پرده نفس مي كشد
شكوفه خوابم مي پژمرد
تا دوزخ ها بشكافند
تا سايه ها بي پايان شوند
تا نگاهم رها گردد
در هم شكن بي جنبشي ات را
و از مرز هستي من بگذر
سياه سرد بي تپش گنگ
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۲:۱۲ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #9
RE: سهراب سپهری
گل كاشي



باران نور
كه از شبكه دهليز بي پايان فرو مي ريخت
روي ديوار كاشي گلي را مي شست
مار سياه ساقه اين گل
در رقص نرم و لطيفي زنده بود
گفتي جوهر سوزان رقص
در گلوي اين مار سيه چكيده بود
گل كاشي زنده بود
در دنيايي رازدار
دنياي به ته نرسيدني آبي
هنگام كودكي
در انحناي سقف ايوانها
درون شيشه هاي رنگي پنجره ها
ميان لك هاي ديوار ها
هر جا كه چشمانم بيخودانه در پي چيزي ناشناس بود
شبيه اين گل كاشي را ديدم
و هربار رفتم بچينم
رويايم پر پر شد
نگاهم به تارو پود سياه ساقه گل چسبيد
و گرمي رگ هايش را جس كرد
همه زندگي ام در گلوي گل كاشي چكيده بود
گل كاشي زندگي ديگر داشت
آيا اين گل
كه در خاك همه روياهايم روييده بود
كودك ديرين را مي شناخت
و يا تنها من بودم كه در او چكيده بودم
گم شده بودم ؟
نگاهم به تارو پود شكننده ساقه چسبيده بود
تنها به ساقه اش مي شد بياويزد
چگونه مي شد چيد
گليرا كه خيالي مي پژمراند ؟
دست سايه ام بالا خيزد
قلب آبي كاشي ها تپيد
باران نور ايستاد
رويايم پرپر شد
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۲:۱۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 189
اعتبار: 0
سپاس کرده: 33
سپاس شده: 112 در 50 موضوع

امتياز: 104.00

ارسال: #10
RE: سهراب سپهری
مرز گمشده



ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت
و صدا در جاده بي طرح فضا مي رفت
از مرزي گذشته بود
در پي مرز گمشده مي گشت
كوهي سنگين نگاهش را بريد
صدا از خود تهي شد
و به دامن كوه آويخت
پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
و كوه از خوابي سنگين پر بود
خوابش طرحي رها شده داشت
صدا زمزمه بيگانگي را بوييد
برگشت
فضا را از خود گذرداد
و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد
كوه از خوابي سنگين پر بود
ديري گذشت
خوابش بخار شد
طنين گمشده اي به رگهايش وزيد
پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
سوزش تلخي به تار و پودش ريخت
خواب خطاكارش را نفرين فرستاد
و نگاهش را روانه كرد
انتظاري نوسان داشت
نگاهي در راه مانده بود
و صدايي در تنهايي مي گريست
سه شنبه ۱۵ شهر ۱۳۹۰ ۲۲:۱۴ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.