به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید

تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان / انجمن خانه و خانواده / تالار خانه و خانواده / كودكان v / قصه های کودکانه

نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده‌ی ارسال‌های تازه‌ مشاهده‌ی ارسال‌های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید


قصه های کودکانه
زمان کنونی: پنج شنبه ۱ آبا ۱۳۹۳, ۰۴:۵۸ صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: meregan
آخرین ارسال: meregan
پاسخ: 462
بازدید: 14905



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

قصه های کودکانه

نویسنده پیام
*
ارسال‌ها: 1,824
اعتبار: 68
سپاس کرده: 7,118
سپاس شده: 4,183 در 2,029 موضوع

امتياز: 11,281.51

ارسال: #411
RE: قصه های کودکانه
افسانه شهر یک چشمی ها


[تصویر:  21222747353379175421671682097220139137146.jpg]


توی شهر یک چشمی‌ها همه یا چشم چپ داشتند یا چشم راست. یک چشم همه‌ی مردم شهر کور بود. بچه‌هایی هم که دنیا می‌آمدند، فقط یک چشم داشتند و بچه‌های آن بچه‌ها هم یک چشم داشتند. چشم راست‌های شهر، سمت راست شهر خانه ساخته بودند و زندگی می‌کردند و چشم چپ‌ها، سمت چپ شهر بودند. مزرعه‌ها، باغ‌ها و زمین‌های آنها هم در طرف چپ و راست شهر، جدا از هم بود. آنها با هم و در کنار هم راحت و آرام زندگی می‌کردند و پادشاهی کور هم بالای سر آنها بود. پادشاه دو پسر داشت؛ یکی از پسرها چشم ‌چپش کور بود و یکی از آنها چشم راستش. پسرهای پادشاه هم در طرف چپ و راست قصر زندگی می‌کردند و در کنار هم راحت بودند.

تا اینکه پادشاه کور شهر بعد از هزار سال مُرد و مردم شهر بعد از به خاک سپردن پادشاه به فکر جانشین پادشاه افتادند. چشم چپ‌های شهر، دلشان می‌خواست پسر چشم‌ چپ‌ پادشاه جانشین شود و چشم راست‌ها هم طرفدار پسر چشم‌ راست پادشاه بودند و هیچ کدام نمی‌توانستند حرف خودشان را به کرسی بنشانند.

سرانجام، صحبت و بحث و گفتگو آنقدر بالا گرفت که جنگ بین مردم شروع شد. آدم‌های سمت چپ و راست شهر سنگر گرفتند و با سنگ همدیگر را زدند. بارانی از سنگ روی شهر بارید و آنقدر زیاد شد که یکی‌یکی خورد به چشم‌های سالم آدم‌های شهر و آنها یکی‌یکی نابینا و کور شدند و همه‌ی شهر کور و نابینا شدند.

بعد از اینکه همه، حتی پسرهای پادشاه هم کور شدند، همه دنبال یک نفر گشتند تا یک چشم سالم داشته باشد و آدم تنبل را که در تمام مدت خواب بود پیدا کردند و او را که یک چشم سالم داشت، پادشاه کردند.

منبع:پوپک

امضا كاربر
گفتی ما به درد هم نمی خوریم!
هرگز نفهمیدی که من تو را برای دردهایم نمی خواستم...
چهار شنبه ۴ آبا ۱۳۹۰ ۱۶:۳۴ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 1,824
اعتبار: 68
سپاس کرده: 7,118
سپاس شده: 4,183 در 2,029 موضوع

امتياز: 11,281.51

ارسال: #412
RE: قصه های کودکانه
قور باغه بد شانس

[تصویر:  1871966619019423418791716313422622552199158.jpg]

در روزگاران قدیم در جنگل سرسبز و زیبا، برکه‌ای بود که آب صاف و زلالی داشت. حیوانات و موجودات گوناگونی در اطراف این برکه زندگی می‌کردند که هر وقت تشنه می‌شدند، از آب آن می‌نوشیدند.

از قضا در این برکه قورباغه‌ای زندگی می‌کرد که با موشی در همان نزدیکی دوستی دیرینه‌ای داشت. این دو رازهای دلشان را با هم در میان می‌گذاشتند و از هم‌نشینی و هم‌صحبتی با یکدیگر لذت می‌بردند.

تا اینکه یک روز، موش به نزد قورباغه آمد و گفت: دوست عزیز! مدت‌هاست که می‌‌خواهم رازی را با تو در میان بگذارم. راستش را بخواهی گاهی اوقات که لب برکه می‌آیم و تو را صدا می‌زنم، صدای مرا نمی‌شنوی و مرا از دیدار خود محروم می‌کنی. لانه‌ی من بیرون از آب است و لانه‌ی تو داخل آب. نه صدای تو به من می‌رسد و نه صدای من به تو. کاش می‌شد چاره‌ای بیندیشیم تا همیشه از حال هم با خبر باشیم!

پس از ساعت‌ها بحث و گفتگو راه حلی برای مشکل‌شان یافتند. قرار بر این شد که طناب درازی را انتخاب کنند و از آن برای خبر کردن یکدیگر استفاده نمایند. به این ترتیب که یک سر آن به پای موش و سر دیگر آن به پای قورباغه بسته شود، تا هر زمان یکی از آنها نیاز به هم صحبتی با دیگری داشت، سرطناب را بکشد و او را به این وسیله با خبر سازد. مدتی گذشت و این دو دوست قدیمی در فرصت‌های مختلف، با کشیدن سرطناب یکدیگر را خبر می‌کردند، گل می‌گفتند و گل می‌شنیدند و دائما از احوال هم با خبر بودند.

تا اینکه یک روز عقابی تیز چنگال موش را به منقار گرفت. قورباغه هم به گمان آنکه دوستش او را صدا می‌زند با خوشحالی به روی آب آمد.

اما ناگهان متوجه شد طنابی را که یک سر آن به پای موش بسته شده بود تا در مواقع ضروری برای ملاقات همدیگر را خبر کنند او را از زمین بلند کرده و همراه با موش به سوی آسمان می‌برد. قورباغه‌ی بیچاره که از این موضوع هم به شدت خنده‌اش گرفته بود و هم کمی وحشت کرده بود به شانس بد خود لعنت می‌فرستاد.

مردم شهر هم با دیدن این ماجرا، در حالی که به فکر فرو رفته بودند با تعجب به این صحنه نگاه می‌کردند و آن را به یکدیگر نشان می‌دادند و با خود می‌گفتند: چطور چنین چیزی ممکن است؟ عقاب چگونه به درون آب رفته و همزمان با شکار موش، قورباغه را هم شکار کرده؟

قورباغه بیچاره در حالی که طعنه و سرزنش مردم را می‌شنید جز اینکه به حال خود تاسف بخورد و از این دوستی نابه‌جا پشیمان باشد کار دیگری از دستش بر نمی‌آمد.

منبع:مثنوی مولوی

امضا كاربر
گفتی ما به درد هم نمی خوریم!
هرگز نفهمیدی که من تو را برای دردهایم نمی خواستم...
چهار شنبه ۴ آبا ۱۳۹۰ ۱۶:۳۵ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 1,824
اعتبار: 68
سپاس کرده: 7,118
سپاس شده: 4,183 در 2,029 موضوع

امتياز: 11,281.51

ارسال: #413
RE: قصه های کودکانه
دو دوست متفاوت

[تصویر:  1081791912329718613513015940246151098955137.jpg]

پروین و صدیقه کلاس چهارم هستند. هر دو آرام و باهوش هستند. اما کمی با هم فرق دارند. مثلا وقتی کسی از آنها سوال می‌پرسد، صدیقه با متانت جواب می‌دهد ولی پروین گاهی با اینکه جواب سوال را می‌داند سرش را پایین می‌اندازد و چیزی نمی‌گوید. اگر در راه مدرسه یکی از همسایه‌ها را ببینند، صدیقه جلو رفته با ادب سلام می‌کند ولی پروین ترجیح می‌‌دهد پشت کسی که همراهش است پنهان شود و چیزی نگوید و اگر آن شخص حالش را بپرسد پروین از خجالت سرخ می‌شود. آنها معمولا از خانه خوراکی می‌آورند ولی گاهی هم به مغازه‌ی نزدیک مدرسه می‌روند تا خوراکی بخرند. پروین جلو می‌رود ولی رویش نمی‌شود چیزی بگوید. بچه‌های دیگر می‌آیند و خرید می‌کنند و می‌روند ولی او که هنوز چیزی نخریده سرش را پایین انداخته و گوشه‌ای می‌ایستد. ولی صدیقه خیلی فهمیده عمل می‌کند او در همهمه‌ی خرید بچه‌ها، بدون اینکه داد و بیداد کرده یا خودش را لوس کند حرفش را می زند، خوراکی‌اش را می خرد، خیلی متین و با وقار تشکر می کند و از مغازه خارج می‌شود. آنها هیچ وقت با صدای بلند نمی‌خندند. پروین خجالتی است اما صدیقه اینطور نیست. وقتی میهمان به خانه‌ی آنها بیاید صدیقه روسری‌اش را سر می‌کند. لباس مناسب می‌پوشد، با ادب سلام می‌کند و با احترام میوه یا چای تعارف می‌کند. ولی پروین به اتاق دیگر می‌رود و تا رفتن میهمان بیرون نمی‌آید.

به نظر شما رفتار پروین درست‌تر است یا صدیقه؟

منبع:تبیان

امضا كاربر
گفتی ما به درد هم نمی خوریم!
هرگز نفهمیدی که من تو را برای دردهایم نمی خواستم...
چهار شنبه ۴ آبا ۱۳۹۰ ۱۶:۳۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 1,824
اعتبار: 68
سپاس کرده: 7,118
سپاس شده: 4,183 در 2,029 موضوع

امتياز: 11,281.51

ارسال: #414
RE: قصه های کودکانه
غذای تازه

[تصویر:  25518223441245146664012514019416119152118.jpg]

روزی پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) وارد بازار شدند، و شروع به احوالپرسی با مردم کردند و از وضع بازار و فروش و تجارت پرسیدند. آنگاه از کنار مردی گذشتند که غذا می‌فروخت. به او سلام دادند و با دقت به غذا نگاه کردند. سپس دستشان را به گوشه‌ای از غذا زدند و متوجه شدند که تر و تازه نیست. بعد با عصبانیت به فروشنده نگاه کردند و با حالت سرزنش آمیزی پرسیدند: «این چه جور غذایی است ای صاحب غذا؟»

مرد عذرخواهی کرد و به حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) گفت که روی غذا باران باریده و آن را اینگونه جلوه داده است. پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) این عذر را نپذیرفتند و او را پند دادند که در کارش امانت‌دار باشد و تازه نبودن جنس را برای خریدار آشکار کند. سپس گفت: «چرا آن قسمت تر و تازه را بالا گذاشته‌ای تا مردم را جلب کند؟»

آن‌گاه فروشنده را از فریب دادن مردم بر حذر داشت و به او گفت: «هرکس در معامله فریبکاری کند از من نیست.»



منبع: 101کتاب حکایت اخلاقی

امضا كاربر
گفتی ما به درد هم نمی خوریم!
هرگز نفهمیدی که من تو را برای دردهایم نمی خواستم...
چهار شنبه ۴ آبا ۱۳۹۰ ۱۶:۳۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 1,824
اعتبار: 68
سپاس کرده: 7,118
سپاس شده: 4,183 در 2,029 موضوع

امتياز: 11,281.51

ارسال: #415
RE: قصه های کودکانه
سمورهای شجاع[تصویر:  146912191288168249106183174174141210182245172.jpg]



سمورهای آبی جوان شاد و شنگول روی کول هم می‌پریدند، کشتی ‌می‌گرفتند و با هم بازی می‌کردند. گاهی هم چند تایی بالای تپه می‌رفتند و روی برف‌ها لیز می‌خوردند. سمور کوچولو، وقتی آنها را اینقدر خوشحال دید، دلش خواست با آنها هم‌بازی شود. برای همین جلو رفت و گفت:

- من هم‌بازی... من هم‌بازی ...

سمورهای جوان نگاهی به او کردند و یک‌دفعه زدند زیر خنده. یکی از آنها گفت:

- برو بچه جان، برو با هم‌سن و سال‌های خودت بازی کن!

سمور کوچولو گفت:

- اما هیچ سموری هم‌سن و سال من نیست. من هیچ دوستی ندارم. حالا چه کار کنم؟

سمور جوان گفت:

- حالا که هیچ دوستی نداری بهتر است به خانه‌تان بروی و شیرت را بخوری کوچولو! بعد، همگی خندیدند و مشغول بازی خودشان شدند.

سمور کوچولو غمگین شد. دلش شکست. سرش را پایین انداخت و اشک‌ریزان رفت. نزدیک غروب، مادر سمور کوچولو کنار رودخانه آمد و از جوان‌ها پرسید:

- شما کوچولوی من را ندیده‌اید؟

جوان‌ها نگاهی به هم کردند و گفتند:

- چرا، او اینجا بود. اما ما او را به خانه برگرداندیم.

خانم سمور ناله کرد:

- ولی او به خانه برنگشته. ای داد و بی‌داد، حتماً بلایی سرش آمده.

و شروع به گریه کرد. مدام این طرف و آن طرف می‌رفت و اشک‌ریزان سمور کوچولو را صدا می‌کرد. اما جوابی نمی‌آمد. جوان‌ها خیلی ناراحت شدند. همه‌شان از رفتاری که با سمور کوچولو داشتند پشیمان بودند. یکی از آنها که از بقیه بزرگ‌تر بود، گفت:

- اگر گم شده باشد، تقصیر ماست. ما نباید با او این‌طور رفتار می‌کردیم. حالا بیایید تا هوا هنوز تاریک نشده دنبالش بگردیم.

بعد، هر سموری را به طرفی فرستاد. خودش هم از طرفی به راه افتاد. رفت و رفت. سر راه تله‌ای را که آدم‌ها برای شکار سمورها می‌گذاشتند، دید. تنش لرزید. با خودش فکر کرد:

- ای وای گمانم او اسیر آدم‌ها شده باشد. باید آنقدر بگردم تا پیدایش کنم.

بعد، راه افتاد. هوا کم کم داشت تاریک می‌شد سمور جوان مجبور بود با احتیاط راه برود تا خودش توی تله‌ها نیفتد. بالاخره از دور جانداری را دید. خوب که نگاه کرد او را شناخت. او یکی از آدم‌ها بود. کیسه‌ای روی کولش بودو سوت زنان می‌رفت. سمور جوان حدس می‌زد که توی آن کیسه باید جانوری باشد که آن مرد شکار کرده باشد. شاید آن شکار سمور کوچولو بود. اول ترسید. فکر کرد شکار مرد مرده است. اما وقتی دید که کیسه تکان می‌خورد و سر و صدا می‌کند، خوشحال شد؛ چون فهمید جانوری توی کیسه هنوز زنده است.

سمور جوان فرصت نداشت دوستانش را خبر کند. باید فکری می‌کرد تا سمور کوچولو را نجات دهد. باید به مرد کلک می‌زد. برای همین دوید و جلوی راه او ایستاد تا مرد او را ببیند. مرد، تا چشمش به سمور افتاد، گل از گلش شگفت. گفت:

- به به! چه جالب! یک سمور جوان با پوست خز قشنگش! عجیب است که فرار نمی‌کند. شاید زخمی شده. شاید هم لنگ است و نمی‌تواند درست راه برود. باید هر طور شده او را به چنگ بیاورم. پوستش حسابی می‌ارزد.

مرد، کیسه را زمین گذاشت و آهسته به طرف سمور حرکت کرد. سمور هم آهسته دور شد. مرد، تندتر راه رفت. سمور هم تندتر حرکت کرد. هر چه مرد نزدیک‌تر می‌شد، سمور سعی می‌کرد از او فاصله بگیرد و به چنگش نیفتد. مرد، انگار کیسه را فراموش کرده بود. دنبال سمور رفت و رفت و اصلاً نفهمید که از کیسه‌اش خیلی دور شده است. سمور هم همین را می‌خواست. وقتی که دید به حد کافی از کیسه دورشده‌اند، آن وقت پا به فرار گذاشت. مرد هم که نمی‌خواست پوست به آن خوبی را از دست بدهد دنبالش دوید.

اما سمور زرنگ خیلی راحت از دست او فرار کرد و بعد، از یک راه دیگر خودش را به کیسه رساند. فکر می‌کرد سمور کوچولو تا به آن موقع از کیسه درآمده است. اما وقتی به کیسه رسید دید سرکیسه بسته است و سمور کوچولو که از صدایش معلوم بود خودش است، توی آن وول می‌خورد. وقت کم بود. سمور جوان می‌دانست که مرد، هر لحظه ممکن است برگردد. برای همین با دندان به جان کیسه افتاد. دندان‌های دراز و تیزش را توی گونی فرو برد و سعی کرد کیسه را سوراخ کند. کیسه محکم بود و به آسانی پاره نمی‌شد. هوا دیگر تاریک تاریک بود. یک‌دفعه صدایی شنید. گوش تیز کرد. صدای پای مرد بود. سمور با تمام توانش به کیسه دندان کشید. بالاخره توانست سوراخش کند. مرد او را دید و به طرفش دوید. سمور به سرعت کیسه را پاره کرد. سمور کوچولو را بیرون کشید و فریادی زد:

- فرار کن! زودباش، بدو!

سمور کوچولو با شنیدن فریاد او از جا پرید و با تمام سرعت دنبال سمور جوان دوید. سمورها دویدند و دویدند و مرد را پشت سرشان جا گذاشتند. وقتی خیالشان از بابت شکارچی راحت شد، نفسی تازه کردند و به طرف رودخانه حرکت کردند.

وقتی خانم سمور بچه‌اش را دید، از شادی فریاد کشید و به طرفش دوید. او را بغل کرد، بوسید و نوازش کرد. سمورهای جوان دور آنها جمع شدند. همه خوشحال بودند که سمور کوچولو سالم است و بلایی سرش نیامده. وقتی خانم سمور خواست که سمور کوچولو سالم است و بلایی سرش نیامده. وقتی خانم سمور خواست که سمور کوچولو را به خانه ببرد، سمور جوانی که سمور کوچولو را نجات داده بود، به او گفت:

- ما هر روز صبح کنار رود خانه جمع می‌شویم و با هم بازی می‌کنیم. یادت باشد فردا دیر نیایی و یادت باشد هیچ وقت از بقیه دور نشوی.

سمور کوچولو از خوشحالی بالا و پایین پرید. خانم سمور با نگاه از سمورهای جوان تشکر کرد.



منبع:تبیان

امضا كاربر
گفتی ما به درد هم نمی خوریم!
هرگز نفهمیدی که من تو را برای دردهایم نمی خواستم...
چهار شنبه ۴ آبا ۱۳۹۰ ۱۶:۵۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 1,824
اعتبار: 68
سپاس کرده: 7,118
سپاس شده: 4,183 در 2,029 موضوع

امتياز: 11,281.51

ارسال: #416
RE: قصه های کودکانه
اولین روز

[تصویر:  158501178210140511678218019513016417122214.jpg]

در گوشه‌ای از حیاط مدرسه، پسری تنها ایستاده بود و به همهمه و بازی و شادی بچه‌ها نگاه می‌کرد. خیلی دلش می‌خواست برود و با بچه‌ها بازی کند ولی هیچ‌کس را نمی‌شناخت این اولین روز حضور او در این مدرسه بود. در راه مدرسه، پدرش به او گفته بود: «رامین‌جان! درست است که دلت برای دوستانت تنگ می‌شود ولی من مطمئنم که تو می‌توانی در این مدرسه هم دوستان خوبی پیدا کنی». رامین در فکر صبحت‌های پدر بود که توپ بچه‌ها نزدیک پای او به زمین افتاد. رامین با خودش فکر کرد: «این بهترین فرصت است.» و بی معطلی توپ را پرت کرد. شوت زیبایی بود. یکی از پسرها که برای زدن توپ جلو آمده بود ایستاد و گفت: «عجب شوتی! کلامی چندمی؟» رامین جواب داد: «چهارم» پسر دوباره پرسید: «چهارم؟ چهار چند؟» رامین گفت: «چهار دو». پسر برگشت و داد زد: «بچه‌ها! یه یار جدید داریم. بیاین باهاش آشنا شیم.» بعد رو کرد به رامین و گفت: «اسم من بهرامه من کاپیتان تیم فوتبال چهارمی‌ها هستم.» رامین دستش را جلو آورد و با بهرام دست داد و گفت: «خوشبختم منم رامینم». همه‌ی بچه‌ها یکی یکی جلو آمدند و با رامین آشنا شدند. یکی از آنها پرسید: «ببینم تو فوتبالت خوبه یا این دفعه رو شانسکی یه شوت خوب زدی؟» رامین خندید و گفت: «می‌تونی امتحان کنی» در همین موقع زنگ مدرسه زده شد. وارد کلاس که شدند میثم یکی از بچه‌های تیم یک موشک کاغذی درست کرد و آن را به طرف رامین پرتاب کرد و گفت: «اسمت رو روش بنویس.» رامین هم اسم و فامیلش را روی یک بال موشک کاغذی نوشت و آن را پرتاب کرد. موشک به دست هر کی می‌رسید آن را می‌خواند و خودش را معرفی می‌کرد. بازی جالب و خنده‌داری بود. موشک از روی سر بچه‌ها دور میزد و هر بار یکی از هدف می‌گرفت و تقریباً در دست بیشتر بچه‌ها فرود آمد.

آقا معلم که وارد کلاس شد چهره خندان و جدیدی را در کلاس دید. چند سوال از رامین پرسید تا همه به خوبی با او آشنا شوند. سپس به سراغ درس رفت. تمام ساعات روز در مدرسه به خوشی گذشت. زنگ آخر که زده شد بچه‌ها گروه گروه مدرسه را برای رفتن به خانه ترک کردند. رامین هم همراه با یکی از همین گروه‌ها از مدرسه خارج شد. حالا دیگر او تنها نبود.

منبع:تبیان

امضا كاربر
گفتی ما به درد هم نمی خوریم!
هرگز نفهمیدی که من تو را برای دردهایم نمی خواستم...
چهار شنبه ۴ آبا ۱۳۹۰ ۱۶:۵۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 1,824
اعتبار: 68
سپاس کرده: 7,118
سپاس شده: 4,183 در 2,029 موضوع

امتياز: 11,281.51

ارسال: #417
RE: قصه های کودکانه
گوهر گرانبها

[تصویر:  2331181117025210244208186201227814114.jpg]

سلطان محمود در حالیکه لبخند مرموزی بر گوشه‌ی لب داشت، وارد جمع وزیران شد. همه‌ی وزیران به احترام سلطان از جا بلند شدند و تعظیم کردند. سلطان، اهل مجلس را دعوت به نشستن کرد و خود بسوی تخت سلطنتی رفت و بر روی آن نشست. جعبه‌ی کوچکی که بر روی آن نقاشی‌های زیبایی کشیده شده بود، در دست سلطان قرار داشت. همه زیرچشمی به آن جعبه نگاه می‌کردند و می‌دانستند بین آن جعبه و لبخند مرموز پادشاه، ارتباطی هست.

سلطان محمود خطاب به وزیران خود گفت: فکر می‌کنید درون این جعبه‌ی زیبا چیست؟ همه گفتند: سلطان بهتر می‌داند.

سلطان با دقت و ظرافت در جعبه را باز کرد. درخشش الماس که درون جعبه بود، چشم اهل مجلس را خیره کرد. هیچ‌کدام از آنها تا به‌حال الماسی به آن درشتی ندیده بودند. سلطان محمود، صدر اعظم خود را فرا خواند و الماس را به دست او داد. آنگاه از او پرسید: فکر می‌کنی این جواهر چقدر قیمت دارد؟

صدراعظم که محو تماشای الماسی شده بود گفت: فکر نمی‌کنم بتوان قیمتی روی آن گذاشت. ارزش این الماس از تمام خزانه‌ی پادشاه بیشتر است. سلطان محمود گفت: حالا به تو فرمان می‌دهم که این الماس را بشکنی.

صدراعظم گفت: من این الماس را بشکنم؟ نه نه، جناب سلطان! این خیانت بزرگی به شماست. این الماس باید در خزانه قرار گیرد تا پشتوانه کشور باشد.

سلطان محمود سری تکان داد و گفت: آفرین بر صدراعظم عاقل و زیرک ما.

آنگاه دست در جیب ردایش کرد و کیسه‌ی کوچکی پر از سکه‌ی طلا به صدراعظم داد و گفت: این پاداش دوراندیشی و احتیاط توست.

سپس یکی از وزیران را نزد خود فرا خواند. الماس را به دست او داد و گفت: می‌دانی این جواهر چقدر قیمت دارد؟ وزیر گفت: خیلی قیمتی است جناب سلطان! سلطان محمود گفت: ولی من از تو می‌خواهم که آنرا بشکنی. وزیر به تقلید از صدراعظم گفت: من هرگز چنین خیانتی نمی‌کنم. این الماس برازنده‌ی خزانه‌ی پادشاه است. سلطان محمود لبخندی زد و کیسه‌ی کوچکی پر از سکه طلا به آن وزیر داد و گفت: عقل و دوراندیشی تو قابل ستایش است! به همین ترتیب سلطان محمود از یکی یکی وزیران خواست تا آن الماس را بشکنند ولی هیچ‌کدام حاضر به انجام این کار نشدند.

سلطان محمود دست‌هایش را بر هم زد و ایاز، غلام مخصوص خودش را فرا خواند. ایاز جوانی لاغر اندام و گندمگون بود که سلطان محمود به‌خاطر اخلاق و رفتار خوبش به او علاقه‌ی زیادی داشت.

ایاز وارد مجلس شد مقابل تخت سلطان ایستاد و تعظیم کرد. سلطان محمود، الماس درشت و زیبا را به دست ایاز داد و گفت: ای ایاز! فکر می‌کنی این الماس چقدر ارزش دارد؟ ایاز گفت: فکر می‌کنم ارزش آن از تمام خزانه‌ی پادشاه بیشتر باشد. سلطان گفت: حالا من به تو فرمان می‌دهم که این الماس قیمتی را بشکنی. ایاز بدون لحظه‌ای تأمل، الماس را رروی زمین گذاشت، آنگاه سنگی از جیب بیرون آورد و بر روی آن کوبید. الماس زیبا و درخشان چند تکه شد و شکست. آه از نهاد همه‌ی وزیران بلند شد. همهمه‌ای در مجلس بلند شد و همه شروع به سرزنش ایاز کردند.

سلطان محمود با صدای بلند گفت: ای ایاز! تو که می‌دانی این جواهر چقدر قیمتی است، چرا آن را شکستی؟

ایاز گفت: سلطان به سلامت باشند. این الماس هر چه‌قدر هم قیمتی باشد، از فرمان شما با ارزش‌تر نیست. فرمان شما گوهری بسیار گرانبهاتر از این الماس است.

سلطان محمود نگاه سرزنش‌آمیز خود را به جمع وزیران دوخت. آنگاه با صدای بلند فریاد زد: جلّاد بیا و گردن این چاپلوس‌های نافرمان را بزن! هیچ‌کدام‌تان به اندازه‌ی این غلام نمی‌فهمید.

طولی نکشید که جلاد با تبر ترسناکی وارد مجلس شد.

رنگ از روی همه وزیران پریده بود.

سلطان آنقدر عصبانی بود که هیچ‌کس جرأت حرف زدن یا حتی معذرت‌خواهی نداشت. ولی در این هنگام ایاز جلو آمد و گفت: ای پادشاه! اینها قصد بدی نداشتند. شما هم این را خوب می‌دانید. پس خواهش می‌کنم که از ریختن خونشان چشم بپوشید.

سلطان محمود نفس عمیقی کشید و گفت: مگر می‌توانم خواهش تو را رد کنم؟ آنگاه با دست خود با جلاد اشاره کرد از تالار بیرون برود. خود نیز از تخت برخاست و با ناراحتی مجلس را ترک کرد.

منبع:تبیان

امضا كاربر
گفتی ما به درد هم نمی خوریم!
هرگز نفهمیدی که من تو را برای دردهایم نمی خواستم...
چهار شنبه ۴ آبا ۱۳۹۰ ۱۶:۵۳ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 1,824
اعتبار: 68
سپاس کرده: 7,118
سپاس شده: 4,183 در 2,029 موضوع

امتياز: 11,281.51

ارسال: #418
RE: قصه های کودکانه
برایتان دلیل می آورم

[تصویر:  16982248195126192166155202234461711202424862.jpg]

روزی تاجری با دوستانش در کنار رودخانه‌ای نشسته بودند. آنها ضمن نوشیدن چای، از هر دری با هم حرف می‌زدند تا اینکه موضوع صحبت‌شان رسید به بی‌ارزش‌ترین و با ارزش‌ترین چیزها، در دنیا هر کدام از آنها نظری دادند تا نوبت رسید به

تاجر تاجر هم بدون معطلی گفت: «فکر می‌کنم با ارزش‌ترین چیز در دنیا، نصیحت است.»

دوستان تاجر کمی در این مورد فکر کردند و یکی از آنها پرسید: «حالا بگو ببینم به نظر تو بی‌ارزش‌ترین چیزها، در دنیا چیست؟»

تاجر این‌بار هم به سرعت جواب داد: «فکر می‌کنم بی‌ارزش‌ترین چیزها در دنیا همان نصیحت است!»

دوستانش با تعجب گفتند: «می‌خواهی ما را مسخره کنی؟ خودت چند لحظه پیش گفتی با ارزش‌ترین چیزها نصیحت است؛ ولی حالا نصیحت را بی‌ارزش‌ترین چیز در دنیا می‌دانی؟ آخر بگو بدانیم چه‌طور چنین چیزی ممکن است؟»

تاجر گفت: «دوستان! من اصلاً خیال دست انداختن شما را ندارم. اگر گوش کنید، برایتان دلیل می‌آورم. فرض کنید که شما به شخصی نصیحت می‌کنید و او به حرفتان عمل می‌کند. در این صورت نصیحت با ارزش است. اما اگر به کسی نصیحت کنید و او عمل نکند، آن‌وقت نصیحت بی‌ارزش است.»

منبع:تبیان

امضا كاربر
گفتی ما به درد هم نمی خوریم!
هرگز نفهمیدی که من تو را برای دردهایم نمی خواستم...
چهار شنبه ۴ آبا ۱۳۹۰ ۱۶:۵۴ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 1,824
اعتبار: 68
سپاس کرده: 7,118
سپاس شده: 4,183 در 2,029 موضوع

امتياز: 11,281.51

ارسال: #419
RE: قصه های کودکانه
گربه دنبه را برد

[تصویر:  23737311895249771812121342257469174140129.jpg]

سال‌ها پیش در شهری دور مردی زندگی می‌کرد که بسیار فقیر و تنگدست بود. او چون نمی‌توانست غذای خوب و مناسبی برای خود و خانواده‌اش فراهم کند، دائماً از این موضوع رنج می‌برد و فقیر بودن را عار می‌دانست. بنابراین با اینکه بیشتر روزها نان خشک و آب می‌خورد و یا سر گرسنه بر بالین می‌گذاشت، اما همواره سعی می‌کرد به دروغ خود را ثروتمند نشان بدهد و با این کار به ظاهر آبرو برای خود کسب کند.

مرد فقیر هر روز نزد ثروتمندان شهر می‌رفت و به دروغ از غذای چرب و شیرینی که خورده بود برای آنان تعریف می‌کرد. مردم که از فقر و تنگدستی او خبر داشتند و صورت لاغر او را می‌دیدند، می‌دانستند که دروغ می‌گوید و حرف‌هایش را باور نمی‌کردند.

اما آن مرد همچنان بر سر ادعای خود بود، ولی دلیلی نداشت تا حرف‌هایش را ثابت کند.

تا اینکه اتفاقاً روزی از روزها هنگام عبور از کوچه تکه دنبه‌ی گوسفندی را بیرون در خانه‌ای دید. ناگهان فکری از خاطرش گذشت. با خود گفت: بهتر است از این دنبه برای فریب دادن دیگران استفاده کنم. خوب به اطراف نگاه کرد و وقتی کسی را ندید با خوشحالی آن دنبه را چون گوهر گرانب‌هایی در دستمالی پیچید و به خانه برد و آن را بر روی طاقچه گذاشت.

مردک بیچاره هر روز، هنگام خارج شدن از خانه، دنبه را برمی‌داشت و با دقت بر لب‌ها و سبیلش می‌مالید و چربشان می کرد تا به دیگران بفهماند که امروز خوراک چربی خورده و اثر آن بر روی لب‌هایش باقی مانده است.

مدتی گذشت، بعضی از مردم که سبیل و لب‌های چرب مرد فقیر را می‌دیدند کم کم باورشان شد که او واقعاً غذای چرب و خوشمزه‌ای خورده است. اما بعضی دیگر که باور نمی‌کردند دلشان به حال او می‌سوخت.

یکی از روزها که مرد فقیر طبق معمول در میان عده‌ای از ثروتمندان نشسته بود و از غذای چرب و نرمی که خورده بود تعریف می‌کرد، ناگهان طفل کوچک او نفس نفس زنان رسید و با گریه گفت: پدرجان! چند لحظه پیش گربه آمد و تکه دنبه‌‌ای را که هر روز با آن لب و سبیل‌تان را چرب می‌کردید را با خود برد. باور کنید من هر چه دویدم تا دنبه را از چنگ او در بیاورم، نتوانستم.

مردم با شنیدن این حرف بی‌اختیار به خنده افتادند. مرد فقیر که صورتش از خجالت سرخ شده بود، سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت: حق دارید که بخندید! من اشتباه کردم که فقیر بودن را ننگ می‌دانستم. اما از آنجا ماه هیچ‌وقت زیر ابر نمی‌ماند، دروغ من نیز آشکار شد و در میان شما رسوا شدم.

اکنون به خانه می‌روم و سعی می‌کنم از فردا با تلاش و کوشش بییشتر زندگی خود را سر و سامان بدهم.

با اقتباس از مثنوی مولوی

امضا كاربر
گفتی ما به درد هم نمی خوریم!
هرگز نفهمیدی که من تو را برای دردهایم نمی خواستم...
چهار شنبه ۴ آبا ۱۳۹۰ ۱۶:۵۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 1,824
اعتبار: 68
سپاس کرده: 7,118
سپاس شده: 4,183 در 2,029 موضوع

امتياز: 11,281.51

ارسال: #420
RE: قصه های کودکانه
یک نقاشی برای آقای باغبان

[تصویر:  12119114614106111159158919075148179178141201.jpg]

توی خیابان بودیم. با مادر می‌خواستیم برویم نانوایی و نان بخریم. همان نانوایی که جلویش یک باغچه دارد؛ یک باغچه پُر از بوته‌های سبز و درخت‌های بزرگ. همان که من کنارش می‌نشینم تا نوبت به مادر برسد. نزدیک نانوایی رسیدیم . وای... توی پیاده‌رو یک عالمه شاخه و برگ بود. داد کشیدم و گفتم: «آه... مادر جان... نگاه کن... یکی آمده این درخت‌ها را کنده...» مادر خندید و گفت: «ناراحت نشو، آقای باغبان این کار را کرده است!» زودی گفتم: «چه کار بدی!» مادر دوباره خندید و گفت: «نه، آقای باغبان باید این کار را می‌کرده: چون لازم است!» از حرف مادر تعجّب کردم و پرسیدم: «چرا؟»

- برای اینکه که در بهار، سبزتر و قشنگ‌تر بشوند.

- ولی آقای باغبان که درخت‌ها را کنده است!

مادر در صف ناتوایی ایستاد و گفت: «باغبان‌ها می‌دانند با درخت‌ها و بوته‌ها و گل‌ها چه باید بکنند. آنها همیشه نزدیک زمستان همین کار را می‌کنند.» به درخت‌ها نگاه کردم. خیلی کوچولو شده بودند. به مادر گفتم: «چه‌طوری این همه شاخه را می‌شکنند و برگ‌های‌شان را می‌کنند؟» مادر باز هم خندید و جواب داد: «با قیچی.»

- آه ... از همان قیچی‌هایی که ما در خانه داریم؟

- نه، قیچی باغبان‌ها مخصوص است. یک قیچی بزرگ که فقط به درد شاخه‌ی درخت‌ها می‌خورد. تازه، باغبان‌ها تمام این کارها را برای قشنگی و تازگی گیاهان و درختان انجام می‌دهند.

اگر باغبان‌ها نباشند می‌دانی چه می‌شود؟ همه‌ی درخت‌ها و گل‌ها، از بین می‌روند و خشک می‌شوند. تازه آنها بعد از این‌کار، خاک باغچه را هم بیل می‌زنند و روی آن، کود می‌ریزند، بعد کمی آب می‌دهند.

- کود؟ این دیگر چیست مادر جان؟

کود غذای خاک و گیاه است. آن را قوی می‌کند، همان‌طور که برنج و نان و گوشت و بقیه‌ی چیزها غذای انسان است و او را قوی می‌کند.

نوبت مادر رسیده بود. او نان‌هایش را گرفت و به من گفت: «بیا برویم. فقط چادر من را محکم بگیر که روی شاخه‌ها زمین نخوری!» چادر مادر را گرفتم و توی دلم فکر کردم: «نمی‌دانستم کار باغبان‌ها، این قدر مهم است!» حالا وقتی رفتیم خانه، با مداد رنگی‌هایی که دارم، یک نقاشی قشنگ از یک آقا باغبان می‌کشم. آن وقت آن را توی کاغذ کادو می‌گذارم و به آقای باغبان می‌دهم. همان آقای باغبانی که باغچه‌ی جلوی ناتوایی را می‌خواهد قشنگ‌تر و سبزتر کند.

منبع:تبیان

امضا كاربر
گفتی ما به درد هم نمی خوریم!
هرگز نفهمیدی که من تو را برای دردهایم نمی خواستم...
چهار شنبه ۴ آبا ۱۳۹۰ ۱۶:۵۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1393.