به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید
نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

خسته شده بود

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 11,438
اعتبار: 229
سپاس کرده: 3,621
سپاس شده: 4,533 در 2,255 موضوع

امتياز: 1,154,086.33

ارسال: #1
new2 خسته شده بود
خسته شده بود
از زندگي خسته شده بود.... شقيقه هاش تير مي كشيد .. بي تفاوت به ديوار سفيد خيره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پيدا بود. تنها اوميدانست...

چقدر دوستش داشت؟ جواب اين سوال را نمي دانست اما كسي در درونش فرياد ميزد يك دنيا اما دنيا به چشمش كوچك بود...به اندازه ي تمام ثانيه هايي كه با ياد او.فكر او صداي او زندگي كرده بود... اما باز هم كم بود چون همه ي انها به نظرش به كوتاهي يك روياي شيرين بي بازگشت بود.... هر اندازه كه بود.مطمعن بود كه ديگر بدون او حتي نفس هم برايش سنگين خواهد بود و مي دانست ديگر بي او زندگي چيزي كم دارد به رنگ عشق!


نگاهش به جعبه ي كوچكي بود كه روي ميز بود. دستش را دراز كرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند مي امد. ياد يك هفته پيش افتاد كه با چه شوق و ذوقي رفت و خريدش تا بدهدش يادگاري .يادگاري كه با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زيبا بود ... درخشش نگينش توجه همه را به خود جلب ميكرد. چه قدر با خودش تمرين كرد. شب از هيجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . يك دوش گرفت. كت شلواري را كه مي دانست خيلي دوست دارد پوشيد. حسابي خوش تيپ كرد. جعبه را گذاشت تو جيبش. اما طاقت نياورد باز كرد و بار ديگر نگاهش كرد. چه قدر زيبا بود اما ميدانست اين زيبايي در برار ان عزيز كه دلش را سال ها بود دزديده بود هيچ است.


سر ساعت رسيد. از تاخير داشتن متنفر بود.چند دقيقه بعد او امد. كمي اشفته بود. با خودش گفت حتما براي رسيدن به من عجله كرده است. سر ميز هميشگي شان نشستند. كمي صحبت كردند. كم حرف بود. بيشتر دوست داشت كه بشنود. از همه چيز برايش گفت. داشت كم كم حرفاش را جمع و جور مي كرد. از اضطراب تو جيبش با جعبه بازي مي كرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پريد گفت.. .... يك چيزي را مي خواستم بهت بگم. من دارم ميرم. تا اخر هفته ي ديگه... ديگه هيچي نشنيد .. انگار كه مرد.. قلبش ديگه نمي زد.. صداش در نمي امد.گلوش خشك شده بود....تا اينكه به سختي گفت؟ چي ؟؟؟ يك بار ديگه بگو... بغض كرد گفت: من دارم ميرم. مجبورم. بابا برام بيليت گرفته. خودم هم نمي دونستم.. اصلا باورم نميشه.فقط يك خواهش دارم اين يك هفته ي اخر را باهم خوش باشيم و بذار با يك دنيا خاطرات قشنگ اين داستان تموم شه...نمي خواست هيچي بشنوه. حاضر بود بقيه عمرش را بده و زمان در چند دقيقه قبل ثابت بمونه. اما حيف نمي شد.. از سر ميز بلند شد. ناي راه رفتن نداشت. انگار همه ي دنيا روي دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ ميزنم. صدايي راشنيد كه ميگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت باش... نفهميد چه طوري خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صداي يك احساس خيس بود كه سكوت تنهاييش را مي شكاند. نفهميد چند ساعت گذشته بود. برايش مهم نبود. موبايلش را نگاه كرد 10 تا اس ام اس با 3 تا ميسكال! مي دانست كه از نگراني دارد مي ميرد. بهش زنگ زد. سعي كرد بروز ندهد اما نشد تا صدايش را شنيد كه گفت بله بفرماييد بغضش تركيد....گوشي را قطع كرد . چند دقيقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود كه اخرين خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و اين يك هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهايي سر ميزدند كه با هم رفته بودند. جاهايي كه با هم خاطره داشتند. شب ها هم تا سپيده با تلفن حرف مي زدند. به ياد تمام شب هايي كه با هم تا صبح از عشق گفته بودند.


ثانيه برايشان عزيز بود. قيمتش قدر تمام عشقي بود كه بهم تقديم كرده بودند. اما اين ثانيه ي عزيز خيلي بي رحم و بي تفاوت به زمين و زمان در گذر بود و يك هفته به سرعت يك نيم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر شد ... لحظه ي اخر فرا رسيد ... وقت گفتن خداحافظي ... نمي خواست از دستش بدهد . نمي خواست بذارد برود... نمي خواست.......... اما...............


نگاهش كرد. اخرين نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همين طور. سخت نگير اين نيز بگذرد.


گفت: بي تو نمي گذره!!! اشك تو چشامانش حلقه زده بود اما نمي خواست اشكهايش را ببيند!بوسيدش.. چقدر گرمايش را دوست داشت . اما حيف كه اخرين بوسه بود... براي اخرين بار نگاهش كرد سرش را به زير انداخت و رفت بي خداحافظي.. صدايي را مي شنيد كه مي گفت: خداحافظ...


نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اينكه همين چند ساعت پيش او را ديده بود اما دلش تنگ شده بود.. خيلي تنگ.


صداي موبايل او را از عالم رويا به واقعيت بازگرداند . گوشي را برداشت. صداي اشنايي بود..: من پروازم را از دست دادم. نميرم.


مي اي دنبالم؟


اين بار هم چيزي نمي شنيد . صدا گفت: صدام مياد؟ ميگم نمي رم. پيشت مي مونم . دوست دارم. مي اي دنبالم؟


به خودش امد: اره . همين الان اومدم.


گوشي را قطع كرد. چه قدر خوشحال بود. زندگي با عشق و ديگر هيچ.چشمش به جعبه ي روي ميز افتاد هنوز هم درخشش زيبا بود.
پنج شنبه ۵ آبا ۱۳۹۰ ۱۵:۱۵ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.