به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید

تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان / تالار عمومی / انجمن فرهنگ / تالار شعر و ادبیات / اشعار کوتاه v / يكي بود يكي نبود

نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

يكي بود يكي نبود

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 11,438
اعتبار: 229
سپاس کرده: 3,621
سپاس شده: 4,533 در 2,255 موضوع

امتياز: 1,154,086.33

ارسال: #1
يكي بود يكي نبود
يكي بود يكي نبود
يه پسر بود كه زندگي ساده و معمولي داشت
اصلا نميدونست عشق چيه عاشق به كي ميگن
تا حالا هم هيچكس رو بيشتر از خودش دوست نداشته بود
و هركي رو هم كه ميديد داره به خاطر عشقش گريه ميكنه بهش ميخنديد
هركي كه ميومد بهش ميگفت من يكي رو دوست دارم بهش ميگفت دوست داشتن و عاشقي
مال تو كتاب ها و فيلم هاست....
روز ها گذشت و گذشت تا اينكه يه شب سرد زمستوني

توي يه خيابون خلوت و تاريك
داشت واسه خودش راه ميرفت كه
يه دختري اومد و از كنارش رد شد
پسر قصه ما وقتي كه دختره رو ديد دلش ريخت و حالش يه جوري شد
انگار كه اين دختره رو يه عمر ميشناخته
حالش خراب شد
اومد بره دنبال دختره ولي نتونست
مونده بود سر دو راهي
تا اينكه دختره ازش دور شد و رفت
اون هم همينجوري واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خيابون
اينقدر رفت و رفت و رفت
تا اينكه به خودش اومد و ديد كه رو زمين پر از برفه
رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد
همش به دختره فكر ميكرد
بعضي موقع ها هم يه نم اشكي تو چشاش جمع مي شد
چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوري بود
تا اينكه باز دوباره دختره رو ديد
دوباره دلش يه دفعه ريخت
ولي اين دفعه رفت دنبال دختره و شروع كرد باهاش راه رفتن و حرف زدن
توي يه شب سرد همين جور راه ميرفتن و پسره فقط حرف ميزد
دختره هيچي نميگفت
تا اينكه رسيدن به يه جايي كه دختره بايد از پسره جدا ميشد
بالاخره دختره حرف زد و خداحافظي كرد
پسره براي اولين توي عمرش به دختره گفت دوست دارم
دختره هم يه خنده كوچيك كرد و رفت
پسره نفهميد كه معني اون خنده چي بود
ولي پيش خودش فكر كرد كه حتما دختره خوشش اومد
اون شب ديگه حال پسره خراب نبود
چند روز گذشت
تا اينكه دختره به پسر جواب داد
و تقاضاي دوستي پسره رو قبول كرد
پسره اون شب از خوشحاليش نميدونست چيكار كنه
از فردا اون روز بيرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد
اولش هر جفتشون خيلي خوشحال بودن كه با هم ميرن بيرون
وقتي كه ميرفتن بيرون فكر هيچ چيز جز خودشون رو نمي كردن
توي اون يه ساعتي كه با هم بيرون بودن اندازه يه عمر بهشون خوش ميگذشت
پسره هركاري ميكرد كه دختره يه لبخند بزنه
همينجوري چند وقت با هم بودن
پسره اصلا نمي فهميد كه روز هاش چه جوري ميگذره
اگه يه روز پسره دختره رو نميديد اون روزش شب نميشد
اگه يه روز صداش رو نميشنيد اون روز دلش ميگرفت و گريه ميكرد
يه چند وقتي گذشت
با هم ديگه خيلي خوب و راحت شده بودن
تا اين كه روز هاي بد رسيد
روزگار نتونست خوشي پسره رو ببينه
به خاطر همين دختره رو يه كم عوض كرد
دختره ديگه مثل قبل نبود
ديگه مثل قبل تا پسره بهش ميگفت بريم بيرون نميومد
و كلي بهونه مياورد
ديگه هر سري پسره زنگ ميزد به دختره
دختره ديگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نميزد
و همش دوست داشت كه تلفن رو قطع كنه
از اونجا شد كه پسره فهميد عشق چيه
و از اون روز به بعد كم كم گريه اومد به سراغش
دختره يه روز خوب بود يه روز بد بود با پسره
ديگه اون دختر اولي قصه نبود
پسره نميدونست كه برا چي دختره عوض شده
يه چند وقتي همينجوري گذشت تا اينكه پسره
يه سري زنگ زد به دختره
ولي دختره ديگه تلفن رو جواب نداد
هرچقدر زنگ زد دختره جواب نميداد
همينجوري چند روز پسره همش زنگ ميزد ولي دختره جواب نميداد
يه سري هم كه زنگ زد پسره گوشي رو دختره داد به يه مرده تا جواب بده
پسره وقتي اينكار رو ديد ديگه نتونست طاغت بياره
همونجا وسط خيابون زد زير گريه
طوري كه نگاه همه به طرفش جلب شد
همونجور با چشم گريون اومد خونه
و رفت توي اتاقش و در رو بست
يه روز تموم تو اتاقش بود و گريه ميكرد و در رو روي هيچكس باز نميكرد
تا اينكه بالاخره اومد بيرون از اتاق
اومد بيرون و يه چند وقتي به دختره ديگه زنگ نزد
تا اينكه بعد از چند روز
توي يه شب سرد
دختره زنگ زد و به پسره گفت كه ميخوام ببينمت
و قرار فردا رو گذاشتن
پسره اينقدر خوشحال شده بود
فكر ميكرد كه باز دوباره مثل قبله
فكر ميكرد باز وقتي ميره تو پارك توي محل قرار هميشگيشون
دختره مياد و با هم ديگه كلي ميخندن
و بهشون خوش ميگذره
ولي فردا شد
پسره رفت توي همون پارك و توي همون صندلي كه قبلا ميشستن نشست
تا دختره اومد
پسره كلي حرف خوب زد
ولي دختره بهش گفت بس كن
ميخوام يه چيزي بهت بگم
و دختره شروع كرد به حرف زدن
دختره گفت من دو سال پيش
يه پسره رو ميخواستم كه اونم خيلي منو ميخواست
يك سال تموم شب و روزمون با هم بود
و خيلي هم دوستش دارم
ولي مادرم با ازدواج ما موافق نيست
مادرم تو رو دوست داره
از تو خوشش اومده
ولي من اصلا تو رو دوست ندارم
اين چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم
به خاطر اينكه نميخواستم دلت رو بشكنم
پسره همينطور مثل ابر بهار داشت اشك ميريخت
و دختره هم به حرف هاش ادامه ميداد
دختره گفت تو رو خدا تو برو پي زندگي خودت
من برات دعا ميكنم كه خوش بخت بشي
تو رو خدا من رو ول كن
من كسي ديگه رو دوست دارم
اين جمله دختره همينجوري تو گوش پسره ميچرخيد
و براش تكرار ميشد
و پسره هم فقط گريه ميكرد و هيچي نميگفت
دختره گفت من ميخوام به مامانم بگم كه
تو رفتي خارج از كشور
تا ديگه تو رو فراموش كنه
تو هم ديگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن
فقط دعا كن واسه من تا به عشقم برسم
باز پسره هيچي نگفت و گريه كرد
دختره هم گفت من بايد برم
و دوباره تكرار كرد تو رو خدا منو ديگه فراموش كن
و رفت
پسره همين طور داشت گريه ميكرد
و دختره هم دور ميشد
تا اينكه پسره رفت و براي اولين بار تو زندگيش سيگار كشيد
فكر ميكرد كه ارومش ميكنه
همينطور سيگار ميكشيد دو ساعت تمام
و گريه ميكرد
زير بارون
تا اينكه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت
رفت و توي خونه همش داشت گريه ميكرد
دو روز تموم همينجوري گريه ميكرد
زندگيش توي قطره هاي اشكش خلاصه شده بود
تازه ميفهميد كه خودش يه روزي به يكي كه داشت براي عشقش گريه ميكرد
خنديده بود
و به خاطر همون خنده بود كه الان خودش داشت گريه ميكرد
پسره با خودش فكر كرد كه به هيچ وجه نميتونه دختره رو فراموش كنه
كلي با خودش فكر كرد
تا اينكه يه شب دلش رو زد به دريا
و رفت سمت خونه دختره
ميخواست همه چي رو به مادر دختره بگه
اگه قبول نميكرد ميخواست به پاي دختره بيافته
ميخواست هركاري بكنه تا عشقش رو ازش نگيرن
وقتي رسيد جلوي خونه دختره
سه دفعه رفت زنگ بزنه ولي نتونست
تا اينكه دل رو زد به دريا و زنگ زد
زنگ زد و برارد دختره اومد پايين
و گفت شما
پسره هم گفت با مادرتون كار دارم
مادر دختره و خود دختره هم اومدن پايين
مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت كرد به داخل
ولي دختره خوشحال نشد
وقتي پسره شروع كرد به حرف زدن با مادره
داداش دختره عصباني شد و پسره رو زد
ولي پسره هيچ دفاعي از خودش نكرد
تا اينكه مادر دختره پسره رو بلند كرد و خون تو صورتش رو پاك كرد
و پسره رو برد اون طرف و با گريه بهش گفت
به خاطر من برو اگه اينجا باشي ميكشنت
پسره هم با گريه گفت من دوستش دارم
نميتونم ازش جدا باشم
باز دوباره برادر دختره اومد و شروع كرد پسره رو زدن
پسره باز دوباره از خودش دفاع نكرد
صورت پسره پر از خون شده بود
و همينطور گريه ميكرد
تا اينكه مادر دختره زوركي پسره رو راهي كرد سمت خونشون
پسره با صورت خوني و چشم هاي گريون توي خيابون راه افتاد
و فقط گريه ميكرد
اون شب رو پسره توي پارك و با چشم هاي گريون گذروند
مادره پسره اون شب

به همه بيمارستان هاي اون شهر سر زده بود
به خاطر اينكه پسرش نرفته بود خونه
ولي فرداش پسرش رو زير بارون با لباس خيس و صورت خوني بي هوش توي پارك پيدا كرد
پسره ديگه از دختره خبري پيدا نكرد
هنوز هم وقتي ياد اون موقع ميافته چشم هاش پر از اشك ميشه
و گريه ميكنه
هنوز پسره فكر ميكنه كه دختره يه روزي مياد پيشش
و تا هميشه براي اون ميشه
هنوز هم پسره دختره رو بيشتر از خودش دوست داره
الان ديگه پسره وقتي يكي رو ميبينه كه داره براي عشق گريه ميكنه ديگه بهش نميخنده
بلكه خودش هم ميشينه و باهاش گريه ميكنه
پسره ديگه از اون موقع به بعد عاشق هيچكس نشده خسته و دل مرده....
اين بود تموم قصه زندگي اين پسر






اين قصه واقعيت داشت
پنج شنبه ۵ آبا ۱۳۹۰ ۱۵:۱۷ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  يكي بود يكي نبود shadi-1010 0 359 شنبه ۲۹ آبا ۱۳۸۹ ۱۸:۱۱ عصر
آخرین ارسال: shadi-1010





تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.