به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید
نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان های کوتاه وزیبا

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 900
سپاس کرده: 417
سپاس شده: 1,084 در 627 موضوع

امتياز: 2,509.77

ارسال: #1
داستان های کوتاه وزیبا
جای دنج ِ تمیز و پُر نور قصه


دیروقت بود و همه كافه را ترك كرده بودند، جز پیرمرد كه در سایه ای كه برگ های درخت در زیرِ نورِ چراغ برق ساخته بودند نشسته بود. در طول روزخیابان خاك آلود بود ولی در شب شبنم گرد و غبار را فرو می نشاند و پیرمرددوست داشت تا دیروقت بنشیند، چون گوشش سنگین بود و حالا در شب كه همه جا آرام بود تفاوت را حس می كرد. دو پیش خدمت ِ كافه می دانستند كه اوكمی مست است و با این كه مشتری خوبی بود می دانستند كه اگر زیاد بنوشدپولی نمی پردازد و می رود و برای همین مراقبش بودند و نگاهش می كردند.یكی از پیش خدمت ها گفت : هفته پیش می خواسته خودش را بُكشد.
برای چی ؟
ناامید شده بوده .
برای چی ؟
برای هیچی .
تو از كجا می دانی برای هیچی بوده ؟
خیلی پول دارد.
آن ها پشت یك میز، كنارِ دیوارِ دم ِ درِ كافه ، نشسته بودند و به مهتابی نگاه می كردند كه میزهایش خالی بود، به جز جایی كه پیرمرد زیر سایه برگ های درختی كه به آرامی در باد تكان می خورد نشسته بود. دختر و سربازی ازخیابان گذشتند. نورِ چراغ ِ برق خیابان روی شماره فلزی یقه سرباز درخشید.دختر كلاهی به سر نداشت و در كنار او تند می رفت .
یكی از پیش خدمت ها گفت : دژبان او را بازداشت می كند.
مهم نیست ، چون چیزی را كه می خواسته به دست آورده .
كاش زودتر از این جا برود، چون دژبان ها گیرش می آورند. آن ها پنج دقیقه پیش از این جا گذشتند.
پیرمرد كه در سایه نشسته بود با لیوانش به پیش دستی زد.
پیش خدمت ِ جوان به طرفش رفت : چه می خواهی ؟
پیرمرد نگاهش كرد و گفت : یك براندی دیگر.
پیش خدمت گفت : مست می شوی .
پیرمرد نگاهش كرد. پیش خدمت رفت و به همكارش گفت : مثل این كه می خواهد تمام شب این جا بماند. من خوابم می آید. هیچ وقت زودتر ازساعت سه به رخت خواب نرفته ام . او باید هفته پیش خودش را می كشت .
پیش خدمت بُطری براندی و یك پیش دستی دیگر از پیش خان توی كافه برداشت و با قدم های بلند و سریع به طرف میز پیرمرد رفت . پیش دستی راروی میزش گذاشت و لیوانش را پُر كرد و به مرد كر گفت : تو باید خودت راهفته پیش می كُشتی .
پیرمرد با انگشت اشاره كرد و گفت : یه كمی بیش تر.
پیش خدمت لیوانش را پُر كرد، آن قدر كه براندی از لیوان سرریز كرد و ازپیش دستی روی سینی ریخت .
پیرمرد گفت : ممنون .
پیش خدمت بطری را برداشت و رفت پیش همكارش پشت میز نشست وگفت : الان دیگر مست است .
هر شب مست می كند.
برای چی می خواسته خودش را بكشد؟
من از كجا بدانم .
چه طور می خواسته خودش این كار را بكند؟
با یك طناب می خواسته خودش را دار بزند.
كی طناب را بریده ؟
خواهرزاده اش .
برای چی ؟
برای نجات ِ روحش .
چه قدر پول دارد؟
خیلی زیاد.
الان باید هشتاد سالش باشد.
بیش تر از این ها نشان می دهد.
كاش می رفت به خانه اش . من هیچ وقت زودتر از ساعت سه نخوابیده ام .این هم شد ساعت خواب !
او این جا می ماند برای این كه از این كار لذت می برد.
او تنهاست ، ولی من تنها نیستم . من زن دارم كه الان تو رخت خواب منتظرم است .
او هم قبلاً زن داشته .
تو هم چو وضعی زن فایده ای براش ندارد.
این طور نیست . شاید با یك زن وضعش روبه راه شود.
خواهرزاده اش ازش مراقبت می كند. تو گفتی كه نجاتش داده .
بله .
من دلم نمی خواهد این قدر پیر شوم . پیری چیز مزخرفی است .
نه برای همه . این پیرمرد تمیزی است . بدون این كه خودش را كثیف كندمی خورد، حتی الان كه مست است . نگاهش كن .
دلم نمی خواهد نگاهش كنم . آرزو می كنم به خانه اش برود. آدم هایی كه این جا كار می كنند برایش هیچ اهمیتی ندارند.
پیرمرد از پشت لیوانش به میدان نگاهی انداخت و بعد رویش را به طرف پیش خدمت ها برگرداند و با اشاره به لیوانش گفت : یك براندی دیگر.
پیش خدمتی كه عجله داشت به طرفش رفت و گفت : «تمامش كن .» و مثل آدم احمقی كه موقع حرف زدن با خارجی ها و آدم های مست كلماتی رامی اندازند، گفت : برای امشب دیگر كافی . الان دیگر تعطیل .
پیرمرد گفت : یكی دیگر.
نه تمام شد.
پیش خدمت با دستمال اطراف میز را خشك كرد و سرش را تكان داد.پیرمرد بلند شد. آرام پیش دستی ها را شمرد و كیف چرمی اش را از جیبش درآورد و حسابش را پرداخت و نیم سكه ای نقره هم انعام داد.
پیش خدمت او را دید كه از خیابان پایین می رود؛ مردی پیر كه تلوتلوخوران و باوقار راه می رفت . پیش خدمتی كه عجله نداشت پرسید: چرانگذاشتی بماند و یك كمی دیگر بنوشد؟
آن ها كركره پنجره را كشیدند.
هنوز كه دو و نیم نشده .
می خواهم به خانه بروم بخوابم .
یك ساعت دیر یا زود چه توفیری دارد؟
برای من توفیر دارد.
یك ساعت هیچ توفیری ندارد.
تو مثل پیرمردها حرف می زنی . او می تواند یك بطری بخرد و برود توی خانه اش بخورد.
اما مثل این جا نمی شود.
می دانم .
پیش خدمتی كه زن داشت ، حرفش را تأیید كرد. نمی خواست چیز پرتی گفته باشد، فقط عجله داشت .
تو هیچ نمی ترسی زودتر از موعد به خانه ات می روی ؟
دستم می اندازی !
فقط می خواستم شوخی بكنم .
پیش خدمتی كه عجله داشت كركره را پایین كشید و بلند كه می شد، گفت :من اعتماد دارم ، همیشه اعتماد داشته ام .
پیش خدمت ِ پیر گفت : تو جوانی داری ، جرأت داری و یك شغل داری . توهمه چیز داری .
و تو چی كم داری ؟
همه چیز، به جز كار.
هر چیزی كه من دارم تو هم داری .
نه ، من هیچ وقت جرأت نداشته ام ، جوان هم نیستم .
بس كن ، این قدر چرند نگو، تمامش كن .
پیش خدمت ِ پیر گفت : من از آن آدم هایی هستم كه دوست دارند تا بوق سگ تو كافه بمانند، كنار آدم هایی كه دوست ندارند زود به رخت خواب بروند، آن هایی كه تو دل شب نور لازم دارند.
من دلم می خواهد به خانه ام بروم و بخوابم .
پیش خدمت پیر كه لباسش را پوشیده بود گفت : ما دو تا با هم فرق داریم .موضوع فقط سر جوانی و این حرف ها نیست ، با این كه این ها چیزهای زیبایی هستند. هر شب دِل خورم از این كه باید در را قفل كنم ، چون فكر می كنم شایدكسی باشد كه به كافه احتیاج داشته باشد.
ای بابا، كافه های زیادی هست كه تا صبح باز باشند.
تو نمی فهمی . این جا یك كافه تمیز و دنج است با نور كافی . روشنایی این جا محشر است ، همین طور سایه روشن برگ هایش .
پیش خدمت جوان گفت : شب به خیر.
دیگری گفت : «شب به خیر.» و چراغ ها را خاموش كرد و زیرلب باخودش گفت : «این جا نور هست ، ولی مهم این است كه تمیز و دنج باشد،موزیك هم نباشد اشكالی ندارد. موزیك را ولش . می توانی باوقار كنارپیش خان بایستی ، چون كار دیگری این وقت شب وجود ندارد. پس او از چه می ترسید؟ شاید هم ترس و وحشت نبود، پوچی بود، كه او به خوبی می شناختش . همه اش هیچ و پوچ بود و مردی كه هیچ بود. فقط همین بود وروشنایی همه آن چیزی بود كه او احتیاج داشت و همین طور پاكیزگی و نظم .بعضی ها در آن زندگی می كنند و هیچ وقت هم احساسش نمی كنند، ولی اومی دانست كه همه اش هیچ و پوچ بود و هیچ اندر هیچ . ای هیچ ما كه درهیچی ، نام تو هیچ باد. هستی تو هیچ باد، اراده تو هیچ اندر هیچ باد. همان گونه كه هیچ چیز هیچ است . در این هیچستان ، هیچ ِ روزانه ما را به ما عطا كن و هیچ ِما را هیچ مگردان . و آن گونه كه ما هیچ های خود را هیچ می كنیم تو ما را درهیچستان هیچ مگردان و از شر هیچی در امان نگه دار، و باز هیچ . درود برهیچ ، همه هیچ ، هیچی كه با توست .
لب خند زد و جلو باری كه رویش یك دست گاه قهوه جوش ِ بخاری بودایستاد.
پیش خدمت ِ بار پرسید: چی می خوری ؟
هیچ .
پیش خدمت ِ بار گفت : «این هم یك خُل و چِل دیگر.» و سرش را برگرداند.
پیش خدمت گفت : یك فنجان كوچك .
پیش خدمت بار برایش ریخت .
پیش خدمت گفت : نور ملایم و مطبوعی است ، اما بار تمیز نیست .
پیش خدمت ِ بار نگاهش كرد، ولی جوابی نداد. برای حرف زدن خیلی دیربود.
پیش خدمت بار گفت : یك فنجان كوچك دیگر می خواهی ؟
پیش خدمت گفت : «نه ممنون .» و بیرون رفت . بارها و پیاله فروشی ها رادوست نداشت . یك كافه تمیز و پُرنور چیز دیگری بود. حالا دیگر بدون هیچ فكری به خانه و به اتاقش می رفت . در رخت خواب دراز می كشید و بالاخره پیش از آن كه هوا روشن شود به خواب می رفت . بعد به خودش گفت : این هم یك جور بی خوابی است ، خیلی ها این طورند.
پنج شنبه ۵ آبا ۱۳۹۰ ۲۰:۲۷ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 900
سپاس کرده: 417
سپاس شده: 1,084 در 627 موضوع

امتياز: 2,509.77

ارسال: #2
RE: داستان های کوتاه وزیبا
جادكمه قصه




چاقوش ضامن دار نبود، از آن بی ضامن های كار درست هم نبود كه بیارزد دست بگیری یا تو دست بچرخانی . از آن ها بود كه فقط به درد خیار پوست كندن می خورد و زیر ناخن پاك كردن . اما طرف اصلاً حالی ش نبود، انگار قمه دودَم دستش گرفته بود كه هی پایین بالاش می كرد و به جای نگاه كردن به پرده ، این طرف آن طرف را دید می زد. او مثل ما سانس دومش نبود تا عین ِ من هی سر به این ور آن ور بچرخاند كه كی چُرت دایی محمود پاره می شود، بلند می شویم می زنیم بیرون .آن دو همین ده دقیقه پیش با آن بوی چسب یا نمی دانم تینری كه ازشان بلند بود یك بری از جلو پای ما رد شده بودند و طرف هم با آن قد و هیكل عین ِ بولدوزرش پنجه پای مرا طوری لگد كرده بود كه نفس تو سینه ام گیر كرده بود و یك دقیقه ای همان جا مانده بود. اما مگر این جور آشغال ها حرف حالی شان می شد؟ بعد هم زیرچشمی دیده بودم كه تا نشسته بود شروع كرده بود باچاقوش بازی كردن ... بی پدر! قد و هیكلش اصلاً به چاقوش نمی آمد، همان طور نشسته یك سر و گردن از ما گُنده تر بود. زیر آن نور قرمز انگار لاله گوش بزرگ و عین قلوه گاومیشش خون ِ خالی بود. رفیق بغل دستی ش هرچند جغله تر بود و دم به ساعت پشت ِ آن مناره پیدا و گم می شد، اما اور و اداش بیش تر بود و یك ریز ور می زد و هِرهِر و كِركِر می كرد و نمی گذاشت حواسم پیش آن موهای بور رو شانه ریخته ای باشد كه دو ردیف جلوتر هر وقت نور صحنه زیاد می شد چشمم را عین آهن ربا به خودش می كشید.
وقتی آن جغله ساندویچ فروش سینما را صدا زد تا از دیس ِ حلبی جلو سینه اش دو تا ساندویچ تخم مرغ برای خودش و آن گنده بك بردارد، تازه رفتم تو نخ موهای بلند و پشت ِ گردن ریخته اش و آن پیراهن نارنجی یا قرمز تنش كه یقه بلند گوش خرگوشی ش تا جلو سینه اش آمده بود. از آن پیراهن های تابلویی كه هر اُزگل از راه نرسیده ای به خیالش با پوشیدن آن می شود بچه ناف تهران ...
انگار سوزن فرفره زیرم گذاشته بودند، نمی توانستم آرام بنشینم . تو همین هیر و ویر نمی دانم كدام الاغ هم پیشابش را ول كرد زیر صندلی ش ، بوی تندش همه جا را برداشت و گیج و منگم كرد. یك دفعه نمی دانم از كدام گوشه صدا تركید: هُش ! دست ِ خر كوتاه ! و باعث خیر شد تا دایی محمود یك باره سیخ بنشیند و بگوید: ها!ها! كی بود؟ چی شد؟ و پشت سرش جان وین هم انگار از شلوغی استفاده كرد و دست انداخت گردن هنرپیشه ای كه دوركمرش سی سانت هم نبود و صدای دست زدن و سوت كشیدن همه جا را برداشت . بعد از آن بود كه دایی محمود دهن دره صداداری كرد و دو مشت محكم هم به سینه اش كوبید، ولی قبل از آن كه شُكر ای خدایی بگوید، یك دفعه نه گذاشت و نه برداشت ، اشاره كرد به طرف و گفت : زكی ! آقا رو، وهمان طور كه صورتش رو به او بود، جَلدی دست كرد تو جوراب و گَزن نوار پیچ بزرگش را كه تیغه اش عین الماس بود، درآورد.
ساندویچی كه داد زد: آجیل ! تخمه ! ساندویچ ! و سر و صدا كه نخوابید و كنترل چی چراغ قوه اش را انداخت تو جمعیت و گفت : بی سر و صدا! چه خبره ؟ و همه هُواش كردند، سریع در گوش دایی گفتم : خان دایی ! انگار دنبال شرّ می گردی ! طرف كه چیزی به ما نگفته ، تو عالم خودش دارد عشقش را می كند.
اما دایی محمود انگار سیخ داغ زیرش گذاشته بودند، نمی توانست یك جا آرام بنشیند و دم به ساعت جیرجیر صندلی ش را درمی آورد و طوری سرش را عقب می داد كه سیبك قلنبه اش قلنبه تر می شد و تو آن نور خون رنگ می دیدم كه با آن چشم های ریزش هی چشم غره می رود به یارو.
وقتی در كافه به هم خورد و كلانتر هفت تیر به دست جَلدی پرید تو و گفت : كسی از جاش جنب نخورد، یك دفعه خرررر روكش صندلی روبه رویی دایی عین شكنبه گاو از بالا تا پایین جِر خورد و بعد انگار دایی دلش خنك شده باشد، با نیشی باز تكیه داد به صندلی ش و بلند گفت : آخیش ! الحق كه دست خوش داشت ! روكش صندلی طوری میزان جر خورده بود كه انگار شاقول بالاش گذاشته بودند. حالا فقط صدای چق چق تخمه شكستن بود كه قاتی ِ بوی پیشاب از پشت سر می آمد و جان وین همچین با مشت می كوبید تو فك آن تگزاسی دیلاق كه یارو با میز و صندلی و آت و آشغال های روش عین تاپاله ولو می شد رو زمین .
وقتی آن موهای بور تكانی خورد و تو آن تاریك روشنی تتق زد و تق تق پاشنه كفشش همه جا را برداشت و پشت ِ سرش ترق و توروق جمع شدن چهار پنج صندلی بلند شد، من دیگر كاری نداشتم جز آن كه بروم تو نخ چاقوی دسته یاقوتی طرف كه حالا دیگر تو دستش عین یك جاكلیدی خوشگل ، آرام افتاده بود و جُنب نمی خورد.
بعد كه بكوب بكوب سُم آن همه اسب همه جا را پر كرد و كافه محاصره شد، چاقو هم یواش یواش به تك و جنب افتاد و روكش صندلی روبه رویی طرف با یك مصیبتی خِروخِر زیگزاگی جر خورد. انگار یارو می خواست درخت اره كند! از همان جر دادنش می شد فهمید كه چاقوش چاقو نیست ، سوت سوتك یا جاكلیدی ای است كه بیش تر به درد این جوانك های سرچهارراه بایست می خورد تا آدمی به پك و پُز او.
حالا دیگر بغل دستی ش لالمانی گرفته بود و دست هاش عین این لقوه گرفته ها می رفت و می آمد و جان می كند تا كاغذ ساندویچ را باز كند. حالا دیگر فیلم به من هم نمی چسبید. از قبل هم كه دوست داشتم زودتر بزنیم بیرون . این بود كه یواشكی درِ گوش دایی گفتم : دایی جان ! محض رضای خداغلافش كن بزنیم بیرون نشیمن مان پینه بست بس كه این جا نشستیم ... اما انگار با او نبودم با شكمش بودم و او هم دیگر دایی محمود همیشگی نبود، مجسمه دق بود، هر چند كه مجسمه آن طور مدام نوك سبیل هایش را نمی جوید و آن گونه های استخوانی ش كه عین زانوی كَبَره بسته یك بچه پاپتی بود، این طورنمی زد بیرون و قلمبیده تر نمی شد. از لجم درِ گوشش گفتم : بابا! اگر طرف یك چك بهت بزند، هم نانت می شود، هم آبت ، از ما گفتن . اصلاً برنگشت ، انگارقابل نبودم نگاهم كند، فقط از لای دندان ها گفت : این قدر حرف نزن ، بگیر بشین سرِ جات ! بعد آن سینه لاغرش را باد كرد و داد جلو و بدنش را كش وقوسی داد و گردن نازكش را هم محكم یك بار چرخاند به چپ و یك بار به راست .
كفرم درآمد. به چی چی اش می نازید؟ طرف آن قدر گنده بود كه سر و كله اش از بالا سر دایی قشنگ پیدا بود... این همه كم بود و فقط این مان مانده بود كه دایی بی خود و بی جهت هِر و هِر بزند زیر خنده و حالا نخند، كی بخند! به خودم گفتم : بی خود نیست بابا می گوید لازم نیست با این دایی محمودت جایی بری . بعد یك نخ از سیگارهایی كه از بس تو جیبم مانده بود عین هویج پلاسیده شده بود، از جیب درآوردم ، اما هر كار كردم نتوانستم روشنش كنم . انگار كبریت تو دستم داشت سر خود شاه و وزیر بازی می كرد.
چاقو كه تو دست طرف آرام شد، خم شدم نگاه كردم به صورتش ، انگار دایی را نگاه می كرد. تو آن دست های بزرگش چاقو عین یك سنجاق قفلی گم شده بود. حالا اخم هاش را خوب می دیدم . خم شد سمت دایی و با آن صدای كلفتش گفت : هه هه هه ! هندل !
عجب آدمی بود این دایی ! هرهر و كركرش كم تر كه نشد هیچ ، بیش تر هم شد. انگار یارو قلقلكش داده بود. این دفعه طرف خم شد، آرنج هاش را گذاشت رو زانوهاش . آن طور كه من چشم هاش را از زیر ابروهاش می دیدم ، معلوم بود نگاهش از پایین به بالاست . حالا از پشت سرش بغل دستی ش را می دیدم كه عین مرغ كرچ رفته بود تو خودش و فقط دهانش تندتر می جنبید، اما انگار لقمه اش خیال نداشت برود پایین ، چون هربار صحنه تاریك و روشن می شد باز همان طور می دیدم فكش عین فك گوسفند می آید و می رود و از پایین رفتن لقمه خبری نیست و آن ننه مرده مجبور است یك سانس دیگرهم همین طور بنشیند و دهان بجنباند تا شاید لقمه رضایت دهد، تشریف ببرد پایین .
درست همین وقت جان وین خط خط شد و یك بری ، بعد هم فیلم برید واز هر طرف صدای سوت و داد و هوار بلند شد و چپ و راست موشك كاغذی بود كه پر كشید رو به سقف . با روشن شدن چراغ ها دیگر مشكل نبود ببینی لب طرف چه طور بفهمی نفهمی دارد می لرزد. انگار لبش یك ساز می زد و آن هیكل گنده اش یك ساز. همان طور كه نگاهش به گزن دایی محمود بود گفت : گاله ات را می بندی یا ببندمش ؟
اما انگار خودش هم حرف خودش را باور نداشت ، چون آن سیبك بزرگش طوری آرام پایین بالا می رفت كه انگار حركت فیلمش را كند كرده بودند. نگاهش میان گزنی كه دسته اش به زور تو دست های كوچك دایی محمود جاگیر شده بود و روكشی كه جلو دایی عین پنیر لیقوان صاف وخوش گل بریده شده بود، سرگردان بود.
اصلاً فكرش را نمی كردم كه دایی آن طور بی معطلی چنان شیشكی یی ببندد كه تا چند ردیف جلوتر جار و جنجال بخوابد و سر تماشاچی ها برگردد رو به ما.
طرف یك بار برگشت به چپ و یك بار به راست و بعد زل زد به روبه رو، حالا نیم رخش طوری گیج و ویج نشان می داد كه انگار او هم مثل من هیچ انتظار شنیدن آن صدا را نداشته بود. حالا دیگر انگار چاقو تو دستش نبود، یك ناخن گیر گل دار چینی یا كره ای بود یا پاشنه كشی برنجی و قلم كاری شده .
بغل دستی ش پا شد و آستین طرف را كشید و گفت : الانه كه اوستا صداش درآد، معطلش نكن ، بزن بریم .
بعد آن هنرپیشه كمر سی سانت از پشت پنجره خندید و برای جان وین دست تكان داد. انگار طرف تو بد مخمصه ای گیر كرده بود كه انگشت اشاره دست چپش همان طور تو دماغش گیر كرده بود و در نمی آمد. حالا تنها چیزی كه از او شنیده می شد، غرغری گنگ و گم بود.
همین وقت بود كه دایی محمود یك دفعه خودش را كشید جلو و نوك گزنش را گذاشت تو سوراخ جادكمه طرف و با یك تكان جر و واجرش داد. من همان طور با سیگار خاموش گوشه لب دولا مانده بودم و مات كار دایی بودم . حالا سوراخ جادكمه طرف ، دیگر سوراخ نبود، بلكه یك خط راست بود، یك پارچه جِرخورده لب آویزان كه همین طور بی كس و بدبخت ، یك بری آویزان مانده بود سر جاش . دایی محمود گفت : این طوری خوشگل تر نشد؟ نمی دانم با من بود یا با طرف ، یا این كه با خودش حرف زده بود؟ نفسم راحت درنمی آمد. رفیق طرف همان طور كه سرپا مانده بود بازدست او را كشید، اما طرف یك نگاهش به دایی بود و یك نگاهش به گزن ِ دایی و آن زانوهای یوغورش هی عین بادبزن چینی با كم و زیادشدن نور، باز و بسته می شد.
یك نخ سیگار تعارف كردم به دایی ، اما تحویل نگرفت ، انگار با او نبودم ، انگار اصلاً مرا نمی شناخت ، یا حالا وقت این طور كارها نبود. باز دایی خم شد و قبل از این كه طرف تكانی بخورد، جلدی نوك گزنش را كرد تو سوراخ جادكمه دوم طرف و كشید و خنداخند گفت : حالا شدند دوتا.
و عین قرقی دستش را پس كشید و زد زیر خنده . چراغ قوه كنترلچی دوری رو سر تماشاچی ها زد و رو ردیف ما ثابت ماند. حالا چاك های لب آویزان كت طرف انگار تو صف وایستاده بودند. رفیق یارو گفت : انگارمی خواهی این شب جمعه ای اوستا جواب مان كند؟ طرف جواب نداد. انگار اوستا و دنیا و هر چی كه توش بود، از یادش رفته بود. بعد گزن دایی انگار زنده باشد تو دستش چرخید و چرخید تا نوكش رو به زمین آرام و قرار گرفت .
حالا آن نور خون رنگ طوری افتاده بود رو تیغه گزن كه انگار گزن ازخودش نور می داد، و دایی محمود انگار عمداً طوری عكس نور را رو تیغه میزان كرده بود كه رو صورت طرف ، خط قرمز و خوشگلی را می توانستی درست وسط دو ابروی پرموش ببینی . چشم های طرف انگار قفل شده بود به گزن .
بغل دستی ش كه راه افتاد رو به در، او هم تكان خورد. حالا از پشت كه نگاه شان می كردی می دیدی كه چه طور سلانه سلانه قوز كرده بودند و می رفتند، یك قوز بزرگ ، یك قوز كوچك . تو آن نور سرخ یك لحظه برق تیغه چاقوی طرف را دیدم . معلوم بود كه هنوز تو دستش بود. از حق نگذریم چاقوی خوشگلی بود. جان می داد آویزانش كنی به زنجیر و سر كوچه وایستی و دور انگشت بچرخانی ش و...
آن وسط ها كه رسیدند، یكی شان داد زد: خیلی نكبتی ، اوهوی !
معلوم نبود كدام شان بود، چون هر دو برگشته بودند رو به ما. دست گذاشتم رو پای دایی تا بداند حالا دیگر نوبت من است كه صدام را كلفت و بلند كنم و بگویم : انچوچك ! و بعدش عین دایی ، هر و هر بزنم زیر خنده و صدام را هم تا آن جا كه می توانم ببرم بالا و لابه لای خنده هام شیشكی آبداری هم ببندم ، تا باز فیلم جرواجر بخورد و تگزاسی ها رو اسب هاشان خشك بشوند و نصف بشوند و صدای سوت و داد و هوار خلق اللّه بلند شود.





پنج شنبه ۵ آبا ۱۳۹۰ ۲۰:۲۹ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 900
سپاس کرده: 417
سپاس شده: 1,084 در 627 موضوع

امتياز: 2,509.77

ارسال: #3
RE: داستان های کوتاه وزیبا
تنهایی غربت




از وقتی بازنشسته شده ام ، مدام به این فكرهستم كه چگونه اوقات فراغت خود را پربار ومفیدتر كنم . معمولا صبح ها را به نگارش و مطالعه می پردازم . اما بعدازظهرها را دوست دارم به گونه ای متفاوت بگذرانم . دیشب كه مشغول تماشای تلویزیون
بودم ، برنامه ای را مشاهده كردم كه تا ساعت ها فكر مرا به خود مشغول نموده بود. برنامه راجع به خانه سالمندان بود. تماشای مردان و زنانی كه اكثر آنها دارای فرزند و زندگی بودند، ولی اینك در دوران كهولت طعم تنهایی وانزوا را می چشیدند، انسان را متاثر كرده و به تامل وامی داشت . این رسم عجیب طبیعت است كه پدر و مادر همه هستی خود را به پای فرزندان شان می ریزند، اما درست در زمانی كه آنها به فرزندان شان و مهرومحبت و حمایت آنهانیاز دارند، این گونه مورد بی مهری واقع می شوند. اگر بخواهم صادقانه بگویم ، تماشای این برنامه مرا به فكر واداشت . اینك كه پا را از مرز60سالگی فراتر نهاده و دارای تنها یك دخترهستم ، اگر روزی او نتواند به نیازهای جسمی وروحی من پاسخ مناسب بدهد، چه باید بكنم ؟ آیامی توانم زندگی بدون حضور او را در جمعی كه همه مثل خودم هستند تحمل كنم یا نه ؟ پاسخ به این سوال چندان هم مشكل نبود، تصمیم گرفتم باحضور در جمع این عزیزان و شنیدن حرف ها ودرددل های شان پاسخ پرسش خود را بیابم . بادخترم ترانه تماس گرفته و اطلاع دادم كه درغیبت چند ساعته من نگران نشود، بعدازظهر پس از صرف ناهار و خواندن نماز به راه افتادم . مسیررا تا حدودی بلد بودم ، باید از جاده بهشت زهرامی رفتم و این توفیقی بود كه سری هم به اموات ومهمانان آن دیار بزنم . نزدیكی های بهشت زهرا ازپسربچه ای كه در كنار جاده گل و گلاب می فروخت ، یك دسته گل و یك شیشه گلاب خریدم تا قبر پدرم را با آن شستشو دهم . تقریبانیم ساعت بر سر مزار پدر نشسته و با او درد دل می كردم . بعد از خواندن فاتحه و چند سوره قرآن آنجا را ترك نمودم . از درب قدیمی بهشت زهرا به سمت خانه سالمندان رفتم و مقابل درب اصلی ایستاده و با دفتر مركزی موسسه هماهنگ نمودم . آنها مرا به دفتر راهنمایی كردندو در آنجا یكی از پرستاران دلسوز مرا همراهی نموده و توضیح داد: شرح زندگانی بعضی از این سالمندان را اگر بخواهی بنویسی یك كتاب هم بیشتر می شود، در میان آن ها همه نوع آدمی دیده می شود. فقیر یاغنی ، باسواد و بی سوادوخلاصه از هر قشری می توانی در میان این هاپیدا كنی . البته داستان زندگی بعضی از آنها نسبت به دیگران از ویژگی خاصی برخوردار است . من می توانم شما را برای ملاقات جمعی از آنهاهمراهی كنم . در اولین اتاق راهنمایم مرا با آقایی آشنا كرد كه او به خوبی به زبان انگلیسی صحبت می كرد. وقتی از او پرسیدم كه كجا انگلیسی راآموخته است ، گفت كه سال ها در آمریكا زندگی نموده و با نگاه كردن به چشمانش دریافتم كه اندوهی عمیق در نگاهش موج می زند. دلم نیامداز او بپرسم بعد از زندگی در آمریكا، چگونه گذرش به خانه سالمندان افتاده است ! دلم نیامدكه شادی موقت او را در جمع دوستانش خدشه دار كنم . یقینا خاطرات خیلی شیرینی برای تعریف كردن نداشت . خواستم اتاق آنها را ترك كنم كه آقای خودش مرا صدا زد و گفت كه می خواهد در حیاط با من به طور خصوصی صحبت كند. وقتی با هم تنها شدیم او با چهره ای خندان پرسید: حتما می خواهی بدانی كه چرامن در این جا هستم . گفتم به هر دلیلی كه باشدامیدوارم الان از حضورتان در اینجا نهایت استفاده را نموده و لذت ببرید. گفت : درست است كه این جا همه چیز است و دوستانی كه دراین جا هستند تقریبا همه ، وضعیتی مشابه من رادارند، اما همه سعی می كنند كه اندوه شان را درپشت چهره خندان شان پنهان كنند و جالب است كه خیلی از افرادی كه اینجا هستند، فریب كسانی را خورده اند كه یك عمر بخاطرشان تلاش نموده و گاه حلال و حرام كرده و به هر دری زده اند ودر اوج ناباوری و حیرت ، درست در زمانی كه به آنها نیاز داشته اند، فرزندان شان تنهای شان گذاشته اند.
گفتم : این جبر زمان است ، ما هرگز نمی توانیم از فرزندان مان به اندازه ای كه آنها از ما انتظاردارند توقع داشته باشیم . او كه مشتاق بود تاحرف هایش را بشونم گفت : من تاجری بسیارموفق بودم كه سال ها در بازار تهران به كارتجارت فرش اشتغال داشتم و زندگی بسیار خوبی را می گذراندم . همسرم زنی بسیار باتدبیر و كدبانوبود. سه فرزند پسر و یك دختر داشتیم . همیشه فكرمی كردم كه باید همه دنیا را برای فرزندانم مهیاكنم . هر روز از صبح تا شب كار كرده و شب خسته به خانه باز می گشتم ، اما با دیدن همسر و فرزندانم تمام خستگی را از یاد می بردم . همه چیز به خوبی پیش می رفت تا این كه پسر بزرگم تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به آمریكا برود. من خوشحال از این فكر، مقدار زیادی از سرمایه ام را به صورت دلار درآورده و او را راهی آمریكا كردم . بعد ازگذشت چند سال دو پسر دیگرم هم از من خواستند كه آنها را پیش برادر بزرگ شان بفرستم ،من هم كه خواهان آینده ای روشن برای آنهابودم ، این كار را كردم . خانواده مان خیلی كوچك شده بود، من و همسرم تمام هم و غم خود را برای پرورش دختر نوجوانمان گذاشته بودیم . فكر می كردم كه خیلی خوشبختیم . اما ازآنجا كه در هیچ گاه روی یك پاشنه نمی گردد، من در ناباوری كامل همسرم را در یك تصادف ازدست دادم . دنیا در نظرم تیره و تار شده بود،دخترم بهانه مادرش را می گرفت و من یك مردبودم و نمی توانستم خواسته های یك دخترنوجوان را درك كنم . از مادرم كه در شهرستان زندگی می كرد خواستم كه تهران بیاید و مرا درنگهداری از دخترم یاری كند. با آمدن او زندگی ما رنگ و رویی دیگر گرفت و دخترم خیلی زود بااو مانوس شده و این مساله نگرانی مرا تا حدزیادی كاهش داد. ده سال از فوت همسرم گذشته بود كه پسرانم به من گفتند كه برای گرفتن كارت سبز برای من و خواهرشان اقدام كرده اند. پریسادخترم از این فكر استقبال نكرد، ولی من كه فكرمی كردم پسرانم با رفتن من به آمریكا موافق هستند، او را مجاب نمودم كه با من به دبی بیاید تاكارهای مان را انجام دهیم . شبی از شب ها كه مشغول جمع و جور كردن وسایل و رسیدگی به حساب هایم بودم ، مادرم به كنارم آمد و گفت :پسرم سعی كن تمام پل های پشت سرت را خراب نكنی ، حجره ات را در بازار نگهدار و كمی هم پس انداز برای خودت بگذار. بچه های این دوره و زمانه وفا ندارند. با خشم به مادرم نگاه كردم وگفتم كه بچه های من این گونه نیستند. مادرم گفت :بحث بچه تو و بچه دیگران نیست ، این رسم ناجوانمردانه طبیعت است كه بچه ها وفا ندارند.در ضمن تو كه نمی دانی پسرانت در آن طرف دنیابا چه كسانی حشر ونشر دارند، شاید اخلاقشان عوض شده باشد. برای این كه به این بحث خاتمه بدهم ، جواب دیگری به مادرم ندادم و از اوخواستم كه آماده بشود تا دوباره او را به شهرستان بفرستم . وقتی او را در ایستگاه راه آهن دیدم كه چگونه پریسا را در آغوش گرفته و زار می گریست ،از خودم پرسیدم كه چرا من كه فرزند او هستم این گونه از دوری اش پریشان نیستم . وقتی مادرم را درگرفتم او برایم آرزوی موفقیت نمود و باردیگر تاكید كرد كه در اشتباهم و من او را مطمئن كردم كه این طور نیست . چند روز بعد به همراه پریسا و با مقادیر زیادی ارز به سمت آینده ای رفتم كه برای خودم هم نامعلوم بود. فرزندانم را در فرودگاه دیدم فكر می كردم كه خدا دنیا را به من داده است . البته در همان وهله اول تغییر رفتارشان كاملا مشهود بود، اما من خودرا قانع نمودم كه این فرهنگ زندگی در غرب است .
اوایل زندگی در آن جا خیلی برایم سخت بود،گاه گاهی كه می خواستم رفتارهای ایرانی خود راحفظ كنم ، فرزندانم به من هشدار می دادند، به پیشنهاد دخترم پریسا در یك كلاس زبان كه مخصوص خارجی ها بود شركت كردم . تجربه بسیار خوبی بود، زیرا می توانستم با افراد مختلف از كشورها و با فرهنگ های مختلف آشنا شوم وبهتر از همه این كه چند نفر ایرانی هم در بین آنهابودند كه من با محمودآقا بیشتر از همه انس داشتم . او یك دبیر بازنشسته بود كه مثل من به عشق بودن با فرزندانش ، به همراه همسرش به آمریكا رفته بود. به نظر زوج خوشبختی می آمدند، روحیات همسرش مرا به یاد فریده می انداخت . مدتی از اقامتم نگذشته بود كه اقوامم در ایران خبر دادند كه مادرم به رحمت خدا رفته است . از شنیدن این خبر خیلی متاثرشدم . از پسرم خواستم برایم بلیط تهیه كند تا به ایران بیایم و در مراسم مادر شركت نمایم ، بهانه آورد كه پول هایم را در سرمایه گذاری مهمی بكارانداخته و فعلا نمی تواند برداشتی داشته باشد.فراموش كردم بگویم كه من پس از رفتن به آن جاچون زبان بلد نبودم و جایی را نمی شناختم ، همه پول ها را به پسرانم دادم تا برایم در بانك پس انداز كنند، تا بعد از این كه خودم در زبان پیشرفت كردم به كار قبلی خود یعنی فروش فرش بپردازم . از شنیدن این خبر جا خوردم و كمی سروصدا نمودم ، ولی فایده نداشت ، چون من كاری نمی توانستم بكنم . ناچار شدم سكوت كنم ،چون به قول مادر خدا بیامرزم تمام پل های پشت سرم را خراب كرده بودم . دو سال پس ازاقامت مان پریسا به من خبر داد كه با پسری ایرانی آشنا شده و قرار است با هم ازدواج كنند. از اوخواستم كه قبل هر اقدامی با برادرانش مشورت كرده و حتما مرا در جریان امور قرار دهد. پریسا باتمسخر خندید و گفت : برادرانم آن قدر سرگرم كارهای خودشان هستند كه برای شان تفاوتی نمی كند كه من چه می كنم و شما پدر، در موردپسری كه بیست سال است در آمریكا زندگی می كند چه نظری می توانی بدهی ؟ آیا می توانی آن قدر در مورد او شناخت پیدا كنی كه به من بگویی ازدواجم با او درست است یا نه ؟ راستش ،صحبت های مان را با هم كرده ایم و قرارهای مان را هم گذاشته ایم و من باز هم جز سكوت چاره ای نداشتم . فكر می كردم آن قدر فریاد در سینه خفه شده دارم كه قفسه سینه ام می خواهد بشكند. فقطگهگاهی حرف های دلم را برای آقا محمودمی زدم ، زیرا او هم از اختلاف فرهنگی كه بافرزندانش پیدا كرده بود شكایت داشت .می توانم بگویم تنها چیزی كه مرا در آن جا سر پانگه می داشت ، عشق به ایران و بازگشت دوباره به این جا بود. تعجب من از این است كه ما ایرانی هاتا زمانی كه در این جا هستم دلمان می خواهدبرویم آن طرف دنیا و زمانی كه به آن جا می رویم ،دلمان بهانه این جا را می گیرد. سخنان آقای (ك )به این جا كه رسید، سرش را به پشتی صندلی تكیه داد و به فكر فرو رفت . من كه خود سال ها طعم زندگی در غرب را چشیده بودم ، دقیقا می توانستم احساس او را درك كنم ، ولی زمانه آن قدرها كه در مورد او بی مهری كرده بود در مورد من نكرده بود. زیرا هدف هر دوی ما كاملا متفاوت بود، من فقط برای درس خواندن رفته بودم و او برای بودن با فرزندانش و سیراب شدن از جام محبت آنها، محبتی كه یك عمر بی دریغ به پایشان ریخته بود. خواستم چیزی بگویم كه آقای (ك ) از تفكربیرون آمده و ادامه داد: پریسا با وجود همه مخالفت های من به ازدواج با امیر تن داد. اوجوانی بود بی انگیزه كه فقط به عشق بهره مادی بردن از كنار پریسا به این ازدواج فكر كرده بود.اما پریسا جوان بود و بی تجربه ، هرچه سعی كردم او را متقاعد كنم فایده ای نداشت . من كه عمری رابه پای پریسا زحمت كشیده و خون دل خورده بودم و برایش آرزوهای قشنگی داشتم ، از درون شكستم و باز هم سكوت ... شبی در منزل آنهامهمان بودم و مشغول تماشای تلویزیون ، كه دیدم پریسا و امیر بگومگو می كنند، هر چند آن دو به زبان انگلیسی صحبت می كردند اما من جسته گریخته از بین حرف های شان فهمیدم كه قضیه مادی است . امیر به او می گفت كه تو مرا فریب دادی ، مگر تو نگفتی كه پدرم تاجر فرش است ،پس كو؟...و پریسا سعی می كرد به او تفهیم كند كه برادرانش پول های مرا به نام خودشان در بانك گذاشته اند و من كاری نمی توانم انجام دهم . امیراز او می خواست كه با طرح شكایت علیه برادرانش حق و حقوق خودش را بگیرد و پریسا ازاین كار امتناع می كرد. من كه دیگر طاقت نداشتم ،مداخله نموده و با امیر بحث كردم و او با نهایت وقاحت به من گفت كه اگر ناراحتم می توانم ازخانه اش بیرون بروم و پریسا با نگاهش به من فهماند كه اگر بروم بهتر است و بعد به برادرش تلفن كرد كه بیاید و مرا با خودش ببرد. او می گفت كه امیر آن قدر گستاخ می باشد كه ممكن است به پلیس تلفن كرده و علیه من شكایت نماید. برای لحظاتی فكر كردم كه قلبم از حركت ایستاده ودارم خفه می شوم ، می خواستم آن قدر فریادبزنم كه از صدا بیفتم و برای اولین بار به تلخی گریستم . پریسا كه تحت تاثیر قرار گرفته بود، امیر راتهدید كرد كه از او جدا خواهد شد و جالب بودكه امیر اصلا تعجبی نكرد و شاید خوشحال هم شد. به همراه ایرج پسرم به خانه اش برگشتم درراه او برایم صحبت كرد كه پدر چرا نمی خواهی بفهمی كه این جا آمریكاست ، این جا كشوری آزاداست كه هر كس هر كاری بخواهد می كند و تونباید دردسرساز باشی . چرا مدام به پروپای مامی پیچی ؟ یا از كارهای ما ایراد می گیری یا با امیرو پریسا بحث می كنی ... و بعد كم كم مطرح كرد كه این به اقتضای سن شماست كه ما نمی توانیم شما رادرك كنیم و اگر شما در میان گروهی باشید كه همه همسن و سال خودتان باشند، بهتر می توانی زندگی كنی . فهمیدم كه او چه می خواهد بگوید،دیگر تحمل این یكی را نداشتم ، اگر قرار بود درخانه سالمندان باشم ، ترجیح می دادم همه همزبان و هم وطن خودم باشند. در پاسخ ایرج كه می خواست بداند نظرم چیست ، چیزی نگفتم وتصمیم خود را گرفتم . هنوز با خودم مقداری پول داشتم كه چون به تنهایی جایی نمی رفتم آنها راخرج نكرده بودم . فردا پسرم از خانه خارج شد بادوستم ، آقا محمود تماس گرفتم و او با گرمی مراپذیرفت و گفت كه هر كاری از دستش بربیایدبرایم انجام می دهد. تمام وسایلم را جمع نموده وپاسپورتم را نیز برداشتم و با گذاشتن یادداشتی برای آنها منزل را ترك كردم . وقتی به منزل آقامحمود رسیدم ، از پسر او خواهش كردم كه هرچه سریع تر برایم یك بلیط برگشت به ایران را تهیه نماید. مسعود پرسید كه آیا همه فكرهایم را كرده ومصمم هستم ...و من او را مطمئن كردم كه هیچ وقت این قدر مصمم نبوده ام . مسعود برای همان روز بعدازظهر برایم بلیط گرفت ، چون فصل تعطیلات نبود بلیط به راحتی تهیه می شد.آنها مرا به فرودگاه رساندند، محمود را به گرمی در آغوش گرفتم و از تمامی زحمات برادرانه اش تشكر كردم . موقع خداحافظی آقا محمود پاكتی را به من داد كه نمی خواستم قبول كنم ، ولی او بااصرار خواست كه این آخرین هدیه یك دوست غربت زده را بپذیرم . من در نهایت شرمندگی و باغروری خرد شده آن را پذیرفتم . وقتی كه خلبان خبر فرود ما را در فرودگاه مهرآباد داد آن قدرذوق زده بودم كه اشك هایم سرازیر شده بود.زمانی كه پایم را بر روی خاك وطنم قرار دادم فكر می كردم كه همه چیز با من آشناست ، حتی درو دیوار و آسفالت خیابان ها. با پانصددلاری كه آقا محمود به من داده بود به یك هتل رفتم و بعداز دو سه روز اقامت به شهر زادگاهم یعنی مشهدرفتم ، چون می دانستم كه مادرم اموالی را برایم به ارث گذاشته است . وقتی بر سر مزار مادرم رفتم ،پس از دقایق زیادی كه گریستم ، با او درد دل كردم و از او به خاطر جهالت ها و خامی هایم عذرخواستم . شرح تمام جور و جفاهایی را كه در این سال ها بر من رفته بود با او گفتم ، هر چند كه می دانم او خودش ناظر تمام كارهای من بوده است . وقتی كه با وكیل قانونی مادرم تماس گرفتم ،فهمیدم كه آن خدابیامرز چنین روزی را برای من پیش بینی می كرده و اموال زیادی را برایم باقی گذاشته بود. با كمك وكیل او قدری از املاكش رابه آستان قدس رضوی هدیه كردم تا ذخیره ای برای آخرتش باشد و بقیه را به صورت نقددرآورده و به آسایشگاه خیریه دادم تا در ازای آن خودم هم در این جا زندگی كنم . نمی دانم چند سال دیگر زنده هستم ، اما خوشحالم كه درمیان مردمی زندگی می كنم كه كسی در ازای محبت به همسایه او را به دادگاه نمی فرستند. هرچند كه زمانه خیلی بی رحم شده ، ولی هنوز هم مردم ما، در مهر و عاطفه یك سروگردن از هم مردم دنیا بالاترند. انگار حرف های آقای (ك )تمامی نداشت . هوا تقریبا تاریك شده بود.نمی دانم چند وقت بود كه این حرف ها را دردلش انبار كرده بود و دنبال گوش شنوایی می گشت . از او اجازه خواستم كه حرف هایش رادر مجله مورد علاقه ام بنویسم و او در حالی كه ازاین پیشنهاد من استقبال می كرد گفت : فقط این یك جمله را بنویس : (هیچ كجا وطن آدم نمی شه )
وقتی از آسایشگاه بیرون می آمدم هوا كاملاتاریك شده بود و من به یاد ترانه بودم كه حتما تاالان نگران من شده بود. خدایا چرا ما پدر ومادرها در همه حال به فكر فرزندان مان هستیم ولی آنها ما را زود از یاد می برند. در این فكر بودم و سعی می كردم به خاطر بیاورم به جز امروز،آخرین باری كه بر سر مزار پدرم حاضر شده بودم كی بود، ولی نتوانستم ! خدا كنه عاقبت همه سبزباشد...





پنج شنبه ۵ آبا ۱۳۹۰ ۲۰:۳۰ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 900
سپاس کرده: 417
سپاس شده: 1,084 در 627 موضوع

امتياز: 2,509.77

ارسال: #4
RE: داستان های کوتاه وزیبا
جنایت و مکافات




ژدون كامیلو از آن آدم هایی بود كه نمی توانند زبانشان را توی دهانشان نگه دارند. و وقتی گند آن نجیب خانه دارها و «خانم»ها اتفاق افتاد، دون كامیلو اعمال شان را به رخشان كشید. موقع نماز بود؛ دون كامیلو كار را با یك دعای كوچك خیلی معمولی شروع كرده بود، بعد، یك دفعه همین كه یكی از این بی شرم ها را در اولین ردیف ها مشاهده كرد، خون جلو چشمانش را گرفت. اول روی مجسمه مسیح بالای محراب را پوشاند كه چیزی نشنود، بعد دست به كمر، یكی از آن خطابه های سبك خودش را اجرا كرد. رعد صدایی كه از دهان این غول خارج می شد، چنان قوی بود و حرف هایی كه زد چنان سخت و خشن بود، كه گنبد كلیسای كوچك به لرزه درآمد.
موقع انتخابات هم كه رسید، طبعاً دون كامیلو موضع خود را در مورد كاندیداهای دست چپی به طریقی فوق العاده روشن بیان كرد و یك شب موقع گرگ و میش، وقتی كه به حجره خود برمی گشت، یك آدم سنگین گنده، از پرچین سردرآورد و خودش را انداخت روی او. دون كامیلو كه دوچرخه اش و بسته هفتاد تخم مرغ آویزان به دسته آن، دست و پایش را بسته بود، چوب حسابی خورد؛ بعد هم آن آدم گنده مثل قطره ای كه به زمین افتاده باشد ناپدید شد.
دون كامیلو به هیچ كس چیزی نگفت؛ به خانه اش برگشت و تخم مرغ ها را جای امنی گذاشت بعد مثل همیشه در این جور مواقع خطیر به كلیسا رفت كه با مسیح مشورت كند. پرسید:
چی كار باید بكنم؟
مسیح از فراز محراب جواب داد:
پشتتو با یه خورده روغن آبمالی شده بمال و صدات درنیاد. باید اونایی رو كه به ما توهین می كنن ببخشیم. قاعده اینه.
دون كامیلو جواب داد:
البته، ولی تصادفاً در این مورد قضیه كتكه نه توهین.
مسیح، به نرمی بسیار سخن را ادامه داد:
خب! توهینی كه به جسم وارد می شه مگه دردناك تر از توهین به روحه؟
موافقم یا حضرت! ولی شما باید توجه داشته باشین كه وقتی منو كتك می زنن، من كه مامور شما هستم، به شما توهین می شه. و اگه من اقدامی می كنم بیش تر واسه خاطر شماس نه خودم.
من بیشتر از تو مأمور خدا بودم، نه؟ مگه وقتی به صلیب میخ كوبم كردن نبخشیدمشون؟
دون كامیلو كوتاه آمد:
با شما نمی شه استدلال كرد. همیشه حق با شماس. اراده شما مطاعه. ما می بخشیم. ولی یادتون باشه اگه این آدما گذشت و سكوت من تشویقشون كرد و اومدن سرمو شیكستن مسوولش شمایین؛ می تونم از كتاب عهد عتیق هم براتون مثال بیارم...
دون كامیلو! با منم داری از عهد عتیق حرف می زنی؟ در مورد او چه به كار تو مربوط می شه مسوولیتشو گردن می گیرم. اما بین خودمون بمونه، یه ضربه كوچولو كه تو رو دردت نمی آره؛ شایدم همین بالاخره به ات بفهمونه كه بهتره تو خونه من سیاست بازی نشه.
دون كامیلو بخشید. با این حال چیزی مثل خار در گلویش مانده بود: میل به دانستن این كه چه كسی او را زده بود.
روزها گذشت و یك شب كه دون كامیلو در جایگاه اعتراف گیری بود، از پشت نرده ها، صورت په پونه، رهبر چپ افراطی را دید، په پونه آمده بود اعتراف كند؛ این خودش حادثه خیلی خوبی بود. دون كامیلو از خوشحالی عرش را سیر كرد.
برادرم، خداوند با شما باشد، با شما كه بیش از هركس دیگری به تبرك مقدس او محتاجید. خیلی وقته كه اعتراف نكردین؟
په پونه جواب داد:
از 1918.
پس فكرشو بكنین كه با این افكار قشنگی كه تو سرتونه چه قد تا حالا مرتكب گناه شدین.
په پونه آه كشید:
هه آره! خیلی.
مثلاً چی؟
مثلاً دوماه پیش شما رو با چوب زدم.
دون كامیلو جواب داد:
گناه بزرگیه، توهین به مأمور خدا، یعنی به خود خدا. په پونه گفت:
من پشیمون شدم، با این حال شما رو در مقام مامور خدا نزدم، بلكه به عنوان رقیب سیاسی زدم. یه لحظه ضعف به ام دست داد.
غیر از این كار و غیر از تعلقتون به این حزب شیطانی، گناه بزرگ دیگه ای هم مرتكب شدین؟
په پونه هرچه در چنته داشت خالی كرد.
در مجموع، گناهانش خیلی سنگین نبود و دون كامیلو آن ها را با بیست دعای «پاتر» و «آوه» بخشید. په پونه جلو میز مقدس زانو زد كه دعای توبه اش را بخواند و دون كامیلو رفت جلو پای مسیح محراب زانو زد. گفت:
یا عیسی! منو ببخشین، می خوام خاكشیرش كنم.
عیسی جواب داد:
حرفشم نزن! من بخشیدم، توهم باید ببخشی؛ از طرف دیگه، این آدم خوبیه.
یا عیسی، به سرخ ها اعتماد نكنین! اونا مردمو مسخره می كنن. خوب نیگاش كنین، این قیافه گردنه زن رونمی بینین؟
قیافه اش مثه همه قیافه های دیگه س، دون كامیلو! تو قلبت پر از كینه س.
یا عیسی! من خدمتكار خوبی بودم، لطفی به من بكنین؛ اقلاً بذارین این شمع رو رو پشتش بشكنم؛ بالاخره هرچی باشه یه شمع چیز مهمی نیس.
نه! دست های تو برای تبرك كردنه، نه زدن.
دون كامیلو آهی كشید، علامت صلیب كشید، دعای زانو زده خواند و از محراب دور شد؛ بعد دوباره رو به محراب برگشت كه باز علامت صلیب بكشد و طبعاً دید كه پشت په پونه كه زانودزه و غرق دعا بود قرار گرفته است. دون كامیلو درحالی كه انگشت هایش را صلیب كرده بود و عیسی را نگاه می كرد زیر لب گفت:
دست، دست ها برای تبرك دادنه، اما پاها، نه!
عیسی از بالای محراب گفت:
اینم درسته، اما دون كامیلو، دقت كن، فقط یكی! لگد عین شلاق حركت كرد، بعد په پونه از جا بلند شد و تسكین یافته آه كشید:
ده دقیقه بود كه منتظرش بودم، حالا حس می كنم حالم بهتره.
دون كامیلو كه قلبش دیگر مثل آسمان صاف، باز و روشن شده بود گفت:
منم همین طور.
عیسی چیزی نگفت، اما معلوم بود كه او هم راضی است.





پنج شنبه ۵ آبا ۱۳۹۰ ۲۰:۳۰ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 900
سپاس کرده: 417
سپاس شده: 1,084 در 627 موضوع

امتياز: 2,509.77

ارسال: #5
RE: داستان های کوتاه وزیبا
+ نشان لیاقت عشق

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مأمور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید:
"ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟"
سردار پاسخ داد:
"ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود."
فرمانروا پرسید:
"و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟"
سردار گفت:
"آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!"
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:
"آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟"
همسر سردار گفت:
"راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم."
سردار با تعجب پرسید:
"پس حواست کجا بود؟"
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت:
"تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می‌کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!"
پنج شنبه ۵ آبا ۱۳۹۰ ۲۰:۴۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 900
سپاس کرده: 417
سپاس شده: 1,084 در 627 موضوع

امتياز: 2,509.77

ارسال: #6
RE: داستان های کوتاه وزیبا
+ متشکرم
همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم . به او گفتم: "بنشینید «یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
-"چهل روبل".
-"نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.
شما دو ماه برای من کار کردید.
-"دو ماه و پنج روز"
-"دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.
سه تعطیلی . . .
«یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.
"سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید. دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
"و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.
موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا» از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا» فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید. پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم. در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید..."
«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: "من نگرفتم".
امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .
-"خیلی خوب شما، شاید .
-"از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند."
چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
-"من فقط مقدار کمی گرفتم" .
در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: "من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم...! نه بیشتر."
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا ... یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
به آهستگی گفت: متشکّرم!
جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسیدم: "چرا گفتی متشکرم؟"
-"به خاطر پول."
-"یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟"
-"در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
"-آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟" لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.
بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم. برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم: در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود!
[/font]
[font=Times New Roman]

پنج شنبه ۵ آبا ۱۳۹۰ ۲۰:۴۵ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 900
سپاس کرده: 417
سپاس شده: 1,084 در 627 موضوع

امتياز: 2,509.77

ارسال: #7
RE: داستان های کوتاه وزیبا
چمن‌زن کوچک
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: "خانم، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌های حیاط خانه تان را به من بسپارید"؟
زن پاسخ داد: "کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد"!
پسرک گفت: "خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می‌دهد انجام خواهم داد"!
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملاً راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.
مجدداً زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.
مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم".
پسر جواب داد: "نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند ..."!!!
[font=Times New Roman][/font]
پنج شنبه ۵ آبا ۱۳۹۰ ۲۰:۴۵ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 900
سپاس کرده: 417
سپاس شده: 1,084 در 627 موضوع

امتياز: 2,509.77

ارسال: #8
RE: داستان های کوتاه وزیبا
بچه قورباغه و کرم

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند. آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...... و عاشق هم شدند. کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.
بچه قورباغه گفت: "من عاشق سرتا پای تو هستم".
کرم گفت: "من هم عاشق سرتا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی".
بچه قورباغه گفت :"قول می دهم".
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل هوا که تغییر می کند. دفعه‌ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:"تو زیر قولت زدی".
بچه قورباغه التماس کرد: "من را ببخش دست خودم نبود... من این پا ها را نمی خواهم... من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم".
کرم گفت: "من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمیکنی".
بچه قورباغه گفت: "قول می دهم".
ولی مثل عوض شدن فصل‌ها، دفعه‌ی بعد که آن‌ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد: "این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی".
بچه قورباغه التماس کرد:"من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم... من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم".
کرم گفت: "و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را... این دفعه‌ی آخر است که می بخشمت".
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل دنیا که تغییر می کند. دفعه‌ی بعد که آن‌ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.
کرم گفت:"تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی".
بچه قورباغه گفت: "ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی".
کرم: "آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ".
کرم از شاخه‌ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد...
آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند همه چیز عوض شده بود... اما علاقه‌ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود. با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش...
بال‌هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند...
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت: "بخشید شما مروارید..."
ولی قبل از اینکه بتواند بگوید :"...سیاه و درخشانم را ندیدید؟"
قورباغه جهید بالا و او را بلعید، و درسته قورتش داد.
...و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می‌کند....
...نمی داند که کجا رفته.
پنج شنبه ۵ آبا ۱۳۹۰ ۲۰:۴۶ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 900
سپاس کرده: 417
سپاس شده: 1,084 در 627 موضوع

امتياز: 2,509.77

ارسال: #9
RE: داستان های کوتاه وزیبا
گل سرخی برای محبوبم
دوستان عزیزم، این داستان شاید به نظر طولانی بیاید، اما از نظر من بسیار آموزنده و زیباست.
[/font]
" جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ.
از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود، اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد، که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد. دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
"دوشیزه هالیس می نل".
با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند."جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. [font=Arial,sans-serif]هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
[font=Arial,sans-serif]" جان " درخواست عکس کرد ولی با مخالفت " میس هالیس " روبه رو شد. به نظر هالیس اگر "جان" قلباً به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری‌اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. ولی سرانجام روز بازگشت "جان" فرارسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.[/font][font=Arial,sans-serif][/font]
[font=Arial,sans-serif]هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی [/font][font=Arial,sans-serif]گل[/font][font=Arial,sans-serif] [/font][font=Arial,sans-serif]سرخی[/font][font=Arial,sans-serif] که بر کلاهم خواهم گذاشت."[/font][font=Arial,sans-serif][/font]
[font=Arial,sans-serif]بنابراین رأس ساعت 7 "جان" به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می‌داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید:[/font][font=Arial,sans-serif][/font]
[font=Arial,sans-serif]"زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی رنگش به رنگ آبی [/font][font=Arial,sans-serif]گل[/font][font=Arial,sans-serif]‌ها بود، و در لباس سبز روشنش به بهاری می‌مانست که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملاً بدون توجه به این که او آن نشان [/font][font=Arial,sans-serif]گل[/font][font=Arial,sans-serif] سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد, اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه دهید عبور کنم؟" بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم. تقریباً پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدوداً 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش‌های بدون پاشنه جا گرفته بودند[/font][font=Arial,sans-serif].[/font]
[font=Arial,sans-serif]دختر سبز پوش از من دور می شد، من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام. از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود، به ماندن دعوتم می کرد.[/font][font=Arial,sans-serif][/font]
[font=Arial,sans-serif]او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.[/font][font=Arial,sans-serif][/font]
[font=Arial,sans-serif]اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.[/font][font=Arial,sans-serif] [/font][font=Arial,sans-serif]دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.[/font][font=Arial,sans-serif][/font]
[font=Arial,sans-serif]به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تأثری که در کلامم بود متحیر شدم:[/font][font=Arial,sans-serif][/font]
[font=Arial,sans-serif]من "جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید. از ملاقات شما بسیار خوشحالم. ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟[/font]
[font=Arial,sans-serif]چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این [/font][font=Arial,sans-serif]گل[/font][font=Arial,sans-serif] سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت که اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است![/font][font=Arial,sans-serif][/font]
[font=Arial,sans-serif]تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست![/font][font=Arial,sans-serif][/font]
[font=Arial,sans-serif]طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به[/font][font=Arial,sans-serif] [/font][font=Arial,sans-serif]چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.[/font]
پنج شنبه ۵ آبا ۱۳۹۰ ۲۰:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 900
سپاس کرده: 417
سپاس شده: 1,084 در 627 موضوع

امتياز: 2,509.77

ارسال: #10
RE: داستان های کوتاه وزیبا
راز زوج خیلی خوشبخت
روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه‌های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشان (راز خوشبختیشان) را بفهمند.
سردبیر می‌پرسد: "آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یک همچین چیزی چطور ممکن است"؟
شوهر روزهای ماه عسل رو به یاد می‌آورد و می‌گوید: "بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. آنجا برای اسب سواری هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم مخوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود. سر راهمان آن اسب ناگهان پرید و همسرم را از زین انداخت. همسرم خودش را جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت: "این بار اولت هست".
بعد یک مدت، دوباره همان اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت:"این بار دومت هست".
‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم را انداخت؛ همسرم با آرامش تفنگش‌ را از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و آن اسب را کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم: "چکار کردی روانی؟ دیوانه شدی؟ حیوان بیچاره را چرا کشتی؟"
همسرم یه نگاهی به من کرد وگفت: "این بار اولت هست
پنج شنبه ۵ آبا ۱۳۹۰ ۲۰:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.