به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید

تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان / تالار عمومی / انجمن فرهنگ / تالار شعر و ادبیات / دل نوشته کاربران - عشق و عاشقی v / من قامت بلند تو را در قصیده ای با نقش قلب تو، تصویر می کنم

نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

من قامت بلند تو را در قصیده ای با نقش قلب تو، تصویر می کنم

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 18
اعتبار: 22
سپاس کرده: 14
سپاس شده: 80 در 27 موضوع

امتياز: 1,302.39

ارسال: #1
من قامت بلند تو را در قصیده ای با نقش قلب تو، تصویر می کنم
در شبان غم تنهایی خویش،

عابد چشم سخنگوی توام .

من در این تاریکی،

من در این تیره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گیسوی توام .

شکن گیسوی تو،Cbu

موج دریای خیال .

کاش با زورق اندیشه شبی،

از شط گیسوی مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم .

کاش بر این شط مواج سیاه،

همه عمر سفر می کردم .

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از دل من اما،

- چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

خواب رویای فراموشی هاست !

خواب را دریابم،

که در آن دولت خاموشی هاست .

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من میگوید :

گر چه شب تاریک است

دل قوی دار،

سحر نزدیک است

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن می بیند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبی،

- پر مرغان صداقت آبی ست -

دیده در آینه صبح تو را می بیند .

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پرو بال .

تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری ؟

- نه؟

از آن پاکتری . تو بهاری ؟

- نه،

- بهاران از توست . از تو می گیرد وام، هر بهار این همه زیبایی را .

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !

در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!

کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن !

باز کن پنجره را ! تو اگر باز کنی پنجره را، من نشان خواهم داد ،

به تو زیبایی را .

بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

که در آن شوکت پیراستگی چه صفایی دارد آری از سادگیش،

چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد .

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد؛ به عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش؛

که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس .

صحبت از سادگی و کودکی است .

چهره ای نیست عبوس .

کودک خواهر من،

امپراتوری پر وسعت خود را هر روز،

شوکتی می بخشد .

کودک خواهر من نام تو را می داند

نام تو را میخواند !

- گل قاصد آیا

با تو این قصه خوش خواهد گفت ؟! -

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حیات،

آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز؛

بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز .

باز کن پنجره را ! -

- صبح دمید ! .

گل به گل، سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تواند . رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت سوگواران تواند .

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک، اما آیا باز بر می گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد ! و چه رویاهایی !

که تبه گشت و گذشت .

و چه پیوند صمیمیتها، که به آسانی یک رشته گسست .

چه امیدی، چه امید ؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید .

دل من می سوزد، که قناریها را پر بستند .

که پر پاک پرستوها را بشکستند .

و کبوترها را - آه، کبوترها را ... و چه امید عظیمی به عبث انجامید.

در میان من و تو فاصله هاست .

گاه می اندیشم ،

- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !

تو توانایی بخشش داری .

دستان تو توانایی آن را دارد ؛

- که مرا، زندگانی بخشد .

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا،

سطر برجسته ای از زندگانی من هستی.

من به بی سامانی، باد را می مانم .

من به سرگردانی، ابر را می مانم.

من به آراستگی خندیدم .

من ژولیده به آراستگی خندیدم .

- سنگ طفلی، اما،

خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت .

قصه بی سر و سامانی من،

باد با برگ درختان می گفت .

باد با من می گفت :

« چه تهی دستی، مَرد!

ابرباورمیکرد.

من در آیینه رخ خود دیدم

وبه تو حق دادم.

آه می بینم، می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

بی تو در می یابم،

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را.

کاهش جان من این شعر من است .

آرزو می کردم،

که تو خواننده شعرم باشی .

- راستی شعر مرا می خوانی ؟ -

نه، دریغا، هرگز،

باورم نیست که خواننده شعرم باشی .

- کاشکی شعر مرا می خواندی ! -

گاه می اندیشم،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی، روی تو را

کاشکی می دیدم .

شانه بالا زدنت را،

- بی قید -

و تکان دادن دستت که،

- مهم نیست زیاد -

و تکان دادن سر را که،

- عجب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- کاشکی می دیدم !

من به خود می گویم :

« چه کسی باور کرد

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاکستر کرد ؟

با من اکنون چه نشستنها، خاموشیها،

با تو اکنون چه فراموشیهاست .

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد !

دشتها نام تو را می گویند .

کوهها شعر مرا می خوانند .

سینه ام آینه ای ست

با غباری از غم .

تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار .

من چه می گویم،آه ...

با تو اکنون چه فراموشی ها؛

با من اکنون چه نشستنها، خاموشی هاست .

تو مپندار که خاموشی من،

هست برهان فراموشی من .


فایل (های) پیوست شده بندانگشتی (ها)
   

امضا كاربر
هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است...



من ميخوام من وتو،ماشيم...Abu


جمعه ۶ آبا ۱۳۹۰ ۱۹:۴۴ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.