به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید
نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

زندگي بودا

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 7,099
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,157 در 3,660 موضوع

امتياز: -7.00

ارسال: #1
زندگي بودا
سرزمين كهنسال هند در قرن ششم قبل از ميلاد داراي معلمان و دانشمنداني بود همچون كوهي استوار و شعرايي كه در وصف جنگل*ها و رودهاي جاريش ترانه*ها ساز مي*كردند. هند سرزمين دانش و اميد و شكيبايي بود. اما سرزمين رنج و فقر هم بود و مربيان هندي سر به آسمان برمي*داشتند و براي مردم در جست*وجوي داروهاي شفابخش بودند.

اين فيلم ]نامه[ زندگي يكي از مربيان بشري است. گوتاما. او همدرد بشريت بود و همدردي او همچون آب*ها كه اقيانوس را فرا مي*گيرد همه مردم روي زمين را در بر مي*گرفت. كلمات او و زندگي او به وسيله هزاران هنرمند ناشناس بر پيشاني سنگ*ها و صخره*ها در كشورهاي مختلف نقش گرديده است.

هندي*ها در دهكده*هاي خود مي*زيستند و زندگي آرامي داشتند و خوش بودند. گاودار هندي مي*گفت شير گاوم را دوشيده*ام و در كنار خانواده*ام زير سقفي مطمئن و كنار اجاقي گرم آسوده*ام و چه سعادتي است كه مردم كشوري در آسايش باشند. دهقانان به كار خود بپردازند. بازاريان سرگرم كسب باشند و زندگي در كوي و برزن بدرخشد. در هند، در قرن ششم قبل از ميلاد زندگي اين چنين مي*گذشت.

فيلسوفان و پزشكان و جراحان و رياضي*دان*ها و منجمان و جواهرسازان و بافندگان هركدام به كار خود مشغول بودند و مطربان و رقاصان و بندبازان نيز مردم را سرگرم مي*كردند. اما زندگي در خانه اغنيا بود كه همچون آبي روان مي*گذشت و فاصله ميان فقير و غني روز به روز بيشتر مي*گرديد. زنان سياه چهره حرمسراي مالداران بدن خود را با روغن*هاي معطر چرب مي*كردند و موهاي خود را با گل*ها مي*آراستند و بر پاهاي
خود خلخال*هاي زرين مي*آويختند. اما روغني در چراغ فقيران نمانده بود.

2

زندگي زنان و مردان ثروتمند در رفاه و تماشا و جشن و سرور مي*گذشت. پادشاه*ها، رعاياي خود را به جنگ مي*خواندند تا بر جاه و جلال خوي بيفزايند. مردم بر رفتگان خود مي*گريستند و گل*ها در مزارع مي*پژمردند.

«تا كي بايد گريست و تو صداي گريه را نشنوي؟ آيا راهي براي پايان دادن به اين درد و رنج نيست»؟

و دانشمنداني بودند كه در تاريكي گام مي*زدند و در جست*وجوي روشنايي بودند و مي*سرودند:

«مرا از غير حقيقي به حقيقت راه بنما و از تاريكي به روشنايي برسان».
آنها كه چنين مي*سرودند از متاع دنيوي چشم پوشيدند و از خانه و زندگي دل بركندند و سر به جنگل گذاشتند و كساني كه تن به رياضت*هاي سخت سپردند و كساني كه به بحث و جدل درباره حقيقت پرداختند و كساني كه مخالف برهمنان بودند و كساني كه به قرباني كردن در راه خدايان به امر برهمنان اميدوار بودند تا لطف خدايان را متوجه حال خويش سازند و سايه هرج و مرج و گمراهي بر سرزمين هند گسترده بود و آنگاه بود كه بودا برخاست و اين فيلم ]نامه[ داستان زندگي اوست از زبان كساني كه به او نزديك بودند و اين داستان به مدد نقوشي بر سنگ نشان داده مي*شود كه در سرتاسر هند پراكنده است.

* * *


ميلاد بودا از زبان «پاراجاپاتي» دايه و نامادريش چنين است:

ـ من از بودا پرستاري كرده*ام و شاهد ايام كودكي او بوده*ام تا جواني برومند گشته. اولين بار خواهرم «مايا» تولد بودا را پيشگويي كرد. آن روزها تابستان بود و جشني در پايتخت، مردم دامنه هيماليا را به شادي مي*خواند. رقاصان مي*زدند و مي*خواندند. «مايا» خيرات مي*كرد و به موعظه*هاي برهمنان گوش مي*داد. خواهرم ملكه بود... در شبي مقدس در خواب ديده بود كه در كوهساري آرميده است و فيلي سفيد كه گل نيلوفري را با خرطوم خويش گرفته است بر شكم او مي*نوازد. «مايا» خواب خود را براي پادشاه كه همسرش بود تعريف كرد و چون آبستن گرديد خواب خويش را تعبير شده انگاشت و چون هنگام زايمان نزديك گشت به سوي خانه پدري عزيمت كرد. در راه زير درخت پر گلي بودا تولد يافت. طبل*ها ورود نوزاد را به جهان ما خوش*آمد گفتند: كودك را «گوتاما» نام نهادند و برهمنان طالع او را چنين پيشگويي كردند:

«تمام آثار بزرگي در اين پسر هويداست و به هر كاري دست بزند موفق خواهد گرديد.

اگر به امور دنيوي بپردازد تاج شاهان بر سر خواهد نهاد و اگر به امور معنوي ميل كند معلمي بزرگ خواهد شد و به معرفت دست خواهد يافت».

اما برهمني جوان انگشت خود را آرام بلند كرد و گفت «اگر» و «مگر» در كار نيست. اين كودك از رنج دردمندان خون خواهد گريست و در راه «ترك» و «فقر» گام خواهد نهاد و گوتاما پسري شد با استعدادي حيرت*آور. هر روز با گردونه*اي به مدرسه مي*رفت و معلمان را از هوش سرشار خويش به شگفت مي*آورد.

پسران ديگر، خودستا بودند و به شكار و ورزش مشغول و گوتاما كنار بوته گل تنها مي*ايستاد و چشم به آسمان مي*دوخت و گل*ها به پايش مي*ريختند. روزي در باغ پدرش ايستاده بود كه قوي زيبايي خود را به پايش افكند. قوي زيبا را پسرعموي گوتاما با تيري از پاي انداخته بود. گوتاما آرام تير را از بدن قو درآورد و مرغ را بر سينه خويش فشرد.

پسرعمو فريادزنان به كنار گوتاما آمد و گفت: «اين مرغ از آن من است. چون من بودم كه از پا درآوردمش» گوتاما آرام گفت: «مرغ از آن من است كه عمر دوباره دادمش».

كار به دعوا كشيد. پسرعمو گوتاما «دودوت» از قانون سلحشوران (كشاتريا) سخن مي*گفت كه حق با كسي است كه بيجان مي*كند و گوتاما از قانون انسانيت دفاع مي*كرد كه حق با كسي است كه جان مي*بخشد.

روزي گوتاما و خانواده*اش در مزرعه*اي بودند. گوتاما از جمع آنها جدا شد و به گوشه*اي پناه برد. پدرش او را نگريست و دل در برش از اندوه طپيد. چرا كه به ياد پيشگويي برهمن جوان افتاد. پس مشاوران خود را فرا خواند و رأي آنان بر اين قرار گرفت كه گوتاما مي*بايستي زن بگيرد.

3

پس چنين اعلام كردند كه دختران طبقه كشاتريا مي*بايستي در جشني حاضر آيند تا گوتاما آنها را مشمول عنايت خود سازد.

در روز جشن دختران از برابر گوتاما گذشتند و او به هركدام چيزي بخشيد تا به «ياشوداراي» زيبا رسيد كه در گوشه*اي آرام و محجوب ايستاده بود و گوتاما چيزي نداشت به او بدهد. پس گردنبند خود را به او هديه كرد و او را از ميان دختران برگزيد. سال*ها گذشت و گوتاما و همسرش به خوشي مي*زيستند. من كه پرستار گوتاما بودم احساس مي*كردم كه در درونش آتشي شعله*ور است. روزي در كنار رود روهيني جنگي در گرفت و گوتاما كه شاهد اين دعوا بود با اندوهي تمام چنين گفت:

«مردم را ديدم كه با هم در نبردند
ديدم كه هراسانند
و هراسان شدم
ديدم كه بسان ماهياني در آب*هاي گل*آلود در تب و تابند
ديدم كه به خاك در مي*افتند
و عزاي آنان روح مرا عزادار ساخت».

و از آن روز بودا پيوسته در رنج بود و قصر شاهي به نظرش زنداني مي*آمد و تجمل و طرب برايش بيهوده، غيرواقعي و توخالي بود.

روزي در گردونه خويش از كويي مي*گذشت و پيرمردي را ديد. از ديدار پيرمرد به ياد رنج*هاي عبث و بيهودگي عمر آدمي افتاد و روز ديگر جواني را ديد كه از بيماري از پا درانداخته بودش و جوان آرزوي برنيامده خود را با گوتاما در ميان نهاد و اين چنين زاري كرد: «اگر بيماري، جوان زورمندي چون مرا اين چنين از پاي در مي*اندازد، پس هدف زندگي چيست؟ و باز گوتاما به ياد مرگ افتاد و از خويش پرسيد كه: «آيا واقعاً زندگي را هدف و معنايي نيست»؟

و اين انديشه او را رها نمي*كرد و در ميان جمع هم كه بود به فكر پاسخ اين معما بود. شبي در قصر خويش از اين انديشه خواب به چشمانش راه نيافت. ساكنان قصر خفته بودند و مطربان و رامشگران نيز به خواب رفته بودند. گوتاما برخاست و روحش براي آزادي و رهايي به خروش آمد و بر آن شد كه دل از زندگي عبث خويش بركند. آخرين نگاه وداع را بر زن و فرزندش افكند و از قصر بيرون شد. جامه شاهي و جواهرات سلطنتي خويش را به گردونه دارش سپرد و جامه رهبانان بر تن كرد و به سير و سلوك پرداخت و چنين خبري خاندانش را غرق ماتم ساخت.

4

سرگذشت بودا از زبان اولين مريدش (كاندينيا):

«من و چهار مريد ديگر در سال*هاي پر مشقت راهروي همراه گوتاما بوديم. با پايي خسته و پر آژنگ از جايي به جاي ديگر مي*رفت و جست*وجوي حقيقت آسان نيست. گفته*ها و نوشته*هاي استادان پيش را مي*خواند. اگر مرد كاملي سراغ مي*كرد، به جست*وجويش برمي*خاست و به ديدارش مي*شتافت. با برهمنان گفت*وگوها داشت. «وداها» را خوانده بود و روش جوكيان را مي*دانست. با مذهب عوام و خواص هر دو آشنايي داشت. مذهب عوام به صورت يك رشته آداب مذهبي بيهوده درآمده بود و آدم عادي را وابسته عواملي ساخته بود كه از دسترسش بيرون بود و مذهب خواص يك سلسله مجادله و بحث درباره ماوراءالطبيعه بود و از زندگي روزمره بسي دور افتاده بود. گوتاما از مردم عادي الهام گرفت. روزي از كويي مي*گذشت. در كاسه گداييش مقداري زباله و كثافت ريختند. گوتاما ابتدا از بوي بد آنچه در كاسه بود رنجيده خاطر شد. اما لحظه*اي بعد بر خود مسلط گشت و با خود گفت: «اگر با خوردن اين كثافت*ها بتوانم با زندگي مردم درآميزم آن را خواهم خورد» و به مردم نزديك و نزديكتر شد و از دانش غريزي آنها، از شكيبايي و شجاعتشان حيرت كرد و از آنها درس*ها آموخت.

و آنگاه به رياضت پرداخت و ماه*ها روزه گرفت و با غذايي بس ناچيز افطار كرد و ما مريدان مي*ديديم كه گوشت*هاي تنش آب مي*شود.

و ناگاه روزي از رياضت دست كشيد. دختر دهقاني براي او ظرفي شير بز آورد و گوتاما روزه خود را شكست و ما گروه مريدانش او را به ضعف نفس متهم كرديم و از گردش پراكنده شديم. ما رفتيم و «مارا»ي خبيث بر او ظاهر شد و به وسوسه او پرداخت و با او گفت: «اي گوتاما مرگ در چشمان توست و تو بر بدن خويش ستم روا داشته*اي. نمي*داني كه زندگي شيرين است و با زنده* ماندن است كه مي*توان كارهاي بزرگ را انجام داد»؟ گوتاما پاسخ داد: «كار بزرگ اينست كه تمام معماها را حل كنيم و به حقيقت دست يابيم. بگذار گوشت*هاي تن من آب بشوند و استخوان*هايم بپوسند و خونم خشك گردد. اما مادامي كه معرفت دل و جان مرا روشن نكرده است از اينجا بر نخواهم خاست».

و «مارا»ي خبيث دختران خود «راتي» و «آراتي» و «تريشنا» را فرستاد تا گوتاما را با زيبايي خويش بفريبند. اما گوتاما از وسوسه*هاي شيطاني درامان ماند و آنگاه «ما را» لشكر شياطين را به سراغ گوتاما فرستاد و كوشيد تا او را با رنج*ها و بيماري*ها از پاي دراندازد و گوتاما بر درد و مرض و بر كليه وساوس فائق آمد. اما كشمكش عظيم بود و او همچون صخره*اي استوار ماند و آنگاه معرفت بر او روي نمود و حقيقت با نوري خيره*كننده بر او تافت و همين است كه بودا (يعني روشنگر) لقب يافت.

و گوتاما از جا برخاست تا پيام خود را به بشريت برساند. به سراغ ما آمد كه در بنارس بوديم و پس از هفت سال كوشش و راهروي اولين موعظت خويش را بر ما عرضه كرد و گفت:

«رياضت تنها آدمي را به جايي نمي*رساند. ترك دنيا به تنهايي كافي نيست. بايد با مشكلات زندگي روي در روي مواجه شد و غم*ها و دردهاي حيات را آزمود».

«تولد رنج است. پيروزي رنج است. مرگ رنج است».

«آنچه ما داريم و نمي*خواهيم رنج است. اما آنچه مي*خواهيم و نداريم نيز رنج است».

«و علت رنج درخواست*هاي نفس آدمي است. آدمي مي*بايد كه در پي خواهش*هاي نفساني خويش نرود. رستگاري در وحدت است و در هم*آهنگي است. در اتحاد جزء و كل است و فناء في الكل در همين جهان امكان*پذير است و درهاي جهان جاوداني بر روي همگان گشوده است».

«راه رسيدن به نيروانا راه معرفت است و رسيدن به معرفت درحد جملگي مردم روي زمين است. پس رستگاري آدمي در دست خود اوست نه وابسته به نيروي كوري كه فوق بشر قرار داشته باشد».

«آنچه را كه بزرگان مي*گويند كوركورانه نپذيريد. آنچه را كه به صورت سنن تغييرناپذير درآمده است قبول نكنيد. آنچه را كه در كتب نوشته شده به صرف كتابت باور نداريد و آنچه را كه از معلمان خويش مي*شنويد، چون استادان شما هستند، به يقين نپذيريد. همه امور را به محك عقل سليم خوي بسنجيد و با تجربه خود بيازماييد. بودا راهي به شما نشان نمي*دهد، خودتان راه خويش را بجوييد».

و اين كلامي بزرگ بود. چرا كه اعمال و تجارب انساني را مهم مي*شمرد نه طبقه*اي را كه آدمي بدان وابسته بود. زيرا بودا بشر را ارباب خويش اعلام داشته بود و همگان را مساوي شمرده بود.

يكبار از دهكده*اي به دهكده ديگر مي*رفت. برهمني نزد بودا آمد و او را دعوت به حضور در مراسم قرباني كرد. آتشي افروخته بود و هزاران گاو و گوساله فراهم آورده بود. بودا نظري به زبان بستگان انداخت كه به مسلخ مي*بردند. غمگين چنين گفت:

«داستان يك پادشاه زمان باستان را بشنويد كه مي*خواست اين چنين قرباني عظيمي به خدايان عرضه دارد. اندرزگويي، شاه را چنين راهنمايي كرد: شاها اينك كه چنين ثروتي در اختيار داري قسمتي از آن را بذر بخر و به آنها ده كه مي*خواهند زمين را كشت كنند و بذري ندارند. قسمتي را سرمايه كن و به كاسبان بسپار. مزد مزدوران را نيكو ده و با چنين ايثاري آرامش خواهي يافت و خدايان و مردم اين چنين قرباني را نيكوتر خواهد يافت».

و بودا از سرزميني به سرزميني ديگر مي*رفت. عليه خرافات موعظت مي*كرد و مردم را به همدردي با يكديگر فرا مي*خواند. شهوت بودا معاندان را عليه او برانگيخت و بر جانش قصد كردند.

استاد را به غاري تاريك راهنمايي كردند كه در آن ماري زهردار مي*زيست. تمام شب بودا در غار ماند و صبحگاهان كه به سراغش رفتند او را درحال تفكر نشسته ديدند و مار زهرآلود را ديديد كه با سر كفچه مانندش سايباني براي او ساخته است.

معجزه*هاي بسياري از اين قبيل به بودا نسبت مي*دهند. ولي بودا مخالف جادو، كف*بيني، طالع*بيني و كليه خرافات بود. به تنها نيروي جادويي كه اعتقاد داشت نيروي جادويي آدمي بود كه مي*تواند به كمال انسانيت برسد.
گفتار بودا مردم را بيدار كرد و به خود مؤمن ساخت و به آزادي و آزادگي سوق داد.

5

زندگي بودا از زبان زنش، ياشودارا:

«من زن گوتاما و مادر فرزندش هستم. آوازه شهرت بودا به من رسيد و آنگاه خبر آمد كه به موطنش باز خواهد گشت و پيام خود را به گوش همشهريانش خواهد رساند.

مردم شهر شادمان شدند و با تحسين و عشق گرد شمع وجودش حلقه زدند و من بر در قصر، نگران در انتظار بودم و بسان برگ پاييزي مي*لرزيدم و دست فرزندم را گرفته بودم تا از پا در نيايم و او نيامد. او با پيروانش در ديري در حومه شهر بماند و من نوميدوار به قصر بازگشتم.

روز بعد «سودودانا» از پنجره قصر بودا را ديد كه در كوچه گدايي مي*كند. به جانبش رفت و گفت: «اي ـ گوتاما! اجداد تو هرگز گدايي نكرده*اند» و گوتاما پاسخ داد كه «اي پادشاه، اجداد تو هرگز گدايي نكرده*اند. اما اجداد من ـ بوداهاي پيشين*اند و آنها به پست*ترين خوردني*ها اكتفا كرده*اند و با فقرا هم كاسه گشته*اند و من خود فقيري از فقراي جهانم».

پادشاه از غصه خون گريست و بودا را با خود به خانه آورد. خدمتكاران من مژده را به من رساندند. اما من ياراي رفتن نداشتم. آيا شوي من مي*دانست كه چه رنج*ها كشيده*ام؟ و به جاي آب اشك*ها را فرو خورده*ام؟ با خود گفتم كه: «اگر در چشم او ارجمندم، مي*بايد كه او به سوي من آيد» بودا دانست و تبسمي كرد و اشك در چشمان من پر شد و ناگاه گوتاما را در برابر خود ديدم. به من نگريست و در چشمانش همدردي و لطف درخشيدن گرفت و من در برابرش به زانو درآمدم. او مرا از زمين بلند كرد و دست بر پيشانيم گذاشت و روح من غرق آرامش گرديد.

روز ديگر پشت پرده*اي پنهان شدم و بودا را به «راهول» پسرم نشان دادم و به او گفتم «آن مرد زيباي همچون خورشيد را مي*بيني با آن جبين مغرور و آن موي سياه پرشكن؟ مي*بيني كه هاله*اي از نور اندامش را در بر گرفته است؟ اين پدر تست. برو و ارث خويش را از وي بخواه».

بودا به طرف پسرش آمد و آخرين دارايي مادي خود، يعني كاسه گداييش را به پسرش هديه كرد و وداع پسر و پدر را ديدم».

6

زندگي بودا از زبان ناندا:

«من با پيران ديگر كه جمعاً هفت نفر بوديم ـ (پسرعمويش دودوت و چند شاهزاده و يك سلماني) با گوتاما رفتيم. او گفت كه مقام سلماني از همه ما برتر است. وقتي سر سلماني را تراشيديم و جامه افتخارآميز را بر تنش پوشانديم معناي سخن مراد را دانستيم. او مردي را كه از طبقه*اي پست بود و كسبي پست داشت بر ما شاهزادگان سرور ساخت.

استاد همواره به زبان ساده مردم عادي سخن مي*گفت و عميق*ترين تعليماتش را در كسوت داستان*هاي ساده و تمثيل*هاي قابل فهم بيان مي*كرد.
روزي مادري كه فرزندش را از دست داده بود پيش استاد آمد و از او خواست كه عمر دوباره به كودكش بخشد. استاد گفت: «براي من تخم خردلي از خانه*اي كه كسي در آن نمرده باشد بياور».

مادر خانه به خانه روان شد. اما سرايي نيافت كه مرگ بر در آن نكوفته باشد.

و مادر معناي كلام استاد را دريافت. مرگ براي همگان غمي است عام و اگر تعميم آن را در نظر بگيرم از قيد غم آزاد گشته*ايم.

و روزي استاد داستان آهوي نجيب را براي ما گفت:

«در جنگلي گروه آهوان مي*زيستند و شاه بنارس با شكار خود دمادم آهوان را به عزاي يكديگر مي*نشاند. آهوان با پادشاه در گفت*وگو شدند و قرار بر اين شد كه روزي يك آهو به مطبخ شاهي گسيل دارند و شاه از شكار هر روزه صرفنظر كند. روزي نوبت به آهوي بارداري رسيد. شاه آهوان غمگين شد و به جاي آهوي بادار به مطبخ شاهي رفت و سر خود را بر مذبح گذاشت و به جاي او جان داد. شاه از اين قصه هشيار شد و شكار را به كلي فرو گذاشت».

با اين داستان*هاي ساده، استاد ما را به ارزش عشق و ايثار و فداكاري و همدردي واقف مي*ساخت و خود نيز به آنچه مي*گفت عمل مي*كرد.بسا مغروران را از غرور پشيمان ساخت و با دزدان كه از دزدي
بازداشت.

روزي يكي از مريدان به وي گفت: «خداوندگارا به گمان من جهان هرگز بودايي به بزرگي تو به خود نديده است و تا ابد هم نخواهد ديد».

استاد آرام به او نگريست و گفت: «آيا تو بوداهاي پيشين را ديده*اي؟

ـ نه، خداوندگار من.

ـ شايد بوداهاي آينده را ديده باشي؟

ـ نه.

ـ شايد تو مرا بهتر از خودم مي*شناسي؟

ـ نه.

ـ پس چرا سخني به گزاف بايد گفت؟

هرجا بودا مي*رفت خلايق بر او گرد مي*آمدند. اما حسودان هم بودند و يكي از آنها پسرعمويش «دودوت» بود كه قصد جانش را كرد و فيلي وحشي را سر راه او قرار داد. استاد به راه خود ادامه داد و به طرف فيل مي*رفت و فيل وحشي بر جاي خود ايستاد و خرطومش را پايين آورد و به پاي استاد زانو زد.

دودوت در توطئه خود توفيق نيافت. با يك جاني قراري گذاشت و آدم*كشان حرفه*اي را به سراغ استاد فرستاد.

آدم*كشان در جايي پنهان شدند كه قرارگاه استاد بود و منتظر فرصت گشتند. اما همين كه چشم آنها به سيماي محبوب او افتاد و كلام دلنشين استاد را شنيدند شرمسار شدند و به پاي او افتادند و توبه كردند.
سال*ها همچون سايه*اي به دنبال استاد روان بودم و روزها مانند دانه*هاي تسبيح از دست ما مي*گريخت و آنگاه، سرانجام عمر استاد فرا رسيد.

آهنگر فقيري استاد را به طعام خوانده بود. استاد آرام غذا خورد و آرام دانست كه پايان عمر فرا رسيده است. چندي بود بيمار بود. از او همواره مي*خواستم كه اوامر خود را براي پيروانش با من در ميان نهد و او مي*گفت: «من كيستم كه صاحب امري باشم؟ امر با كسي است كه تصور مي*كند واقعاً صاحب امر است. من چنين نمي*انديشم. به تو آموخته*ام كه تنها بر خود تكيه كني. پناه خود باشي و روشنايي خويش، حقيقت روشنايي است و حقيقت تنها پناهگاه است. پس به حقيقت متكي باش. پناهي غير از اين نيست».

و او بر زير درختي آسود و قلبي كه همواره با همدردي مي*تپيد از كار افتاد. اما كلام او نردبام آسمان بود و بر آسمان*ها برشد. گوتاما اعتماد به نفس داشت و اعتماد به نفس را تعليم مي*داد و مي*گفت:

«اي ناندا! آدمي مي*بايد از قله*اي به قله بالاتري صعود كند. تا آنگاه كه به معرفت و آزادي از قيد كليه قيود مادي باز رسد و من شادترين آدميانم. كسي همچون من بختيار و شادمان نيست».
پنج شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۰ ۰۵:۲۹ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1396.