به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید
ریموت کنترل جادویی همه کاره
ریموت کنترل جادویی همه کاره
گردنبند فلزی پاور بالانس
گردنبند فلزی پاور بالانس
ساعت مچی میراندا
ساعت مچی میراندا
گوشی تلفن ثابت طرح لب و زبان
گوشی تلفن ثابت طرح لب و زبان
بستنی ساز خانگی مجیک
بستنی ساز خانگی مجیک

تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان / انجمن فرهنگ / تالار شعر و ادبیات / نثر-داستان-حکایت v / حکایتهایی ازسعدی

نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده‌ی ارسال‌های تازه‌ مشاهده‌ی ارسال‌های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید


حکایتهایی ازسعدی
زمان کنونی: پنج شنبه ۲ مرد ۱۳۹۳, ۰۶:۰۷ صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: نیمـا
آخرین ارسال: نیمـا
پاسخ: 10
بازدید: 206



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حکایتهایی ازسعدی

نویسنده پیام
*
ارسال‌ها: 7,108
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,139 در 3,650 موضوع

امتياز: 5,443.50

ارسال: #1
حکایتهایی ازسعدی
بازرگانى را هزار دینار خسارت افتاد؛ پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی درمیان نهی. گفت: ای‌پدر، فرمان توراست، نگویم، ولکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی، که مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت: تا مصیبت دو نشود یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.
[b]مگوى انده خویش با دشمنان
که لا حول گویند شادى کنان
يك شنبه ۴ دي ۱۳۹۰ ۱۳:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 7,108
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,139 در 3,650 موضوع

امتياز: 5,443.50

ارسال: #2
RE: حکایتهایی ازسعدی
جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت، و طبعی نافر. چندانکه در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی؛ باری پدرش گفت: ای پسر، تو نیز آنچه دانی بگوی. گفت: ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.
نشنیدى که صوفیى مى‌کوفت
زیر نعلین خویش میخى چند

آستینش گرفت سرهنگى
[b]که بیا نعل بر ستورم بند
يك شنبه ۴ دي ۱۳۹۰ ۱۳:۵۴ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 7,108
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,139 در 3,650 موضوع

امتياز: 5,443.50

ارسال: #3
RE: حکایتهایی ازسعدی
عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لعنهم الله علی حده. و به حجت با او بس نیامد؛ سپر بینداخت و برگشت. کسی گفتش: تو را با چندین فضل و ادب که داری با بی‌دینی حجت نماند؟ گفت: علم من قرآن است و حدیث و گفتار مشایخ؛ و او بدینها معتفد نیست و نمی‌شنود. مرا شنیدن کفر او به چه کار آید.
آن کس که به قرآن و خبر زو نرهى
آنست جوابش که جوابش ندهى
يك شنبه ۴ دي ۱۳۹۰ ۱۳:۵۴ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 7,108
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,139 در 3,650 موضوع

امتياز: 5,443.50

ارسال: #4
RE: حکایتهایی ازسعدی
سحبان وائل را در فصاحت بی‌نظیر نهاده‌اند. بحکم آنکه بر سر جمع، سالی سخن گفتی لفظی مکرر نکردی. و گر همان اتفاق افتادی، بعبارتی دیگر بگفتی. وز جمله آداب ندماء ملوک یکی اینست.
سخن گرچه دلبند و شیرین بود
سزاوار تصدیق و تحسین بود

چو یکبار گفتی مگو باز پس
که حلوا چو یکبار خوردند بس
يك شنبه ۴ دي ۱۳۹۰ ۱۳:۵۵ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 7,108
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,139 در 3,650 موضوع

امتياز: 5,443.50

ارسال: #5
RE: حکایتهایی ازسعدی
یکی از حکما را شنیدم که می‌گفت: هرگز کسی بجهل خویش اقرار نکرده است مگر آن کس، که چون دیگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند.
سخن را سر است اى خداوند و بُن
میاور سخن در میان سخُن

خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش
نگوید سخن تا نبیند خموش

يك شنبه ۴ دي ۱۳۹۰ ۱۳:۵۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 7,108
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,139 در 3,650 موضوع

امتياز: 5,443.50

ارسال: #6
RE: حکایتهایی ازسعدی
تنی چند از بندگان محمود، گفتند حسن میمندی را که سلطان امروز تو را چه گفت در فلان مصلحت؟ گفت: بر شما هم پوشیده نباشد. گفتند آنچه با تو گوید به امثال ما گفتن روا ندارد. گفت: به اعتماد آنکه داند که نگویم پس چرا همی پرسید.
نه هر سخن که برآید بگوید اهل شناخت
به سرٌ شاه سر خویشتن نشاید باخت
يك شنبه ۴ دي ۱۳۹۰ ۱۳:۵۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 7,108
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,139 در 3,650 موضوع

امتياز: 5,443.50

ارسال: #7
RE: حکایتهایی ازسعدی
در عقد بیع سرایی متردد بودم؛ جهودی گفت: آخر من از کدخدایان این محلتم وصف این خانه چنانکه هست از من پرس؛ بخر که هیچ عیبی ندارد. گفتم: بجز آنکه تو همسایه منی. خانه‌ای را که چون تو همسایه است
ده درم سیم بد‌عیار ارزد

لکن امیدوار باید بود
که پس از مرگ تو هزار ارزد
[/b]

يك شنبه ۴ دي ۱۳۹۰ ۱۳:۵۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 7,108
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,139 در 3,650 موضوع

امتياز: 5,443.50

ارسال: #8
RE: حکایتهایی ازسعدی
یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت. سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود، عاجز شد، گفت: این چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید، گفت: ای حکیم، از من چیزی بخواه. گفت: جامه خود را می‌خواهم اگر انعام فرمایی.
رضینا من نوالک بالرحیل.
امیدوار بود آدمى به خیر کسان
مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان

سالار دزدان را رحمت بروی آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند.

يك شنبه ۴ دي ۱۳۹۰ ۱۳:۵۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 7,108
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,139 در 3,650 موضوع

امتياز: 5,443.50

ارسال: #9
RE: حکایتهایی ازسعدی
منجمی به خانه درآمد، یکی مرد بیگانه را دید با زن او بهم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلی که برین واقف بود گفت:
تو بر اوج فلک چه دانى چیست
که ندانى که در سرایت کیست
يك شنبه ۴ دي ۱۳۹۰ ۱۴:۰۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال‌ها: 7,108
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,139 در 3,650 موضوع

امتياز: 5,443.50

ارسال: #10
RE: حکایتهایی ازسعدی
خطیبی کریه‌الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی؛ گفتی نعیب غراب‌البین در پرده الحان اوست، یا آیت ان انکر الاصوات در شان او.
اذا نهق الخطیب ابوالفوارس
له شغب یهد اصطخر فارس

مردم قریه بعلت جاهی که داشت بلیتش می‌کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی‌دیدند. تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت باری بپرسش آمده بودش. گفت: تو را خوابی دیده‌ام، خیر باد. گفتا: چه دیدی؟ گفت: چنان دیدم که تو را آواز خوش بودی و مردمان از انفاس تو در راحت. خطیب اندرین لختی بیندیشید و گفت: این مبارک خوابست که دیدی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی، معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج. توبه کردم کزین پس خطبه نگویم مگر بآهستگی.
از صحبت دوستى برنجم
کاخلاق بدم حسن نماید

عیبم هنر و کمال بیند
خارم گل و یاسمن نماید

کو دشمن شوخ چشم ناپاک
تا عیب مرا به من نماید
يك شنبه ۴ دي ۱۳۹۰ ۱۴:۰۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1393.