هفته قبل از پرواز در شرکت ساختمانی که با مشارکت من و پدر راه اندازی شده بود و خود مدیر عامل ان بودم حضور یافتم و راسل را به عنوان مدیر عامل شرکت در غیاب خود به مهندسان و کارمندان معرفی نمودم انگاه از راسل تقاضا کردم در اول هر ماه نیمی از سود شرکت را به حساب بانکی ام که بعدا در ایران افتتاح خواهم نمود واریز کند تا بتوانم از ان استفاده کنم
هفت ماه تمام در دوگانگی محسوس دست و پا زدم و اینک قرار است فردا صبح به همه چیز به پایان برسد و من به کشورم باز گردم . کشوری که ان را تنها بر روی نقشه جغرافیا دیده بودم . کشورم ایران
در فرودگاه تنها جوزف و ماریا به همراه امیلی حضور داشتند امیلی یکی از دختران دانشکده ما بود که چندین بار خود شخصا به من پیشنهاد ازدواج داده بود اما من رغبتی به ازدواج با او نداشتم . امیلی تنها دختر سمج دانشکده و یگانه دختری بود که از چهره عبوس من نترسید . و سعی داشت خود را به من نزدیک کند در اخرین لحظات پس از اینکه من و جوزف از آغوش هم بیرون امدیم . امیلی از غفلتم بهره برد و پس از بوسیدن گونه ام پلاک زیبایی را به گردنم آویخت .پلاک به صورت یک قلب بود که حرف A بر روی ان حک شده بود با انکه از عمل او به شدت ناراحت شدم چیزی نگفتم چرا که اخرین دقایق حضورم بود از او تشکر کردم ولی در عمق چشمان ابی امیلی اندوهی ژرف به وسعت دریا مشاهده می شد
هواپیما که بر زمین نشست نگاهی به عکس خود روی پنجره هواپیما انداختم . با خود زمزمه کردم . به ایران خوش آمدی .
عکس درون پنجره قرار گرفتم نگاهی به اطراف افکندم . زمین فرودگاه از بارانی که احتمالا تا ساعتی پیش می بارید خیس بود در بعضی جاها چلد های کوچک آب به وجود اومده بود صدای مرد مسنی که یک قدم عقب تر از من ایستاده بود مرا به خود آورد و گفت
-عجله کن جوان وقت برای تماشا بسیار است . راه را بند آوردی . با یک عذرخواهی کوتاه به زیر امدم . در سالن فرودگاه استقبال کنند گان با شاخه های گل در پشت شیشه انتظار رسیدن مسافر شان را می کشیدند . تند و پر شتاب از سالن خارج شدم و خود را به محوطه آزاد فرودگاه رساندم . یک راننده تاکسی از اتومبیل ش پیاده شد . و به زبان انگلیسی دست و پا شکسته ای از من خواست در اتومبیل ش سوار شدم با انکه آدرس منزل مذکور در جیب پالتویم بود اما تصمیم گرفتم ابتدا به هتل بروم . راننده به دشواری توانست بگوید
-ایا شما به هتل می روید ؟
وقتی با زبان فارسی گفتم
-بلی .
آنچنان متعجب شد که قابل وصف نبود از درون اینه نگاهی به من افکند و گفت
-آقا شما زبان ما را می دانید ؟
-بله ...من ایرانی هستم
راننده بدجوری شوکه شده بود حق با او بود . بالاخره طاقت نیاورد و گفت
-از چهر تان که بگذریم . چرا لهجه دارید ان هم با این غلظت شما به سختی کلمات را تلفظ می کنید
-چون فقط شش ماه است که زبان فارسی یاد گرفته ام
راننده از حیرت دهانش باز مانده بود اما تا رسیدن به هتل دیگر چیزی نپرسید با خستگی مفر طی که روح و جسمم را می ازرد در اتاق هتل به خواب رفتم با صدای ضربه های پیاپی که به در می خورد از خواب بیدار شدم . نگاهی به ساعت مچی ام انداختم . نه شب را نشان میداد با تانی از جا برخاستم و در را گشودم خدمه هتل بود گفت
-آقا شام را اورده ام
از جلوی او کنار رفتم غذا را به سرعت روی میز کنار پنجره چید و با همان سرعت از اتاق خارج شد با دیدن غذا اشتهایم را به دست آوردم . با عجله شروع به خوردم نمودم پس از صرف شام از پنجره به بیرون نظر افکندم . خیابان ها مملو از جمعیت بود و صدای بوق های پی در پی اتومبیل ها موجب سلب آسایش و آرامش می شد
پایان فصل اول