به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید
نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

دفتر شعر !

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 7,099
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,157 در 3,660 موضوع

امتياز: -7.00

ارسال: #1
دفتر شعر !
نام شعر : برگرد به من
شاعر : مونا برزویی

وقتی حالت بده روحت بی پناهه
می بینی هر کاری کردی اشتباهه
وقتی کم کم به کسی وابسته می شی
چون از شب بی نوازش خسته می شی
وقتی آروم شدنت خیلی بعیده
اینجا یکی هست که به حرفات گوش می ده
وقتی بجز شب هیچ رنگی تو چشات نیست
وقتی کسی اندازه ی تنهایی هات نیست
وقتی گم می شی و می ترسی دوباره
می فهمی هیچ کس مثل من دوست نداره
وقتی دلت به صد در بسته رسیده
اینجا یکی هست که تو دستش یه کلیده
برگرد به من-مثل پرنده ای که درختشو پیدا کنه
برگرد به من-مثل کسی که شبونه هوس دریا کنه
پنج شنبه ۱۸ اسف ۱۳۹۰ ۱۰:۳۳ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,099
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,157 در 3,660 موضوع

امتياز: -7.00

ارسال: #2
RE: دفتر شعر !
شعر بسیار زیبای ای گل تازه که داریوش اقبالی اون رو دکلمه میکنه و شاعرش وحشی بافقی هست .

نام شعر : ای گل تازه (وفا)

شاعر : وحشی بافقی
خواننده : داریوش اقبالی

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی باید بود

***

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هرزمان بادگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

یاد حیرانی ما اری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

***

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود

غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود

یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه ی خون من زار نمی باید بود

تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی تست

موجب شهرت بی باکی و خود کامی تست

***

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچکس سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم آزار مکش از پی آزردن من

***

جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پر گرد به راه تو نهان غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو٬ فتادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

***

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درمانگی خود به که تقریر کنم

عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم

***

نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است

گل این باغ بسی سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

نه که غیرازتوجوان نیست جوان بسیاراست

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

***

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو

به کمند تو گرفتارم و می دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

خون دل از مژه می بارم و می دانی تو

از برای تو چنین زارم و می دانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

***

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

ورنه بسیارپشیمان شوی ازکرده خویش

***

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

از سر کوی تو خود کام به نا کام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

از پیت آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تیره سر انجام روم

نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا اینهمه سنگین دل بد خو باشد

جان من این روشی نیست که نیکو باشد

***

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی

یار شو با من بیمار چه می پرهیزی

چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی

بگشا لعل شکر بار چه می پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی

نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

چین بر ابرو زن ویک بار به ماحرف مزن

***

درد من کشته ی شمشیر بلا می داند

سوز من سوخته داغ جفا می داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند

همه کس حال من بی سر و پا می داند

پاکبازم هم کس طور مرا می داند

عاشقی همچو منت نیست خدا می داند

چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

***

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام٬ سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست باز أمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم رفتم

***

چند پا مال چند در کوی تو با خاک

چند پا مال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم

از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم

می روم تا به سجود بت دیگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی؟

***

سبزه ی دامن نسرین تر ا بنده شوم

ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم

گره ابروی پر چین ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم

طرز محبوبی و ایین ترا بنده شوم

الله الله ز که این قاعده اندوخته ای

کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای

***

این همه جور که من از پی هم می بینم

زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم می بینم

همه کس خرم و من درد و الم می بینم

لطف بسیار طمع دارم وکم می بینم

هستم آزرده و بسیار ستم میبینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر

***

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفا ی تو شکایت نکنم

همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهره ی هرشهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

سوی تو گوشه چشمی زتو گاهی سهل است
پنج شنبه ۱۸ اسف ۱۳۹۰ ۱۰:۳۶ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,099
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,157 در 3,660 موضوع

امتياز: -7.00

ارسال: #3
RE: دفتر شعر !
نام شعر : وصیت
شاعر : حمید مصدق


روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

من می شناختم او را

نام تو راهمیشه به لبداشت

حتی

در حال احتضار

آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان

آن مرد بی قرار

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود

و گفتگو نمی کرد

جز با درخت سرو

در باغ کوچک همسایه

شبها به کارگاه خیال خویش

تصویری از بلندی اندام می کشید

و در تصورش

تصویر تو بلندترین سرو باغ را

تحقیر کرده بود

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

او پاک زیست

پکتر از چشمه ای نور

همچون زلال اشک

یا چو زلال قطره باران به نوبهار

آن کوه استقامت

آن کوهاستوار

وقتی به یاد روی تو می بود

می گریست

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

او آرزوی دیدن رویت را

حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت

اما برای دیدن توچشم خویش را

آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاک را

پنداشت

آلوده است و لایق دیدار یارنیست

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

شاید روزی اگر

چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آید
پنج شنبه ۱۸ اسف ۱۳۹۰ ۱۰:۳۷ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,099
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,157 در 3,660 موضوع

امتياز: -7.00

ارسال: #4
RE: دفتر شعر !
نام شعر : ایثار
شاعر : ناشناس


تنم از حادثه خسته دلم از غصه شکسته

يه مسافر غريبم راهيه يک راه دورم

ناجی شکسته بالم که تويي تنها نشستی

ای که واسه خاطر من دل مردم رو شکستی

پر بغض و گريه بودم تو رسيدی تا بخندم

واسه پيدا کردن تو دل به جاده ها می بندم

راهيه يه کوله راهم کوله بار عشق رو بستم

ديگه از خودم بريدم ديگه از آينه خستم

تویی کعبه ی وجودم دور چشمه ی تو گشتم

نکن از دلم گلايه بايد از تو می گذشتم

ميخوام اين عشق قشنگ رو از نگاهت پس بگيرم

نميخوام مثل پرنده توی يک قفس بميرم

ای نگاه آبی ناز کاش تو مهربون نبودی

ميون اين همه آدم تو يه هم زبون نبودی

لحظه گذشتن از تو آخرين لحظه ديدار

واسه تو از تو گذشتم همين رو ميگن يه ايثار
پنج شنبه ۱۸ اسف ۱۳۹۰ ۱۰:۳۷ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,099
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,157 در 3,660 موضوع

امتياز: -7.00

ارسال: #5
RE: دفتر شعر !
نام شعر : ای كاش
شاعر : ناشناس


ای كاش خواننده بودم و از تو میخواندم

ای كاش نویسنده بودم و ازتو مینوشتم

ای كاش نقاش بودم و تو را نقاشی میكردم

ای كاش راننده بودم و با تو همسفر جاده ها بودم

ای كاش ستاره بودم و در تو جای داشتم

ای كاش آهنگ بودم و تو شعرم بودی

ای كاش من ساعت بودم و تو عقربه هایم بودی

ای كاش در قلبت جا داشتم تا میدانستی كه چقدر دوستت دارم
پنج شنبه ۱۸ اسف ۱۳۹۰ ۱۰:۳۷ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,099
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,157 در 3,660 موضوع

امتياز: -7.00

ارسال: #6
RE: دفتر شعر !
نام شعر : فاصله
شاعر : ناشناس

نه اشتیاق تو را ومرا نه حوصله مانده است

میان ما همه جا طرح مبهم گله ماند ه است

من و.تو مثل دو کوهیم با همیشه ابری

نه لحن روشن رودی نه بال چلچله مانده است

میان ماندن ورفتن نه مانده ایم و نه رفتیم

سفر بخیر همین از نگاه قافله مانده است

تو آسمانی ومن مثل یک پرنده زخمی

ببین میان من و تو چقدر فاصله مانده است

شب است وخلوت بندر پر از توهم طوفان

دلی شکسته وتنها کنار اسکله مانده است

تمام من شده ویرانه های خستگی ودرد

به دوش من غم بی انتظار زلزله مانده است

بهای چشم تو را گرچه بی بهانه ندادم

برای من دل تنگی در این معامله مانده است .......
پنج شنبه ۱۸ اسف ۱۳۹۰ ۱۰:۳۷ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,099
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,157 در 3,660 موضوع

امتياز: -7.00

ارسال: #7
RE: دفتر شعر !
آمد درون شیشه دلتنگی ام نشست آن آشنا که موج نگاهش مرا شکست
ناخوانده بر سراچه و بر تنگ نای دل در زد ولی نیامده می برد هرچه هست
یک لحظه پا نهاد بر این دل ولی هنوز خون گریه می کنم من ازآن رد پا که هست
می رفت و می شکست و مرا چاره ای نبود خورشید و آسمان و زمین دست روی دست
اینک منم فتاده به اوهام و خاطرات یادش به خیر و وای بر این روزگار پست



بگدار تا ببینمش اکنون که می رود ای اشک از چه راه تماشا تو بسته ای



هر چه عاشق کرده خود را زار تر می شود معشوق ازو بیزار تر


پدرم گفت که دریوزگی عشق خطاست دیده اکنون به تماشای کلام پدرست
پنج شنبه ۱۸ اسف ۱۳۹۰ ۱۰:۳۷ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,099
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,157 در 3,660 موضوع

امتياز: -7.00

ارسال: #8
RE: دفتر شعر !
نام شعر : سراب
شاعر : هما میر افشار

چه سود گر بگویمت!!

که شام تا سحر نخفته ام

و یا اگر دمی به خواب رفته ام

ترا به خواب دیده ام

چه سود گر بگویمت!!

که بی تو با خیال تو

به می پناه برده ام

ونقش آن دو چشم قصه گو

به جام پر شراب دیده ام

چه سود گر بگویمت!!

که دوریت

چو شعله های تند تب

به خرمن وجود من

شراره های درد می زند

و من درون آن زبانه ها

بنای این دل رمیده را

ز بن خراب دیده ام

چه سود گر بگویمت !!

که بی تو کیستم و چیستم

که بحر پر خروش من تویی

وساحل صبور وبی فغان منم

ومن درون موجهای سرکشت

تمام هستی ووجود خویش را

چو یک حباب دیده ام

چه سود گر بگویمت!!

که من ز دوری تو هر نفس

چو شمع آب می شوم

و اشکهای گرم من

بدامن شب سیاه می چکد

و من میان قطره های چون بلور آن

محبت تو را

چو نقش سرد آرزو

به روی آب دیده ام

چه سود گر بگویمت!!

تو را به خواب دیده ام

و یا که نقش روی تو

به جام پر شراب دیده ام

تو یک خیال دور بیش نیستی

و دست من

به دامنت نمی رسد

تو غافلی و

من تمام می شوم

و دیدگان پر ز راز من

هزار بار گفته با دلم:

که من سراب دیده ام

که من سراب دیده ام...............
پنج شنبه ۱۸ اسف ۱۳۹۰ ۱۰:۳۸ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,099
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,157 در 3,660 موضوع

امتياز: -7.00

ارسال: #9
RE: دفتر شعر !
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری كه مرا یاد كند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد كند


خود ندانم چه خطائی كردم

كه ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست


هر كجا می نگرم، باز هم اوست

كه بچشمان ترم خیره شده

درد عشقست كه با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده


گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید كه مرا دریابد

ورنه دردیست كه مشكل برود


تا لب بر لب من م لغزد

می كشم آه كه كاش این او بود

كاش این لب كه مرا می بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود


می كشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود كه چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده كه بود

شعله ور در نفس خاموشش


شعر گفتم كه ز دل بردارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ئی از رویش شد

با كه گویم ستم عشقش را


مادر، این شانه ز مویم بردار

سرمه را پاك كن از چشمانم

بكن این پیرهنم را از تن

زندگی نیست بجز زندانم


تا دو چشمش به رخم حیران نیست

به چكار آیدم این زیبائی

بشكن این آینه را ای مادر

حاصلم چیست ز خود آرائی


در ببندید و بگوئید كه من

جز او از همه كس بگسستم

كس اگر گفت چرا؟ باكم نیست

فاش گوئید كه عاشق هستم


قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید كه پیغام از كیست

گر از او نیست، بگوئید آن زن

دیرگاهیست، در این منزل نیست
پنج شنبه ۱۸ اسف ۱۳۹۰ ۱۰:۳۸ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
*
ارسال ها: 7,099
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,157 در 3,660 موضوع

امتياز: -7.00

ارسال: #10
RE: دفتر شعر !
نام شعر : سفر
شاعر : ناشناس

سفر یعنی من آهسته ، از آغوشت جدا می شم
یه شب اندازه ی یک قرن ، شبیه مردها می شم
چقد بی رحمه تقدیرم ، چقد دور از تو بی تابم
جای آغوش ِ تو گرم ِ شبای سرد تابوتم
دارم سرگیجه می گیرم ، رسیدیم آخر قصه
چشای سرد تو انگار منُ دیگه نمی شناسه
ستاره می شه اندامت ، همون اندام رویائی
دارم کابوس می بینم ، چقد از دور زیبائی
سفر یعنی من آشفته ، پی رد ّ تو می گردم
تو رو حس می کنم اما تب ِ دستات ُ گم کردم
پنج شنبه ۱۸ اسف ۱۳۹۰ ۱۰:۳۸ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.