به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید
نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

شهيدي با نمره 21 ( مصطفي چمران )

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 7,099
اعتبار: 174
سپاس کرده: 2,616
سپاس شده: 8,157 در 3,660 موضوع

امتياز: -7.00

ارسال: #1
شهيدي با نمره 21 ( مصطفي چمران )
شهيدي با نمرة‌ 21 (چمران)
تو آن­قدر با معرفتي كه چمران را مي­شناسي، بهتر از من! من خيلي تلاش كنم، بتوانم يك زندگي­نامه ساده برايت بنويسم. زندگي­نامه­اي از چمران: مرد صالحي كه يك روز با خلوص قدم زد در اين سرزمين.

انگار به جاي قلب، آتش در سينه داشت. چه سال 1311 كه دنيا براي اولين بار او را ديد، چه سال 1336 كه در رشته الكترومكانيك دانشگاه تهران فارغ­التحصيل شد و چه سال بعدش كه بورس تحصيلي گرفت و شد جزء اعزامي­هاي آمريكا. مصطفي مُخ بود. استاد آمريكايي مصطفي حيرت كرده بود از اين بشر. نمره 21 داده بود به او. مصطفي با ممتازترين درجه، دكتراي الكترونيك و فيزيك پلاسمايش را گرفت و از آمريكا بيرون آمد. ديدي؟! آمريكا نماند!

مي­دانم به چه فكر مي­كني. لابد به اينكه اگر مصطفي حالا بود و شهيد نشده بود، ايران شده بود ابرقدرت انرژي هسته­اي و ما، حتماً ده سال جلوتر از حالا بوديم. استادان آمريكايي مصطفي، اين روزها كه بحث تحقيقات هسته­اي شده، لابد هر روز ياد مصطفي مي­افتند كه هزار و يك ايده جديد داشت. مصطفي اگر حالا بود، نامش بر سر و زبان همه قدرتمندان دنيا بود. گر چه دلم مخالف است. دلم مي‌گويد مصطفي اگر بود، باز هم گمنام مي­ماند!

از اولين اعضاي انجمن دانشجويان دانشگاه تهران بود. در مبارزات ملي شدن صنعت نفت هم شركت داشت. در آمريكا هم كوتاه نمي‌آمد. هم درس مي­خواند و هم كار سياسي مي­كرد. انجمن اسلامي دانشجويان آمريكا را هم خودش پايه­ريزي كرد. رژيم پهلوي از موقعيت ويژه مصطفي كه خبردار شد، بورس تحصيلي­اش را قطع كرد، ولي مصطفي باز هم ادامه داد. رفت مصر، دو سال، سخت­ترين دوره­هاي چريكي و جنگ­هاي پارتيزاني را آموخت و باز طبق معمول، بهترين شاگرد دوره معرفي شد. بهترين بودن براي مصطفي، ديگر عادي شده بود.

آدم­هايي كه به جاي قلب، آتش در سينه دارند، اهل يك جا ماندن نيستند. مثل نسيم، در هر كوي و برزن مي­پيچند، به آنجا، جان مي‌دهند و مي­گذرند. مصطفي هم كه نسيم بود، حتي سبك­تر از نسيم... رفت لبنان، شد يار امام موسي صدر، رهبر شيعيان لبنان. سازمان «امل» را بر اساس اصول و مباني اسلامي پايه­گذاري كرد. همان­جا در قلب سوخته بيروت، مبارزه با صهيونيسم را آغاز كرد. حماسه­هاي او تا آن سوي مرزهاي فلسطين هم رفت. جمعاً، مصطفي 21 سال از وطن دور بود.

اولين دور انتخابات مجلس، دكتر مصطفي چمران نماينده مردم تهران مي­گفت: «خدايا مردم آن­قدر به من محبت كرده­اند و آن­چنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار كرده­اند، كه به راستي خجلم. خدايا تو به من فرصت بده تا بتوانم از عهده آن برآيم.»
امام او را رها نمي­كرد. او را در شوراي عالي دفاع منصوب كرد. نقطه ضعف (بخوانيد نقطه قوت) مصطفي هم كه «ولايت­پذيري» او بود. مي­گفت چشم و مي­پذيرفت.

موقعيت پاوه خطرناك شده بود. همه شهر در دست دشمن بود. اكثريت پاسداران قتل عام شده بودند. كمتر كسي جرئت مي­كرد راهي كردستان شود ولي چمران رفت. امام، خود شخصاً مصطفي را فرستاد. مصطفي در عرض پانزده روز همه راه­ها و مواضع راهبردي كردستان را به تصرف نيروهاي انقلاب درآورد. به‌ش مي‌گفتند: «مالك­اشتر امام». شده بود وزير دفاع، آن­ هم در آن موقعيت حساس جنگ. حساب كن ايران دست خالي بود، اسلحه و مهمات كم داشت، شهيد هم زياد داده بود، ولي پيروزي پشت پيروزي به دست مي­آورد. ايران امكانات نظامي نداشت، مصطفي را كه داشت!

ستاد جنگ­هاي نامنظم تشكيل شد. يك واحد هم براي فعاليت­هاي مهندسي داشت. ساختمان، جاده، نصب پمپ­هاي آب كنار كارون، انشعاب از رودخانه به سمت تانكرهاي دشمن كه باعث عقب نشيني آنها شد، ساخت ابزار نظامي، ساخت پل معلق روي كرخه... . دشمن به جاي شناسايي مناطق، بايد مصطفي را شناسايي مي­كرد.

فتح سوسنگرد، از آن كارهاي شاق بود كه با تلاش چمران و همين رهبر عزيز خودمان، آيت­الله خامنه­اي، انجام شد. محرم بود. انگار خون حسين(ع) از كربلا در رگ­هاي مصطفي و رزمنده­هاي سوسنگرد جاري شده بود. خون هم كه ميل خاك دارد. مي­گردد و با هر روزنه­اي، فواره مي­كند. چمران از پاي چپ زخمي شد. همان شب اول، در بيمارستان، جلسه مشورتي فرماندهان نظامي بود. تيمسار فلاحي، كلاهدوز، سرهنگ محمد سليمي و شهيد محلاتي دور تخت جمع شده بودند و پيشنهاد حمله به ارتفاعات الله اكبر همان­جا مطرح شد. شب دومي وجود نداشت. گفتم كه مصطفي اهل ماندن نبود. از بيمارستان زد بيرون.

بعد از تپه­هاي الله­اكبر نوبت بُستان بود كه عملي نشد. طرح تسخير دهلاويه را ريختند. چمران بود و بروبچه­هاي ستاد جنگ­هاي نامنظم. ايرج رستمي فرمانده بود.

31 خرداد شصت بود. هنوز آتش سينه مصطفي داغِ داغ بود. حكايت مصطفي شده بود حكايت همان شمع كه مي­سوزد و آب مي­شود و نور مي‌دهد. شمعي روشن در دل تاريكي. حالا اين شمع مي­تواند با يك نسيم خاموش شود يا با يك خمپاره. تركش خمپاره وظيفه داشت مصطفي را مسافر آسمان كند. وظيفه داشت دل بي­تاب مصطفي را تحويل بگيرد... .

مصطفي مي­گفت: «در دنيا آدم­هايي هستند كه به ظاهر زنده­اند. نفس مي‌كشند، راه مي­روند، حرف مي­زنند، زندگي مي­كنند، اما در حقيقت اسير دنيا، برده زندگي و ذليل حوادث هستند. اينان براي آن‌كه نميرند، آن­قدر خود را كوچك مي­كنند كه گويا مرده­اند. اما انسان­هاي آزاده، ممكن است كوتاه زندگي كنند، ولي تا آنجا كه زنده هستند، به راستي زندگي مي­كنند و با اختيار خود نفس مي­كشند. محكوم اراده ديگري نيستند. ديگران تسليم او هستند».
چهار شنبه ۲۳ فرو ۱۳۹۱ ۱۹:۲۷ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1397.