به انجمن های تخصصی دانلود رایگان خوش آمدید
نام کاربری یا ایمیل:  
پسورد:     
ثبت نام | بازیابی پسورد
ثبت نام راهنما لیست اعضا مشاهده ارسال های جدید مشاهده ارسال های امروز
X اطلاعات تالار نشان میدهد که شما عضو نیستید. لطفا از این لینک در کمتر از 1 دقیقه ثبت نام کنید



ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

نمادی از رنج و هنر

نویسنده پیام
*
ارسال ها: 11,059
اعتبار: 255
سپاس کرده: 4,919
سپاس شده: 9,018 در 4,910 موضوع

امتياز: 118,842.10

ارسال: #1
نمادی از رنج و هنر
سرجان راسل در کتاب «گردشی در آلمان و برخی از استان های جنوبی اتریش» که در سال ۱۸۲۵ منتشر شد، می نویسد: «بتهوون نامدارترین آهنگساز در میان آهنگسازان زنده وین و از جهات معینی پیشروترین آهنگساز روزگار خویش به شمار می آید.
با اینکه چندان سالخورده نیست اما به علت ناشنوایی شدیدش که او را تقریباً منزوی کرده، در جامعه حالت گمگشتگی دارد. غفلتی که به خویشتن نشان می دهد، به او ظاهری کمابیش وحشی داده است، سیمایی نیرومند و مسلط دارد چشمانش پرانرژی و خشن است، موهایش نه شانه به خود دیده نه قیچی، و گویی سال هاست به حال خود رها شده اند.

ابروی پهن سایه انداخته اش چنان درهم است که فقط می توان آن را به ماری تشبیه کرد که روی سر هیولاواری چنبره زده است. رفتار کلی او با وضع ظاهرش جور است. جز زمانی که در میان دوستان برگزیده اش هست، از مهربانی و خوشرویی نمی توان دید. ناشنوایی کاملش او را از تمام خوشی هایی که جامعه می تواند به او ارزانی دارد، محروم کرده است و شاید تندخویی او به همین دلیل باشد.» نویسندگان دیگر آن زمان نیز مثل راسل روی ظاهر آشفته و بدخلقی های او تاکید کرده اند. در عین حال اشاره کرده اند که دوستان و تحسین کنندگان وی کمابیش کج خلقی ها و رفتار غیرعادی او را نادیده می گرفتند و به خاطر درماندگی هایی که ناشنوایی کامل برای این آهنگساز نابغه پیش آورده بود، متاسف بودند. در واقع تقریباً باورنکردنی است که بتهوون بیشتر آثار خود را پس از آنکه شنوایی خود را از دست داده بود، نوشت. نخستین سمفونی او در سال ۱۸۰۰ میلادی، یعنی هنگامی که ۳۰ ساله بود، اجرا شد. تا آن زمان به خاطر خوش ذوقی در نواختن پیانو، به ویژه به خاطر مهارتی که در بداهه نوازی از خود نشان می داد، مورد توجه جامعه وین شده بود ولی در همان ایام بود که دوستانش متوجه شدند بتهوون سرحال و سلامت نیست. او در ۲۹ ژوئن سال ۱۸۰۱ در نامه ای که به دوست نزدیکش فرانتس وگلر می نویسد، می گوید شنوایی ام دچار اشکال شده است. «آن دیو خبیث حسود، یعنی ناتندرستی من، چرخ هایم را پنچر کرده است؛ و نتیجه اش به خصوص در این سه ساله آخر این شده است که شنوایی من روزبه روز ضعیف تر می شود... گوش هایم شب و روز وزوز می کنند. باید اقرار کنم که آدم بدبختی هستم. تقریباً دو سال است که از هر گونه فعالیت اجتماعی دست کشیده ام، چراکه صحبت کردن با مردم برایم ناممکن است. من ناشنوا هستم. اگر حرفه دیگری می داشتم شاید می شد با این علیلی یک جوری سر کرد اما در حرفه ای که من دارم ناشنوایی عذابی است الیم...» بتهوون مدتی گرفتار ضعف بدنی خود بود و اضافه شدن بار ناشی از دشواری های ناشنوایی هم مزید بر علت شد و او را دچار بحران ناامیدی کرد. در سال ۱۸۰۲ این حالت به اوج رسید. بنا بر عادت، بتهوون تابستان آن سال را دور از شهر وین در هایلیگنشتات که چشمه گوگردی آن معروف است و چشم اندازهای زیبایی در جلوی رودخانه دانوب و کوه های کارپات دارد، گذراند. در این محل روستایی بود که فردیناند ریز یکی از شاگردان بتهوون هنگام گردش در دشت به ناشنوایی استاد پی برد و همو برای نخستین بار در یادداشت های خود به ناشنوایی او اشاره کرده است. یک روز صبح زود که با هم پیاده روی می کردند، ریز به بتهوون می گوید انگار از دل جنگل صدای نواختن نی چوپان می آید، می شنوید؟ و با تاسف متوجه می شود که بتهوون صدایی نمی شنود لذا برای اینکه بتهوون ناراحت نشود به روی خود نمی آورد و می گوید اشتباه کردم استاد صدای نی نبود. به رغم سکوت معنوی حاکم بر آن دشت زیبا باز هم افسردگی و نومیدی گریبان بتهوون را گرفت، به گونه ای که خودش در نوشته ای زیر عنوان «وصیتنامه هایلیگنشتات» مطالب جالب توجهی را می نویسد. این وصیتنامه را او به تاریخ ششم اکتبر سال ۱۸۰۲ نوشته و برای برادرانش کارل و جان فرستاده است. البته این وصیتنامه فقط پس از مرگش آشکار شد. «به دوستانم که مرا فردی با رفتار غیردوستانه، کج خلق، زودرنج و حتی به عنوان کسی که از جامعه بشری بیزار است، می شناسند، می گویم چقدر درباره من در اشتباهند. شما از راز سر به مهری که مرا چنین می نماید، آگاه نیستید. از اوان کودکی قلب و روح من مالامال از احساس لطیف عشق و دوستی بوده است، و همواره آماده انجام کارهای بزرگ بوده ام. اما خب فکرش را بکنید شش سال است گرفتار بیماری لاعلاجی شده ام که به دست دکترهای کم کفایت روزبه روز بدتر شده است. سال به سال امیدم را به درمان از دست داده ام و سرانجام ناچار شده ام ناتندرستی دائمی خود را بپذیرم...» «... به علاوه بدبختی من با دردی مضاعف همراه است، چون این بیماری موجب شده است دیگران درباره من داوری نادرست داشته باشند. برای من در میان مردم و جامعه آسایش و راحتی وجود ندارد، نه می توانم با دوستانم گفت وگو کنم، نه می توانم اطمینان و اعتماد دوجانبه و رابطه متقابل با دیگران برقرار کنم. ناچارم تنهای تنها زندگی کنم و فقط هنگام نیازهای مبرم آهسته به میان مردم می خزم. من مجبورم مانند آدم های طردشده و مردود زندگی را بگذرانم...» «... چقدر تحقیرآمیز و مسخره است هنگامی که فردی کنار من راه می رود و صدای فلوت را از دور می شنود و من هیچ نمی شنوم یا وقتی کسی آواز چوپانی را می شنود و باز هم من چیزی نمی شنوم. – این تجربه ها اغلب مرا مایوس می کند و گاه به نقطه ای می رسم که می خواهم به زندگی خود خاتمه بدهم تنها چیزی که مرا از این کار بازداشته، هنرم است. در واقع به نظرم نادرست می آید پیش از پایان وظیفه ای که در تولید و کمپوزیسیون آهنگ های موسیقی به گردن دارم، این دنیا را ترک کنم. ناچار به این هستی توام با بدبختی ادامه داده ام... شکیبایی [که در متون مقدس] گفته شده است خوی پسندیده ای است، چیزی است که باید راهنمای خود قرار دهم. و من اکنون شکیبایی پیشه کرده ام. – امیدوارم بتوانم در شکیبایی پایدار باشم و تا آخر دوام بیاورم. تا زمانی که این سرنوشت تلخ لطف کند و پایان یابد و ریسمان عمرم پاره شود. احتمال دارد وضع من بهتر شود، شاید هم نشود. به هر تقدیر من اکنون تن به قضا داده ام در ۲۸سالگی مرا مجبور می کردند بروم درس فلسفه بخوانم و فیلسوف شوم، هر چند این کار آسان نیست اما در واقع برای یک هنرمند فیلسوف شدن خیلی دشوارتر است ای خدای قادر مطلق که از بالا به ژرفای روح من می نگری. تو درون قلب مرا می بینی و تو می دانی که این قلب مالامال از عشق به انسانیت است و متمایل به خوش رفتاری است.» یأس و نومیدی ناشی از ناشنوایی بی رحمانه آشکار و پذیرفتنی است. از دست رفتن شنوایی نزد این انسان با آن استعداد خاص، مصیبتی مضاعف است، زیرا حس شنوایی بتهوون خیلی تیزتر از شنوایی دیگران رشد داشت و لذا برای او خیلی پراهمیت بود. نه تنها حرفه و وسیله گذران زندگی او از دستش رفته بود بلکه نیروی آفرینندگی یگانه ای که برای بیان ژرف ترین احساس اش از موسیقی داشت نیز به خطر افتاده بود... نوشتن آن وصیتنامه ثابت می کند که او به نقطه بازگشتی رسیده بوده – چنان که گویی کوشش داشته ترس های درونی خود را فرونشاند و نومیدی ها را از روح و روان خود بزداید و به نوعی نوزایی روانی دست یابد. بتهوون با تبدیل افکار خود به کلمات توانست با آن مصیبت رودررو شود و به فراسوی آن گام نهد. او توانست دوباره زندگی سازنده را از سر گیرد و به یاری «کتاب های مکالمه خود» و آمیزش اجتماعی با دوستان و آشنایان دوباره کارایی لازم را به دست آورد. او آهنگسازی را ادامه داد و به نظر می رسد با قدرت نوینی به این کار پرداخت. موسیقی بتهوون مایه نجات او شد و توانایی آفرینش هنری در او کم که نشد هیچ، بلکه افزایش هم یافت. از زمان نوشتن آن نامه یعنی از سال ۱۸۰۲ میلادی تا زمان از دنیا رفتنش که در سال ۱۸۲۷ روی داد، بتهوون هشت سمفونی بزرگ و آثار بی شمار دیگر تصنیف کرد. او می گفت صداها در مغزش «ردیف» می شوند و هر گاه لازم می شد، می توانست صدای کامل ارکستر را بشنود. ولی با اینکه هنوز وانمود می کرد از پیانونوازی لذت می برد، متاسفانه توانایی اش در اجرای موسیقی برای دیگران، به ویژه دوستان و حامیانش که آنقدر مشتاق نوازندگی او بودند، کاهش یافته بود. نوشته های زیادی از هم دوره هایش باقی مانده است که نشان می دهد تلاش های نومیدانه برای رهبری ارکستر با پیانو (و پیشبرد توصیف ها در پیانونوازی) می کرد. چنانچه سر جان راسل می نویسد: «... لحظه ای که پشت پیانو نشسته است، مانند این است که جز خودش و سازی که می نوازد، هیچ کس یا هیچ چیز دیگری در آنجا وجود ندارد؛ و با توجه به ناشنوایی شدیدی که دارد، به نظر می رسد ممکن نباشد آنچه را می نوازد، بشنود. همین طور هنگامی که پیانوی تنها می نوازد، اغلب کوچک ترین توجهی به دیگران از خود نشان نمی دهد. او خود با «گوش ذهنی خود»۱ می شنود. در حالی که چشمانش و حرکت تقریباً دیده نشدنی انگشتانش نشان از آن دارد که او در حال دنبال کردن کشش و کوششی است که در روح و روانش رو به خاموشی تدریجی دارد. پیانو برای او لال و بی صداست همان گونه که خودش ناشنواست. «... برای افراد تازه وارد مشاهده بازتاب موسیقی برخاسته از ژرفای روح و روان این مرد بر چهره اش، شگفت انگیز و تعجب آور بود. به نظر می رسد آهنگ های جسورانه، تحکم آمیز، محکم و تند و بی پروا را به اصوات نرم و آرام ترجیح می دهد. عضلات چهره اش متورم می شود و رگ هایش باد می کند. چشمان وحشی اش وحشی تر و وحشی تر در چشم خانه به گردش درمی آیند، دهانش می لرزد. و بتهوون حالت جادوگری به خود می گیرد که دیوها را فرا خوانده است تا به او قدرت جادویی بدهند.» بار ناشنوایی کامل، باری سنگین و سهمگین بود، اما استعداد عظیم و نبوغ کلان بتهوون بر آن سهمگینی ها پیروز شد. این حقیقت که او چندین سال آن گونه پربار به تصنیف موسیقی ادامه داد نمونه ای است از سازگاری با زندگی به رغم تمام کاستی ها.

روزنامه شرق

امضا كاربر


چهار شنبه ۱۸ ارد ۱۳۹۲ ۰۲:۰۷ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر سپاس نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 






تالار گفتمان اف دی ال - انجمن تخصصی دانلود رایگان - تالار گفتگوی ایرانیان © 1396.